شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۶

براي ايران، سوسيال دموکراسي مثل لنينيسم

براي ايران، سوسيال دموکراسي مثل لنينيسم
سام قندچي

برخي فعالين سياسي که در صداقت آنها شکي ندارم بتازگي سعي ميکنند سوسيال دموکراسي را به روشنفکراني که اساساً در جريانات مختلف چپ براي يافتن راه حلي براي آينده ايران آلترناتيوي نمي بينند، به عنوان راه برون رفت ارائه کنند. اين حق هر کسي است که هر راه سياسي که فکر ميکند درست است را دنبال کند ولي اين دوستان سعي ميکنند اولاً سوسيال دموکراسي را بعنوان يک برنامه سياسي فيوچريستي معرفي کنند و ثانياً اين تصور را القا ميکنند که تفاوت بزرگي بين سوسيال دموکراسي و لنينيسم براي ايران وجود دارد و گويا روشنفکران ايران اگر از زمان دکتر اراني به جاي راه لنينيسم، طريق سوسيال دموکراسي را برگزيده بودند، امروز چپ در ايران احتمالاً به يک جريان دموکراتيک مثل احزاب سوسيال دموکراسي اروپائي رسيده بود.

تا آنجا که به چپ مربوط ميشود، من پاسخ خود را به اميد کاذب به چپ در گذشته به تفصيل نوشته ام و نيازي به تکرار نيست:

http://www.ghandchi.com/441-OmidKazeb.htm

اينجا موضوع بحث من سوسيال دموکراسي است. درست است که در روسيه لنين از سوسيال دموکراسي بر سر موضوع تبديل جنگ جهاني اول به جنگ داخلي جدا شد و نيز درست است که نقد اصلي لنين از کائوتسکي بر سر بحث ديکتاتوري پرولتاريا بود، ولي اگر به دولت هاي سوسيال دموکراسي در اروپا بنگريم، مهمترين عنصر برنامه اي آنها که حزب سوسيال دموکرات اطريش در سالهاي 1930 ارائه کرد *دولت رفاه* بود که بر سيستم مالياتي کشورهاي اروپائي مبتني بود. در کشوري مثل روسيه يا ايران، که اساساً درآمد دولت از مالکيت دولتي است و نه از ماليات، دولت سوسيال دموکراسي و دولت کمونيستي عملاً تفاوتي ندارند.

درست است اگر کمونيستي هنوز به ديکتاتوري پرولتاريا معتقد باشد، آنهم اختلاف ديگري بين او و سوسيال دموکراتها خواهد بود ولي اکثر احزاب لنيني اروپائي بيش از پنجاه سال است که ديکتاتوري پرولتاريا را کنار گذاشته اند و اصل اختلاف آنها و سوسيال دموکراسي در برخورد به مالکيت دولتي و ماليات است که اگر نيک بنگريم در جامعه ايران اساساً بي معني است.

اما تفاوت بين آينده نگري و سوسيال دموکراسي.

در نوشتار ديدگاه آينده نگر مفصلاً توضيح دادم که رفاه اجتماعي، اما نه از طريق مالکيت دولتي، آن راهي است که در عين برقراري عدالت اساساً جلوي رشد استبداد را ميگيرد، يعني با وجود آنکه رفاه عمومي را توسعه ميدهد. اينکه توسعه سازمان هاي غير دولتي براي انجام اين منظور را چگونه بايستي رشد داد طرح هاي مختلفي از سوي آينده نگرهاي مختلف ارائه شده ولي هيچکدام آن طرح ها ربطي به سوسيال دموکراسي ندارد، چرا که سوسيال دموکراسي مانند همه انواع سوسياليسم به موضوع از زاويه راه حل دولتي مينگرد، هرچند سوسيال دموکرانها از اطريش تا سوئد کنترل توزيع ماليات از سوي دولت را به راه مالکيت دولتي ترجيه ميدهند. به هر حال بحث موضوع رفاه اجتماعي از زاويه ديدگاه آينده نگر را در نوشتار ديدگاه آينده نگر در سال 1989 بحث کردم:

http://www.ghandchi.com/401-FuturistVision.htm

البته اين تنها دليلي نيست که باعث شده است ايجاد حزب آينده نگر ايران با وجود اين همه نيروهائي که ديگر از راه حل هاي گذشته راست و چپ بريده اند، با زهم به عقب افتد. جنبش آينده نگري با يک معضل بزرگ ديگر روبرو است.

اکثريت آنهائي که با جنبش سياسي ايران آشنائي دارند و فعال سياسي بوده و معني کار سياسي را درک ميکنند، متأسفانه دانش کمي درباره فيوچريسم دارند و اساس مطالعاتشان نوشته هاي تئوريک چپ است. يعني به عوض فيوچريسم با جنبش سوسياليستي بيشتر آشنائي دارند و سعي ميکنند آينده نگري را با عينک چپ درک کنند. اين مرا به ياد کساني مياندازد که در جنبش سياسي ايران در سالهاي 1350 از جريان اسلامي مجاهدين جدا شده و کمونيست شده بودند ولي تا سالها کمونيسم را با عينک اسلام درک ميکردند.

از سوي ديگر آنهائي که در جنبش آينده نگري دانش خوبي از فيوچريسم دارند و اساساً هم با مطالعه نوشتارهاي فيوچريستي به موضوعات اجتماعي علاقمند شده اند، درکشان از جنبش سياسي خيلي محدود است و برخي حتي کار سياسي را برابر کار در يکي از جناح هاي حکومت ايران ميشمارند و ايجاد حزب سياسي مستقل را يا درک نميکنند يا نا ممکن ميدانند. علت هم اين است که اساساً جنبش آينده نگري در جهان و در ايران در 30 سال گذشته به دلائلي که در نوشتارم درباره هري پاتر بحث کردم، از عرصه سياست فاصله گرفته بوده است.

البته معضلات بالا علاوه بر بسياري از مشکلاتي است که همه جريانات سياسي ايران با آنها دست به گريبانند. مثلاً خود سانسوري يا سانسور در مطبوعات حتي خود اپوزيسيون که به نام وحدت انجام ميشود. کسانيکه که نظر دهنده اصلي هستند بنام وحدت حذف ميشوند بجاي آنکه به آنها اجازه بحث و طرح نظر داده شود. يا موضع سياسي افراد شناخته شده گوئي مسأله شخصي است. اگر در آمريکا کسي که در يک مقام مطبوعاتي يا انتخابي است فوراً اعلام ميکند که دموکرات است يا جمهوريخواه و چه مذهبي دارد. شخصيتهاي مطبوعاتي ما اين گونه چيزها را مخفي ميکنند. اينکه اين چيزها در جامعه بايد امر خصوصي باشد به اين معني نيست که براي شخصيتهاي عمومي بايد چنين باشد. همه کس از حزب و مذهب پرزيدنت آمريکا مطلع هستند. البته اينکه روابط شخصي زندگي آقاي کلينتون هم مورد حمله قرار ميگيرد، غلط و تجاوز به حريم خصوصي است، ولي تعلق سياسي و مذهبي کسي که مقام عمومي مهمي دارد مطمئناً به رشد ديالوگ سياسي کمک ميکند و موضوع خصوصي نيست. حتي بسياري از سايت هاي ايراني که به گروه سياسي خاصي تعلق دارند به مردم راستش را نميگويند. چرا؟

اين نشريات حتي اگر ميخواهند فرا گروهي عمل کنند خوب است خط مشي خود را مخفي نکنند تا خود و ديگران را گول نزنند و انتخاب مطالبشان هم بر مبناي خط مشي شان فهميده شود نه اينکه مقاله اي با کيفيت بالا که همه درباره اش بعنوان نظر يک جريان فکري ميدانند را سانسور کنند و مطلبي صدها باز ضعيف تر را بخاطر آنکه نويسنده بي خطر است را چاپ کنند يا مصاحبه کننده بي خطري را به تلويزيون دعوت ميکنند که اصلاً حرفي براي گفتن ندارد، و سطح ديالوگ سياسي را پائين ببرند.

عدم اجازه طرح بحث هاي واقعي که در پشت پرده و در شايعه پراکني ها و زير زيرکي حرف زدن ها انجام ميشود بجاي آنکه بحث هاي علني طرح شوند، آن بيماري جنبش سياسي ايران است که مطبوعات متصل به خطوط سياسي مختلف انجام ميدهند و فکر ميکنند با اين سانسور و خود سانسوري نظراتي که واقعاً آگاهان در پشت پرده ميدانند، دارند به وحدت کمک ميکنند. مثلاً سايتي که من خودم در تأسيسش نقش اصلي را ايفا کردم وقتي با نظر من در دفاع از فدراليسم اداري براي دولت آينده ايران روبرو شد، من را سانسور کرد. به اين معني نيست که سايت بدي است، اين ها همه از يک نگرش غلط به وحدت و کار سياسي بر ميخيزد که با ظاهر غير سياسي انجام ميشود، همانگونه که مثلاً آخوندي که از نظر رژيم شاه بي خطر بود، اجازه حرف زدن سياسي مييافت، ولي خميني در ايران،سانسور ميشد، وقتي در عمل آن حرف سياسي خميني بود که بايد مطرح ميشد و پاسخ ميگرفت.

ايجاد جو اجازه دادن تنها به نظريات بي خطر باعث شده است مطبوعات سياسي اپوزيسيون ايران ديگر خيلي کسل کننده شده اند و اين همه به خاطر حفظ وحدت که همه از آن حرف ميزنند ولي در پشت سر به هم لطمه ميزنند. همه اسمشان را گذشته اند سايت همبستگي ولي آنچه ندارند همبستگي است. گوئي فقط آدم بي خطر ميتواند با آنها همبسته شود که نظري ندارد. چرا هر کسي با افتخار نيايد و بگويد که من به اين نظر سياسي تعلق دارم و از آن دفاع کند بجاي آنکه از مناسبات با اين شخص و آن شخص، اين موسسه و آن مؤسسه، اين دولت و آن دولت بخواهد استفاده کند که حتي براي اپوزيسيون آنهم در خارج از ايران احساس خفقان به آدم دست دهد. به هر حال آنچه در چند پاراگراف آخر آمد معضلات فقط جنبش آينده نگري نيست ولي از يکي از سايت هاي دوستان آينده نگر مثال اوردم با اين اميد که بقيه هم درباره اين واقعيت تلخ که گريبانگير همه جنبش سياسي ماست حرف بزنند. مگر ما چند دفعه زندگي خواهيم کرد. چرا آزاد انديش نيستيم و حتي خارج ايران با اين سانسور خفقان آور مواجهيم. اديتور مجله و برنامه تلويزيوني بايد بهترين را براي هر نشريه و برنامه دعوت کند و نه بي خطر ترين را و همه جنبش سياسي و امتداد مطبوعاتي اش از اين کوته بيني ها در حق مخالفان سياسي لطمه خورده و ميخورد وقتي که نشريات و رسانه هاي عمومي را چون ليست شخصي مينگرند.

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
22 مهر 1386
Oct 14, 2007


مطالب مرتبط:
http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm
http://www.ghandchi.com/index-Page10.html



---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com

فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

پنجشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۶

عبور از ديوار اينترنت ملي جمهوري اسلامي

عبور از ديوار اينترنت ملي جمهوري اسلامي-چگونه فيلترينگ جمهوري اسلامي را خنثي کنيم-بخش سوم
سام قندچي

Bypassing IRI National Internet Wall-How to Neutralize IRI Filtering-Part 3
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/485-filtershekan3Eng.htm

بيش از يکسال پيش مقامات جمهوري اسلامي ايران خبر ساختن آنچه را که «اينترنت ملي» ميناميدند با هدف بالا بردن کيفيت ارتباط با اينترنت براي کابران در ايران در عين پائين آوردن هزينه براي آنها، اعلام کردند.

گروهي در جمهوري اسلامي دلائل روشن خود را براي به پيش راندن اين ساختار جديد اينترنت در ايران داشت که ارتباطي به اهداف غير قابل نکوهش اعلام شده بالا نداشتند. آنها ميخواهند اينترنت گلوبال را در ايران به يک شبکه *اينترانت* بزرگ [لطفاً به دومين حرف الف توجه کنيد]، يعني چيزي شبيه *اينترانت هاي* قابل کنترل مؤسسات، ولي در سطح کل کشور که در آن *همه* سرويس هاي اينترنتي براحتي قابل فيلترکردن باشند، تبديل کنند، همانگونه که اخيراً همه سرويس هاي گوگل در ايران را بنظر من براي آزمايش اين سوپر زيربناي طرح باصطلاح «اينترنت ملي،» چند ساعتي قطع کردند، و البته بعداً گفتند که يک اشتباه بوده است.

نحوه فيلترينگ با استفاده از ساختار تازه به اين شکل خواهد کرد که يک نفر مأمور اطلاعاتي همه آدرس سرويس هاي اينترنتي را که جمهوري اسلامي ميخواهد سانسور شوند، جمع آوري ميکند تا بوسيله «نول روتينگ» که بعداً توضيح ميدهم، فيلتر شوند. بلوک کردن گوگل بدون شک از طريق «نول روتينگ» (روتينگ خالي null routing) آن بود که اساساً به اين معني است که آنها روتينگ (يعني نحوه پيدا کردن راه به يک سرويس معين در اينترنت) را پخش نميکنند يا که پخش ميکنند ولي ميگويند که آدرس ايستگاه بعدي (يعني روتر router بعدي) در خلأ /dev/null است. به عبارت ديگر آنها آدرس را «نول روت» ميکنند به جاي آنکه ديگر از متدي که در 5 سال گذشته که ميليونها سايت را در آي اس پي ISP يعني شرکت هاي خدمات دهنده فيلتر ميکردند، استفاده کنند.

در نتيجه ديگر تأخير زماني بين درست کردن ليست ها توسط مأمورين اطلاعاتي و پياده کردن فيلترينگ در آي اس پي ها که در پنج سال گذشته وجود داشت، از بين ميرود. همچنين اينها ميتوانند فيلترينگ برمبناي هر قاعده اي را که انتخاب کنند، مثلاً نه فقط بر مبناي آدرس سايت ها و حتي نه فقط وب سايت ها بلکه هر هر سرويسي نظير ايميل و با هر مبنائي که بخواهند را نيز به راحتي بلوگ کنند، مثلاً بر اساس اينکه در داخل حتي ايميل هائي که منشاء آنها از سرور هاي گوگل يا ياهو يا هات ميل باشد ايميل کسي را که در آن يک سايت ممنوع شده يا يک پراکسي ذکر شده باشد، فيلتر کنند.

در واقع جمهوري اسلامي چند سالي است ايميل هائي که توسط سرويس دهندگان داخل ايران ارائه ميشوند را بر مبناي همين قواعد مسدود ميکند ولي با طرح اينترنت ملي اين فيلترينگ را به استفاده کنندگان ايميل هاي گوگل، ياهو، و هات ميل و ديگر سرويس دهندگان بين المللي هم گسترش خواهد داد. بنظر من اين چيزي بود که اين دستگاههاي اطلاعاتي داشتند چند هفته پيش تست ميکردند ولي يکدفعه دسترسي به کل گوگل از جمله دسترسي به موتور جستجوگر گوگل را قطع کردند که آن آخري بنظر من هدفشان نبود و اشتباهشان در نوع درج آدرس سرويس در موقع تست بوده است.

البته اگر دست مقامات امنيتي ايران بود آنها همه سرويس هاي گوگل، ياهو، و ام اس اِن MSN را مدتها پيش مسدود کرده بودند اما آنها خوب ميدانند که اين سرويس ها براي مؤسسات تجاري و دولتي ايران حياتي هستند و حتي با همه صرف هزينه هاي روي باصطلاح اينترنت ملي، خوب ميدانند که اينترنت يک پديده گلوبال است و آنها نميتوانند جايگزيني همتاي سرويس هاي گلوبال بسازند، و هدف آنها هم توليد چنان جايگزيني نيست که بتواند در سطح جهاني نظير گوگل رقابت کند بلکه هدفشان بالا بردن ديوارهاي سانسور در برابر هر آنچيزي است که کمترين اختلاف سليفه اي با منويات جمهوري اسلامي داشته باشد. بله اين پرده آهنين تازه نيز براي هدف تقويت کردن ديوارهاي زندان هائي که کابران اينترنت در ايران را از مطالب باصطلاح «نا مطلوب» در دنياي گلوبال اينترنت جدا ميکند، ساخته ميشود.

کثر متدهائي که اپوزيسيون ايران براي عبور از فيلترينگ در چند ساله اخير استفاده ميکرده است ديگر با جا افتادن ساختار «اينترنت ملي» رژيم، کار نخواهند کرد، و با توجه به آنچه بتازگي در مورد گوگل مشاهده کرديم، بنظر ميرسد ما از موعدي که بايد با اين پرده آهنين جديد طرف شويم، فاصله زيادي نداريم. اکثر توصيه هاي من در دو بخش قبلي اين سري مقالات براي خنثي کردن فيلترينگ اينترنت بزودي ديگر کارآ نخواهند بود. پراکسي هاي عمومي اچ تي تي پي http و حتي نوع امن شده آن https ممکن است زودتر از آنچه تصور کنيم، کار نکنند. البته راه حل هاي شخصي نظير سايفون که نياز به داشتن دوستي با تبحر تکنيکي نسبتاً خوب در خارج دارد، هنوز کار خواهند کرد، گرچه راه حل خيلي راحتي نخواهد بود. من جزئيات راه حل سايفون را براي آنها که هنوز علاقه مند باشند آنرا نصب کنند در مصاحبه ام با آقاي احمد بهارلو در صداي آمريکا 9 ماه پيش، مفصلاً تشريح کرده ام :

http://www.ghandchi.com/samvoa021507.ram

همچنين راه حل ديگري که در مصاحبه بالا ذکر کردم، يعني شبکه هاي «پي تو پي» P2Pکار خواهند کرد، گرچه آن راه حل نياز به اين دارد که اقلاً يک کاربر در داخل شبکه بتواند مطالب سايت هاي ممنوع شده را بدست آورده و وارد شبکه کند. در نتيجه براي آن يک نفر کماکان مسأله اينکه چگونه اين کار را با استفاده از متد ديگري انجام دهد، مطرح است. همچنين بايستي بگويم که شبکه هاي «پي تو پي» نظير «بيت تورنت» BitTorrent هنوز در ايران آنقدر مرسوم نشده اند، و براي اکثر کاربران اينترنتي ممکن است که کار نکنند، چرا که همه شبکه هاي پي تو پي ممکن است نخواهند که مطالب سايت هاي ممنوعه را ارائه دهند، چرا که يک فضاي مشترک است و به تصميم جمعي بستگي دارد. به هرحال من شبکه هاي «پي توپي» و نرم افزار «تور» TOR را در بخش دوم اين سري بحث کردم و علاقمندان ميتوانند به آن مقاله رجوع کنند:

http://www.ghandchi.com/452-filtershekan2Eng.htm

موضوع بحث من در اين نوشتار راه مقابله با وضعيت تازه است و در واقع هرچه زودتر ساختاري پاسخگو به آنچه در حال شکل گيري است را بسازيم موقعي که ديوار باصطلاح «اينترنت ملي» کاملاً به کار بيافتد، توانمند تر خواهيم بود، چرا که ساختار اينترنت ملي نظير بسر بردن در داخل زنداني خواهد بود که ضخيم ترين ديوار ها را براي مانع شدن از فرار به دورمان ساخته باشند.

***

يکي از همکاران سابق و زبدگان اينترنت اخيراً وقتي درباره وضعيت ديوار اينترنت ملي ايران و راه هاي تونل زدن به جهان خارج بحث ميکرديم، يک پارديم جديد جهت برخورد به موضوع فيلترينگ را در عبارات زير مطرح کرد:

«تصور کن فقط محض خيال که اگر هر *روتر* در منطقه به يک سِرور پراکسي مبدل شود.»

انديشه بالا پاسخ نيرومندي به پرده آهنين تازه جمهوري اسلامي ايران است. بله اينترنت ملي جديد جمهوري اسلامي هر «روتر» که در کنترل وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات است را به يک برج زندان تبديل ميکند، اما به عوض با پيشنهاد دوست من، هر «روتر» در *بيرون* از ديوارهاي اين زندان ميتواند به يک سرور پراکسي مبدل شود. پيشنهاد اين خبره اينترنت بنظر من يکي از درخشان ترين انديشه هائي است که من تاکنون درباره روش مقابله با فيلترينگ شنيده ام. دوست من ادامه داد که هر روتر هم اکنون اين قابليت را در خود دارد و مسأله فقط پيکربندي configuration اين قابليت روتر ها است. مثلاً وي اشاره کرد که کمپاني سيسکو Cisco تصميم نميگيرد که مشتريانش به چه شکل روتر خود را پيکربندي کنند.

تونل زدن ميـتواند با استفاده از تکنولوژي هاي مختلف انجام و در روتر پيکربندي شود. مثلاً IP/IP، GRE، IPsec، يا SSH و غيره. بعنوان مثال فکر کنيد که يک نفر ميتواند به محل هاي متفاوتي از طريق SSH وصل شود و آن نقاط لازم نيست که دور يا نزديک باشند. فقط روتر است که بايستي SSH server خود را براي کساني که کليد ورودي دارند، پيکربندي کند، تا آنها بتوانند به سرور دسترسي پيدا کنند. مثلاً يک کاربري که از زيربناي تونل IPsec استفاده ميکند ممکن است بتو.اند دهها جا در دنيا را از طريق تونل رمزي encrypted شده بوسيله لپ تاپ خود، بنوردد. شکل ديگر براي توصيف هر نوع ساحتار تونلي، همان «وي پي اِن» VPN است، که از نظر لغوي به معني شبکه خصوصي مجازي است. هر تکنيکي که به شما اجازه دهد يک ارتباط وي پي اِن VPN برقرار کنيد، هدف عبور از اينترنت ملي را بر آورده ميکند.

به عبارت ديگر اگر صاحبان روتر ها مثلاً آنهائي که هم اکنون پراکسي هاي اچ تي تي پي http براي ايرانيان فراهم ميکنند، نظير صداي آمريکا، بتوانند روتر هاي خود را با پيکربندي جديد، که هيچ خرج اضافي برايشان ندارد، به سرورهاي وي پي اِن VPN تبديل کنند، خواهند توانست به کاربران ايراني کمک کنند که به دنياي خارج تونل بزنند. اگر تعداد زيادي کليد هاي وي پي اِن، و تعدادي کليدهاي عمومي، پيش از آنکه مسدود شدن ايميلها توسط اينترنت ملي جمهوري اسلامي بيشتر ارتباط با جهان خارج را مسدود کند، در دسترس مردم قرار گيرد، در آنصورت خيلي از کاربران وقتي که اينترنت ملي به کار افتد ميتوانند با استفاده از آن کليدها، به خارج تونل بزنند.

در زير لينک به چند سند راهنمائي درباره تونل زدن براي روتر هاي سيسکو که متداولترين روتر ها هستند و اينکه چگونه آنها را ميشود با پيکربندي به سرور وي پي اِن VPN تبديل کرد، ليست شده است:

http://www.cisco.com/web/about/ac123/ac147/archived_issues/ipj_8-3/ssh.html

http://www.ssh.com/support/documentation/online/ssh/adminguide/32/Port_Forwarding.html

همانگونه که دوست من گفت سازندگان سرور وي پي اِن «فقط تصور کنيد اگر هر روتر در منطقه يه يک پراکسي براي SSH تبديل شود، و با استفاده از شماره هاي پورت هاي رندم شده randomized port numbers و اعلام آدرس هاي متعدد براي روتر بشود جلوي فيلتر شدن SSH. در آنصورت ميشود به مردم گفت که به يک سيستم در خارج با کليد دانسته شده وصل شوند (هر کس بايد کليد خود را داشته باشد اما دليلي ندارد که نشود يک کليد *عمومي* براي اين هدف ساخت) و بعد همه ترافيک از طريق اين تونل هدايت شود.» بله او درست ميگويد اين کار شدني است.

من مطمئن هستم متخصصين تکنيکي ايراني و دوستان ايرانيان در دنياي خارج که همه اين سالها با ساختن پروکسي هاي اچ تي تي پي http به ما کمک کردند، سرورهاي وي پي اِن VPN هم براي استفاده مردم ايران نصب خواهند کرد و در اين عصر تاريک انديشي جمهوري اسلامي کاربران ايراني اينترنت کماکان قادر خواهند شد که شبکه اينترنت را به شکل يک شبکه *گلوبال* و *نه* يک اينترانت ملي با پرده آهنين جمهوري اسلامي استفاده کنند، برعکس خواست مقامات متحجر جمهوري اسلامي که ميخواهند بوسيله فيلترينگ ايرانيان را با شبکه اي ناقص در انزوا از بقيه جهان و حتي در انزوا از سايتهاي ممنوع شده در داخل ايران، قرار دهند.

لازم است اشاره کنم که شرکتي در ايران هست که سرويس وي پي اِن VPN ميفروشد:

http://www.goldvpn.ir

شايد ارزش آن را داشته باشد که به سرويس آنها نگاهي کرد، اما متأسفانه من آنها را شخصاً نميشناسم.

من اميدوارم آنهائي که براي جامعه اينترنتي ايران سرويس هاي با ارزش پراکسي در چند سال اخير مهيا کردند اکنون سرويس مجاني وي پي اِن براي مردم در داخل ايران فراهم کنند. اميدوارم که همآنها اين کار را انجام دهند به ويژه که مردمي که به آنها براي سرويس پراکسي در پنج سال گذشته اعتماد کرده اند ميتوانند به آنها براي سرويس وي پي اِن هم اعتماد کنند چرا که هرکسي که صاحب سرور است، ميتواند آدرس اينترنتي مردم را ببيند، همانگونه که امروز فراهم کننده پراکسي هاي اچ تي تي پي http قادر است آدرس اينترنتي شما را ببيند. دست کم اکثر سرور هاي پراکسي که من از آنها مطلع هستم، از جمله سايفون، اين چنين کار ميکنند. کمي دور از موضوع، بايستي ذکر کنم سايت هائي نظير alexa.com آمار ترافيکي که از پراکسي عبور ميکند را حتي اگر بتوانند بخاطر خط مشي حقوق خصوصي privacy policy شان جمع آوري نميکنند و در نتيجه آمار انها براي سايت هاي فيلتر شده کاملاً بي اعتبار است.

به بحث اصلي برگردم در گذشته من از توصيه وي پي اِن اجتناب ميکردم چرا که گران بود و هزينه تهيه آن جهت ارائه به هزاران نفر ميتوانست سر به فلک بزند. اما امروز هر روتر شرکت سيسکو اين توان را دارد که سرور وي پي اِن VPN بشود و فقط يک پيکربندي کردن روتر لازم است که صاحبان روتر ها بتوانند اين سرويس را در اختيار مردم ايران قرار دهند.

به اميد روزي که در ايراني بدون سانسور زندگي کنيم.

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
20 مهر 1386
October 12, 2006

متن مقاله به انگليسي
http://www.ghandchi.com/485-filtershekan3Eng.htm

مطالب مرتبط
چگونه فيلترينگ جمهوري اسلامي را خنثي کنيم (بخش اول)
http://www.ghandchi.com/424-filtershekan.htm

چگونه فيلترينگ جمهوري اسلامي را خنثي کنيم (بخش دوم)
http://www.ghandchi.com/452-filtershekan2.htm

پنجشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۶

دليل جنگ بخاطر برنامه اتمي

دليل جنگ بخاطر برنامه اتمي
سام قندچي

در مقدمه ياداشتهاي پراکنده سه هفته پيش نظرم درباره وضعيت خاورميانه و مشخصاً جنگ در ارتباط با ايران را نوشتم و نيازي به تکرار نيست:

http://www.ghandchi.com/481-ThirdWorld.htm

در آنجا ياد آور شدم که "مگر آنکه براي غرب ثابت شود ايران خطر نظامي اتمي است و يا اينکه پاکستان بدست تروريستهاي القاعده بيافتد، من شک دارم که درگيري مستقيم نظامي غرب در خاورميانه افزايش پيدا کند." تا آنجا که به ايران مربوط ميشود، متأسفانه دولت احمدي نژاد اين ثابت کردن خطر نظامي اتمي ايران را دامن زده است، شايد بخاطر درک غلطش از ديدگاه سياسي غرب در اين رابطه. در اين نوشته هدفم افشاگري خرافات مذهبي احمدي نژاد نيست، اتفاقاً بنظر من اشتباه دولت احمدي نژاد در اين رابطه به ديدگاههاي تکنوکراتيک آن بيشتر بستگي دارد تا افکار مذهبي اش. اجازه دهيد توضيح دهم.

بحث حساسيت غرب بر سر مسأله اتمي که هم در رابطه با دولت صدام حسين ديديم و هم در رابطه با ايران، موضوع تکنيکي نيست، که مثلاً در ارتباط با شوروي وجود داشت، و با شمردن تعداد کلاهک هاي اتمي برروي موشک هاي دوربرد قاره پيما و ايجاد موازنه دوطرف براي بازدارندگي، آنچنان مسأله نظامي اتمي مطرح ميشد.

براي حالت عراق ديروز و ايران امروز وضع متفاوت است و موضوع را بايستي در ارتباط با تطور سازمان ملل پس از جنگ جهاني دوم فهميد.

در واقع آنچه دولت هاي اروپائي از تجربه جنگ دوم جهاني آموختند اين بود که قول و قرار هاي به سبک دوران فئوداليسم که چمبرلين در انگلستان مظهر آن بود اجازه داد که هيتلر بعد از صلح جنگ اول، به چنان خطري براي متفقين تبديل شود. در واقع همه آن سالهاي پيش از جنگ دوم اختلاف اصلي وزارات خارجه آمريکا با انگليس و فرانسه در همين قرار و مدارهاي با دست دادن و قول و قرارهاي به سبک دوران فئوداليسم بود که آمريکائي ها نمي پسنديدند. حرف از صلح و عدم تجاوز براي هيتلر آسان بود و براحتي توانست در شرايط صلح بعد از جنگ دوم جهاني بزرگترين ماشين جنگي را در مقابل چشمان انگليس و فرانسه سازمان دهد. اين تجربه اي بود که غرب آموخت که ديگر نبايستي اجازه تکرار آنرا بدهد.

در واقع سازمان ملل هميشه بمثابه کوشش براي صلح و مذاکره درک شده است درصورتيکه مهمتر از آن از ابتداي طرح ليگ ملل و بعداً هم سازمان ملل، صلح مداوم به معني *جنگ عليه جنگ* بوده است. يعني حتي جنگ کردن براي جلوگيري از جنگي نظير جنگ اول و دوم جهاني.

در واقع بسياري از جنگهائي که بعد از جنگ دوم جهاني روي دادند، از اين زاويه اتفاق افتادند. مثلاً جنگ چه فرانسه و چه آمريکا در ويتنام براي هدف بزرگتر اجتناب از پيروزي کمونيسم در جهان انجام شد. جدا از درستي يا غلطي اين ديدگاه، منطق جنگ چنين بود. در واقع فقط جنگ پيش گيرانه بمعني خاص کلمه که بوش در زمان جنگ عراق مطرح کرد نبوده که از زاويه پيشگيري انجام شده است، و همه کوششهاي خود سازمان ملل در همه اين سالها از چنين ديدگاهي انجام شده اند.

من در اينجا نميخواهم که وارد اين بحث شوم که چقدر اين ها حرف است و اهداف پشت پرده استعماري و نئو استعماري چيست. موضوع بحث من منطق پذيرفته شده اي است که بعد از جنگ دوم جهاني با تأسيس سازمان ملل توافق روي آن شکل گرفته است و اساساً هم در اجتناب از جنگ جهاني سوم تا حالا موفق بوده است.

مثلاً جالب است که هنوز با وجود نزديکي ژاپن به آمريکا و با وجود خطرات رشد نظامي کره شمالي و چين براي ژاپن، هنوز صداي خيلي محکمي در دفاع از تغيير قانون اساسي پاسيفيستي ژاپن در داخل آمريکا يا در سازمان ملل ديده نميشود با اينکه بيش از 50 سال از جنگ دوم گذشته است و ژاپن و آلمان تغييرات بسيار زيادي در نزديکي بسيار زياد به متفقين سابق کرده اند ولي هنوز در عرصه نظامي، حتي نصف آنچه در فاصله کوتاه دو جنگ اول و دوم از نظر نظامي بوجود آوردند، رشد نداده اند. اين ها واقعيت جدي بودن پيروزمندان جنگ دوم جهاني در اجازه ندادن به دشمنان سابق يا دشمنان تازه پا در رشد بنيه نظامي است.

البته خود پيروزمندان جنگ نظير شوروي و آمريکا، دشمنان تازه يکديگر شدند و آنها راهي جز محاسبات بازدارندگي نميتوانستند در پيش گيرند، اما در رابطه با شکست خوردگان در جنگ دوم جهاني، به روشني اجازه رشد نظامي که بتوانند پيروزمندان را به چالش بکشند نداشته و ندارند و هنوز ساختار سازمان ملل اين واقعيت را منعکس ميکند. در واقع اين ديدگاه صلح مداوم کانت بمعني *جنگ با جنگ* بنياد فکري سازمان ملل بوده و هست.

حالا نگاهي به موضوع عراق صدام يا ايران تحت دولت احمدي نژاد بياندازيم. صدام با بلوف داشتن سلاح هاي اتمي توانست خميني را به امضاء قرار داد صلح بکشاند و جمهوري اسلامي به اين نتيجه رسيد که تا داشتن سلاح هسته اي دوباره هوس ورود به جنگ تمام و عيار با صدام نيافتند. صدام با ادامه بلوف اتمي اش خود را نابود کرد. او هم فکر ميکرد که در محاسبات علمي و تکنيکي هر کشور داناي غربي بداند که او هيچ نيروئي نيست و با حداقل محاسبات بازدارندگي او را غرب براحتي بتواند ناديده بگيرد، نه آنکه چالش تلقي کند.

اما همانطور که نوشتم آنگونه محاسبات در ميان رقباي تازه که متحدين گذشته در جنگ دوم بودند، يعني آمريکا و شوروي، معني *ميداد*، ولي براي بقيه، فقط يک حرف نظر نظم جهان بعد از جنگ دم بوده و هست، و آنهم اجازه ندادن به رشد چنين چالش هاي نظامي. حتي چين در ابتدا بعنوان بخشي از شوروي اجازه رشد اتمي يافت و نه نيروئي تازه با اين که در جنگ دوم در صف متفقين بود.

در نتيجه واضح است که به عراق صدامي که با غرب دشمني ميکرد، مسأله اتمي موضوع جدي غرب بود که جنگ ضد جنگ به معني صلح مداوم فهميده ميشد و اين بيش از دهسال قبل از حمله آمريکا به عراق موضوعي واقعي براي غرب بود و بخاطر جنگ عراق با ايران تا مدتي تحمل شده بود. صدام فکر ميکرد که نگراني غرب جدي نيست. در واقع از نظر تکنيکي و علمي جدي هم نبايستي ميبود، ولي ديدگاه سياسي غرب در اين زمينه است که تعيين کننده است ديدگاهي که ارثيه تجربه جنگ دوم جهاني است و صدام آن را نفهميد.

آقاي احمدي نژاد و دولت ايشان هم اشتباه مشابهي ميکنند. اشتباهي علمي و تکنيکي از سوي کسانيکه قرابتي هم با ديدگاه علمي ندارند. اگر براي صدام بلوف اتمي توانست رژيم وي را از حمله ايران مصون کند، در رابطه با احمدي نژاد واقعيت توسعه اتمي ايران که براي مقابله با صدام شروع شد از نظر غرب مسأله اي جدي است که به نسبت اندازه رشد آن هم مربوط نيست.

اگر کره شمالي بعنوان ادامه برنامه چين نگريسته شده و غرب اميد داشت که چين هم آنرا مهار کند، در مورد عراق و ايران متخاصم با غرب، چنين نيست. با ازبين رفتن رژيم صدام ديگر حتي موازنه ايران و عراق هم مطرح نيست. در نتيجه موضوع اتمي ايران بسيار از نظر غرب موضوعي جدي است و اصلاً ربطي هم به واقعيت و توان آن ندارد و بحث هاي بازدارندگي نيز همانطور که نوشتم در اين مورد بي معني است.

***

سؤالي که براي اپوزيسيون ايران مطرح است اين نيست که چقدر با جمهوري اسلامي همکاري کنند. حتي اگر همه اپوزيسيون ايران هم از جمهوري اسلامي دفاع کنند، بازهم اين مسأله براي غرب موضوعي است که برايش بجنگد چون آنرا جنگ براي جلوگيري از جنگ ميبيند تا تجربه چمبرلن و آلمان اتفاق نيافتند.

مهم نيست که چقدر واقعيت قدرت واقعي اتمي ايران يا آنچه حتي صدام ميتوانست داشته باشد از اين سناريو فاصله دارد، اين ديدگاهي است که سازمان ملل روي آن بنا شده و مضحک است که انقدر صدام، طارق عزيز را به سازمان ملل ميفرستاد، يا که احمدي نژاد اينهمه عاشق رفتن به سازمان ملل است، ولي اين اساس وجودي سازمان ملل را درک نميکنند که همه برخورد شوراي امينت روي ان بنا شده است.

به هر حال اپوزيسيون ايران بايستي بداند که اگر کار اتمي متوقف نشود و همه تأسيسات براي بازرسي کامل گشوده نشوند و غني سازي متوقف نشود، جنگ با ايران واقعيت خواهد بود. در چنين چنگي اگر اپوزيسيون نه تنها در کنار جمهوري اسلامي بلکه حتي در ارتش جمهوري اسلامي هم برود بازهم فرقي نخواهد کرد و با کل غرب مواجه خواهد بود. داستان اختلاف اروپا و امريکا بر سر صدام بخاطر بلوف اتمي صدام بود. ايران براي همه اثبات شده که واقعيت اتمي است و بحث بلوف هم مطرح نيست.

بخشي از اپوزيسيون هم ممکن است که فکر کنند با آمريکا هم زبان شدن ميتواند نتيجه اي مثل آنچه شيعيان و کردها در عراق کردند برايشان بياورد. در واقع مجاهدين و بخشي از نيروهاي کرد ايران اينگونه ميانديشند. بنظر من اگر چيزي از ايران بماند، اين نيروها را هميشه بعنوان خائينين به ملت ياد خواهد کرد چرا که حمله به ايران اتمي از حمله به هيروشيما هم دهشتناکتر خواهد بود.

آندسته از نيروهاي سياسي ايران هم که فکر ميکنند که ميتوانند شرايط جنگ را به جنگ داخلي تبديل کنند در تخيل هستند. واقعيت جنبش سياسي ايران جنبشي مدني است که با جنگ ضعيف هم خواهد شد تا چه رسد به آنکه بخواهد به جنگ داخلي تبديل شود و ابداً هيچ نيروي مهمي هم با سازماندهي مخفي وجود ندارد که بخواهد چنان حرکتي را سازماندهي و رهبري کند.

بنظر من پاسخ نه همراهي با رژيم است و نه جنگ داخلي. بنظر من در صورت وقوع جنگ بهترين اقدام براي نيروهاي اپوزيسيون پيروي از سياست پاسيفيستي مبارزه براي صلح است، يعني عدم شرکت در هرگونه جنگ، چه تهاجمي و چه دفاعي. ما نه بخشي از سپاه غرب خواهيم بود و نه بخشي از سپاه جمهوري اسلامي. بلکه نيروئي پاسيو خواهيم بود که در هيچ جنگي شرکت نخواهيم کرد. در همين حال نيز به فعاليت هاي مدني خود هرچه بتوانيم بايستي ادامه دهيم.

نيروهاي سياسي ايران کوشش خود را براي جلوگيري از حمله غرب به ايران کرده اند و تا توانسته اند در غرب به جنبش هاي ضد جنگ ياري رسانده اند. در ايران هم که به علت ديکتاتوري نيروهاي اپوزيسيون خود زير چکمه هاي حکومت اسلامي هستند، بارها به رژيم اسلامي اين واقعيات را توضيح داده اند. ولي جدا از همه خواستهاي اپوزيسيون ايران اگر چنين جنگي در بگيرد، بنظر من همانطور که نوشتم براي ما بهترين راه همان پاسفيسم است يا به عبارت بهتر رفتن فراسوي جنگ که پاسيفيسم است بعني فعال کلمه همانطور که قبلاً مفضصلاً توضيح داده ام:

http://www.ghandchi.com/357-BeyondWar.htm

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
30 شهريور 1386
Sept 21, 2007


مطالب مرتبط:
http://www.ghandchi.com/index-Page10.html

شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۶

گام بعدي جنبش آينده نگري ايران

گام بعدي جنبش آينده نگري ايران
سام قندچي

بنظر من جنبش آينده نگري ايران نسبت به کشورهاي ديگر بسيار سياسي تر است و بسياري از آينده نگر هاي ايران مدت هاست که در جستجوي شکل دادن يک حزب سياسي هستند. حزب سياسي با تشکيلاتهاي اجتماعي ديگر در يک موضوع اساسي متفاوت است و آن اين است که هدف هر حزب سياسي کسب قدرت است چه در جامعه دموکراتيک و چه غير آن. اين واقعيت نيز از چشمان روشن بين آينده نگر هاي ايران پوشيده نيست و نميخواهند کسي را گول بزنند و آنها که در پي ايجاد حزب آينده نگر هستند به روشني به اين حقيقت آگاه هستند.

سؤالي که براي آينده نگر هاي ايران امروز مطرح است اين است که حزب ايجاد شده چه نوع حزبي خواهد بود. اجازه دهيد يک مثال تاريخي بزنم. در اواخر قرن نوزدهم براي سوسياليستها سؤال مشابهي طرح شد و دو جواب به آن داده شد. پاسخ اول را کائوتسکي و احزاب سوسيال دموکرات در اروپا دادند که اساساً خواستهاي سياسي پلاتفرم سوسياليستي را در چارچوب ساختارهاي قانوني جوامع اروپائي دنبال کردند. پاسخ دوم را نيز لنين به اين سؤال داد که اساساً يک سازمان انقلابيون حرفه اي را که اساساً به سازماندهي مخفي مشغول بود بوجود آورد.

البته جريان هاي متضادي هم در هر دو جا بودند، مثلاً در اروپا جرياني راديکال نظير روزالوکرامبورگ در آلمان وجود داشت يعني در جامعه اي که سوسيال دموکراتها اساساً علني کار ميکردند. برعکس هم در روسيه امثال پلخانف ها که به فعاليت علني نظير سوسيال دموکراتهاي اروپائي بيشتر اعتقاد داشت وجود داشتند، هرچند بخاطر استبداد شديد رژيم تزاري عملاً از نظر تشکيلاتي در سازمان لنيني قرار گرفتند. اما در اصل موضوع تفاوتي نميکند که دو جريان سوسيال دموکراسي و لنيني، دو جريان اصلي تشکيلات سوسياليستها در پايان قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم شدند که حدود يک قرن بعد نيز به موازات هم رشد کردند.

بنظر من سؤال مشابهي اکنون در برابر جنبش آينده نگري ايران مطرح است و دو جريان تشکيلات حزب سياسي ميتوانند شکل گيرند. اينکه شرايط واقعي در اين برهه زماني در ايران چگونه تطور پيدا کند در رشد اين دو حرکت تأثير تعيين کننده خواهد داشت. همانطور که در روسيه امثال پلخانف ها و سوسيال دموکراسي اروپائي فرصت رشد نيافتند، در صورت تشديد استبداد در ايران، جريان مشابه در جنبش آينده نگري ايران رشد نخواهد کرد، و احتمالاً حزبي مخفي شبيه احزاب لنيني رشد خواهد کرد، البته نه بمعني مختصات دولت گراي آن که به سوسياليسم مربوط بود و نه بخاظر شکل حزبي آن.

بالعکس اگر در برهه زماني کنوني در داخل ايران فرصت رشد يک حزب علني سياسي آينده نگر فراهم آيد، در آنصورت احتمالاً حزبي علني و با فعاليتهاي مشخص پارلماني و حقوقي نظير احزاب سوسيال دموکرات اروپائي در حول پلاتفرم حزب آينده نگر شکل خواهد گرفت.

من شخصاً ترجيه ميدهم راه دوم را دنبال کنم و براي يک حزب علني در ايران فعاليت کنم. اينکه در عمل اين کوشش چگونه جلو برود فقط به اينکه من و امثال من چه چيزي دوست داريم مربوط نبوده و به اينکه رژيم هم با حزب آينده نگر چگونه برخورد کند بستگي خواهد داشت. همانطور که در تاريخ ديديم، در آلمان هم نظير روسيه بارها سوسيال دموکراسي سرکوب شد و ليکن رويهم رفته امکان رشد علني پيدا کرد درصورتيکه در روسيه تزاري اساساً سوسياليسم امکان چنين رشدي را هيچگاه پيدا نکرد و به همين علت هم تلاشهاي آنگونه مارکسيستهاي علني شکست خورد و شکل حرب لنيني را اکثريت سوسياليستها در روسيه پذيرفتند. بنظر من اينکه در ايران بالاخره چه خواهد شد را از امروز نميشود قضاوت کرد. آنچه مسلم است در دوراني که جنبش آينده نگري در ايران اساساً غير سياسي بود، يعني در 30 سال گذشته، اين جريان اساسآً علني بوده و يک جريان مخفي نبوده است.

بنظر من آنچه خطر مهمتر براي جنبش سياسي آينده نگري است اتلاف انرژي خود با جريانات اسلامي و قومي است. بحث اينکه حزب مذهبي يا قومي غلط است ديگر موضوع بحث نبوده بلکه براي هر فرد با حداقل دانش سياسي آشکار است. واضح است که حزب سياسي با يک سازمان مدني که براي حقوق ويژه فعاليت ميکند متفاوت است. حزب سياسي هدفش گرفتن قدرت سياسي است و به همين علت يک حزب قومي نتيجه اش گرفتن قدرت سياسي براي يک قوم يا مليت است و حزب مذهبي نيز نتيجه اش گرفتن قدرت براي مؤمنين يک مذهب معين خواهد شد. اين که جنين خواستهائي رفتن به عقب است آنقدر روشن است که نيازي به بحث تئوريک براي آينده نگر ها ندارد.

احزاب آينده نگر مطمئناً به سازمانهاي مدني که براي حقوق ويژه اقوام، مذاهب، زنان، کارگران و ديگر گروه بندي هاي جامعه فعاليت ميکنند، کمک ميکنند، وليکن خود آنها حزبي براي هيچ حق ويژه اي نخواهند بود، نه حزب زنان هستند و نه حزب کرد ها و نه حزب مردها و نه حزب فارس ها، چرا که در آنصورت وقتي قدرت را کسب کنند آن طرفداري از حق ويژه را به کل جامعه بسط خواهند داد و عملاً به همان درد احزاب ناسيوناليست و کارگري دچار خواهند شد، که اصلاً بخاطر مخالفت با آنگونه پلاتفرم ها شکل گرفته اند. مهم نيست که اکنون جامعه عملاً حقوق ويژه برخي گروه بندي ها را اعمال کند وليکن راه حل، جايگزيني يک حقوق ويژه ديگر نيست. براي آينده نگر ها مدلهاي قرن نوزدهم نظير حکومت کارگران بجاي حکومت سرمايه داران نيم قرن است که رد شده است تا چه رسد به مدلهاي ناسيوناليستي قرن هجدهم. اين چنين مدلها براي انسان قرن بيست و يکم خيلي عقب مانده است.

خلاصه کنم بنظر من امروز ديگر پلاتفرم آينده نگري روشن است و زمان تصميم گرفتن است. من شخصاً از کوششهائي که براي ايجاد يک حزب علني آينده نگر در داخل ايران انجام شود پشتيباني خواهم کرد هرچند همانطور که ياد آور شدم، پيروزي چنين کوششهائي فقط به خواست کوشندگان آن بستگي نداشته و اينکه دولت نسبت به آنها چگونه عمل کند هم تعيين کننده نتيجه خواهد بود. مثلاً در همه سالهاي رژيم جمهوري اسلامي جبهه ملي تواسنته است به شکل علني در داخل ايران فعاليت کند هرچند فشارهاي مختلف را هم تحمل کرده اسنت. اميد من اين است که آينده نگر هاي ايران نيز بتوانند به همين شکل حزب آينده نگر را در ايران شکل دهند.


به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
24 شهريور 1386
Sept 15, 2007


مطالب مرتبط:
http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm
http://www.ghandchi.com/index-Page10.html



---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com

فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

یکشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۶

وداع با جهان سوم

وداع با جهان سوم
سام قندچي

اين نوشتار در حقيقت فکر کردن به زبان بلند است و بهتر است اين را ياداشت هاي پراکنده خواند و از خوانندگانم از اين نظر که به اين صورت منتشر ميکنم عذر ميخواهم.

پيش از آغاز اين نوشتار لازم ميبينم براي رفع هرگونه سوء برداشت از موضع من چند نکته را متذکر شوم تا بحث هائي که ارتباطي با نظر من ندارند به راه نيافتند چرا که اميد در اين جا پلميک براي چيرگي يک نظر ساخته و پرداخته شده کامل در برابر ديدگاهي که به نقد کشيده ام نيست بلکه هدفم کمکي ناچيز به شروع گفتماني آينده نگر است که ما را در راه يابي براي آزادي و ترقي ايران مدد رساند.

نکته اول اينکه من با هرگونه حمله نظامي به ايران مخالفم و در گذشته به اندازه کافي در اين باره نوشته ام که نيازي به تکرار نيست:

http://www.ghandchi.com/475-Notoanyinvasion.htm

ديگر اينکه موارد مخالفت خود را با ديدگاهي که اصطلاحاً در جنبش سياسي ايران نئوکان ناميده شده است و با ناديده گرفتن استقلال کشور ايران تصور ميکند دولت ها و جريانات غير ايراني برای سرنوشت مردم ايران مجازند تصميم بگيرند، ابراز داشته ام، هرچند هرکمکي از هر جاي جهان براي مردم ايران را استقبال کرده ام و هميشه از دوستان ايران در اقصي نقاط گيتي قدرداني کرده و دست هايشان را ميفشارم. وليکن تا روزي که کشور ايران به اين شکل در جهان وجود دارد، اين مردم ايران هستند که براي سرنوشت خود تصميم ميگيرند و بس. در اين باره نيز بارها نوشته ام و نيازي به تکرار مجدد نيست:

http://www.ghandchi.com/314-Vision.htm

البته امروز ديگر ما ديگر شاهد رؤياهاي روزهاي پيش از حمله 2003 به عراق نيستيم که برخي نئوکان ها تصور ميکردند عراق پس از تسخير آمريکا به آلمان يا ژاپن پس از جنگ تبديل خواهد شد و ديگر بر کسي پوشيده نيست که عراق به لبناني ديگر تبديل شده است و نه ژاپن يا آلمان، و در نتيجه چنين حرف هائي ديگر رد کردنش نيازي به بحث تئوريک ندارد.

اما فراموش نکنيم که پس از صلح عراق و ايران، عراق به بزرگترين دشمن اسرائيل در جهان عرب مبدل شد و امروز بعد از سقوط صدام، نه تنها چنين دشمن با قدرت ضد اسرائيلي ديگر در خاورميانه وجود ندارد، بلکه به جرئت ميتوان گفت که در 50 سال گذشته هيچگاه خطر اعراب براي اسرائيل تنزل نکرده بود. نه تنها دولت هاي محافطه کار عرب، بلکه حتي گروه هاي راديکال تروريست القاعده اساساً با اسرائيل کاري ندارند، و اين وضعيت در درجه اول حاصل سقوط دولت صدام حسين است.

از سوي ديگر پس از فاجعه 11 سپتامبر در نيويورک يک چيز آشکار شد و آن اين بود که با سقوط شوروي و صلح جنگ عراق و ايران، در خاورميانه شرايطي بوجود آمده بود که نيروهاي تروريست اسلامي تمرکز خود را توانستند بر روي حمله به غرب متمرکز کنند و حتي توانستند غرب را در قلب آن يعني در مهمترين مراکز اقتصادي و سياسي غرب در نيويورک و واشنگتن مورد حمله قرار دهند. با سقوط دولت هاي طالبان و صدام و ادامه جنگ هاي آمريکا و ناتو در خاورميانه، عملاً تروريستها در محدوده خاورميانه ماندند.

تا آنجا هم که به صدور نفت مربوط ميشود هم جنگ ايران و عراق ثابت کرد که نفت ميتواند با وجود جنگ بين دولت هاي قدرتمند در خاورميانه باز هم جريان يابد و آنگونه خطري که تصور ميشد هم براي غرب نيست و حتي قيمت نفت در اثر تضعيف اوپک بسبب جنگهاي منطقه اي پائين تر هم ميتواند برود.


البته جنگ در خاورميانه تجربه جنگي آنها را افزاش ميدهد و خطر آنکه کشوري با نيروي نظامي اتمي اعلام شده در خاورميانه، يعني پاکستان را در تحت قدرت خود در آورند، افزايش يافته است ، و چنان رويدادي ميتواند وضعيت کنوني را تغيير داده، و دوباره خطر تروريستها را در خارج خاورميانه افزايش دهد.

در نتيجه مگر آنکه خطر يک قدرت نظامي اتمي در خاورميانه که در دست تروريستها باشد، وجود جنگ هاي منطقه اي آنگونه که هشت سال بين عراق و ايران در جريان بود، نه تنها به ضرر غرب نيست بلکه بويژه در شرايطي که چهره کريه تروريسم را در 11 سپتامبر مردم غرب ديده اند، چنان وضعيت جنگي را در خاورميانه بسياري در غرب، يک نعمت ميدانند، که تا زمانيکه تروريسم اسلامي وجود دارد، اقلاً آعفريت تروريسم اسلامي را از غرب دور نگه ميدارد. درست است براي غربي هائي که از نظر جغرافيائي در خاورميانه کار کنند، خطر گروگان گيري ها و ترورها شايد بيشتر هم بشود، و اين هم واقعيت تلخ ديگري است که درباره آن کم و بيش آگاهي وجود دارد.

به عبارت ديگر مگر آنکه براي غرب ثابت شود ايران خطر نظامي اتمي است و يا اينکه پاکستان بدست تروريستهاي القاعده بيافتد، من شک دارم که درگيري مستقيم نظامي غرب در خاورميانه افزايش پيدا کند.

وليکن بنظر من جنگ در خاورميانه ميتواند نه تنها افزايش يابد بلکه ميتواند گسترش پيدا کند و تعداد جنگ ها بسيار بيشتر شوند. اگر قبل از انقلاب 1357 ايران يک جنگ در خاورميانه يعني جنگ فلسطين و اسرائيل وجود داشت، بعد از انقلاب، جنگ ايران و عراق هم به آن اضافه شد، امروز نه تنها جنگ شيعه و سني در عراق در يکسال گدشته دو برابر جنگ با آمريکا تلفات داشته است، بلکه جنگ هاي فرقه اي تازه با يزيديان، کردها، و روياروئي بزرگتر عربستان و ايران در عراق در پيش روي ما است و در افغانستان هم علاوه بر جنگ با طالبان، درگيري هاي قومي در مرز پاکستان و افغانستان و نيز جنگهاي با بلوچ ها در حال گسترش است.

خلاصه کنم، به نظر من مگر آنکه مسأله اتمي با ايران جدي شود و يا آنکه تروريست هاي القاعده دولت پاکستان را تصرف کنند، خطر رشد درگيري *جنگي غرب* در خاورميانه را نميبينم با اينکه خطر رشد *جنگ* در خاورميانه را خيلي زياد ديده و حتي فکر ميکنم اساساً غرب سعي نخواهد کرد که جلوي آتش آن را بگيرد چرا که تهديد تروريسم در غرب را کاهش خواهد داد. تا آنجا هم که به دفاع از اسرائيل مربوط ميشود، اعراب در درگيري با ايران از پشتيباني اسرائيل برخوردارند و اگر جمهوري اسلامي سعي کند به اسرائيل حمله کند، ايران را نابود خواهد کرد و بس، و کمک غرب يا عدم کمک غرب به اسرائيل تفاوتي در اين نتيجه بوجود نخواهد آورد چرا که اساساً کشورهاي عربي بطورغير مستفيم به اسرائيل در جنگ با ايران ياري خواهند رساند. اين تفاوت دنياي عرب بعد از سقوي صدام حسين و پيش از آن است که اغلب از ديد تحليل گران جمهوري اسلامي پوشيده است و پيش از انکه القاعده بخواهد در همکاري با جمهوري اسالمي آن دولت هاي عربي را ساقط کند آنها به ساقط کردن جمهوري اسلامي همت خواهند کرد.

خلاضه آنکه بر هيچ کس پوشيده نيست که بيش از 25 سال است مردم ايران مستقيم و غير مستقيم درگير جنگ بوده اند و امروز نه تنها ما بايستي با خطر شروع جنگ با آمريکا و اسرائيل مقابله کنيم بلکه جنگ با عربستان سعودي و جنگ هاي مذهبي و قومي همگي خطراتي هستند که مردم ايران را تهديد ميکنند و درگير شدن در اينگونه جنگها فقط مبارزه براي آزادي و ترقي ايران را به عقب خواهد انداخت همانطور که جنگ هشت ساله با عراق با مردم ما چنين کرد.

بايستي پوزش بخواهم که از اصل بحث اين نوشتار بسيار دور شدم و وارد اين همه جزئيات وضعيت خاورميانه شدم که اصلاً موضوع اين نوشتار نيستند.

***
اصل بحث اين نوشته من درباره نگرشي است که ايران را بخشي از جهان سوم ميبيند و هميشه موضوع اصلي جامعه ايران را نظير يک جامعه استعماري ارزيابي ميکند و در نتيجه نيروهاي واپسگراي جامعه را متحد جنبش مترقي فرض ميکند و تجربه انقلاب 1357 را دوباره و دوباره به شکل هاي ديگر تکرار ميکند. اين مايه شعف است که فعالين سياسي مذهبي نظير اکبر گنجي توانسته اند اين عنصر را که در جنبش مذهبي ايران توسط دکتر شريعتي نمايندگي ميشد بسيار خوب شناخته و به تازگي به نقد آن بپردازند.

تحول استقلال آمريکا در واقع با مستعمراتي که پس از انقلاب چين استقلال يافتند تفاوت داشت. در آمريکا نيروي مترقي مثلاً با جريانات واپسگراي موجود در ميان سرخپوستان متحد نشد تا که در مقابل استعمار بايستد. در صورتيکه در همه انقلاب هاي مستعمرات در سالهاي 1950 از هند تا مصر، ما شاهد اتحاد با نيروهاي واپسگرا هستيم. چرا؟

انقلاب هاي جوامع مدرن اروپائي در قرون 18 و 19 انجام شدند و آمريکا هم با اينکه انقلابش اسماً استقلال بود انقلاب جمعيت اروپائي مهاجرت کرده بود که بيشتر به انقلاب اجتماعي-سياسي کشورهاي مدرن اروپائي شباهت داشت تا جنبش هاي استقلال طلبي دو قرن بعد. در اروپاي شرقي و روسيه هم که عقب مانده تر بودند، اين تحولات بعد از انقلاب 1905 روسيه شروع شدند و حتي تا قرن بيست و يکم طول کشيد که موفق به ايجاد دولت هاي مدرن شوند. اما داستان اکثريت اروپا، آفريقا و آمريکاي لاتين طور ديگر بود و تحولات آنها بعد از جنگ دوم جهاني دامنه يافت. حتي ايراني که در زمان مشروطيت بيشتر به 1905 روسيه شباهت داشت تا کشورهاي باصطلاح جهان سوم، در زمان ملي شدن صنعت نفت ديگر از مدل باضطلاح جهان سوم تبعيت کرده و با هند و مصر مقايسه ميشد. البته در همان مشروطيت هم ميتوانيم موضوع اتحاد با نيروهاي واپسگرا را به درجه کمتري ببينيم. حتي امروز که چين کشوري بسيار مقتدر، هم از نظر سياسي و هم اقتصادي است، هنوز علاقه دارد خود را جهان سومي بنامد. چرا؟

بنظر من وجود نفوذ کشورهاي پيشرفته استعماري در آسيا، آفريقا، و آمريکاي لاتين در زمان بيداري دنياي مدرنيسم در اين کشورها، اجازه داد جنبش مترقي در اين کشورها در اتحادهاي مختلف با نيروهاي بسيار واپسگرا که در هدف ضد استعماري مناقع مشترک داشتند، به موفقيت اين جنبش ها کمک کند. اما بسيار بيش از آن چه فعالين سياسي اين جوامع تصوي ميکردند، اين جريانات جهان سومي برروي همه جريانات مترقي اين جوامع تأثير گذاشتند. از شريعتي اسلامي تا مائوئيست کمونيست تا چريک کاستريست اين نفوذ را به درجات مختلف نشان دادند. برعکس بسياري از گرايشات مترقي در سوي باصطلاح ضد انقلاب ماندند و اين است که تحليل گران باز نگر ايران امروز از يک سري نضادهائي که در تحليل هاي اقتصادي و اجتماعي دوران شاه ميکنند، خودشان هم در شگفتند.

بنظر من امروز بسياري از شعارهاي جهان سومي براي گول زدن مردم توسط بسياري از رژيمهاي انقلابي سالهاي 1950 است که نميخواهند به خواستهاي جوامع خود که باندازه کشورهاي بلوک شوروي سابق در اروپا از نظر اقتصادي پيشرفته اند، پاسخ دهند. در نتيجه هنوز دوست دارند که خود را جهان سومي بنامند و نظير چين و ويتنام از سرنوشتي نظير شوروي و چکسلواکي، با متحد کردن نيروهاي مترقي و واپسگرا تحت عنوان اتحاد با خطر بيروي، فاصله بگيرند. اين است که امثال احمدي نژاد و جمهوري اسلامي به متحدان جريان جهان سومي و جنبش غير متعهد ها بدل ميشوند و برخي فعالين سياسي مترقي ايران به دنبال لابي گران جکهوري اسلامي ميافتند:

http://www.ghandchi.com/473-IRILobby.htm

جنبش سياسي ايران اگر نتواند با نقد ديدگاه هاي جهان سومي از شريعتي و کاستريسم گرفته تا مائوئيسم و موگابه و امثالهم، هيچگاه نخواهد توانست برنامه اي آينده نگر را در برابر خود قرار دهد و هميشه حد انتظار خود را در باصطلاح جهان سوم محدود ميبيند که امثال خاتمي ها و احمدي نژاد ها ميخواهند بمثابه حد جنبش مترقي براي مردم ايران تعيين کنند.

کشورهائي نظير سنگاپور که مدل هاي جهان سومي را براي اقتصاد خود به کنار گذاشته اند نشان دادند که اين کار ممکن است و حتي سنگاپور هم از نظر سياسي و اجتماعي در قرون وسطي سير ميکند. نيروهاي مترقي جوامع باصطلاح جهان سوم هستند که اين پوسته فکري را بايستي به دور بريزند و برنامه مدرن و اينده نگر را در برابر خود قرار دهند.

من سالها پيش که پلاتفرمي براي حزب آينده نگر توصيه کردم، تعجب کردم که فردي در آفريقا خيلي از زاويه برخورد من خوشش آمده بود و از اينکه کسي در ايران ميگويد ميتوان براي جامعه فراضنعتي براي يک کشور باصطلاح جهان سوم برنامه ريخت، شاد بود:

http://www.nathanielturner.com/postindustrialvision.htm

امروز ميفهمم چرا برايش اين موضوع جالب بوده است چرا که هنوز وقتي دقيق نگاه ميکنيم بسياري در اين باصطلاح جهان سوم هنوز فکر ميکنند جنبش استقلال طلبي يعني محدود کردن سطج درخواست هاي خود به جامعه اي که مقبول نيروهاي واپس گرائي نظير جمهوري اسلامي باشد و حتي بسياري نيروهاي مترقي در غرب فکر ميکنند اين حد ما است و هنوز از مبارزه ما با جمهوري اسلامي نميدانند که بايد دفاع کنند. البته اين شرايط در حال تغيير است و مايه شعف است که نيروهاي بيشتري در سايه روشن هاي فکري مختلف در ايران با طرز انديشه جهان سومي فاصله ميگيرند و در اين دنياي گلوبال انتظاراتشان را به حد مردم پيشرفته ترين کشورها و حتي بالاتر از آن قرار ميدهند و فريب نيرنگ هاي جمهوري اسلامي را نميخورند که فقط مظلوم نمائي جهان سومي و تعزيه آن برايش براي حفظ اين رژيم پوسيده که درخواست سکولاريسم را در قرن بيست و يکم
با گلوله پاسخ ميدهد، لازم است.

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
5 شهريور 1386
August 27, 2007


مطالب مرتبط:
http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm
http://www.ghandchi.com/index-Page10.html

---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com

فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶

ترکيه نشان داد مسأله 28 مرداد نيست

ترکيه نشان داد مسأله 28 مرداد نيست!
سام قندچي

ما در برهه اي از تاريخ ايران هستيم که آهنگ توسعه جامعه به شکل عادي نبوده و با بهره جستن از مدل تعادل منقطع Punctuated Equilibrium دانشمند تکامل استفان گولد Stephen Gould که چند سال پيش فوت کرد، ميتوانم بگويم ما در يک انقطاع ديگر به سر ميبريم و مهم است که ببينيم چه چيزي مانع از آن شده است که اپوزيسيون ايران راه حلي مؤثر براي اين دوران بحراني زندگي ايران، ارائه دهد. چنين انقطاع ها نظير زمان پايان جنگ ايران و عراق، نياز بيدارانديشي از سوي همه ايرانيان و آنهائي که نگران ايران هستند را طلب ميکند، و اينکه بياد آوريم، رژيم هم در ارتباط با قدرت هاي بيگانه و هم در ارتباط با مردم ايران، اقدامات غيرمنتظره ئي نظير صلح با صدام يا قتل عام زندانيان سياسي در سال 1367 را در چين شرايطي انجام داد که در نوشتار زير به آن پرداخته ام:

http://www.ghandchi.com/391-Awake.htm

برخي از کسانيکه از اوهام نيروهاي سياسي سابق ايران به ستوه آمده اند به اشتباه خيال ميکنند مشکل اپوزيسيون اين بوده است که سعي کرده است قدرت سياسي را تصرف کند و تصور ميکنند تمرکز بر روي توسعه نهادهاي اجتماعي بجاي مبارزه براي کسب قدرت سياسي، راه حل ايران است. گرچه تأکيد برروی نياز به رشد نهادهاي اجتماعي در ايران اهميت بسزائي دارد اما انجام اين مهم به قيمت نشان دادن نقش فعالين سياسي بمثابه صوفيان، يا بمثابه ژورناليست ها، همانطور که در نوشته زير به تفصيل توضيح دادم، گمراه کننده است:

http://www.ghandchi.com/367-tudehii.htm

فعالين سياسي، حتي در کشورهاي دموکراتيک، نظير آمريکا، وقتي در قدرت نيستند، هنوز کوشش اصلي شان ساختن پشتيباني براي حزب خود، نظير نوعي که مثلاً امروز حزب دموکرات براي کسب حمايـت براي انتخابات رياست جمهوري سال 2008 عمل ميکند است، چرا که جمهوريخواهان کنترل قوه مجريه را در زمان حاضر در آمريکا دست دارند.

در کشورهائي که دموکراتيک نيستند، کماکان کسب قدرت هدف مرکزي فعالين سياسي است، گرچه در حالتي نظير انقلاب آمريکا، گرفتن قدرت از طريق انقلاب مسلحانه انجام شد و کسي هم بخاطر به قدرت رسيدن ازطريق انقلاب کردن ديکتاتور نشده است، همانطور که واشنگتن و جفرسون در انقلاب آمريکا نشان دادند. در آنچه هم ما در پايان اتحاد شوروي شاهد آن بوديم، اينگونه تغيير بنياني از طريق گذار مسالمت آميز بدست آمد. معهذا هدف فعالين سياسي در هر دو مورد کسب قدرت بود و چنين هدف سياسي و انديشيدن درباره آن هم نه تنها هيچ عيبي ندارد بلکه هدف نهائي است که فکر ميکنند برنامه اي براي توسعه و اداره جامعه دارند، يعني فعالين سياسي.

اين موضوع را مفصلاً در مقاله اي که ذکر کردم توضيح داده ام و موضوع بحث اين نوشتار نيست. اجازه دهيد به موضوع اينکه چه چيزي اپوزيسيون ايران را از رسيدن به يک راه حل مؤثر براي ايران بازداشته است برگردم.

***
دو مبلغ اصلي ناسيوناليسم در اپوزيسيون ايران، يعني پهلويست ها و مصدقيست ها، هريک از ديدگاه ويژه خود، مدتها است درباره 28 مرداد 1322 بمثابه رويدادي کليدي که به وضعيت کنوني اين برهه تاريخ ما انجاميده است، منازعه کرده اند. پهلوي گرايان ها ميگويند که بر خلاف رضا شاه، اتحاد مصدق با روحانيـت از همان ابتدا، بالاخره نتيجه عملي خود را در حاکميت خميني در سال 1357 و در نتيجه در شکست ناسيوناليسم، متبلور کرد. از سوي ديگر، مصدقي ها ادعا ميکنند که ارتباطات رژيم پهلوي با قدرت هاي خارجي ناسيوناليسم ايراني را خدشه دار کرده و اينکه سرنگوني مصدق در کودتاي سال 1332 فروپاشاندن ناسيوناليسم بوده و راه را براي پيروزي اسلام گرايان در سال 1357 هموار کرده است. به عبارتي اينها دو سنت اصلي ناسيوناليسم هستند که پلاتفرم ناسيوناليستي ايران مشروطه را هرچند با دو ديدگاه متضاد، به دوش ميکشند.

پهلويست ها، مصدقي ها را متحد طبيعي اتحاد شوروي دانسته و تصور ميکردند اگر مصدق در قدرت باقي ميماند، ناسيوناليسم ايراني به خطر افتاده و بوسيله کمونيستها بلعيده ميشد. در مقايسه مصدقي ها نه تنها رژيم پهلوي را يک سيستم ديکتاتوري ارزيابي ميکنند و رضا شاه را نيز ديکتاتوري که از حمايـت بريتانيا برخوردار بوده است قلمداد ميکنند با اينکه در پايان به سوي آلمانها متمايل شده است، و آنها محمد رضا شاه را هم دست نشانده آمريکا و انگليس ميدانند.

البته ناسيوناليسم ايراني به دو نيروي بالا محدود نبوده و بسياري از کمونسيتهاي ايران، نظير خليل ملکي، بويژه پس از پيروزي اسلامگرائي در 1357، به درجات گوناگون، ناسيوناليسم را برگزيده اند. و نوع اسلامي ناسيوناليسم هم در کنار جبهه ملي مدتها ست حضور داشته است، با سازمانهائي نظير نهضت آزادي و رهبراني نظير مهدي بازرگان که از همکاران بلندپايه مصدق بود، نمايندگي ميشود. وجود اين سايه روشن هاي ناسيوناليسم در ايران و روابط آنها با پهلويست ها و مصدقيست ها در برهه هاي مختلف تاريخ ما موضوع اين بحث نيست، و تز اصلي اين نوشتار را تغيير نميدهد. در نتيجه پهلويست ها و مصدقي ها که دو طرف اصلي شکاف عظيم 28 مرداد هستند، مرکز توجه اين مقاله هستند.

***

در مقايسه با ايران، ناسيوناليسم ترکيه هيچگاه چنين شکاف عظيمي نظير 28 مرداد را در تاريخ خود نداشته و با روشني بيشتري نسبت به همه سايه روشن هاي ناسيوناليسم ايراني، سکولار بوده است، و هدفم اين موضوع است وقتي خاطر نشان کردم که 28 مرداد نميـتواند بمثابه علت شکست ناسيوناليسم بوسيله اسلامگرائي، در ترکيه، در انتخابات اخير آن، تلقي شود.

لطفاً دقت کنيد که نگفتم شکست *سکولاريسم*، بلکه نوشتم شکست *ناسيوناليسم* بوسيله اسلامگرائي. اين مبحث موضوغ اصلي بحث من در اين نوشته است.

توصيه ميکنم که مصاحبه هاي زير را تماشا کنيد که ارائه اطلاعات بسيار عالي درباره آنچيزي است که در انتخابات اخير در ترکيه رخ داد:

http://ghandchi.com/iranscope/JavanmardiFatemiVOA072307.ram

ترکيه کشوري نظير پاکستان نيست. کشوري نظير پاکستان با جامعه اي که به شدت مذهبي است، شايد در خطر سقوط به دست جنگجويان طالبان که در پي گرفتن کنترل يک دولت اتمي در منطقه هستند، باشد. اسلامگراياني که نه فقط از کانال هاي قانوني براي رسيدن به هدف خود در آن کشور استفاده ميکنند، بلکه به يک جنگ مسلحانه در کوه ها براي گرفتن قدرت در روستاهاي آن کشور هم دست يازيده اند. در مقايسه، ترکيه، يکي از سکولارترين شهروندان را در ميان همه کشورهاي خاورميانه دارد و انتخابات اخير براي کشوري نظير ترکيه زنگ خطري است که نشان ميدهد مسأله به خود ناسيوناليسم مربوط است که قادر نيست به موضوعات آزادي، عدالت و رونق در جهان امروز پاسخ دهد، و در برابر اسلامگرائي شکست ميخورد.

ناسيوناليسم، ايدئولوژي منسوخ ديگري از عصر انقلاب صنعتي است نظير کمونيسم، سوسياليسم، ليبراليسم، و غيره، و هيچکدام از اين *ايدئولوژي ها* قادر نيستند راه حلي براي معضل ترقي در عصر ما ارائه کنند، يعني ارائه راه حل براي آزادي، عدالت، و رونق در جهان امروز. معهذا، مطمئناً اين پلاتفرم هاي قديمي عصر انقلاب صنعتي دستاوردهائي داشته اند که بشريت ميتواند از آن *دستاوردها* بياموزد و نه آنکه شيفته خود آن رويدادها شود، همانگونه که مذاهب عصر *تولد* مذاهب جهاني (حدود دو هزار سال پيش) دستاوردها و مصيبت هائي به بار آورده اند، که بشريت ميتـواند از آنها در همه عرصه هاي حقوق بشر، دموکراسي، عدالت اقتصادي، صلح، رونق، ترقي، و غيره، بياموزد.

اين است که راحت نيستم وقتي کساني از لغت *ما* بمعني ناسيوناليستها و امثالهم استفاده ميکنند، و من را هم جزو آن "ما" ميدانند، و در واقع نقد پلاتفرم هاي اتنيک يا اسلامگرايانه از ديدگاه ناسيوناليستي، مورد مخالفت من است. درست است که معتقدم ليبراليسم در فراسوي عصر صنعتي، در برخي نقاط جهان رشد کرده است، و در تئوري سياست کارهاي جان رالز، اين پيشرفت را نشان ميدهد، وليکن درباره ناسيوناليسم چنين ادعائي صادق نيست. ناسيوناليسم، ايدئولوژي زمان انقلاب فرانسه و بعداً جنگ هاي ناپلئوني براي مستقر کردن دولت هاي ملي در اروپا بود، و ناسيوناليسم پاراديم منسوخي براي دنياي امروز است.

مطالب ذکر شده به اين معني نيست که ملت هاو کشورها ديگر موجوديت خود را از دست خواهند داد، و يا حتي ديگر متولد نخواهند شد. همانگونه که خانواده هنوز ادامه دارد، با اينکه قدرت سياسي خانواده گسترده، و قبايل، مدت هاست که منسوخ شده اند، خانواده و عشق به خانواده خود، هنوز يک واقعيت اجتماعي است، اما اين بمعني تأييد تفويض قدرت سياسي به خانواده و قبيله نيست، و جامعه قبيله اي منادي آينده تلقي نميشود.

من کماکان بر روي نياز به استقلال و تماميت ارضي ايران به همان دلايلي که به نياز به روي پاي خود ايستادن براي هر خانوده معتقدم، تأکيدميکنم، اما اين بدان معني نيست که از دادن قدرت بيشتر به دولت هاي ملي، يعني تقويت ناسيوناليسم و قبيله گرائي که از آنها اکراه دارم، حمايت کنم. ديدگاه خود را در رساله اي تحت عنوان "يک ديدگاه آينده نگر" توضيح داده ام:

http://www.ghandchi.com/401-FuturistVision.htm

مضافاً آنکه براي اجتناب از هرگونه سوء تفاهمي، بايستي تکرار کنم به شدت به احساسات ملي ايرانيان معتقدم همانگونه که در مقاله زير توضيح داده ام آنرا نظير عشق به خانواده ميدانم که ربطي به ناسيوناليسم که يک *ايدئولوژي سياسي* است، ندارد. http://www.ghandchi.com/342-KurdFed.htm

بنظر من سکولاريسم در ترکيه براي اينکه شکوفا شود و دوباره کارائيخود را بازيابد، بايستي خود را از ناسيوناليسم جدا کند، و تا زمانيکه چنين نشود، در مقابله اش با اسلامگرائي، محکوم به شکست است. ناسيوناليسم چه در نوعي که محمد رضا شاه سعي در ساختن آن داشت، چه در نوعي که مصدق در پي آن بود، مدتهاست که توان ارائه راه حل براي معضلات جهان را از دست داده است، و هر ديدگاه آينده نگري که هنوز در بند ناسيوناليسم باشد، محکوم به شکست است، چه آنها که از برنامه هاي ناسيوناليستي برخي گروه هاي کوچک اتنيک حمايت ميکنند يا آنهائي که ناسيوناليسم ملل بزرگ، چه از نوع پهلويست ها و چه از نوع مصدقيست ها را تبليغ ميکنند.

من اين حقيقت را انکار نميکنم که کشورهاي موجود و دولت هاي ملي آنها کماکان بر توسعه هاي گلوبال بمثابه واحد هائي از واقعيت سياسي، تأثيرات مهمي دارند،هرچند بيشتر و بيشتر روند عکس ابتدا در نقاط پيشرفته تر جهان و بعد هم نقاط ديگر، پيشي ميگيرد، و در نتيجه اهميت دولت هاي ملي در کشورهائي نظير چين در دوران گلوباليسم، دليلي در به آغوش کشيدن ناسيوناليسم نيست، که ايدئولوژي اي منسوخ است. يافتن راه حل هايي براي جهان امروز از طريق برنامه هائي که ساختارهاي گلوبال در عرصه هاي سياست، اقتصاد، فرهنگ، و عرصه هاي ديگر زندگي بشر را در برگيرند، قابل دستيابي است.

در واقع پلاتفرم هاي ناسيوناليستي در خصلت خود نوستالژيک هستند و در بهترين حالت جهان صنعتي اي را نويد ميدهند که ديگر دنياي آينده نيست و به همين علت هم براي مردم جذاب نيستند، و مردم در اين برنامه ها راه بسوي جلو را نميبينند، و اين است که به طعمه اي براي فرقه هاي اسلامگرا تبديل شده اند، چرا که براي اسلامگرايان مسأله اي نيست که آسمان و زمين، آزادي و عدالت را به مؤمنيني وعده دهند که در يک جماعت جهاني از آنهائي که مرزهاي ناسيوناليستي را به دور ريخته و يک *امت* از معتقدين شده اند جمع شده اند که اميد شان غلبه بر دنيا و آخرت است و در آروزي رهبري تقسيم جهانند آنگونه که در مقاله زير توضيح داده ام:

http://www.ghandchi.com/472-ww3.htm

***
آنچه ذکر شد دليل اين است که من ترجيح ميدهم وقت خود را در رابطه با موضوعات طرح هاي آلترناتيو براي عرصه هاي مختلف زندگي ايران و ايرانيان صرف کنم. اين چيزي نيست که فريبندگي جبهه واحدهاي سريع با قولهاي دولت ملي آلترناتيو را داشته باشد، اما اين کاري است که ميشود انجام داد تا اصول کار را بطور صحيح بوجود آورد. بنطر من هيچ ميان بري وجود ندارد و تا آنجا که به روشنفکران مربوط ميشود، اميدوارم کارهاي بيشتر واقعي درباره موضوعات صنعت و کشاورزي ايران انجام دهيم، و طرح هايي براي ساختارهاي سياسي و اقتصادي گلوبال که بتوان مشترکاً در داخل ايران، با کمک ايرانيان در خارج، در زمينه اقتصاد گلوبال توسعه داد، بسازيم، بجاي آنکه وقتمان را براي يافتن ميان برهاي سريع با ساختن ائتلاف هائي که دست آخر به پلاتفرم ناسيوناليستي ديگري که حتي قبل از پذيرفته شدن محکوم به شکست است، تلف کنيم.

اميدوارم بيشتر و بيشتر وقت خود را براي مطالعه آمارهاي بانک مرکزي و حتي تحقيقات دست اول درباره صنعت و کشاورزي ايران و تدوين طرح هائي که ايران مابعد جمهوري اسلامي بتواند پياده کند، صرف کنيم. من مسأله اي با بحث هاي واقعي درباره پلاتفرم ها ندارم وليکن تکرار شعارهاي ناسيوناليستي نيروهاي سياسي مختلف چيز تازه اي براي حل معضلات آزادي، عدالت، و رونق ايران در دنياي واقعي امروز، به ارمغان نخواهد آورد.

مدلهاي کلان ناسيوناليستي سلطنت 2500 ساله يا ملي کردن نفت مصدق يا طرح هاي ناسيوناليستي کوچکتر آذري و کرد، همه امروز نوستالژي هاي منسوخي هستند که فقط وقت ما را تلف ميکنند، و براي ما نتايج واقعي جهت ترسيم طرح هائي که براي دستيابي آزادي، عدالت، و رونق در جهان واقعي امروز لازمند، به بار نمياورند.

نتيجه اين ميشود که منتظر يک دست نامريي بايستي بشويم تا قدرت را از جمهوري اسلامي بگيرد و آن را به نوع ناسيوناليسم مورد علاقه ما ارزاني کند و حتي اگر چنين رويدادي هم در آخر کار روي دهد، ما ممکن است که نتوانيم حتي آنچه بما پيشکش شود را حفظ کنيم، همانگونه که امروز در ترکيه بروشني شاهد آن هستيم. چنين عاقبت کاري ممکن است براي ما سيستمي بهتر از آنچه با آن در مبارزه ايم، به ارمغان نياورد.

آنچه در بهترين حالت، اميد همه اين کوششهاي جبهه واحدي است، دعوا هاي بسيار بر روي بودن اين فرد و آن فرد، اين گروه و آن گروه، "خودي و داخل" و "غير خودي و خارج،" ميباشد، تا وقتي که اصول کار درست نيست و در نتيجه هياهوي بسيار براي هيچ. در صورتيکه اگر پلاتفرم نيروهاي اپوزيسيون ايران واقعاً کارائي داشت، در آنصورت مهم نبود حتي اگر يک عفريت در رأس هر تشکيلاتي جاي داشت، چرا که پلاتفرم آن طرح پيروزي بود. اگر ناسيوناليسم طرح پيروزي بود، آنگونه که صد سال پيش چنين بود، بدترين رهبران در رأس کار هم، چه در ةرأس احزاب و چه در رأس دولت، تميتوانستند باعث شکست پلاتفرم ها شوند. يک پلاتفرم مترقي نظير پلاتفرم زير آنچيزي است که امروز به آن نياز است و نه هزاران تن شعار ناسيوناليستي:

http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm

ناسيوناليسم در اين عصر بما چيزي نميدهد به جز بازگشت به درگيري هاي ناسيوناليستي عصر انقلاب صنعتي، همانگونه که اسلامگرائي براي ما بازگشت به درگيري هاي بيشتر مذهبي متعلق به قرون وسطي را به ارمغان آورده است. اين ها درگيري ختلافات نيروهاي پيشروئي نيستند که در حال رفتن به جلو باشند!

***
وقتي يک پلاتفرم متروکه مورد استفاده قرار گيرد، مردم وقت خود را با ميکروسکوپ براي يافتن رهبران پاکدامن واقعي صرف ميکنند و سپس از طريق زور (اگر ديکتاتور باشند) يا از طريق قانع کردن ( اگر دموکرات باشند) سعي در *تغيير دادن* تک تک شهروندان ميکنند، بجاي آنکه حواس خود را روي پلاتفرم ، طرح ها، قوانين، و مديريت جامعه، متمرکز کنند. آنچه ما از روز اول در سيستم ولايت فقيه در جمهوري اسلامي شاهد آن بوده ايم، يعني سعي در يافتن با فضيلت ترين رهبران براي رهبري، و تغيير دادن بقيه مردم ابتدا از طريق امر به معروف و بعد هم از طريق زور، و ما همه ميدانيم حاصل کار چه شد، که ايران به فاسد ترين رژيم و بدترين عقب گرد زندگي اجتماعي در تاريخ خود، گرفتار آمده است.

نتيجه نهائي نظير آن است که اگر ما در يک دور باطل انتقاد و انتقاد از خود براي پاک کردن روخ خود باشيم نه آنکه براي تدوين طرح و نقشه ها، به اجرا گزاردن پلاتفرم هاي سياسي و اقتصادي مناسب براي ايران در عصر فراصنعتي، و يک پلاتفرم کارآ و مؤثر و قانون اساسي منتج از آن، کوشش و هم خود را مصروف کنيم که در آنصورت اگر يک عفريت هم در رأس قرار گيرد، نتيجه ترقي شود و نه واپسگرائي.

اگر به مردم کشورهاي پيشرفته اي نظير آمريکا نطري بيافکينم، بسختي بتوان گفت که تفاوت مهمي با ايرانيان دارند. اين است که بسياري از ايرانيان که در غرب سکني رفته اند، به خوبي ديگر شهروندان ديگر آن کشور ها عمل ميکنند، يا حتي بهتر از اهالي بومي. اختلاف بين ايران و کشو.رهاذي پيشرفته، در پروسه هاي قانوني و سياسي و ساختارهاي جامعه است و نه در ساختن انسان ايده آل، رهبران کامل، و پاک کردن هر فرد، تا که بتوانيم به ايران دموکراتيک و با رونق برسيم.

جنبش سياسي ايران در شرايط عدم پذيرفتن يک پلاتفرم مترقي، و با درجا زدن در ناسيوناليسم، به اين منهي شده است که انرژي خود را روي روشنگري که فعاليتي بسيار والا براي هر انسان شريفي در هر جامعه اي است، صرف کرده است، اما اين راه پايان دادن به جمهوري اسلامي نيست، که 28 سال است دوام آورده است، و انرژي حياتي مردم ما را مسدود کرده است. اپوزيسيون ايران بايستي با ناسيوناليسم وداع گويد و پلاتفرم هاي خود را تبيين کند، مسؤل براي کارها تعيين کند تا که طرح هائي را که براي اين عصر گلوباليزاسيون مناسبند را به اجرا گذارد.

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
10 مرداد 1386
August 1, 2007

متن مقاله به زبان انگليسي:
http://www.ghandchi.com/480-28mordadEng.htm


Turkey Showed 28-Mordad is not the Problem!
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/480-28mordad-plus.htm

We are at a juncture in Iran’s history when the society is not in its usual development pace, and using Stephen Gould’s model of Punctuated Equilibrium, I can say we are at another punctuation, and it is important to find out what is holding Iranian opposition from offering a viable solution for this critical time of Iran’s life. Such punctuations are like the times of the end of Iran-Iraq War that called for wakeful attention by all Iranians and by anyone concerned about Iran, considering the bizarre measures of the regime both in its relation with foreign countries and towards the Iranian people such as the massacre of political prisoners, as once noted in the following writing:

http://www.ghandchi.com/391-AwakeEng.htm

Some disillusioned with former political forces of Iran, mistakenly believe the problem is that the opposition has tried to take over the state power, and imagine focusing on civil institutions, than fighting for state power, is the solution for Iran. Although it is very important to emphasize the need for the growth of civil institutions in Iran but it is misleading to do it at the expense of misrepresenting the role of political activists as mystics, or as journalists, as extensively explained in a different article:

http://www.ghandchi.com/367-tudehiiEng.htm

The political activists, even in a democratic society, like the United States, when not in power, still try to take over power by building support for their own party, the way for example Democratic Party today tries to build support for the upcoming 2008 presidential election, since the Republicans have the control of executive branch at this time.

In countries that are not democratic, still taking power is central to the goal of political activists, although in a case like the American Revolution, the taking of power was achieved by an armed revolution, and in what we saw at the end of the Soviet Union, such a change was accomplished through peaceful transition. Nonetheless, the goal of political activists in both cases was to take the state power and there is nothing wrong with this goal and thinking such a goal.

I have discussed this topic in details in the aforementioned article and this is not what is discussed in this passage. Let’s go back to the issue of what has been holding our political opposition from coming up with a viable political solution for Iran.

***

The two main proponents of nationalism in the Iranian opposition, namely the Pahlavists and Mossadeghists, from their own respective outlooks, have been arguing for a long time about 28-mordad (August 19, 1953), as the pivotal event leading to our current situation at this juncture of history.

The Pahlavists argue that contrary to Reza Shah, Mossadegh’s alliance with Islamists from the start, finally showed its outcome in Khomeini’s rule of 1979, thus failing nationalism. On the other hand, the Mossadeghists proclaim that Pahlavi’s connections to foreign powers jeopardized nationalism and that the overthrow of Mossadegh in the 1953 coup was the end of nationalism, and paved the way for the 1979 success of Islamists in Iran. In a way they are the two main nationalist traditions pursuing the nationalist platforms of Iran’s mashrootiat, although holding opposing views.

The Pahlavists considered Mossadeghists as a natural ally of Soviet Union, and thought if Mossadegh had stayed in power, the Iranian nationalism would have been vulnerable and would have been devoured by the Communists. In contrast, the Mossadeghists beside considering Pahlavi regime as dictatorship, considered Reza Shah as a British-supported dictator even though turning towards the Germans at the end, and they thought of his son Mohammad Reza Shah as the puppet of the US and UK.

Of course Iranian nationalism has not been limited to the above two forces and many of the Iranian communists, such as Khalil Maleki, especially after the success of Islamism in 1979, in various degrees, have adopted nationalism. And the Islamic version of nationalism has been present alongside Jebhe Melli for a long time, with organizations like Nehzate Azadi and leaders like Mehdi Bazargan who was a high-level associate of Mossadegh. The presence of these shades of nationalism in Iran and their relations with Pahlavists and Mossadeghists at different junctures of our history is not the topic of this discussion, and it will not change the main argument of this article.

Pahlavists and Mossadeghist are the focus here as they are the two main sides of the huge chasm of 28-mordad.

***

In contrast to Iran, the nationalism in Turkey has never had a huge split like 28-mordad in its history and has been more clearly secular than all shades of Iranian nationalism, and this is what I mean when writing that 28-mordad cannot be considered as the reason for the defeat of nationalism by Islamism, in Turkey, in the latest election of that country.

Please note that I did not say defeat of *secularism* by Islamism, rather wrote defeat of *nationalism* by Islamism. This is what will be the main issue of my discussion here.

I would like to suggest to watch the following interviews, that are excellent presentation of what happened in the latest election in Turkey:

http://ghandchi.com/iranscope/JavanmardiFatemiVOA072307.ram

Turkey is not a country like Pakistan. A country like Pakistan with its highly religious society may be in danger of falling to the hands of Taliban fighters who want to take control of such a nuclear state in the region and are not only using all the legal channels in that country to achieve their goal in the cities but are fighting an armed war in the mountains to take control of the country side. In contrast, Turkey has one of the most secular populace among the so-called Islamic countries and the results of this recent election are alarming for a country like Turkey and shows the problem relates to nationalism itself, not being able to respond to the issues of freedom, justice, and prosperity in today’s world, and losing to Islamism.

Nationalism is another obsolete ideology of the Industrial Age, the same as Communism, Socialism, Liberalism and others and none of these *ideologies* can provide solutions to the dilemma of progress in our times, namely to be the solution for freedom, justice, and prosperity in the world of today. Nonetheless, certainly these old platforms of Industrial Age have had achievements that humanity can learn from, the same way the religions of the era of *birth* of world religions (about two thousand years ago) had achievements, as well as calamities, from which humanity has learned from and can learn, in all areas of ethics, human rights, democracy, economic justice, peace, prosperity, progress, etc.

This is why I am not comfortable when people use the word *we* meaning nationalists, etc to include me, and I reject critics of ethnic or Islamist platforms of Iran when they are done from the viewpoint of nationalism. True that I see liberalism has advanced beyond the Industrial Age in some parts of the world, and in political theory in the works of John Rawls, but I cannot say the same thing about nationalism. Nationalism was the ideology of the time of French Revolution and later Napoleonic Wars to establish nation-states in Europe. This is an obsolete paradigm today.

The above does not mean that nations and countries will cease to exist, and even will cease to be born, the same way that family continues to exist after the political power of extended families and tribes has long been obsolete, and tribal society is not considered as harbinger of the future.

I still emphasize the need for independence and territorial integrity of Iran for the same reasons that I see the need for any family to stand on its own, but this does not mean that I support giving more power to nation states, namely strengthening nationalism and tribalism, which I abhor. I have explained more about my view in a paper entitled “A Futurist Vision”:

http://www.ghandchi.com/401-FuturistVisionEng.htm
Moreover to avoid any misunderstanding, I should emphasize that I strongly believe in Iranian National Sentiments as explained in my following article which are like love for one’s family and have nothing to do with nationalism with is a *political* ideology:http://www.ghandchi.com/41-Nat_Sent.htm

In fact, I think secularism in Turkey will have to separate itself from nationalism in order to flourish, and to become viable again, and till then, it will fail in its confrontation with Islamism. Nationalism, whether in the version that Mohammad Reza Shah tried to build or that of Mossadegh, has long lost its viability to offer solutions to the world problems, and any futurist outlook that is still chained by nationalism, is doomed to failure, whether one uses the nationalist programs of some small ethnic groups or those of bigger nations, whether that of Pahlavists or Mossadeghists.

I am not denying the fact that existing countries and their nation states are still impacting the global development as units of political reality, but that is no reason to cling to nationalism, which is an obsolete ideology. Solutions for today’s world are found by coming up with programs that encompass global structures in realms of politics, economics, culture, and other areas of human life.

The nationalist platforms actually are all nostalgic in nature and at best are promising the industrial world which no longer is the world of the future and this is why they cannot attract people, and the people do not see a way forward with such plans, and this is how they have become the bait for the Islamist cults, since the Islamists have no problem to promise Heaven and Earth, freedom and justice, to the believers, in a global congregation of those who shed the nationalist boundaries to be one *ommat* of the believers, hoping to conquer the world:

http://www.ghandchi.com/472-ww3Eng.htm

***
The above is the reason I prefer to spend my time on issues of alternative plans for different areas of life of Iran and Iranians. It is not something that can have the glamour of quick united fronts promising an alternative nation state, but it is something that one can do to get the basics right. I think there is no shortcut and as far as the intellectuals are concerned, I hope to see more real works on issues of industry and agriculture of Iran, and plans for the global political and social structures that can be co-developed inside Iran, in the context of global economy, with the help of Iranians abroad, rather than spending our time to find quick shortcuts to make coalitions that boil down to another nationalist platform which is doomed even before it is accepted.

I hope more and more time is spent on studying the statistics of Bank Markazi, Iran’s Central Bank, and even first hand research of industry and agriculture of Iran and coming up with plans that the future state of post-Islamic Republic Iran can execute. I have no problem with real debates about programs, but repeating nationalist slogans of various political forces will not give us anything new to solve the issues of freedom, justice, and prosperity for Iran in today’s real world.

The big nationalist models of 2500-year-old Monarchy or that of Mossadegh’s Nationalization of Oil or the smaller nationalist plans of Azeri and Kurdish nationalists of Iran are all obsolete nostalgias today that only waste our time and will not give us any real results as plans to achieve freedom, justice, and prosperity in the real world of today.

We will end up waiting for some invisible hand to take power away from IRI and to give it to our version of nationalism and may be even if such an eventuality occurs, we may not even be able to hold it together, as we are clearly seeing in Turkey, and the result may not give us a country much better than what we are struggling with.

All that is hoped in all these united front attempts, I just see too much fighting about this guy and that guy, this group and that group, "in" or "out", when the basics are not in place and thus much ado for nothing. Whereas if the platform of Iranian opposition forces is really viable, then it does not matter even if a monster is inside any organization, for the platform should be a successful plan, and if nationalism was a successful platform, as it was a hundred years ago, the worst of leaders at the helm, could not make the platforms to fail. A progressive platform like the following is what is needed rather than tons of nationalist slogans:

http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegarEng.htm

Nationalism in this age will not get us anywhere except for having more nationalistic conflicts of Industrial Age, the same way Islamism is getting us more religious conflicts that belong to Medieval Times and hardly are conflicts of moving forward.

***

When an obsolete platform is being used, people spend their time with microscopes trying to see who is the real virtuous leader and then try by force (if dictatorial) or by persuasion (if democratic) to *change* individuals, rather than to focus on platforms, plans, laws and the management of society. What we are seeing in the valayate faghih in IRI from day one, trying to find the most virtuous to be the leaders, and to change the rest of the people first persuasion (amre beh maaroof) and then by compulsion, and we all know the result which is the worst corruption and state of affairs in Iran in history.

The end result is as if we are in a cycle of criticism and self-criticism to purify our souls than to design plans and execute the political and economic platforms that are appropriate for Iran in this post-Industrial Age, a viable platform and resulting constitution that even if a monster was at the helm, the result would be progress and not retrogression.

If one looks at the people in advanced countries like the United States, they are hardly much different from Iranians. This is why many of the Iranians who are in the West, function as well, or even better, than the natives. The difference is in the legal and political processes and structures and not making the ideal man, perfect leaders, and purifying every individual to have a prosperous and democratic Iran.

Iranian political movement not adopting a progressive platform and being stuck in nationalism has ended up spending its energy on enlightenment which is a noble activity for every single individual, in all societies, but this is not how we can end the Islamic Republic, which has lasted for 28 years, blocking the viable energies of our people. Iranian opposition should bid farewell to nationalism and define platforms, assign owners, and execute plans that are suitable for this age of globalization:

Hoping for a Federal, Democratic, and Secular Futurist Republic in Iran,

Sam Ghandchi, Publisher/EditorIRANSCOPEhttp://www.iranscope.com/August 1, 2007

Text in Persian
http://www.ghandchi.com/480-28mordad.htm


Related Articles:
http://www.ghandchi.com/index-Page10.html


-------------------
Theoretical Articles
http://www.ghandchi.com/

All Articles
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

چهارشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۶

کورزويل، هري پاتر، و حزب آينده نگر

کورزويل، هري پاتر، و حزب آينده نگر
http://www.ghandchi.com/479-KurzweilFuturism.htm

Kurzweil, Harry Potter & Futurist Party
http://www.ghandchi.com/479-KurzweilFuturismEng.htm

کورزويل، هري پاتر، و حزب آينده نگر
سام قندچي

سال هاست در شگفتم که چرا جنبش آينده نگري نتوانسته است در هيچ جاي جهان حزب آينده نگر ايجاد کند، بويژه در آمريکا با وجود آنکه فعالين اين جنبش در اين کشور بيش از 40 سال است بمثابه فيوچريست کار متشکل انجام داده اند.

بتازگي در جلسه اي با تعدادي از همقطاران عضو انجمن جهان آينده (World Future Society) بودم که درباره برنامه ريزي براي کنفرانس سال 2008 بحث ميکرديم. يکي از جوانترين افراد جمع من بودم و سن من 55 سال است! چرا انجمن جهان آينده (WFS) نميتواند افراد جوان تري را پس از 40 سال فعاليت بخود جلب کند، و چرا پس از اين همه سال اين انجمن هنوز با مشکلات مالي نظير يک جمع تازه تأسيس روبرو است؟

ادوارد کورنيش، بنيان گذار انجمن جهان آينده، پاسخ مفصلي به اين سؤال دارد ولي نکته اصلي وي اين است که برنامه آينده نگري نظير نجات دادن ميليونها کودک از يک فاجعه نظير جنگ است، و کسي نميتواند براي کودکاني که در جنگي که بخاطر کوشش هاي آينده نگر ها روي نداده بيخانمان و آواره نشده اند، اعانه جمع آوري کند. به عبارت ديگر موفقيت آينده نگري، در چارچوب کنوني آن، در عين حال ريشه چالش هاي آن است. مضافاً آنکه، آقاي کورنيش ملاحظات جالب ديگري هم وقتي درباره امکانات انجمن، يا در واقع عدم وجود امکانات آن صحبت ميکند، ارائه ميدهد و ميگويد اتحاد شوروي با آن قدر قدرتي اش امروز ديگر نيست در صورتيکه انجمن جهان آينده پس از 40 سال هنوز زنده است.

فکر ميکنم براي مدلي که انجمن جهان آينده طي سالها براي خود برگزيده است، ادوارد کورنيش در مقالات و کتب مختلف خود بهترين پاسخ ها را براي اين سؤالات تا آنجا که به انجمن جهان آينده مربوط ميشود، ارائه کرده است، و اين ها موضوعاتي نيستند که هدف بحث اين مقاله باشند. آنچه ميخواهم در باره جلسه خاطر نشان کنم اين است که قطعاً بحث هاي ما نشان داد انجمن ما، همانگونه که همواره انجمن جهان آينده اذعان کرده است، مطمئناً محل تبادل افکار مختلف درباره آينده است. به عبارت ديگر، در مقايسه با آنچه يک حزب آينده نگر خواهد بود، انجمن جهان آينده اجتماعي از افرادي نيست که با هدف ساختن آينده معيني دور هم جمع شده باشند، و نميخواسته هم که چنان جمعي باشد.

معهذا طي 40 سال گذشته، هيچ چيزي آنهائي را که در گير ساختن انجمن جهان آينده بمثابه يک محل تبادل ايده هاي مختلف آينده نگري بود، از ساختن يک حزب آينده نگر به موازات انجمن، ممانعت نميکرد. البته منظور من فقط کساني در ميان شرکت کنندگان اين انجمن است که به سازماني از افرادي با هدف ساختن يک آينده مشخص علاقه داشته اند، و تعداد آنها هم خيلي کم نبوده است!

در واقع، جالب است خاطر نشان کنم که انجمن جهان آينده در تاريخ خود، گرچه کسي را نداشته است که مشخصاً خواستار ايجاد يک حزب آينده نگر شده باشد، وليکن برخي رهبراني را داشته است که معتقد بوده اند آينده مثبتي را بايستي پذيرفت و به دور اهداف آن سازماندهي کرد، اما شگفت آور است که ديدگاه آنها هيچگاه در يک سازمان واقعي ماديت نيافته است.

اين حقيقت شگفت آوري است چرا که توسعه موازي در طي تاريخ به کرات اتفاق افتاده است وقتيکه در دوران آغازين انديشه هاي فلسفي نو نه تنها سازمانهاي آموزشي در کنار احزاب سياسي شکل گرفته اند، بلکه دو فعاليت حتي متقابلاً در ابتداي رشد بسياري از مکاتيب فکري، به يکديگر ياري رسانده اند!


***
بيش از 20 سال است که عضو انجمن جهان آينده هستم. در واقع 22 سال پيش در سال 1985 اولين رساله عمده خود درباره آينده نگري را تحت عنوان «ابزار هوشمند: شالوده تمدن نوين» منتشر کردم و همچنين اولين کتابفروشي آينده نگر را با نام کتابفروشي نُوا Nova در ساني ويل در کاليفرنياي آمريکا باز کردم. البته کتابفروشي خود انجمن جهان آينده قبل از نُوا، وجود داشت، وليکن آن کتابفروشي يک کاتالوگ پستي است.

در آن سالها به اشاعه آينده نگري و انجمن جهان آينده در خود کتابفروشي، در سري سخنراني هاي ماهانه، و در نشريه آن پرداختم. انجمن جهان آينده نميتوانست کمکي بمن بکند غير از آنکه نشريات خودشان را تا موقع فروش رفتن، در اختيارم ميگذاشتند. در واقع، آنها درباره محدوديت هاي خودشان از روز اول گفته بودند.

وقتي که کتابفروشي نوا را باز کردم، جٍف کورنيش، پسر ادوارد کورنيش که مسؤليت توزيع مجله آينده نگر را در انجمن جهان آينده به عهده داشت، گفت که اين پروژه ميتواند خيلي از نظر مالي سخت باشد و حتي بار سنگيني از نظر شخصي بر من تحميل کند. نظرش را تأييد کردم اما اشاره کردم اين کاري بود که شخصاً علاقمند به انجامش بودم و اين پروژه را تا چهار سال بعد يعني سال 1989 ادامه دادم. هدفم روشن کردن انديشه هاي خود درباره آينده و آينده نگري و يافتن کساني بود که علاقه مشابهي داشتند. وقتي اين اهداف حاصل شد، کتابفروشي را بستم، چرا که به عنوان يک کسب و کار، به سختي حتي زندگي من را ميتوانست تأمين کند.

تجربه کتابفروشي نوا نه تنها مرا با انجمن جهان آينده بمثابه محل تبادل ايده هاي فيوچريستي آشنا کرد، و نه تنها در آنجا با سايه روشن هاي مختلف انديشه آينده نگر آشنا شدم، بلکه حتي درباره جنبش «عصر جديد» بسيار از نزديک آگاهي يافتم چرا که در آن سالها در کاليفرنيا آن جنبش بسيار پر قدرت بود. اين است که توانستم نقد آنروز مايکل مارين از جنبش عصر جديد را که بعداً توضيح ميدهم خيلي خوب درک کنم و تشبيه آن جنبش به جعبه شن بازي توسط او را خيلي مناسب و پر معني يافتم.

با اين حال هنوز نميفهيدم که چرا حزب آينده نگر در آمريکا شکل نگرفته است، هرچند در پي کوشش هاي اين سالها و دو دهه بعد، تواسنتم در سال 2004 درک خودم را از جنبش آينده نگري با تأکيد بر روي ايران در کتابي تحت عنوان ايران آينده نگر منتشر کنم.

دوسال پيش، در سال 2005، نوشتاري به رشته تحرير در آوردم با عنوان «آينده نگري، جعبه شن بازي، و توانمندي سياسي» که در آن مقاله 1983 مايکل مارين تحت عنوان «ترانسفورماسيون بمثابه مرض جعبه شن بازي» را بحث کردم. اساس بحثم اين بود که خود آينده نگرها در همان جعبه شني که وي جنبش عصر جديد را وقتي 25 سال پيش در بررسي اش نقد ميکرد، محبوس مانده اند. متأسفانه مايکل مارين هيچ پاسخي به موضوعاتي که در مقاله ذکر شده طرح کردم، ارائه نداد.

با اين حال بايستي اذعان کنم که نقد مارين از جنبش عصر جديد را خيلي مناسب و معتبر يافتم. بويژه صحت اين اثر او را من خيلي بهتر درک ميکردم چرا که خودم نيز در گذشته نقدهاي مشابهي را نه تنها از جنبش عصر جديد، بلکه همچنين درباره جنبش مشابه صوفيگري در ايران که خود را آينده نگر ميخواند ولي اساساً مشابه جنبش عصر جديد در غرب است، منتشر کرده ام.

پس از اين کاردرباره علت اينکه چرا آينده نگر ها در جعبه شني مانده اند، به تعمق بيشتر پرداختم. بنظرم ميرسيد که هرچند از برخي جهات آينده نگرهاي قرن بيستم در مقابل چشمان خود شکل گيري جامعه فراصنعتي را مشاهده ميکرده اند، اما هنوز هيچيک ويزيون يا ديدگاهي را که *مدل* کاراي موفقي باشد تا از طريق آن براي بشريت ممکن شود، يا بتواند، يا بشود در اين جامعه در حال شکل گيري در کنترل زندگي خود باشد و نه قرباني آن، ارائه نکرده بودند.

منظور من اين است که کتابها و فيلمهايي نظير «پيشتازان فضا» و بسياري شاهکارهاي پرپندار هر روز در اواسط قرن بيستم نوشته ميشدند وليکن نه آنها که اشاعه دهنده آنها بودند و نه مخالفينشان، به آن آثار بعنوان مدلي از جهان که در آن بشر در کنترل زندگي خود در جامعه هائي که در حال شکل گيري بودند، نمينگريست. به عبارت ديگر حتي خوشبينانه ترين مدلها معضلات بشريتي که قرباني موفقيت خود ميشد را ترسيم ميکردند تا که حتي در عالم پندار تصويري از انسانهائي که در کنترل زندگي خود باشند، ترسيم کنند. بنابراين آن کارهاي پر پندار پيشرفتهاي تکنيکي باور نکردني زيادي را براي قرن بيست و يکم نويد ميداد اما هيچکدامشان قول زندگي خوشي را بر روي زمين به کسي نميدادند، تا چه رسد براي نقاط ديگر عالم.

***

در دوسال گذشته، ري کورزويل چند کار تحقيقي تازه منتشر کرده است که به موضوعاتي پرداخته است که در واقع ريشه ها و مباني آينده نگري هستند، وقتي که تئوري نقطه انفصالي Singularity خود را در پرتو پيشرفته ترين علوم و تکنولوژي هاي زمان ما با سودجستن از دانش دائرتالمعارف گونه خود از بسياري عرصه هاي علوم، بحث کرده است. و اخيراً نيز نقد جالبي به قلم «جوزف کوتس» از کتاب «نقطه انفصالي نزديک است» نوشته ري کورزويل خواندم.

پيش از اينکه وارد جزئيات کارهاي کورزويل و آنچه درباره نقدي که کوتس در اينباره نوشته است، بايستي متذکر شوم که اشاره کورزويل در کتابش به هري پاتر از طرف مرورکنندگان اثر وي مورد توجه قرار نگرفته است در صورتيکه بنظر من اين موضوع را وقتي بحث هاي علمي کورزويل بررسي ميشود، خيلي مهم است که در نظر داشته باشيم. چرا؟

هري پاتر کتاب و فيلمي بسيار موفق در ميان جوانان در زمان ماست. برعکس داستان هاي تخيلي قرن بيستم، اين کار فانتزي، که داستان تخيلي نيست، چيزي درباره تازه ترين تکنولوژي ها در بر ندارد، ولي کودکاني را نشان ميدهد که در کنترل زندگي خود هستند آنهم از طريق نيروهاي ماوراء الطبيعه که در خودشان کشف ميکنند، که به قدرت تغيير شکل يابي shape-shifting دروني هري پاتر و ديگران در اين فيلم هم محدود نيست.

فکر ميکنم هري پاتر آنگونه پنداري را برحسته ميکند که جوانان مشتاق آن هستند، که برعکس کارهاي تخيلي قرن بيستم بسيار کمتر تحليلي است، و بندرت در بند آن است که امتداد روندهاي علمي و تکنولوژيک واقعي را تصوير کند، بعوض يک آلترناتيو تخيلي است که مطلوب جوانان است، جدا از آنکه استقراء روندهاي موجود چنين نتايجي را بر مبناي علمي بدست دهند يا نه، و البته شايد اين فانتزيها در يک *گسستگي* از روندهاي جاري، قابل حصول باشند.

چگونه کورزويل و هري پاتر مرتبط هستند؟

اجازه دهيد اول متذکر شوم برخي ديگر از متفکرين نو در پرتو توسعه هاي اخير، کل درک ما از جهان را مورد نگرش مجدد قرار داده اند و اين فقط محدود به فيزيکداناني نظير استفان هاوکينگ نيست. مثلاً «ست لويد Seth Lloyd » پيش کسوت کامپيوتر کوانتومي در کتاب برنامه نويسي جهان مدل محاسباتي تازه اي را براي درک جهان ارائه کرده است. اينگونه ديدگاه هاي جديد شايد کمک کند بتوانيم به آنچه کورزويل بمثابه نقطه انفصالي به آن اشاره دارد، از پرسپکتيو عرصه هاي مختلف علوم ديگر، بنگريم.

کوزويل به يک *گسستگي* عظيم در تمدن بشري در حوالي زماني خود ما نگاه ميکند، و نه آنکه استقراء روندهاي موجود را که محدود به برخي تغييرات تکنولوژيک نظير اختراع هواپيما يا تغيير اقتصادي نظير انقلاب صنعتي مورد نظرش باشد. يعني بعوض امتداديابي روندهاي موجود يک گسستگي بنياني مشابه بيگ بنگ big bang يا ابزارسازي انسانهاي اوليه مورد نظرش اوست، و آنهم در نزديکي خيلي زياد به دوراني که ما داريم زندگي ميکنيم، حتي در 20 سال آينده، رويدادي که کورزويل آنرا *يکتائي* يا نقطه انفصالي ميخواند.

به عبارت ديگر، انسانها يا سوپر-انسانها ديگر نيازي نخواهد بود قرباني زنجيرهايي که تاکنون بشريت را از آزادي کامل دور نگهداشته اند، باشند، و اين امر براي اول بار به بشريت اجازه ميدهد ارباب سرنوشت خود باشد و نه که برده پيش وضعيت هاي خود. کورزويل دوست ندارد از اصطلاحاتي نظير ترانس-انسان يا سوپر-انسان استفاده کند و فکر ميکند بشر در اعصار مختلف معاني مختلفي را با خود حمل ميکرده است و کماکان خود همين انسان در دنياي مابعد يکتائي انفصالي ادامه دارد، گرچه با توانهاي تازه در فراسوي محدوديت هاي بيولوژيک خود و در وضعيتي تازه که به مدد تکنولوژي هائي که بوسيله پردايشگران کامپيوتري جديدي که توان پردايش اطلاعات در آنها از قدرت مغز انسان بالاتر خواهد بود، حاصل خواهد شد.

در واقع در ميان صاحب نظران قرون هجدهم و نوزدهم، من ميتوانم کارل مارکس را بخاطر آورم، که در گروندريسه، هدف نهائي جامعه کمونيستي را، پس از به تصور آوردن مرحله انتقالي سوسياليسم که در آنجا مردم به اندازه کارشان دريافت ميکردند، جامعه اي را با *فراواني* در آينده دور ، به تصوير ميکشيد، که در آنجا فرد باندازه نيازش دريافت ميکرد وليکن به دنيا از طريق انجام آنچه از انجام دادنش خوشش ميايد بهره ميرساند، يک روز ماهيگيري ميکرد، روز ديگر فعاليتي ديگر.

به عبارت ديگر، براي مارکس، فراواني ايده آل کمونيسم در آينده دوري بود در صورتيکه جامعه گذار که سوسياليسم ناميده ميشد، با وظيفه اصلي اش که تقسيم منابع نادر بود، واقعيت فوري تلقي ميشد.

در ديدگاه مارکس از آينده دور، هنوز انسان در محدوديت هاي بيولوژيک و زندگي زميني، به تصور کشيده ميشد، در صورتيکه براي متفکرين علم گراي قرن 21 نظير کورزويل، و نيز براي آنها که عاشق مخلوقات فانتزي هري پاتر هستند، حتي چنين بندهائي نيز گسسته شده است، و ديگر اين محدوديتها نيز آزادي بشر را در چامعه مابعد نقطه انفصالي محدود نميکنند.

بنابراين تا آنجا که نيازهاي اوليه بشر مطرح است، همه نيازهاي ما نظير هوا برآورده ميشوند، که در کره زمين به وفور يافت ميشود، و هيچ جائي از کسي براي اکسيژن پولي نميگيرند، اقلاً نه هنوز. ولي بيشتر آنکه براي کورزويل، بيش از فراواني نيازهاي اوليه مطرح است و او حتي از پايان يافتن *مرگ* آنگونه که ما آنرا ميشناسيم ميگويد، که محدوديتي بنياني است که در آن انسانها محدوديت نوان خود در اينکه در کنترل باشند را ميبينند، حتي ثروتمند ترين و قدرتمندترين انسانها. مرگ يک مانع براي همه انسانها است تا که بتوانند قدرت اينکه در کنترل باشند را بعوض آنکه قرباني پيش وضعيت خود گردند، احساس کنند.

بنظرم اين احساس قدرت در مقابل همه ناملايمات در جهان پيش روي، آنچيزي است که کورزويل را حتي از خوشبين ترين آينده نگر هاي قرن بيستم جدا ميکند. اين است که چرا فکر ميکنم ديدگاه وي از آينده خيلي مهم است مطالعه شود، بويژه براي آنهائي که علاقمند به ايجاد حزب آينده نگر هستند.

***

در گذشته در مقاله «يکتائي انفصالي و ما» درباره کتاب چشمگير کورزويل بحث کرده ام. در اينجا ميخواهم نگاهي به تحليل کورزويل در پرتو نقد «جوزف کوتس» بياندازم و در همين حال به سؤال اصلي اين مقاله درباره آنچه نقصان و توان جنبش آينده نگري بوده است، پاسخ دهم، که چرا هنوز اين جنبش بصورت انجمن هاي تبادل نظرات يا انديشکده وجود دارد و هنوز حزب آينده نگر در جائي شکل نگرفته است.

تجربه من با ايران و ايرانيان است. اساساً بنيادگرائي اسلامي در ايران پيروز شد چرا که مردم از دورنماهاي هر دو راه حل جامعه صنعتي، يعني سرمايه داري و سوسياليسم، نا اميد بودند و اسلامگرايان راهي فراسوي آن دو راهي که ديگر جذابيتي نداشتند ارائه کردند، البته با عقب رفتن به جامعه ماقبل صنعتي، وليکن در عين حال با رد کردن راه حل هاي جامعه صنعتي. اين در يک کلام، داستان انقلاب 1357 در ايران و تحولات بعدي در نقاط ديگر خاورميانه است که در آنجا سوسياليست هاو ليبرالها، با راه حل هاي عصر صنعتي، قدرت را به اسلامگرايان باختند.

حالا ما آينده نگر ها راه هاي عصر صنعتي را بسيار خوب به نقد کشيده ايم و نقد ما در تجربه سقوط اتحاد شوروي و بلوک شرق بسيار موفق بود. ارزيابي ما درباره اينکه جهان به فراسوي مدل صنعتي ميرود، درست از آب درآمد، و وقتي که به «دره هاي سيليکان» در دنيا مينگريم، مدل تصاعدي تکامل کورزويل توصيف عالي از اين تحولات ارائه ميدهد.

براي من نقد هاي جوزف کوتس وقتيکه وي کار کورزويل را يک مذهب سکولار ميخواند، اهميتي ندارند، چرا وي که عادت به برخي استقراء هاي روندهاي تحليلي بمثابه آينده نگري دارد و تئوري يکتائي انفصالي چنين نيست و نميتواند که باشد گرا که از گسستگي ترسيم شده و نه ادامه روندهاي موجود. معهذا يک چيز که کوتس به آن اشاره ميکند، يعني نياز به پاسخ الترناتيو به موضوع اقتصادي تأمين معاش براي همه مردم وقتي که دنيا بسوي يکتائي انفصالي ميرود، بنظر من يک نقد معتبر است. به عبارت ديگر فقط از فراواني در جامعه مابعد گسستگي گفتن، به معضل تأمين معاش براي مردم در مرحله گذار پاسخ نميدهد، حتي با وجود آنکه براي کورزويل جامعه مابعد يکتائي انفصالي جامعه اي از نظر زماني، *نزديک* است، و نه آنکه مانند سوسياليستها آينده اي دور باشد.

منظور من اين است که جوزف کوتس حق دارد وقتي که ميگويد مدل اقتصادي چيزي نيست که فقط براي يک عده افراد موفق دره سيليکان قابل تبيين باشد. بلکه ما داريم از 6 ميليارد مردم روي کره زمين صحبت ميکنيم که از وضعيت *امروز* به دنياي جامعه مابعد يکتائي انفصالي خواهند رفت و بايستي تأمين معاش کنند.

مارکس و مارکسيستها حق داشتند که سعي ميکردند مدلي از جامعه دوران انتقالي ارائه کنند. البته اين هم درست است که چون آنها فکر ميکردند ايده آل کمونيسم آنها آينده اي بسيار *دور* است، صرف وقت زيادي براي مدلي جهت جامعه گذار را لازم ميديدند وليکن ما هم نميتوانيم موضوع دوران گذار را ناديده بگيريم.

سوسياليستها را بخاطر ارائه کردن مدلي براي جامعه انتقالي تحسين ميکنم، گرچه همچنين ميگويم که سوسياليستها مقصرند که آينده نگرانه نيانديشيدند که راه حل اقتصاد دولتي آنها بمثابه مدل جامعه گذار سوسياليستي باعث ديکتاتوري آنهائي ميشد که کنترل دولت را بدست ميگرفتند، که بمثابه نماينده مالکيت دولتي عمل کرده و بالاخره بعنوان مالکين ملل رفتار ميکردند.

در واقع بسياري از رهبران کارگري سوسياليست باصداقت در ايران هنوز همين نحوه تفکر را دنبال ميکنند و به اين صورت با برخي از فراکسيونهاي خود جمهوري اسلامي بر عليه خصوصي سازي در ايران متحدند و هنوز فکر ميکنند اين راه حل شکست خورده، راه دستيابي به جامعه اي عادلانه است.

اقتصاد دولتي مبناي همه طرح هاي سوسياليستها از همان اول مانيفست حزب کمونيست و بعد از آن بود. و متفکرين سرمايه داري نظير آدام اسميت نيز مدل دست نامرئي خود را داشتند، که چه بهتر و چه بدتر، قرار بود تعادل نهائي را تأمين کند. به اندازه کافي از عصر صنعتي و راه حل هايش بحث کرديم، همه درباره آنها ميدانيم. ما چه پيشنهاد ميکنيم؟

***

راه حل آينده نگر ها چيست؟ به عبارت ديگر خوشبختي اقتصادي مردم هنوز بر مزد آنها از کار، يا بر درآمد آنها از مالکيت نظير سود سهام، يا از کمک دولتي نظير امکانات رفاهي و حقوق بيکاري مبتني بر برخي نيازهاي قانوناً به رسميت شناخته شده، استوار است.

و ما ميدانيم نه تنها کار، بيشتر و بيشتر به کار-دانشي مبدل ميشود، تا آنکه ساعت هاي ساده صرف کردن نيروي کار مکانيکي باشد؛ بلکه مالکيت هم، بيشتر و بيشتر به مالکيت دانشي مبدل شده است که در نوشتار ثروت و عدالت در ايران فردا بحث کردم و صراحتاً بگويم که قوانين کنوني ماليات تازه دارد اين نوع از مالکيت را هدف ميگيرد، و بالاخره هم حقوق رفاه دولتي که گرچه به زحمت توانسته است دواي مشکلات مردم را حتي در پيشرفته ترين جوامع فراهم کند و بيشتر بر بوروکراسي دولتي افزوده است وليکن عدم وجود بهداشت عمومي در کشورهائي مثل آمريکا هم راه حلهاي ناکارآمد سوسياليستي را با ادامه مشقات محنت بار براي عامه مردم، جايگزين کرده است.

آينده نگر ها تا کنون دو مدل اقتصادي براي دوران گذار به جامعه مابعد نقطه انفصالي ارائه کرده اند. مدل اول مدل صندوق ملي-سهامي البس است که موفقيت هاي محدودي هم در برخي کاربردهايش در بعضي کشورها داشته است. ديگري هم برخي مدلهاي درآمد آلترناتيو است که قبلاً من بحث کرده ام و به سختي بتوان هيچ کشور پيشرفته اي را يافت که چنين راه حل هائي را در زمان حاضر اتخاذ کرده باشد.

مدل اول مسأله را از طريق پرداختن به موضوع *مالکيت* در دوران چامعه در حال گذار در نظر ميگيرد و ديگري اين را از طريق پرداختن به موضوع *درآمد* در جامعه انتقالي پاسخ ميدهد. بنظرم هر دوي اين راه حل ها به زحمت حتي پوسته مسأله اي را که ما در پيش روي خود داريم براي ارائه آلترناتيو منصفانه، لمس ميکند. من معتقدم که توصيف عالي اي از مسأله، و نه از راه حل، در رساله زير خود ارائه کرده ام:

http://www.ghandchi.com/265-EconJustice.htm

به عبارت ديگر، راه حل هائي که من در رساله بالا ذکر کرده ام، نه تنها کافي نيستند، من خود اولين کسي هستم که اذعان کنم فرسنگها از يک راه حل جامع براي جامعه در حال گذار، فاصله دارند.

واقعاً فکر ميکنم مگر آنکه آينده نگرها بتوانند يک راه حل محکم براي دوران گذار در زمانيکه ما بسوي جامعه مابعد نقطه انفصالي در حرکت هستيم ارائه کنند، دورنماهاي ممکن براي هر حزب آينده نگري جهت به چالش کشيدن احزاب قديمي عصر صنعتي بسيار محدود خواهد بود.

در واقع در کشورهائي نظير ايران که در آنجا احزاب سياسي عصر صنعتي بسختي وجود دارند، براي رفتن مستقيم براي يک حزب قرن بيست و يکمي که با اسلامگرايان، قانوناً يا بطور مخفي، رقابت کند، نياز و علاقه زيادي وجود دارد. وليکن مسأله اين است که مگر آنکه ما پاسخ اجتماعي-سياسي خوبي براي معضلات اقتصادي مرحله گذار داشته باشيم، آينده نگر هاي نخواهند توانست آنقدر که بتوان به آن اميدوار باشيم، مؤثر باشند.

من فکر ميکنم جوزف کوتس حق دارد وقتي که موضوعات اقتصادي را براي مرحله جامعه گذار در نقد خود از تتبعات کورزويل، مطرح ميکند.

معهذا من با اکثر برآشفتگي هائي که کورتس در ارتباط با شاهکار کورزويل مطرح ميکند، مخالفم. در واقع بايستي خاطر نشان کنم که نوع برخوردي که اکثر آينده نگر ها در طي 40 سال گذشته اختيار کرده اند را که بيشتر به تشويشهاي روزنامه نگاران نشسته در برج عاج شباهت داشت تا خالقين دنياي نو، مسؤل عدم رشدي که به حق آينده نگري مدرن ميتوانست داشته باشد، ميدانم، رشدي که ميبايست دستکم يک order of magnitude بيش از آنچه در 40 سال گذشته ديده ايم، ميبود.

بايستي اضافه کنم که حتي اگر ما نتوانيم يک مدل همه جاگيري براي جامعه گذار منصفانه بيابيم، يک چيز که تحليل کورزويل بما ميگويد اين است که بهتر است تا پيش کسوت جامعه مابعد نقطه انفصالي باشيم، چرا که جدا از آنکه چگونه در دوران گذار زندگي کنيم، جهت گيري ما اين نفع را دارد که وقتي از نقطه انصالي عبور کنيم در دنياي فراواني نو زندگي کنيم تا اينکه در دنياي کهنه کميابي در جا بزنيم، وقتي ميدانيم نقطه انفصالي نزديک است و نه دور.

نگرش بر اينکه چگونه هوا بر روي زمين استفاده ميشود و مقايسه آن با چگونگي استفاده از هوا توسط فضانوردان در سفر به ماه يا در ايستگاه بين المللي فضائي تصوير خوبي از تفاوت دنياي فراواني و دنياي کميابي نشان ميدهد. معتقدم همين دليل کافي است که براي شکل دادن يک حزب آينده نگر بکوشيم، گرچه کار بر روي مدلهاي کارآ براي توزيع منصفانه ثروت در جامعه گذار بايستي کماکان براي هر حزب آينده نگري چه قبل و چه بعد از تأسيس، در صدر تقدم هاي حزب باقي بماند.

به اميد ايجاد حزب آينده نگر

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
8 تير 1386
June 27, 2007

بعدالتحرير 10 تير 1386

پاسخ به سؤال يک خواننده عزيزي ینام آرمين که چرا من از اصطلاح آينده نگر و نه آينده گرا استفاده ميکنم؟من شخصاً در زیان انگليسي هم اگر اصطلاح futurism براي آينده نگري مصطلح نشده بود ترجيح ميدادم از اصطلاح futuring که معنائي نظير future-looking دارد، استفاده کنم. در واقع در زبان انگليسي اصطلاح futurism براي يک مکتب نقاشي بيشتر بکار ميرفته است تا براي آينده نگر هائي نظير ژول ورن، ولي بعد از کتابThe Futurists تافلر که در سال 1972 منتشر شد، نوعي توافق ضمني استفاده از اين اصطلاح را اکثر آينده نگرها پذيرفته اند. جالب است که پيش از آن وقتي انجمن جهان آينده نام The Futurist را در سال 1967 براي مجله خود انتخاب کرد، بحث هاي آنموقع بيشتر دور اين موضوع بود که نام بيان سناريوهاي مختلف از آينده باشد و نه يک آينده. جالب است خود ادوارد کورنيش که مسؤل انتخاب نام The Futurist است بيشتر اوقات از اصطلاح futuring استفاده ميکند که نوعي استفاده از لغت future بصورت فعل است که در انگليسي تا آنجا که من ميدانم اين بغت بمثابه فعل وجود خارجي ندارد ولي بيان چيزي است که او ميخواهد برساند.من اذعان دارم که اصطلاح آينده نگر برداشت فني اي نميدهد ولي خوشبختانه در زبان فارسي اين لغت برداشتي که من با آن موافقم را بيان ميکند. برداشت من از آينده نگري اين نيست که يک آينده هست و من به آن گرويده يا گرائيده ام. از نظر من آينده هاي گوناگون Alternative Futures واقعيت است و فقط وقتي آينده به حال يا گذشته تبديل شده است که ميتوان از آن بعنوان *يک* سخن گفت.بازهم تکرار کنم که حق با اين خواننده عزيز است که اصطلاح آينده نگر نه تنها از مفاهيم روزمره تفکيک نميشود بلکه بين آينده نگري تحليلي که بيشتر مؤسسات تحقيقاتي انجام ميدهند و آينده نگري نظري که متفکرين آينده نگر ترسيم کرده و ميکنند و آينده نگري مشارکتي که فعالين آينده نگر دنبال ميکنند تفکيکي نشان نميدهد. شايد اين موضوع نيز هم خوبي و هم بدي اين اصطلاح باشد. من در نوشته آينده نگري چيست؟ سعي کرده ام معني آينده نگري را توضيح دهم که اساساً يعني واکنش به رويدادها پيش از آنکه واقع شوند و اين هر سه عرصه آينده نگري را در بر ميگيرد و نکته مهم آنکه نه تعلق به يک آينده از پيش فرض شده بلکه قبول سناريوهاي مختلف است و در نتيجه نکته *نگرش* به آينده مهم است، نه اينکه از پيش آنرا موجود فرض کنيم و به آن به گرويم، و براي اين هدف هم واژه آينده نگر بر آينده گرا بنظر من ارجح است.
Kurzweil, Harry Potter & Futurist Party
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/479-KurzweilFuturism-plus.htm

For years, I have been wondering why the Futurist movement has not been able to form a Futurist Party anywhere in the world, especially in the U.S. where the activists of this movement have been doing organized work as futurists for over 40 years.

Recently I was in a meeting with a number of fellow members of the World Future Society (WFS) where we were discussing the planning for the 2008 convention of WFS. I was one of the youngest in the crowd and I am 55! Why can’t WFS attract more young people, and why after 40 years, it still has the financial woes of a startup association?

Edward Cornish, founder of WFS, has a long answer for these questions but his main point is that a futurist agenda is like saving millions of children from a catastrophe like war, and one cannot do fund-raising for children who have not become homeless or devastated by a war that was never fought, thanks to the action of futurists. In other words, the success of futurism, in its current framework, is also the root of its challenges. Moreover, Mr. Cornish makes another interesting observation when talking of association’s resources or lack of, saying that Soviet Union with all its might is gone but WFS is still around after 40 years.

I think for the model that WFS has chosen over the years, Edward Cornish in his various articles and books, has provided the best answers for these questions as far as WFS is concerned, and these are not the issues that I intend to discuss in this article. What I would like to note about our meeting is that our discussions definitely showed me that our association, as always acknowledged by WFS, is surely a clearinghouse for various ideas about the future. In other words, in contrast to what a futurist party would be, WFS is not and was not intended to be an association of people with the goal of creating any specific future.

Nonetheless, during these 40 years, nothing would have stopped those involved with building a clearinghouse of various futurist ideas, namely the World Future Society, from forming a futurist party in parallel to the WFS. Of course, I mean only those among the participants who also believed in an association of people with the goal of creating a specific future, which were not that few!

In fact, it is interesting to note that WFS in its history, although did not have anybody calling specifically for a futurist party, but it has had some leaders who believed in taking a positive future and organizing around those objectives, but surprisingly their perspective never materialized in any real organization.

It is somehow odd because parallel developments have happened frequently in history, when educational organizations developed alongside political parties at the inception of new philosophical thoughts, and the two activities even helped each other reciprocally in the early days of many schools of thought.

***

I have been a member of World Future Society for over 20 years. Actually 22 years ago (in 1985), I published my major paper about futurism entitled Intelligent Tools and also opened the first futuristic bookstore by the name of Nova Bookstore, in Sunnyvale of California. Of course the World Future Society’s own bookstore existed before Nova, but that was a mail order catalog.

I promoted futurism and WFS at my bookstore, in my related lecture series, and in my newsletter Mundus Novus in those years. WFS could not help me in any way except for providing me with their own publications on consignment. In fact, they told me about their limitations from day one.

When I opened Nova Bookstore, Jeff Cornish, son of Edward Cornish who handled distribution of The Futurist magazine and other WFS publications at the time, told me that my project can be very difficult financially and even be a tough burden on me personally. I concurred but noted it was something I was personally interested to do and I continued the project for four years until 1989. My goal was to clear my own thoughts about the future and futurism and to find people of the same interest. Once that was achieved, I closed the store, because as a business, it barely made a living for me.

Nova Bookstore’s experience made me very much acquainted not just with the WFS, as a clearing-house of futurist ideas, and not only with different shades of futuristic thinking, but I even became well-informed about the New Age Movement which was very strong in those days in California. This is why I could very well understand the critique of New Age movement written by Michael Marien and found his Sandbox analogy very fitting about that movement.

I still did not see why a futurist party has not been formed in the U.S., although thanks to all these endeavors, by 2004, I published my own understanding of futurist movement with a focus on Iran, in my book The Futurist Iran, Futurism versus Terrorism.

Two years ago, in 2005, I wrote an article entitled "Futurism, Sandbox, and Political Potency" where I discussed Michael Marien's 1983 article "The Transformation as Sandbox Syndrome." I basically noted that futurists themselves had been trapped in the same sandbox that he had criticized, when he reviewed New Age movement 25 years ago. Unfortunately Michael Marien did not provide any replies to the issues I raised in my aforementioned article.

Nonetheless, I should note that I found Marien's critique of the New Age movement very apt and authoritative. I especially appreciate this work of his because in the past I had also written similar critiques not only of the New Age movement but also of a similar Sufi movement in Iran, which calls itself futurist, but basically resembles the New Age movement in the West.

After this work I continued delving more into the reason futurists stayed in a sandbox. It seemed like although in one way or another futurists of 20th Century saw a new post-industrial society forming in front of our eyes, yet none offered a vision of any successful working *model* where human beings might, could, or would live being in charge in the upcoming new society, rather than being a victim of it!

I mean there were Space Trek and a lot of similar magnificent imaginative works that popped up every day in mid 20th Century but neither those who promoted them nor those opposing, thought of such works as a future world models of an upcoming society where humans would be in charge of their life. In other words, even the most optimistic models were showing more the plight of human beings as victims of their own success, than to be more in charge of their lives. Thus although those imaginative works promised unbelievable technological advancements for 21st Century, yet none would promise happy life on Earth, let alone elsewhere in the universe.

***

In the last two years, Ray Kurzweil has published some new scholarly works which deal with issues that are in reality the roots and foundations of futurism, when discussing his Singularity theory in light of the leading edge science and technology, drawing on his multidisciplinary encyclopedic knowledge of many fields of science. And recently I read an interesting critique by Joseph Coates about Ray Kurzweil's book Singularity is Near.

Before getting into the details of what I found in his works and what I want to note about Coates’ critique, I should note that the mention of Harry Potter by Kurzweil in his book, has not been noticed much by the astute reviewers, whereas in my view, it is very important to keep that in mind, as one reviews Kurzweil’s scientific discussions. Why?

Harry Potter is a successful book and movie among the young generation in our times. Contrary to the science fiction works of the 20th Century, this work of fantasy, not being a science fiction, hardly has anything about the latest technologies, but shows children who are in charge of their life by having supernatural powers they discover in themselves, not even limited to shape-shifting inner capabilities of Harry Potter and others in the movie.

I think Harry Potter exemplifies the kind of imagination that is desired among the youth, which contrary to the imaginative works of the 20th Century is a lot less analytic, and hardly cares about what the extrapolation of current scientific and technological reality can offer, rather it is an imaginative alternative reflecting what the youth desires, regardless of what the extrapolation of existing trends may offer, and maybe achievable by a rupture of current trends.

How are Kurzweil and Harry Potter related?

Let me first note that some other new thinkers in light of the recent advancements have been rethinking our whole understanding of the world and this is not just limited to physicists like Stephen Hawking. For example, the prominent quantum computer pioneer Seth Lloyd in his Programming the Universe, offers a new computational model for understanding the universe. Such new approaches may help to see what Kurzweil is referring to as Singularity, can be affirmed from the perspective of different fields.

Kurzweil is looking at a great rupture of human civilization in the proximity of our time period, and not just extrapolating the existing trends limited to some change of simple technological advancement like invention of airplane or an economic change like the industrial revolution, rather a very fundamental rupture similar to big bang or tool-making of the Homo Sapien Sapiens, and all that in a close proximity of our life time, only within 20 years, i.e. an event referred to by Kurzweil as *singularity*.

In other words, humans or superhumans will have no need to be at the mercy of the shackles that hitherto have kept humanity away from total freedom, which for the first time will set humanity to be the master of its own destiny rather than the slaves of its preconditions. Kurzweil does not like to use the terms like transhuman or superhuman and thinks human has meant differently in different epochs and it is still the human in the post-Singularity world, although with new capabilities beyond its biological limitations and in new conditions available thanks to technologies resulting from computer processors passing the processing power of human brain.

Actually among the authors of 18th and 19th Century, I can remember Karl Marx, who in Grundrisse, describes his final goal of communist society, following what he envisioned as a transition period of socialism where people would be paid according to their work, he depicted a society with *abundance* in distant future, where the individual would receive according to needs but gives to the world by doing what s/he enjoys, one day fishing, another day doing something else.

In other words, for Marx, communist abundance was the distant future whereas the transitional society called socialism, with its main task of dividing the scarce resources, was the immediate reality.

In Marx’s imagination of the distant future, still the human was limited by his/her biological and Earthbound limitations, whereas for the new 21st Century scientific thinkers like Kurzweil, and for those in love with the fantasy creations like Harry Potter, even such predicaments will be surpassed, and will no longer limit the human freedom in the post-Singularity society.

Thus it is not just abundance of basic needs, e.g. all our needs to be satisfied like air, which is abundant on Earth, and nowhere one is charged for Oxygen, at least not yet, rather for Kurzweil, there is more than abundance of basic needs and he talks even of the end of *death* as we know it, which is a fundamental limitation where humans see the limits of their ability to be in control, even for the most wealthy and powerful, a basic obstacle for humans to feel the power of being in charge, rather than being at the mercy of their preconditions.

I think this feeling of power in the face of all calamities in the forthcoming world, is what separates Kurzweil from even the most optimistic futurists of the 20th Century. This is why I think his vision of the future is very important to study, especially for those interested to form a futurist party.

***

I have previously discussed Kurzweil's impressive book, in my article entitled “Singularity and Us”. Here I would like to look at Kurzweil's analysis in light of Joseph Coates' critique of it, while trying to answer the main question of this article as to what the peril and valor of the futurist movement has been, that it is still around in the form of associations acting as a clearing house or a think tank, although we still do not have a futurist party formed anywhere.

My experience is with Iran and Iranians. Basically Islamic fundamentalism won because people were disappointed with the prospects of both solutions of the industrial world, namely capitalism and socialism, and Islamists showed a way beyond those unattractive solutions, well by going back to the pre-industrial world, but still rejecting the solutions of industrial world that were no longer attractive. This is in a nutshell, the story of 1979 in Iran and later elsewhere in the Middle East where socialists and liberals, with their solutions of the industrial age, lost the power to the Islamists.

Now we futurists have criticized industrial paths very well and our critique worked well in the experience of the fall of Soviet Union and the Eastern Bloc. We were right that the world is going beyond the industrial model, when looking at the Silicon Valleys of the world and Kurzweil’s exponential model of evolution is an excellent description of the upheaval.

I do not care for Joseph Coates' criticisms when he calls Kurzweil’s work as a secular religion, because he is used to some analytical trend extrapolations as futurism and singularity theory surely is not and cannot be one like that. Nevertheless, one thing that Coates mentions, namely the need for an alternative answer to the economic issue of making a living for all the people as we move towards Singularity, is a valid critique. In other words, just talking about abundance in the post-Singularity society, will not answer the dilemma of income for the people in the transitional phase, even though for Kurzweil the post-Singularity society is *near*.

I mean Joseph Coates is right when he says an economic model is not something for just some of the success stories of the Silicon Valley. Rather we are talking about 6 billion people on Earth, who will be moving from the state of *today* to the world of post-Singularity society.

Marx and Marxists were right that they tried to come up with a model for the transitional society. Of course, it is true that they thought their Communist Ideal was a very *distant* future, and that was more of the reason for them to spend so much time to define the model for a transitional society. But we also cannot ignore the issue of transitional society .

I applaud the socialists for proposing a model for transitional society, although I also would say that socialists are to blame that they did not think futuristically that their solution of state economy as the model for the transitional socialist society would bring dictatorship of those in charge of the state, who would end up to act as proxy of the state property and behave as owners of the nations.

In fact, still very sincere socialist labor leaders of industrial age mentality in Iran, are in effect aligned with some factions of Islamic Republic who oppose privatization in Iran, and they still think this failed approach is the solution for a fair society.

State economy was the basis of all socialist proposals from the start of Communist Manifesto and beyond. And capitalists thinkers like Adam Smith also had their own model of invisible hand, for better or worse, to take care of everything. Well, enough about Industrial Age and its solutions, we all know about them. What are we proposing?

***

What is the solution of futurists? In other words, people’s economic well being is still based on their wages from work, or is based on their income from property ownership such as stock dividend, or from government assistance such as welfare and unemployment benefits based on recognizing some needs.

And we know not only work is becoming more and more knowledge-work than simply hours of exerting mechanical labor power, but property is also becoming more and more Intellectual Property which I have discussed when discussing wealth in the future and frankly the current tax laws hardly touch this new form of property, and finally the government welfare hardly has been successful to alleviate the woes of the people even in the most advanced societies but lack of universal healthcare in countries like the United States is replacing troublesome socialist solution with pure misery.

Futurists, so far, have offered two economic models for transition to the post-Singularity society. The first model is James Albus's National Mutual Fund, which has shown some success in its limited applications in some countries. The other is some model of alternative income as I have discussed before and hardly any advanced country is considering such a solution at this time.

The first solution is tackling the problem by dealing with *ownership* during the transitional society and the other is doing it by dealing with the issue of *income*. I think both these solutions are hardly scratching the surface of the problem we face for offering a fair alternative for the transitional society. I believe, I have offered an excellent description of the problem, not the solution, is my following paper:

http://www.ghandchi.com/238-SocialJustice.htm

In other words, the solutions I have noted above, not only are not enough, I should be the first one to admit, are a long way from a comprehensive solution for the transitional society.

I really think that unless futurists can offer a robust solution for the transition phase, as we move towards the post-Singularity society, the prospects for any Futurist Party to challenge old parties of the Industrial Age will be very limited.

Actually in countries like Iran where political parties of the Industrial Age hardly exist, there is the need and desire for going straight for a 21St Century political party, to compete with Islamists, legally or clandestinely. But the problem is that unless we have a good socio-political answer to these economic issues of the transition phase, futurists are not going to be as effective as one can hope for.

I think Joseph Coates is right when he raises economic issues of the transitional phase of society in his critique of Kurzweil’s explication.

Nonetheless I disagree with most other consternations raised about Kurzweil’s monumental work. In fact I should note the kind of approach most futurists have chosen in the last 40 years, which resembles more the anxieties of ivory tower journalists rather than creators of a new world, is responsible for the lack of deserving growth of modern futurism, which should have been at least an order of magnitude more than what we have seen in the last 40 years.

I should add that even if we do not find an all-encompassing model for a fair transition society, one thing that Kurzweil’s analysis tells us is that we are better off to pioneer the post-Singularity society, because regardless of how we live during the transition phase, we will have the advantage of living in a new world of abundance once we pass the point of Singularity rather than being stuck in the old world of scarcity, a singularity which is near and not far.

Looking at how air is used on Earth and comparing it with how air is used by astronauts in moon travel or at the International Space Station (ISS), provides a good picture of the difference of a world of abundance and that of scarcity. I believe this is enough reason to strive to form a futurist party, although the work on working models for the fair distribution of wealth in the transitional society, whether before or after the founding, should remain at the top of our priorities in any futurist party.

Hoping for formation of a futurist party,

Sam Ghandchi, Publisher/EditorIRANSCOPEhttp://www.iranscope.com/June 27, 2007

Related Works:
http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegarEng.htm
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm

Text in Persian
http://www.ghandchi.com/479-KurzweilFuturism.htm