چهارشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۶

کورزويل، هري پاتر، و حزب آينده نگر

کورزويل، هري پاتر، و حزب آينده نگر
http://www.ghandchi.com/479-KurzweilFuturism.htm

Kurzweil, Harry Potter & Futurist Party
http://www.ghandchi.com/479-KurzweilFuturismEng.htm

کورزويل، هري پاتر، و حزب آينده نگر
سام قندچي

سال هاست در شگفتم که چرا جنبش آينده نگري نتوانسته است در هيچ جاي جهان حزب آينده نگر ايجاد کند، بويژه در آمريکا با وجود آنکه فعالين اين جنبش در اين کشور بيش از 40 سال است بمثابه فيوچريست کار متشکل انجام داده اند.

بتازگي در جلسه اي با تعدادي از همقطاران عضو انجمن جهان آينده (World Future Society) بودم که درباره برنامه ريزي براي کنفرانس سال 2008 بحث ميکرديم. يکي از جوانترين افراد جمع من بودم و سن من 55 سال است! چرا انجمن جهان آينده (WFS) نميتواند افراد جوان تري را پس از 40 سال فعاليت بخود جلب کند، و چرا پس از اين همه سال اين انجمن هنوز با مشکلات مالي نظير يک جمع تازه تأسيس روبرو است؟

ادوارد کورنيش، بنيان گذار انجمن جهان آينده، پاسخ مفصلي به اين سؤال دارد ولي نکته اصلي وي اين است که برنامه آينده نگري نظير نجات دادن ميليونها کودک از يک فاجعه نظير جنگ است، و کسي نميتواند براي کودکاني که در جنگي که بخاطر کوشش هاي آينده نگر ها روي نداده بيخانمان و آواره نشده اند، اعانه جمع آوري کند. به عبارت ديگر موفقيت آينده نگري، در چارچوب کنوني آن، در عين حال ريشه چالش هاي آن است. مضافاً آنکه، آقاي کورنيش ملاحظات جالب ديگري هم وقتي درباره امکانات انجمن، يا در واقع عدم وجود امکانات آن صحبت ميکند، ارائه ميدهد و ميگويد اتحاد شوروي با آن قدر قدرتي اش امروز ديگر نيست در صورتيکه انجمن جهان آينده پس از 40 سال هنوز زنده است.

فکر ميکنم براي مدلي که انجمن جهان آينده طي سالها براي خود برگزيده است، ادوارد کورنيش در مقالات و کتب مختلف خود بهترين پاسخ ها را براي اين سؤالات تا آنجا که به انجمن جهان آينده مربوط ميشود، ارائه کرده است، و اين ها موضوعاتي نيستند که هدف بحث اين مقاله باشند. آنچه ميخواهم در باره جلسه خاطر نشان کنم اين است که قطعاً بحث هاي ما نشان داد انجمن ما، همانگونه که همواره انجمن جهان آينده اذعان کرده است، مطمئناً محل تبادل افکار مختلف درباره آينده است. به عبارت ديگر، در مقايسه با آنچه يک حزب آينده نگر خواهد بود، انجمن جهان آينده اجتماعي از افرادي نيست که با هدف ساختن آينده معيني دور هم جمع شده باشند، و نميخواسته هم که چنان جمعي باشد.

معهذا طي 40 سال گذشته، هيچ چيزي آنهائي را که در گير ساختن انجمن جهان آينده بمثابه يک محل تبادل ايده هاي مختلف آينده نگري بود، از ساختن يک حزب آينده نگر به موازات انجمن، ممانعت نميکرد. البته منظور من فقط کساني در ميان شرکت کنندگان اين انجمن است که به سازماني از افرادي با هدف ساختن يک آينده مشخص علاقه داشته اند، و تعداد آنها هم خيلي کم نبوده است!

در واقع، جالب است خاطر نشان کنم که انجمن جهان آينده در تاريخ خود، گرچه کسي را نداشته است که مشخصاً خواستار ايجاد يک حزب آينده نگر شده باشد، وليکن برخي رهبراني را داشته است که معتقد بوده اند آينده مثبتي را بايستي پذيرفت و به دور اهداف آن سازماندهي کرد، اما شگفت آور است که ديدگاه آنها هيچگاه در يک سازمان واقعي ماديت نيافته است.

اين حقيقت شگفت آوري است چرا که توسعه موازي در طي تاريخ به کرات اتفاق افتاده است وقتيکه در دوران آغازين انديشه هاي فلسفي نو نه تنها سازمانهاي آموزشي در کنار احزاب سياسي شکل گرفته اند، بلکه دو فعاليت حتي متقابلاً در ابتداي رشد بسياري از مکاتيب فکري، به يکديگر ياري رسانده اند!


***
بيش از 20 سال است که عضو انجمن جهان آينده هستم. در واقع 22 سال پيش در سال 1985 اولين رساله عمده خود درباره آينده نگري را تحت عنوان «ابزار هوشمند: شالوده تمدن نوين» منتشر کردم و همچنين اولين کتابفروشي آينده نگر را با نام کتابفروشي نُوا Nova در ساني ويل در کاليفرنياي آمريکا باز کردم. البته کتابفروشي خود انجمن جهان آينده قبل از نُوا، وجود داشت، وليکن آن کتابفروشي يک کاتالوگ پستي است.

در آن سالها به اشاعه آينده نگري و انجمن جهان آينده در خود کتابفروشي، در سري سخنراني هاي ماهانه، و در نشريه آن پرداختم. انجمن جهان آينده نميتوانست کمکي بمن بکند غير از آنکه نشريات خودشان را تا موقع فروش رفتن، در اختيارم ميگذاشتند. در واقع، آنها درباره محدوديت هاي خودشان از روز اول گفته بودند.

وقتي که کتابفروشي نوا را باز کردم، جٍف کورنيش، پسر ادوارد کورنيش که مسؤليت توزيع مجله آينده نگر را در انجمن جهان آينده به عهده داشت، گفت که اين پروژه ميتواند خيلي از نظر مالي سخت باشد و حتي بار سنگيني از نظر شخصي بر من تحميل کند. نظرش را تأييد کردم اما اشاره کردم اين کاري بود که شخصاً علاقمند به انجامش بودم و اين پروژه را تا چهار سال بعد يعني سال 1989 ادامه دادم. هدفم روشن کردن انديشه هاي خود درباره آينده و آينده نگري و يافتن کساني بود که علاقه مشابهي داشتند. وقتي اين اهداف حاصل شد، کتابفروشي را بستم، چرا که به عنوان يک کسب و کار، به سختي حتي زندگي من را ميتوانست تأمين کند.

تجربه کتابفروشي نوا نه تنها مرا با انجمن جهان آينده بمثابه محل تبادل ايده هاي فيوچريستي آشنا کرد، و نه تنها در آنجا با سايه روشن هاي مختلف انديشه آينده نگر آشنا شدم، بلکه حتي درباره جنبش «عصر جديد» بسيار از نزديک آگاهي يافتم چرا که در آن سالها در کاليفرنيا آن جنبش بسيار پر قدرت بود. اين است که توانستم نقد آنروز مايکل مارين از جنبش عصر جديد را که بعداً توضيح ميدهم خيلي خوب درک کنم و تشبيه آن جنبش به جعبه شن بازي توسط او را خيلي مناسب و پر معني يافتم.

با اين حال هنوز نميفهيدم که چرا حزب آينده نگر در آمريکا شکل نگرفته است، هرچند در پي کوشش هاي اين سالها و دو دهه بعد، تواسنتم در سال 2004 درک خودم را از جنبش آينده نگري با تأکيد بر روي ايران در کتابي تحت عنوان ايران آينده نگر منتشر کنم.

دوسال پيش، در سال 2005، نوشتاري به رشته تحرير در آوردم با عنوان «آينده نگري، جعبه شن بازي، و توانمندي سياسي» که در آن مقاله 1983 مايکل مارين تحت عنوان «ترانسفورماسيون بمثابه مرض جعبه شن بازي» را بحث کردم. اساس بحثم اين بود که خود آينده نگرها در همان جعبه شني که وي جنبش عصر جديد را وقتي 25 سال پيش در بررسي اش نقد ميکرد، محبوس مانده اند. متأسفانه مايکل مارين هيچ پاسخي به موضوعاتي که در مقاله ذکر شده طرح کردم، ارائه نداد.

با اين حال بايستي اذعان کنم که نقد مارين از جنبش عصر جديد را خيلي مناسب و معتبر يافتم. بويژه صحت اين اثر او را من خيلي بهتر درک ميکردم چرا که خودم نيز در گذشته نقدهاي مشابهي را نه تنها از جنبش عصر جديد، بلکه همچنين درباره جنبش مشابه صوفيگري در ايران که خود را آينده نگر ميخواند ولي اساساً مشابه جنبش عصر جديد در غرب است، منتشر کرده ام.

پس از اين کاردرباره علت اينکه چرا آينده نگر ها در جعبه شني مانده اند، به تعمق بيشتر پرداختم. بنظرم ميرسيد که هرچند از برخي جهات آينده نگرهاي قرن بيستم در مقابل چشمان خود شکل گيري جامعه فراصنعتي را مشاهده ميکرده اند، اما هنوز هيچيک ويزيون يا ديدگاهي را که *مدل* کاراي موفقي باشد تا از طريق آن براي بشريت ممکن شود، يا بتواند، يا بشود در اين جامعه در حال شکل گيري در کنترل زندگي خود باشد و نه قرباني آن، ارائه نکرده بودند.

منظور من اين است که کتابها و فيلمهايي نظير «پيشتازان فضا» و بسياري شاهکارهاي پرپندار هر روز در اواسط قرن بيستم نوشته ميشدند وليکن نه آنها که اشاعه دهنده آنها بودند و نه مخالفينشان، به آن آثار بعنوان مدلي از جهان که در آن بشر در کنترل زندگي خود در جامعه هائي که در حال شکل گيري بودند، نمينگريست. به عبارت ديگر حتي خوشبينانه ترين مدلها معضلات بشريتي که قرباني موفقيت خود ميشد را ترسيم ميکردند تا که حتي در عالم پندار تصويري از انسانهائي که در کنترل زندگي خود باشند، ترسيم کنند. بنابراين آن کارهاي پر پندار پيشرفتهاي تکنيکي باور نکردني زيادي را براي قرن بيست و يکم نويد ميداد اما هيچکدامشان قول زندگي خوشي را بر روي زمين به کسي نميدادند، تا چه رسد براي نقاط ديگر عالم.

***

در دوسال گذشته، ري کورزويل چند کار تحقيقي تازه منتشر کرده است که به موضوعاتي پرداخته است که در واقع ريشه ها و مباني آينده نگري هستند، وقتي که تئوري نقطه انفصالي Singularity خود را در پرتو پيشرفته ترين علوم و تکنولوژي هاي زمان ما با سودجستن از دانش دائرتالمعارف گونه خود از بسياري عرصه هاي علوم، بحث کرده است. و اخيراً نيز نقد جالبي به قلم «جوزف کوتس» از کتاب «نقطه انفصالي نزديک است» نوشته ري کورزويل خواندم.

پيش از اينکه وارد جزئيات کارهاي کورزويل و آنچه درباره نقدي که کوتس در اينباره نوشته است، بايستي متذکر شوم که اشاره کورزويل در کتابش به هري پاتر از طرف مرورکنندگان اثر وي مورد توجه قرار نگرفته است در صورتيکه بنظر من اين موضوع را وقتي بحث هاي علمي کورزويل بررسي ميشود، خيلي مهم است که در نظر داشته باشيم. چرا؟

هري پاتر کتاب و فيلمي بسيار موفق در ميان جوانان در زمان ماست. برعکس داستان هاي تخيلي قرن بيستم، اين کار فانتزي، که داستان تخيلي نيست، چيزي درباره تازه ترين تکنولوژي ها در بر ندارد، ولي کودکاني را نشان ميدهد که در کنترل زندگي خود هستند آنهم از طريق نيروهاي ماوراء الطبيعه که در خودشان کشف ميکنند، که به قدرت تغيير شکل يابي shape-shifting دروني هري پاتر و ديگران در اين فيلم هم محدود نيست.

فکر ميکنم هري پاتر آنگونه پنداري را برحسته ميکند که جوانان مشتاق آن هستند، که برعکس کارهاي تخيلي قرن بيستم بسيار کمتر تحليلي است، و بندرت در بند آن است که امتداد روندهاي علمي و تکنولوژيک واقعي را تصوير کند، بعوض يک آلترناتيو تخيلي است که مطلوب جوانان است، جدا از آنکه استقراء روندهاي موجود چنين نتايجي را بر مبناي علمي بدست دهند يا نه، و البته شايد اين فانتزيها در يک *گسستگي* از روندهاي جاري، قابل حصول باشند.

چگونه کورزويل و هري پاتر مرتبط هستند؟

اجازه دهيد اول متذکر شوم برخي ديگر از متفکرين نو در پرتو توسعه هاي اخير، کل درک ما از جهان را مورد نگرش مجدد قرار داده اند و اين فقط محدود به فيزيکداناني نظير استفان هاوکينگ نيست. مثلاً «ست لويد Seth Lloyd » پيش کسوت کامپيوتر کوانتومي در کتاب برنامه نويسي جهان مدل محاسباتي تازه اي را براي درک جهان ارائه کرده است. اينگونه ديدگاه هاي جديد شايد کمک کند بتوانيم به آنچه کورزويل بمثابه نقطه انفصالي به آن اشاره دارد، از پرسپکتيو عرصه هاي مختلف علوم ديگر، بنگريم.

کوزويل به يک *گسستگي* عظيم در تمدن بشري در حوالي زماني خود ما نگاه ميکند، و نه آنکه استقراء روندهاي موجود را که محدود به برخي تغييرات تکنولوژيک نظير اختراع هواپيما يا تغيير اقتصادي نظير انقلاب صنعتي مورد نظرش باشد. يعني بعوض امتداديابي روندهاي موجود يک گسستگي بنياني مشابه بيگ بنگ big bang يا ابزارسازي انسانهاي اوليه مورد نظرش اوست، و آنهم در نزديکي خيلي زياد به دوراني که ما داريم زندگي ميکنيم، حتي در 20 سال آينده، رويدادي که کورزويل آنرا *يکتائي* يا نقطه انفصالي ميخواند.

به عبارت ديگر، انسانها يا سوپر-انسانها ديگر نيازي نخواهد بود قرباني زنجيرهايي که تاکنون بشريت را از آزادي کامل دور نگهداشته اند، باشند، و اين امر براي اول بار به بشريت اجازه ميدهد ارباب سرنوشت خود باشد و نه که برده پيش وضعيت هاي خود. کورزويل دوست ندارد از اصطلاحاتي نظير ترانس-انسان يا سوپر-انسان استفاده کند و فکر ميکند بشر در اعصار مختلف معاني مختلفي را با خود حمل ميکرده است و کماکان خود همين انسان در دنياي مابعد يکتائي انفصالي ادامه دارد، گرچه با توانهاي تازه در فراسوي محدوديت هاي بيولوژيک خود و در وضعيتي تازه که به مدد تکنولوژي هائي که بوسيله پردايشگران کامپيوتري جديدي که توان پردايش اطلاعات در آنها از قدرت مغز انسان بالاتر خواهد بود، حاصل خواهد شد.

در واقع در ميان صاحب نظران قرون هجدهم و نوزدهم، من ميتوانم کارل مارکس را بخاطر آورم، که در گروندريسه، هدف نهائي جامعه کمونيستي را، پس از به تصور آوردن مرحله انتقالي سوسياليسم که در آنجا مردم به اندازه کارشان دريافت ميکردند، جامعه اي را با *فراواني* در آينده دور ، به تصوير ميکشيد، که در آنجا فرد باندازه نيازش دريافت ميکرد وليکن به دنيا از طريق انجام آنچه از انجام دادنش خوشش ميايد بهره ميرساند، يک روز ماهيگيري ميکرد، روز ديگر فعاليتي ديگر.

به عبارت ديگر، براي مارکس، فراواني ايده آل کمونيسم در آينده دوري بود در صورتيکه جامعه گذار که سوسياليسم ناميده ميشد، با وظيفه اصلي اش که تقسيم منابع نادر بود، واقعيت فوري تلقي ميشد.

در ديدگاه مارکس از آينده دور، هنوز انسان در محدوديت هاي بيولوژيک و زندگي زميني، به تصور کشيده ميشد، در صورتيکه براي متفکرين علم گراي قرن 21 نظير کورزويل، و نيز براي آنها که عاشق مخلوقات فانتزي هري پاتر هستند، حتي چنين بندهائي نيز گسسته شده است، و ديگر اين محدوديتها نيز آزادي بشر را در چامعه مابعد نقطه انفصالي محدود نميکنند.

بنابراين تا آنجا که نيازهاي اوليه بشر مطرح است، همه نيازهاي ما نظير هوا برآورده ميشوند، که در کره زمين به وفور يافت ميشود، و هيچ جائي از کسي براي اکسيژن پولي نميگيرند، اقلاً نه هنوز. ولي بيشتر آنکه براي کورزويل، بيش از فراواني نيازهاي اوليه مطرح است و او حتي از پايان يافتن *مرگ* آنگونه که ما آنرا ميشناسيم ميگويد، که محدوديتي بنياني است که در آن انسانها محدوديت نوان خود در اينکه در کنترل باشند را ميبينند، حتي ثروتمند ترين و قدرتمندترين انسانها. مرگ يک مانع براي همه انسانها است تا که بتوانند قدرت اينکه در کنترل باشند را بعوض آنکه قرباني پيش وضعيت خود گردند، احساس کنند.

بنظرم اين احساس قدرت در مقابل همه ناملايمات در جهان پيش روي، آنچيزي است که کورزويل را حتي از خوشبين ترين آينده نگر هاي قرن بيستم جدا ميکند. اين است که چرا فکر ميکنم ديدگاه وي از آينده خيلي مهم است مطالعه شود، بويژه براي آنهائي که علاقمند به ايجاد حزب آينده نگر هستند.

***

در گذشته در مقاله «يکتائي انفصالي و ما» درباره کتاب چشمگير کورزويل بحث کرده ام. در اينجا ميخواهم نگاهي به تحليل کورزويل در پرتو نقد «جوزف کوتس» بياندازم و در همين حال به سؤال اصلي اين مقاله درباره آنچه نقصان و توان جنبش آينده نگري بوده است، پاسخ دهم، که چرا هنوز اين جنبش بصورت انجمن هاي تبادل نظرات يا انديشکده وجود دارد و هنوز حزب آينده نگر در جائي شکل نگرفته است.

تجربه من با ايران و ايرانيان است. اساساً بنيادگرائي اسلامي در ايران پيروز شد چرا که مردم از دورنماهاي هر دو راه حل جامعه صنعتي، يعني سرمايه داري و سوسياليسم، نا اميد بودند و اسلامگرايان راهي فراسوي آن دو راهي که ديگر جذابيتي نداشتند ارائه کردند، البته با عقب رفتن به جامعه ماقبل صنعتي، وليکن در عين حال با رد کردن راه حل هاي جامعه صنعتي. اين در يک کلام، داستان انقلاب 1357 در ايران و تحولات بعدي در نقاط ديگر خاورميانه است که در آنجا سوسياليست هاو ليبرالها، با راه حل هاي عصر صنعتي، قدرت را به اسلامگرايان باختند.

حالا ما آينده نگر ها راه هاي عصر صنعتي را بسيار خوب به نقد کشيده ايم و نقد ما در تجربه سقوط اتحاد شوروي و بلوک شرق بسيار موفق بود. ارزيابي ما درباره اينکه جهان به فراسوي مدل صنعتي ميرود، درست از آب درآمد، و وقتي که به «دره هاي سيليکان» در دنيا مينگريم، مدل تصاعدي تکامل کورزويل توصيف عالي از اين تحولات ارائه ميدهد.

براي من نقد هاي جوزف کوتس وقتيکه وي کار کورزويل را يک مذهب سکولار ميخواند، اهميتي ندارند، چرا وي که عادت به برخي استقراء هاي روندهاي تحليلي بمثابه آينده نگري دارد و تئوري يکتائي انفصالي چنين نيست و نميتواند که باشد گرا که از گسستگي ترسيم شده و نه ادامه روندهاي موجود. معهذا يک چيز که کوتس به آن اشاره ميکند، يعني نياز به پاسخ الترناتيو به موضوع اقتصادي تأمين معاش براي همه مردم وقتي که دنيا بسوي يکتائي انفصالي ميرود، بنظر من يک نقد معتبر است. به عبارت ديگر فقط از فراواني در جامعه مابعد گسستگي گفتن، به معضل تأمين معاش براي مردم در مرحله گذار پاسخ نميدهد، حتي با وجود آنکه براي کورزويل جامعه مابعد يکتائي انفصالي جامعه اي از نظر زماني، *نزديک* است، و نه آنکه مانند سوسياليستها آينده اي دور باشد.

منظور من اين است که جوزف کوتس حق دارد وقتي که ميگويد مدل اقتصادي چيزي نيست که فقط براي يک عده افراد موفق دره سيليکان قابل تبيين باشد. بلکه ما داريم از 6 ميليارد مردم روي کره زمين صحبت ميکنيم که از وضعيت *امروز* به دنياي جامعه مابعد يکتائي انفصالي خواهند رفت و بايستي تأمين معاش کنند.

مارکس و مارکسيستها حق داشتند که سعي ميکردند مدلي از جامعه دوران انتقالي ارائه کنند. البته اين هم درست است که چون آنها فکر ميکردند ايده آل کمونيسم آنها آينده اي بسيار *دور* است، صرف وقت زيادي براي مدلي جهت جامعه گذار را لازم ميديدند وليکن ما هم نميتوانيم موضوع دوران گذار را ناديده بگيريم.

سوسياليستها را بخاطر ارائه کردن مدلي براي جامعه انتقالي تحسين ميکنم، گرچه همچنين ميگويم که سوسياليستها مقصرند که آينده نگرانه نيانديشيدند که راه حل اقتصاد دولتي آنها بمثابه مدل جامعه گذار سوسياليستي باعث ديکتاتوري آنهائي ميشد که کنترل دولت را بدست ميگرفتند، که بمثابه نماينده مالکيت دولتي عمل کرده و بالاخره بعنوان مالکين ملل رفتار ميکردند.

در واقع بسياري از رهبران کارگري سوسياليست باصداقت در ايران هنوز همين نحوه تفکر را دنبال ميکنند و به اين صورت با برخي از فراکسيونهاي خود جمهوري اسلامي بر عليه خصوصي سازي در ايران متحدند و هنوز فکر ميکنند اين راه حل شکست خورده، راه دستيابي به جامعه اي عادلانه است.

اقتصاد دولتي مبناي همه طرح هاي سوسياليستها از همان اول مانيفست حزب کمونيست و بعد از آن بود. و متفکرين سرمايه داري نظير آدام اسميت نيز مدل دست نامرئي خود را داشتند، که چه بهتر و چه بدتر، قرار بود تعادل نهائي را تأمين کند. به اندازه کافي از عصر صنعتي و راه حل هايش بحث کرديم، همه درباره آنها ميدانيم. ما چه پيشنهاد ميکنيم؟

***

راه حل آينده نگر ها چيست؟ به عبارت ديگر خوشبختي اقتصادي مردم هنوز بر مزد آنها از کار، يا بر درآمد آنها از مالکيت نظير سود سهام، يا از کمک دولتي نظير امکانات رفاهي و حقوق بيکاري مبتني بر برخي نيازهاي قانوناً به رسميت شناخته شده، استوار است.

و ما ميدانيم نه تنها کار، بيشتر و بيشتر به کار-دانشي مبدل ميشود، تا آنکه ساعت هاي ساده صرف کردن نيروي کار مکانيکي باشد؛ بلکه مالکيت هم، بيشتر و بيشتر به مالکيت دانشي مبدل شده است که در نوشتار ثروت و عدالت در ايران فردا بحث کردم و صراحتاً بگويم که قوانين کنوني ماليات تازه دارد اين نوع از مالکيت را هدف ميگيرد، و بالاخره هم حقوق رفاه دولتي که گرچه به زحمت توانسته است دواي مشکلات مردم را حتي در پيشرفته ترين جوامع فراهم کند و بيشتر بر بوروکراسي دولتي افزوده است وليکن عدم وجود بهداشت عمومي در کشورهائي مثل آمريکا هم راه حلهاي ناکارآمد سوسياليستي را با ادامه مشقات محنت بار براي عامه مردم، جايگزين کرده است.

آينده نگر ها تا کنون دو مدل اقتصادي براي دوران گذار به جامعه مابعد نقطه انفصالي ارائه کرده اند. مدل اول مدل صندوق ملي-سهامي البس است که موفقيت هاي محدودي هم در برخي کاربردهايش در بعضي کشورها داشته است. ديگري هم برخي مدلهاي درآمد آلترناتيو است که قبلاً من بحث کرده ام و به سختي بتوان هيچ کشور پيشرفته اي را يافت که چنين راه حل هائي را در زمان حاضر اتخاذ کرده باشد.

مدل اول مسأله را از طريق پرداختن به موضوع *مالکيت* در دوران چامعه در حال گذار در نظر ميگيرد و ديگري اين را از طريق پرداختن به موضوع *درآمد* در جامعه انتقالي پاسخ ميدهد. بنظرم هر دوي اين راه حل ها به زحمت حتي پوسته مسأله اي را که ما در پيش روي خود داريم براي ارائه آلترناتيو منصفانه، لمس ميکند. من معتقدم که توصيف عالي اي از مسأله، و نه از راه حل، در رساله زير خود ارائه کرده ام:

http://www.ghandchi.com/265-EconJustice.htm

به عبارت ديگر، راه حل هائي که من در رساله بالا ذکر کرده ام، نه تنها کافي نيستند، من خود اولين کسي هستم که اذعان کنم فرسنگها از يک راه حل جامع براي جامعه در حال گذار، فاصله دارند.

واقعاً فکر ميکنم مگر آنکه آينده نگرها بتوانند يک راه حل محکم براي دوران گذار در زمانيکه ما بسوي جامعه مابعد نقطه انفصالي در حرکت هستيم ارائه کنند، دورنماهاي ممکن براي هر حزب آينده نگري جهت به چالش کشيدن احزاب قديمي عصر صنعتي بسيار محدود خواهد بود.

در واقع در کشورهائي نظير ايران که در آنجا احزاب سياسي عصر صنعتي بسختي وجود دارند، براي رفتن مستقيم براي يک حزب قرن بيست و يکمي که با اسلامگرايان، قانوناً يا بطور مخفي، رقابت کند، نياز و علاقه زيادي وجود دارد. وليکن مسأله اين است که مگر آنکه ما پاسخ اجتماعي-سياسي خوبي براي معضلات اقتصادي مرحله گذار داشته باشيم، آينده نگر هاي نخواهند توانست آنقدر که بتوان به آن اميدوار باشيم، مؤثر باشند.

من فکر ميکنم جوزف کوتس حق دارد وقتي که موضوعات اقتصادي را براي مرحله جامعه گذار در نقد خود از تتبعات کورزويل، مطرح ميکند.

معهذا من با اکثر برآشفتگي هائي که کورتس در ارتباط با شاهکار کورزويل مطرح ميکند، مخالفم. در واقع بايستي خاطر نشان کنم که نوع برخوردي که اکثر آينده نگر ها در طي 40 سال گذشته اختيار کرده اند را که بيشتر به تشويشهاي روزنامه نگاران نشسته در برج عاج شباهت داشت تا خالقين دنياي نو، مسؤل عدم رشدي که به حق آينده نگري مدرن ميتوانست داشته باشد، ميدانم، رشدي که ميبايست دستکم يک order of magnitude بيش از آنچه در 40 سال گذشته ديده ايم، ميبود.

بايستي اضافه کنم که حتي اگر ما نتوانيم يک مدل همه جاگيري براي جامعه گذار منصفانه بيابيم، يک چيز که تحليل کورزويل بما ميگويد اين است که بهتر است تا پيش کسوت جامعه مابعد نقطه انفصالي باشيم، چرا که جدا از آنکه چگونه در دوران گذار زندگي کنيم، جهت گيري ما اين نفع را دارد که وقتي از نقطه انصالي عبور کنيم در دنياي فراواني نو زندگي کنيم تا اينکه در دنياي کهنه کميابي در جا بزنيم، وقتي ميدانيم نقطه انفصالي نزديک است و نه دور.

نگرش بر اينکه چگونه هوا بر روي زمين استفاده ميشود و مقايسه آن با چگونگي استفاده از هوا توسط فضانوردان در سفر به ماه يا در ايستگاه بين المللي فضائي تصوير خوبي از تفاوت دنياي فراواني و دنياي کميابي نشان ميدهد. معتقدم همين دليل کافي است که براي شکل دادن يک حزب آينده نگر بکوشيم، گرچه کار بر روي مدلهاي کارآ براي توزيع منصفانه ثروت در جامعه گذار بايستي کماکان براي هر حزب آينده نگري چه قبل و چه بعد از تأسيس، در صدر تقدم هاي حزب باقي بماند.

به اميد ايجاد حزب آينده نگر

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
8 تير 1386
June 27, 2007

بعدالتحرير 10 تير 1386

پاسخ به سؤال يک خواننده عزيزي ینام آرمين که چرا من از اصطلاح آينده نگر و نه آينده گرا استفاده ميکنم؟من شخصاً در زیان انگليسي هم اگر اصطلاح futurism براي آينده نگري مصطلح نشده بود ترجيح ميدادم از اصطلاح futuring که معنائي نظير future-looking دارد، استفاده کنم. در واقع در زبان انگليسي اصطلاح futurism براي يک مکتب نقاشي بيشتر بکار ميرفته است تا براي آينده نگر هائي نظير ژول ورن، ولي بعد از کتابThe Futurists تافلر که در سال 1972 منتشر شد، نوعي توافق ضمني استفاده از اين اصطلاح را اکثر آينده نگرها پذيرفته اند. جالب است که پيش از آن وقتي انجمن جهان آينده نام The Futurist را در سال 1967 براي مجله خود انتخاب کرد، بحث هاي آنموقع بيشتر دور اين موضوع بود که نام بيان سناريوهاي مختلف از آينده باشد و نه يک آينده. جالب است خود ادوارد کورنيش که مسؤل انتخاب نام The Futurist است بيشتر اوقات از اصطلاح futuring استفاده ميکند که نوعي استفاده از لغت future بصورت فعل است که در انگليسي تا آنجا که من ميدانم اين بغت بمثابه فعل وجود خارجي ندارد ولي بيان چيزي است که او ميخواهد برساند.من اذعان دارم که اصطلاح آينده نگر برداشت فني اي نميدهد ولي خوشبختانه در زبان فارسي اين لغت برداشتي که من با آن موافقم را بيان ميکند. برداشت من از آينده نگري اين نيست که يک آينده هست و من به آن گرويده يا گرائيده ام. از نظر من آينده هاي گوناگون Alternative Futures واقعيت است و فقط وقتي آينده به حال يا گذشته تبديل شده است که ميتوان از آن بعنوان *يک* سخن گفت.بازهم تکرار کنم که حق با اين خواننده عزيز است که اصطلاح آينده نگر نه تنها از مفاهيم روزمره تفکيک نميشود بلکه بين آينده نگري تحليلي که بيشتر مؤسسات تحقيقاتي انجام ميدهند و آينده نگري نظري که متفکرين آينده نگر ترسيم کرده و ميکنند و آينده نگري مشارکتي که فعالين آينده نگر دنبال ميکنند تفکيکي نشان نميدهد. شايد اين موضوع نيز هم خوبي و هم بدي اين اصطلاح باشد. من در نوشته آينده نگري چيست؟ سعي کرده ام معني آينده نگري را توضيح دهم که اساساً يعني واکنش به رويدادها پيش از آنکه واقع شوند و اين هر سه عرصه آينده نگري را در بر ميگيرد و نکته مهم آنکه نه تعلق به يک آينده از پيش فرض شده بلکه قبول سناريوهاي مختلف است و در نتيجه نکته *نگرش* به آينده مهم است، نه اينکه از پيش آنرا موجود فرض کنيم و به آن به گرويم، و براي اين هدف هم واژه آينده نگر بر آينده گرا بنظر من ارجح است.
Kurzweil, Harry Potter & Futurist Party
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/479-KurzweilFuturism-plus.htm

For years, I have been wondering why the Futurist movement has not been able to form a Futurist Party anywhere in the world, especially in the U.S. where the activists of this movement have been doing organized work as futurists for over 40 years.

Recently I was in a meeting with a number of fellow members of the World Future Society (WFS) where we were discussing the planning for the 2008 convention of WFS. I was one of the youngest in the crowd and I am 55! Why can’t WFS attract more young people, and why after 40 years, it still has the financial woes of a startup association?

Edward Cornish, founder of WFS, has a long answer for these questions but his main point is that a futurist agenda is like saving millions of children from a catastrophe like war, and one cannot do fund-raising for children who have not become homeless or devastated by a war that was never fought, thanks to the action of futurists. In other words, the success of futurism, in its current framework, is also the root of its challenges. Moreover, Mr. Cornish makes another interesting observation when talking of association’s resources or lack of, saying that Soviet Union with all its might is gone but WFS is still around after 40 years.

I think for the model that WFS has chosen over the years, Edward Cornish in his various articles and books, has provided the best answers for these questions as far as WFS is concerned, and these are not the issues that I intend to discuss in this article. What I would like to note about our meeting is that our discussions definitely showed me that our association, as always acknowledged by WFS, is surely a clearinghouse for various ideas about the future. In other words, in contrast to what a futurist party would be, WFS is not and was not intended to be an association of people with the goal of creating any specific future.

Nonetheless, during these 40 years, nothing would have stopped those involved with building a clearinghouse of various futurist ideas, namely the World Future Society, from forming a futurist party in parallel to the WFS. Of course, I mean only those among the participants who also believed in an association of people with the goal of creating a specific future, which were not that few!

In fact, it is interesting to note that WFS in its history, although did not have anybody calling specifically for a futurist party, but it has had some leaders who believed in taking a positive future and organizing around those objectives, but surprisingly their perspective never materialized in any real organization.

It is somehow odd because parallel developments have happened frequently in history, when educational organizations developed alongside political parties at the inception of new philosophical thoughts, and the two activities even helped each other reciprocally in the early days of many schools of thought.

***

I have been a member of World Future Society for over 20 years. Actually 22 years ago (in 1985), I published my major paper about futurism entitled Intelligent Tools and also opened the first futuristic bookstore by the name of Nova Bookstore, in Sunnyvale of California. Of course the World Future Society’s own bookstore existed before Nova, but that was a mail order catalog.

I promoted futurism and WFS at my bookstore, in my related lecture series, and in my newsletter Mundus Novus in those years. WFS could not help me in any way except for providing me with their own publications on consignment. In fact, they told me about their limitations from day one.

When I opened Nova Bookstore, Jeff Cornish, son of Edward Cornish who handled distribution of The Futurist magazine and other WFS publications at the time, told me that my project can be very difficult financially and even be a tough burden on me personally. I concurred but noted it was something I was personally interested to do and I continued the project for four years until 1989. My goal was to clear my own thoughts about the future and futurism and to find people of the same interest. Once that was achieved, I closed the store, because as a business, it barely made a living for me.

Nova Bookstore’s experience made me very much acquainted not just with the WFS, as a clearing-house of futurist ideas, and not only with different shades of futuristic thinking, but I even became well-informed about the New Age Movement which was very strong in those days in California. This is why I could very well understand the critique of New Age movement written by Michael Marien and found his Sandbox analogy very fitting about that movement.

I still did not see why a futurist party has not been formed in the U.S., although thanks to all these endeavors, by 2004, I published my own understanding of futurist movement with a focus on Iran, in my book The Futurist Iran, Futurism versus Terrorism.

Two years ago, in 2005, I wrote an article entitled "Futurism, Sandbox, and Political Potency" where I discussed Michael Marien's 1983 article "The Transformation as Sandbox Syndrome." I basically noted that futurists themselves had been trapped in the same sandbox that he had criticized, when he reviewed New Age movement 25 years ago. Unfortunately Michael Marien did not provide any replies to the issues I raised in my aforementioned article.

Nonetheless, I should note that I found Marien's critique of the New Age movement very apt and authoritative. I especially appreciate this work of his because in the past I had also written similar critiques not only of the New Age movement but also of a similar Sufi movement in Iran, which calls itself futurist, but basically resembles the New Age movement in the West.

After this work I continued delving more into the reason futurists stayed in a sandbox. It seemed like although in one way or another futurists of 20th Century saw a new post-industrial society forming in front of our eyes, yet none offered a vision of any successful working *model* where human beings might, could, or would live being in charge in the upcoming new society, rather than being a victim of it!

I mean there were Space Trek and a lot of similar magnificent imaginative works that popped up every day in mid 20th Century but neither those who promoted them nor those opposing, thought of such works as a future world models of an upcoming society where humans would be in charge of their life. In other words, even the most optimistic models were showing more the plight of human beings as victims of their own success, than to be more in charge of their lives. Thus although those imaginative works promised unbelievable technological advancements for 21st Century, yet none would promise happy life on Earth, let alone elsewhere in the universe.

***

In the last two years, Ray Kurzweil has published some new scholarly works which deal with issues that are in reality the roots and foundations of futurism, when discussing his Singularity theory in light of the leading edge science and technology, drawing on his multidisciplinary encyclopedic knowledge of many fields of science. And recently I read an interesting critique by Joseph Coates about Ray Kurzweil's book Singularity is Near.

Before getting into the details of what I found in his works and what I want to note about Coates’ critique, I should note that the mention of Harry Potter by Kurzweil in his book, has not been noticed much by the astute reviewers, whereas in my view, it is very important to keep that in mind, as one reviews Kurzweil’s scientific discussions. Why?

Harry Potter is a successful book and movie among the young generation in our times. Contrary to the science fiction works of the 20th Century, this work of fantasy, not being a science fiction, hardly has anything about the latest technologies, but shows children who are in charge of their life by having supernatural powers they discover in themselves, not even limited to shape-shifting inner capabilities of Harry Potter and others in the movie.

I think Harry Potter exemplifies the kind of imagination that is desired among the youth, which contrary to the imaginative works of the 20th Century is a lot less analytic, and hardly cares about what the extrapolation of current scientific and technological reality can offer, rather it is an imaginative alternative reflecting what the youth desires, regardless of what the extrapolation of existing trends may offer, and maybe achievable by a rupture of current trends.

How are Kurzweil and Harry Potter related?

Let me first note that some other new thinkers in light of the recent advancements have been rethinking our whole understanding of the world and this is not just limited to physicists like Stephen Hawking. For example, the prominent quantum computer pioneer Seth Lloyd in his Programming the Universe, offers a new computational model for understanding the universe. Such new approaches may help to see what Kurzweil is referring to as Singularity, can be affirmed from the perspective of different fields.

Kurzweil is looking at a great rupture of human civilization in the proximity of our time period, and not just extrapolating the existing trends limited to some change of simple technological advancement like invention of airplane or an economic change like the industrial revolution, rather a very fundamental rupture similar to big bang or tool-making of the Homo Sapien Sapiens, and all that in a close proximity of our life time, only within 20 years, i.e. an event referred to by Kurzweil as *singularity*.

In other words, humans or superhumans will have no need to be at the mercy of the shackles that hitherto have kept humanity away from total freedom, which for the first time will set humanity to be the master of its own destiny rather than the slaves of its preconditions. Kurzweil does not like to use the terms like transhuman or superhuman and thinks human has meant differently in different epochs and it is still the human in the post-Singularity world, although with new capabilities beyond its biological limitations and in new conditions available thanks to technologies resulting from computer processors passing the processing power of human brain.

Actually among the authors of 18th and 19th Century, I can remember Karl Marx, who in Grundrisse, describes his final goal of communist society, following what he envisioned as a transition period of socialism where people would be paid according to their work, he depicted a society with *abundance* in distant future, where the individual would receive according to needs but gives to the world by doing what s/he enjoys, one day fishing, another day doing something else.

In other words, for Marx, communist abundance was the distant future whereas the transitional society called socialism, with its main task of dividing the scarce resources, was the immediate reality.

In Marx’s imagination of the distant future, still the human was limited by his/her biological and Earthbound limitations, whereas for the new 21st Century scientific thinkers like Kurzweil, and for those in love with the fantasy creations like Harry Potter, even such predicaments will be surpassed, and will no longer limit the human freedom in the post-Singularity society.

Thus it is not just abundance of basic needs, e.g. all our needs to be satisfied like air, which is abundant on Earth, and nowhere one is charged for Oxygen, at least not yet, rather for Kurzweil, there is more than abundance of basic needs and he talks even of the end of *death* as we know it, which is a fundamental limitation where humans see the limits of their ability to be in control, even for the most wealthy and powerful, a basic obstacle for humans to feel the power of being in charge, rather than being at the mercy of their preconditions.

I think this feeling of power in the face of all calamities in the forthcoming world, is what separates Kurzweil from even the most optimistic futurists of the 20th Century. This is why I think his vision of the future is very important to study, especially for those interested to form a futurist party.

***

I have previously discussed Kurzweil's impressive book, in my article entitled “Singularity and Us”. Here I would like to look at Kurzweil's analysis in light of Joseph Coates' critique of it, while trying to answer the main question of this article as to what the peril and valor of the futurist movement has been, that it is still around in the form of associations acting as a clearing house or a think tank, although we still do not have a futurist party formed anywhere.

My experience is with Iran and Iranians. Basically Islamic fundamentalism won because people were disappointed with the prospects of both solutions of the industrial world, namely capitalism and socialism, and Islamists showed a way beyond those unattractive solutions, well by going back to the pre-industrial world, but still rejecting the solutions of industrial world that were no longer attractive. This is in a nutshell, the story of 1979 in Iran and later elsewhere in the Middle East where socialists and liberals, with their solutions of the industrial age, lost the power to the Islamists.

Now we futurists have criticized industrial paths very well and our critique worked well in the experience of the fall of Soviet Union and the Eastern Bloc. We were right that the world is going beyond the industrial model, when looking at the Silicon Valleys of the world and Kurzweil’s exponential model of evolution is an excellent description of the upheaval.

I do not care for Joseph Coates' criticisms when he calls Kurzweil’s work as a secular religion, because he is used to some analytical trend extrapolations as futurism and singularity theory surely is not and cannot be one like that. Nevertheless, one thing that Coates mentions, namely the need for an alternative answer to the economic issue of making a living for all the people as we move towards Singularity, is a valid critique. In other words, just talking about abundance in the post-Singularity society, will not answer the dilemma of income for the people in the transitional phase, even though for Kurzweil the post-Singularity society is *near*.

I mean Joseph Coates is right when he says an economic model is not something for just some of the success stories of the Silicon Valley. Rather we are talking about 6 billion people on Earth, who will be moving from the state of *today* to the world of post-Singularity society.

Marx and Marxists were right that they tried to come up with a model for the transitional society. Of course, it is true that they thought their Communist Ideal was a very *distant* future, and that was more of the reason for them to spend so much time to define the model for a transitional society. But we also cannot ignore the issue of transitional society .

I applaud the socialists for proposing a model for transitional society, although I also would say that socialists are to blame that they did not think futuristically that their solution of state economy as the model for the transitional socialist society would bring dictatorship of those in charge of the state, who would end up to act as proxy of the state property and behave as owners of the nations.

In fact, still very sincere socialist labor leaders of industrial age mentality in Iran, are in effect aligned with some factions of Islamic Republic who oppose privatization in Iran, and they still think this failed approach is the solution for a fair society.

State economy was the basis of all socialist proposals from the start of Communist Manifesto and beyond. And capitalists thinkers like Adam Smith also had their own model of invisible hand, for better or worse, to take care of everything. Well, enough about Industrial Age and its solutions, we all know about them. What are we proposing?

***

What is the solution of futurists? In other words, people’s economic well being is still based on their wages from work, or is based on their income from property ownership such as stock dividend, or from government assistance such as welfare and unemployment benefits based on recognizing some needs.

And we know not only work is becoming more and more knowledge-work than simply hours of exerting mechanical labor power, but property is also becoming more and more Intellectual Property which I have discussed when discussing wealth in the future and frankly the current tax laws hardly touch this new form of property, and finally the government welfare hardly has been successful to alleviate the woes of the people even in the most advanced societies but lack of universal healthcare in countries like the United States is replacing troublesome socialist solution with pure misery.

Futurists, so far, have offered two economic models for transition to the post-Singularity society. The first model is James Albus's National Mutual Fund, which has shown some success in its limited applications in some countries. The other is some model of alternative income as I have discussed before and hardly any advanced country is considering such a solution at this time.

The first solution is tackling the problem by dealing with *ownership* during the transitional society and the other is doing it by dealing with the issue of *income*. I think both these solutions are hardly scratching the surface of the problem we face for offering a fair alternative for the transitional society. I believe, I have offered an excellent description of the problem, not the solution, is my following paper:

http://www.ghandchi.com/238-SocialJustice.htm

In other words, the solutions I have noted above, not only are not enough, I should be the first one to admit, are a long way from a comprehensive solution for the transitional society.

I really think that unless futurists can offer a robust solution for the transition phase, as we move towards the post-Singularity society, the prospects for any Futurist Party to challenge old parties of the Industrial Age will be very limited.

Actually in countries like Iran where political parties of the Industrial Age hardly exist, there is the need and desire for going straight for a 21St Century political party, to compete with Islamists, legally or clandestinely. But the problem is that unless we have a good socio-political answer to these economic issues of the transition phase, futurists are not going to be as effective as one can hope for.

I think Joseph Coates is right when he raises economic issues of the transitional phase of society in his critique of Kurzweil’s explication.

Nonetheless I disagree with most other consternations raised about Kurzweil’s monumental work. In fact I should note the kind of approach most futurists have chosen in the last 40 years, which resembles more the anxieties of ivory tower journalists rather than creators of a new world, is responsible for the lack of deserving growth of modern futurism, which should have been at least an order of magnitude more than what we have seen in the last 40 years.

I should add that even if we do not find an all-encompassing model for a fair transition society, one thing that Kurzweil’s analysis tells us is that we are better off to pioneer the post-Singularity society, because regardless of how we live during the transition phase, we will have the advantage of living in a new world of abundance once we pass the point of Singularity rather than being stuck in the old world of scarcity, a singularity which is near and not far.

Looking at how air is used on Earth and comparing it with how air is used by astronauts in moon travel or at the International Space Station (ISS), provides a good picture of the difference of a world of abundance and that of scarcity. I believe this is enough reason to strive to form a futurist party, although the work on working models for the fair distribution of wealth in the transitional society, whether before or after the founding, should remain at the top of our priorities in any futurist party.

Hoping for formation of a futurist party,

Sam Ghandchi, Publisher/EditorIRANSCOPEhttp://www.iranscope.com/June 27, 2007

Related Works:
http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegarEng.htm
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm

Text in Persian
http://www.ghandchi.com/479-KurzweilFuturism.htm

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶

از عيد قربان تا مبارزه با بدحجابي

از عيد قربان تا مبارزه با بدحجابي
سام قندچي
http://www.ghandchi.com/474-BadhejabiGhorban.htm

28 سال از عمر رژيم جمهوري اسلامي گذشته است و هنوز اپوزيسيون ايران درک روشني از اين رژيم ندارد. نگاهي به مطبوعات مخالفين حکومت درباره مبارزه با بدحجابي در ايران که هم اکنون در جريان است بهترين اثبات اين مدعاي من است. مردم عادي کوچه و بازار بهتر از همه مخالفين از اين رويداد تحليل دارند. مردم به سادگي ميگويند که دوباره تابستان شد و مبارزه با بدحجابي شروع شد. يعني همانگونه وقتي محّرم ميشود دسته هاي سينه زني به راه ميافتند، تابستان هم که ميشود دسته هاي مبارزه با بدحجابي راهي خيابان ميشوند. البته مراسم دوم بر مبناي تقويم شمسي است و قدمتش به رژيم جمهوري اسلامي ميرسد. جالب است که مردم عادي آلترناتيو در برابر اين مراسم ساليانه رژيم اسلامي را سالهاست که به وجود آورده اند و آنهم مراسم روز ولنتاين يا روز عشاق است که همه ساله در روز 14 فوريه به تقليد از غرب در داخل ايران رايج شده است و با وجود خشم ملايان، مردم دست از برگزاري آن بر نميدارند و هر سال بر شکوهش افزوده اند.

منظورم چيست وقتي از اصطلاح مراسم يا شعائر و امثالهم براي مبارزه با بدحجابي استفاده ميکنم؟ منظور من اين است که عده اي از اپوزيسيون دنبال اين بحث است که آيا قانون جمهوري اسلامي چنين چيزي را حکم ميکند؟ عده ديگري ميپرسند که آيا اسلام حجاب را تجويز ميکند يا نه؟ يک عده ديگر هم متعجب هستند که چرا مثلاً مجازات قطع دست آنقدر اجرا نميشود ولي به مبارزه با بدحجابي عمل ميشود و علت آنرا ولايت فقيه ميدانند و اينکه گويا چون ولايـت فقيه نميتواند حکومت فقهي را پياده کند مجبور است اين مبارزه با بدحجابي را بشکل سمبليک جايگزين آن کند تا به حکومت فقهي اش به شکل صوري وفادار بماند. گوئي مناديان حکومت فقهي در تاريخ همواره فکر کرده اند قادرند اهداف الهي مجازات هاي تجويزي خود را کسب کنند و مثلاً با قطع دست به سرقت و دزدي در جامعه پايان دهند. حتي در اروپا در اوج حکومت تئوکراتيک در شهر رم در سال 1600 وقتي جوردانو برونو را به حکم ارتداد آتش زدند در قلمروز کليسياي کاتوليک اوج فساد و دزدي همه جا گير بود و به همين علت دسته هاي شلاق زن که نظير سينه زنان شيعه امروز خود را شلاق ميزدند وارد ميدان ميشدند و همه جمعيت شلاق زن طلب استغفار از گناهان خود داشتند و در چنين فضائي است که رهبران مذهبي با مشارکت مردم جوردانو برونو را بخاطر ارتداد آتش زدند.

به عبارت ديگر همه اين شعائر از خود شلاق زني مؤمنان تا آتش زدن مرتدان شراکت *مردم* در شعائر و مراسم مذهبي است نه به اين خاطر که رهبران دولت مذهبي نميتوانند ديگر احکام خود را در اجراي عدالت جامه عمل بپوشانند بلکه چون آن شعائري که ميتوانند هنوز با مشارکت مردم انجام دهند همين ها است. و وقتي ديگر آتش زدن مرتدان يا مراسم شلاق زني در اروپا غير قابل قبول شد و نميـتوانست جمعيت مؤمنان را جلب کند، روحانيون کاتوليک هم از آن مراسم دست کشيدند و شعائر ديگري نظير طلب مغفرت در کليسا نزد کشيشان را که کماکان از مشارکت و احترام مردم برخوردار بود، ادامه دادند. به همين سادگي. در نتيجه جمهوري اسلامي هم چه ولايت فقيهي باشد و چه نباشد، شعائري را که براي اهداف اين رژيم تئوکراتيک مفيد بداند و بتواند مشارکت مردم را در انجام آنها کسب کنند، ادامه خواهد داد.

البته بگذريم کسانيکه مسأله را فقط بخاطر ولايت فقيهي بودن چمهوري اسلامي ميبينند اين رژيم را با اصطلاح رژيمي سلطاني بنوعي به تصوير ميکشند که گوئي از رژيم ناصرالدين شاه قاجار سخن ميگويند و افراموش ميکنند که اگر براي رژيم ناصرالدين شاهي اجراي عيد قربان با قصاوت فروبردن ني در گلوي شتر در وسط ميدان شهر بخشي از شعائر لازم براي مشارکت روحانيون در حاکميت آنها بود، براي اين رژيم چنين مراسمي از عيد قربان تا مبارزه با بدحجابي مبناي مشارکت مردم با حکومت يا به عبارت ديگر شعائر اسلامي مبناي مشروعيت اين رژيم است و بيخود نبود که خميني ميگفت اسلام وي به عاشورا و تاسوعا زنده است و به همين علت هم من در گذشته نوشتم که نافرماني مدني در ايران يعني غير اسلامي کردن جامعه [http://www.ghandchi.com/370-disobedience.htm].

اجازه دهيد به موضوعي کاملاً دورتر از مبارزه با بدحجابي که در جامعه ايران و جوامع ديگر اسلامي عادي و مرسوم است يعني مراسم عيد قربان دقيق تر نگاه کنيم. اکثر جوامع بشر و بويژه جوامعي که در آنها مذاهب ابراهيمي رايج هستند مراسم مشابهي داشته اند هرچند امروز مراسم قرباني در ميان يهوديان و مسيحيان اساساً برچيده شده و متأسفانه فقط در ميان مسلمانان چنين مراسمي که جلوي بچه کوچک هرسال گوسفند ميکشند نه تنها مرسوم است بلکه عيد قربان حتي بزرگترين عيد اکثر اين کشورها محسوب ميشود. خوشبختانه در ايران عيد اصلي مردم نوروز است و نه عيد قربان و بعد از 28 سال هنوز جمهوري اسلامي نتوانسته اين واقعيت را عوض کند.

برخي محققين معاصر اسطوره هاي بشر معتقدند مراسم قرباني کردن حيوانات در واقع بيان کوشش بشر براي راحت کردن وجدان خود در برابر احساس گناه در کشتن حيوانات است، کشتني که براي تغذيه خود انجام ميداده است. به اين طريق هر سال مثلاً گوسفندي را قرباني ميکردند، با هديه کردن بهترين گوسفند خود به خدائي که مالک اين طبيعت است همآهنگي atonement مجدد با طبيعت را جستجو ميکردند. بشر امروز براي تقليل اينگونه عذاب وجدان بيشتر و بيشتر سعي کرده است که به حيوانات وحشيانه برخورد نکند و حتي سلاخي بدون درد باشد و به دنبال راه هاي ساختن آلترناتيو گوشت از طريق علم شيمي است. به همين علت در جوامع مدرن اينگونه مراسم قرباني کردن حيوانات بيشتر و بيشتر از بين رفته است. البته ميدانيم که در برخي جوامع عهد عتيق حتي مراسم قرباني کردن انسان رواج داشته است نظير قرباني کردن بچه اول و يا قرباني کردن دختر باکره که گوئي به خدا اينگونه هدايا براي محفوظ ماندن از بلاياي طبيعت، داده ميشده است. حتي از خود قرباني مشارکت ميخواستند که افتخار کند که قرباني براي اين هدف "والاي" مؤبدان است. در نتيجه در آن جوامع که بلايا نتيجه گناه بشر فرض ميشد به اينصورت که بهترين کودک خود را به خدايان تقديم ميکردند اميدوار بودند از بليات در طبيعت حفاطت شوند. به همين علت هم حتي بعدها در داستان عيسي مسيح وي که بهترين فرزند ابناي بشر خوانده ميشود قرباني ميشود براي گناهان بشر تا که بشزيت را نجات دهد. در داستان مسلمانان هم درباره ابراهيم ميايد که او حاضر است فرزند خود را براي خدا قرباني کند ولي خدا بجاي آن گوسفند را ميپذيرد.

آيا وقتي قرباني کردن انسان از شعائر يک مذهب باشد، ميـتوان گفت که تحت عنوان احترام به مذهب ديگران بايستي به اينگونه شعائر مذهبي احترام گذاشت و اگر انبوهي از مردم در آن شعائر شرکت کنند آيا بايستي چنين اعمال وحشيانه مذهبي را مشروع قلمداد کرد؟

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/1/16/Mendoza_HumanSacrifice.jpg/200px-Mendoza_HumanSacrifice.jpg



به هرحال همه اينگونه مراسم قرباني که نوعي کشمکش انسان با خطاها و گناهان خود است در اينگونه مذاهب به ارث رسيده از اعصاري است که بيش از هزار سال از آنها گذشته است زمانهائي که اينگونه نگرشها براي بشريت قابل قبول بوده است. مجسم کنيد که امروز پدري با فرزند خود نظير ابراهيم رفتار کند و بگويد بخاطر دستور خداي خود چاقو بر گردنش گذاشته است، درباره چنين پدري چه خواهيم گفت؟ اگر اصلاح طلبان مسيحي و يهودي قرن هاست که اين چنين مراسم قرباني را به کنار گذاشته اند اصلاح طلبان مسلمان حتي از نقد اعياد انچناني حرفي هم نميزنند و در پي چانه زدن با اقتدارگرايان براي لطف آنها در تخفيف مبارزه با بدحجابي اند. در بعضي جوامع اسلامي نظير پاکستان يا در ميان هندي هاي مسلمان خود فرد مسلمان بايستي چاقو را بر گردن گوسفند بگذارد و برخي خانمها يا آقايان مسلمان آن کشورها که در غرب زندگي ميکنند که طاقتش را ندارند ميروند يک مزرعه و دست خود را روي چاقوي سلاخ ميگذارند و آيه قران ميخوانند وقتي که سلاخ اصل کشتن را انجام ميدهد. در ايران خوشبختانه سالهاست که در شهرها خود مردم اين کار را به سلاخ ها سپرده اند هرچند هنوز در خانه خود و مقابل چشمان کودکان که مراسم قرباني و دست و پا زدن گوسفندان را شاهد است، انجام ميدهند.

شعائر مذهبي نظير قمه زني و سينه زني در ميان شيعيان حتي پس از قرن ها هنوز به اندازه عيد قربان همه جا گير نيست. مراسم نظير مبارزه با بدحجابي که توسط رژيم جمهوري اسلامي ترويج ميشوند نيز آنقدر نتوانسته اند همه جا گير شوند ولي اين شعائر کارهائي است که رژيم را مشروعيت ميبخشند. رژيم سعي کرد همجنسگرايان که حتي آيت الله بروجردي فتوا براي پرتابشان از سخره ميدهد را در ملأ عام بکشد و يا زنان را در مراسمي با مشارکت مردم سنگسار کند و يا در ملأ عام براي روزه نگرفتن شلاق بزند و يا مرتد کشي کند. وليکن گويا مبارزه با بدحجابي چيزي است که راحت تر ميشود مشارکت عمومي براي آن کسب کرد و باينگونه زنان که نيروئي فزاينده در جامعه ايران هستند را مانند بردگان چندگاهي بيشتر مورد اهانت نگهداشت و در نتيجه اين مراسم حتي بيش از مقابله با ريش تراشيدن مردان دنبال شده است.

به هرحال آنچه مهم است محکوم کردن و احترام نگذاشتن به همه شعائر مذهبي وحشيانه است و جايگزيني آنها با مراسم متمدنانه و اينچنين مشروعيت اين رژيم از بين خواهد رفت. مردم ايران خوب تشخيص داده اند که براي ايجاد پادزهر مبارزه با بدحجابي جشن گرفتن روز ولنتاين را برگزيده اند. ايکاش اصلاح طلبان اسلامي هم بجاي توجيه شعائر وحشيانه و بسنده کردن به نقد از ولايت فقيه، خود اين شعائر و وچود حکومت اسلامي را زير سؤال ببرند. اگر براي حجاب بشود به بحث فقهي و بستگي داشتن به زمان متوسل شد، عيد قربان را نميشود گفت که مسأله فقهي است و به زمان بستگي دارد ولي بايستي به مردم گفت که عيد گرفتن با مراسم سلاخي گوسفند در مقابل چشمان کودکان غلط است و چنين شعائروحشيانه و خشونت بار با هر توجيه مذهبي در دنياي امروز نبايستي محترم شمرده شوند و جائي ندارند. بله احترام به عقايد مردم نميتواند بمعني قبول کشتن دختر باکره باشد حتي اگر چنان مذهبي ميليون ها نفر طرفدار داشته باشد. اگر اصلاح طلبان مذهبي در برابر ملاياني که نافيان اجراي چنين شعائر دوران بربريت را تکفير ميکنند نايستند، چگونه ميتوانند خود را اصلاح طلب بنامند.


به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
26 ارديبهشت 1386
May 16, 2007

مطالب مرتبط به زبان انگليسي
http://www.ghandchi.com/437-GeographyEng.htm
http://www.ghandchi.com/370-disobedienceEng.htm


مطلب مرتبط:
http://www.ghandchi.com/370-disobedience.htm
http://www.ghandchi.com/437-Geography.htm

جمعه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۶

IRI Lobby -لابي جمهوري اسلامي ايران

سام قندچي-لابي جمهوري اسلامي ايران

بحث لابي ايست هاي جمهوري اسلامي به کرّات در تالارهاي بحث ايراني مطرح شده است وليکن مواضع هم حاميان و هم مخالفين بندرت بروشني بيان شده است و ديالوگ ها به حملات شخصي منتهي شده است.

حاميان لابي ايست هاي جمهوري اسلامي در گذشته مخالفين را مجاهد و سلطنت طلب خطاب ميکردند و مخالفين هم حاميان لابي ايست ها را مأمورين مواچب بگير جمهوري اسلامي ميناميدند.

واقعيت اين است که نه همه مخالفين لابي ايست هاي جمهوري اسلامي مجاهد و سلطنت طلب هستند و نه همه حاميان لابي ايست ها مأمورين مواجب بگير جمهوري اسلامي هستند.

اين مسأله اي ايست که در درون اپوزيسيون ايران وجود دارد و فحاشي هم آن را از بين نخواهد کرد. امروز پس از خيزش جنبش مدني ايران در داخل کشور شک دارم هيچکدام از کسانيکه در گذشته مخالفين لابي ايست ها را مجاهد و سلطنت طلب تلقي ميکردند بتوانند اين واقعيت را ناديده بگيرند که بسياري ديگران نيز در اپوزيسيون ايران خواهان پايان يافتن رژيم جمهوري اسلامي هستند.

آخرين باري که من درباره اين موضوع چيزي نوشتم در سال 2004 در نوشتار زير بود:

http://www.ghandchi.com/349-Lobbyists.htm

آن نشريات ايراني که به انگليسي يا فارسي منتشر شده و همه اين سالها حاميان لابي ايست ها بودند، مقالات گروه هاي حقوق بشر نظير بنياد مهر MEHR.ORG که خواهان تغيير رژيم بودند را سانسور ميکردند، در صورتيکه مقالات، نشريات، و اعلانات لابي ايست هاي جمهوري اسلامي و پشتيبانان آنها را منتشر ميکردند هرچند نميامدند و روشن بگويند که حمايت از لابي ايست هاي جمهوري اسلامي خط مشي ويراستاري مجله يا سايت آنها است.

چرا اين موضوع موضوعي واقعي است؟ واقعيت اين است که جمهوري اسلامي ايران فقط يک رژيم ديکتاتوري نظير رژيم شاه نيست که نظم جهاني که در رأس آن دموکراسي هاي غربي قرار دارند، برايش امري پذيرفته شده باشد. در مقايسه، جمهوري اسلامي يک ديکتاتوري است که خواهان نظم نوين ديگري در جهان برهبري اسلامگرايان است.

با وجود آنکه جمهوري اسلامي ايران ميداند آرزويش براي جهاني برهبري اسلامگرائي به اين زودي ها قابل دسترسي نيست، اين امر مانع از آن نشده است که در همان روزهاي اول خميني خواست رفتن به بيت المقدس از راه کربلا را مطرح نکند، خواستي که بعداً با جنگ عراق و ايران دنبال شد.

اين واقعيت به اين معني است که نظير کشمکش ديکتاتوري شوروي با غرب، کشمکش مشابهي همواره بخشي از واقعيت ديکتاتوري جمهوري اسلامي خواهد بود تا زمانيکه يا آنها موفق شوند نظم جديدي به رهبري اسلامگرايان ايجاد کنند يا که جمهوري اسلامي پايان يابد. در رابطه با شوروي هم همينگونه بود که آنها در اميد بوجود آوردن کمونيسم جهاني بودند.

حالا تا زمانيکه اسلامگرائي جهاني يا محو شدن اشاعه دهندگان اصلي اش اتفاق نيافتاده است، هم جمهوري اسلامي و هم غرب نياز دارند ببينند که چگونه ميتوانند با هم معامله کنند. اين است که مسأله روابط غرب و جمهوري اسلامي براي اپوزيسيون ايران مهم است و به اين علت بارها در 28 سال گذشته مطرح شده است، و نظير روابط غرب و شوروي، که از يک سو يا عکس آن، براي اپوزيسيون شوروي تا به آخر مهم بود.

بتازگي بحثي در درون نشرياتي که همه اين سالها اساساً از موضع لابي ايست ها در ارتباط با روابط ايران و غرب حمايت کرده اند، آغاز شده است. نشرياتي که عمدتاً کسانيکه خواهان تغيير رژيم در ايران بوده و با لابي ايستها مخالف بودند را سانسور ميکردند.

اجازه دهيد تأکيد کنم که بحث کنوني در *درون* همان افراد است و حتي برخي از آن نشريات که اکنون به نظريات مخالف مواضع حاميان لابي ايست ها را اجازه طرح ميدهند از سوي همان کساني است که گروههاي حقوق بشر نظير بنياد مهر MEHR.ORG سانسور ميکردند، چرا که بنياد مهر همواره با سياست هاي خشنود سازي جمهوري اسلامي مخالفت کرده و خواستار تغيير رژيم بود.

معهذا بحث کنوني گرچه در درون همان حاميان لابي ايست ها جريان دارد به اعتقاد من خيلي مهم است چرا که من فکر ميکنم بحث کنوني کمک خواهد کرد بطور باز و آشکار موضوعاتي که در زير دعواها نهفته بودند روشن شوند و بحث هاي منطقي جايگزين فحاشي ها شوند چرا که بسياري از کساني که در بحث هاي کنوني درگيرند همقطاران سابق و حتي کنوني يکديگرند.

اين بحث هائي هستند که آغاز شده اند. اولين آنها مقاله زير از طرف آقاي محمد سهيمي در سايت پيوند بود:

http://www.payvand.com/news/07/may/1042.html

سپس مقاله زير از طرف حسن داعي در رد مقاله بالا بر روي اينترنت [http://www.gozareshgar.com/fileadmin/goz/user_files/LobbyRegime4.doc] منتشر شد و حتي سايت اخبار امروز با شگفتي نه تنها آتنرا سانسور نکرد [http://www.ghandchi.com/419-akhbare-rooz.htm] بلکه آنرا منتشر و روزها در صفحه اول نگهداشت:

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=9444

آخر سر هم مقاله زير از طرف آقاي رضا فاني يزدي در ايران امروز در رد مقاله حسن داعي که تأکيد موضع هميشگي ايشان و نشريه ايران امروز است که سالهاست بدون نوشته شدن اعمال ميشد و حوشبختانه بالاخره به روشني ايشان در اين نوشتار بيان کردند:

http://politic.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/12762/

هرچند سايت هاي پيوند [http://payvand.com/news]، ايران امروز [http://www.iran-emrooz.net] و اخبار روز [http://www.akhbar-rooz.com] همگي نظرات آنهائي که امثال بنياد مهر MEHR.ORG خواهان تغيير رژيم و پايان دادن به جمهوري اسلامي هستند را سانسور ميکنند، وليکن همه آنها حالا در اين بحث درگيرند که به عقديه من خيلي مهم است و اميدوارم بالاخره اين وضع باعث شود اين بحث در فضاي منطق انجام شود و نه فحاشي هاي متداول. همچنين اين مايه مسرت است که اين بحث ها در نشرياتي که در ايران فيلتر نميشوند منعکس شده است.

من اميدوارم همه اين نشريات که در ايران سانسور نيستند پراکسي سرور بر روي سايت هاي خود نصب کنند تا که مردم ايران بتوانند نقطه نظرات مختلف را که توسط جمهوري اسلامي سانسور ميشوند با استفاده از پراکسي انها ببينند، نظراتي نظير همين بحث. اگر آنها واقعاً به دموکراسي که ادعا ميکنند معتقدند، و حتي گروه هاي لابي ايست که مدعي دموکراسي هستند وقتي در غرب براي جمهوري اسلامي لابي ميکنند، اينگونه ادعاي خود را ثابت کنند. اين ها مسائل خصوصي نيست و درباره فيلترينگ نطرات سياسي است.

آيا چنين کاري منصفانه تر نيست که خوانندگان ايراني که از ديدن سايت هائي که جمهوري اسلامي تأييد نميکند محروم باشند فقط به اين دليل که جمهوري اسلامي ميتواند ميليونها دلار پول مردم ما را صرف فيلترينگ اينترنت براي کوتاه کردن دست خود مردم ما از اينترنت کند. آيا همه سايت هاي فيلتر شده سايت هاي پورنوگرافي هستند آنگونه که جمهوري اسلامي در گذشته ادعا ميکرد. تا کي خود سانسوري!


به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
23 ارديبهشت 1386
April 28, 2007

متن مقاله به زبان انگليسي
http://www.ghandchi.com/473-IRILobbyEng.htm

مطالب مرتبط
لطفاً فصل دوازدهم ويراش جديد کتاب ايران آينده نگر را ملاحظه فرمائيد
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm#12



---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com/

فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۶

اسلامگرائي در پي رهبري تقسيم مجدد جهان

اسلامگرائي در پي رهبري تقسيم مجدد جهان
http://www.ghandchi.com/472-ww3.htm
Islamism to Redivide World
http://www.ghandchi.com/472-ww3Eng.htm
اسلامگرائي در پي رهبري تقسيم مجدد جهان
سام قندچي

اگر هدف جنگ جهاني اول تقسيم مجدد جهان پس از بيش از يک قرن تغييرات جدي در واقعيت هاي توزيع قدرت واقعي اقتصادي و سياسي کشورهاي مختلف در جهان که از گسترش استعمار انگليس و فرانسه و سقوط استعمار اسپانيا و پرتقال تا قد علم کردن اوليه روسيه و آلمان در اروپا را شامل ميشد، هدف قرارداد، قرارداد ورساي نيز تدوين سند نهائي اين تقسيم بندي جديد بود که نه از راه مذاکره و ديپلماسي بلکه از طريق جنگ، بدست آمد. پس از جنگ جهاني اول هم رشد سريع آمريکا از يکسو و تجديد حيات سريع نيروهاي مغلوب نظير روسيه و آلمان موضوع اصلي تقسيم مجدد جهان را دوباره در سطح جهاني مطرح کرد. در واقع تمرکز استراتژيک هيتلر از همان ابتدا بر روي نفي قرارداد ورساي، نشان داد که تقسيم مجدد جهان آن چيزي بود که اتحاد جهاني عليه پيروزمندان جنگ جهاني اول را شکل داد. ديپلماسي انگليس و فرانسه هم بر روي خشنودسازي هيتلر متمرکز شد و نه آنکه مسأله تقسيم مجدد جهان را از طريق ديپلماتيک حل کنند. به همين دليل هم بالاخره جنگ جهاني دوم روي داد و از عجايب تاريخ هم اين شد که متحدين انگليس و فرانسه يکي آمريکا شد و ديگري روسيه که هردو خود مدعيان تقسيم مجدد قدرت در جهان آنروز بودند، چرا که قدرت انگليس و فرانسه در بين دو جنگ افول کرده بود و آمريکا و جهان کمونيسم به سرکردگي روسيه صعود کرده بودند. اما در برابر آلمان که ميخواست قبل از تقسيم جهان با روسيه و آمريکا، انگليس و فرانسه را ببلعد، راه ديگري براي ايندو نماند جز دادن دست اتحاد به آمريکا و روسيه و اينچنين نيروي متفقين در جنگ جهاني دوم در برابر متحدين محور در آن تاريخ شکل گرفت و از طريق نظامي مجدداً جهان تقسيم شد.

پس از جنگ جهاني دوم و واگذاري مناطق نفوذ انگليس به آمريکا، با تضمين دفاع آمريکا از منافع انگليس، آشکار بود که اين تقسيم مجدد جهان بين پيروزمندان براي دنياي کمونيسم با وجود تصرف بيش از نيمي از اروپا توسط شوروي، نميتـوانست قابل قبول باشد و در کشورهائي نظير ايران اين تضادها بين پيروزمندان جنگ دوم تا سالها پس از جنگ دوم جهاني پايان نيافت. البته شکاف بزرگ بين چين و شوروي کمک کرد که اين نارضايتي جهان کمونيسم نتواند در جنگ سرد به يک جنگ تمام عيار تبديل شود، وليکن بايستي اذعان کرد که سازمان ملل در اينکه آتش جنگ جهاني ديگري بخاطر اختلاف بر سر تقسيم جهان با کمونيسم زبانه نکشيد، نقش بسيار مهمي ايفا کرد. اينکه چين بعدها به شوراي امنيـت اضافه شد نه تنها بيان اين واقعيـت بود که تقسيم جهان که بعد از جنگ دوم بوجود آمده بود و با رشد اقتصادي و سياسي کشورهاي کمونيستي به چالش کشيده شده بود، بلکه همچنين بيان اين واقعيت بود که اين تعديل لازم توانست از طريق ديپلماتيک حاصل شود. البته پيش از آن به روي کار آمدن خروشچف در روسيه و بالاخره بعدها رشد جنبش دموکراسي خواهي و پيروزي آن در بلوک شرق از امکان فاجعه جنگ جهاني ديگري در پي به چالش کشيده شدن تقسيم جهان پيروزمندان جنگ جهاني دوم از سوي کشورهاي کمونيستي نوپاي بعد از جنگ دوم جهاني، جلوگيري کرد.

همانطور که قبلاً نوشته ام دولت هاي ملي و صف بندي هاي جهاني [http://www.ghandchi.com/326-GlobalLineups.htm] در دنياي گلوبال ربع قرن گذشته تغييرات مهمي کرده اند. بنظر من علاوه بر کشورهائي که ذکر کردم گروههاي کشورهاي ديگري در جهان که در فاصله جنگ جهاني دوم تا کنون توان اقتصادي و سياسي شان تغيير شگرف کرده است خواهان تقسيم مجدد جهان هستند و جنبش اسلامگرائي با به چالش کشيدن تقسيم بندي بعد از جنگ جهاني دوم در پي رهبري اين نارضايتي جهاني است. بعقيده من سخنان محمود احمدي نژاد که نفس عضويت دائمي شوراي امنيـت سازمان ملل را مورد سؤال قرار ميدهد بايستي در اين چارچوب فهميد که ساختارهاي کنوني بين المللي، قدرت اقتصادي و سياسي کشورهائي نظير عربستان سعودي، عراق و ايران را که در نيم قرن گذشته رشد سرسام آور داشته اند بيان نميکنند، و نزديکي دولت هاي موجود عربي با آمريکا هم ابداً تضمين به چالش کشيده نشدن تقسيم کنوني جهان نبوده بلکه به اين معني است که اين دولتها در خطر سقوط توسط نيروهائيي در کشورهاي خود هستند که تقسيم جهان بعد از جنگ دوم جهاني و ترميمات آن با کشورهاي کمونيستي و وارثان آن را قبول ندارند، و مهمترين اين گروه هم يکي کشورهائي هستند که زير چتر کشورهاي اسلامي جمع هستند و دوم هم گروه کشورهاي امريکاي لاتين ميباشند. بنظر من در چنين شرايطي اگر تغيير جدي در ساختارهاي تقسيم قدرت اقتصادي و سياسي در جهان نظير ساختار سازمان ملل صورت نگيرد، خطر جنگ سوم جهاني افزايش مييابد.

درست است که مثلاً آمريکا مخارج اصلي سازمان ملل را ميدهد و بسياري از مدعيان کرسي هاي سازمان ملل عملاً هيچيک از چنين وظائفي را تقبل نميکنند و فقط از حقوق بيشتر حرف ميزنند و نه از مسؤليت، ولي بحث درباره شعاري بودن چاوز يا و رئيس دولتي ديگر نيست بلکه بحث اصلي به خود جرئت دادن براي تغيير ساختارهاي اين سازمان است. بهتر است زحمت متحول کردن سازمان ملل را بخود داد تا آنکه به عقوبت جنگ در جهان گرفتار بيائيم. اسلامگرايان با گذاشتن نوک تيز حمله خود به تقسيم کنوني جهان و کوشش براي متحد کردن مخالفان براي برهم زدن تقسيمي که بعد از جنگ جهاني دوم بوجود آمده است، دنيا را به مخاطره انداخته اند. راه حل اين چالش نظامي نيست و ديپلماتيک است ولي اگر علت که خود تقسيمات کهنه شده ارثيه جنگ دوم جهاني است از بين نرود، در عمل دنيا مجبور به مقابله نظامي با اين معضل خواهد شد که بيش از مقاومت در برابر حمله هيتلر براي پيروزمندان جنگ اول مهلک خواهد بود و محدود به حملات چند تروريست در اين طرف و آنطرف دنيا نخواهد بود. ساختن دنياي فراسوي جنگ [http://www.ghandchi.com/357-BeyondWar.htm] نيازمند کوشش فعال براي تغيير در ساختارهاي بين المللي موجود و ايجاد نهادهاي نوين مؤثر در جهان است و نه ناديده گرفتن اين مسأله واقعي مربوط به انصاف و عدالت در تقسيم قدرت اقتصادي و سياسي در دنياي کنوني. همانطور که در نوشتار اسلام و گلوباليسم [http://www.ghandchi.com/437-Geography.htm] نوشتم اسلامگرائي بخاطر واپسگرائي ايدئولوژيک خود با گلوباليسم در ستيز است وليکن عدم توجه به اصلاح تقسيم بندي کهنه شده جهان براحتي ميتـواند از اين نيروي واپسگرا رهبر يک جنگ تمام عيار جهاني بوجود آورد که رهبري خواست براي تقسيم مجدد جهان را به دست بگيرد. نفي واقعيت بي عدالتي در جهان و جنگ راه مبارزه با اسلامگرائي نيست بلکه کوشش براي مقابله با اين بي عدالتي ها با ديدگاهي آينده نگر[ http://www.ghandchi.com/401-FuturistVision.htm] است که ميـتواند آلترناتيوي مثبت در برابر ناکجا آباد اسلامگرائي شود.
به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
8 ارديبهشت 1386
April 28, 2007

متن مقاله به زبان انگليسي:
http://www.ghandchi.com/472-ww3Eng.htm
مطالب مرتبط:
http://www.ghandchi.com/437-Geography.htm
http://www.ghandchi.com/index-Page19.html


Islamism Wants to Lead Redivision of the World
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/472-ww3-plus.htm

If the goal of First World War was targeting re-division of the world after over a century of serious changes in the reality of distribution of actual economic and political power of various countries in the world, including developments ranging from the expansion of British and French colonialism and the fall of Spanish and Portuguese colonialism to the rise of Russia and Germany in Europe, Versailles Treaty had also become the final document of this new division of the world being arrived at by war and not through negotiations and diplomacy. Following WWI the rapid growth of the United States on one side and the revival of the defeated powers such as Russia and Germany brought the issue of re-dividing the world to the international discourse. In fact the strategic focus of Hitler from the beginning on rejecting the Versailles Treaty showed that re-division of the world was the issue that formed the worldwide unity against the victors of WWI. Also the diplomacy of Great Britain and France was focused on appeasing Hitler and not on resolving the demands for re-division of the world through diplomacy. And this was the reason that finally Second World War occurred and the strange historical event was that the allies of UK and France became two countries namely the US and Russia which were both claimants for re-division of the world at that time because the power of UK and France had fallen between the two world wars whereas the United States and the Communist World with the leadership of Russia had soared during that period. But to confront Germany which wanted to re-divide the world with Russia and the US, by first swallowing Great Britain and France, no other choice was left for UK and France other than to extend their hand to US and Russia for alliance and this is how the allies were formed in WWII confronting the axis of that period and the world was re-division of the world was again achieved by military force.

After WWII and the passing of areas of British influence to the US while US guaranteeing the British interests, it was clear that the new division of the world between the victors could not be acceptable by the Communist World despite Soviet’s taking over half of Europe and in countries like Iran these conflicts between the victors of WWII continued for many years after the end of the war. Of course, the great schism between China and Russia helped that this discontent of the Communist world during the Cold War did not end in an all-out war and one should definitely acknowledge that United Nations played an important role to prevent the flames of another world war to rise. And the fact that China later joined Security Council was not only the expression that division of the world after the WWII was being challenged by the new economic and political developments of the Communist countries but also was the expression of the fact that the needed adjustment was achieved through diplomacy. Of course prior to it, the coming to power of Khrushchev in Russia and finally later on the growth of pro-democracy movement and its victory in the Eastern Bloc prevented another world war catastrophe to happen following the challenges of the new communist states towards the division of the world that had happened in the aftermath of WWII by the victors.

As I have noted in the past, the Nation States and Global Lineups [http://www.ghandchi.com/326-GlobalLineupsEng.htm[ in the global of the last quarter century have made drastic changes. In my opinion, besides the countries I already mentioned there are other groups of countries in the world that have had tremendous changes in their economic and political power since WWII and the Islamist movement by challenging the post WWII division of the world is trying to achieve the leadership of this discontent. I believe the statements of Mahmoud Ahmadinejad questioning the structure of permanent membershi of UN Security Council must be understood in this framework that the current international structures, do not reflect the economic and political power of countries like Saudi Arabia, Iraq, and Iran which have had tremendous growth in the last half century, and the closeness of existing Arab states with the US does not guarantee that the current division of power will not be challenged, rather it means that these governments themselves are in danger of falling by forces from within their own countries, forces that do not accept the post-WWII divisions of the world and all its amendments by Communist countries and their inheritors, and the most important ones among these countries are the group of countries that are gathered under the umbrella of Islamic countries and the second group are the Latin American countries. In my opinion in this situation if a major change in the structures of division of economic and political power in the world such as the structure of United Nations does not happen, the danger of a third world war will be increased.

It is true that a country like the United States pays the main expenses of UN and many of the claimants of seats in the UN in practice do not take such duties and only talk of rights and not of responsibilities, but the issue is not whether Chavez or another head of state is throwing slogans but the issue is to have the courage to change the current structures of this organization. It is better to take the pain of changing UN than to be trapped in the pain of a world war. Islamists by spearheading their attack towards the current division of the world and their efforts to unite the opponents of the post-WWII division, are endangering the world. The solution is not a military challenge and is a diplomatic one but if the cause which is the outmoded distribution of power inherited from WWII is not removed, in practice the world will move towards a military confrontation for this issue which will be more catastrophic than the resistance to Hitler’s attack on the victors of WWI and will not be limited to a few terrorist attacks here and there around the world. To build a world Beyond War [http://www.ghandchi.com/357-BeyondWarEng.htm] requires active efforts to reform the existing international structures and to form new effective institutions in the world and not to ignore this real issue which is related to fairness and justice in the division of economic and political power in today’s world. As I have noted in Islam and Globalization [http://www.ghandchi.com/437-GeographyEng.htm], Islamism because of its ideological retrogression is at war with globalization but lack of attention to reforming the obsolete division of the world can easily make this retrogressive force the leader of an all-out world war to lead the re-division of the world. Denial of this reality of injustice in the world and making war is not the way to confront Islamism but efforts to confront the injustices with a Futurist Vision [http://www.ghandchi.com/401-FuturistVisionEng.htm] is what can become the positive alternative to the false utopia of Islamism.

Hoping for a Federal, Democratic, and Secular Futurist Republic in Iran,

Sam Ghandchi, Publisher/EditorIRANSCOPEhttp://www.iranscope.com/April 28, 2007

Text in Persian
http://www.ghandchi.com/472-ww3.htm


Related Articles:
http://www.ghandchi.com/437-GeographyEng.htm
http://www.ghandchi.com/index-Page19.html

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶

آينده نگري در آنسوي دره

آينده نگري در آنسوي دره
سام قندچي
http://www.ghandchi.com/471-FuturismChasm.htm

در سال 1991 آقاي جفري مور Geoffrey A. Moore کتاب جالبي تحت عنوان عبور از دره Crossing the Chasm منتشر کرد. کتاب درباره بازاريابي براي شرکتهاي تازه تأسيس تکنولوژي هاي نو نگاشته شده بود. اصل بحث وي اين بود که ميان کساني که ويسيونر visionary ناميده ميشوند و از اولين کساني هستند که نوآوريهاي تازه را پذيرا ميشوند و آنهائي که پراگماتيست هستند و نوآوريها را در مراحل ديرتري پذيرا ميشوند، يک دره فاصله است. يعني که او يک عدم تسلسل در اينگونه نوآوريهاي متحول کننده ميديد که نياز به نگرش استراتژيک به کل محصول و جايسازي آن براي عبور از آنچه وي يک دره يا شکاف ميناميد را لازم ميکرد.



به عبارت ديگر در آنسوي دره ديگر کسانيکه پتانسيل پذيرا شدن نوآوريهاي تازه را دارند نظير ويسيونرها نيستند که علاقه وافري به يافتن چيزهاي تازه دارند و دنبالش هستند، بلکه آنها پراگماتيست هستند و براي برآوردن نيازهاي مشخص خود به نوآوري تازه روي مياورند وقتي آن راه حل ها را پاسخگوي نياز مشخصي که دارند ميبينند و به همين علت است که بازارياب بايستي به مفهوم کل محصول و اينکه در چه جايگاهي ميتواند چه نيازي را برآورده کند، توجه کند، و نه آنکه به دنبال آن باشد که مشتري آينده خود را از جالب بودن نوآوري و تازه بودن آن و يا حرف آخر بودن در برابر همه راههاي ديگر، مجذوب کند، که اساساً دليل پذيرا شدن چيزي براي پراگماتيستهاي آنسوي دره نيست.



اگر بيشتر به جزئيات برويم ميبينيم که براي ويسيونرها بحث هاي طولاني درباره اينکه اين نوآوري مهم تر است يا نوآوري ديگر و يا اينکه در گذشته يا آينده راه چه بوده و امثال اين بحث ها ساعات بيشماري را براي جلبشان به تحول تازه اشغال ميکند، تا که آنها تهييج شوند و نوآوري تازه را بپذيرند. درصورتيکه براي پراگماتيستها مهم اين نيست که اين نوآوري حرف آخر را ميزند يا چيزي در گذشته يا آلترناتيو ديگري با ادعاهاي ديگر چه قدر اهميت دارد. براي آنها موضوع اينکه محصول چه جايگاهي در برآوردن نيازهاي مشخص اشغال ميکند و چگونه به هدف خود ميرسد، مهم است.



منظور من اين نيست که وقتي نوآوري به مرحله رفتن به آنسوي دره رسيده است ، هنوز کسي نميايد و با چالش بگويد که اصلاً اين چيز تازه نوآوري نيست، و يا اصلاً حرف تازه اي نيست، و کساني هم در پاسخ به چنين چالشهائي وقت صرف نخواهند کرد. درباره نوآوري هاي تکنولوژي هاي جديد وقتي به آنطرف دره ميرفتند هنوز عده اي در اينطرف دره وقت و زندگي خود را با اينگونه بحث ها صرف ميکردند، ولي در عمل آنها کساني بودند که در پيشبرد نوآوري هاي تازه و موفق کردن آن شکست خوردند، چرا که به موقع درک نکردند که ديگر وقت صرف وقت در اينطرف دره اهميت ندارد و بايستي کوشش خود را صرف استراتژي براي طرف ديگر دره مبذول کنند و آنرا پياده کنند تا که به نتيجه برسند، و به اينطريق کتاب جفري مور، رمز موفقيت بسياري از کساني شد که توانستند به موقع عبور از دره را براي نوآوري خود درک کرده و انرژي خود را در طرف اول دره، وقتي که زمانش گذشته بود، تلف نکنند.



بنظر من آينده نگري بويژه در ايران ديگر در حال عبور از دره است و توجه را بايستي بر روي پراگماتيستهاي سوي ديگر دره گذاشت و نه ويسيونر هاي دوران پيشين. من فکر ميکنم بيشتر بحث ها و سايتها و نشريات آينده نگر ايراني ديگر موضوعاتشان دردي براي موفقيت آينده نگري در ايران دوا نميکند و وقت خود را تلف ميکنند و حتي دسته ويسيونر ها هم از مقالات تکراري آنها خسته شده اند و بيشتر و بيشتر اين سايتهاي اينترنتي بينندگانشان را از دست ميدهند. ديگر بحث با کسانيکه هنوز اينترنت يا اقتصاد گلوبال يا نياز به حزب آينده نگر را نميبينند، اتلاف وقت است. مسأله اين است که اين بحث ها که بين ويسيونرها و گروه اوليه علاقمندان به اين تحولات مدتها ست جريان داشته، ديگر بايستي بطرف پراگماتيستها هدف گيري شود و براي پراگماتيستها موضوع اين نيست که ثابت کنيم اقتصاد ملي بايد ساخت يا اقتصاد گلوبال، و اتلاف وقت با اينگونه بحث ها. بلکه سؤال اين است که اقتصاد گلوبال چه شکلهائي دارد و عملاً چه چيزي براي ما به ارمغان مياورد، چه خوب و چه بد.



اجازه دهيد ساده تر بگويم. اگر يک برنامه تلويزيوني درست شود که صنعت اتوموبيل سازي ژاپن که با استراتژي اقتصاد گلوبال بوجود آمده است را نشان دهد و اينکه چگونه در حتي آمريکا توانسته است ميليونها عدد اتوموبيل بفروشد، و چگونه تواتسته است در ژاپن بر روي زندگي مردم آنکشور اثر گذارد، چنين برنامه اي از صد تا مقاله که بخواهد اثبات کند اتوموبيل سازي از نوع اوائل قرن گذشته برمبناي اقتصاد ملي در آمريکا کهنه شده و اتوموبيل سازي با استراتژي اقتصاد گلوبال نظير آنچه ژاپن در نيم قرن اخير انجام داده، ارجحيت دارد. مسأله پراگماتيستهاي آنسوي دره ديدن مدل جديد با ارزش ها و کاستي هايش است و نه بحث و قانع شدن که اين نوآوري است يا نيست، يا که تاريخش چيست، و بحث هاي پايان ناپذير تکراري با انديشه هاي کهن يا حتي انديشه هاي ديگر رقيب. آن بحث ها هميشه بوده و خواهد بود. براي آينده نگري بنظر من ديگر موضوع مرکزي سوي ديگر دره است، و نه آنطرفي که بيش از نيم قرن است در آنجا هم و کوشش خود را صرف کرده ايم.



من وقتي به نشريات و رسانه هاي آينده نگر ايراني نگاه ميکنم بندرت چيزي مييابم که توجه اش به آنسوي دره باشد. بهترين چيزي که تا به حال ديده ام برنامه اي است که تلويزيون قارسي صداي آمريکا بتازگي درست کرده است بنام شباهنگ:



http://www.voanews.com/persian/late-edition.cfm



منظور من اين نيست که برنامه شباهنگ غناي کامل آنچه که آينده نگري بايستي براي آنسوي دره باشد را دارد. ابداً. اتفاقاً نشريات و رسانه هائي که به اينسوي دره يعني به ويسيونرها توجه دارند خيلي کاملتر هستند ولي براي آنسوي دره يعني براي پراگماتيستها که اکنون اصل توجه جنبش آينده نگري بايستي باشند، دردي را دوا نميکنند هر چند از نظر آکادميک خيلي غني تر هستند. بعوض عملاً برنامه شباهنگ کوشش ميکند که بيان استراتژي و مفهوم محصول کامل براي آنسوي دره باشد، نميگويم آگاهانه، چون نميدانم ، ولي از آنچه من مشاهده ميکنم، اين برنامه دارد مدل تازه اي براي ايران ارائه ميدهد. منظورم حرفهائي نظير اينکه براي جوانها است و امثال اين شعارها نيست. بحث جوان و پير مطرح نيست. مدل تازه که ارائه شد براي هر کسي است که آنرا استفاده کند. کاري هم به جزئيات برنامه ندارم که شايد 80 درصد آن بايستي براي تأمين يک مدل آينده نگر مؤثر، تغيير کنند.



سطح کيفيت کوششهاي براي آنسوي دره مثل کار سنگاپور يا ژاپن است که چهار دهه پيش کانون توجه خود را روي استراتژي اقتصاد گلوبال گذاشتند، هرچند در آنزمان ممکن بود حتي 20 درصد اقتصاد آنها هم عملاً اين چنين نباشد.



خلاصه کنم، بنظر من وقت آن است که نشريات و رسانه هاي آينده نگر نگاه جدي به آنچه ارائه ميدهند بکنند و آنطرف دره و پراگماتيستهاي آنسو را هدف بگيرند وگرنه ديري نخواهد پائيد که همين تعداد بيننده اي که دارند را هم از دست خواهند داد.



به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران



سام قندچي، ناشر و سردبير

ايرانسکوپ

http://www.iranscope.com

27 فروردين 1386

April 16, 2007



مطالب مرتبط

http://www.ghandchi.com/468-AyandehnegariChist.htm

http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm


متن مقاله بزبان انگليسي
Futurism on the other Side of Chasm

Sam Ghandchi

http://www.ghandchi.com/471-FuturismChasm-plus.htm



In 1991, Geoffrey A. Moore wrote an interesting book called Crossing the Chasm . The book was about marketing for new technology startup companies. His main discussion was that there is a huge chasm between those he called visionaries who first adopt a new inovation and those he called pragmatists who adopt new products. It meant that he saw the discontinuity in these transforming new innovations making it necessary to have a strategic view of the whole product and a need to position it for what he called crossing the chasm.



In other words, on the other side of the chasm those who have the potential for adopting the new innovations are not like the visionaries who are enthusiastic about new things and always chase them, rather they are pragmatists and turn to new innovations to fulfill specific needs when they see such solutions to respond to their particular needs and this is why the marketing professional should pay attention to the whole product concept and its positioning as to what specific needs it fulfills and not to try to show his or her customer that the new innovation is interesting or novel or to be the last word in contrast to all there is to attract the client because basically this is not the reason for adoption of a new solution by pragmatists in the other side of the chasm.



If we get into more details we will see that for visionaries long discussions about whether this new innovation is more important than another one or whether in the past or future what other alternatives have been or could be are interesting and such countless hours of such discussions are needed to get them excited about a new innovation to get attracted to it and to adopt it. Whereas for the pragmatists it does not matter whether the innovation says the last word or whether something in the past or another alternative with other claims is of any importance or not. For them, the issue is what place the product occupies in fulfilling the specific needs they have and what is important for them is how the solution will achieve its goal.



I do not mean to say that when new innovations have reached a stage of moving to the other side of the chasm, nobody will challenge it anymore as not being anything new or saying that it is not offering anything we did not have before and that nobody will respond to those challenges anymore. In fact, new innovations of high tech when moved to the other side of the chasm, still there were many people who spent their time and life on these kinds of discussions but in practice they were the ones who failed in advancing the new innovations to success, because they did not recognize on time that it was no longer important to spend time on this side of the chasm and they ought to have spent their efforts on building strategies for the other side of the chasm and to implement those strategies to get results, and this way Geoffrey Moore's book became the secret of success for many who were empowered to recognize the right time to cross the chasm for their new innovations and no longer wasted their energy on the first side of the chasm.



In my opinion futurism especially in Iran is crossing the chasm and attention should be now focused on the pragmatists of the other side of chasm and not on the visionaries of the previous side. I think most of the discussion topics of Iranian futurist web sites and publications are of no use for the success of futurism in Iran and are wasting their time and even those of the visionary group of the first side of the chasm are tired of the repetitious articles and more and more the sites are losing their visitors. Discussing with people who still do not see any need for Internet or global economy or futurist party is a waste of time. The issue is that these discussions among the visionaries and the early adopters of such transformations has been going on for a long time and it is now time to target the pragmatists and their concerns and for them it is not important to prove that in our time we should build global economy and not national economy and such discussions are waste of time. The question for them is the shapes that global economy will take and what it will bring us, bad or good.



Let's put it in a very simple example. If a TV program is made to show the Japan's auto industry that has been created with the strategy for global economy, and shows how they have been able to sell millions of their cars in the U.S., and how this has been able to impact the life of the people of that country, such a program can prove better than hundreds of articles trying to prove that automaking of the early part of last century based on US economy is obsolete now and auto-making with a global strategy like Japan's of the last half century is superior. The issue for pragmatists of the other side of the chasm is to see the new model with its values, advantages and disadvantages and not to discuss to be convinced as to whether this is new innovation or not, or what its history has been, and the endless repetitious discussions with the old thoughts or even with the competing ideas. Those discussions have always existed and will continue to exist. For futurism, in my opinion, the central issue is now the other side of the chasm and not the side it has focused its efforts for the half last century.



When I look at Iranian futurist publications and media I seldom see anything focused on the other side of chasm. The best I have seen so far is a new TV program by Voice of America (VOA-Persian) called Shabahang:



http://www.voanews.com/persian/late-edition.cfm



I do not mean that the Shabahang program has the total richness of what futurism on the other side of chasm should have. Not at all. In fact, other publications and media that are still focused on the first side of the chasm are more complete but are of no use for the pragmatists who are on the other side of the chasm, although they are academically a lot richer. In contrast, in practice the Shabahang program tries to express strategy and the whole product solution of the other side of chasm, but I am not saying it is doing it consciously, because I do not know, but from what I see, this program is offering a new model for Iran. I do not mean talks like it is for the youth, which are just slogans. It is not the issue of young and old. The new model once offered is for anyone to use. And I am not talking about the details of the programs where even 80% of it to be effective futurism, needs to change.



The quality level of the attempts for the other side of chasm is like the work in Singapore and Japan when four decades ago focused their attention on a strategy of global economy although at that time even 20% of their economy was not there in practive.



Let me summarize, in my opinion, it is time for futurist publications and media to seriously look at what they are offering and to target the other side of the chasm or it will not long before they will lose even this diminishing number of visitors they currently have.



Hoping for a Federal, Democratic, and Secular Futurist Republic in Iran,



Sam Ghandchi, Publisher/Editor
IRANSCOPE
http://www.iranscope.com
April 16, 2007



Related Book:

http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm



Text in Persian

http://www.ghandchi.com/471-FuturismChasm.htm







یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵

آينده نگري چيست؟

آينده نگري چيست؟
سام قندچي
http://www.ghandchi.com/468-AyandehnegariChist.htm


قسمت اول

توجه ايرانيان به آينده نگري به سالهاي اخير محدود نيست و نام ايرانياني نظير فريدون اسفندياري [http://www.ghandchi.com/368-transhumanism.htm] در ميان پيشکسوتان تاريخ آينده نگري مدرن شايان ذکر است که مايه مباهات است.

بيست و سه سال پيش نوشتاري را تحت عنوان «آينده نگري مدرن» [http://www.ghandchi.com/347-Futurism.htm] برشته تحرير درآوردم که در سال 1987 بعنوان بخشي از يک سري مقالات در روزنامه ايران تايمز واشنگتن با عنوان «ترقي خواهي در عصر کنوني» منتشر کردم. آن نوشتار مورد توجه ايرانياني که توجه به آينده دارند قرار گرفته است، چرا که در آن رساله سه نوع اصلي آينده نگري را در انديشه مدرن توضيح داده ام، يعني آينده نگري تحليلي، نظري، و مشارکتي.

امروز که بيش از دو دهه از آن تاريخ ميگذرد، مايه شعف است که انسانهاي دورانديش زيادي در جامعه ايران خود را آينده نگر ميخوانند. در نتيجه سؤال اينکه «آينده نگري چيست؟» بويژه امروز، سؤال بسيار خوبي است. با اينکه در نوشتار مذکور من انواع آينده نگري را توضيح داده بودم، و در سري مقالات ذکر شده هم معني ترقي خواهي را مورد بررسي قرار دادم، اما در هيچکدام از آن نوشتارها مشخصاً به اين بحث نپرداختم که معني آينده نگري چيست.

اين موضوع بويژه براي بسياري از محققين که علاقمند هستند از ديدگاه آينده نگري در مورد مسائل گوناگون تحقيقات انجام دهند، اهميت پيدا ميکند. مثلاً برخي فکر ميکنند آينده نگري به معني غيب گوئي است. در اينباره چهار سال پيش نويسنده اي در مجله وايرد Wired [http://www.wired.com/wired/archive/11.12/view.html?pg=1] با چنين برداشتي آينده نگرها و نتايج فعاليت آنها را مورد تمسخر قرار داده بود.

در آنزمان در مقاله اي به زبان انگليسي پاسخي به برداشت غلط غيب گوئي از آينده نگري منتشر کردم [http://www.ghandchi.com/305-FuturistsEng.htm] و در آنجا با وجود تأکيد بر فعاليتهاي ارزشمند «جامعه جهان آيندهWFS » در سي و چند سال گذشته ، متذکر شدم که علاوه بر فعاليت هاي از نوع اين انجمن بين المللي، در زمان حاضر، ايجاد حزب آينده نگر [http://www.geocities.com/futuristparty] ، براي پاسخگوئي به انتظارات تازه از آينده نگر ها، جهت رهبري اقتصادها ي نوين، نياز زمان ما است.

به هرحال بحث هاي فوق در سطح بين المللي و توجه ويژه به آينده نگري در جنبش سياسي ايران باعث شد که نوشتار زير را براي بحث مفهوم آينده نگري بنويسم، و از قبل هم بگويم که با وجود بسيار ساده بودن مفهوم «آينده نگري،» اين موضوع عموماً غلط درک ميشود و باعث شده بسياري که به حق با تاريخ گرائي مخالفند، نظير برخي از هواداران نظريات کارل پاپر، آينده نگري را به نادرست در مقابل ديدگاه دانش عيني که مورد پشتيباني آنها است، تلقي ميکنند.

قسمت دوم

برخي فکر ميکنند آينده نگر بودن يعني آينده معيني را از زاويه نظري برگزيدن، از زاويه تحليلي گرايش بسوي آنرا ديدن، و از زاويه عملي هم در شکل دادن آن مشارکت کردن. اگر معناي آينده نگر بودن چنين بود، ديگر ميبايست همه سوسياليستها و کمونيستها در 200 سال گذشته را آينده نگر تلقي ميکرديم.

ميدانيم نتيجه برنامه هاي کمونيستي رژيم هائي شدند که در بسياري موارد حتي از نظر دموکراسي، گام ها از دولت هائي که به چالش کشيدند، بد تر از آب درآمدند، و خود سوسياليستهاي دموکرات هم سالها بعد از ساختن «آينده» مورد نظرشان، از طريق «واکنش» در مقابل اين رژيم هاي استبدادي کمونيستي، خود را از نو تعريف کرده و ميکنند.

در مقايسه برتراند راسل در مورد مشابهي، برعکس برخورد سوسياليستهاي قرن نوزدهم و بيستم، با آينده نگري عمل کرد، و هم از زاويه نظري، هم تحليلي، و هم عملي، از همان اولين مصاحبه اش با لنين، در مقابل تحول کمونيسم در شوروي و بلوک شرق ايستاد، نه آنکه صبر کند تا بعداً با «واکنش» در برابر استبدادي که نتيجه چنان طرح ها و برنامه هائي بود، موضع بگيرد، يا به مقابله برخيزد.

بعداً در عرصه آينده نگري نظري مفصل تربه بحث هاي برتراندراسل اشاره خواهم کرد، ولي اصل مسأله اتوپيسم نبوده بلکه «واکنش» به محدود شدن جامعه باز بود که يک آينده نگر ميبايست صبر نميکرد تا که اتفاق افتد و بعد به آن بپردازد. اين موضوع را در نوشتار ديگري در گذشته به تفصيل نوشته ام، و نيازي به تکرار در اينجا نيست [http://www.ghandchi.com/340-Utopianism.htm].

در نتيجه فقط به انواع آينده نگري توجه داشتن و جوهر آينده نگري را نديدن ميتواند باعث شود نگرشهاي غلط جنبش مارکسيستي [http://www.ghandchi.com/299-Marxism.htm] دوباره با ظاهري فريبنده، با تيتر «آينده نگر،» از نو تبليغ اين راه رفته تبليغ شود و انرژي نسلي ديگر در کوره راهي بي حاصل به هدر رود.

مسأله آينده نگري کاذب به به چپ هم محدود نيست. مورد مشابهي نيز آنهائي هستند که فرامدرنيسم خود را با عناوين «آينده نگر» مزين ميکنند تا که به واپسگرايان اسلامگرا مدد رسانند. در آن باره نيز باندازه کافي در گذشته توضيح داده ام [http://www.ghandchi.com/304-Postmodernism.htm] که نيازي به تکرار نيست.

آينده نگري پايه اي تر از عملگرائي يا تحليلگرائي يا نظر گرائي عرصه هاي کاربردي آن است. يعني آينده نگر بودن را بمثابه عمل مشارکت در ساختن آينده يا آينده نگري مشارکتي، يا بمثابه تعيين روندها در آينده نگري تحليلي يا آينده شناسي، يا مساوي تعيين پتانسيل و دورنماي زندگي بشريت يعني آينده شناسي نظري نبايستي نصور کرد. در سطور زير بعد از تبيين معناي آينده نگري که بسيار پايه ای تر از اين کاربردها است، دوباره در مورد انواع آينده نگري و ارتباط آنها با مفهوم آينده نگر بودن توضيح خواهم داد.

پس معناي آينده نگري چيست؟

معناي آينده نگري بسيار ساده است. آينده نگري يعني پيش از آنکه رويدادي به وقوع *بپيوندند* يا سناريوئي *بتواند* به واقعيت تبديل شود و يا که ما بخواهيم براي وقوع رويدادي يا به جامه حقيقت پيوستن سناريوئي براي آينده *شرکت* کنيم، به آن واکنش نشان دهيم، يعني «واکنش» پيش از وقوع رويداد، حال چه عملي، چه نظري، و چه تحليلي. به عبارت ديگر آينده نگري يعني واکنش به رويدادها پيش از واقعيت يافتن آنها.

قسمت سوم

اجازه دهيد تعريف بالا را در عرصه سه نوع آينده نگري که در نوشتار «آينده نگري مدرن» [http://www.ghandchi.com/347-Futurism.htm] ذکر کرده ام ارزيابي کنيم:

1- آينده نگري تحليليanalytic
اين نوع آينده نگري را در نوشتار پيشين اينگونه تعريف کردم : «چه چيزي به احتمال قوي اتفاق خواهد افتاد؟» به عنوان مثال هم متدهاي دلفي Delphi در اواسط قرن بيستم، و context analysis در اواخر قرن بيستم را ذکر کردم. آقاي جان نيزبيت در کتاب مگاترند با استفاده از متد دوم توانسته بود دهها گرايش بزرگ پايان قرن بيستم را پيش بيني کند. حال ميشود از چنين متدهائي استفاده کرد و باصطلاح ثابت کرد که بوقوع پيوستن رويدادي باصطلاح "اجتناب ناپذير" است و درباره واکنش به آن توجهي نکرد تا که اتفاق بيافتد. آينده نگرها چه در عرصه تحليلي و چه در عرصه هاي نظري و مشارکتي واکنش به اين رويدادها را پيش از آنکه واقعيت پيدا کنند، موضوع توجه خود دارند، مثلاً مسأله گرمايش زمين نمونه جالبي از موضوعاتي است که در عرصه آينده نگري تحليلي پيش بيني شده و در نيم قرن گذشته مورد توجه آينده نگرها در سراسر جهان بوده است.

ب. آينده نگري نظريvisionary
اين نوع آينده نگري را در نوشتار پيشين اينگونه تعريف کردم : «چه چيزي ميتواند در آينده اتفاق افتد؟». در اين مورد هم از مثال ايجاد جامعه عصر طلائي مذاهب ابراهيمي تا ايجاد جامعه کمونيستي سوسياليستها استفاده کردم. حالا کساني ممکن است در پي اثبات باصطلاح اجتناب ناپذير بودن چنين مدل هاي اجتماعي باشند و از طريق ايمان سعي کنند مشارکت براي انجام آنرا سازمان دهند. دوباره در اين عرصه هم آينده نگرها چه در عرصه نظري و چه در عرصه هاي تحليلي و مشارکتي واکنش به اين سناريوهاي آينده را پيش از آنکه واقعيت پيدا کنند، موضوع توجه خود دارند، مثلاً وقتي برتراند راسل به مدل جامعه کمونيستي در نظرات توماس مور برخورد ميکند، هيچگاه حتي نزديکترين واقعيتي در جهان شبيه به آن وجود نداشت. به عبارت ديگر راسل منتظر نشد تا به واقعيت تبديل شود و بعد به آن در عرصه نظري واکنش نشان دهد. و نه فقط در عرصه نظري، بلکه حتي در عرصه عملي-مشارکتي در مقابل همسوئي با جنبش هائي که بسوي تحقق چنين مدينه فاضله اي بودند گام برداشت. راسل مينويسد:

«در اتوپي، نظير جمهوري افلاطون، همه چيز مشترک است، چرا که عموم مردم نميتوانند شکوفا شوند زمانيکه مالکيت خصوصي وجود دارد و بدون کمونيسم تساوي ممکن نيست....در اوتوپي پنجاه و چهارشهر وجود دارد، همه در يک سطح، بغير از يکي که پايتخت است. همه خيابانها بيست فوت عرض دارند، و تمام خانه هاي خصوصي کاملأ يکسانند، با يک در بطرف خيابان و يکي بطرف باغ...هر ده سال مردم خانه هاي خود را عوض ميکنند-تا احساس مالکيت نکنند. همه يکسان لباس مي پوشند...مد هيچگاه عوض نميشود، و هيچ اختلافي ..بين لباس تابستاني و زمستاني نيست. هر مرد و زني مساوي 6 ساعت در روز کار ميکنند ...همه با هم در ساعت 8 به خواب ميروند و 8 ساعت مي خوابند. در صبح زود سخنراني براي آنها هست...بعضي انتخاب ميشوند که دانش کسب کنند، و تا زمانيکه کارشان مطلوب است از کارهاي ديگر معاف ميشوند...همه آنها که به کارهاي مربوط به دولت مشعولند از ميان دانش آموختگان انتخاب ميشوند. براي ازدواج، هم مرد و هم زن اگر باکره نباشند به سختي تنبيه ميشوند...اتوپيستها اهميتي براي افتخار نظامي قائل نيستند، هرچند همه آنها از مرد و زن جنگيدن را ميآموزند. آنها براي سه هدف به جنگ متوسل ميشوند، يکي براي دفاع ازسرزمين خود زمانيکه به آن ها تجاوز شود، دوم موقعيکه سرزمين متحدانشان مورد تهاجم واقع شود، و سوم براي آزاد کردن ملتي از ستم استبداد. ...براي خود، پولي ندارند و تحقير زر را آموزش ميدهند...در ميان خود مذاهب گوناگون دارند و همه آنها تحمل ميشوند.»

سپس در بررسي افکار توماس مور، راسل مينويسد:

«اتوپي مور از بسياري جنبه ها بشکل حيرت انگيزي ليبرال است. من منظورم موعظه کمونيسم نيست که در سنت جنبش هاي مذهبي بوده است. منظور من از آنچه درباره جنگ، مذهب، تحمل مذهبي، ضديت با کشتن حيوانات،.و خواست قوانين معتدل جنائي است. معهذا بايستي قبول کرد که زندگي در اتوپي مور، نظير همه اتوپي هاي مشابه، به شکل غير قابل تحملي کسل کننده است. تنوع شرط اساسي خوشحالي است، و در اتوپي، بسختي تنوع يافت ميشود. اين نقص تمام سيستم هاي اجتماعي برنامه ريزي شده است، چه واقعي و چه تخيلي.» برتراند راسل، تاريخ قلسفه غرب، 1945، ص 519-521.


3. آينده نگري مشارکتيparticipatory
اين نوع آينده نگري را در نوشتار پيشين اينگونه تعريف کردم : «چه چيزي بايستي که اتفاق افتد؟». در اينجا در واقع از عرصه آينده شناسي محض دور شده و وارد عرصه برنامه هاي عملي ميشويم، آنچه که مد نظر احزاب سياسي و تشکيلاتهاي اجتماعي است. در اينجا هم دوباره آينده نگر بودن يعني واکنش پيش از رويداد. يعني نسبت به برنامه ها و پلاتفرم ها ي سياسي پيش از وقوع آنها عکس العمل نشان دهيم چه از نظر تحليلي، چه نظري، و چه مشارکتي. به عبارت ديگر صبر نکنيم که مثلاً حزبي ساخته شود و بعد به بوروکراسي يا انحصار طلبي درون حزبي که نتيجه اساسنامه اش يا عدم وجود اساسنامه با معني باشد، عکس العمل نشان دهيم، يا نسبت به اقتصاد دولتي در جامعه که آن حزب در پي ساختن آن است، صبر نکنيم تا بعد که کشور به چيزي نظير چين يا شوروي تبديل شد، واکنش نشان دهيم.

قسمت چهارم

يکي از فيوچريست هاي معروف بنام رابرت جونگک [Robert Jungk [http://en.wikipedia.org/wiki/Robert_Jungk] که اهل اطريش بود بنيانگذار تجمع هائي بنام گروه هاي کاري آينده بود. کورنيش در خاطراتش ميگويد که جونگک از فعالين مبارزه با فاشيسم بوده است و بعد از جنگ جهاني دوم هم فعال مبارزه با جنگ اتمي ميشود و به اين خاطر به ژاپن سفر ميکند. ميگويد در سفر ژاپن کسي به جونگک ميگويد شما چرا هميشه عقب هستيد. چرا آن موقع که داشتند اين بمب را ميساختند کاري نکرديد. شايد پاسخ به اين سؤال بهترين تعريف آينده نگري است. يعني جونگک از خود ميپرسد چرا در سالهاي پيش از جنگ جهاني دوم، قبل از اين که فاشيسم شکل بگيرد با آن مقابله نکرد و بعد از آن که شکل گرفت دنبال ايجاد جنبش ضد فاشيستي رفت، و يا اينکه چرا پس از جنگ، در رابطه با بمب اتم هم همينگونه از طريق «واکنش» بعد از واقعيت بمب اتم و هيروشيما، به اين موضوع با فعاليت ضد جنگ اتمي واکنش نشان داده است و نه قبل از بوقوع پيوستن.

در نتيجه اگر آينده نگري تحليلي يا آينده شناسي بما نشان ميدهد که انرژي اتمي و بمب اتمي ممکن است واقعيت يابند، بايستي از همان زمان با آن مقابله کرد. يعني مثلاً در جنبش سياسي ايران ما نبايستي منتظر شويم تا جمهوري اسلامي سلاح اتمي بسازد و بعد به آن واکنش نشان دهيم بلکه پيش از وقوع رويداد بايستي با آن مقابله کرد. اين يعني آينده نگري.

قسمت پنجم

حال ببينيم با اين درک از معناي آينده نگري چه موضوعاتي ميتوانند مورد توجه آينده نگرهاي قرار گيرند. سالها پيش کتاب مري شلي بنام فرانکشتاين را خواندم. برعکس فيلم هاي سينمائي با اين نام، کتاب بسيار جالبي است. چند سال پيش مروري درباره آن کتاب [http://www.ghandchi.com/140-MaryShelly.htm] نوشتم. براي من جالب بودن کتاب در اين است که نويسنده وقتي امکان خلق مصنوعي حيات را ميبيند، نه آنکه آنرا چون خرافيون مذهبي با نفرت بنگرد، بلکه آلام و آرزوهاي مرتبط به آنرا از زبان مخلوقي که بشر ساخته است بيان ميکند، و چقدر اين مخلوق ابه اين خاطر که خالقش جوانب مختلف را پيش از خلق وي مورد تفحص قرار نداده، در عذاب است. من بياد انقلاب ايران ميافتم که ما فعالين جنبش سياسي زمان شاه درباره موجودي که در حال خلق آن بوديم نيانديشيديم و به اينگونه سالهاست با نوزاد عجيب الخلقه اي بنام جمهوري اسلامي سر در گريبانيم. به همين علت هم کتاب ايران آينده نگر [http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm] را نوشتم که شروعي باشد براي آينده نگري، تا که آينده نگر باشيم و به سناريوهاي ممکن در آينده قبل از وقوع واکنش نشان دهيم، چه در عرصه تحليلي، چه نظري، و چه عملي. و از «جامعه جهان آينده WFS» متشکرم که اين نوشته من را مرور کرد [http://www.ghandchi.com/ReviewByWFS.htm] و چکيده کوشش مرا که آينده نگري را بعنوان آلترناتيوي در برابر تروريسم دنبال کرده ام، بهتر از خودم، بيان کرد.

قسمت ششم

اولين بحث تئوريک اصلي خودم درباره افق آينده بشريت را در سال 1985 در رساله اي تحت عنوان «ابزار هوشمند: شالوده تمدن نوين» [http://www.ghandchi.com/353-IntelligentTools.htm] در ژورنال علمي هوش مصنوعي AI Journal منتشر کردم. در آنزمان نامه اي از دانيل بل Daniel Bell دريافت کردم که نظرات من درباره موضوع تکامل (انتروپولوژي) را، جالب يافته بود، اما با استفاده من از اصطلاح "هوشintelligence" موافق نبود و اصطلاح "استنتاجinference" را ترجيح ميداد، که بسياري از نويسندگان اروپائي براي توانهاي هوشي ابزارها بکار ميبرند. دانيل بل خاطر نشان ميکرد که در اين ابزارها، برخي قوانين استنتاج برنامه نويسي شده، که به آنها توان انجام عملکرد هاي فکري را ميدهد، اما بعقيده وي آنها در خود، از "هوش" و ذکاوت برخوردار نيستند. يعني با هشدار درباره استفاده از اصطلاح "هوشمند" به من ميگفت اين چيزي است که*bedevils us*در اصطلاح انگليسي نوشته بود که .

امروز که فکر ميکنم ميفهمم که منظور وي فقط اصطلاح هوش نبود که امروز ديگر متداول شده است و اگر نظرات کورزويل [http://www.ghandchi.com/423-Singularity.htm] را در نظر گيريم تا 20 سال ديگر نقطه انفصالي خواهيم داشت که هوش مصنوعي از هوش بشر ييشي خواهد گرفت. اما در اصل آنچيزي که ماري شلي در کتاب خود، يا دانيل بل در نامه اش به خود من اشاره دارد، فرقي نخواهد کرد، و آنهم آينده نگري است. يعني که از خود همه جوانب اين تحول را بپرسيم و نه آنکه صبر کنيم تا مانند بمب اتم روي بدهد و بعد به آن، چه به خوبي آن و چه به بدي آن، واکنش نشان دهيم.

درست است که موضوع نوشتار من محدود به پايان يافتن نقش انسان بعنوان ابزار بود، و نتيجه آن هم مسائلي نظير بيکاري و کار نکردن مدلهاي درآمد برمبناي کار در آينده بود، که در نوشته اي تحت عنوان «عدالت اجتماعي و انقلاب کامپيوتري» [http://www.ghandchi.com/265-EconJustice.htm] دنبال کردم و دگرگوني موضوع بحث ثروت [http://www.ghandchi.com/334-Wealth.htm] را هم بعدها به آن اضافه کردم. و دانيل بل هم توصيه های گرانبهائي بمن براي ادامه اين پروژه کرد [http://www.ghandchi.com/Bell090589.jpg].

وليکن اگر بحث کورزويل [http://www.ghandchi.com/423-Singularity.htm] را مدنظر قرار دهيم، نتايج آن از اين ها هم فراتر ميرود، يعني وقتي وي پايان موجويت انسان بمثابه متفکرترين موجود در جهاني که ما ميشناسيم را بمثابه يک امکان واقعي حتي در طول عمر خود ما و نه آينده دور طرح ميکند، سؤالات درباره نوع بشر، گذار آن به نوع بالاتر مطرح ميشود، و موضوع اينکه انسانهائي که در سطح نوع کنوني بشر در جا بزنند، به نسبت انسانها (يا موجودات) نوع عالي تر، به درجه انسان نئاندارتال ميتوانند سقوط کنند. و اينکه اينها ديگر بحث داستانها تخيلي نسيتند.

به همين علت در سالهاي اخير من هم به بررسي موضوع نانوتکنولوژي [http://www.ghandchi.com/306-Nano.htm] پرداختم و نامه اريک درکسلر بنيانگذار اين عرصه [http://www.ghandchi.com/DrexlerLetter.htm] بمن در تأييد اين موضوع بود که حتي براي کشورهاي عقب مانده اين توسعه هاي جديد علمي، نظير کشورهاي پيشرفته، و شايد حتي بيشتر از آنها، مسآله ساز شود، و اگر نخواهيم بعد از وقوع به آنها واکنش نشان دهيم. آينده نگري يعني واکنش به اين تحولات حتي قبل از وقوع آنها.

قسمت هفتم

امروز ما در ايران با يک رژيم مذهبي روبرو هستيم و مسائلي نظير سکولاريسم [http://www.ghandchi.com/302-Secularism.htm] که قرن هاست در غرب حل شده اند کلي از انرژي ما را ميگيرند تا حل شوند، و راه گريزي هم از اين واقعيت تلخ نيست. امثال من از اهميت پلوراليسم در فلسفه غرب مينويسيم و اينکه چرا اززمان ارسطو [http://www.ghandchi.com/440-Aristotle.htm] آينده نگري و پلوراليسم از هم جدائي ناپذير بودند، تا که هشداري باشد که آينده نگري به استبداد نرسد. ما مجبور بوديم در جامعه روشنفکريمان بحث کنيم که علاج معضلات گلوباليسم [http://www.ghandchi.com/112-globalism.htm] رفتن به انديشه هاي قرن نوزدهم بمثابه راه حل نيست. دسته اول اين بحث ها بخاطر وجود جريان مذهبي و دسته دوم بخاطر وجود جريانات فکري قرن نوزدهم در جنبش روشنفکري ماست، و نميشود هم از روي اين بحث ها گذشت.

وليکن عقربه هاي ساعت سريع ميگذرند و اگر ارزيابي هاي کوزويل درباره سبقت گرفتن هوش مصنوعي از هوش بشر تا 20 سال ديگر، درست از آب در آيد، نپرداختن به اين موضوعات که لازمه آينده نگري واقعي در قرن بيست و يکم است جامعه ما را با غافلگير شدن و عکس العملي رفتار کردن در زمان وقوع اين تحولات عظيم تاريخي قرار خواهد داد. ايکاش زودتر آنها که به آينده نگري تعلق احساس ميکنند، در جامعه ما با بحث هاي احياء گذشته وداع گفته و با ديدگاهي آينده نگر [http://www.ghandchi.com/401-FuturistVision.htm] توجه خود را معطوف معضلات بشريت قرن بيست و يکم کنند، و به اين سان راه واقعي را براي پيشرفت جامعه ايران ارزيابي کنند، پيش از آنکه بيشتر دير شود.

پايان

در اينجا بد نيست به اول اين مقاله برگردم و متذکر شوم که مفهوم آينده نگري آنگونه که توضيح دادم نه تنها درکي تاريخ گرا، آنگونه که برخي طرفداران کارل پاپر تصور ميکنند، نيست، بلکه نقطه مقابل آن است. براي کسي که واکنش به وقايع را حتي قبل از وقوع آنها در نظر ميگيرد، تاريخ نميتواند از پيش نوشته شده باشد وگرنه چه اهميتي دارد که اصلاً روندهاي دنياي موجود را تحليل کند، يا درباره امکانات آينده نظر دهد، يا که در پيشبرد برنامه هاي مختلف اجتماعي و سياسي مشارکت کند. ديدن سناريوهاي مختلف آينده و نسبت به آنها عکس العمل نشان دادن، تاريخ گرائي نيست، بلکه دقيقاً همان دانش عينيت گرائي Objective Knowledge است که کارل پاپر مروج آن بود.


به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
14 اسفند 1385
March 5, 2007


مظالب مرتبط:
http://www.ghandchi.com/index-Page10.html


---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com/

فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

Futurists: Oracles or Commanders
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/305-FuturistsEng.htm

Preface

There are times in history that an individual or a group is challenged with a task, for which they had never planned for. It is ironic that the futurists, who are known for planning, are facing such a dilemma in our times, being asked to be commanders rather than oracles, something for which they had not planned for. Before I explain my point further, let me first mention an incident this month.

There was an article in the Wired Magazine entitled "Futurism is Dead", by an ex-staff of WFS. In response, Cindy Wagner, the editor of The Futurist Magazine of World Future Society (WFS), has written an excellent rebuttal, entitled "Futurism is NOT Dead", which thoroughly answers all the issues raised. It is interesting that the Wired' s article was complaining why the Futurists are not prophets with greater hits, and of course the answer would be what C. Huygens wrote over three hundred years ago in 1698 that:

"I can't pretend to assert anything as positively true (for that would be madness) but only to advance a probable guess, the truth of which every one is at his own liberty to examine. If anyone therefore shall gravely tell me, that I have spent my time idly in a vain and fruitless enquiry after what by my own acknowledgment I can never come to be sure of; the answer is, that at this rate he would put down all Natural Philosophy as far as it concerns itself in searching into the Nature of things: In such noble and sublime Studies as these, 'tis a Glory to arrive at Probability, and the search itself rewards the pain." (Quoted from Plurality of Worlds, Steven J. Dick, Cambridge University Press, 1982, P. 176).


What is the Real Grievance?

I think there is something else at work here. I think futurists in the last 40 years have basically thought of their role to be that of an oracle, of course with the caveats expressed by Huygens. And basically world development of the last half century proved Modern Futurists to be right. Not because of predicting adoption of email, when USPS is still making money by postage stamps, that the Wired author is worried about; and Cindy Wagner has utterly answered, but because futurists, as early as Bertrand De Jouvenel and Ossip K. Flechtheim, predicted that a new civilization beyond capitalism and socialism was being formed, which later Daniel Bell called post-industrial society, and in reality the post-industrial information society has proved to be a right prediction. So when reviewing the last half century, the futurists have earned a very top grade as oracles.

I think what is bothering the information society enthusiasts is the reality of the unbelievable failure of the new economy in the last three years, particularly in its birthplace of Silicon Valley of California, with massive unemployment, and their anguish is actually an expression of their desire for the futurist oracles to fix this situation of the high tech. And of course, that is a problem which cannot not be solved by oracles and it needs commanders.

WFS, the biggest futurist organization worldwide, is being asked to take a leading political role to reverse the 3-year failure of information society, which is highlighted in the demise of the technology centers in the U.S. and abroad. In other words, futurism is not dead. Silicon Valley is dead and a new leadership is needed, and not new individuals with the same failed party platforms of the old parties.

Now looking at WFS, it has basically seen its role as a sounding board of analytic futurism, with excellent contributions in trends analysis, and related disciplines to define what *may* happen. And as far as visionaries, today as noted by Cindy Wagner, there are great visionaries like Ray Kurzweil who are associated with WFS, and their contributions is equal to a Buckminster Fuller plus an Einstein, when tackling the questions of what *can* happen and our far-reaching horizons. And with regards to issues like social justice, futurists are the only ones who have anything to say as an answer to dilemmas of our times, when both the left and right of old industrial world have no answer to offer. Therefore, even in the area of visionary futurism, we are far ahead.

But when it comes to participatory futurism, when a futurist asks what *should* happen, we have relied on others to represent us in the political arena, and we have failed. I think our biggest shortcoming is that after 50 years, the futurists still do not have a political party in the U.S., and we do not even have futurist political factions within the Democratic or Republican parties. Then why are we surprised that the Information Society is taking the back seat when the old industries like auto, airlines, and oil are promoted and even subsidized, when the high tech is bleeding and suffering so badly.


The Alternative

I think the following is what is bothering the new technology enthusiasts. They know futurism is not dead and in fact is the opposite, and futurism is one of the most blossoming thoughts of our times. Nonetheless they are angry of the current failures of information society, and their cry is to ask the futurists to be the commanders, to lead the world into the 21st Century post-industrial society, rather than being at the mercy of those who are subsidizing failing industries, the political parties and lobbies that represent the old industries. The old society has a strong political structure to support it, when the information society has not created its own alternative political force.

The approach of WFS to work with both the Democratic and Republican parties, and not entering partisan politics, is resulting in futurists to be the benefactors of other political parties, political forces that do not basically have the information society in mind, and are either representing agriculture and oil of the South, or the auto and other old smoke-stack industries of the North. And they have their lobbies in Washington, whereas high tech industry hardly has a political representation and is just used by all other interests of the old society.

As I have noted in my article Futurists and Politics, the early founders of Futurism were very political, but as time passed, futurists focused more on economic, cultural and social issues and lost sight of political arena. It was understandable why we made that decision. It was because as long as futurism had not matured, getting focusing on politics, could have distracted the futurists from developing our own thoughts in different areas of life, and could have reduced us to extensions of plans and platforms of other outlooks that were already strong in all disciplines. But the situation is different now, and after 40 years, the futurists have developed in all areas of inquiry.

Any civilization that has succeeded to replace an older one, has been by the advocates of the new civilization taking a political role to challenge the older civilization. One can avoid all the pitfalls of the past political forces, for example the error of statism of the socialists. But one cannot think of the need for political leadership to be frivolous, and leave it to representatives of old agricultural and industrial civilizations, and still expect things to work out for the information economy.

Futurism, not only is not dead, but it has been successful, and this is why such a political leadership role is expected from WFS. The futurists are the only ones who have solutions for the global and national issues, and it is not just something selfish to strive for our platform. It is what will help Americans and the world at large. Our platform is the way to solve the current crisis in the U.S. and abroad. A new political force in the U.S. could not be started by all the wealth of Ross Peron, but it can be started with the vision of the futurists.

In the last 20 years I have written about the retrogressive development of Iran following the reactionary 1979 Iranian Revolution. What that event has shown, is that the progress of post-industrial society is not automatic, and a reversal even to a Medieval society is possible. Thus the need for a political force that clearly sides with the post-industrial new civilization, anywhere in the world, is a must, to avoid such reversals, and to build a new society.


Sam Ghandchi, Editor/Publisher
IRANSCOPE
http://www.iranscope.com/
Dec 19, 2003


Attachments:
Proposed Platform of Iranian Futurist Party:
http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegarEng.htm

FUTURIST IRAN BOOK: Futurism vs Terrorism (online book)
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm

چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۵

نکاتي درمورد بحث هاي من درباره فدراليسم

http://kurdeayandehnegar.blogspot.com/2006/12/blog-post.html

مهدويت-بخش دوم-اميد يا نااميدي جمهوري اسلامي

مهدويت-بخش دوم-اميد يا نااميدي جمهوري اسلامي
سام قندچي

يک ماه و نيم پيش در بخش اول اين مقاله نوشتم که "طرفداران مهدويت در جمهوري اسلامي آن کاري را دارند ميکنند که همتاياينشان در رژيم هائي نظير شوروي، در اول کار کردند، و نه در آخر!" و متذکر شدم که "حکومت هاي ميلناريانيستي millenarianist ، جدا از آنکه چقدر طرفدارانش بخواهند خود را نظير ژنرالهاي يک رژيم انقلابي تازه پا که از حمايت مردمي که ديگر در کنترل ندارند برخوردار است، نشان دهند، نميتوانند در دوران سقوط اينگونه رژيم ها مدت زيادي دوام بياورند [http://www.ghandchi.com/458-Mahdaviat.htm]."

ممکن است بعد از ديدن نتايج انتخابات خبرگان فکر کنيم که امروز پايان احمدي نژاد و برنامه مهدويت است. با وجود آنکه آغاز سقوط جمهوري اسلامي را قبلاً متذکر شده ام [http://www.ghandchi.com/448-aghazepayan.htm] اما بنظر من تحليل از نتايج انتخابات کنوني بمثابه پايان يافتن پروژه ميلناريانيسم millenarianism صحيح نيست.

نتايج انتخابات شايد معضل فقهي آيت الله مصباح يزدي را که در قسمت قبل متذکر شدم، ساده کرده باشد، و براي طرفداران آقاي مصباح يزدي ديگر دجالي که در جنگ با امام زمان قد علم کرده مشخص شده باشد و او هم کسي نباشد مگر آيت الله هاشمي رفسنجاني، و مبارزه نماينده مهدي موعود يعني آقاي مصباح با دجال نيز گرچه از نظر فقهي ميتواند تا اخر زمان و صحراي محشر ادامه پيدا کند، وليکن مطمئناً در واقعيت بزودي در مجلس خبرگان آغاز شده، و با مرگ آيت الله خامنه اي به نتيجه خواهد رسيد. البته اين اتفاق تازه اي در جمهوري اسلامي نيست و يک بار در همان اوائل اين رژيم يک نيروي افراطي ديگر يعني مجاهدين در کشمکش با همين رفسنجاني، البته خيلي سريع خود رهبر جمهوري اسلامي يعني آيت الله خميني را با همين لقب دجال مزين کردند. ولي اصحاب آقاي احمدي نژاد هنوز حرمت آيت الله خامنه اي را دارند.

در بخش اول مقاله نوشتم که "اين قابل فهم است که فردي بخواهد خود را با راه حل هاي آماده قابل دسترس گذشته بمثابه نوشداروئي براي دردهاي امروز، تسلي دهد، اما متأسفانه اين راحتي زود گذر خواهد بود و آرامش روان وقتي چندان تفاوتي در زندگي واقعي بوجود نياورد، مايه يأس و شکست خواهد شد، همانگونه که درباره قولهاي آقاي احمدي نژاد در نخستين روزهاي دولت او نوشتم [http://www.ghandchi.com/340-Utopianism.htm]."

آيا واقعاً يأس و شکست به اين زودي باعث فروريختن نيروهائي شد که به دور احمدي نژاد حلقه زده بودند؟ بنظر من نه و هنوز زود است که فکر کنيم که آن نتيجه نهائي از هم اکنون اتفاق افتاده است. پس در اين انتخابات چه شد؟

کادرهاي اصلي آقاي احمدي نژاد در انتخابات خبرگان در آخرين مراحل بسيج براي انتخابات دچار چند دستگي شدند و نتوانستند نيروهاي افراطي در داخل ايران را متحد کنند. درست برعکس آنها، طرفداران آقاي رفسنجاني با درس گرفتن از انتخابات رياست جمهوري توانستند ائتلاف وسيعي شکل دهند و حتي حزب توده را هم با خود همساز کنند.

جالب است که در کمپ احمدي نژاد، زريبافان در نبرد رودر رو یا مهدي چمران و ديگر همکاران اصول گراي گذشته، جرياني بنام "رايحه خوش خدمت" بوجود آورد که همه جا با شکست کامل مواجه شد و برخي آنرا بمثابه شکست کامل احمدي نژاد تلقي کردند. بنظر من در انتخابات قبلي در آخر کار حتي محسن رضائي هم به زريبافان و چمران و افروغ ايمان آورد و در آخر رفسنجاني را بخاطر آنها رها کرد و سايت بازتاب هم به اصحاب امام زمان پيوست.

حتي در زمان درگيري هاي لفظي اخير محسن رضائي و رفسنجاني درباره جنگ عراق، هنوز محسن رضائي خود را از متحدين جبهه امام زمان ميديد. وليکن کم کم با پاشيدن گروه مرکزي کادرهاي احمدي نژاد، محسن رضائي هم مستقل از هم احمدي نژاد و هم رفسنجاني، به سراغ خامنه اي رهبر جمهوري اسلامي رفت و از او خواست که "رهبري" کند و موضوع عدم اجراي در صد بزرگ خصوصي سازي هاي معوقه را مطرح کرد و کلام خامنه اي براي اجراي آنها و نه اجراي بيشتر پروژه عدالت آقاي احمدي نژاد. و همچنين رهبري آقاي خامنه اي به اين معني بود که بگذارد هردو کمپ لشگر کشي هايشان را نه فقط در عرصه اقتصادي بلکه در رأي جمع کردن بکنند و اين انتخابات را به باز ترين مسابقه بين *صاحبان قدرت* در تاريخ جمهوري اسلامي تبديل کنند.

اما چرا کادرهاي لشکر امام زمان يک باره اينگونه پاشيدند. بنظر من طرفداران زريبافان و چمران تکنوکرات هائي هستند که در عين حال بسيار حشک مذهبي هستند و بحث هاي مصباح و ترس از انگ هاي حجتيه و بهائي بودن اين ها را به وحشت انداخته است، و متحد نگه داشتن اين ها بايستي خيلي ايدئولوژيک باشد بر عکس ائتلافهاي پراگماتيستي که براي اطرافيان رفسنجاني براحتي مؤثر است. اين ها ميترسند که کافر نشوند. حتي پاسداران نظير آقاي محسن رضائي بيشتر نظامي هستند تا ايدئولوژيک و با اينکه کادرهاي احمدي نژاد غير نظامي و غير آخوند هستند، ولي ايدئولوژيک تر هستند، و بيخود نيست که در ابتدا نام اصول گرا را برگزيدند، و جالب است که در کمپ اين ها کمتر ملايان سنتي قرار دارند.

جالب تر هم آنکه آقاي احمدي نژاد در خارج از ايران توانسته است که اتحاد موفقي از نيروهاي افراطي طرفدار خود بوجود آورد از کمونيستهاي افراطي نظير هوگو چاوز تا افراطيون ديکتاتوري نظير موگابه تا فاشيستهاي اروپا و آمريکا. اين گسترش مهدويت فراسوي اسلام هم ترس ديگري در دل طرفداران آقاي احمدي نژاد انداخت چرا که اينها متعصبين مذهبي هستند و ميترستند که مبادا ناخود آگاه بهائي شده باشند و حتي حجتيه هم همانقدر بار منفي در تاريخ جمهوري اسلامي دارد.

از سوي ديگر برعکس اصحاب احمدي نژاد و مصباح يزدي که بفکر اتحاد به دور آخرت و مهدي موعودند، اطرافيان هاشمي رفسنجاني خيلي خوب ميدانند که دنيا چيست و از ترس شبح تحريم هاي اقتصادي که هر روز به ايران نزديکتر ميشود، همگي متحدند. اينها ميدانند که حتي روسيه هم نظير فروشندگان اسلحه به سرخپوستان، اگر جنگي با غرب در گيرد، در کنار نيروهاي افراطي دنيا که متحدين آقاي احمدي نژادند، يعني امثال ديويد دوک و هوگو چاوز، نخواهد ايستاد، و ريسک از دست دادن مشتريان غربي خود را نخواهد کرد و خوب آگاه است که چقدر نقت و گاز به اروپا ميفروشد و چقدر معامله با آمريکا دارد. در نتيجه صف بندي روشني نيز از نظر سمت گيري خارجي بين طرفداران مهدويت و طرفداران دنيويت يعني پراگماتيستهاي جمهوري اسلامي که بروشني محور روابطشان با اروپا است و با روسيه و آمريکا و چين هم نزديکند، وجود دارد.

هردو طرف يارگيري هاي خود در سطح بين المللي را در يکسال گذشته به اوج خود رساندند و گوئي نظير زمان قاجار است که در همه کشورهاي اطراف ايران قدرت هاي بين المللي مستقيماً عمل ميکردند ولي در ايران هرکدامشان باندازه کافي حامي دارند که نيازي به دخالت مستقيم نباشد، هرچند نظير سالهاي پايان جنگ جهاني دوم که انگليس يکي دو شاهزاده قاجار را هنوز بمثابه آلترناتيو خارج از رژيم موجود آنزمان، بعنوان نقشه اضطراري داشت، امروز نيز چنين است، وي اصل توجه همه قدرت هاي جهان به نيروهاي داخل رژيم جمهوري اسلامي است. حتي جناح رفسنجاني سالهاست که در آمريکا سفير نيمه رسمي خود را دارد، با اينکه دولت ايران سفارتي ندارد!

دعواي اصحاب مهدي موعود و طرفداران دجال در جمهوري اسلامي شديد تر خواهد شد، وليکن اپوزيسيون بجاي اتلاف وقت با طرفداري از اين يکي يا آن، بهتر است آلترناتيو آينده نگر خود را بسازد، چرا که هر دوي اين برنامه هاي رژيم جمهوري اسلامي براي نجات اين رژيم از سقوطي است که نتيجه واپسگرائي اين سيستم است که در قرن بيست و يکم خود را با ضديت با *سکولاريسم*[http://www.ghandchi.com/302-Secularism.htm] تعريف ميکند، و اين اصل ريشه معضلي است که براي هردو رقيب قدرت در جمهوري اسلامي، لاينحل است.

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
29 آذر 1385
December 20, 2006


---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com/

فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html