دوشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۶

باصطلاح سوسياليسم راستين

باصطلاح "سوسياليسم راستين"
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/390-TrueSocialism.htm

در سال هاي 1990، زمانيکه بحران سراسر کشورهاي سابق سوسياليستي شوروي و بلوک شرق را فرا گرفته بود، برخي روشنفکران چپ ايران هنوز نميديدند که بحث هاي تئوريکي که مخالفين آنها طي نيم قرن طرح کرده بودند، ديگر در زندگي واقعي تبلور يافته اند. البته عده اي که در ميانشان توفان سهمگين را ميديدند، ديگر سوسياليسم موجود را کنار گذاشته، و از باصطلاح سوسياليسم "راستين" سخن ميگفتند، و از ارنست بلوک Ernest Bloch که پرچم دار احيأ مارکسيسم "راستين" بود مدد ميطلبيدند.

براي بسياري از دست اندرکاران سياست در ايران، اين عبارات تداعي کننده آن چه در بدو تأسيس مجاهدين خلق در ايران اتفاق افتاد است. اگر مجاهدين خواهان تبيين اسلام "راستين" در برابر اسلام "موجود" اموي، عباسي، و صفوي و کشورهاي اسلامي کنوني بودند، اينان نيز خواهان تبيين سوسياليسم "راستين" در برابر سوسياليسم "موجود" شوروي سابق ، چين، ويتنام، کره، کوبا و کشورهاي سوسياليستي کنوني بودند. اگر مجاهدين از ايده هاي مارکسيسم براي تبيين اسلام "راستين"خود سود ميجستند، اين ها نيز از ايده هاي آينده نگري براي تبيين سوسياليسم "راستين" خويش بهره ميبرند. هر دو در اين نکته مشترکند که حاضر نيستند از پوسته سيستم فکري گذشته دل بکنند. مجاهدين شيفته اسلامند و اينان شيفته سوسياليسم.

دستاوردهاي اسلام و سوسياليسم در تاريخ بيشمارند، و من ميتوانم درک کنم که چرا شيفتگان اسلام و سوسياليسم نميتوانند براحتي از انديشه هاي آشناي خود بگسلند، و هر از چند گاهي با تجديد نظر هاي نويني، سعي در احيأ سيستم خود، به اشکالي بازتر يا بسته تر، آشکارتر يا نهان تر، ميکنند. اما دير يا زود، دوباره در مييابند که سيستم آنها، آن نقش تاريخي گذشته اش ديگر به پايان رسيده است، و نو آوري ها ي ارائه شده نيز، پس از چند صباحي، جاي خود را به نوآوري هاي جديدتري، با تکيه به عناصر ديگري از سيستم گذشته ميدهد، و اينکه در تحول جامعه، يا اکثرأ نقشي فرعي ايفا ميکنند، و يا مانند نمونه خميني در انقلاب ايران، يا خمر سرخ در کامبوج، نقشي ارتجاعي در تحول جامعه را سبب ميشوند. مثلأ براي سوسياليستها، چندگاهي آلتوسر و گرامشي مد ميشوند، بعد سوئيزي و بتلهايم، بعد کولتي و کورش، بعد هم هابرماس، فوکو، و دريدا، و بتازگي ارنست بلوک و اين رشته سر دراز دارد.

در واقع مذهب و از جمله اسلام، انديشه وحدت دهنده جوامع قرون وسطائي پيش صنعتي (از جمله در کشورهاي اسلامي) بوده است. ايدئولوژي (از جمله مارکسيسم)، انديشه وحدت دهنده جوامع مدرن صنعتي (از جمله کشورهاي سوسياليستي) بوده است. انديشه هاي جديد جوامع فراصنعتي، امروز در حال نطفه بندي هستند، مثلأ افکار آينده نگري از بهترين نمونه هاي اينگونه انديشه ها هستند، که در زمان حاضر طرح شده اند. مطمئنأ کسانيکه به مذهب آبأ و اجدادي، و يا ايدئولوژي هاي گذشته سرمايه داري يا سوسياليستي اعتقاد دارند، و بخواهند در جهت ترقي گام بردارند، در افکار خود رفرم خواهند کرد. از اين جمله است ليبراليسم نو در آمريکا (در مخالفت با سرمايه داري "موجود") و افکار جديد سوسياليستي در اروپا (در مخالفت با سوسياليم "موجود") يا گرايشات مترقي مذهبي در آفريقا و آمريکاي لاتين، و يا افکار راست محافظه کار در انديشه دموکراسي هاي غرب. اما آنچه انديشه هاي موثر براي ساختن دنياي فراصنعتي هستند، اساسأ در خارج از سيستم هاي فکري گذشته، در حال شکل گيري هستند، هر چند از دستاورده هاي مذاهب کهن، از اسلام تا بودائيسم، و ازايدئولوژي هاي عصر جديد از ليبراليسم تا سوسياليسم، بهره مي جويند.

بياد بياوريم که با پايان قرون وسطي، ديگر مذهب نيروي فکري اصلي براي ايجاد جامعه نوين صنعتي نبود. مثلأ در آمريکا، نظريات ايدئولوژيک جان لاک، نيروي فکري مؤٍثر، براي شکل يابي جامعه صنعتي اين کشور گشتند. در شوروي، نظريات ايدئولوژيک مارکس و لنين، نيروي فکري اصلي براي شکل يابي جامعه صنعتي آن کشور شدند. امروز نيزبراي ايجاد جوامع نوين فراصنعتي، انديشه هاي مؤثر، نه مذاهب قرون وسطي هستند، و نه ايدئولوژي هاي جامعه صنعتي، و امروزه انديشه هاي نويني در حال جوانه زدن هستند که جامعه فراصنعتي در حال شکل گيري را در مد نظر دارند.

متأسفانه افکار بخش بزرگي از روشنفکران ايران هنوز در بند سوسياليسم است. درست است که برخي نويسندگان سوسياليست نظير هابرماس، که از محققين مارکسيست بسيارپيشرو در عصر ما است، جدا از مواضع ايدئولوژيک خود، خدمات شايسته اي به توسعه علم سياست و جامعه شناسي در قرن بيستم نموده اند، اما اين حرف به بمعني تأييد در جا زدن آن ها در محدوده ايدئولوژي گذشته شان، يعني مارکسيسم، نيست. بسياري محققين مسيحي، نظير تايلهارد دو شاردن Teilhard de Chardin ، و پدر روحاني فردريک کوپلستون Frederick Copleston ، مولف يکي از بهترين کتب تاريخ فلسفه نيز ، خدمات ارزشمندي یه توسعه فلسفه و جهان بيني هاي قرن بيستم کرده اند، و لي اين حقيقت دليلي بر تأييد در جازدن آن ها در محدوده مسيحيت نيست.

مايه تأسف است که اکثريت روشنفکران ايران، اساسأ در محدوده چپ يا چپ "سابق" مانده اند. مثلأ تصويري که آنان از طرفداران آينده نگري در ارتباط با پيشرفت يک بعدي تکنوکراتيک دارند، ناشي از همين در جا زدن آنها در محدوده چپ است. بخاطر خاستگاه چپ، مخالفين بايستي در خاستگاه راست يا سرمايه داري تصور شوند، هر چند نه صد در صد. در نتيجه از نظر اين سوسياليستها، مخالفينشان بايستي انسان ها را تکنوکراتيک، و در محدوده روابط مبادله ببينند، و اينان در مقابل، گوئي نقطه نظر انسان چند بعدي ايده ال چپ را بيان ميکنند. اما چون همينگونه تک بعدي نگري را در سوسياليسم ، سوسيال دموکراسي اروپائي يا سوسياليسم شوروي در گذشته نشان داده اند، ميبايست آن نوع از سوسياليسم را اينان انحراف بسوي بورژوازي و سرمايه داري قلمداد کرده، و آن سيستمهاي سوسياليستي را مخالف سوسياليسم "راستين" محسوب کرده و محکوم کنند. مثلأ ارنست بلوک، تا پايان عمرش، همينگونه به اين معضل انساني که در کشورهاي سوسياليستي آلمان شرقي، و بعدأ در کشور سرمايه داري آلمان غربي مشاهده کرده بود، مينگريست.

واقعيت امر اين است که نه تنها مارکس و سوسياليستها، بلکه حتي ايدئولوگ هاي اصلي سرمايه داري هم، در پي ايجاد انسان تک بعدي مورد نقد مارکوزه نبودند. در جامعه صنعتي، بخاطر خصلت توليد در اين جامعه، *کار* بيشتر و بيشتر به فعاليت مرکزي انسان ها تبديل شد. در نتيجه جامعه صنعتي، چه از راه سرمايه داري ساخته شده باشد، و چه از راه سوسياليستي، در *عمل*، پيشرفت يکجانبه و تکنيکي انسان را به اوج خود ميرساند. جامعه قرون وسطائي هم، با هر سيستم فکري، نظير مسيحيت يا اسلام، که ساخته شده، خصلت هاي مشترک ناشي از توليد پيش صنعتي، نظير تفوق جمع بر فرد در جامعه قرون وسطائي را نشان داده است، که ارتباطي به سيستم فکري معين شکل دهنده جامعه قرون وسطائي مشخص مورد نظر نداشته است، هرچند تأثير سيستم فکري شکل دهنده، در سايه روشن هاي محصول نهائي، در هر جامعه معين، غير قابل انکار است.

امروزه صاحب نظران انديشه هاي جامعه فراصنعتي نيز، برخي از نظر فکري، در پي ايجاد انسانهاي "تک" بعدي هستند، و برخي ديگر، توجه ويژه به تحقق انسان "چند" بعدي و همه جانبه دارند، اما آنچه بالاخره تعيين خواهد کرد که در جامعه آينده، تفوق با کدام نوع از انسان ها خواهد بود، خصلت کلي توليد و زندگي در جوامع در حال شکل گيري آينده است. ديگر از اين نقطه نظر، توجه به مسائل اقتصادي براي يافتن پاسخ اهميت مييابد، آنچه متأسفانه ارنست بلوک هيچگاه مورد توجه قرار نداد. از نظر من، جوامع فرا صنعتي، بهترين عرصه براي شکوفائي انسان هاي خلاق خواهند بود، و اين امر را در رساله ابزار هوشمند شالوده تمدني نوين (http://www.ghandchi.com/353-IntelligentTools.htm) بحث کرده ام که در ژورنال علمي AI Journal هم منتشرشده است. همچنين نتايج عملي اين تحول در زندگي فردي را، در مقاله رقص در آسمان نوشته ام. از نظر تکنيکي نيز در آيا ننو تکنولوژي واقعي است؟ و نيز در رساله توليد فرا انسان مرکزي (http://www.ghandchi.com/332-PostAnthro.htm) مفصلأ تغييرات پايه اي در زمينه توليد را بحث کرده ام. توليد فرا انسان مرکزي، آن چيزي است که من تغييرات glacial changesl مينامم، يعني تغييراتي نظير بخبندانها در تاريخ کره زمين، که همه چيز ديگر را تحت الشعاع قرار ميدهند.

اما موانع و معضلات بيشماري در راه شکوفائي خلاقيت انسان در جوامع فراصنعتي موجودند، که من اول بار در سري مقالاتم در ايران تايمز، تحت عنوان ترقي خواهي در عصر کنوني در سال 1364 ، با تمرکز بر روي ايران، بحث کردم. همجنين در نوشته هاي بعدي ام نظير يک تئوري ارزش ويژه و بالاخره در عدالت اجتماعي و انقلاب کامپيوتري (http://www.ghandchi.com/265-EconJustice.htm) مفصلأ موضوع عدالت اجتماعي در جوامع در حال شکل گيري را مورد بررسي قرار داده ام. اگر کسي سوال نخواهد، و فقط در پي جواب هاي آماده باشد، در آن صورت مذاهب و ايدئولوژي هاي گذشته را راحت مييابد، چرا که نظرات آينده نگري در ارتباط با جوامع در حل شکل گيري فراصنعتي، در حال تطور هستند، و نه چيزي حاضر و آماده، و هرکس، چه کسي در ايران زندگي کند، چه در غرب، کوشش براي مطالعه و ارزيابي از جهان واقعي، و جامعه کنوني را لازم است انجام دهد، و نه منتظر يافتن پاسخ معضلات دنياي کنوني، بصورت حاضر و آماده، در ايدئولوژي ها و مذاهب گذشته. بقول برتراند راسل، منقدين ارسطو گرائي بودند که کاري که خود ارسطو انجام ميداد را ميکردند، يعني مطالعه جهان و جامعه زمان خود، و نه تکرار حرف هاي ارسطو، که ارسطو گرايان ميکردند، و امروز نيز محققين آينده نگر و از جمله خود من، بسيار شبيه کساني هستيم که در قرون گذشته، دنياي زمان خود را مورد ارزيابي قرار ميدادند، و نه مانند کساني که ارزيابي گذشتگان از دنياي گذشتگان را پاسخ جامعه عصر خويش فرض ميکردند.

از محققين درجه اول آينده نگر، آقاي دانيال بل، در بعدالتحرير 1988 Afterword که بر کتاب "پايان ايدئولوژي" خود نگاشته است، درباره عدالت اجتماعي در جوامع فراصنعتي ، و نيز درباره جريان تفتيش عقايد آيت الله خميني، در فتواي قتل سلمان رشدي، بحث کرده است. ايشان قبلأ هم، در کتاب ارزنده خود آغاز جامعه فراصنعتي The Coming of Post-Industrial Society ، دقيق ترين ارزيابي را از روند هاي اقتصادي قرن بيستم ارائه کرده اند.

من اميدوارم جنبش روشنفکري ما، از متفکرين آينده نگر نظير دانيال بل، تافلر، نيزبيت، و ديگران بياموزد. در واقع امروزه ايدئولوگ هاي چپ، کمتر و کمتر حرفي براي گفتن دارند، و مانند مدرسه فيصيه قم ، در جستجو براي مارکسيسم "راستين" ، بدنبال نقل قولهاي تازه از مارکس ميگردند، و بجاي مطالعه و ارزيابي از اقتصاد و جامعه و تحولات واقعي دنياي کنوني، به پلميک ميپردارند ، آنگونه که در قرون وسطي ، فلاسفه اسکولاستيک ، بحث درباره اينکه چند تا فرشته ميتوانند برروي نوک يک سوزن بنشينند را، کار فکري و فلسفي قلمداد ميکردند. مثلأ ارنست بلوک ، صاحب نظر چپ، با آنکه توجهش به فلسفه خارج مارکسيسم معطوف بود ، و نيز بخاطر مقابله با فلاسفه دگماتيک دولتي شوروي کارهايش قابل قدرداني هستند، اما بيشتر نوشته هايش، لفاظي و اختراع لغات جديد است، تا ارائه انديشه و برنامه هاي بهتر براي حل مسائل بشريت قرن بيست و يکم.

متأسفانه نويسندگان چپ، وقتي کليات تمام شود، و وقتي ديگر بايستي حرف مشخص بزنند، برنامه شان از سطح طرح هاي قرن هجدهم ولتر و منتسکيو براي دستيابي به تساوي حقوق و فرديت فراتر نميرود. ايران آينده را نميتوان با وصله پينه افکار کهنه ساخت. از تجربه تلخ خلق کردن اسلام "راستين" مجاهدين درس بگيريم، و در کوششي که در سطح جهاني براي شکل گيري انديشه هاي نوين جامعه فراصنعتي انجام ميشود شرکت کنيم.

سالها است که از نظر برنامه اي، کشورهاي سوسياليستي و سرمايه داري تفاوت خود را از دست داده اند، و جدل آنها به جدل ايدئولوژيک تبديل شده است، نظير دعواي سني و شيعه. در واقع حقانيت ها و دستاورده هاي ايدئولوژيک راست و چپ، ديگر موضوع تاريخ است، و موضوع تحقيقي براي طرح برنامه و حل معضلات جامعه کنوني نيست. تحولات شوروي و اروپاي شرقي در زمان حاضر، در حقيقت رسميت يافتن واقعيتي است که ديگر غير قابل انکار است، و آنهم وجود يک دنياي صنعتي از آمريکا تا روسيه و چين، که اتفاقآ در بحران عظيمي غوطه ميزند. شوروي و بلوک شرق سابق، نظير امپراطوري عثماني، در اين تب و تاب از هم پاشيد.

در کل جهان صنعتي، موضوع عدالت اجتماعي و ايجاد سکتور اقتصادي بين المللي جديدي ، براي خنثي کردن بي عدالتي هاي ناشي از ساختار اقتصادي، ضرورت خود را هر چه بيشتر نمايان ميکند. با نطفه بندي و توسعه توليد فراصنعتي، موضوع عدالت اجتماعي، بويژه در کشورهاي پيشرفته ، به موضوع مرکزي جامعه تبديل ميشود. در کشورهاي عقب مانده ، که اکثرأ هنوز گرفتار بسياري از توليدات پيش صنعتي هستند، عقب ماندگي و عدم پيشرفت ، ميتواند در شرايط عدم وجود اهرم هاي خنثي کننده بي عدالتي هاي اقتصادي، باعث هلاکت و فقر و درماندگي اين ملل شود. از فقر تا جنگ جهاني هم راه زيادي نيست، و در اينجا بشريت است که در خطر نابودي قرار ميگيرد و به اين دليل کوشش براي ساختن دنياي فراسوي جنگ اهميت ويژه مييابد.

در برابر بحران دنياي صنعتي سرمايه داري و سوسياليستي، دو حرکت سربلند کرده اند. يکي حرکت بازگشت به گذشته است که در ايران و افغانستان، بشکل اسلام خميني و طالبان سر بر افراشت، و نيروهاي مشابه ناسيوناليست افراطي در غرب نيز، بخش ديگري از اين حرکت واپسگرا هستند. اين حرکت، ملقمه فاشيستي اي است از رؤيا هاي گذشته، و نيروهاي مهيب تکنولوژيک قرن بيست و يکم، که ميتواند بمب هاي شيميائي و بيولوژيکش، خاطره کوره هاي آدم سوزي هيتلر را زنده کند.

دومين حرکت در برابر بحران جامعه صنعتي، از سوي نيروهاي خواهان گذار به دنياي فراصنعتي است، اين نيروها در کشورهائي نظير چکسلواکي سابق، با برنامه هاي عملي-سياسي بسيار پيشرفته به پيش آمدند. البته در دنياي صنعتي قديم هم، کساني هستند که با برنامه هاي نوين ليبراليسم و سوسياليسم، در حال تجديد نظر انديشه هاي گذشته بوده، و سمت آينده را در مد نظر دارند. اين نيروها که صاحب نظراني نظير هابرماس در جبهه چپ ، رالز در جبهه ليبراليسم، و هايت در راست از آن جمله اند، مترقي هستند، هر چند عملأ تأثيرشان در ساختن جامعه آينده، بخاطر محدوديت افق فکري شان، قابل ملاحظه نخواهد بود.

روشنفکران ايران نيز، که عملأ برنامه بازگشت به گذشته خميني را، با گوشت و پوست خود لمس کرده اند، نيازي به تکرار تجربه هاي ويتنام وکامبوج ندارند، و در پي راه يابي آينده هستند. در اين رهگذر، احيأ سوسياليسم، ناسيوناليسم، ليبراليسم، يا راست محافظه کار، بخاطر آشنائي قبلي روشنفکران در نيم قرن گذشته با اين مکاتيب فکري، سهل تر جلوه ميکند. اما اگر به تغيير پايه اي جهان توجه کنيم، زحمت آشنائي با افکار نوين آينده نگري، بعنوان يکي از پر ثمر ترين انديشه هاي رايج براي راه يابي ايران آينده آشکار خواهد شد. جنبش براي آزادي، پيشرفت و عدالت اجتماعي ، در دنياي نوين فراصنعتي، اکنون تازه در ابتداي راه خود است، و امواج بزرگ در راهند.

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.ghandchi.com/
26 اسفند 1383
March 16, 2005

مقاله مرتبط
انديشه مارکسيستي و مونيسم-يکتاگرائي (http://www.ghandchi.com/299-Marxism.htm)

ترقی خواهی در عصر کنونی 1987 و مقدمه 1999 (http://www.ghandchi.com/352-taraghikhahi.htm)
---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com/

فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

جمعه، آذر ۰۲، ۱۳۸۶

فرامدرنيسم شکل دهنده اسلامگرائي

پسامدرنیسم شکل دهنده اسلامگرائی
سام قندچی
Postmodernism Shaping Islamism

برای بسیاری از محققین تحولات 24 سال گذشته ایران، این مایه شگفتی *نیست* که در پی پیروزی پرچم شیعه گرائی در انقلاب 1357 ایران، دولتی قرون وسطائی در ایران شکل گرفت. در کتاب ایران آینده نگر (1) این عقب گرد مورد بحث قرار گرفته است. معهذا آنچه که شگفت آور است این است که چگونه دولت واپسگرای قرون وسطائی جمهوری اسلامی قادر شده است این مدت طولانی در قرن 21 دوام آورد، یعنی 24 سال گذشته است و هنوز این رژیم سر کار است.

آنچه که دولت جمهوری اسلامی را زنده نگهداشته پدیده عجیبی در ایران بعد از 1357 است. دولتی قرون وسطائی از طریق روشنفکرانی مدیریت میشود، که نه اسلامی هستند و نه علاقه ای به جامعه قرون وسطائی دارند، و حتی اکثرأ آتئیست (بی خدا) هستند، اما بخاطر تعلق به ایدئولوژی غلط پسامدرنیسم که بهتر است پیش-مدرنیسم نامیده میشد، اینان به مداهان و ابزارهای سیستم عقب مانده جمهوری اسلامی تبدیل شده اند، سیستمی که در قرن بیست و یکم، سنگسار میکند، قطع عضو میکند، و مرتدان را میکشد. در واقع این حامیان جمهوری اسلامی، شکل دهندگان اسلامگرائی در ایران، در 24 سال گذشته بوده و هستند.

بیش از سه سال پیش، مقاله ای درباره نحوه مناسب رفع تحریم های آمریکا از روی جمهوری اسلامی نوشتم، و اشاره کردم که رفع تحریم بایستی از طریق گذاردن شروط حقوق بشری انجام شود. آن نوشتار با حملات تند لابی ایست های جمهوری اسلامی در خارج مواجه شد. میگفتند درباره کودکان ایران که ممکن است از گرسنگی بمیرند دل نگرانند، اما دلیل واقعی رفتارشان، جهانی تلقی کردن حقوق بشر بود، که ایشان به آن اعتقاد ندارند، واین موضوع در سکوت آنان درنشریاتشان، طی تمام این سالها، در مورد سنگسار، قطع عضو، و کشتن مرتدان آشکار است. فکر میکنم هرچه بیشتر درباره پسامدرنیسم بفهمیم، بیشتر میتوانیم ببینیم که چرا این تقاضای عقل سلیم برای خواستن شروط حقوق بشر، جهت رفع تحریم، چیزی بود که ایدئولوژی لابی ایست ها به آن اجازه طرح نداده و با آن دشمنی میکردند.

از سلمان رشدی تا آقاجری، از بختیار تا فروهر، مخالفینی که توسط این رژیم کشته شدند را نمیتوان آته ئیست خواند، در صورتیکه اکثر مدافعان پسامدرنیست این رژیم آته ئیست هستند، و شگفت آنکه، پسامدرنیستها کسانی هستند که در زنده نگه داشتن این رژیم قرون وسطائی مذهبی نقش تعیین کننده داشته اند، و آن هم نه بخاطر آنکه اسلامگرا بوده اند! در نتیجه سوال این است که چرا اینان مداهان و لابی ایست های این رژیم هستند، با وجود آنکه ایدئولوژی فاشیستی این رژیم، ضد اعتقادات مذهبی خود این روشنفکران است!

تاریخأ پدیده مشابهی در رابطه با فاشیسم هیتلری رخ داد، وقتی گروهی از روشنفکران، با ادامه حمله نیچه و هایدگر به متافیزیک سنتی، به حمایت از نازیسم رسیدند. معهذا بایستی خاطر نشان کنم که شیفتگی روشنفکران از نازیسم طولانی نبود، و همچنین حتی نازیسم، گرچه فاشیستی بود، اما دولت قرون وسطائی نبود، و اشتباه روشنفکران قابل فهم تر بود، در صورتیکه در مقایسه، در مورد لابی ایست های جمهوری اسلامی، شیفتگی شان 24 سال ادامه داشته، که بسیار طولانی است، و ویژگی آشکار قرون وسطائی این رژیم، با سنگسار و قطع عضو، و کشتن مرتدان مذهبی، حمایت طولانی این روشنفکران از رژیم را تحیر انگیزتر میکند.

گرچه در گذشته درباره سعی رژیم جمهوری اسلامی برای نشان دادن خود بمثابه قربانی حمله تجاوزکارانه خارجی به تفصیل بحث شده که رژیم از این تاکتیک برای جلب و حفظ پشتیبانی مردمی از خود استفاده میکند، اما نمیشود 24 سال دوام این رژیم را بر مبنای اینگونه فریبکاریهای آن توضیح داد، زمانی که دولتی قرون وسطائی بر ضد تحولات قرن 21، و بدون یک پشتیبان جدی بین المللی، این همه سال دوام آورده است! پاسخ به این مسأله غامض را بایستی در این جست که چگونه پسامدرنیسم، راه فاشیسم اسلامی را هموار کرده است، و چگونه آنرا تمام این سالها حفظ کرده است، و کماکان به شکل دادن اسلامگرائی و جمهوری اسلامی ادامه میدهد، و این سیستم را در قرن 21 زنده نگاه میدارد.

پسامدرنیسم چیست؟

تعریف پسامدرنیسم از سوی طرفداران آن بسیار متناقض است، و البته اگرمتناقض نبود، خود بر ضد پیش فرض این مکتب فکری میبود، که اساسأ کوششی برای طرح "هرچه میتواند باشد" است، یا به بیان ساده تر ضد متد است.

اساسأ پسامدرنیسم، آنارشیسم قرن بیستم است. عبارات زیر خصائص مشابه کلبیون، یعنی پیش کسوتان آنارشیستها در یونان باستان، را با انارشیستهای قرن نوزدهم و پسامدرنیست های قرن بیستم نشان می دهد:

"کلبیون، دستاوردهای تمدن، نظیر دولت، مالکیت خصوصی، ازدواج، و مذاهب را رد میکردند. در واقع آنان را میتوان پیش کسوتان آنارشیستها قلمداد کرد. آنها سعی در تصحیح نقصان های اجتماعی نه از طریق رفرم داشنتند، و نه از طریق ارائه آلترناتیوی اجتماعی که با انقلاب بدست آید. آلترناتیو آنان "بازگشت به طبیعت" و زندگی نظیر حیوانات بود. یکی از چهره های برجسته آنان، دیوژانس، حتی به برادری نسل بشر و حیوانات معتقد بود که البته انساندوستانه بود. خلاصه آنکه رد نظم موجود از طرف اینان ضربه ای بود بر مونیسم، هرچند مکتب فکری شان برای اندیشه و فعالیت فکری کشنده بود." (2)

توضیح و نقد دنیل بل از پسامدرنیسم در بخش  II "پسگفتار 1996" کتاب "تضادهای فرهنگی سرمایه داری" وی، یکی از بهترین تحلیل های این جریان فکری در عصر حاضر است. دنیل بل پسامدرنیسم را اینگونه تعریف میکند:

"پسا مدرنیسم فرار از فلسفه است-و برای فوکو، دریدا، و یا رورتی، به تاریخ فرهنگی، بیان، یا زیبائی شناسی، و نفی، اگر نه واژگونی، ارزش های فراگیر جهانی و معنوی است." (3)

"برای فوکو، شکاف معاصر علم شناخت، با مفهوم انسان عصر روشنگری است..که چالش وی با انساندوستی غرب را تبیین میکند...و دریدا میخواهد فلسفه را رد کند، در جستجوی کانونی برای هستی شناسی ..به جای فلسفه (یا بزبان وی "سبگنیفاید بمعنی اشاره شده") ، و برای وی تنها ادبیات وجود دارد، و در ادبیات، فقط متن وجود دارد، و در متن، تنها اشارات وجود دارند..هرچند دریدا به مثابه صدای آزادی خودرو تفسیر شده تصور میشود، اما وی هرچه هست غیر از آن. متد و دسته بندی های وی، همان قدر قیاسی است، که طرح های یک پیرو اسکولاستیسم در قرون وسطی. ابزار کلی وی تکنیک "دیکنستراکسیون" است. اما هر کوششی برای مشخص کردن معنی این اصطلاح بی نتیجه است، چرا که دریدا از ارائه معنایی ثابت برای هر اصطلاحی، از جمله این اصطلاح خود وی، سر باز میزند. در پایان، تحلیل متن برای دریدا موضوعش "فتط فتیشیسم معنی" نیست، که رابطه با یک مورد مراجعه، یا واقعیت بیرونی است. یک دلیل جاذبه دریدا، بویژه برای تئوریسین های ادبیات، که از طریق وی، موضوع عرصه خود را مرکز جستار می بینند، این است که دیکونستراکسیون همه سیستمها را به نفع یک متد، که در عین حال ضد متد است، میپاشاند. دریدا هم این را دارد و هم آن." (4)

"این ابلهانه است که سعی کنیم پسامدرنیسم یا پومو را "راست" یا "چپ" ارزیابی کنیم. آنچه ما در اینجا داریم نتیجه منطق مدرنیسم است (وجه ضد معرفتی و ضد روشنفکرانه آن) و مصرف گرائی ( کسب کنندگی اش)، در جهانی که فرهیختگانش، دیدگاههای خود را متناقض مییابند- بسبب عدم وجود بنیادی محکم در اخلاقیات سنتی، یا در لیبرالیسمی که برایش مشکل بود برای رفتار مجاز، حدودی قائل شود- و در نتیجه آنارشیسم فرهنگی و نوسنجی ارزش ها، به نوعی پسامدرنیسم را از قید مسولیت آزاد کرده است". (5)

عبارات بالا نشان میدهد که آزادی فردی برای متفکرین پسامدرن، به معنی فراموش کردن دستاوردهای بشریت طی هزاره هاست، حال چه دست آورده، فاکت های علمی باشند یا حقوق بشر که در سطح جهانی کسب شده باشند؛ و به عوض دعوت آنان برای رلاتیویسم فرهنگی، و توجیه سنتهای ضد حقوق بشری نظیر سنگسار، قطع عضو، و کشتن مرتدین مذهبی است، چرا که اینان فراگیر و جهانی بودن ارزش های حقوق بشری را انکار میکنند. این دیدگاه آنارشیستی از آزادی فردی است.

برای آنارشیستها آزادی معنی اش آزادی در درون نهادهای مترقی نیست، و تصور میشود که از طریق به دور ریختن دستاوردهای تمدن یعنی با به دور ریختن موسسات دموکراتیک و حقوق بشر، میتوان به آزادی رسید، چرا که نظیر کلبیون، وجود و عدم وجود این نهاد های مترقی دستاورد بشریت، برای آنها بی اهمیت تلقی میشود. در نتیجه تفاوت زندگی متمدنانه و به رسمیت شناختن حقوق بشر، با زندگی قرون وسطائی و قبول سنت های وحشیانه نظیر سنگسار و قطع عضو، یکسان شمرده میشود، و بدینگونه پسامدرنیسم ایدئولوژی بازگشت دولت قرون وسطائی اسلام گرا میشود.

به عبارت دیگر از طریق نفی ارزش علم و دستاوردهای حقوق بشری و موسسات دموکراتیک تمدن، پسامدرنیسم ابزار مدیریت عقب مانده ترین سیستم قرون وسطائی اسلام گرا شده است. آنارشیسم با نفی هر قاعده، حتی قوانین بازی لیبرالیسم، به توجیه و کمک فاشیسم قرون وسطائی میرسد. این آن چیزی است که جمهوری اسلامی را در قدرت نگهداشته است. و بدینگونه آنان که مقررات و اصول اخلاقی اساسی لیبرالیسم و بشردوستی را به مثابه زنجیر پا تلقی میکردند، به کارگزاران بدترین مقررات و اصول اسلامگرائی قرون وسطی مبدل شده اند، و به آن افتخارمیکنند که اینگونه "تفاوت فرهنگ بالا و پائین را زدوده اند". رلاتیویسم فرهنگی نتیجه مستقیم اندیشه پسامدرنیسم است (6).

شکل دادن اسلام گرائی

ظاهرأ ممکن است به نظر رسد که ملایان، دولت جمهوری اسلامی را میگردانند، و این درست است که ملایان این دولت قرون وسطائی را معین میکنند، ولی هر قدر علم و تکنولوژی غرب را آنها به مواد درسی مدارس علمیه قم و نجف اضافه کردند، ملایان نتوانستند جمهوری اسلامی را در 24 سال گذشته بگردانند. این تنها لابی ایست های جمهوری اسلامی در هاروارد و یو سی ال ای نیستند که برای جمهوری اسلامی کار میکنند، و برایش در محافل سیاسی آمریکا پشتیبانی جمع میکنند. همتایان آن ها در ایران، مدیران موسسات مختلف دولتی و غیردولتی هستند، و رژیم را آنان میگردانند.

ممکن است اینگونه تصور شود، که پسامدرنیست ها فقط روشنفکرانی هستند که در کافی شاپ های اروپا بحث فوکو و دریدا میکنند. اما واقعیت فراتر از آن است. پسامدرنیست ها کسانی هستند که موسسات اقتصادی و اجتماعی جمهوری اسلامی را گردانده و مدیریت میکنند.

به عبارتی، در ایران امروز، نقشی که مدیران کمونیست در گرداندن سیستم عظیم شوروی به عهده داشتند را، ملایان به عهده ندارند، و در واقع آن نقش را پسامدرنیستها ایفا میکنند. این حقیقت آشکار می کند که چگونه این رژیم قرون وسطائی توانسته است 24 سال دوام آورد، و در نتیجه برای پایان دادن به این رژیم، بایستی به توجیه گری دیدگاه پسامدرنیستی پایان داد. دیدگاهی که فرهنگ بالا و پائین را مساوی میگیرد، و از دولتی قرون وسطائی در ایران دفاع میکند، که امروز چادر اجباری بر سر زنان میکند، قطع عضومیکند، و کشتن مرتدان مذهبی رابه نورم تبدیل کرده است، و آنهم در کشوری که 100 سال پیش سیستم سکولار داشته است.

پسامدرنیسم در غرب، به عنوان کوششی روشنفکرانه یک دهه است که در حال محو شدن است. همانگونه که دانیل بل ذکر میکند "جاذبه فوکو و دریدا از بین رفته است". اما در ایران و در میان روشنفکران ایرانی، این ایدئولوژی ها امروز مد شده اند، و نه فقط برای گپ زدن در کافی شاپ ها، بلکه به عنوان رهنمون برای بسیاری کسانی که مشغول کمک به جمهوری اسلامی، برای ادامه این حکومت ترور و وحشت در ایران و خارج از ایران هستند. پسامدرنیست ها در پی شکل دادن به اسلام گرائی هستند و نه در پی پایان دادن به جمهوری اسلامی.

جامعه قرون وسطائی و سنت ها و عقاید آن نظیر سنگسار و کشتن مرتدان دینی، قرن هاست که پایان یافته است، و مایه تأسف است که پسامدرنیست ها کار خود را تجدید حیات سیستم قرون وسطائی در قرن 21 کرده اند. اگر برای جمهوری چک، نظریات واسلاو هاول، که کمونیسم را برابر تحقق علم میدانست، و سقوط کمونیسم را به مثابه پایان امکان دانش عینی جشن میگرفت، بی ضرر بود، برای کشوری نظیر ایران، که روحانیت شیعه میخواهد جسم و روح را صاحب باشد، اینگونه نظرات ضد علمی پسامدرنیستی، تنها به کند کردن ترقی ایران می انجامند. اکنون زمان آن رسیده است، که نسبت به آنچه به ایران در 24 سال گذشته، بوسیله شکل دهندگان پسامدرنیست جمهوری اسلامی قرون وسطائی انجام شده، بیدار شویم.

اندیشه پلورالیسم مترقی فراصنعتی در میان دانشمندان و فلاسفه علم در قرن بیستم، و بیست و یکم، شکل گرفته است. کسانی نظیر پاپر، بوهم، هاوکینگ، و کورزویل (7). و ادامه بسیاری مکاتیب فلسفی قرن بیستم به زبانشناسی، توسعه ای بی حاصل بوده است، اگر نه برای زبانشناسی و معماری، مظمئنأ برای جهان بینی بشر بی ثمر بوده، چه در علوم طبیعی، وچه در علوم اجتماعی و پراتیک اجتماعی. و گرایش پسامدرنیست در میان این مکاتیب، حتی گامی بیش از بقیه به عقب و به سوی واپس گرائی بوده است. دستاورد های بشریت در عرصه های حقوق بشر و موسسات دموکراتیک، فراگیر و جهانی هستند، و توجیه عدم وجود این حقوق و موسسات در هر نقطه جهان، از طرف پسامدرنیست ها نادرست است و نیروهای مترقی را در برابر جریانات قرون وسطایی واپسگرا خلع سلاح می کند.


به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://iranscope.blogspot.com 
http://www.iranscope.com 
http://www.ghandchi.com 
27 آذر 1382
Dec 18, 2003

پانویس:

1. کتاب ايران آينده نگر: آينده نگري در برابر تروريسم
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm

2. پلورالیسم در اندیشه غرب - کثرت گرائی
http://www.ghandchi.com/301-Pluralism.htm 

3. تضادهای فرهنگی سرمایه داری، دانیل بل، ص298، متن انگلیسی

4. همانجا،  ص302-304

5. همانجا، ص306

6. Cultural Relativists Misrepresent Iran Situation
http://www.ghandchi.com/232-CulturalRelativists.htm 

7. پلورالیسم در اندیشه غرب - کثرت گرائی
http://www.ghandchi.com/301-Pluralism.htm

متن مقاله به زبان انگلیسی:
http://www.ghandchi.com/304-PostmodernismEng.htm
 متون برگزیده
http://featured.ghandchi.com
 

Postmodernism Shaping Islamism
Sam Ghandchi
پسامدرنیسم شکل دهنده اسلامگرائی


For many observers of Iran's developments of the last 24 years, it is *not* amazing, that following the success of Shiism flag in the 1979 Iranian Revolution, a Medieval state of IRI (Islamic Republic of Iran) was formed in Iran,  .  I have even written a book entitled the Futurist Iran and have discussed this historic reversal in Iran in details.  However what is amazing is how such a retrogressive Medieval state of IRI has been able to last this long into the 21st Century, that is 24 years and still counting!

I think what is keeping the IRI state alive is a strange phenomena in post-1979 Iran.  A Medieval state is being managed by some intellectuals who are neither Islamist nor care much for a Medieval society, and are even atheists, but because of a wrong ideology of Postmodernism, which is better to be called "Pre-modernism, where they have become the apologists and instruments of IRI backward system which stones, amputates, and kills heretics in the 21st Century, and in fact, these very supporters of IRI have been shaping Islamism in Iran in the last 24 years.

Over three years ago, I wrote an article about proper way of removal of US sanctions against IRI, and I noted that human rights conditions should be set as the requisite for removal of sanctions.  I was harshly attacked by IRI lobbyists.  They would say they are worried about Iranian children dying because of sanctions, but their issue was about universality of human rights, which they did not believe in, and it showed itself in their silence about stonings, amputations and killing of heretics by IRI in their publications. I think the more we understand about Postmodernism, the more we can see why this simple common sense demand for human rights conditions for removal of sanctions,  was something that the ideology of IRI apologists would not allow.

From Salman Rushdie to Aghajari, from Bakhtiar to Forouhars, the dissidents murdered by this regime, can hardly be grouped together as atheists, whereas most postmodernist IRI apologists are clearly atheists, nonetheless, the latter are the ones who have been instrumental in keeping this Medieval religious regime afloat all these years, and it has not been because they were Islamists!  So the question is why these people are IRI apologists and lobbyists, although IRI's ideological fascism is antithetical to the religious beliefs of these people themselves!

Historically the same phenomenon had happened during Hitler's fascism, when a group of intellectuals following Nietzsche and Heidegger's attacks on traditional metaphysics ended up supporting Nazis.  Nonetheless I should say the fascination of those intellectuals with Nazis was not that long, and also even Nazism, although fascist, was not a Medieval state, and the intellectuals' error was more understandable, whereas  in contrast, in the case of these IRI lobbyists, the fascination has been around for 24 years, which is pretty long, and the obvious Medievalism of this regime, with its stonings and amputations and killing of morteds, makes it even stranger as to how this intellectual apology of IRI has lasted this long.

Although I have previously written about the image of IRI pretending as a victim resisting foreign aggression, as a legitimization for gaining and sustaining this support of IRI apologists under the flag of fighting for independence from imperialists, but it is still not easy to explain 24 years of this regime by this deception, when IRI is a Medieval state opposite to the world developments of 21st Century, and not with any major consistent international support.  I think the answer to this dilemma is to be sought by understanding how Postmodernism has paved the way for Islamist fascism, and how it has sustained it all these years, and is still shaping Islamism and IRI, and is helping this system to stay afloat.


What is Postmodernism?

The definition of Postmodernism by its advocates is hardly consistent, and in way if it was consistent, it would be antithetical to the premise of this school of thought, which basically strives to be "as every thing goes" or simply put as anti-method.

Basically Postmodernism is the anarchism of the late part of 20th Century.  The following is what I wrote in a different paper about Cynics, i.e the predecessors anarchists in Ancient Greece, and I think the 19th Century anarchism and 20th Century Postmodernism have very similar traits to the Cynics of Ancient times:

"THE CYNICS rejected all the achievements of civilization such as government, private property, marriage, and established religion.  In fact, they can be regarded as the predecessors of modern anarchists, which I have discussed elsewhere.  They did not try to correct the social ills by any reform, nor did they advocate any alternative society to be reached by revolution, their only alternative to the existing social order was a 'return to nature' and living like animals.  One of the most prominent figures, Diogenes, even believed in brotherhood of human race and animals.  In short, their rejection of established order was a blow to monism, but their doctrine was detrimental to intellectual activity as a whole. [From my paper entitled "Pluralism in Western Thought"]

Let's now look at Postmodernism in more details.  I think Daniel Bell's exposition of Postmodernism in the Part II of "Afterword 1996" to his book "The Cultural Contradictions of Capitalism" is one of the best analysis of the topic. Daniel Bell defines Postmodernism as follows:

"Postmodernism is a flight from philosophy-I think of Foucault or Derrida or Rorty -into cultural history, rhetoric, or aesthetics and the denial, if not the subversion, of universalist and transcendental values" [Cultural Contradictions of Capitalism, Daniel Bell, P.298]

"For Foucault, the contemporary epistemological rupture was with the Enlightenment concept of Man, ... [and] mounted a challenge to Western humanism ...Derrida wanted to reject philosophy, in search for an ontological center .... Instead of philosophy (or, in his language, "the signified"), there is only literature, and in literature, there is only text, and in text, there are only signs. ... Although Derrida perceived as the voice of wild interpretative freedom, he is anything but. His method and his categories are as schematic as those of a scholastic schoolman.  His all-purpose tool is the technique of "deconstruction." Yet any effort to pin down the meaning of the term is invariably elided by the fact that Derrida refuses to assign any fixed meanings for terms, including, apparently, his own.  In the end, textual analysis for Derrida is not concerned with "the fetishism of Meaning," which is a relation to a referent, or an outside reality.  One reason Derrida is attractive, especially to literary theorists, who find their subject now designated the central focus of all inquiry, is that deconstructionism blows apart all systems in favor of a method that is also an anti-method.  Derrida has it both ways. [ibid, P.302-304]

"It is foolish to seek to locate postmodernism or PoMo as either "right" or "left."  What we have here is the working out of the logic of modernism (its anticognitive and anti-intellectual modes) and consumerism (its acquisitiveness) in a world where the culturati find their own worldviews incoherent-because of the absence of a secure foundation in traditional morality or in liberalism that found it difficult to set limits on permissible behavior-and have welcomed the cultural anarchism and the transvaluation of values that postmodernism set loose." [ibid, P.306]

The above clearly shows that the individual freedom for the Postmodern thinker means forgetting the achievements of humanity over the millennia, whether it is scientific facts of natural sciences, or the human rights that have been achieved universally, and instead to call for cultural relativism, and to justify the anti-human rights traditions such as stoning and amputations, because of denying the universality of human rights.  This is the anarchists' view of individual freedom.

For anarchists freedom does not mean freedom within the progressive institutions of law, and is supposedly achieved by discarding the achievements of civilization, thus by throwing away the democratic institutions and human rights, one can arrive at freedom, because just like the Cynics, the existence or lack of these progressive institutions, which are the achievements of humanity, are considered as unimportant for them .  Thus civilized life and a modern recognition of human rights, is seen identical with the Medieval life and acceptance of savage traditions of stoning and amputations, this way Postmodernism end up as the ideology of the return of the Medieval Islamist state.

In other words, by denying the value of science, and the value of human achievements of democratic institutions and human rights, the postmodernist becomes the management tool for the most backward Medieval system of Islamism.  Anarchist denying any rules, even the liberal rules of the game, ends up justifying and helping a Medieval fascism.  This is what is keeping Islamic Republic of Iran in power.  This is how the ones who consider the basic moral principles of liberalism and humanism to be shackles, end up working for the worst rules of Medieval Islamism, taking pride in "elimination of the distinction between high and low culture."  cultural relativism which I discussed in a different article,  is the direct result of postmodernist thought.


Shaping Islamism

On the surface , it may seem like the mollahs are running the IRI state and it is true that mollahs are the ones defining this Medieval state, but no matter how much of Western science and technology they add to the curriculum of the theological schools of Qom and Najaf, mollahs could not run IRI in the last 24 years.  It is not just some IRI lobbyists in Harvard and UCLA who are working for IRI to lobby for IRI in the U.S. political circles.  Their brethren are the ones who are the managers of various governmental and nongovernmental enterprises in Iran.

One may think that postmodernists are people who are just the intellectuals in European coffee shops discussing Foucault and Derrida.  But this is far from the truth.  The postmodernists are the ones managing the various economic and social institutions of Islamic Republic of Iran.  

In a way, in Iran of today, the role that communist managers played in running the huge Soviet system, is not played by mollahs, and rather that role is handled by postmodernists.  I think this is what explains how this Islamist Medieval state has been able to stay afloat for 24 years, and to end this regime, one should end the justification of Postmodernist view, that equates low and high culture, upholding a Medieval state in Iran, in a country which even 100 years ago had a secular system, and today the same country is forcing veil on women, and is doing amputations and killings of heretics.

Postmodernism in the West , as an intellectual endeavor,  has been fading for over a decade.  And as Daniel Bell notes "Foucault and Derrida have lost their allure."  But for Iran and Iranians, these ideologies have become fashionable ,and not just as chats in coffee shops, but as practical guidelines for many who are helping IRI to continue its reign of terror in Iran and abroad. The Postmodernists are shaping Islamism rather then trying to end Islamism. 

Medievalism has been ended centuries ago and it is a pity that postmodernists are making it their job to help revival of Medievalism in the 21st century, and thinking that they are helping the world by their wrong program.  If for a Czech Republic, Vaclav Havel's considering communism as realization of science, and celebrating fall of communism as end of view of possibility of objective knowledge, was harmless, for a country like Iran, with Shi'a clergy wanting to own body and soul of the people, these anti-scientific Postmodernist notions, only impede Iran's progress.  It is time that we wake up about what has been happening to Iran by postmodernist shapers of IRI Medievalism in the last 24 years.

As I noted in my paper "Pluralism in the Western Thought", the real progressive post-industrial pluralist thought has been forming among the scientists and philosophers of science of the 20th and 21st Century.  Those like Popper, Bohm, Hawking, and Kurzweil.  And the continuations of some 20th Century philosophical schools to linguistics, has been the most barren development, if not for linguistics and architecture, certainly for our world outlook, both in natural and social sciences, and in social practice.   And the postmodernist trend among them, has even been one more step back in retrogression. The achievements of humanity in the areas of human rights and democratic institutions are universal, and postmodernists justifying the absence of these rights and institutions, in any parts of the world, should be confronted and discarded.

Hoping for a democratic and secular futurist republic in Iran,

Sam Ghandchi, Editor/Publisher
IRANSCOPE
http://www.ghandchi.com 
http://www.iranscope.com
Dec 18, 2003






پنجشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۶

هوش مصنوعي، نقطه انفصالي، و پايان مرگ

هوش مصنوعي، نقطه انفصالي، و پايان مرگ
سام قندچي

http://www.ghandchi.com/487-PayaneMarg.htm

1. هوش مصنوعي به معني *محدود* کلمه (ابزار هوشمند)
بيش از بيست سال پيش در سال 1985 در ژورنال علمي انجمن هوش مصنوعي آمريکا (2) رساله اي منتشر کردم بنام ابزار هوشمند: شالوده تمدني نوين:

http://www.ghandchi.com/353-IntelligentTools.htm

در آن رساله نشان دادم که با فرض هوش مصنوعي به معني *محدود* (1) کلمه يعني پروسه کردن عبارات منطقي بوسيله کامپيوتر، ما در آستانه تمدني هستيم که به نياز به انسان بعنوان ابزار هوشمند پايان ميدهد. آقاي دانيل بل (3) شخصيت معروف آينده نگر آنزمان در نامه اي به من گفت که اميدوار است که هوش مصنوعي به معني قاده منطق (4) که نويسندگان اروپائي به کار ميبرند فهميده شود، و گرنه چيزي است که به قول اوما را به وحش مياندازد (5) . او از بحث تکامل (انتروپولوژي) در آن رساله خيلي خوشش آمده بود. در پاسخ او گفتم درست است که نوشته ام با فرض محدود نوشته شده ولي پتانسيل هاي هوش مصنوعي به معني وسيع کلمه از نگاهم دور نبودند و به آنها اشاره کردم ، هرچند موضوع آن رساله نبودند.

2. هوش مصنوعي به معني *وسيع* کلمه
اما کساني ديگر و در صدر آنها ري کورزويل در چند دهه گذشته از هوش مصنوعي به معني وسيع کلمه (6) دفاع کردند. آنچه درباره بحث پايان مرگ آنگونه که ما ميشناسيم مطرح است اساساً در ارتباط با اين ديدگاه کورزويل از بحث نقطه انفصالي است که پائين تر مورد توجه قرار خواهم داد. اما اول چند سؤال.

3. چرا هميشه عقب هستيم!
رابرت جونگک (7) که از مبارزين ضد فاشيست در زمان جنگ دوم جهاني بود وقتي بعد از جنگ براي مبارزه ضد جنگ اتمي فعاليت ميکرد و به ژاپن رفته بود، يکنفر از او ميپرسد "چرا هميشه عقب هستيد؟" وي بعدها يکي از سازندگان انجمن جهان آينده در واشنگتن شد (8). اين سؤالي است که بعد از انقلاب ايران بارها و بارها در رابطه با اپوزيسيون از خود کرده ام.

4. نتيجه انقلاب 1357 ايران
شکي نيست که درس انقلاب ايران اين بود که بايستي فراسوي چپ و راست رفتو یجاي نگاه به گذشته، براي يافتن راه حل مسائل جامعه ايران، بايستي به آينده نگريست. همه کتاب ايران آينده نگر (9) که در سال 2003 نوشتم و توسط انجمن جهان آينده مرور شده است در همين مورد است:

http://www.ghandchi.com/ReviewByWFS.htm

ولي مسأله ايران آينده با فقط نگاه به ايران امروز يا ديروز حل نميشود و ما بايستي فراسوي ايران چه از نظر مکاني و فراسوي امروز از نظر زماني بنگريم تا دوباره با تصور پيشروي، به عقب نرويم.

5. ترانس-هومانيسم، ابزار هوشمند، و پيوند انسان و هوش مصنوعي
فريدون اسفندياري که در سال 2000 فوت کرد بنيانگذار ترانس هومانيسم در جهان بود و خود را FM-2030 ميناميد (10). در سال 2004 فرانسيس فوکوياما ترانس-هومانيسم را خطرناک ترين ايده در جهان ناميد!

6. کورزويل: نقطه انفصالي در سال 2045
نقطه انفصالي يعني نقطه اي با اندازه صفر و چرم بي نهايت (11). کورزويل ميگويد در سال 2027 کامپيوتر ها با سرعت CPS 19 10 از انسان ها جلو ميزنند [سي پي اِس يعني محاسبه در ثانيه] . از نظر کورزويل تا سال 2045 که نقطه انفصالي مينامد، ديگر انساني که با هوش مصنوعي پيوند نخورده باشد قادر به رقابت نخواهد بود. و تا سال 2099 سرعت براي کل تمدن به CPS 60 10 خواهد رسيد. لطفاً به نمودار زير نگاه کنيد:
file:///D:/MyWebs/0ghandchi/SixEpochs.jpg


7. تحول بصورت تصاعد هندسي
پيشرفت بشريت در قرن بيست و يکم معادل 20000 سال خواهد بود. يعني در عرض 100 سال در قرن کنوني که ما در آن به سر ميبريم، معادل 10 برابر همه تحول دوهزار سال تاريخ گذشته، دنيا بجلو خواهد رفت. مثلاً در عرصه سياست، فاصله ما از زمان مصدق، بيش از فاصله مصدق از زمان کورش است. معناي *گذشته* اساساً عوض شده است . اگر دوران درشکه و ايحاد راه هاي مال رو چندين قرن طول کشيد تا در اقصي نقاط دنيا آنها گسترش يابند، براي توسعه اتومبيل و ايجاد جاده ها در دنيا صد سال هم زياد بود، و امروز براي کامپيوتر و همه جاگير شدن اينترنت يک دهه کافي بوده است.

مبناي اين پيشرفت ها بخاطر تحول با تصاعد هندسي است که در نمودار زير که دو برابر شدن ساليانه توان کامپيوتر ها را نشان ميدهد، شاخص برجسته اين مدعا است.
file:///D:/MyWebs/0ghandchi/Moore.jpg

8. پير شدن بزرگترين کشنده انسانها
اگر بپرسيم بزرگترين کشنده انسانها چيست ممکن است بيماري قلبي يا سرطان به ذهن بيايد ولي اصل بزرگترين درصد دليل مرگ بشر علتي نيست جز پيري. ري کورزويل و تري گروسمن ميگويند با 200 تا 250 تقويتي که ارائه کرده اند ميشود عمر خود را تا 20 سال اضافه کنيم تا به تاريخي که ديگر مرگ به معني آنچه ما ميشناسيم پايان خواهد يافت، يعني سال 2027 برسيم (12). مذاهب و فرهنگ ها تاکنون درپي توجيه و قابل تحمل کردن مرگ بوده اند. طرح کورزويل براي پايان دادن به مرگ يعني اين بزرگترين فاجعه موجود در همه جوامع بشري است.

اگر روزگاري کساني با از بين رفتن مرگ نوزادان (13) که واقعيتي غير قابل انکار تا صد سال پيش بود از اينکه مشکل جمعيت قابل حل نباشد ميهراسيدند، روش هاي جلوگيري از بارداري نشان داد مسأله انقدر ها هم غير قابل حل نيست. همينطور حيواناتي هم که امروز براي گوشت پرورش مييابند با کلون گوشت بدون حيوان، نياز به پرورش حيوانات و کشتن آنها براي توليد گوشت هم از بين ميرود. اين گونه تغييرات بنيادي در مرکز آنچه مد نظر ما در نگاه به نقطه انفصالي هستند، قرار دارند.

نمودار زير سايت داروهاي تقويتي کورزويل و گروسمن را نشان ميدهد:
file:///D:/MyWebs/0ghandchi/RayAndTerry.jpg


9. هري پاتر و فرانکشتاين نوشته ماري شلي
اين دو کار ادبي مقايسه جالبي از برخورد به جاودانگي انسانها هستند. البته کتاب فرانکشتاين ماري شلي با فيلم هاي عاميانه به اين نام خيلي تفاوت داردو بسيار خواندني است (14). در نوشتار جداگانه اي نيز قبلاً به هري پاتر پرداخته ام (15).

10. نقطه انفصالي و درآمد
درآمد مردم در جوامع مدرن از مالکيت، کارو برنامه هاي رفاهي دولتي بوده است (16) . نقطه انفصالي به معناي فراواني است که همه چيز مورد نياز انسانها را مثل هوا ميکند که اقلاً در کره زمين به رايگان براي همه به فراواني هنوز موجود است. طرح هاي نظير طرح ماروين مينسکي براي کوچک کردن اندازه انسانها نيز نوع راههاي موقت براي حل مسأله مسکن پيش از کلونياليزاسيون فضا خواهد بود که بايستي در نظر گرفت.

11. ايران و نفت
توليد انرژي آلترناتيو از طريق نانو تکنولوژي نفت را بي ارزش ميکند و کشورهاي نفتي ميتـوانند نظير چند کشور آفريقائي که نه مواد خام مورد نياز کسي را دارند و نه نيروي کار ارزانشان تخصص مورد نياز کسي را دارد و نه بازاري دارند به فقر خواهند افتاد، که طول عمر در آنها به 30 سال رسيده است (17).

***

خلاصه بحث آنکه جوامعي که از نقطه انفصالي عقب بمانند نظير ميمونهائي خواهند بود که پس از تکامل گروهي از ميمونها به انسان در نقطه انفصالي ابزار سازي؛ هنوز در ساوانا باقي ماندند (18).

اميدوارم در ماههاي آينده بتوانم وقت پيدا کنم و درباره موضوعات بالا مفصل تر بحث کنم. يکي از موضوعاتي که ماه ها است در رابطه با نقطه انفصالي ذهن مرا به خود مشغول داشته است اين است که طبق مطالعات مرکز ستي (19) که کارل سيگن (20) از بنيانگذارانش بود، ميلياردها سياره در چهان بايستي باشند که شعاع نوري و امکان پخش امواج الکترو مغناطيس باشند و ميبايست تا به حال از نقطه انفصالي گذشته باشند. من تحقيقات ست شوستاک (21) را دنبال کرده ام و طول حيات مرکز ستي هم آنقدر بوده است که بتواند از آن منابع اطلاعات کسب کرده باشد ولي هيچ چيزي تا به حال بدست نيامده. نتيجه گيري ري کورزويل اين است که ما موجودات زميني بايستي تنها باشيم و ما هستيم که دنياي پر شده از هوشمندي را پس از نقطه انفصالي در پهنه گيتي گسترش خواهيم کرد. من هنوز نظير کپلر فکر ميکنم موجودات خارج از زمين وجود دارند ولي تضاد اطلاعات علمي موجود را هم درک ميکنم و اين موضوع را با آقاي کورزويل هم بحث کرده ام:-) به هرحال اميدوارم اين مسأله و همه مظالبي که در اين نوشتار بحث کردم را در ماه هاي آتي بتوانم مورد گفت و گو قرار دهم.

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
12 آبان 1386
November 2, 2007

مصاحبه مرتبط با اين مقاله با صداي آمريکا در تاريخ دوازدهم نوامبر 2007

http://www.ghandchi.com/SamGhandchiVOA111207.wmv


پاورقي ها

1- Narrow AI
2- AAAI American Association of Artificial Intelligence
3- Daniel Bell
4- Inference
5- bedevils us
6- Strong AI
7- http://en.wikipedia.org/wiki/Robert_Jungk
8- http://www.ghandchi.com/468-AyandehnegariChist.htm
9- http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm
10- http://www.ghandchi.com/368-transhumanism.htm
11- http://www.ghandchi.com/423-Singularity.htm
12- http://www.rayandterry.com/
13- Infant Mortality
14- http://www.ghandchi.com/140-MaryShelly.htm
15-http://www.ghandchi.com/479-KurzweilFuturism.htm
16- http://www.ghandchi.com/427-AlternativeIncome.htm
17- http://www.ghandchi.com/306-Nano.htm
18- http://www.ghandchi.com/437-Geography.htm
19- SETI
20- Carl Sagan
21- Seth Shostak

کتاب ايران اينده نگر
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm

Futurist Iran Book
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm


---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com/

فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۶

براي ايران، سوسيال دموکراسي مثل لنينيسم

براي ايران، سوسيال دموکراسي مثل لنينيسم
سام قندچي

برخي فعالين سياسي که در صداقت آنها شکي ندارم بتازگي سعي ميکنند سوسيال دموکراسي را به روشنفکراني که اساساً در جريانات مختلف چپ براي يافتن راه حلي براي آينده ايران آلترناتيوي نمي بينند، به عنوان راه برون رفت ارائه کنند. اين حق هر کسي است که هر راه سياسي که فکر ميکند درست است را دنبال کند ولي اين دوستان سعي ميکنند اولاً سوسيال دموکراسي را بعنوان يک برنامه سياسي فيوچريستي معرفي کنند و ثانياً اين تصور را القا ميکنند که تفاوت بزرگي بين سوسيال دموکراسي و لنينيسم براي ايران وجود دارد و گويا روشنفکران ايران اگر از زمان دکتر اراني به جاي راه لنينيسم، طريق سوسيال دموکراسي را برگزيده بودند، امروز چپ در ايران احتمالاً به يک جريان دموکراتيک مثل احزاب سوسيال دموکراسي اروپائي رسيده بود.

تا آنجا که به چپ مربوط ميشود، من پاسخ خود را به اميد کاذب به چپ در گذشته به تفصيل نوشته ام و نيازي به تکرار نيست:

http://www.ghandchi.com/441-OmidKazeb.htm

اينجا موضوع بحث من سوسيال دموکراسي است. درست است که در روسيه لنين از سوسيال دموکراسي بر سر موضوع تبديل جنگ جهاني اول به جنگ داخلي جدا شد و نيز درست است که نقد اصلي لنين از کائوتسکي بر سر بحث ديکتاتوري پرولتاريا بود، ولي اگر به دولت هاي سوسيال دموکراسي در اروپا بنگريم، مهمترين عنصر برنامه اي آنها که حزب سوسيال دموکرات اطريش در سالهاي 1930 ارائه کرد *دولت رفاه* بود که بر سيستم مالياتي کشورهاي اروپائي مبتني بود. در کشوري مثل روسيه يا ايران، که اساساً درآمد دولت از مالکيت دولتي است و نه از ماليات، دولت سوسيال دموکراسي و دولت کمونيستي عملاً تفاوتي ندارند.

درست است اگر کمونيستي هنوز به ديکتاتوري پرولتاريا معتقد باشد، آنهم اختلاف ديگري بين او و سوسيال دموکراتها خواهد بود ولي اکثر احزاب لنيني اروپائي بيش از پنجاه سال است که ديکتاتوري پرولتاريا را کنار گذاشته اند و اصل اختلاف آنها و سوسيال دموکراسي در برخورد به مالکيت دولتي و ماليات است که اگر نيک بنگريم در جامعه ايران اساساً بي معني است.

اما تفاوت بين آينده نگري و سوسيال دموکراسي.

در نوشتار ديدگاه آينده نگر مفصلاً توضيح دادم که رفاه اجتماعي، اما نه از طريق مالکيت دولتي، آن راهي است که در عين برقراري عدالت اساساً جلوي رشد استبداد را ميگيرد، يعني با وجود آنکه رفاه عمومي را توسعه ميدهد. اينکه توسعه سازمان هاي غير دولتي براي انجام اين منظور را چگونه بايستي رشد داد طرح هاي مختلفي از سوي آينده نگرهاي مختلف ارائه شده ولي هيچکدام آن طرح ها ربطي به سوسيال دموکراسي ندارد، چرا که سوسيال دموکراسي مانند همه انواع سوسياليسم به موضوع از زاويه راه حل دولتي مينگرد، هرچند سوسيال دموکرانها از اطريش تا سوئد کنترل توزيع ماليات از سوي دولت را به راه مالکيت دولتي ترجيه ميدهند. به هر حال بحث موضوع رفاه اجتماعي از زاويه ديدگاه آينده نگر را در نوشتار ديدگاه آينده نگر در سال 1989 بحث کردم:

http://www.ghandchi.com/401-FuturistVision.htm

البته اين تنها دليلي نيست که باعث شده است ايجاد حزب آينده نگر ايران با وجود اين همه نيروهائي که ديگر از راه حل هاي گذشته راست و چپ بريده اند، با زهم به عقب افتد. جنبش آينده نگري با يک معضل بزرگ ديگر روبرو است.

اکثريت آنهائي که با جنبش سياسي ايران آشنائي دارند و فعال سياسي بوده و معني کار سياسي را درک ميکنند، متأسفانه دانش کمي درباره فيوچريسم دارند و اساس مطالعاتشان نوشته هاي تئوريک چپ است. يعني به عوض فيوچريسم با جنبش سوسياليستي بيشتر آشنائي دارند و سعي ميکنند آينده نگري را با عينک چپ درک کنند. اين مرا به ياد کساني مياندازد که در جنبش سياسي ايران در سالهاي 1350 از جريان اسلامي مجاهدين جدا شده و کمونيست شده بودند ولي تا سالها کمونيسم را با عينک اسلام درک ميکردند.

از سوي ديگر آنهائي که در جنبش آينده نگري دانش خوبي از فيوچريسم دارند و اساساً هم با مطالعه نوشتارهاي فيوچريستي به موضوعات اجتماعي علاقمند شده اند، درکشان از جنبش سياسي خيلي محدود است و برخي حتي کار سياسي را برابر کار در يکي از جناح هاي حکومت ايران ميشمارند و ايجاد حزب سياسي مستقل را يا درک نميکنند يا نا ممکن ميدانند. علت هم اين است که اساساً جنبش آينده نگري در جهان و در ايران در 30 سال گذشته به دلائلي که در نوشتارم درباره هري پاتر بحث کردم، از عرصه سياست فاصله گرفته بوده است.

البته معضلات بالا علاوه بر بسياري از مشکلاتي است که همه جريانات سياسي ايران با آنها دست به گريبانند. مثلاً خود سانسوري يا سانسور در مطبوعات حتي خود اپوزيسيون که به نام وحدت انجام ميشود. کسانيکه که نظر دهنده اصلي هستند بنام وحدت حذف ميشوند بجاي آنکه به آنها اجازه بحث و طرح نظر داده شود. يا موضع سياسي افراد شناخته شده گوئي مسأله شخصي است. اگر در آمريکا کسي که در يک مقام مطبوعاتي يا انتخابي است فوراً اعلام ميکند که دموکرات است يا جمهوريخواه و چه مذهبي دارد. شخصيتهاي مطبوعاتي ما اين گونه چيزها را مخفي ميکنند. اينکه اين چيزها در جامعه بايد امر خصوصي باشد به اين معني نيست که براي شخصيتهاي عمومي بايد چنين باشد. همه کس از حزب و مذهب پرزيدنت آمريکا مطلع هستند. البته اينکه روابط شخصي زندگي آقاي کلينتون هم مورد حمله قرار ميگيرد، غلط و تجاوز به حريم خصوصي است، ولي تعلق سياسي و مذهبي کسي که مقام عمومي مهمي دارد مطمئناً به رشد ديالوگ سياسي کمک ميکند و موضوع خصوصي نيست. حتي بسياري از سايت هاي ايراني که به گروه سياسي خاصي تعلق دارند به مردم راستش را نميگويند. چرا؟

اين نشريات حتي اگر ميخواهند فرا گروهي عمل کنند خوب است خط مشي خود را مخفي نکنند تا خود و ديگران را گول نزنند و انتخاب مطالبشان هم بر مبناي خط مشي شان فهميده شود نه اينکه مقاله اي با کيفيت بالا که همه درباره اش بعنوان نظر يک جريان فکري ميدانند را سانسور کنند و مطلبي صدها باز ضعيف تر را بخاطر آنکه نويسنده بي خطر است را چاپ کنند يا مصاحبه کننده بي خطري را به تلويزيون دعوت ميکنند که اصلاً حرفي براي گفتن ندارد، و سطح ديالوگ سياسي را پائين ببرند.

عدم اجازه طرح بحث هاي واقعي که در پشت پرده و در شايعه پراکني ها و زير زيرکي حرف زدن ها انجام ميشود بجاي آنکه بحث هاي علني طرح شوند، آن بيماري جنبش سياسي ايران است که مطبوعات متصل به خطوط سياسي مختلف انجام ميدهند و فکر ميکنند با اين سانسور و خود سانسوري نظراتي که واقعاً آگاهان در پشت پرده ميدانند، دارند به وحدت کمک ميکنند. مثلاً سايتي که من خودم در تأسيسش نقش اصلي را ايفا کردم وقتي با نظر من در دفاع از فدراليسم اداري براي دولت آينده ايران روبرو شد، من را سانسور کرد. به اين معني نيست که سايت بدي است، اين ها همه از يک نگرش غلط به وحدت و کار سياسي بر ميخيزد که با ظاهر غير سياسي انجام ميشود، همانگونه که مثلاً آخوندي که از نظر رژيم شاه بي خطر بود، اجازه حرف زدن سياسي مييافت، ولي خميني در ايران،سانسور ميشد، وقتي در عمل آن حرف سياسي خميني بود که بايد مطرح ميشد و پاسخ ميگرفت.

ايجاد جو اجازه دادن تنها به نظريات بي خطر باعث شده است مطبوعات سياسي اپوزيسيون ايران ديگر خيلي کسل کننده شده اند و اين همه به خاطر حفظ وحدت که همه از آن حرف ميزنند ولي در پشت سر به هم لطمه ميزنند. همه اسمشان را گذشته اند سايت همبستگي ولي آنچه ندارند همبستگي است. گوئي فقط آدم بي خطر ميتواند با آنها همبسته شود که نظري ندارد. چرا هر کسي با افتخار نيايد و بگويد که من به اين نظر سياسي تعلق دارم و از آن دفاع کند بجاي آنکه از مناسبات با اين شخص و آن شخص، اين موسسه و آن مؤسسه، اين دولت و آن دولت بخواهد استفاده کند که حتي براي اپوزيسيون آنهم در خارج از ايران احساس خفقان به آدم دست دهد. به هر حال آنچه در چند پاراگراف آخر آمد معضلات فقط جنبش آينده نگري نيست ولي از يکي از سايت هاي دوستان آينده نگر مثال اوردم با اين اميد که بقيه هم درباره اين واقعيت تلخ که گريبانگير همه جنبش سياسي ماست حرف بزنند. مگر ما چند دفعه زندگي خواهيم کرد. چرا آزاد انديش نيستيم و حتي خارج ايران با اين سانسور خفقان آور مواجهيم. اديتور مجله و برنامه تلويزيوني بايد بهترين را براي هر نشريه و برنامه دعوت کند و نه بي خطر ترين را و همه جنبش سياسي و امتداد مطبوعاتي اش از اين کوته بيني ها در حق مخالفان سياسي لطمه خورده و ميخورد وقتي که نشريات و رسانه هاي عمومي را چون ليست شخصي مينگرند.

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
22 مهر 1386
Oct 14, 2007


مطالب مرتبط:
http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm
http://www.ghandchi.com/index-Page10.html



---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com

فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

پنجشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۶

عبور از ديوار اينترنت ملي جمهوري اسلامي

عبور از ديوار اينترنت ملي جمهوري اسلامي-چگونه فيلترينگ جمهوري اسلامي را خنثي کنيم-بخش سوم
سام قندچي

Bypassing IRI National Internet Wall-How to Neutralize IRI Filtering-Part 3
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/485-filtershekan3Eng.htm

بيش از يکسال پيش مقامات جمهوري اسلامي ايران خبر ساختن آنچه را که «اينترنت ملي» ميناميدند با هدف بالا بردن کيفيت ارتباط با اينترنت براي کابران در ايران در عين پائين آوردن هزينه براي آنها، اعلام کردند.

گروهي در جمهوري اسلامي دلائل روشن خود را براي به پيش راندن اين ساختار جديد اينترنت در ايران داشت که ارتباطي به اهداف غير قابل نکوهش اعلام شده بالا نداشتند. آنها ميخواهند اينترنت گلوبال را در ايران به يک شبکه *اينترانت* بزرگ [لطفاً به دومين حرف الف توجه کنيد]، يعني چيزي شبيه *اينترانت هاي* قابل کنترل مؤسسات، ولي در سطح کل کشور که در آن *همه* سرويس هاي اينترنتي براحتي قابل فيلترکردن باشند، تبديل کنند، همانگونه که اخيراً همه سرويس هاي گوگل در ايران را بنظر من براي آزمايش اين سوپر زيربناي طرح باصطلاح «اينترنت ملي،» چند ساعتي قطع کردند، و البته بعداً گفتند که يک اشتباه بوده است.

نحوه فيلترينگ با استفاده از ساختار تازه به اين شکل خواهد کرد که يک نفر مأمور اطلاعاتي همه آدرس سرويس هاي اينترنتي را که جمهوري اسلامي ميخواهد سانسور شوند، جمع آوري ميکند تا بوسيله «نول روتينگ» که بعداً توضيح ميدهم، فيلتر شوند. بلوک کردن گوگل بدون شک از طريق «نول روتينگ» (روتينگ خالي null routing) آن بود که اساساً به اين معني است که آنها روتينگ (يعني نحوه پيدا کردن راه به يک سرويس معين در اينترنت) را پخش نميکنند يا که پخش ميکنند ولي ميگويند که آدرس ايستگاه بعدي (يعني روتر router بعدي) در خلأ /dev/null است. به عبارت ديگر آنها آدرس را «نول روت» ميکنند به جاي آنکه ديگر از متدي که در 5 سال گذشته که ميليونها سايت را در آي اس پي ISP يعني شرکت هاي خدمات دهنده فيلتر ميکردند، استفاده کنند.

در نتيجه ديگر تأخير زماني بين درست کردن ليست ها توسط مأمورين اطلاعاتي و پياده کردن فيلترينگ در آي اس پي ها که در پنج سال گذشته وجود داشت، از بين ميرود. همچنين اينها ميتوانند فيلترينگ برمبناي هر قاعده اي را که انتخاب کنند، مثلاً نه فقط بر مبناي آدرس سايت ها و حتي نه فقط وب سايت ها بلکه هر هر سرويسي نظير ايميل و با هر مبنائي که بخواهند را نيز به راحتي بلوگ کنند، مثلاً بر اساس اينکه در داخل حتي ايميل هائي که منشاء آنها از سرور هاي گوگل يا ياهو يا هات ميل باشد ايميل کسي را که در آن يک سايت ممنوع شده يا يک پراکسي ذکر شده باشد، فيلتر کنند.

در واقع جمهوري اسلامي چند سالي است ايميل هائي که توسط سرويس دهندگان داخل ايران ارائه ميشوند را بر مبناي همين قواعد مسدود ميکند ولي با طرح اينترنت ملي اين فيلترينگ را به استفاده کنندگان ايميل هاي گوگل، ياهو، و هات ميل و ديگر سرويس دهندگان بين المللي هم گسترش خواهد داد. بنظر من اين چيزي بود که اين دستگاههاي اطلاعاتي داشتند چند هفته پيش تست ميکردند ولي يکدفعه دسترسي به کل گوگل از جمله دسترسي به موتور جستجوگر گوگل را قطع کردند که آن آخري بنظر من هدفشان نبود و اشتباهشان در نوع درج آدرس سرويس در موقع تست بوده است.

البته اگر دست مقامات امنيتي ايران بود آنها همه سرويس هاي گوگل، ياهو، و ام اس اِن MSN را مدتها پيش مسدود کرده بودند اما آنها خوب ميدانند که اين سرويس ها براي مؤسسات تجاري و دولتي ايران حياتي هستند و حتي با همه صرف هزينه هاي روي باصطلاح اينترنت ملي، خوب ميدانند که اينترنت يک پديده گلوبال است و آنها نميتوانند جايگزيني همتاي سرويس هاي گلوبال بسازند، و هدف آنها هم توليد چنان جايگزيني نيست که بتواند در سطح جهاني نظير گوگل رقابت کند بلکه هدفشان بالا بردن ديوارهاي سانسور در برابر هر آنچيزي است که کمترين اختلاف سليفه اي با منويات جمهوري اسلامي داشته باشد. بله اين پرده آهنين تازه نيز براي هدف تقويت کردن ديوارهاي زندان هائي که کابران اينترنت در ايران را از مطالب باصطلاح «نا مطلوب» در دنياي گلوبال اينترنت جدا ميکند، ساخته ميشود.

کثر متدهائي که اپوزيسيون ايران براي عبور از فيلترينگ در چند ساله اخير استفاده ميکرده است ديگر با جا افتادن ساختار «اينترنت ملي» رژيم، کار نخواهند کرد، و با توجه به آنچه بتازگي در مورد گوگل مشاهده کرديم، بنظر ميرسد ما از موعدي که بايد با اين پرده آهنين جديد طرف شويم، فاصله زيادي نداريم. اکثر توصيه هاي من در دو بخش قبلي اين سري مقالات براي خنثي کردن فيلترينگ اينترنت بزودي ديگر کارآ نخواهند بود. پراکسي هاي عمومي اچ تي تي پي http و حتي نوع امن شده آن https ممکن است زودتر از آنچه تصور کنيم، کار نکنند. البته راه حل هاي شخصي نظير سايفون که نياز به داشتن دوستي با تبحر تکنيکي نسبتاً خوب در خارج دارد، هنوز کار خواهند کرد، گرچه راه حل خيلي راحتي نخواهد بود. من جزئيات راه حل سايفون را براي آنها که هنوز علاقه مند باشند آنرا نصب کنند در مصاحبه ام با آقاي احمد بهارلو در صداي آمريکا 9 ماه پيش، مفصلاً تشريح کرده ام :

http://www.ghandchi.com/samvoa021507.ram

همچنين راه حل ديگري که در مصاحبه بالا ذکر کردم، يعني شبکه هاي «پي تو پي» P2Pکار خواهند کرد، گرچه آن راه حل نياز به اين دارد که اقلاً يک کاربر در داخل شبکه بتواند مطالب سايت هاي ممنوع شده را بدست آورده و وارد شبکه کند. در نتيجه براي آن يک نفر کماکان مسأله اينکه چگونه اين کار را با استفاده از متد ديگري انجام دهد، مطرح است. همچنين بايستي بگويم که شبکه هاي «پي تو پي» نظير «بيت تورنت» BitTorrent هنوز در ايران آنقدر مرسوم نشده اند، و براي اکثر کاربران اينترنتي ممکن است که کار نکنند، چرا که همه شبکه هاي پي تو پي ممکن است نخواهند که مطالب سايت هاي ممنوعه را ارائه دهند، چرا که يک فضاي مشترک است و به تصميم جمعي بستگي دارد. به هرحال من شبکه هاي «پي توپي» و نرم افزار «تور» TOR را در بخش دوم اين سري بحث کردم و علاقمندان ميتوانند به آن مقاله رجوع کنند:

http://www.ghandchi.com/452-filtershekan2Eng.htm

موضوع بحث من در اين نوشتار راه مقابله با وضعيت تازه است و در واقع هرچه زودتر ساختاري پاسخگو به آنچه در حال شکل گيري است را بسازيم موقعي که ديوار باصطلاح «اينترنت ملي» کاملاً به کار بيافتد، توانمند تر خواهيم بود، چرا که ساختار اينترنت ملي نظير بسر بردن در داخل زنداني خواهد بود که ضخيم ترين ديوار ها را براي مانع شدن از فرار به دورمان ساخته باشند.

***

يکي از همکاران سابق و زبدگان اينترنت اخيراً وقتي درباره وضعيت ديوار اينترنت ملي ايران و راه هاي تونل زدن به جهان خارج بحث ميکرديم، يک پارديم جديد جهت برخورد به موضوع فيلترينگ را در عبارات زير مطرح کرد:

«تصور کن فقط محض خيال که اگر هر *روتر* در منطقه به يک سِرور پراکسي مبدل شود.»

انديشه بالا پاسخ نيرومندي به پرده آهنين تازه جمهوري اسلامي ايران است. بله اينترنت ملي جديد جمهوري اسلامي هر «روتر» که در کنترل وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات است را به يک برج زندان تبديل ميکند، اما به عوض با پيشنهاد دوست من، هر «روتر» در *بيرون* از ديوارهاي اين زندان ميتواند به يک سرور پراکسي مبدل شود. پيشنهاد اين خبره اينترنت بنظر من يکي از درخشان ترين انديشه هائي است که من تاکنون درباره روش مقابله با فيلترينگ شنيده ام. دوست من ادامه داد که هر روتر هم اکنون اين قابليت را در خود دارد و مسأله فقط پيکربندي configuration اين قابليت روتر ها است. مثلاً وي اشاره کرد که کمپاني سيسکو Cisco تصميم نميگيرد که مشتريانش به چه شکل روتر خود را پيکربندي کنند.

تونل زدن ميـتواند با استفاده از تکنولوژي هاي مختلف انجام و در روتر پيکربندي شود. مثلاً IP/IP، GRE، IPsec، يا SSH و غيره. بعنوان مثال فکر کنيد که يک نفر ميتواند به محل هاي متفاوتي از طريق SSH وصل شود و آن نقاط لازم نيست که دور يا نزديک باشند. فقط روتر است که بايستي SSH server خود را براي کساني که کليد ورودي دارند، پيکربندي کند، تا آنها بتوانند به سرور دسترسي پيدا کنند. مثلاً يک کاربري که از زيربناي تونل IPsec استفاده ميکند ممکن است بتو.اند دهها جا در دنيا را از طريق تونل رمزي encrypted شده بوسيله لپ تاپ خود، بنوردد. شکل ديگر براي توصيف هر نوع ساحتار تونلي، همان «وي پي اِن» VPN است، که از نظر لغوي به معني شبکه خصوصي مجازي است. هر تکنيکي که به شما اجازه دهد يک ارتباط وي پي اِن VPN برقرار کنيد، هدف عبور از اينترنت ملي را بر آورده ميکند.

به عبارت ديگر اگر صاحبان روتر ها مثلاً آنهائي که هم اکنون پراکسي هاي اچ تي تي پي http براي ايرانيان فراهم ميکنند، نظير صداي آمريکا، بتوانند روتر هاي خود را با پيکربندي جديد، که هيچ خرج اضافي برايشان ندارد، به سرورهاي وي پي اِن VPN تبديل کنند، خواهند توانست به کاربران ايراني کمک کنند که به دنياي خارج تونل بزنند. اگر تعداد زيادي کليد هاي وي پي اِن، و تعدادي کليدهاي عمومي، پيش از آنکه مسدود شدن ايميلها توسط اينترنت ملي جمهوري اسلامي بيشتر ارتباط با جهان خارج را مسدود کند، در دسترس مردم قرار گيرد، در آنصورت خيلي از کاربران وقتي که اينترنت ملي به کار افتد ميتوانند با استفاده از آن کليدها، به خارج تونل بزنند.

در زير لينک به چند سند راهنمائي درباره تونل زدن براي روتر هاي سيسکو که متداولترين روتر ها هستند و اينکه چگونه آنها را ميشود با پيکربندي به سرور وي پي اِن VPN تبديل کرد، ليست شده است:

http://www.cisco.com/web/about/ac123/ac147/archived_issues/ipj_8-3/ssh.html

http://www.ssh.com/support/documentation/online/ssh/adminguide/32/Port_Forwarding.html

همانگونه که دوست من گفت سازندگان سرور وي پي اِن «فقط تصور کنيد اگر هر روتر در منطقه يه يک پراکسي براي SSH تبديل شود، و با استفاده از شماره هاي پورت هاي رندم شده randomized port numbers و اعلام آدرس هاي متعدد براي روتر بشود جلوي فيلتر شدن SSH. در آنصورت ميشود به مردم گفت که به يک سيستم در خارج با کليد دانسته شده وصل شوند (هر کس بايد کليد خود را داشته باشد اما دليلي ندارد که نشود يک کليد *عمومي* براي اين هدف ساخت) و بعد همه ترافيک از طريق اين تونل هدايت شود.» بله او درست ميگويد اين کار شدني است.

من مطمئن هستم متخصصين تکنيکي ايراني و دوستان ايرانيان در دنياي خارج که همه اين سالها با ساختن پروکسي هاي اچ تي تي پي http به ما کمک کردند، سرورهاي وي پي اِن VPN هم براي استفاده مردم ايران نصب خواهند کرد و در اين عصر تاريک انديشي جمهوري اسلامي کاربران ايراني اينترنت کماکان قادر خواهند شد که شبکه اينترنت را به شکل يک شبکه *گلوبال* و *نه* يک اينترانت ملي با پرده آهنين جمهوري اسلامي استفاده کنند، برعکس خواست مقامات متحجر جمهوري اسلامي که ميخواهند بوسيله فيلترينگ ايرانيان را با شبکه اي ناقص در انزوا از بقيه جهان و حتي در انزوا از سايتهاي ممنوع شده در داخل ايران، قرار دهند.

لازم است اشاره کنم که شرکتي در ايران هست که سرويس وي پي اِن VPN ميفروشد:

http://www.goldvpn.ir

شايد ارزش آن را داشته باشد که به سرويس آنها نگاهي کرد، اما متأسفانه من آنها را شخصاً نميشناسم.

من اميدوارم آنهائي که براي جامعه اينترنتي ايران سرويس هاي با ارزش پراکسي در چند سال اخير مهيا کردند اکنون سرويس مجاني وي پي اِن براي مردم در داخل ايران فراهم کنند. اميدوارم که همآنها اين کار را انجام دهند به ويژه که مردمي که به آنها براي سرويس پراکسي در پنج سال گذشته اعتماد کرده اند ميتوانند به آنها براي سرويس وي پي اِن هم اعتماد کنند چرا که هرکسي که صاحب سرور است، ميتواند آدرس اينترنتي مردم را ببيند، همانگونه که امروز فراهم کننده پراکسي هاي اچ تي تي پي http قادر است آدرس اينترنتي شما را ببيند. دست کم اکثر سرور هاي پراکسي که من از آنها مطلع هستم، از جمله سايفون، اين چنين کار ميکنند. کمي دور از موضوع، بايستي ذکر کنم سايت هائي نظير alexa.com آمار ترافيکي که از پراکسي عبور ميکند را حتي اگر بتوانند بخاطر خط مشي حقوق خصوصي privacy policy شان جمع آوري نميکنند و در نتيجه آمار انها براي سايت هاي فيلتر شده کاملاً بي اعتبار است.

به بحث اصلي برگردم در گذشته من از توصيه وي پي اِن اجتناب ميکردم چرا که گران بود و هزينه تهيه آن جهت ارائه به هزاران نفر ميتوانست سر به فلک بزند. اما امروز هر روتر شرکت سيسکو اين توان را دارد که سرور وي پي اِن VPN بشود و فقط يک پيکربندي کردن روتر لازم است که صاحبان روتر ها بتوانند اين سرويس را در اختيار مردم ايران قرار دهند.

به اميد روزي که در ايراني بدون سانسور زندگي کنيم.

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
20 مهر 1386
October 12, 2006

متن مقاله به انگليسي
http://www.ghandchi.com/485-filtershekan3Eng.htm

مطالب مرتبط
چگونه فيلترينگ جمهوري اسلامي را خنثي کنيم (بخش اول)
http://www.ghandchi.com/424-filtershekan.htm

چگونه فيلترينگ جمهوري اسلامي را خنثي کنيم (بخش دوم)
http://www.ghandchi.com/452-filtershekan2.htm

پنجشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۶

دليل جنگ بخاطر برنامه اتمي

دليل جنگ بخاطر برنامه اتمي
سام قندچي

در مقدمه ياداشتهاي پراکنده سه هفته پيش نظرم درباره وضعيت خاورميانه و مشخصاً جنگ در ارتباط با ايران را نوشتم و نيازي به تکرار نيست:

http://www.ghandchi.com/481-ThirdWorld.htm

در آنجا ياد آور شدم که "مگر آنکه براي غرب ثابت شود ايران خطر نظامي اتمي است و يا اينکه پاکستان بدست تروريستهاي القاعده بيافتد، من شک دارم که درگيري مستقيم نظامي غرب در خاورميانه افزايش پيدا کند." تا آنجا که به ايران مربوط ميشود، متأسفانه دولت احمدي نژاد اين ثابت کردن خطر نظامي اتمي ايران را دامن زده است، شايد بخاطر درک غلطش از ديدگاه سياسي غرب در اين رابطه. در اين نوشته هدفم افشاگري خرافات مذهبي احمدي نژاد نيست، اتفاقاً بنظر من اشتباه دولت احمدي نژاد در اين رابطه به ديدگاههاي تکنوکراتيک آن بيشتر بستگي دارد تا افکار مذهبي اش. اجازه دهيد توضيح دهم.

بحث حساسيت غرب بر سر مسأله اتمي که هم در رابطه با دولت صدام حسين ديديم و هم در رابطه با ايران، موضوع تکنيکي نيست، که مثلاً در ارتباط با شوروي وجود داشت، و با شمردن تعداد کلاهک هاي اتمي برروي موشک هاي دوربرد قاره پيما و ايجاد موازنه دوطرف براي بازدارندگي، آنچنان مسأله نظامي اتمي مطرح ميشد.

براي حالت عراق ديروز و ايران امروز وضع متفاوت است و موضوع را بايستي در ارتباط با تطور سازمان ملل پس از جنگ جهاني دوم فهميد.

در واقع آنچه دولت هاي اروپائي از تجربه جنگ دوم جهاني آموختند اين بود که قول و قرار هاي به سبک دوران فئوداليسم که چمبرلين در انگلستان مظهر آن بود اجازه داد که هيتلر بعد از صلح جنگ اول، به چنان خطري براي متفقين تبديل شود. در واقع همه آن سالهاي پيش از جنگ دوم اختلاف اصلي وزارات خارجه آمريکا با انگليس و فرانسه در همين قرار و مدارهاي با دست دادن و قول و قرارهاي به سبک دوران فئوداليسم بود که آمريکائي ها نمي پسنديدند. حرف از صلح و عدم تجاوز براي هيتلر آسان بود و براحتي توانست در شرايط صلح بعد از جنگ دوم جهاني بزرگترين ماشين جنگي را در مقابل چشمان انگليس و فرانسه سازمان دهد. اين تجربه اي بود که غرب آموخت که ديگر نبايستي اجازه تکرار آنرا بدهد.

در واقع سازمان ملل هميشه بمثابه کوشش براي صلح و مذاکره درک شده است درصورتيکه مهمتر از آن از ابتداي طرح ليگ ملل و بعداً هم سازمان ملل، صلح مداوم به معني *جنگ عليه جنگ* بوده است. يعني حتي جنگ کردن براي جلوگيري از جنگي نظير جنگ اول و دوم جهاني.

در واقع بسياري از جنگهائي که بعد از جنگ دوم جهاني روي دادند، از اين زاويه اتفاق افتادند. مثلاً جنگ چه فرانسه و چه آمريکا در ويتنام براي هدف بزرگتر اجتناب از پيروزي کمونيسم در جهان انجام شد. جدا از درستي يا غلطي اين ديدگاه، منطق جنگ چنين بود. در واقع فقط جنگ پيش گيرانه بمعني خاص کلمه که بوش در زمان جنگ عراق مطرح کرد نبوده که از زاويه پيشگيري انجام شده است، و همه کوششهاي خود سازمان ملل در همه اين سالها از چنين ديدگاهي انجام شده اند.

من در اينجا نميخواهم که وارد اين بحث شوم که چقدر اين ها حرف است و اهداف پشت پرده استعماري و نئو استعماري چيست. موضوع بحث من منطق پذيرفته شده اي است که بعد از جنگ دوم جهاني با تأسيس سازمان ملل توافق روي آن شکل گرفته است و اساساً هم در اجتناب از جنگ جهاني سوم تا حالا موفق بوده است.

مثلاً جالب است که هنوز با وجود نزديکي ژاپن به آمريکا و با وجود خطرات رشد نظامي کره شمالي و چين براي ژاپن، هنوز صداي خيلي محکمي در دفاع از تغيير قانون اساسي پاسيفيستي ژاپن در داخل آمريکا يا در سازمان ملل ديده نميشود با اينکه بيش از 50 سال از جنگ دوم گذشته است و ژاپن و آلمان تغييرات بسيار زيادي در نزديکي بسيار زياد به متفقين سابق کرده اند ولي هنوز در عرصه نظامي، حتي نصف آنچه در فاصله کوتاه دو جنگ اول و دوم از نظر نظامي بوجود آوردند، رشد نداده اند. اين ها واقعيت جدي بودن پيروزمندان جنگ دوم جهاني در اجازه ندادن به دشمنان سابق يا دشمنان تازه پا در رشد بنيه نظامي است.

البته خود پيروزمندان جنگ نظير شوروي و آمريکا، دشمنان تازه يکديگر شدند و آنها راهي جز محاسبات بازدارندگي نميتوانستند در پيش گيرند، اما در رابطه با شکست خوردگان در جنگ دوم جهاني، به روشني اجازه رشد نظامي که بتوانند پيروزمندان را به چالش بکشند نداشته و ندارند و هنوز ساختار سازمان ملل اين واقعيت را منعکس ميکند. در واقع اين ديدگاه صلح مداوم کانت بمعني *جنگ با جنگ* بنياد فکري سازمان ملل بوده و هست.

حالا نگاهي به موضوع عراق صدام يا ايران تحت دولت احمدي نژاد بياندازيم. صدام با بلوف داشتن سلاح هاي اتمي توانست خميني را به امضاء قرار داد صلح بکشاند و جمهوري اسلامي به اين نتيجه رسيد که تا داشتن سلاح هسته اي دوباره هوس ورود به جنگ تمام و عيار با صدام نيافتند. صدام با ادامه بلوف اتمي اش خود را نابود کرد. او هم فکر ميکرد که در محاسبات علمي و تکنيکي هر کشور داناي غربي بداند که او هيچ نيروئي نيست و با حداقل محاسبات بازدارندگي او را غرب براحتي بتواند ناديده بگيرد، نه آنکه چالش تلقي کند.

اما همانطور که نوشتم آنگونه محاسبات در ميان رقباي تازه که متحدين گذشته در جنگ دوم بودند، يعني آمريکا و شوروي، معني *ميداد*، ولي براي بقيه، فقط يک حرف نظر نظم جهان بعد از جنگ دم بوده و هست، و آنهم اجازه ندادن به رشد چنين چالش هاي نظامي. حتي چين در ابتدا بعنوان بخشي از شوروي اجازه رشد اتمي يافت و نه نيروئي تازه با اين که در جنگ دوم در صف متفقين بود.

در نتيجه واضح است که به عراق صدامي که با غرب دشمني ميکرد، مسأله اتمي موضوع جدي غرب بود که جنگ ضد جنگ به معني صلح مداوم فهميده ميشد و اين بيش از دهسال قبل از حمله آمريکا به عراق موضوعي واقعي براي غرب بود و بخاطر جنگ عراق با ايران تا مدتي تحمل شده بود. صدام فکر ميکرد که نگراني غرب جدي نيست. در واقع از نظر تکنيکي و علمي جدي هم نبايستي ميبود، ولي ديدگاه سياسي غرب در اين زمينه است که تعيين کننده است ديدگاهي که ارثيه تجربه جنگ دوم جهاني است و صدام آن را نفهميد.

آقاي احمدي نژاد و دولت ايشان هم اشتباه مشابهي ميکنند. اشتباهي علمي و تکنيکي از سوي کسانيکه قرابتي هم با ديدگاه علمي ندارند. اگر براي صدام بلوف اتمي توانست رژيم وي را از حمله ايران مصون کند، در رابطه با احمدي نژاد واقعيت توسعه اتمي ايران که براي مقابله با صدام شروع شد از نظر غرب مسأله اي جدي است که به نسبت اندازه رشد آن هم مربوط نيست.

اگر کره شمالي بعنوان ادامه برنامه چين نگريسته شده و غرب اميد داشت که چين هم آنرا مهار کند، در مورد عراق و ايران متخاصم با غرب، چنين نيست. با ازبين رفتن رژيم صدام ديگر حتي موازنه ايران و عراق هم مطرح نيست. در نتيجه موضوع اتمي ايران بسيار از نظر غرب موضوعي جدي است و اصلاً ربطي هم به واقعيت و توان آن ندارد و بحث هاي بازدارندگي نيز همانطور که نوشتم در اين مورد بي معني است.

***

سؤالي که براي اپوزيسيون ايران مطرح است اين نيست که چقدر با جمهوري اسلامي همکاري کنند. حتي اگر همه اپوزيسيون ايران هم از جمهوري اسلامي دفاع کنند، بازهم اين مسأله براي غرب موضوعي است که برايش بجنگد چون آنرا جنگ براي جلوگيري از جنگ ميبيند تا تجربه چمبرلن و آلمان اتفاق نيافتند.

مهم نيست که چقدر واقعيت قدرت واقعي اتمي ايران يا آنچه حتي صدام ميتوانست داشته باشد از اين سناريو فاصله دارد، اين ديدگاهي است که سازمان ملل روي آن بنا شده و مضحک است که انقدر صدام، طارق عزيز را به سازمان ملل ميفرستاد، يا که احمدي نژاد اينهمه عاشق رفتن به سازمان ملل است، ولي اين اساس وجودي سازمان ملل را درک نميکنند که همه برخورد شوراي امينت روي ان بنا شده است.

به هر حال اپوزيسيون ايران بايستي بداند که اگر کار اتمي متوقف نشود و همه تأسيسات براي بازرسي کامل گشوده نشوند و غني سازي متوقف نشود، جنگ با ايران واقعيت خواهد بود. در چنين چنگي اگر اپوزيسيون نه تنها در کنار جمهوري اسلامي بلکه حتي در ارتش جمهوري اسلامي هم برود بازهم فرقي نخواهد کرد و با کل غرب مواجه خواهد بود. داستان اختلاف اروپا و امريکا بر سر صدام بخاطر بلوف اتمي صدام بود. ايران براي همه اثبات شده که واقعيت اتمي است و بحث بلوف هم مطرح نيست.

بخشي از اپوزيسيون هم ممکن است که فکر کنند با آمريکا هم زبان شدن ميتواند نتيجه اي مثل آنچه شيعيان و کردها در عراق کردند برايشان بياورد. در واقع مجاهدين و بخشي از نيروهاي کرد ايران اينگونه ميانديشند. بنظر من اگر چيزي از ايران بماند، اين نيروها را هميشه بعنوان خائينين به ملت ياد خواهد کرد چرا که حمله به ايران اتمي از حمله به هيروشيما هم دهشتناکتر خواهد بود.

آندسته از نيروهاي سياسي ايران هم که فکر ميکنند که ميتوانند شرايط جنگ را به جنگ داخلي تبديل کنند در تخيل هستند. واقعيت جنبش سياسي ايران جنبشي مدني است که با جنگ ضعيف هم خواهد شد تا چه رسد به آنکه بخواهد به جنگ داخلي تبديل شود و ابداً هيچ نيروي مهمي هم با سازماندهي مخفي وجود ندارد که بخواهد چنان حرکتي را سازماندهي و رهبري کند.

بنظر من پاسخ نه همراهي با رژيم است و نه جنگ داخلي. بنظر من در صورت وقوع جنگ بهترين اقدام براي نيروهاي اپوزيسيون پيروي از سياست پاسيفيستي مبارزه براي صلح است، يعني عدم شرکت در هرگونه جنگ، چه تهاجمي و چه دفاعي. ما نه بخشي از سپاه غرب خواهيم بود و نه بخشي از سپاه جمهوري اسلامي. بلکه نيروئي پاسيو خواهيم بود که در هيچ جنگي شرکت نخواهيم کرد. در همين حال نيز به فعاليت هاي مدني خود هرچه بتوانيم بايستي ادامه دهيم.

نيروهاي سياسي ايران کوشش خود را براي جلوگيري از حمله غرب به ايران کرده اند و تا توانسته اند در غرب به جنبش هاي ضد جنگ ياري رسانده اند. در ايران هم که به علت ديکتاتوري نيروهاي اپوزيسيون خود زير چکمه هاي حکومت اسلامي هستند، بارها به رژيم اسلامي اين واقعيات را توضيح داده اند. ولي جدا از همه خواستهاي اپوزيسيون ايران اگر چنين جنگي در بگيرد، بنظر من همانطور که نوشتم براي ما بهترين راه همان پاسفيسم است يا به عبارت بهتر رفتن فراسوي جنگ که پاسيفيسم است بعني فعال کلمه همانطور که قبلاً مفضصلاً توضيح داده ام:

http://www.ghandchi.com/357-BeyondWar.htm

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
30 شهريور 1386
Sept 21, 2007


مطالب مرتبط:
http://www.ghandchi.com/index-Page10.html

شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۶

گام بعدي جنبش آينده نگري ايران

گام بعدي جنبش آينده نگري ايران
سام قندچي

بنظر من جنبش آينده نگري ايران نسبت به کشورهاي ديگر بسيار سياسي تر است و بسياري از آينده نگر هاي ايران مدت هاست که در جستجوي شکل دادن يک حزب سياسي هستند. حزب سياسي با تشکيلاتهاي اجتماعي ديگر در يک موضوع اساسي متفاوت است و آن اين است که هدف هر حزب سياسي کسب قدرت است چه در جامعه دموکراتيک و چه غير آن. اين واقعيت نيز از چشمان روشن بين آينده نگر هاي ايران پوشيده نيست و نميخواهند کسي را گول بزنند و آنها که در پي ايجاد حزب آينده نگر هستند به روشني به اين حقيقت آگاه هستند.

سؤالي که براي آينده نگر هاي ايران امروز مطرح است اين است که حزب ايجاد شده چه نوع حزبي خواهد بود. اجازه دهيد يک مثال تاريخي بزنم. در اواخر قرن نوزدهم براي سوسياليستها سؤال مشابهي طرح شد و دو جواب به آن داده شد. پاسخ اول را کائوتسکي و احزاب سوسيال دموکرات در اروپا دادند که اساساً خواستهاي سياسي پلاتفرم سوسياليستي را در چارچوب ساختارهاي قانوني جوامع اروپائي دنبال کردند. پاسخ دوم را نيز لنين به اين سؤال داد که اساساً يک سازمان انقلابيون حرفه اي را که اساساً به سازماندهي مخفي مشغول بود بوجود آورد.

البته جريان هاي متضادي هم در هر دو جا بودند، مثلاً در اروپا جرياني راديکال نظير روزالوکرامبورگ در آلمان وجود داشت يعني در جامعه اي که سوسيال دموکراتها اساساً علني کار ميکردند. برعکس هم در روسيه امثال پلخانف ها که به فعاليت علني نظير سوسيال دموکراتهاي اروپائي بيشتر اعتقاد داشت وجود داشتند، هرچند بخاطر استبداد شديد رژيم تزاري عملاً از نظر تشکيلاتي در سازمان لنيني قرار گرفتند. اما در اصل موضوع تفاوتي نميکند که دو جريان سوسيال دموکراسي و لنيني، دو جريان اصلي تشکيلات سوسياليستها در پايان قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم شدند که حدود يک قرن بعد نيز به موازات هم رشد کردند.

بنظر من سؤال مشابهي اکنون در برابر جنبش آينده نگري ايران مطرح است و دو جريان تشکيلات حزب سياسي ميتوانند شکل گيرند. اينکه شرايط واقعي در اين برهه زماني در ايران چگونه تطور پيدا کند در رشد اين دو حرکت تأثير تعيين کننده خواهد داشت. همانطور که در روسيه امثال پلخانف ها و سوسيال دموکراسي اروپائي فرصت رشد نيافتند، در صورت تشديد استبداد در ايران، جريان مشابه در جنبش آينده نگري ايران رشد نخواهد کرد، و احتمالاً حزبي مخفي شبيه احزاب لنيني رشد خواهد کرد، البته نه بمعني مختصات دولت گراي آن که به سوسياليسم مربوط بود و نه بخاظر شکل حزبي آن.

بالعکس اگر در برهه زماني کنوني در داخل ايران فرصت رشد يک حزب علني سياسي آينده نگر فراهم آيد، در آنصورت احتمالاً حزبي علني و با فعاليتهاي مشخص پارلماني و حقوقي نظير احزاب سوسيال دموکرات اروپائي در حول پلاتفرم حزب آينده نگر شکل خواهد گرفت.

من شخصاً ترجيه ميدهم راه دوم را دنبال کنم و براي يک حزب علني در ايران فعاليت کنم. اينکه در عمل اين کوشش چگونه جلو برود فقط به اينکه من و امثال من چه چيزي دوست داريم مربوط نبوده و به اينکه رژيم هم با حزب آينده نگر چگونه برخورد کند بستگي خواهد داشت. همانطور که در تاريخ ديديم، در آلمان هم نظير روسيه بارها سوسيال دموکراسي سرکوب شد و ليکن رويهم رفته امکان رشد علني پيدا کرد درصورتيکه در روسيه تزاري اساساً سوسياليسم امکان چنين رشدي را هيچگاه پيدا نکرد و به همين علت هم تلاشهاي آنگونه مارکسيستهاي علني شکست خورد و شکل حرب لنيني را اکثريت سوسياليستها در روسيه پذيرفتند. بنظر من اينکه در ايران بالاخره چه خواهد شد را از امروز نميشود قضاوت کرد. آنچه مسلم است در دوراني که جنبش آينده نگري در ايران اساساً غير سياسي بود، يعني در 30 سال گذشته، اين جريان اساسآً علني بوده و يک جريان مخفي نبوده است.

بنظر من آنچه خطر مهمتر براي جنبش سياسي آينده نگري است اتلاف انرژي خود با جريانات اسلامي و قومي است. بحث اينکه حزب مذهبي يا قومي غلط است ديگر موضوع بحث نبوده بلکه براي هر فرد با حداقل دانش سياسي آشکار است. واضح است که حزب سياسي با يک سازمان مدني که براي حقوق ويژه فعاليت ميکند متفاوت است. حزب سياسي هدفش گرفتن قدرت سياسي است و به همين علت يک حزب قومي نتيجه اش گرفتن قدرت سياسي براي يک قوم يا مليت است و حزب مذهبي نيز نتيجه اش گرفتن قدرت براي مؤمنين يک مذهب معين خواهد شد. اين که جنين خواستهائي رفتن به عقب است آنقدر روشن است که نيازي به بحث تئوريک براي آينده نگر ها ندارد.

احزاب آينده نگر مطمئناً به سازمانهاي مدني که براي حقوق ويژه اقوام، مذاهب، زنان، کارگران و ديگر گروه بندي هاي جامعه فعاليت ميکنند، کمک ميکنند، وليکن خود آنها حزبي براي هيچ حق ويژه اي نخواهند بود، نه حزب زنان هستند و نه حزب کرد ها و نه حزب مردها و نه حزب فارس ها، چرا که در آنصورت وقتي قدرت را کسب کنند آن طرفداري از حق ويژه را به کل جامعه بسط خواهند داد و عملاً به همان درد احزاب ناسيوناليست و کارگري دچار خواهند شد، که اصلاً بخاطر مخالفت با آنگونه پلاتفرم ها شکل گرفته اند. مهم نيست که اکنون جامعه عملاً حقوق ويژه برخي گروه بندي ها را اعمال کند وليکن راه حل، جايگزيني يک حقوق ويژه ديگر نيست. براي آينده نگر ها مدلهاي قرن نوزدهم نظير حکومت کارگران بجاي حکومت سرمايه داران نيم قرن است که رد شده است تا چه رسد به مدلهاي ناسيوناليستي قرن هجدهم. اين چنين مدلها براي انسان قرن بيست و يکم خيلي عقب مانده است.

خلاصه کنم بنظر من امروز ديگر پلاتفرم آينده نگري روشن است و زمان تصميم گرفتن است. من شخصاً از کوششهائي که براي ايجاد يک حزب علني آينده نگر در داخل ايران انجام شود پشتيباني خواهم کرد هرچند همانطور که ياد آور شدم، پيروزي چنين کوششهائي فقط به خواست کوشندگان آن بستگي نداشته و اينکه دولت نسبت به آنها چگونه عمل کند هم تعيين کننده نتيجه خواهد بود. مثلاً در همه سالهاي رژيم جمهوري اسلامي جبهه ملي تواسنته است به شکل علني در داخل ايران فعاليت کند هرچند فشارهاي مختلف را هم تحمل کرده اسنت. اميد من اين است که آينده نگر هاي ايران نيز بتوانند به همين شکل حزب آينده نگر را در ايران شکل دهند.


به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
24 شهريور 1386
Sept 15, 2007


مطالب مرتبط:
http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm
http://www.ghandchi.com/index-Page10.html



---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com

فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html