شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۸

مسأله بيکاري را با راه حل هاي پيشنهادي نميشود حل کرد Unemployment Cannot be Resolved by the Proposed Solution

مسأله بيکاري را با راه حل هاي پيشنهادي نميشود حل کرد
سام قندچي

ENGLISH VERSION
Unemployment Cannot be Resolved by the Proposed Solution

با روي کار آمدن دولت اوباما در آمريکا بسياري از اقتصاد دانان منتقد که در گذشته براي نظراتشان گوش شنوائي نبود بيشتر توانسته اند در مطبوعات روزانه خواننده پيدا کنند ولي سؤال اين است که آيا هنوز درک روشني حتي از صورت مسأله در ارتباط با بحران اقتصادي کنوني وجود دارد. منظورم علت شروع اين بحران نيست که هفت ماه پيش درباره آن مفصلاً بحث کردم. (1) منظورم خصلت اين بحران است.

اجازه دهيد به نظرات اخير يکي از اقتصاد دانان برجسته و برنده جايزه نوبل دکتر ژوزف استيگليتز (2) نگاهي بياندازيم. آقاي استيگليتز پيش از اجلاس اخير گروه-20،نظريه لزوم شکل دادن به يک تشکيلات مشابه بانک مرکزي آمريکا (3) در سطح جهاني را نه فقط بخاطر تنزل اعتماد به دلار بلکه همچنين به دليل نياز به نظارت مالي در سطح گلوبال، توصيه کرد. شايد نظر ايشان را بشود بسط داد و حتي تشکيلاتي مشابه دفتر کنترل مبادلات سهام آمريکا (4) را نيز که دقيقاً پس از بحران 1930 براي تدوين و اجراي مقررات مالي جهت اجتناب از مبادلات بورس بيرويه بوجود آمد، در سطح جهاني شکل داد. در واقع اصل بحث در آمريکا اين است که براي ايجاد رشد راه حل هاي در سطح ملي کافي نيست و راه حل هاي گلوبال موردنياز است.

اگر موضوع بحران اخير اقتصادي فقط از منظر علل بوجود آمدن بحران مالي 2008 نگريسته شود، عدم وجود و اجراي مقررات در عرصه معاملات خانه و مستغلات و وام هاي بي رويه خود نمائي ميکند و در نتيجه پيشنهادات بالا دقيقاً در ارتباط با آن علل مطرح هستند. اما جدا از اينکه به چه دليلي اين زلزله مشخص اقتصادي شروع شد، تأثير آن ديگر به عرصه معاملات ملک و وام محدود نبوده و آنچه هر روز بيشتر آشکار ميشود مسأله جدي بيکاري در آمريکا و اروپا و فقر فزاينده کشورهاي فقير است. آقاي استيگليتز به موضوع دوم خيلي توجه کرده و به کشورهاي غني توصيه کرده است که از طريق صندوق بين المللي پول و ديگر نهادهاي بين المللي به کشورهاي فقير قبل از سقوط بسياري از آنها به ورطه ويراني، کمک کنند. در اين زمينه نيز آقاي استيگليتز آنقدر خوب توضيح داده اند که نيازي به تکرار من در اينجا نيست.

آنچه بنظر من کمتر توجه ميشود ابعاد مسأله بيکاري در غرب و بويژه در آمريکا است که در نيم قرن اخير بيسابقه است. طبق برخي برآوردهاي اقتصادي بيکاري تا نيمه سال 2010 افزايش خواهد داشت و با وجود آنکه در نيمه دوم سال 2010 رشد اقتصادي پيش بيني ميشود اما پيش بيني ميشود که سطح اشتغال تا پايان سال 2011 پائين تر از حداکثر اشتغال در سال 2007 خواهد بود.

مهمتر آنهم اينکه راه حل هائي که براي حل بيکاري پيشنهاد ميشود کارآئي ندارند. مثلاً تأکيد بسيار زيادي برروي آموزش ميشود در صورتيکه بسياري از آنهائي که بيکار شده اند در مشاغلي بوده اند که چندين برابر کاري که بعد از کسب دانشي که برايشان برنامه ريزي ميشود، در آمد داشته اند. يعني اگر همه برنامه آموزشي توصيه شده را هم انجام دهند و کار تازه اي بگيرند شايد يک سوم درآمد قبلي را بدست اورند. مثلاً کارگر کارخانه اتومبيل سازي که بيکار شده و بخاطر وجود اتحاديه هاي کارگري در آمد ساعتي 25 دلار داشته است با آموزش کامپيوتر و کار کردن در يک فروشگاه ممکن است ساعتي 8 دلار به او بدهند يعني يک سوم چرا که بسياري از اين مشاغل تازه اتحاديه ندارند.

تازه علت بزرگتر بيکاري نداشتن دانش نيست که با اموزش حل شود. کلاً نياز به نيروي کار کمتر شده است و با اتوماسيون اين موضوع بيشتر و بيشتر مسأله ساز ميشود و حتي در خود مشاغل کامپيوتري اين حذف مشاغل خود سريعتر اتفاق ميافتد. ديگر براي چنين مشکلي راه حل نميتواند آموزش و ايجاد کار از اين طريق باشد. نه اينکه نبايد آنگونه اقدامات را تشويق کرد. ولي اگر دانشي در سطح يک دکتراي ژنتيک لازم است نميشود کسي که از کار بيکار شده است را يک روزه به چنان سطح دانش در عرصه ژنتيک رساند، تا بتواند کار بگيرد.

به عبارت ديگر مسأله بيکاري نياز به ايجاد درامد آلترناتيو را بيشتر و بيشتر ميکند که در جاي ديگري بحث کردم (5).

متأسفانه اساساً بحثي در اين زمينه هنوز در محافل اقتصادي آمريکا به چشم نميخورد.


سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
19 ارديبهشت 1388
May 9, 2009

پانويس ها:

1. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/539-FinancialCrisis.htm 2. Joseph Eugene Stiglitz3. US Federal Reserve4. Security and Exchange Commision -SEC5. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/427-AlternativeIncome.htm

Unemployment Cannot be Resolved by the Proposed Solutions
Sam Ghandchi
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/558-unemploymentEng.htm

After the start of Obama administration in the U.S. many of the economists whose words were not listened to in the past have been able to find audience in the daily papers but the question is whether there is still a clear understanding of the problem we are facing in the current economic crisis. I do not mean the reason for the start of the this crisis which I discussed in details seven months ago (1). My point is about the nature of this crisis.

Let us review some of the recent views expressed by one of the prominent economists, Dr. Joseph Eugene Stiglitz. Before the recent G-20 meeting, Dr. Stiglitz proposed to create a global Federal Reserve not only because of the decline of dollar but also because he sees the need for financial monitoring and control at a global level. Perhaps one can expand on his view and also call for a global organization like the U.S. Security and Exchange Commission (SEC) which was formed after the 1930 depression to establish and execute financial regulations with respect to the stock exchange transactions. In fact, the basic discussion in the U.S. is that national initiatives are not enough to restore growth, and that global solutions are needed.

If one looks at the current economic recession just from the angle of causes of the 2008 financial crisis, the lack of regulations and monitoring of the real estate market and mortgage loans show prominence and thus the above proposals are exactly in relation to those underlying causes of the crisis. But regardless of the reasons for the start of this economic earthquake, its effect is no longer limited to the real estate and the mortgage market and what is becoming more and more pronounced is the serious unemployment in the U.S. and Europe and the increasing poverty in the poor nations. Dr. Stiglitz has dealt with the second topic very well and has proposed to the rich countries to help the poor nations thru IMF and other international organizations before those countries fall into complete devastation. In this regard, Dr. Stiglitz has explained enough and I do not to repeat here.

What seems not to have received enough attention is the dimensions of the problem of unemployment in the West and particularly in the U.S. which is unprecedented in the last half Century. According to economic forecasts, unemployment will increase till the middle of 2010 and although economic growth is predicted for the second half of 2010, the forecast is that employment level till the end of 2011 will be below the peak of 2007.

And more importantly I should note that the proposed solutions for unemployment are not effective. For example, the current emphasis on Education, whereas those who have lost jobs were in positions making three times more than what they would make even after they receive the education that is being proposed for them. In other words, even if they receive all the education that is being recommended for them and if they find a new job, their income will be one third of their previous job. For example a worker who was in the auto industry making 25 dollars an hour, thanks to trade union protections, after receiving all the computer education and getting a job at a Walmart store, may not make more than 8 dollars an hour, which is one third of what he made before, because most of the new professions do not have trade unions.

And stronger reason for being unemployed, is not the knowledge, to be able to solve the problem by education. Basically the need for labor all across the board is reduced and with automation this issue is becoming more and more serious and even in the jobs related to computers, this elimination of jobs is happening at a faster rate. This problem cannot be solved by education, and job creation cannot be done by such a solution. Not that I discourage such programs by the state. But if knowledge level at a doctorate level in genetics is needed, the one who has lost a job in auto industry, cannot reach such educational level in genetics in a short time, to get a job.

In other words, more and more the issue of unemployment needs to be addressed by an alternative income solution which I discussed in a different article (2).

Unfortunately essentially I do not see any discussion in this area in the economic circles of the U.S.

Sam Ghandchi, Publisher/EditorIRANSCOPE
http://www.iranscope.com
May 9, 2008

Footnotes:
1. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/539-FinancialCrisis.htm (in Persian) 2. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/427-AlternativeIncomeEng.htm (in English)This Article in Persian
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/558-unemployment.htm

جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۸

تکرار اشتباه

تکرار اشتباه
سام قندچي

دوستان عزيز، يکبار جنبش سياسي ايران اشتباه کرد و دنبال حزب توده رفت و سکوي پرش خاتمي شد حالا هم دارد همان اشتباه را درباره کروبي ميکند. اگر يک حزب قدرتمندي داشتيم بله ممکن بود از کوچکترين تضادهاي دروني رژيم هم استفاده کنيم اما در شرايط حاضر فقط بازيچه دست رژيم ميشويم.

مابايد از يک نيروئي که برنامه ترقي خواهانه دارد حمايت کنيم هرچند نتواند انتخاب شود و اين خود به رشد حزب آينده نگر ياري خواهد کرد چون به دور يک برنامه آينده نگر و ترقي خواهانه شکل ميگيرد و نه حول تضادهاي دروني يک اصلاح طلبي واپسگرا هرچند وي تضادهاي بزرگي با جناح هاي در قدرت داشته باشد. درباره اصلاح طلبي ارتجاعي و تفاوت آن با اصلاح طلبي مترقي سالها پيش نوشتم و اي کاش دوباره دوستاني که اين پيشنهادهاي رأي به کروبي را ميدهند، بخوانند:
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/249-ReactionaryReformism.htm مقاله زير را در رابطه با حشمت طبرزدي نوشتم. بنظر من يک کمپين در دفاع از کاندياتوري او بايد ايجاد کرد.

پيشنهاد: مهندس طبرزدي براي رياست جمهوری ايران
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/554-TabarzadiPresident.htm


در دو مقاله پيشين نظراتم را درباره انتخابات رياست جمهوري در ايران و موضع اپوزيسيون بيان کردم (1). در آن دو نوشتار اشاره کردم که فرد يا حزب *ميتواند* خواهان تغييرات بنيادي در کل جامعه باشد و آنرا علناً طرح کند و در عين حال به قوانين جاري متعهد باشد و براي انتخاب شدن به مقامات دولتي در هر سه قوه تلاش کند. مثالي هم از استراليا ذکر کردم که در سال 1993 در آن کشور آقاي "پال کيتينگ" (2) از حزب کارگر که به روشني هوادار ايجاد جمهوري در استراليا است، به مقام نخست وزيري انتخاب شد، و سه سال هم انجام وظيفه کرد، يعني پادشاه، کماکان ملکه اليزابت بود، و آقاي کيتينگ هم به قوانين موجود متعهد بود، نه صوري، بلکه واقعي، در عين حال حتي بعد از انتخاب به نخست وزيري، در پروسه رفراندوم و مراحل ديگر قانوني براي ايجاد جمهوري، نظير سالهاي پيش از انتخابش، فعالانه شرکت ميکرد، و در دوران دولت او طرح جمهوري هم به رأي گذاشته شد و رد شد، و جالب تر آنکه رقيب محافظه کار وي "جان هوارد" نيز که در سال 1996 مقام نخست وزيري را ربود، از طرح جمهوريخواهي براي استراليا دفاع کرد.

علت آنکه اين مثال را آوردم به اين خاطر بود که در ايران هم اين نوع فعاليت را ممکن ميبينم که کسي با برنامه طرفداري از سکولاريسم، در عين حال براي کسب مقام رياست جمهوري در دولت مذهبي کنوني تلاش ورزد. البته متذکر شدم که امکان رويدادي نظير آنچه در استراليا مثال زدم، هم به اپوزيسيون بستگي دارد و هم به رژيم موجود، ولي تا آنجا که به اپوزيسيون ايران بستگي دارد، ما نيز مدل لنيني که وقتي خواهان تغيير اساسي در جامعه هستيم تنها شرکت در انتخابات مجلس را جايز ببينيم و تنها افشاگري را درست بدانيم را بايد به کنار بگذاريم و اين را ممکن ببينيم که بتوانيم براي رسيدن به خواستهاي اساسي خود نيز بصورت اصلاح طلبانه فعاليت کنيم، هرچند واقعيت اينکه با نظارت استصوابي و شوراي نگهبان در ايران روبرو هستيم نيز غير قابل انکار است.

همچنين متذکر شدم که سه شرط براي يک کانديداي قابل حمايت در انتخابات رياست جمهوري در ايران لازم ميبينم. اول قبول سکولاريسم، دوم مسأله صلح با اسرائيل، و سوم پايان دادن به امنيتـي برخورد کردن به مخالفان سياسي. در نوشتاري نيز از آقاي خاتمي که در آن زمان کانديداي رياست جمهوري شده بودند در ارتباط با اين سه شرط مورد نظرم سؤال کردم (3). آقاي خاتمي ديگر از کانديدا بودن منصرف شده اند ولي اين سؤالات از هر کانديداي مدعي اصلاح طلبي مطرح است چرا که چنين کانديداهائي قول تغيير از وضع کنوني را ميدهند وگرنه از آقاي احمدي نژاد سؤالي نميتواند در اين زمينه ها مطرح باشد چرا که ايشان قرار نيست تغييري در کار دولت کنوني بدهند. مضافاً آنکه بحث تفاوت اصلاح طلبي مترقي و اصلاح طلبي ارتجاعي از هر کانديداي مدعي اصلاح طلبي مطرح است (4) و سؤال ويژه اي از آقاي خاتمي نبود. درباره اصلاح طلبي مترقي امير کبير نيز در جائي ديگر بحث کردم (5). ديگر انکه با اينکه توضيح درباره درک خود از جمهوری آينده نگر را در مقايسه با نظرات آقاي خاتمي بيان کرده بودم، همه آن بحث ها درباره کل جبهه مشارکت و ديگر همراهان ايشان نيز صدق ميکند (6) و خروج ايشان از انتخابات تغييري در بحث ايجاد نميکند.

البته امروز بحث هاي تازه تري درباره شرکت هر روحاني اي بعنوان کانديداي رياست جمهوري مطرح است. بنظر ميرسد حتي اصول گرايان هم دنبال يک کانديداي روحاني نميروند. شايد در آينده همانطور که يک نظامي وقتي ميخواهد براي مقام دولتي کانديد شود لباس شخصي ميپوشد، ديگر مثلاً اگر آقاي کروبي بخواهد کانديداي رياست جمهوري شود، انتظار ميرود با لباس شخصي جلو بيايد، حتي وقتي قانوني در اين مورد وجود ندارد. مثلاً جالب است که شخصيت هاي سپاه پاسداران که براي رياست جمهوري کانديد ميشوند با لباس غيرنظامي ميايند، شايد روحانيون هم بالاخره به اين نتيجه برسند که اختلاف منافع دو نهاد موازي مذهبي و سياسي را درک کنند. بحث تازه ديگري نيز که مطرح است برقراري روابط با آمريکا قبل يا بعد از انتخابات است که ميتواند در پيروزي يا شکست آقاي احمدي نژاد مؤثر باشد. درباره اين دو بحث در اينجا نميخواهم بحثي کنم و ميخواهم به اصل موضوع مورد بحثم بپردازم که چرا به نظر من آقاي مهندس حشمت الله طبرزدي کانديداي مناسبي براي اپوزيسيون سکولار در اين انتخابات رياست جمهوري است.

با وجود آنکه خود آقاي طبرزدي از کانديدا شدن آقاي عباس امير انتظام حمايت کردند، و با وجود احترامي که من براي آقاي امير انتظام قائل هستم ديگر بايد اين واقعيت را پذيرفت که ديگر نه تنها ايشان بلکه امثال خود من که نزديک 60 سال سن دارم، ديگر توان بعهده گرفتن چنين مسؤليت هائي را نداريم. در واقع نسلي که با 18 تير به صحنه سياست ايران وارد شد جنبش نوين سکولار ايران را آغاز کرده است (7) و اکنون ميتواند به اين مهم بپردازد هرچند حمايت همه پيشکسوتان جنبش دموکراتيک ايران را نياز دارد.

آقاي حشمت الله طبرزدي در تجربه خود پس از انقلاب به سکولاريسم و دموکراسي رسيده اند و بسياري از آموزه هاي فلسفي و سياسي ايران و جهان را نيز مورد بررسي قرار داده اند. هم از نسبيت فرهنگي که متأسفانه در ميان بخشي از چپ سابق ايران که امروز راه نيچه را در پيش گرفته اند فاصله گرفته اند و به جهاني بودن حقوق بشر تأکيد گذارده اند و هم لزوم تلاش براي دموکراسي را با وجود فاصله گرفتن از اصلاح طلبان حتي در درون دولتي غير سکولار دنبال کرده اند. آنچه ايشان طي اين سالها آموختند رهبري حرکتي بود که بردباري در برابر نظرات مختلف سياسي را با ساختن فضائي که همه نيروها بتوانند در عين اختلاف نظر به فعاليت آزاد بپردازند، با وجود هزينه هاي بالاي شخصي و گروهي، مد نظر داشته است.

آقاي طبرزدي با تجربه شان در جنگ ايران و عراق، به پيش گيري از خطر جنگ بسيار آگاه و حساس هستند و در عين مبارزه براي ايجاد دولتي سکولار در ايران هيچگاه هدف صلح براي ايران را از نظر دور نداشته اند. آقاي طبرزدي نه تنها در پي گسترش دانش بشري هستند بلکه ميخواهند که ما درباره آنچه که نميدانيم در فضائي باز امکان پيدا کنيم که براي آگاهي و حقيقت جستجو کنيم و نه آنکه با دگم هاي مذهبي و فلسفي جلوي انديشه آزاد را بگيريم. آقاي طبرزدي موضوع عدالت اجتماعي را در کانون توجه خود داشته و همواره چه از نظر تئوريک و چه عملي به اين مهم پرداخته اند.

بنظر من آقاي مهندس حشمت الله طبرزدي کسي است که اپوزيسيون ايران ميتواند در اين انتخابات خواستار کاندائي ايشان براي مقام رياست جمهوري ايران شود.


به اميد جمهوري آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
30 فروردين 1388
April 19, 2009

پانويس ها:


1. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/542-entekhabat.htm
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/548-entekhabat2.htm
2. Paul Keating
3. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/550-KhatamiIsrael.htm
4. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/249-ReactionaryReformism.htm
5. http://groups.yahoo.com/group/iran_scope_news/message/13
6. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/411-FuturistRepublic.htm
7. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/339-IranStudents.htm

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۸

اطلاعيه درباره استعفاء از مديريت ايران گلوبال

اطلاعيه درباره استعفاء از مديريت ايران گلوبال
سام قندچی

دوست عزيز آقاي کيانوش توکلي،

با نهايت سپاس از همه همکاري هاي متقابل در چند ساله اخير و نيز تشکر ويژه از شما بخاطر دوستي و مودت.

با اينکه معتقدم همه ديدگاههاي سياسي در جامعه بايد آزاد باشند که نشريات، سازمانها و سايتهاي خود را داشته باشند ولي
در عين حال همه ديدگاه ها نميتوانند با هم در يک نشريه، سازمان، يا سايت اينترنتي کار کنند.

من حتي فکر ميکنم نظريه معتقد به ولايت فقيه بايد آزاد باشد در يک جامعه دموکراتيک سکولار نظراتش را تبليغ کند ولي با صاحبان چنان نظري حاضر نيستم مجله مشترکي بسازم.

با برخي نظرات با اينکه بخاطر اختلافات در پلاتفرم سياسي حاضر نيستم در يک تشکيلات سياسي باشم ولي با همانها در يک تشکيلات خبري يا حقوق بشري حاضرم همکاري کنم.

با برخي ديگر نظير القاعده و کوکلاکس کلان حتي در چنان تشکيلات هائي هم حاضر نيستم مشترکاً کار کنم اما حتي آنها هم اگر اسلحه بلند نکنند بنظر من در جامعه بايد آزاد باشند که نظراتشان را بيان کنند و اجتماعاتشان را برگزار کنند همانطور که در بوستون آمريکا کوکلاکس کلانها آزاد بودند تظاهرات مسالمت آميز داشته باشند.

بنظر من در مديريت شرکت داشتن با آزاد بودن در صفحه اظهار نظر فرق دارد. حتي هواداران ولايت فقيه هم در صفحه اظهار نظر ايران گلوبال آزادند ولي فکر نميکنم کسي از نيروهاي دموکرات و سکولار بخواهد با آنها سايت مشترکي داشته باشد.

در نتيجه تصميم من به عدم شرکت در مديريت يک نشريه يا سازمان به معني بي ارزش دانستن کار آن نشريه نيست بلکه بيان درک من از معيارهاي کار مشترک است که در بالا بيان کردم و لزوماً با درک ديگران در همين مورد يکي نيست.

اما جدا از اينکه در مديريت يک سايت بخواهم شرکت کنم يا نه ارزش بيروني يک سايت را نگاه ميکنم و از مطالب آن بهره ميبرم و اميدوارم ايران گلوبال در تلاشهايش براي ارائه نقطه نظرات گوناگون همچون گذشته پيروز باشد.

براي شما و سايت ايران گلوبال آرزوي موفقيت دارم و گاه به گاه نيز اگر مقاله اي داشته باشم که فکر کنم براي ايران گلوبال ممکن است جالب باشد، آن را براي شما ارسال خواهم کرد که اگر شما تشخيص داديد براي سايت شما مفيد است درج کنيد.

با تشکر دوباره از همه دوستي ها و همکاريها در چند ساله اخير.

به اميد جمهوري آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
28 ارديبهشت 1388
May 18, 2009


نقطه انفصالي و انتخابات ايران

نقطه انفصالي و انتخابات ايران
سام قندچي

يکسال و چهار ماه پيش در چهارم فوريه سال پيش يعني يک روز قبل از آنچه در انتخابات مقدماتي رياست جمهوري در آمريکا، «سه شنبه سرنوشت ساز» خوانده ميشود، مقاله اي نوشتم تحت عنوان «کلينتون-اوباما و ايران» (1). آن روزها هنوز نام اوباما بر سر زبانها نبود و بحران اقتصادي کنوني را نيز در مطبوعات روز، کسي جدي نميگرفت. ولي در عرض کمتر از 6 ماه همه چيز تغيير کرد. نکته ديگري هم که در آن نوشتار به آن اشاره کردم درک کانديداهاي مختلف از نقطه انفصالي بود. البته براي درک اهميت نقطه انفصالي بيش از 6 ماه لازم است تا در خبرهاي روز بتوان انعکاس آن را ديد وليکن اهميت استراتژيک آن براي همه ملتهاي کره ارض به مراتب حياتي تر است (2).

نقطه انفصالي يعني نقطه اي با اندازه صفر و جرم بي نهايت. کورزويل ميگويد در سال 2027 کامپيوتر ها با سرعت 10 به توان 19 سي پي اس (يعني محاسبه در ثانيه) از انسان ها جلو ميزنند و تا سال 2045 که نقطه انفصالي مينامد، ديگر انساني که با هوش مصنوعي پيوند نخورده باشد قادر به رقابت نخواهد بود (3).

امروز ما در آستانه انتخابات رياست جمهوري در ايران هستيم. در چند نوشتار اخير بر اين موضوع تأکيد داشتم که سکولاريسم، پيشگيري از جنگ با اسرائيل، و پايان دادن به فضاي امنيتي، سه نکته مرکزي در اين انتخابات هستند. اما از نظر استراتژيک، براي ايران هم همان موضوع نقطه انفصالي مطرح است. منظور من اين است که چه در ايران زندگي کنيم و چه در آمريکا، دنيا امروز چهار سال به نقطه انفصالي نزديک تر است و سؤال اين است که آيا طرح هاي هر کشور، مردم را چهار سال براي مواجه شدن با اين تحول، يعني پيوند خوردن با هوش مصنوعي، آماده تر کرده است.

اجازه دهيد از مثالي در دوران آغاز جامعه صنعتي استفاده کنم. ظاهراً استفاده از ماشين بخار امر مهمي تلقي نميشد ولي جوامعي که بهره برداري از آن را آغاز کردند در مدت کوتاهي آنقدر از جوامع ديگر فاصله گرفتند که در مدت کوتاهي توانستند بقيه جهان را در انقياد خود در آورند. وقتي از جلو افتادن کامپيوترها از انسان در عرض پانزده سال صحبت ميکنيم يعني انسانهائيکه متحول شده و آن را از طريق نانوتکنولوژي در خود تعبيه کنند، ديگر از طريق پيوند خوردن با هوش مصنوعي، نوع برتري خواهند بود.

اگر زماني نژادپرستان با ادعاي دروغين، سفيدپوستان را نوعي برتر ميناميدند، با چنين تحولي خطر بوجود آمدن دو نوع، برتر و پائين تر، در دنيا واقعي است، همانگونه که در دوراني يک نوع از ميمون ها توانستند به نوع نويني از موجودات يعني انسان تکامل پيدا کنند، در صورتيکه باصطلاح پسر خاله و دختر عموهاي ما، يعني شامپانزه و گوريل، عقب ماندند و هيچگاه تحول پيدا نکردند و در آن دوران تکامل دو نوع برتر و پائين تر واقعي بودند.

اين بحث ها موضوع داستانهاي تخيلي صد سال ديگر نيست بلکه موضوعاتي است که جهان در عرض دو دهه ديگر با آنها روبرو خواهد بود. وقتي کامپيوترهاي خانگي 25 سال پيش بوجود آمدند بسياري آن را موضوعي بي اهميت تلقي ميکردند ولي امروز در هيچ کاري نداشتن کامپيوتر قابل تصور نيست، يعني با زندگي اقتصادي و اجتماعي ما پيوند خورده است. تحول بعدي يعني پيوند اين توان فکري با زندگي بيولوژيک ما.

اما چرا اين بحث در زمان انتخابات رياست جمهوري در ايران مطرح است. براي اينکه مفهوم ترقي در دنياي کنوني با اين تحول گره خورده است و اگر کانديدائي برنامه براي آينده ايران در نظر دارد، بايستي به اين موضوعات بپردازد و نه آنکه فکر کند در دنياي ابتداي لوتر يا دوران رنسانس يا ابتداي جامعه صنعتي و حتي آغاز دنياي مدرن 150 سال پيش قرار داريم. مهم نيست که از بسياري جوانب، جامعه ايران هنوز به بسياري از تحولات دنياي مدرن نظير سکولاريسم هم نرسيده است، ولي دنيا براي ما صبر نخواهد کرد، و اگر به اين موضوعات نپردازيم نظير بوميان استراليا خواهيم شد و ديگران عاقبت برايمان تصميم خواهند گرفت.

در مقالات اخير، تفاوت اصلاح طلبي ارتجاعي و اصلاح طلبي مترقي و نيز مثال آقاي پال کيتينگ (5) در استراليا را بارها متذکر شدم و توضيح دادم که چرا بنظر من آقاي مهندس حشمت طبرزدي کانديداي مناسبي براي نيروهاي مترقي ايران براي رياست جمهوري هستند (6).

البته آقاي طبرزدي در ياداشتي بازهم آقاي امير انتظام را توصيه کرده اند (7). واقعيت اين است که اکنون ديگر فرصت تعارف نيست و بهتر است نيروهاي مترقي ايران زودتر کمپيني براي آقاي طبرزدي تشکيل دهند و موضوعات آينده نگري را که نيروهاي مترقي را از جريانات واپسگرا تفکيک ميکند و اهميت کليدي براي مردم ايران دارند، به مردم توضيح دهند (8) وگرنه در انتخابات بعدي، دنيا چهار سال ديگر به نقطه انفصالي نزديک تر شده است و سؤال اين است که مردم ما چقدر در آنزمان براي آن نقطه تحول تاريخي آماده شده اند!


به اميد جمهوري آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
16 ارديبهشت 1388
May 6, 2009

پانويس ها:

1. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/501-Clinton-Obama.htm
2. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/423-Singularity.htm
3. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/487-PayaneMarg.htm
4. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/542-entekhabat.htm
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/548-entekhabat2.htm
5. Paul Keating
6. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/554-TabarzadiPresident.htm
7. http://mohandestabarzadi.blogfa.com/post-1043.aspx
8. http://sites.google.com/site/futuristparty/

---------------------------------------------------------
برگزيده مقالات تئوريک
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/ShortList.html

فهرست مقالات
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html

دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۸

پيشنهاد: مهندس طبرزدي براي رياست جمهوری ايران


پيشنهاد: مهندس طبرزدي براي رياست جمهوری ايران
سام قندچي

در دو مقاله پيشين نظراتم را درباره انتخابات رياست جمهوري در ايران و موضع اپوزيسيون بيان کردم (1). در آن دو نوشتار اشاره کردم که فرد يا حزب *ميتواند* خواهان تغييرات بنيادي در کل جامعه باشد و آنرا علناً طرح کند و در عين حال به قوانين جاري متعهد باشد و براي انتخاب شدن به مقامات دولتي در هر سه قوه تلاش کند. مثالي هم از استراليا ذکر کردم که در سال 1993 در آن کشور آقاي "پال کيتينگ" (2) از حزب کارگر که به روشني هوادار ايجاد جمهوري در استراليا است، به مقام نخست وزيري انتخاب شد، و سه سال هم انجام وظيفه کرد، يعني پادشاه، کماکان ملکه اليزابت بود، و آقاي کيتينگ هم به قوانين موجود متعهد بود، نه صوري، بلکه واقعي، در عين حال حتي بعد از انتخاب به نخست وزيري، در پروسه رفراندوم و مراحل ديگر قانوني براي ايجاد جمهوري، نظير سالهاي پيش از انتخابش، فعالانه شرکت ميکرد، و در دوران دولت او طرح جمهوري هم به رأي گذاشته شد و رد شد، و جالب تر آنکه رقيب محافظه کار وي "جان هوارد" نيز که در سال 1996 مقام نخست وزيري را ربود، از طرح جمهوريخواهي براي استراليا دفاع کرد.

علت آنکه اين مثال را آوردم به اين خاطر بود که در ايران هم اين نوع فعاليت را ممکن ميبينم که کسي با برنامه طرفداري از سکولاريسم، در عين حال براي کسب مقام رياست جمهوري در دولت مذهبي کنوني تلاش ورزد. البته متذکر شدم که امکان رويدادي نظير آنچه در استراليا مثال زدم، هم به اپوزيسيون بستگي دارد و هم به رژيم موجود، ولي تا آنجا که به اپوزيسيون ايران بستگي دارد، ما نيز مدل لنيني که وقتي خواهان تغيير اساسي در جامعه هستيم تنها شرکت در انتخابات مجلس را جايز ببينيم و تنها افشاگري را درست بدانيم را بايد به کنار بگذاريم و اين را ممکن ببينيم که بتوانيم براي رسيدن به خواستهاي اساسي خود نيز بصورت اصلاح طلبانه فعاليت کنيم، هرچند واقعيت اينکه با نظارت استصوابي و شوراي نگهبان در ايران روبرو هستيم نيز غير قابل انکار است.

همچنين متذکر شدم که سه شرط براي يک کانديداي قابل حمايت در انتخابات رياست جمهوري در ايران لازم ميبينم. اول قبول سکولاريسم، دوم مسأله صلح با اسرائيل، و سوم پايان دادن به امنيتـي برخورد کردن به مخالفان سياسي. در نوشتاري نيز از آقاي خاتمي که در آن زمان کانديداي رياست جمهوري شده بودند در ارتباط با اين سه شرط مورد نظرم سؤال کردم (3). آقاي خاتمي ديگر از کانديدا بودن منصرف شده اند ولي اين سؤالات از هر کانديداي مدعي اصلاح طلبي مطرح است چرا که چنين کانديداهائي قول تغيير از وضع کنوني را ميدهند وگرنه از آقاي احمدي نژاد سؤالي نميتواند در اين زمينه ها مطرح باشد چرا که ايشان قرار نيست تغييري در کار دولت کنوني بدهند. مضافاً آنکه بحث تفاوت اصلاح طلبي مترقي و اصلاح طلبي ارتجاعي از هر کانديداي مدعي اصلاح طلبي مطرح است (4) و سؤال ويژه اي از آقاي خاتمي نبود. درباره اصلاح طلبي مترقي امير کبير نيز در جائي ديگر بحث کردم (5). ديگر انکه با اينکه توضيح درباره درک خود از جمهوری آينده نگر را در مقايسه با نظرات آقاي خاتمي بيان کرده بودم، همه آن بحث ها درباره کل جبهه مشارکت و ديگر همراهان ايشان نيز صدق ميکند (6) و خروج ايشان از انتخابات تغييري در بحث ايجاد نميکند.

البته امروز بحث هاي تازه تري درباره شرکت هر روحاني اي بعنوان کانديداي رياست جمهوري مطرح است. بنظر ميرسد حتي اصول گرايان هم دنبال يک کانديداي روحاني نميروند. شايد در آينده همانطور که يک نظامي وقتي ميخواهد براي مقام دولتي کانديد شود لباس شخصي ميپوشد، ديگر مثلاً اگر آقاي کروبي بخواهد کانديداي رياست جمهوري شود، انتظار ميرود با لباس شخصي جلو بيايد، حتي وقتي قانوني در اين مورد وجود ندارد. مثلاً جالب است که شخصيت هاي سپاه پاسداران که براي رياست جمهوري کانديد ميشوند با لباس غيرنظامي ميايند، شايد روحانيون هم بالاخره به اين نتيجه برسند که اختلاف منافع دو نهاد موازي مذهبي و سياسي را درک کنند. بحث تازه ديگري نيز که مطرح است برقراري روابط با آمريکا قبل يا بعد از انتخابات است که ميتواند در پيروزي يا شکست آقاي احمدي نژاد مؤثر باشد. درباره اين دو بحث در اينجا نميخواهم بحثي کنم و ميخواهم به اصل موضوع مورد بحثم بپردازم که چرا به نظر من آقاي مهندس حشمت الله طبرزدي کانديداي مناسبي براي اپوزيسيون سکولار در اين انتخابات رياست جمهوري است.

با وجود آنکه خود آقاي طبرزدي از کانديدا شدن آقاي عباس امير انتظام حمايت کردند، و با وجود احترامي که من براي آقاي امير انتظام قائل هستم ديگر بايد اين واقعيت را پذيرفت که ديگر نه تنها ايشان بلکه امثال خود من که نزديک 60 سال سن دارم، ديگر توان بعهده گرفتن چنين مسؤليت هائي را نداريم. در واقع نسلي که با 18 تير به صحنه سياست ايران وارد شد جنبش نوين سکولار ايران را آغاز کرده است (7) و اکنون ميتواند به اين مهم بپردازد هرچند حمايت همه پيشکسوتان جنبش دموکراتيک ايران را نياز دارد.

آقاي حشمت الله طبرزدي در تجربه خود پس از انقلاب به سکولاريسم و دموکراسي رسيده اند و بسياري از آموزه هاي فلسفي و سياسي ايران و جهان را نيز مورد بررسي قرار داده اند. هم از نسبيت فرهنگي که متأسفانه در ميان بخشي از چپ سابق ايران که امروز راه نيچه را در پيش گرفته اند فاصله گرفته اند و به جهاني بودن حقوق بشر تأکيد گذارده اند و هم لزوم تلاش براي دموکراسي را با وجود فاصله گرفتن از اصلاح طلبان حتي در درون دولتي غير سکولار دنبال کرده اند. آنچه ايشان طي اين سالها آموختند رهبري حرکتي بود که بردباري در برابر نظرات مختلف سياسي را با ساختن فضائي که همه نيروها بتوانند در عين اختلاف نظر به فعاليت آزاد بپردازند، با وجود هزينه هاي بالاي شخصي و گروهي، مد نظر داشته است.

آقاي طبرزدي با تجربه شان در جنگ ايران و عراق، به پيش گيري از خطر جنگ بسيار آگاه و حساس هستند و در عين مبارزه براي ايجاد دولتي سکولار در ايران هيچگاه هدف صلح براي ايران را از نظر دور نداشته اند. آقاي طبرزدي نه تنها در پي گسترش دانش بشري هستند بلکه ميخواهند که ما درباره آنچه که نميدانيم در فضائي باز امکان پيدا کنيم که براي آگاهي و حقيقت جستجو کنيم و نه آنکه با دگم هاي مذهبي و فلسفي جلوي انديشه آزاد را بگيريم. آقاي طبرزدي موضوع عدالت اجتماعي را در کانون توجه خود داشته و همواره چه از نظر تئوريک و چه عملي به اين مهم پرداخته اند.

بنظر من آقاي مهندس حشمت الله طبرزدي کسي است که اپوزيسيون ايران ميتواند در اين انتخابات خواستار کاندائي ايشان براي مقام رياست جمهوري ايران شود.


به اميد جمهوري آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
30 فروردين 1388
April 19, 2009

پانويس ها:


1. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/542-entekhabat.htm
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/548-entekhabat2.htm
2. Paul Keating
3. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/550-KhatamiIsrael.htm
4. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/249-ReactionaryReformism.htm
5. http://groups.yahoo.com/group/iran_scope_news/message/13
6. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/411-FuturistRepublic.htm
7. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/339-IranStudents.htm


---------------------------------------------------------
برگزيده مقالات تئوريک
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/ShortList.html

فهرست مقالات
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html

جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۸

«کنگره مليتهای ايران فدرال» فرونتِ «حزب دموکرات کردستان»

«کنگره مليتهای ايران فدرال» فرونتِ «حزب دموکرات کردستان»
سام قندچي

بعد از رويداد تأسف بار کنفرانس بروکسل هفته گذشته با وجود آنکه در بحث هاي تئوريک، آنچه در اينجا مينويسم را قبلاً طرح کرده ام، اما مجبورم در اينجا آنچه سوء استفاده حزب دموکرات از خواستهاي جنبش ترقي خواهانه ايران است را به روشنی بيان کنم تا هيچ جاي شبهه اي نگذارم.

حزب دموکرات کردستان سالهاست که با سوء استفاده از رويداد قتل های جنايتکارانه قاسملو و شرافکندي، برنامه هاي نژادپرستانه قومي خود را تبليغ ميکند و حتي براي قتل آنها به کرّات نه جمهوري اسلامي ايران بلکه همه فارس زبانان ايران را هدف قرار ميدهد و به اين طريق نيز به تنفر قومي در ايران دامن ميزند.

بعد از تجربه انقلاب اسلامي بر همه فعالين جنبش سياسي ايران ثابت شده است که دادن شهيد هيچ نيروئي را مترقي نميکند. اگر به شهيد دادن باشد، و بعد از جنگ ايران و عراق، جمهوري اسلامي بيش از هر جريان سياسي ميتواند ادعاي شهيد راه بدهد، در نتيجه اين بازی سوء استفاده از قتل های رهبران حزب دموکرات کردستان براي توجيه برنامه سياسي آن حزب را محکوم ميکنم.

ديگر آنکه حزب دموکرات کردستان با سوء استفاده از برنامه فدراليسم سعي ميکند اهداف نژادپرستانه و تنفر قومي خود را به پيش ببرد همانگونه که اصلاح طلبان اسلامي از شعار دموکراسي سوء استفاده کردند و خميني از اصطلاح جمهوري سوء استفاده کرد. اين کوشش تحريف آميز حزب دموکرات کردستان از برنامه فدراليسم براي ايران را نيز محکوم ميکنم.

من با اينکه از طرفداران فدراليسم براي اداره ايران هستم، بارها در رابطه با تشکيلات « کنگره مليتهای ايران فدرال» که ساخته و پرداخته حزب دموکرات کردستان ايران است هشدار دادم که نيروهاي ترقي خواه ايران از اين باتلاق دوري بجويند. حتي به دوستاني نظير عبدالله مهتدي از کومله کردستان مفصلاً در نوشته سرگشاده اي در اينباره توضيح دادم که از اين دام حزب دموکرات کردستان دوري کنند (1).

اما متأسفانه نه تنها کومله بلکه بسياري از دوستان منفرد و مستقل من در جنبش سياسي ايران نيز در دام اين فرونت حزب دموکرات کردستان افتاده اند و با شرکت در کنفرانس بروکسل به اين جريان مشروعيت داده اند.

«کنگره مليتهای ايران فدرال» همانقدر به توسعه فدراليسم در ايران لطمه ميزند که خميني به درک جمهوريخواهي در ايران لطمه زد و اصلاح طلبان اسلامي به درک دموکراسي خواهي لطمه زده اند. اين جريان به تقابل بخشهاي مختلف جنبش سياسي ايران بر مبناي تعصبات قومي دامن ميزند. خواستهاي اتنيکي مردم ايران در درون جنبش مدني ايران قابل تحقق هستند و نه در تقابل با جمعيت فارس زبان ايران.

«کنگره مليتهای ايران فدرال» شعبه اي از حزب دموکرات کردستان است و دقيقاً پروژه ای است نظير «شورای مقاومت» که سالها پيش مجاهدين خلق ساختند.

بسياري از سازمانها و شخصيت هاي مستقل سالها طول کشيد تا به اشتباه خود در پيوستن به آن تشکيلات فرونت پي ببرند و درک کنند که ابداً با تشکيلاتي جبهه اي از نيروهاي مختلف روبرو نيستند بلکه با فرونت يک سازمان متشکلي روبرو هستند که ميخواهد برنامه خود را با استفاده از ظاهر شراکت نيروهاي مختلف مشروعيت بخشد. در چنين مواردي بايد شرکت کنندگان از خود سؤال کنند که آيا با طرح هاي حزب دموکرات کردستان براي ايران موافقند و در غير اينصورت در چنين تشکيلات هائي شرکت نکنند.

من به عنوان يکي از فعالين طرفدار فدراليسم در ايران، جريان «کنگره مليتهای ايران فدرال» که اصل نيروي جنبش سياسي ايران يعني فارس زبانان ايران را در بيرون از خود گذاشته است، محکوم ميکنم، و خاطر نشان ميکنم که هر گونه پيشرفت فدراليسم در ايران منوط به همکاري همه گروه هاي اتنيکي ايران است (2).

دقيقاً اين تفاوت سازماندهي جنبش هاي اتنيکي با مثلاً جنبش زنان است، هر چند هردو از حقوق ويژه دفاع ميکنند، و اين موضوعي است که متأسفانه برخي از نويسندگاني که درباره اين مبحث قلم ميزنند درک نميکنند (3).

به هرحال موضوع ديگر بحث تئوريک نيست و وقت آن است که به روشني با حزب دموکرات کردستان و فرونت آن «کنگره مليتهای ايران فدرال،» جنبش سياسي ايران مرزبندي مشخص کند. توصيه من به نيروها و شخصيت هاي سياسي مترقي که به اشتباه به اين جريان پيوسته اند هم اين است که از اين جريان هر چه زودتر بيرون بروند و بدانند که اين اقدام بهترين کمکي است که ميتوانند به رشد فدراليسم در ايران بکنند (4).
به اميد جمهوري آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
21 فروردين 1388
April 10, 2009

پانويس ها:

1. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/477-PishevariMohtadi.htm
2. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/482-FuturistsNextStep.htm
3. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/495-HaleMasalehMeli.htm
4. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/535-FederalismeOstani.htm

-------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl

فهرست مقالات
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html

شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۸

آيا فقط جمهوری اسلامی مخالفين سياسی-عقيدتی خود را نابود ميکند؟

سي سال است که اپوزيسيون سياسي ايران تشکيلاتهاي مختلف حقوق بشري راه انداخته اند و تضييقات حقوق بشري جمهوري اسلامي را تقد کرده اند اما خود در ميان مردم اعتباري کسب نکرده اند. برخي موضوع را عميق تر از حقوق بشر در عرصه هاي سياسي و عقيدتي ديده و به روابط فردي رفته اند و اساساً خود را با جنبش مدني تعريف ميکنند و موضوع فکري شان ديگر تشکيلاتهاي سياسي و عقيدتي نيست. در واقع فعالين مدني در جنبش هاي حقوق زنان، دانشجويان، کارگران، اقليتها، همجنبس گرايان، کودکان، حيوانات، حفظ محيط زيست و بسياري جنبش هاي مشابه آنقدر درباره موضوعات مربوط به عرصه هاي مورد نظرشان توضيح داده اند که نيازي به برشمردن آنها در اينجا نيست.

اينجا منطور بحث من نه مسائل روابط فرد و خصوصي بلکه دقيقاً تبعيضات بخاطر اختلافات سياسي و عقيدتي است که اصل مشکل ما با دولت مذهبي در ايران نيز همين است.

ميبينيم که جنبش هاي مدني به طور عجيبي در 30 سال گذشته از تشکيلاتهاي سياسي و مذهبي ايراني فاصله گرفته اند که گوئي آنها را کاري با سياسيون ايران نيست، حتي وقتي بسياري از فعالين اين جنبش ها خود از جنبش هاي سياسي يا مذهبي شروع کرده اند. بسياري از اين فعالين مدني از تشکيلاتهاي حفوق بشري ساخته شده بوسيله گروه هاي اپوزيسيون تا ميتوانند فاصله ميگيرند، نه تنها از ترس آنکه مورد سؤء استفاده واقع شوند، بلکه همچنين به اين خاطر که آن صداقتي را که در تشکيلاتهاي واقعي حقوق بشري است در اين تشکيلاتهاي بدل (فرونت) يک يا چند گروه سياسي نمييابند.

وقتي هم با گروه هاي سياسي حرف ميزنيم ممکن است اين واقعيات را در يکي دو گروه معين سياسي يا مذهبي فرقه وار (کالت مانند) اذعان کنند وليکن مشکل را بيش از آن نمي بينند. اما وقتي بپرسيد که پس چرا انقدر عدم اعتماد مردم به آنها وجود دارد، موضوعاتي نظير تفرقه را نام ميبرند در صورتيکه در درون خودشان، هر کدام از آن جمعهاي کوچک نيز، خود به کسي در جمع خوشان هم اعتمادي ندارند، و پشت سران را همش مواظب هستند، با وجود آنکه خواستار اتحاد با ديگران ميباشند.

بنظر من در جنبش سياسي ايران يک اشکال اساسي وجود دارد و آنهم نوع برخورد ما به مخالفين سياسي و عقيدتي است. يا که فکر ميکنيم بايستي بتوانيم با مخالفينمان در يک تشکيلات سياسي يا عقيدتي مشترک فعاليت کنيم و يا وقتي که نميتوانيم، در هرجائي که به هر دليلي در کنار يکديگر حضور داريم، نه رقابت سياسي و عقيدتي، بلکه از يکسو اختلافات سياسي و عقيدتي را مخفي ميکنيم، و از سوي ديگر در خفا کوشش در نابودي يکديگر داريم.

منظورم هم از نابودي فقط توهين و غيره نيست که اغلب با پرووکاسيون سعي ميکنيم ديگري را به آن بياندازيم و خود را خوب جلوه دهيم. خير، منظورم نابودي به معني واقعي کلمه است، همانگونه که از رژيم نقد ميکنيم که مخالفينش را در زندان اوين با فراهم نکردن امکانات پزشکي به مرگ ميکشاند. مثلاً اگر در يک دانشگاه من مجبورم با يکي از اين مخالفين سياسي ام در يک بخش کار کنم و اگر او قدرت دارد و رئيس است و ميتواند در کار من خدشه ايجاد کند که من بيمه درماني نداشته باشم و من يا خانواده ام در نتيجه اين کمبود بميريم، چه فرقي بين کار اين فرد و کار وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي وجود دارد که با بسياري از استادان دانشگاه همينگونه رفتار کرد. آنها هم بخاطر اختلاف نظرگاه سياسي و عقيدتي، مخالفينشان را با اين حيله ها نابود ميکنند، و اتفاقاً آنها نيز کمتر مثل سال 1367 مستقيماً مخالفينشان را به قتل ميرسانند، و بيشتر و بيشتر امروز مثل مورد امير حشمت ساران و اميد رضا ميرصيافي، مخالفين را در موقعيتي قرار ميدهند که در نتيجه ظاهراً به شکل عادي جان بازند. در واقع سالها پيش ايک خبرنگار در ايران نوشته بود که وقتي با نظراتش مخالف بودند بيمه او و خانوده اش را در روزنامه دولتي جمهوري اسلامي قطع کردند و خانواده اش اينگونه تحت فشار قرار گرفتند.

واقعيت اين است که در تشکيلاتهاي سياسي و عقيدتي ما نميائيم و روشن بگوئيم که ما با هم اين و آن اختلاف را داريم و نميتوانيم مثلاً با هم تشکيلات سياسي بسازيم. با هم ميرويم پاي ساختن تشکيلاتهاي مشترک سياسي ولي در عمل تنفرمان از هم بيشتر هم ميشود نه تنها در آنجا صداقت نداريم که روشن بگوئيم چه کاري با هم ميتوانيم مشترک بکينم و به آن راضي باشيم، بلکه حتي در يک مؤسسه شغلي هم هر گونه تبعيض عليه مخالفين عقيدتي و سياسي مان قائل ميشويم، و به آنهائي که از نظر عقيدتي و سياسي ظاهراً مخالف ما هستند ولي کبريت بي خطر تلقي ميشوند ميدان ميدهيم، تا آنها که واقعاً مخالفمان سياسي و عقيدتي ما هستند را با استفاده از ستون پنجمهاي خود، با ظاهر عدم تبعيض، نابود کنيم. اين کار به ما ظاهر اتحاد خواهي را ميدهد ولي خودمان بهتر از هر کسي ميدانيم که اين ظاهر دروغين است و به همين علت هم هيچکسي بما به عنوان تشکيلات اعتماد نميکند و آن کبريت هاي بي خطر را هم مردم نام ستون پجنم فلان نيرو و بهمان نيرو ميگذارند هر چقدر هم که سعي کنيم ظاهر سازي کنيم. چه کسي را ميخواهيم گول بزنيم. اينگونه است که اين برنامه هاي اتحادهاي دروغين اپوزيسيون يکي بعد از ديگري شکست ميخورند چرا که در پشت سر، خودمان ميدانيم که همه حرفها دروغ است و ظاهر سازي.

وقتي حتي از کسانيکه به عنوان رهبر نظرگاه معيني در اين اتحادها هم سؤال ميشود ميگويند که ميدانند ولي کاري نميتوانند بکنند و نميبينند که حال که در اپوزيسيون هستند و خود ميدانند که همه حرف هايشان درباره حقوق بشر مصلحت طلبانه است و حق و ناحق را دارند آگاهانه لاپوشاني ميکنند، چگونه کسي به اينها ميتواند براي آينده بعد از جمهوري اسلامي اعتماد کند. من اصلاً متعجب هستم که اين افراد خودشان خجالت نميکشند که درباره اتحاد و غيره قلمفرسائي ميکنند، وقتي علت آنکه توسط جريانات وابسته به خط مخالف تبليغ ميشوند، اين است که کبريت بي خطر هستند، وقتي آنها که محالف واقعي هستند را دبا انواع حيله ها نابود ميسازند و اين ها مصلحت انديشان خود خوب از اين موضوع آگاهند. زماني فکر ميکردم که نميدانند ولي وقتي با آنها تماس گرفتم ديدم خود بهتر از من از همه اين اجحافات مطلع هستند و فقط چشمانشان را بسته اند چون ميخواهندموقعيت کاذب خود را در اپوزيسيون حفظ کنند. اين پس چه فرقي با کساني دارد که با رژيم همکاري ميکنند و در مقابل حق کشي ها ساکت هستند، به مصلحت روزگار.

چرا روشن عقايد سياسي و عقيدتي مان را نميگوئيم و روشن نميگوئيم که با جريان ديگري نميتوانيم در يک تشکيلات سياسي باشيم ولي به عنوان مخالف به او حق زندگي ميدهيم. چرا نميگوئيم که از حقوق بشر دارندگان عقايد ديگر دفاع ميکنيم. مگر يک فعال حزب دموکرات آمريکا روشن نميگويد که با يک فعال حزب جمهوريخواه نميتواند در يک تشکيلات سياسي مشترک باشد، ولي در عين حال اگر در يک دانشگاه هر دو کار ميکنند، نميايد نسبت به ديگري بخاطر عضويت در حزب مخالف تبعيض قائل شود و از موقعيت شغلي خود براي نابودي ديگري استفاده کند. اين اپوزيسيوني که سي سال است در خارج است و هنوز در همين کشورهاي دموکراتيک نحوه رفتار با مخالف را نياموخته فردا در ايران ميخواهد چه کار کند. بازهم مخالف سياسي را بکشد و شکنجه دهد بجاي آنکه رقابت سياسي و عقيدتي بکند. ظاهراً خيلي ديپلماتيک و آراسته ولي در پست سر همه گونه دسيسه. اينگونه هيچ اعتمادي بدست نميايد. آيا از چنين اپوزيسيوني در قدرت، به جز انتظار تکرار جنايات عليه بشريت همين رژيم را ميتوان داشت. آيا چنين اپوزيسيوني ميتواند اعتماد مردم را جلب کند؟

مرتب از اوباما در انتخابات آمريکا و همکاري کردن وي با همه نيروها صحبت ميشود ولي همکاري در اينجا دقيقاً به اين دليل است که اختلافات همه روشن است و اسبابي براي ظاهر اتحاد ولي نابود سازي مخالف در عمل با صد حيله و تزوير نيست. کسي که ميرود و در همين جا در محل شغل و کار بخاطر نفوذش براي مخالفين سياسي پرونده سازي ميکند بجاي آنکه صادقانه به حق مخالف که از رژيم جمهوري اسلامي نقد ميکند معتقد باشد، فردا در ايران همان کار وزارت اطلاعات را خواهد کرد.

آخر بالاخره کي جنبش سياسي ما ميخواهد با خود صادق باشد و بحاي آنکه با مخالف به صورت انساني رقابت کند، از سعي در نابودي وي در زير ظاهر دوستي و بازي اتحاد با افراد کبريت بي خطر، با ظاهر مخالف، دست بردارد. به اندازه کافي رژيم اسلامي دروغ به مردم ميگويد و مردم ما گول اين حرف ها را نميخورند.

مردم ايران ديگر "توده" نيستند که هنوز برخي فعالان سياسي ما آنها را «توده» ها مينامند. مردم ما به جائي رسيده اند که خود بسياري سازمان هاي حقوق مدني ساخته اند که تشکيلاتهاي سياسي ما يک صدم آنها هم به حساب نميايند. دوران پيروي گوسفندوار يک «توده» از اين رهبران سياسي و عقيدتي سالها است که سپري شده است. اينها فقط دل خودشان را خوش کرده اند که فکر ميکنند با اين ائتلاف هاي قلابي که صداقت اوليه را هم ندارند، کسي دنبالشان خواهد آمد. فقط خودشان را گول ميزنند.

اي کاش جريانات سياسي و عقيدتي آنچه در پشت سر و بين خودشان ميگويند را به مردم هم ميگفتند اينکه خوب ميدانند وقتي در موقعيت مخالف باشند خودشان هم از سرنوشت خود مطمئن نيستند که کي سر به نيست شوند و چگونه آن هم قطاران کنوني آنها را نابود کنند. اين است علت همه دلسردي ها.

با مخالف، رقابت سياسي و عقيدتي کنيم، و نه آنکه با هر حيله و تزويري از موقعيتهاي خود و ارتباط هايمان براي نابودي مخالف و خانواده اش استفاده کنيم وگرنه چه فرقي است بين ما و آنچه از آن در رژيم جمهوري اسلامي نقد ميکينم.

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
8 فروردين 1388
March 29, 2009


---------------------------------------------------------
برگزيده مقالات تئوريک
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/ShortList.html

فهرست مقالات
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html

جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷

يادي از حميد گنجينه در آغاز کار فوروم آينده نگر ايرانسکوپ

يادي از حميد گنجينه در آغاز کار فوروم آينده نگر ايرانسکوپ (*)
سام قندچي

امروزه روز وقتي به سايـت هاي شبکه هاي اجتماعي نظير فيس بوک سر ميزنم به ياد اولين تجربه هاي اجتماعي خودم در اينترنت در اوائل سالهاي 1990 ميافتم زماني که هنوز از وب خبري نبود و بيشتر اين ارتباطات يا از طريق بولتن بوردها (1) بودند و يا از طريق ايميلي ميجر دومو (2)، و يا از طريق گروههاي يوزنت (3) که بوسيله اِن اِن تي پي (4) به هم متصل بودند.

اولين يادداشت اينترنتي ام درباره ايران را در يکي از اين گروه هاي يوزنت بنام «اس سي آي» (5) در اکتبر 1993 نوشتم. گرچه ابزاري براي نوشتن و درج به فارسي ساخته بودند ولي همه بحث ها به انگليسي بود و شرکت کنندگان در «اس سي آي» درباره هر چيزي در دنيا با هم بحث ميکردند از دموکراسي گرفته تا حقوق بشر، از علم و تکنولوژي تا شعر و تاريخ، و گپ زدن درباره زندگي روزمره در آنجا رايج بود. يک لحظه نوشته اي درباره سنگسار و حکم قصاص در ايران درج ميشد و دقيقه اي ديگر خاطرات خوشي از ايران (6) به بحث گذاشته ميشد. در اينجا نميخواهم تاريخ اس سي اي را بنويسم که دوستان ديگري پيش از اين نوشته اند (7)، هرچند آن دوران را بخش مهمي از زندگي خود تلقي ميکنم (8).

در اولين روزهاي شرکت در اس سي آي با دوستان زيادي آشنا شدم و حتي با بعضي از بنيانگذاران اس سي اي نظير جمشيد نقي زاده و فرهاد شاکري اين افتخار را داشتم که در دوره هاي آنها به همراه ديگر شرکت کنندگان اس سي اي که در شمال کاليفرنيا زندگي ميکردند، و گاه ماهيانه براي ناهاردر رستوراني بنام «چلوکبابي» در ساني ويل (9) جمع ميشدند، نشست و برخاست کنم. جمشيد کسي بود که در معرفي اينترنت به ايران نقش برجسته اي داشت و فرهاد شاکري کسي است که بعداً اولين وب سايت ايراني بنام تهران-استانفورد (10) را خلق کرد.

در سال 1993 بيشتر بحث هاي سياسي در اس سي آي درباره راه اصلاحات يا راه انقلابي براي تحول ايران بود. جالب است دوستاني که انزمان هنوز در فکر راه انقلابي در ايران بودند بعدها از پيشقراولان راه اصلاحات گشتند و خدمات شايسته اي هم نمودند (11). زمانيکه پيشنهاد ايجاد اولين گروه حقوق بشر بر روي اينترنت را در اس سي اي مطرح کردم (12)، جمشيد نقي زاده که در جواني پسر عمويم، احمد قندچي شانزدهم آذر (13)، را ميشناخت، تماس گرفت و پيشنهاد کرد با حسين باقرزاده که از بنيانگذاران اس سي اي بود، و در لندن زندگي ميکرد، براي اينکار همکاري کنم، و به اينگونه گروه ايراني حقوق بشر تشکيل شد (14). اعضاء گروه ايراني حقوق بشر و نيز ديگر شرکت کنندگان در اس سي اي در 15 سال اخير در شکل گيري تشکيلات هاي ديگر خبري، حقوق بشري و سياسي، در اينترنت و خارج از اينترنت، نقش به سزائي ايفا کرده اند.

اگرچه بيشتر نوشته هايم در اس سي اي درباره آينده نگري بود، ولي سکولاريسم را چند سالي پيش از 18 تير در همان اس سي آي بحث ميکردم (15) و زمان 18 تير، آن جنبش را نه دوم خردادي بلکه بمثابه آغاز حرکت سکولار در ايران ارزيابي کردم (16). بهرحال امروز که فعالين آن جنبش 18 تير ديگر شناخته شده اند، اهميت درک اس سي اي از آن جنبش و حمايتي که از آن کرديم، درس آموز است (17).

***

اما اولين کسي که در اولين روزهاي شرکتم در اس سي اي با او آشنا شدم، نه در کاليفرنيا بلکه در سوئيس زندگي ميکرد، و نام او حميد گنجينه بود. حميد جوان شوخ طبعي بود که بيشتر جوک مينوشت و بعضاً به موضوعات مربوط به عظمت ايران پيش از حمله اعراب علاقمند بود. به ياد دارم يکي از جوک هاي او که بعدها در اينترنت خيلي گفته ميشد راجع به شکل پيشنهاد خواستگاري در افغانستان در مقايسه با ايران بود (18) که اول بار به شکلي ديگر در همان اس سي آي گفته بود ولي بعدها به فارسي ترجمه کرده و منتشر کرد. حميد با جوک هاي في البداهه اش هميشه خنده بر لبان شرکت کنندگان در اس سي اي ميآورد.

البته آشنائي ها همه مجازي بودند مگر براي برخي نظير جمعي از ما که در شمال کاليفرنيا زندگي ميکرديم و به درجه خيلي کمتري نيز براي معدودي در نقاط ديگر جهان. حميد گنجينه يکي از کساني بود که ابتکار «ديدار» اهالي اس سي آي از نقاط مختلف دنيا در يک محل را مطرح کرد که چون اولين آن ديدارها در سال 1994 در منزل يکي از اعضاء جمع که در ساندياگو زندگي ميکرد برگزار شد و چون نام مستعار وي «جي من» (19) بود که با «گ» شروع ميشد، آن تجمع «گيدار» (20) لقب گرفت و تاريخ آن جمع ها در شيکاگو و نقاط ديگر مفصل است که دائي حميد در باره اش ياداشتي نوشته بود. متأسفانه در هيچکدام از آنها نتوانستم شرکت کنم ولي شرکت کنندگان از نقاط مختلف جهان در آن جمعها بودند. اين گردهمائي ها اجتماعي بودند و نه سياسي. حميد حتي از هوادارن جمهوري اسلامي که در اس سي آي فعال بودند نيز براي شرکت در ديدارها دعوت کرد، ولي آنها خودشان نيامدند!

در ماه ژوئيه 2003 قرار بود يکي از اين ديدارها در لوس انجلس برگزار شود. حميد از سوئيس در 10 ژوئن با من تماس گرفت و گفت که ميخواهد در اين سفر مرا ببيند و چون ديدار در جنوب کاليفرنيا است يک ماشين ميگيرد و به شمال کاليفرنيا ميايد. گفتم که ميتواند منزل ما بماند. اما يکماه بعد تظاهراتهاي سالگرد 18 تير بود (21) و دستگيريهاي دانشجويان در ايران (22) و او هم فعال براي پشتيباني از دانشجويان و تأخير در برنامه هاي ديدار. بالاخره حميد به همراه دست ديگر اس سي اي سيمين همتي راسموسن در ماه اوت با ماشين از لوس انجلس به شمال کاليفرنيا آمدند و شب را در منزل ما بودند و بسياري ديگر از دوستان اس سي اي نيز آمدند و شب فراموش نشدني اي بود. کسانيکه سالها با هم از طريق اينترنت تماس داشتيم و اول بار همه با هم در يکجا بوديم. بعد از رفتن دوستان تا نزديک صبح پيش از خواب جوک هاي جديد بود که ميگفت و در واقع حميد نه فقط شکلات هاي سوئيسي، و سي دي هاي برنامه هاي راديوئيش، بلکه زندگي با خود سوغات آورده بود. هميشه سر زنده بود و خنده بر لبان من و خانواده ام و دوستان اس سي آي آورد که هنوز يادش با ماست. روز ديگر هم در منزل يکي ديگر از دوستان اس سي آيِ شمال کاليفرنيا با آمدن چند نفر ديگر دور هم بوديم، که آنهم فراموش نشدني بود.

اين اولين و آخرين ديدار من با حميد گنجينه بود. حميد به اروپا برگشت و بعد بيماري سرطان گريبانش را گرفت. آنقدر خجالتي بود که حتي جزئيات را از من هم مخفي ميکرد. ولي خيلي درد داشت و سيمين همتي ميدانست، از محبتش و سختي هايش همه. سيمين بعد از درگذشتش از ابراز احترام او براي من ميگفت وقتي در واقع من بودم که همه اين سالها با دوستي او از راه دور و خواندن طنزهايش خوشي داشتم و چقدر برايم ارزش داشت که به خود زحمت داد به شمال کاليفرنيا بيايد و با هم ديداري داشته باشيم. پنج سال با سرطان مبارزه کرد و در 7 سپتامبر 2007 درگذشت و همسر و دو فرزند خود و ما را تنها گذاشت (23). هادي خرسندي برايش «به اميد ديدار» (24) نوشت و هنوز سايت راديو پيوندش برجاست (25) و صفحه بيوگرافيش در اينترنت (26) قابل دسترسي، و در دنياي مجازي انيتنت هنوز زنده است و هنوز نوشته هايش به ما انرژي ميدهد، و يادش با ما است.

امروز در آعاز فعاليت فوروم آينده نگر ايرانسکوپ او را بخاطر مياورم که هنوز در اين آغاز زندگي ديگري از ايرانيان در فضاي مجازي و در آغاز سال نو در ايران (27) براي ما پيام آور شادي است.

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
24 اسفند 1387
March 14, 2009

پانويس ها:

* http://www.facebook.com/group.php?gid=35503897286

1. Bulletin Boards
2. majordomo
3. Usenet
4. NNTP
5. SCI = soc.culture.iranian
6. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/122-Memories.htm
7. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/gozari.htm
8. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/05-My_Profile.htm
9. Sunnyvale
10. http://tehran.stanford.edu
11. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/Intro.htm
12. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/27-Stoning.htm
13. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/545-16Azar.htm
14. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/IHRWG.htm
15. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/301-Pluralism.htm
16. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/52-1981-vs-1999.htm
17. http://www.ghandchi.com/iranscope/Anthology/Daneshjoo/daneshjoo.htm
18. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/zangereftan.gif
19. Gman
20. Geedar
21. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/339-IranStudents.htm
22. http://www.ghandchi.com/iranscope/Anthology/Daneshjookhordad82/index.htm
23. http://www.iranian.com/main/singlepage/2007/dayi-hamid
24. http://www.iranian.com/main/2007-43
25. http://listen.to/peyvand
26. http://www.ganjineh.ch/bio/
27. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/saltahvil.htm


---------------------------------------------------------
برگزيده مقالات تئوريک
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/ShortList.html

فهرست مقالات
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html

جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۷

آقاي خاتمي طرح شما براي پيشگيري از جنگ با اسرائيل چيست؟

آقاي خاتمي طرح شما براي پيشگيري از جنگ با اسرائيل چيست؟
سام قندچي

سه هفته پيش در نوشتار «بازهم درباره سکولارها و انتخابات» (1) با آوردن مثال پال کيتينگ (2) در استراليا، متذکر شدم که سه شرط براي يک کانديداي قابل حمايت در انتخابات رياست جمهوري در ايران لازم ميبينم. اول قبول سکولاريسم، دوم مسأله صلح با اسرائيل، و سوم مسأله پايان دادن به امنيتـي برخورد کردن به مخالفان سياسي. اميدوارم خوانندگان، دقيق مثال پال کيتينگ در استراليا را که در آن نوشتار آوردم خوانده باشند، چرا که آن مثال تفاوت مبناي بحث من را که با گفتمان هاي رايج در جنبش سياسي ما در اين زمينه در طي نيم قرن گذشته نشان ميدهد.

در ارتباط با سه شرطي که ذکر کردم، اولي يعني شرط سکولاريسم که در رابطه با آقاي خاتمي روشن است و در گذشته مفصلاً توضيح داده ام که ايشان با وجود حرف زدن زيادي از الکسيس دو توکويل هيچگاه اصل بحث وي که سکولاريسم است را دنبال نکرده بلکه ضد آن در همه اين سالها عمل کرده اند (3) و اينکه سکولاريسم به چه معني هست نيز بعد از اينهمه سال توضيح (4)، ديگر مشخص است که اختلاف بر سر تعاريف نبوده بلکه اختلاف نظري است. با اين وجود در ارتباط با بحث هاي به ظاهر نقد مذهبي، ولي در واقع در توجيه حکومت مذهبي، توسط باصطلاح نوانديشان مذهبي نظير عبدالکريم سروش نيز واقعيت اين است که اين نظريه پردازان از زمان دکتر شريعتي تا کنون حرف نوئي ندارند و همان حرفهاي کهنه را ميزنند ولي نامش را ميگذارند «نو» و فقط اتلاف انرژي روشنفکري جامعه است که سعي شود در نوشته هاي اينان با ذره بين به دنبال نوانديشي بگرديم. به هر حال به اندازه کافي درباره نظراتشان مباحثه کرده ام و آنها پاسخي نداده اند که بيشتر بنويسم(5).

در مورد شرط سوم هم که براي کانديداي مورد نظرم مطرح کردم، يعني پايان دادن به امنيتـي برخورد کردن به مخالفان سياسي، در حرف آقاي خاتمي يا کروبي چنين شرطي را قبول دارند ولي در عمل آيا در اين بحبوحه برخورد امنيـتي به شهروندان بهائي از سوي قوه قضائيه ايران، در همين دوماهه اخير، که چند نفر از شخصيت هاي بهائي در ايران بازداشت و محاکمه شده اند، آيا آقايان خاتمي و کروبي حتي يک بار هم اين برخورد امنيتي قوه قضائيه را تقبيح و محکوم کرده اند؟ اما در اين باره نيز بيشتر لازم نيست بنويسم و اگر مقاله ام در مورد شهروندان بهائي را کسي بخواند (6) و با عملکرد هر کانديدا مقايسه کند، موضوع روشن خواهد شد، چرا که برخورد به هر شهروندي به بهانه مذهب يا قوميت ياجنسيت يا منش سياسي يا عقيدتي، نشان دهنده برخورد امنيتي به مخالفين، و موضع يک کانديدا در رابطه با حقوق شهروندي است.

اما در اينجا سؤال من درباره موردي است که شايد موضع کانديداها هنوز روشن نيست و آن هم شرط دومي است که در نوشتارم براي حمايت از يک کانيدا ذکر کردم و موضوع مسأله صلح با اسرائيل است. ديگر امروز جاي شکي نيست که خطر جنگ ايران و اسرائيل غيرقابل انکار است و موضع آقاي احمدي نژاد هم روشن است که به نفي هولوکاست محدود نيست و سوء تفاهم هم نشود که من از حق آزادي بيان انکارکنندگان هولوکاست از جمله حق بيان احمدي نژاد دفاع کرده ام (7). اما موضع ايشان بعنوان يک رئيس دولت جنگ طلبي و نشان دادن بُرد سلاح هاي ايران تا خاک اسرائيل است که ديگر شکي براي اين حرف که ايران تهديد مستقيم نظامي براي اسرائيل است هم براي دنيا باقي نگذاشته اند، و در 4 سال گذشته به کرّات نشان داده اند که دوست دارند اسرائيل به ايران حمله کند و ايرانيان را در موضع مظلوم و دفاعي قرار دهند، حتي اگر اين برخورد به قيمت قرار دادن همه مردم ايران و خاورميانه در معرض تشعشعات اتمي تمام شود.

سؤال اين است که موضع آقاي خاتمي و ديگر اصلاح طلبان در اين مورد چيست. آيا اين آقايان فقط فکر منافع جناحي هستند که اگر حمله پيشگيرانه اسرائيل به تأسيسات اتمي ايران شد بگويند ديديد آقاي احمدي نژاد که طرح شما ايران را به نابودي کشاند و اگر هم آقاي احمدي نژاد به جنگ تمام عيار انتحاري با اسرائيل رفتند بنشينند تا بدتر از مورد عراق، ايران و منطقه را نابود ببينند و فقط خوشحال باشند که اينان مستقيماً مسؤل نبوده اند هرچند سکوتشان خود مسؤليت دارد.

منظورم اين است که درست نظير دوراني که ايران و عراق به سوي جنگ ميرفتند، سؤال اين است که برنامه هر نيروئي براي پيشگيري از وضعيت جنگ چيست تا که پيش از آنکه کشور به ورطه نابودي سقوط کند، بشود از ماجراجوئي هاي کنوني جلوگيري کرد؟

حداقل کاري که يک نيروي اصلاح طلب واقعي ميتواند بکند مخاطب قرار دادن مردم اسرائيل است و اينکه به آنها بگويد ما جنگ نميخواهيم. دقيقاً بايد با نظريه اي که ميگويد اعتقادي به وجود مردم اسرائيل ندارد مقابله کرد و جالب است که حتي در درون خود دولت احمدي نژاد يکي از مقامات نزديک به خود وي چنين موضعي را گرفت ولي اصلاح طلبان ارتجاعي ما حتي همين موضع حداقلي را نگرفته اند. اصلاح طلبان مترقي ايران نه تنها بايد بر وجود مردم اسرائيل تأکيد کنند بلکه بايد به اسرائيل سفر کنند و مستقيماً به مردم اسرائيل بگويند که مردم ايران خواهان جنگ نيستند.

من حرفم را قبلاً در رابطه با خطر جنگ ايران و اسرائيل و نياز به اينکه جنبش مدني ايران ابتکار صلح با اسرائيل را در دست بگيرد مفصل نوشته ام (8) اما سؤال از آقايان خاتمي و کروبي و ديگر اصلاح طلبان اين است که ايشان چه برنامه اي در رابطه با صلح بين ايران و اسرائيل دارند و تفاوت برنامه شان با آقاي احمدي نژاد چيست؟

سؤال اين است که آيا انقدر جسارت دارند که ابتکار سفر به اسرائيل و سخن گفتن با مردم آن کشور را در دست بگيرند پيش از آنکه مردم ايران و خاورميانه تا دهه ها در معرض تشعشات اتمي قرار گيرند. اين آقايان چه کانيداي رياست جمهوري هستند که درباره اين بزرگترين خطر مقابل مردم ايران ساکت هستند و کاري نميکنند. ديگران هم که فعالين سياسي مدني نام خود را گذاشته اند چرا در اين باره ساکت هستند. آيا منتظرند که اين جنگي که فردائي ندارد آغاز شود و بعد از تشعشاعات اتمي در منطقه دنبال چاره بيافتند، که ديگر خيلي دير خواهد بود.


به اميد جمهوري آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
16 اسفند 1387
March 6, 2009

پانويس ها:

1. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/548-entekhabat2.htm
2. Paul Keating
3. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/411-FuturistRepublic.htm
4. http://www.ghandchi.com/444-azerbaijan.htm
5. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/506-nogaraeimazhabi.htm
6. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/549-BahaiiIran.htm
7. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/433-Ahmadinejad.htm
8. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/465-IRI-IsraelWar.htm

---------------------------------------------------------
برگزيده مقالات تئوريک
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/ShortList.html

فهرست مقالات
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html

چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۷

درک خطري که امروز شهروندان بهائي را در ايران تهديد ميکند


درک خطري که امروز شهروندان بهائي را در ايران تهديد ميکند
سام قندچي

بنظر من بسياري از کسانيکه ميخواهند به بهائيان در ايران کمک کنند ممکن است به خاطر درک غلط خطري که امروز بهائيان را در ايران تهديد ميکند، تلاشهايشان به ضرر شهروندان بهائي تمام شود.

مثلاً بحث هاي راجع به تاريخ تبعيضات عليه بهائيان يا تاريخ شکل گيري مذهب بهائي در ايران هرچند بسيار با اهميت هستند (1) ولي اصل موضوعي نيستند که هم اکنون بهائيان در ايران با آن روبرو هستند، همانطور که موضوعات تاريخ تبعيضات عليه کمونيستها يا درک تاريخ شکل گيري جنبش کمونيستي در ايران اصل خطري نبود، که کمونيستها را در ايران در سال هاي 1360 و 1367 تهديد ميکرد. ممکن است اين مسائل تاريخي کماکان پا برجا باشند ولي خطر قتل عام يک اقليت در يک زمان مسأله باشد و در زمان ديگري وجود نداشته باشد.

در سالهاي 1360 و 1367 رژيم خود را در خطر سرنگوني ميديد و وحشت داشت در صورت خيزش مردمي در ايران، اتحاد شوروي تغيير سياست داده و به جاي حمايت از جمهوري اسلامي در برابر آمريکا، از کمونيستها که از نظر رژيم نيروي متحد شوروي بودند حمايت کند، و به اين دليل اعدام هاي 1360 و قتل عام 1367 را سازمان داد. جالب است که هاشمي رفسنجاني اخيرآً در تحليلي گفت که ارزيابي آنها درباره حزب توده در آنزمان غلط بود که بنظر من منظورش اين است که حالا درک کرده است، که رهبران حزب توده درپي کسب قدرت نبودند، حتي اگر امکانش را داشتند. ولي به هر حال بسياري حتي از حزب توده و فدائيان اکثريت با وجود همه ياري رساندن برخي از رهبران آنان به رژيم، در آن برهه زماني، بخاطر **ارزيابي** رژيم از آنها، در 1360 به بالاي چوبه هاي دار رفتند و در 1367 در زندان قتل عام شدند.

نمونه هاي مشابه چنين وضعيتي در تاريخ بسيار بوده است. مثلاً سوء ظن به ژاپني ها در آمريکا بعد از حمله ژاپن به پرل هاربر در زمان چنگ دوم جهاني وقتي ژاپني هاي مقيم کاليفرنيا که سالها آمريکائي شده بودند در کمپ هاي مخصوص محبوس شدند. بنظر ميرسد هم اکنون بهائيان و نيز يهوديان در ايران در معرض خطر مشابهي هستند.

رژيم جمهوري اسلامي به آنها بصورت ستون پنجم بالقوه اسرائيل مينگرد، وقتي خود را در خطر حمله اسرائيل ميبيند. مسأله اين است که اين درک اصلاً غلط است و بايد آن را پاک کرد قبل از آنکه خون هاي بيشتري از بهائيان و يهوديان ايران ريخته شود. اين يکي از حاد ترين مسائل حقوق بشري در زمان حاضر در ايران است که همه ايرانيان لازم است به ياري شهروندان بهائي بروند همانگونه که آمريکائي هاي آگاه در زمان جنگ دوم جهاني به کمک ژاپني هاي مقيم کاليفرنيا رفتند.

سؤال اين است که راه کمک چيست. عده اي از شخصيت هاي ايراني سياسي و مدني ايران به تازگي بيانيه اي امضاء کردند که عذر خواهي از بهائيان در تاريخ معاصر ايران بود. اقدامي بسيار انساني و در خور تمجيد. شايد شايسته است اقدام مشابهي درباره لامذهبان و کمونيستها و بسياري ديگر از اقليت هاي مذهبي، قومي، ايدئولوژيک، و سياسي بشود. همچنين آيت الله منتظري به تازگي اعلاميه اي دادند و از حقوق شهروندي بهائيان حمايت کردند که آن اقدام ايشان نيز شايسته تحسين است بويژه آنکه ايشان در ميان بخشي از اسلامگرايان که در درون حکومت هستند نيز طرفداراني دارند. اما اصل موضوع اين است که ببينيم آنهائي که در رژيم چنين از بهائيان در وحشت هستند را چگونه ميشود به تعامل رساند که به راه قتل عامي نظير 1367 نروند.

بنظر من بايستي ديدگاه آنهائي که در سوي ديگر يعني در دستگاه هاي پليسي رژيم هستند را سعي کنيم درک کنيم. سالها پيش من از يک نفر که فکر ميکردم از ناراضيان بهائي است ولي خود را ازلي ميناميد، حمايت کردم. واقعيت اين است که من از هر مذهب و ايدئولوژي نقد ميکنم و تصور ميکردم مخالفت وي با مذهب بهائي، که از آن جدا شده بود، به خاطر مسأله آزادي بيان در درون يک تشکيلات مذهبي است. بعداً که وي ديد من از حقوق بشر بهائيان دفاع ميکنم و در مخالفت با تبليغ تنفر وي عليه بهائيان، سخن ميگويم، مرا خائن به هدف خود ديده، و تا توانست سعي کرد به من حمله کند، و نقد نظري من را نظير حملات خود جلوه دهد، و ناراحت بود که گوئي من حرفم را عوض کرده ام. هرچه سعي کردم براي وي توضيح بدهم که من از حقوق بشر دفاع ميکنم، چه حقوق بشر يک بهائي پايمال شود چه يک ازلي چه يک مسلمان چه يک اتئيست، و اين ربطي به اختلاف نظر من با هر چهارتای آنها ندارد، اما براي او موضع من قابل درک نبود، و بيشتر و بيشتر تا توانست تنفر نسبت به من و نسبت به بهائيان پراکند. در اين باره در مقاله اي مفصلاً توضيح داده ام (2) و برخي دوستان بهائي و غير مذهبي هم لطف کردند و با بحث آن مقاله در بلاگهاي خودشان موضع نقد من را هم براي دوستان بهائي و هم براي مخالفين نظري روشن کردند که مخالفت نظري ربطي به تأييد تضييقات حقوق بشري نيست.

اما تجربه بالا به من يک چيز را نشان داد که افراد و جرياناتي که ظاهراً در اختلاف با نظرگاه هاي مذهب بهائي درگير يک جنگ تنفر با آنها هستند، حتي وقتي خودشان قبلاً بهائي بوده اند، مسأله شان نظري نيست بلکه مسأله شان ترس است که به نفرت تا سرحد قتل عام انجاميده است. درباره سکولاريسم بسيار بحث کرده ام که ربطي به غير مذهبي بودن يا داشتن مذهب ندارد و بيشتر سرچشمه اش عقل و درايت است (3) ولي نقطه مقابل آن يعني تعصب شديد و تنفر مذهبي سرچشمه اش از ترس است و نه دلائل ظاهراً اثبات جاسوسي که دو روز ديگر تغيير ميکند.

اين ها فکر ميکنند با هيولائي روبرو هستند که اگر زودتر نابودش نکنند هر لحظه ممکن است آنان را نابود کند و در نتيجه خود را در جنگ مرگ و زندگي ميبينند. سخنان دادستان کل کشور ايران درباره چند بهائي که بتازگي در ايران بازداشت شده اند چنين است. وي فکر ميکند همه بهائيان اعضاء يک سازمان زير زميني هستند که با کشور اسرائيل در ارتباط است و صبح تا شب در پي واژگون کردن جمهوري اسلامي اند و از چنين سناريوئي آنقدر در ترس است که ميخواهد هرچه بهائي هست را نابود کند.

سؤال اين است که با اين حالت پارانوئيد رژيم چه بايد کرد. هر چه به کسانيکه اين مواضع را ميگيرند بيشتر حمله شود يا ضدشان اعلاميه داده شود، بيشتر در تصورشان محکم ميشوند که اين هم کار باصطلاح پشتيبانان اسرائيلي بهائيان است و بيشتر دروغ براي توجيه حرفهاي خود خواهند ساخت همانطور که استالين براي همراهان پيشين خودش نظير بوخارين ساخت تا آنها را ستون پنجم آلمان نازي جلوه دهد.

بنظر من بجاي کشمکش بيشتر بهتر است که سعي شود ديالوگ بين مسلمانان و بهائيان در ايران گسترش يابد. حدود يک سال و نيم پيش در نوشتاري تحت عنوان "آقاي خاتمي مذهب بهائي را برسميت بشناسيد،" از آقاي خاتمي خواستم که ابتکار چنين ديالوگي را به عهده بگيرند، چرا که ايشان هميشه از ديالوگ تمدن ها در همه جهان صحبت کرده اند و کجا بهتر از آغاز آن در کشور خود-- ايران (4).

اما از سوي آقاي خاتمي در اين يکسال و نيم در اين رابطه کاري صورت نگرفت و در زمينه رفع سؤء ظن اسلامگرايان جمهوري اسلامي و بهائيان ايران که ميرود تا به قتل عام ديگري برسد، هيچ کاري نکردند. در نتيجه اميدوارم ابتکار اين مهم را جنبش مدني ايران به عهده بگيرد و صبر نکنيم که قتل عامي نظير 1367 صورت بگيرد و تازه ببينيم که بخشي از مردم ما بخاطر ترس رهبران رژيم از يک هيولاي خودساخته از آنان، مورد غضب واقع شده، و جان باخته اند. يعني فقط به خاطر ترس نابجاي رهبران رژيم، خون ها ريخته شود و گورستان خاوران هاي تازه اي ساخته شود.

اميدوارم حتي براي آن دسته از بهائيان سابق که خود را ازلي ناميده و هر روز بر عليه همکيشان سابق خود پرونده سازي ميکنند و تخم نفرت ميپاشند، کار توضيحي کنيم، و رو در رو بنشينيم، و بگوئيم که در عين اختلاف نظر، خواستار ديالوگ هستيم، تا از حقوق انساني يکديگر حمايت کينم، و به جنگ هاي تنفر مذهبي در ميهنمان پايان دهيم. کاري کنيم که ترس آنها بريزد و بتوانند اين عينک دودي را از چشمشان بردارند که دارد همه ما را نابود ميکند. بسياري از اين سوء ظن ها به يکديگر، نظير آنچيزي است که نسبت به ژاپني ها در کاليفرنيا در زمان جنگ جهاني دوم وجود داشت که ترس بي جا از آنان، باعث قصاص قبل از جنايت شد.


به اميد جمهوري آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
30 بهمن 1387
February 18, 2009

پانويس ها:

1. http://iranglobal.info/I-G.php?mid=2-49239
2. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/488-bahaifriends.htm
3. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/302-Secularism.htm
4. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/489-recognizebahais.htm

دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۷

بازهم درباره سکولارها و انتخابات

بازهم درباره سکولارها و انتخابات
سام قندچي

حدود سه ماه پيش مقاله اي نوشتم تحت عنوان "سکولارها، مردم و اتنخابات در ايران." (1)

برخي از نيروهاي هوادار رژيم جمهوري اسلامي نظير کيهان شريعتمداري مقاله ام را چنين تفسير کردند که گويا من مدعي شده ام که اپوزيسيون ايران حمايت مردمي ندارد و به همين علت خواستار شرکت در انتخابات گشته ام.

از سوي ديگر برخي دوستانم در اپوزيسيون نيز چنين تصور کردند که اساساً من خواستار نوعي انتخابات مشابه انتخابات مقدماتي آمريکا از سوي نيروهاي اپوزيسيون ايران شده ام، که در نتيجه اين طرح عملاً اقدامي صوري براي افشاي رژيم خواهد بود.

واقعيت اين است که در رابطه با برداشت کيهان آقاي شريعتمداري بايد بگويم که بخش اولش درست نيست. اگر من فکر ميکردم که اپوزيسيون حمايت مردمي ندارد اصلاً وقت خودم و خوانندگان را بااين بحث ها تلف نميکردم. بايد اضافه کنم که خود کيهان تهران هم اگر فکر ميکرد اپوزيسيون حمايت مردمي ندارد، اصلاً نميامد به اين بحث هاي اپوزيسيون برخورد کند. اما بخش دوم حرف کيهان درست است، ولي نه آنگونه که کيهان تهران درک ميکند.

در رابطه با برداشت دوستانم در اپوزيسيون هم بايد بگويم درست ميگويند که در آن مقاله نه تنها خواستار طرح شدن مکانيسم انتخابات مقدماتي احزاب، بين احزاب اپوزيسيون شدم، بلکه آنرا براي همه احزاب در ايران مفيد ميدانم و بويژه اميدوار بودم که اصلاح طلبان چنان روشي را اتخاذ کنند به عوض آنکه در پشت پرده توافق کنند و بعد خاتمي را معرفي کنند، و بدتر از آنهم اين خبر که اميدوارم درست نباشد که گفته ميشود هدف خاتمي کنار رفتن در مرحله نهائي به نفع کروبي است. گوئي مردم بازيچه اينها هستند و نه آنکه قرار است از ميان **کانديداهاي** هر حزب، **نامزد** آن حزب براي انتخابات رياست جمهوري برگزيده شود.

در نتيجه امروز دوصد چندان روشن است که چرا داشتن انتخابات مقدماتي در درون خود احزاب آنقدر مهم است که در آن مقاله توضيح دادم و دوستانم در اپوزيسيون هم به درستي آنرا ذکر کردند. اما بخش دوم بحث دوستانم که از روي حسن نيت آنها است، واقعيت نيست، يعني منظورم از طرحم ابداً بحثي صوري نبود و من خواهان شرکت در انتخابات هستم ولي همانطور که گفتم نه آنگونه که کيهان تهران ميفهمد.

قبل از اينکه بحثم را ارائه کنم اجازه دهيد که ذکر کنم بحث من هيچ ربطي به بحث هائي که در گذشته عده اي در جنبش سياسي ايران در رابطه با دفاع از انتخاب رياست جمهوري رفسنجاني يا خاتمي کرده اند ندارد. در رابطه با رفسنجاني که مقالات زيادي در زمان انتخابات قبلي نوشتم و در رابطه با آقاي خاتمي هم که امروز دوباره مطرح هستند تا آنجا که من ميدانم مواضع ايشان تفاوتي نکرده است و من هم در گذشته مفصلاً در نوشتار "جمهوري آينده نگر ايران" نظرم را درباره نظراتشان و دولت ايشان نوشته ام (2).

در نتيجه اميدوارم که اين آغاز گفتمان جديد درباره انتخابات بعنوان بحث موضوع خاتمي درک نشود که وقت هم موافقان و هم مخالفان تلف خواهد شد چرا که ربطي به موضوع مورد بررسي در اين نوشتار ندارند.

موضوع اين است که اگر نيروئي معتقد است ايران قرار است از طريق انقلاب يا کودتا يا حمله خارجي رژيمش تغيير کند، معني ميدهد هدف خود را در همه انتخابات ها و فعاليـت هاي ديگر فقط روي تحريم و افشاگري بگذارد؛ تا آنزمان که شرايط انقلابي پيش آيد و رژيم واژگون شود. اليته يک نيرو ممکن است که اعتقاد نداشته باشد اين شرايط انقلابي حالا فراهم است و يا ممکن است به مبارزه مسلحانه نيز اعتقاد نداشته باشد ولي به هرحال اگر تصورش از مکانيسم تغيير در ايران آنچه ذکر کردم باشد، هدف خود را هميشه افشاگري و تحريم انتخابات خواهد گذاشت تا که روزي وضعيت انقلابي پيش آيد، و بقيه حرف هايش هم درباره انتخابات هاي رژيم براي افشاگري خواهد بود و نه براي شرکت در انتخابات.

ولي نيروهاي اصلاح طلب واقعي چنين نميانديشند و ميخواهند بدون انقلاب به تغييراتي که به دنبال آن هستند برسند حتي وقتي منظورشان تغيير بنياني در رژيم باشد. قبلاً دوباره يادآوري کنم که من نظرم درباره اصلاح طلبان ارتجاعي همان است که قبلاً هم نوشته ام و بحث اينجا براي توجيه آنان نبوده و نيست و وقتي از رفرميست سخن ميگويم، به معني مترقي کلمه است نظير اميرکبير است، و *نه* رفرميست هاي ارتجاعي (3).

بنظر من فرد يا حزب *ميتواند* خواهان تغييرات بنيادي در کل جامعه باشد و آنرا علناً طرح کند و در عين حال به قوانين جاري متعهد باشد و براي انتخاب شدن به مقامات دولتي در هر سه قوه تلاش کند. منظورم چيست؟ اجازه دهيد مثالي بزنم. در سال 1993 در استراليا آقاي "پال کيتينگ*" از حزب کارگر که به روشني هوادار ايجاد جمهوري در استراليا است، به مقام نخست وزيري انتخاب شد، و سه سال هم انجام وظيفه کرد، يعني پادشاه، کماکان ملکه اليزابت بود، و آقاي کيتينگ هم به قوانين موجود متعهد بود، نه صوري، بلکه واقعي، در عين آنکه حتي بعد از انتخاب به نخست وزيري، در پروسه رفراندوم و مراحل ديگر قانوني براي ايجاد جمهوري نظير سالهاي پيش از انتخابش، شرکت ميکرد، و جالب است که در دوران دولت او هم طرح جمهوري به رأي گذاشته شد و رد شد، و جالب تر آنکه که حتي رقيب محافظه کار وي "جان هوار" نيز که در سال 1996 مقام نخست وزيري را ربود، از طرح جمهوريخواهي براي استراليا دفاع کرد.

درست است که چنين رويدادي هم به اپوزيسيون بستگي دارد و هم به رژيم موجود در يک کشور، ولي تا آنجا که به اپوزيسيون ايران بستگي دارد، ما نيز مدل لنيني که وقتي خواهان تغيير اساسي در جامعه هستيم فقط شرکت در انتخابات مجلس را جايز ببينيم و يا فقط افشاگري را جايز بدانيم را بايد به کنار بگذاريم و اين را ممکن ببينيم که بتوانيم براي رسيدن به خواستهاي اساسي خود نيز بصورت اصلاح طلبانه فعاليت کنيم.

فرض کنيم فردا در ايران يک دولت جمهوري سکولار شکل گرفت و حزبي خواست براي تأسيس سلطنت فعاليت کند. اگر کانديداي آن حزب براي مقام رياست جمهوري به مردم حقيقت را بگويد که خواستار پادشاه شدن است ولي تا زمانيکه قانون کشور عوض نشده، به جمهوري وفادار خواهد ماند، آيا اين ايده آل کوشش براي تغيير بنيادي در جامعه نبايد امکان پذير باشد يا آنکه هميشه آنها که خواستار تغيير اساسي هستند بايد راه مخفي و کودتا و انقلاب را برگزينند.

بنظر من در انتخابات پيش رو در ايران سه مسأله عمده هستند. اول مسأله سکولاريسم، دوم مسأله صلح با اسرائيل، و سوم مسأله پايان دادن به امنيتـي برخورد کردن به مخالفان سياسي در ايران. اگر کانديدائي در انتخابات از اين سه برنامه دفاع کند، هرچند تا زمانيکه قانون اساسي در جامعه عوض نشده به رژيم فعلي سوگند بخورد، قابل دفاع است. البته تکرار ميکنم که موضوع دو طرف دارد. در مثال استراليا، ملکه انگليس و رژيم سلطنتي يک طرف مسأله بودند و اپوزيسيون جمهوريخواه نيز طرف ديگر مسأله بود، و بدون تلاش هر دو طرف، چنان تحولي امکان پذير نبود.

البته من در تخيلات غرق نيستم و ميدانم که در ايران ما با مسائلي بسيار ابتدائي تر نظير نظارت استصوابي و شوراي نگهبان روبرو هستيم. هدف من اين است که مثل بخشي از اپوزيسيون بدنبال فرمول انتخاب بين بد و بدتر **نرويم**، فرمولي که بخش کوچکي از تروتسکيست ها در دوران غلبه لنينيسم در جنبش چپ دنبال ميکردند. در واقع آن فرمول انتخاب بين بد و بدتر يعني عدم فعاليت براي خواستهاي واقعي خودمان نظير سکولاريسم. من نه تنها با آن نوع برخورد که در زمان انتخاب خاتمي و حتي قبل از آن در زمان انتخاب رفسنجاني در ميان برخي نيروهاي چپ و ديگران طرح شد، مخالف هستم، بلکه فکر ميکنم چنان برخوردي اصلاح طلبي مترقي نبوده و کمک به تحميق مردم و جا انداختن اصلاح طلبي ارتجاعي ميکند(3)؛ که کرد، و امروز لغت اصلاح طلبي مترادف با اضلاح طلبي ارتجاعي شده است(3) و نه مترادف با اصلاحات اميرکبير (4)، و ضرر چنان موضعي، بيشتر از تحريم است چرا که به مردم درک غلطي از خواستهاي واقعي مترقي در جامعه ميدهد.

اما قبول قوانين موجود و کوشش براي برنامه مورد نظر مترقي عملاً حتي در پيشرفته ترين جوامع نيز هميشه مطرح خواهد بود چرا که هيچگاه کسي نميتواند آنچه امروز ميخواهد را فوراً در دستگاه مجريه و قضائيه حاضر ببيند. البته درست است کتغييرات بنيادين نظير چمهوري که آقاي کيتينگ دنبال آن بود که نقطه متضاد سلطنت است، کار ساده اي نيست، اما هدفم از آن مثال نشان دادن اين واقعيت است که در دنياي امروز در جنبش اصلاح طلبي مترقي در جهان حتي چنين اهدافي دور از واقعيت نيست. بنظر من اپوزيسيون سکولار ايران بايستي با چنبن برخوردي به انتخابات نگاه کند، اينکه عملاً رژيم حتي اجازه قدم اول را هم به کانديدا يا حزبي با چنين مشخصاتي بدهد، آينده نشان خواهد داد، ولي از قبل دستهايمان را نبنديم.

به اميد جمهوري آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
28 بهمن 1387
February 16, 2009

پانويس ها:

* Paul Keating
1. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/542-entekhabat.htm
2. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/411-FuturistRepublic.htm
3. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/249-ReactionaryReformism.htm
4. http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2-49239

شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۷

وعده بنياد گرائی مذهبی: بهشت هم در زمين و هم در آسمان

وعده بنياد گرائی مذهبی: بهشت هم در زمين و هم در آسمان
سام قندچي

30 سال پيش بنيادگرايان اسلامي در ايران به قدرت رسيدند. ظاهراً اعجاب انگيز است که چگونه آنها توانستند ايراني که پيشتر با انقلاب مشروطه با خواستهاي مدرن متحول شده بود را هفتاد سال بعد با به قدرت رساندن دولتي به مراتب واپس گراتر از سلطنت قاجار، به يک عقب گرد تاريخي ببرند و از آن هم مهمتر اينکه چنين چرخشي بتواند 30 سال نيز دوام آورد.

هدف بحث اين نوشتار پرداختن به اين موضوع نيست که در انقلاب ارتجاعي 1357 ايران چه روي داد و چرا روي داد و حتي نه نشان دادن اينکه جنبش بنيادگراي اسلامي حرکتي به سوي گذشته است، موضوعاتي که مفصلاً در کتاب "ايران آينده نگر" بحث کرده ام (1).

بلکه در اين نوشته سؤالي اساسي تر که اصلاً جنبش هاي بنيادگراي مذهبي در دنياي مدرن کنوني چه خصلتي دارند، مورد توجه من است.

به نظر من بنيادگرائي مذهبي چيزي نيست جز ادامه جنبش مارکسيستي، نه لزوماً خود آن جنبش بلکه نحوه نگرش آن جنبش به جهان. آنچه در اينجا ميگويم ممکن است در ابتدا کليشه اي تصور شود و يا شبيه نظرات برخي محافظه کاران ضد کمونيست جلوه کند که بخاطر دشمني با اهداف عدالت جويانه جنبش کمونيستي، سعي کرده اند از ارتجاع سياه و سرخ سخن گويند. ابداً اين بحث نه چنان شعارهائيست و نه اصلاً اين نوشتار قرابتي با بحث هائي دارد که بخاطر شباهتهاي صوري دو جنبش مارکسيستي و مذهبي، آندو را به هم متصل مي بينند. بحث حرف ديگري است که اميدوارم خوانندگان باريک بين خود اين بحث را با دقت بخوانند و نه آنکه نظرات ديگري با برچسب هاي مختلف را تفسير اين نوشتار تلقي کنند.

اجازه دهيد به يکي از اولين آثار کارل مارکس تحت عنوان "نقد فلسفه حقوق هگل" اشاره کنم که بنظر من اصل حرکت تاريخي مورد نقد اين نوشتار از آنجا شروع ميشود. جالب است که درست در همان اثر نيز مارکس شديد ترين حمله را به مذهب ميکند و جمله معروف مارکس که ميگويد مذهب افيون توده هاست از همان نوشتار وي است. گوئي ميدانسته است آنچه در آنجا مطرح کرده است ميتواند پايگاه نظري يک بنيادگرائي مذهبي هم بشود، و با آن جمله صف خود را نسبت به چنان حرکتي، از پيش جدا کرده است. شايد تصور نميکرد که چنين رويدادي يک قرن و نيم بعد اتفاق افتد آنهم بعد از يک قرن ظهور و سقوط کمونيسم مارکسيستي.

بعد از کتاب "نقد فلسفه حقوق هگل،" مارکس درباره مذهب حرفي نميزند چرا که حرف آخر را در همانجا زده است وقتي ميگويد مذهب يعني توجيه همه مشفت هاي بشر در عالم فانتزي و هدف خود را برطرف کردن همه آن مشقات در عالم مادي مي بيند، که در نتيجه با از بين رفتن پايه آن فانتزي ها ديگر نيازي به مذهب نخواهد ماند که موضوع بحثي باشد. آنچه امروز ما دوام مذهب در عرصه هاي متافيزيک و اخلاق مي بينيم و مشخصاً رشد آن در مؤسسات خيريه است موضوع انديشه مارکس نبود. البته با هيچ منطقي نميشود از رشد مذهب در جامعه دو قرن گذشته سخن گفت چه در ايران و چه در ديگر نقاط جهان (2).

ديگر آنکه اساساً سياست در غرب موضوعي عرفي است و کسي هم براي بيماري سراغ کشيش مذهبي خود نميرود. البته موضوعاتي نظير آنکه هستي جهان در مقطع بيگ بنگ چه بوده و آيا ساختارهاي رياضي پيش از طهور زمان و مکان وجود داشته نکاتي نيست که علوم متکي به جهان مادي 14 بيليون سال گذشته، بتوانند پاسخ دهند. همچنين در اوج رشد قوانين اجتماعي، هنوز اخلاق که رفتار انسانها خارج از قانوني بودن يا نبودن است يا با فرضياتي نظير تصور خداي-حاضر-در-همه-جاي مذاهب ابراهيمي، يا با تصور وجود "کارما" در مذاهب هندو و بودائي، و يا با انواع ديدگاههاي عرفي از کنفوسيوس گرفته (بر ديگران چنان کن که ميخواهي بر تو بکنند) تا انواع درک مسؤليت فردي مدرن، تبيين ميشود. و مؤسسات خيريه نشان ميدهند که هنوز مذاهب در اين عرصه بسيار بيش از ديگر جريانات فکري فعالند (3). يعني با آنکه جامعه بشري موضوع خوب و بد بودن اخلاقي را براي، قضاوت انسانها در جوامع بشري کنار گذاشته، و مدل هيوم و کانت که *حقوق* انسانها و *نه* فضيلت آنها را معيار ميگذارد، پذيرفته است، ولي کماکان در عرصه اخلاق جدا از قوانين و سيستم قضائي، موضوع تبيين خوبي و بدي هنوز موضوع مرکزي است (4).

ولي در رابطه با بحث مارکس درباره مذهب، موضوع عدالت اقتصادي مورد توجه وي است و از آن جهت بحث وي بخاطر آنچه در پاراگراف بالا درباره عرصه متافيزيک و اخلاق ذکر کردم، تغييري نميکند و در اين نقد نيز موضوع بحث من نيست و در نتيجه بررسي نقد مارکس از فلسفه حقوق هگل را در چارچوب طرح وي، ادامه ميدهم.

در همان نوشتار است که مارکس نقش دولت مدرن را برآوردن منافع طبقات دارا اعلام ميکند و همه فلسفه حقوق بشر را توجيه اين ظلمي ميبيند که بر تهيدستان ميرود، ولي صف خود را از مذهبيون جدا ميکند و قول بهشت روي زمين را ميدهد، منظورم از بهشتي که مارکس وعده ميدهد همان کمونيسمي است که تهيدستان بوجود خواهند آورد که بعداً مارکس در کتاب "خانواده مقدس" اين مأموريت را مشخصاً وظيفه طبقه کارگر نوين اعلام ميکند (5).

شگفت آور است که چگونه يک انديشه فيزيکاليستي توانست اينچنين براي يک و نيم قرن چنان رشدي در ميان مردم عامي بکند در صورتيکه در تاريخ هيچگاه انديشه هاي الحادي در ميان عموم مردم رشد چنداني نداشته اند. دليل موضوع در اين واقعيت نهفته است که مارکس در نقد فلسفه حقوق هگل دو کار را با هم انجام داد. يعني طرفداري کامل از ماترياليسم را همزمان با قائل شدن مأموريتي بزرگ که نابودي سلطه طبقات دارا و وعده جامعه بي طبقه بود، ارائه کرد.

دولت موجود ديگر بعنوان داور جامعه مدني نوپا نبوده بلکه نماينده طبقه بورژوا اعلام شد و در نتيجه هر دولتي که در پي نظم کنوني وظيفه هدايت بشريت به بهشت موعود جامعه بي طبقه را داشته باشد، مهم نبود که چگونه دولتي است، چرا که خود نيز از صحنه محو ميشد. اگر براي آنارشيستها دولت بايستي فوراً نابود ميشد، براي مارکس دولت نقش قابله جامعه نو بي طبقه را ايفا ميکرد که بعداً خود نيز در دنياي نوين از بين ميرفت، و در واقع 40 سال بعد از نقد فلسفه حقوق هگل، در نقد برنامه گوتا به روشني مارکس و انگلس از دولت ديکتاتوري پرولتاريا دفاع کردند. يعني مهم آن است که اين ناخداي کشتي بشريت، ما را به بهشت موعود جامعه بي طبقه برساند و اهميتي ندارد که اين قابله خود سيستم ديکتاتوري تمام عيار باشد. در نتيجه از اصطلاح "ديکتاتوري" پرولتاريا نيز براي توصيف آن دولت گذار ابائي نداشتند. در واقع اين کاپيتان لازم است که ديکتاتور باشد تا مبادا جامعه کهن بوژوائي بتواند اين کشتي را به جامعه قديم برجعت دهد، يعني نقش قابله ما در اينکه ما را به دنياي جديد وارد کند مهمتر است، تا اينکه اين سفر را از دنياي قديم به مدينه فاضله به چه شيوه اي انجام رساند، دموکراتيک يا استبدادي.

بدينگونه مارکس پايه استبداد کمونيستي را در نقد فلسفه حقوق هگل ريخت. اگر هيوم و کانت در فلسفه مدرن بحث حقوق را از فضيلت جوئي فلاسفه کهن نظير افلاطون جدا کردند، دولت هاي مدرن نيز بعد از انقلاب هاي آمريکا و فرانسه بيشتر و بيشتر براي موضوع دولت در رابطه با مدون کردن قانون گذاري، اجراي قوانين، و قضاوت، به دور حقوق انسانها، تلاش کردند (6). و در جريان هگلي هم اين بحث ها در رابطه با جامعه مدني نوپا در جريان بود که دولت نقش نگهبان قوانين مدون شده حقوق انسانی را ايفا کند و در دعواي منافع اقتصادي در جامعه مدني نقش داور را ايفا کند. اما به يکباره جريان مارکسيستي خود را از کل فلسفه نيز جدا کرد و فلسفه را توجيه گر دولت نام نهاد. بدينسان کمونيسم مارکسيستي با وعده بهشت بر روي زمين در «نقد فلسفه حقوق هگل» خلق شد.

پس از اين نقد هگل، مارکسيسم ابتدا براي وعده بهشت روي زمين در پي مواردي در تاريخ ميگشت که چند صباحي مدينه فاضله اي شبيه چنين مدلي شکل گرفته باشد. مثلاً نگلس در تاريخ آلمان دوران کوتاه حاکميت موينتزر را مثالي از اين نوع يافته بود. بعد ها نيز مارکس و انگلس تا مدتها از تجربه کمون پاريس در سال 1870 سخن ميگفتند. در نتيجه هنوز وعده بهشت روي زمين بيشتر در عالم تخيل بود.

در کشورهاي دموکراتيک تر اروپا به نسبتي که خواستهاي جنبش کارگري در زمينه هاي اقتصادي، اجتماعي و سياسي طرح ميشد، به همان نسبت هم آن حقوق بدست ميامد و اساساً هيچگاه در اين کشورها، آرزوي مدينه فاضله نقطه مرکزي هيچ جنبشي نشد که کمونيسم مارکسيستي نوشداروي آن تصور شود.

اما در کشورهاي عقب مانده تر استبدادي، حکايت ديگري بود. حتي تا به امروز مردم اين کشورها حاضرند از جان و مال و ثروت و همه چيز در راه اهدافي که مدينه فاضله اي را نويد ميدهد بگذرند ولي هزينه حداقل براي اهداف حقوق مدني و فردي به سختي بر آورده ميشود. در نتيجه طولي نکشيد که مدينه فاضله مارکسيستي بستر اصلي خود را در اين کشورها يافت. لنين تواسنت با تبحر تشکيلاتي خارق العاده خود در عملي کردن برنامه هاي کمونيستي که بخاطر اوج بي عدالتي، استبداد، و عقب ماندگي در روسيه اروپائي، بيشتر و بيشتر زمينه تلاش براي ايجاد يک مدينه فاضله را مهيا ميکرد، توفيق يابد و بدينسان انقلاب بلشويکي شکل گرفت، و بالاخره در شوروي نخستين تبلور جدي اين وعده هاي بهشت به واقعيت پيوست.

با پيروزي انقلاب بلشويکي، آنها که به اين وعده هاي بهشت روي زمين اعتقاد داشتند قدرتشان بسيار فزوني گرفت. هر انساني که از هر بي عدالتي در هر جاي دنيا زجر ميکشيد، وقتي مطلع ميشد که چنين بهشتي در روي زمين در شوروي ساخته شده است، شيفته آن ميشد، و ميخواست به آن بهشت دست يابد و صاحبان اين بهشت هم ميگفتند که ما راه رسيدن آن را به شما نشان ميدهيم. ادبيات مارکسيستي توسط شوروي در همه جهان پخش شدند. آثار لنين به زبانهاي مختلف ترجمه شدند.

با اولين دلسردي ها از کمونيسم بعد از تصفيه هاي حزبي استالين، جريان تروتسکيستي از اولين جدا شدگان کشتي بودند که ميگفتند وعده ها درست درک نشده و سوسياليسم در يک کشور بي معني است و ميخواستند سوسياليسم راستين خود را پياده کنند. در نتيجه آنها اولين جريان مهمي بودند که از زاويه خلوص نظريات اوليه مارکسيستي بحث ميکردند و واقعيت موجود کمونيسم استالين را انحراف اعلام ميکردند. به همين دليل هم استالين در مقابل آنها سعي کرد که ثابت کند خود از همه ارتدکس تر است و تاريخ حزب بلشويک را نوشت که در آنجا او به عنوان قهرمان ارتدکسي واقعي در کنار لنين به تصوير کشيده شده است و مدلي شد که شوروي مارکسيسم ناب مارکس و انگلس و لنين را در نيمي از جهان، مستقر کند.

در سالهاي 1960 مائوئيست ها مهمترين جريان در مقابل کمونيسم شوروي شدند. بسياري که از واقعيات جهنم شوروي بعد از سخنراني معروف خروشچف درباره استالين، بيشتر مطلع شده بودند، بهشت چين را آمال خود کردند که در آنزمان نيروي بزرگي در جهان شده بود. جريانات افراطي کمونيستي بيشتر و بيشتر با مائوئيسم سمت گيري کردند. چين هم پس از مدتي مانند شوروي که رشد يافته تر شده بود، همه آن واقعيات جوامع مدرن را نشان داد. دنياي رهبران حزبي که ثروت و ويلا و امکانات تحصيلي عالي براي کودکانشان داشتند شباهتي به بهشت موعود عدالت کمونيستي نداشت. و هم در شوروي و هم در چين استبداد و سرکوب حقوق بشر که حد و مرزي نداشت. دولتي که قابله رسيدن به بهشت بود جلوداري نداشت که چه در داخل و چه در خارج مأموريت رساندن بشريت به بهشت روي زمين را متوقف کند و بيشتر و بيشتر آشکار ميشد که اين کشتي به مقصد بهشت نرسيده ولي ناخداي آن بيشتر و بيشتر از مردم گذشتن از حقوق اقتصادي و سياسي و اجتماعي را طلب ميکند، آنهم بيش از کشورهائي که قرار بود جهنم باشند.

با آشکار شدن بيشتر واقعيات چين بعد از کشمکشهاي داخلي در انقلاب فرهنگي و جناياتي که عليه بشريت در آن شد، ديگر کم کم گروه هاي افراطي کمونيستي دنبال ايده آل خود در جزيره هاي کوچک کمونيسم آلباني و کوبا ميگشتند که آنها هم خيلي زود پايان يافتند. ديگر به جز بازمانده هاي کوچکي از جنبش مارکسيستي در کشورهائي نظير ايران که هنوز فکر ميکنند خود قرار است آن نقشه اوليه مارکس را درست پياده کنند و بهشت روي زمين را بسازند و اشتباهات روسها و چيني ها و غيره را نکنند، اساساً مارکسيسم بعنوان پرچم راه رسيدن به عدالت خواهي، چندين سال پيش از انقلاب ايران، ديگر جذابيتي نداشت و همه 30 سال گذشته نيز جرياني فرعي محسوب ميشود که به بازماندگان آن محدود است که چون ديدگاه روشني امروز ندارند خود را با گذشته شان هويت ميبخشند و با اصطلاحاتي با پسوند سابق خود را تعريف ميکنند (7).

در واقع براي ديدگاههاي مذهبي راحت تر است که بگويند راه رسيدن به بهشت درست نبود و کماکان دنبال آن باشند ولي براي يک ديدگاه ماترياليستي خيلي سخت است که مطلع شود نه تنها بهشتي روي زمين نساخته است بلکه جهنمي درست کرده است و کماکان بتواند انرژي خارق العاده اي براي ادامه راه داشته باشد. به همين علت بسياري که با آن ديدگاه مارکسيستي خو گرفته اند وقتي با آنها درباره جنبش هاي نو اجتماعي صحبت ميشود، در پاسخ ميگويند که شما راه واقعاً الترناتيوي براي عدالت نداريد. منظورشان هم اين است که برنامه اي براي رسيدن به بهشت روي زمين ميخواهند، مدينه فاضله ميخواهند، و وقتي چنين طرحي را نميبينند، قدرت و انرژي چنداني در خود نميبينند. مشکل سن و سال نيست، مشکل ديدگاه است (8).

اشکال اين است که مارکسيسم را کنار گذاشته اند ولي هنوز هم ماترياليست هستند و هم ايده آل برايشان طرحي براي رسيدن به بهشت است. به هر حال اين موضوعات بحث من در اينجا نيست. همانطور که ذکر کردم با بحث بيگ بنگ اصلاً موضع ماترياليسم ديگر بي معني است و تا آنجا هم که به بهشتي روي زمين مربوط است اگر هم بعد از سينگولاريته در سال 2045 دنياي بهتري بوجود آيد، راه رسيدن براي يک فرد و يک اجتماع يکسان نيست (9). يعني اگر يک فرد بخواهد با يک کاپيتان مستبد از يک ده عقب مانده آفريقا به يک کشور پيشرفته مثل آمريکا برود، امکان پذير است، ولي کل جامعه آفريقا را نميشود اينگونه به سطح آمريکا رساند. وعده غلطي که مارکسيسم با کشف فرمول بهشت روي زمين ميداد حتي اگر بهترين طرح موجود را هم در دست داشته باشيم، به جامعه بهتري نخواهد رسيد. نه برنامه هاي سکولاريسم غربي در ترکيه که شکل مدينه فاضله ناسيوناليستي داشتند و قرار بود بدون تلاش براي حقوق بشر و دموکراتيزه کردن جامعه به جوامع مدرن اروپائي برسند و نه برنامه هاي کمونيسم مارکسيستي در کامبوج، به بهشتي نرسيدند.

بنيادگرايان مذهبي در واقع رشدشان نتيجه پايان يابي آخرين تلاشهاي جنبش مارکسيستي بود که بعد از کامبوج و ويتنام ديگر آشکار شد که راه چين و شوروي و کوبا بهشتي روي زمين نساخته اند و فراريان از دوزخي که ساخته شده بود همه جا واقعيات جهنم موجود کمونيستي را به جويندگان دنياي بهتر ميگفتند. در چنين شرايطي پرچم راه حل افراطي براي عدالت اجتماعي را بنيادگرايان مذهبي برداشتند. جريانات مارکسيستي ديگر جاذبه خود را از دست دادند وقتي حقايق دو قرن بهشت آنها براي مردم بازگو ميشد و بدينسان بنيادگرايان مذهبي وارث طرح مدينه فاضله شدند که هم بهشت روي زمين و هم بهشت بالاي آسمان را به مردمي که در جستجوي يک مدينه فاضله براي پايان دادن به بي عدالتي ها و استبداد ميگشتند نويد ميدادند. يعني همه دولت هاي مدرن را ابزار سرمايه داران براي سرکوب داخلي و در سطح جهاني هم مستکبر و ابزرار سرکوب ملت هاي تهيدست خواندند.

ديگر بنيادگرايان مذهبي بهشت را نه فقط در بالاي آسمان بلکه برروي زمين هم وعده ميدادند و در نتيجه ديگر کسي نميتوانست به آنان خرده گيرد که افيون توده ها هستند. حکومت مستضعفين خميني چنين پديده اي بود و سي سال طول کشيد که نشان دهد نه بهشت روي زمين است و نه بهشتي در بالاي آسمان، وقتي حتي خود بسياري از روحانيون اسلامي نيز امروز، آن را غير اسلامي توصيف ميکنند.

آنچه خبر مسرت آور درباره جنبش نوپاي ايران است اين واقعيت است که ديگر کسي براي عبور از جمهوري اسلامي به دنبال مدينه فاضله نيست. جنبش نوين مردم ايران حتي آنها که خود را سوسياليست ميدانند، نظير جنبش هاي کشورهاي اروپائي در دو قرن گذشته، به دنبال حقوق مدني، چه حقوق سياسي و اجتماعي و چه حقوق اقتصادي است، و در جستجوي هيچ قابله اي هم نيست که بخواهد آن را به مدينه فاضله اي برساند. اين جنبش رهبري مثل خميني يا لنين که بخواهد آن را به بهشت موعود رهنمون شود را طلب نميکند و رهبرانش آنهائي هستند که کسب حقوق مدني را کانون توجه خود کرده اند. ديگر ميدانند که حقوق انسانها فقط به حقوقي که دولت به آنها ميدهد يا نميدهد نيز محدود نشده و حقوقي که خود آنها به يکديگر ميدهند را نيز در بر ميگيرد. حتي سکولاريسم و دموکراسي نيز نه بعنوان شکل تازه اي از يک مدينه فاضله بلکه در برنامه ها و خواستهاي معين اجتماعي، سياسي، و اقتصادي در جنبش مدني وسياسي ايران مطرح هستند (10).

شايد اين بزرگترين دست آورد جنبش سياسي ايران نه تنها در 30 سال گذشته بلکه در 100 سال گذشته است که ديگر کسي دنبال مدينه فاضله اي نيست، چه بهشت روي زمين را وعده دهند چه بهشتي در آسمان!


به اميد جمهوری آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
20 بهمن 1388
February 8, 2009

پانويس:

1. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/500-FuturistIran.htm
2. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/412-PowerReligion.htm
3. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/264-Metaphysics.htm
4. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/295-ghAnoon.htm
5. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/299-Marxism.htm
6. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/411-FuturistRepublic.htm
7. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/508-falsafe.htm
8. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/401-FuturistVision.htm
9. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SamGhandchiVOA111207-56kVer.wmv
10. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/491-SecularismFuturism.htm