پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۷

برنامه عملي جبهه سکولار-پاسخ به چند سؤال

برنامه عملي جبهه سکولار-پاسخ به چند سؤال
سام قندچي
دو ماه پيش در نوشتار « وقت ايجاد جبههء وسيع دموکراسي خواهي سکولار فرا رسيده است» (1) پيشنهادي براي يک نشست را
ارائه کردم و در ميان سؤالات طرح شده يکي اين بود که «آیا برنامه ی عملی مشخصی هم برای چنین کنفرانس و گردهمائی در نظر دار[م] یا خیر؟» (2).
در واقع برنامه عملي کنفرانس براي ايجاد تشکيلات را ديگر نظير آنچه در ميان فعالين سياسي ما حدود يک قرن است مرسوم بوده است
نميبينم. منظورم چيست؟ حدود يک قرن است که فعالين سياسي ما تا خواسته اند تشکيلات سياسي بسازند گام اول را ايجاد روزنامه سراسري براي افشاي رژيم موجود انگاشته اند در صورتيکه اين مهم را ديگر کار اصلي براي اين هدف نميدانم.
پيش از آنکه منظورم را بيشتر توضيح دهم ياد آور شوم که البته جريانات چريکي هم در گذشته بوده اند که برنامه عملي خود را براي ايجاد سازمان از طريق شروع عمليات مسلحانه بوسيله روشنفکران ديده اند و فکر کردند به دور آن فعاليت سازمان خود را بسازند. من مخالفت کامل خود با آن ديدگاه را در گذشته بطور مفصل توضيح داده ام و لازم به تکرار در اينجا نميبينم(3).
ولي در رابطه با فعاليت سياسي چرا با طرح روزنامه سراسري يا طرح هاي مشابه امروزي نظير تلويزيون ماهواره اي و غيره مخالفم. بنظر من تقريباً نيم قرن است که رسانه هاي جمعي در دنيا بيشتر و بيشتر رشد کرده اند و آنقدر منابع خبري که اطلاعات قابل اتکاء ارائه کنند وجود دارند که اگر هر گروه کوچک روشنفکري تصور کند که منبع اطلاعات بيشتر افشاگرانه از رژيم است يا خود را گول ميزند يا که از دنياي مطبوعات خبر ندارد.
از سوي ديگر واقعيت تازه رسانه ها در دنيا باعث شده است که بسياري بيشتر و بيشتر کار ژورناليسم و فعاليت سياسي را يکي فرض ميکنند که قبلاً در مورد آن اشتباه هم که قدمتش در جنبش ما بيش از نيم قرن بوده و به سنت حزب توده بر ميگردد مربوط ميدانم و در آن مورد هم در گذشته مفصل توضيح داده ام (4).
البته يک نفر عضو حزب دموکرات يا حزب جمهوريخواه آمريکا ميتواند يک ژورناليست هم باشد. اتفاقاً ژورناليستهاي خوب هميشه تعلق حزبي خود را اعلام ميکنند و از خوانندگان خود پنهان نميکنند. در واقع يک ژورناليست مثل هر انسان ديگري تعلق سياسي حزبي يا تعلق مذهبي به کليسياي معين و تعلقات ديگر اجتماعي دارد.
ولي به عنوان يک ژورناليست وظيفه وي ارائه گزارش هاي متعادل و نشان دادن وزنه ديدگاههاي مختلف است. حتي ژورناليستهاي رسانه هائي که طرفداري از ارزش هاي دموکراتيک غرب را که شامل ترويج حقوق فردي و انساني است، وظيفه خود قرار داده اند، حتي وقتي براي رسانه هاي دولتي کشورهای دموکراتيک کار ميکنند، کارشان دفاع از دولت معين کشور متببوعشان نيست بلکه دفاع از ارزش هاي دموکراتيک است، وگرنه آنها هم ميشدند مثل رسانه هاي کشورهاي کمونيستي.
به عبارت ديگر وظيفه ژورناليستها ارائه خبر است و نه خبر ساز هستند و نه آنکه تصميم ميگيرند با آن خبر چه کار معيني انجام شود. ارزيابي کار آنها نيز بعنوان ژورناليست اين است که آيا اخبار معتبر و با توازن ديدگاهاي مختلف عرضه کرده اند يا خير.
اما يک عضو حزب دموکرات يا حزب جمهوريخواه آمريکا اگر در مجله حزب يا در يک مؤسسه حقوق کار مرتبط با حزب فعاليت ميکند وظيفه خود را کسب قدرت ميبيند و در نتيجه ترويج پلاتفرم حزب و پيشبرد کار حزب را هدف خود ميگذارد.
هدف فعال سياسي دادن راه حل براي جامعه در ارتباط با خبر ها است و نه ارائه خبر و بعد از ارائه راه حل نيز به کار گذاردن و اجراي راه حل ها، حال چه در عرصه تدوين قانون باشد چه در عرصه هاي اجرائي و قضائي. اين ها تفاوت هاي اصلي کار ژورناليستي و فعاليت سياسي است. حتي يک فرد اگر در هر دو نقش در زندگي فعال باشد، در هر کدام از آن دو عرصه وظيفه کاملاً متفاوتي را دنبال ميکند.
اما چرا بنظرم ايجاد روزنامه يا تلويزيون سراسري براي احزاب امروزه نه تنها براي برنامه عملي شروع شکل گيري سازمانها بلکه حتي در آينده شان نيز آنقدر مهم نيست. کافي است که به کشورهاي پيشرفته نگاه کنيم و ملاحظه کنيم که در هيچکدام از آنها نشريات احزاب سياسي ديگر منبع اصلي اخبار جامعه نيستند.
اين واقعيت نتيجه رشد مطبوعات در جهان در يک قرن گذشته است که حتي در کشورهاي ديکتاتوري هم آنقدر منابع خبري خارج از مرزها در دسترس مردم هستند که اين ارائه خبر ديگر نيازي به دوباره کاري احزاب سياسي ندارد.
در نتيجه بنظر من نقش ارائه اخبار براي شکل دادن احزاب و سازمانهاي سياسي جديد چندان اهميتي ندارد. هرچند هيچگاه اين واقعيت که دسترسي اعضاء و هواداران احزاب به بسياري از اخباري که در دسترس خبرنگاران حرفه اي بويژه در جوامع ديکتاتوري براحتي قرار نميگيرند، غير قابل انکار است، و ارائه آن اخبار توسط احزاب به خبرگزاري ها، وظيفه مهمي براي احزاب است، و انجام هم ميدهند، ولي کار مرکزي احزاب مرکز خبر بودن نيست.
پس چه برنامه عملي ميتواند نقش مرکزي در شکل گيري تشکيلاتي که مورد بحث است را ايفا کند. بنظر من برنامه رهبري سازي است.
برعکس تصوري که در جنبش سياسي ايران وجود دارد که گويا رهبران بسياري جنبش سياسي ايران دارد که مشکل گوئي اين است که با هم نميتوانند بکنند، بنظر من اصلاً جنبش سياسي ايران رهبر ندارد. رهبر يعني کسي که اخبار جامعه و راه حلهاي حزبي را در نقاط مختلف بکار ببرد و بتواند جمع هاي مختلفي را براي رسيدن به آن اهداف به همکاري بکشاند. امروزه شايد در جنبش مدني ايران و مشخصاً در جنبش زنان ايران رهبران جنبش شکل گرفته اند و در ميان آنها هم تعداد زيادي قادرند کار رهبري بکنند. ولي در جنبش سياسي ايران در 30 سال گذشته اساساً رهبري شکل نگرفته است.
به عقيده من مسأله اصلي کنفرانس نيز ايجاد برنامه رهبري سازي براي جنبش سياسي ايران است. رهبران سياسي کساني هستند که مسأله مرکزي شان کسب قدرت سياسي است چه جامعه دموکراتيک باشد و بتوانند با کسب آراء بيشتر براي پلاتفرم حزبي مورد نظر رأي جلب کنند و چه جامعه ديکتاتوري باشد و بخواهند هواداران خود را براي مبارزات نافرماني مدني متشکل کنند. براي انجام اين کارهاي سياسي نيز بايستي بتوانند از اعضاء و هواداران حق عضويت و کمک مالي جمع آوري کنند و پلاتفرم سياسي را آموزش دهند و براي رسيدن به اهداف حزب طرفداران خود را متشکل کرده و رهبري کنند.
در نتيجه اميدوارم برعکس تصور رايج در کنفرانس هاي سياسي ايرانيان، اين بار فرض نکنيم که رهبر خيلي وجود دارد و گويا به دنبال متحد کردن آنان هستيم بلکه بپرسيم چه طرحي ميتوانيم جلو بگذرايم تا رهبران تشکيلات سياسي بوجود بيايند. برنامه رهبري سازي وظيفه اصلي براي شروع کار است و نه پايان کار.
به اميد ايجاد حزب آينده نگر و جبهه سکولار جنبش دموکراسي خواهي ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
25 ارديبهشت 1387
May 15, 2008

پانويس ها:

(1) https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/510-KongerehAvval.htm
(2) http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2&news-id=45697%20&nid=haupt
(3) https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/470-Terrorism.htm
(4) https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/367-tudehii.htm

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۷

حکومت اسلامی، خندق عراق و لبنان، و نقش سکولارها


حکومت اسلامی، خندق عراق و لبنان، و نقش سکولارها
سام قندچي


دعواي تازه اي بين سيد محمد خاتمي و اقتدارگرايان در ايران آغاز شده است وقتي که 77 نماينده مجلس شواري اسلامي به سخنان وي در ارتباط با صدور انقلاب معترض شده اند. اين مشاجره تازه برعکس نظرات بسياري از تحليل گران اوضاع ايران موضوع اصلي اش نه حذف اصلاح طلبان در انتخابات اخير مجلس است و نه انتخابات رياست جمهوري آينده در ايران. در واقع اين موضوع بسيار بنيانی تر و اضطراري تر از اين موضوعات است. خاتمي دارد واقعيتي را متذکر ميشود که هستي جمهوري اسلامي را در خطر انداخته است. در واقع حضور جمهوري اسلامي ايران در عراق ميتواند به نتيجه مشابه حمله صدام حسين به کويت منجر شود و حضور نظامي جمهوري اسلامي در لبنان ميتواند به نتيجه اي نظيرپايان دخالت چند دهه سوريه در لبنان منجر شود و آنهم قيام مردم اين دو کشور بر عليه ايران وقتي معضلات اقتصادي اين کشورها افزايش يابد و حضور اين نيروي خارجي مقصر وضعيت شناخته شود. در واقع کمک هاي اقتصادي احمدي نژاد به عراق و لبنان نميتواند بي انتها ادامه يابد و نارضايتي داخلي در ايران را دامن ميزند که به معني تقليل کمک هاي اقتصادي دولت ايران به اين دو کشور خواهد بود. در عين حال دست کشيدن جمهوري اسلامي از حمايـت حزب الله در لبنان و نيروهاي هوادارش در عراق موجوديت ايدئولوژيک جمهوري اسلامي را زير سؤال ميبرد که در نوشتار ديگري تحت عنوان «آغاز پايان جمهوري اسلامي» دو سال پيش در زمان بمباران لبنان توضيح دادم (1).در نتيجه جمهوري اسلامي در کلاف سردرگمي قرار دارد. اين حکومت ايدئولوژيک نميتواند از مدل ملي گرايانه که آقاي خاتمي در اين زمينه توصيه ميکند و صدور انقلاب را الگو سازي ملي توصيف ميکند، پشتيباني کند، مگر آنکه بخشاً حاضر شود شکل ايدئولوژيک آرماني خود را مورد مصالحه قرار دهد. در واقع اين کشمکش در جمهوري اسلامي بدون اينکه دو طرف مجادله آگاه باشند، خود به موضوع سکولاريسم مرتبط است. آنچه آقاي خاتمي در اين بحث ميخواهد فقط با سکولاريسم قابل دسترسي است در صورتيکه ايشان اصلاً حاضر نيستند چنين ايده اي را به فکرشان خطور دهند و هنوز در پي توجيه نظرات خود با استناد به حرف و عمل آيت الله خميني هستند. در چنين شرايطي دولت احمدي نژاد ايران را در معرض خطر جدي در عراق قرار ميدهد که حتي با خروج بيشتر آمريکا از عراق و افزايش نارضايتي ها در عراق، شکننده تر خواهد شد چرا که مردم عراق دخالت هاي ايران را مقصر در ناملايمات موجود در کشورشان ببينند، شرايطي که کشورهاي پيشرفته را از عراق فراري ميدهد. در نتيجه خروش مردم عراق عليه ايران و در حداقل نظير آنچه در لبنان عليه سوريه شکل گرفته است، به وقوع خواهد پيوست، و در حد بالاتر، نظير مقاومت کويت در برابر دولت صدام، خروش مردم عراق ميتواند شکل مسلحانه و حذف حضور ايران در عراق را بخود بگيرد. آنچه مسلم است اين واقعيت است که از همين حالا ايران در خندق عراق و لبنان مخارج مالي روزافزوني را متحمل ميشود که با گسترش بحران اقتصادي در ايران ميتواند تحمل ناپذير تر شود و اضافه شدن بعد نظامي به آن و بپا خواستن مردم عراق عليه سپاه قدس ميتواند مسأله بسيار جدي تر از آنچه تصور ميشود براي بقاي چمهوري اسلامي ايران مسأله مرگ و زندگي شود.

پس جمهوري اسلامي کي ميرود؟

در واقع دوسال پيش وقتي مقاله «آغاز پايان جمهوري اسلامي» (1) را نوشتم که در آن وضع آنروز جمهوري اسلامي در لبنان را به زمان بحران موشکي شوروي با آمريکا در سال 1961 در خليج خوک ها در کوبا مقايسه کرده بودم، بسياري از من ميپرسيدم پس کي جمهوري اسلامي ميرود. اين سؤال به حقي است. اگر همان تشبيه من را نگاه کنيم بين آنزمان در سال 1961 که آنگونه که در آن نوشته ذکر کردم مشروعيت شوروي زير سؤال رفت تا زمان سقوط شوروي 30 سال طول کشيد. در مورد ايران چقدر طول خواهد کشيد؟

ما در ايران با يک رژيم ايدئولوژيک روبرو هستيم. اگر اين رژيم نظير دولت صدم حسين از طريق يک حمله خارجي ساقط شده بود بحث ديگري بود وگرنه تکامل خود آن يعني ظهور و سقوط آن را بايستي درک کرد. در اپوزيسيون نقاط ضعف اين رژيم نظير تضييقات حقوق بشر و ضعف شديد مديريت اقتصادي بخاطر واپس گرائي آن را خوب ارزيابي کرده ايم. ولي نقاط قوت آن هم که در عين حال نقطه ضعف هستند را نبايستي فراموش کنيم. مهمترين موضوع اين است که مشروعيـت خود را از مذهب مردم يعني اسلام شيعه گرفته است و هنوز اکثريت قريب به اتفاق مردم ايران خود را مسلمان شيعه ميدانند و بنظر نميرسد که اين واقعيت در 20 سال آينده تغييري بکند. در نتيجه اميد ما بايد اين باشد که اکثريت مردم بسوي سکولاريسم تمايل پيدا کنند و اين تغيير فکري در ده سال اخير هر روز بيشتر در ايران در ميان مردم رشد کرده است. البته فراموش نکنيم که برعکس اکثريت کشورهاي کمونيستي اين رژيم توانسته است براي قشر حاکم تا حد زيادي «دموکراسي » برقرار کند و روحاني مخالفي نظير آيت الله منتظري هيچوقت کشته نشد و يا آنکه امثال خاتمي با همه اختلافات در درون سيستم بازهم توانست 8 سال در رياست جمهوري همين رژيم دوام آورد و يا نيروهائي نظير نهضت آزادي به هر حال تحمل شدند.

در مقايسه اگر به رژيم پهلوي پيش از آن نگاه کنيم هيچگاه نيروهاي خود آن رژيم از چنين آزادي برخوردار نبودند. دکتر اميني خيلي زود کنار گذاشته شد و بسياري از سلطنت طلبان که امروز از حقوق فردي و دموکراسي مينويسند اگر همين حرفها را آنزمان مينوشتند اگر زنده ميماندند هم در زندان ميافتادند. بحث فقط نيروهاي مخالف مثل جبهه ملي و چپي ها نيست، تحمل نيروهاي خودي. در واقع تکنوکراتهاي رژيم شاه هم که با سيستم پليسي مخالف بودند از سياست دوري ميکردند و تمرکز حواس خود را روي کارهاي تکنيکي و اقتصادي ميگذاشتند مثل تکنوکراتها در ايران امروز، هر چند رژيم کنوني واپس گرا، به خيلي از اين ها هم امکان باقي ماندن در ايران را نداده است. مهمتر از آن هم مسأله مشروعيت است. رضا شاه مشروعيت خود را با ساقط کردن قاجاريه که مضمحل بود و کارائي اش پايان يافته بود و با پايان دادن به دوران فترت و برافراشتن خواستهاي مشروطيت ميگرفت وابتدا هم با شعار جمهوري. ولي بعد از شهريور 1320 که نتوانست از کشور در برابر ورود نيروهاي خارجي دفاع کند، حکومت محمد رضا شاه در پي تبعيد رضا شاه توسط نيروهاي خارجي، بعنوان شاهي که نيروهاي خارجي تعيين کردند بوجود آمد، و کم کم انتخابات هاي منظم مشروعيت دموکراتيک را براي آن دولت ميساخت. ولي با سقوط دولت مصدق و کودتاي 28 مرداد ديگر آن مشروعيت پايان يافت و دولت شاه مشروعيتي از خود نداشت و قدرت خود را مديون آمريکا بود. در سالهاي آخر رژيم سابق، شاه خواست با رفتن به مدل ايران باستان مشروعيتي براي خود بسازد، آنچه که با انقلاب 1357 ديگر به پرچمي براي هوادران سلطنت در آينده تبديل شد.

نيروهاي ديگر سياسي ايران هم وضع بهتري ندارند. جبهه ملي هنوز مشروعيت خود را در قيام سي تير براي بازگرداندن دکتر مصدق ميبيند که آن را ادامه مشروطيت، هر چند در چارچوب جمهوري، هرچند به غير از شخصيت هاي معيني نظير دکتر فاطمي، جبهه ملي اساساً در سالهاي رژيم شاه هيچوقت حرفي از جمهوري نزده بود.

کمونيستهاي ايران نيز گرچه امروز از سوسيال دموکراسي حرف ميزنند ولي در همه تاريخ چپ در ايران اساساٌ يا طرفدار شوروي بودند و يا چين که هردو شکست دموکراسي و حقوق بشر هستند. در نتيجه تازه ميخواهند مشروعيتي با قبول نظرات سوسيال دموکراسي براي خود بسازند.

برخلاف سازمان های گذشته نگر، مشروعيت جريانات آينده نگر و کل جنبش مدني ايران نه از وقايع تاريخی گذشته که در شکل گيري يک جامعه گلوبال در دنيا تأمين می شود و با طرح سکولاريسم چالشی جدي را در برابر رژيم ايدئولوژيک اسلامي قرار می دهد. در نتيجه وقتي که مي پرسيم کي اين رژيم خواهد رفت بايستي درست به اين واقعيات توجه کنيم که ما هنوز يک حزب سياسي سکولار چه در داخل ايران و چه در خارج تشکيل نداده ايم؛ هنوز حتي يک سازمان سياسي کوچک سکولار که مشروعيت خود را از جريانات گذشته ايران نگيرد شکل نداده ايم. پس چه انتطاري داريم؟ وقتي شخصيتي که خواهان احياء رژيم سلطنتي گذشته است از انتخابات در ايران بخاطر عدم دموکراسي نقد ميکند از مردم چه انتظاري داريم؟ آيا مردم نميگويند که در رژيم شاه حتي همين رقابت ناطق نوري و خاتمي، يا لاريجاني و احمدي نژاد هم ممکن نبود؟ اين ها واقعيات روبروي ماست.


به اميد جمهوری آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
19 ارديبهشت 1387
May 8, 2008


پانويس ها:
1. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/448-aghazepayan.htm

مقاله مرتبط به زبان انگليسي
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/448-aghazepayanEng.htm

مقالات مرتبط
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/index-Page10.html

کتاب ايران اينده نگر
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/500-FuturistIran.htm

Futurist Iran Book
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/500-FuturistIranEng.htm

-------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl

فهرست مقالات
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۷

Iranscope Think Tank درباره انديشکده آينده نگر ايرانسکوپ

درباره انديشکده آينده نگر ايرانسکوپ
سام قندچي
About Iranscope Futurist Think Tank

ايرانسکوپ انديشکده اي است که کا ر بر روي پروژه هاي مختلفي را در عرصه هاي انديشه آينده نگري، حقوق بشر، سکولاريسم، ترقي، گلوباليسم، عدالت اجتماعي، صلح، دموکراسي، و آزادي با تمرکز برروي سفر ايران در قرن بيست و يکم، تسهيل ميکند. تحقيقات انجام شده ممکن است برروي فرهنگ، مسائل زنان و گروه بندي هاي مختلف اجتماعي، مذهبي و اتنيکي جامعه، اقتصاد، فلسفه، مذهب، علم، هنر، تکنولوژي، سياست، نافرماني مدني، جامعه شناسي، تاريخ، يا جنبه هاي ديگر زندگي، تأکيد داشته باد.

از آنجا که توسعه در ايران امروز از طغيان جنبش جهاني اسلامگرائي غير قابل تفکيک است، تم اصلي تحقيقات ما درباره راههائي است که ميتوان با اسلامگرائي مواجه شد و آلترناتيو هاي قابل دسترس نه تنها براي ايران و ايرانيان بلکه براي کل جهان در اين مقطع تاريخي، مورد تتبع قرار ميگيرند.

اسلامگرائي به ايران محدود نيست. اين جنبش واپسگرا حتي باعث نااميدي و بدبيني در ميان جوانان در غرب شده است. جوانان در مواردي هر گونه خوش بيني به آينده را از دست داده و در برابر جنايات بنيادگرائي و مشخصاً بنيادگرائي اسلامي احساس درماندگي ميکنند، تأثيري که بويژه پس از فاجعه 11 سپتامبر 2001 که در قلب غرب بوقوع پيوست، کاملاً قابل رؤيت است.

تمدن غرب امروزه تمدني سالخورده است که بار بغرنجي خود را آنگونه که برخي صاحب نظران جديد مدتي است خاطر نشان کرده اند، با خود حمل ميکند. اين واقعيت به اين معني است که تمدن غرب مقادير متنابهي از منابع و انرژي خود را تنها براي حفظ تعهدات موجودش، به مصرف ميرساند. نوشداروي بنيادگرايان ارائه نوعي زندگي بي آلايش است که در واقع رهائي از بار مسؤليت سنگين نگهداري اين سيستم بغرنج را براي آنهائي که به قولهاي کاذب رجعت به عصر طلائي دنياي قديم و پاسخ هاي ساده براي مشقات دنياي امروز باور دارند، وعده ميدهد.

بنيادگرائي خود را نه تنها در کشورهاي عقب مانده بلکه حتي در آمريکا که با بدهي ملي فزاينده روبرو است و 47 ميليون نفر از مردم فاقد بيمه بهداشت هستند و حقوق بازنشستگي براي نسل آينده در زير علامت سؤال قرار دارد، بمثابه يک آلترناتيو جهت برآوردن انتظاراتي که شهروندان از دولت دارند، نشان ميدهد.

بنظر ميرسد تعداد زيادي از انديشکده ها در آمريکا سالهاست که برروي مسأله اسلامگرائي کار کرده اند معهذا به سختي بشود توصيه ها يا ايده هائي از طرف آنها يافت که بتوان گفت راه کاري است براي آنکه با اين پديده چه بايد کرد.

من خود در کتابم تحت عنوان «ايران آينده نگر» با عنوان دوم «آينده نگري در برابر تروريسم» سعي کردم نشان دهم که چرا ترويج آينده نگري بمثابه آلترناتيوي در برابر اسلامگرائي راه کار در خاورميانه و مشخصاً در ايران است.

با اين وجود، کتابم از کاري که توصيه هاي مشخص درباره آنکه با اسلامگرائي چه کار ميشود کرد داشته باشد يعني از فرموله کردن راه حل هاي مشخص عملي، يعني کاري که از يک انديشکده انتظار ميرود، بسيار فاصله داشت. اگر کسي به اي ئي آي و ديگر انديشکده هاي معروف نگاهي بياندازد که مدت مديدي است برروي اين موضوع کار ميکنند، آنها حتي در وضع بدتري هستند چرا که حتي از داشتن يک ديدگاه عمومي که در کتاب «ايران آينده نگر» ارائه شده نيز برخوردار نيستند.

همه آنچه آن انديشکده ها درباره اسلامگرائي نوشته اند در واقع از مدل قديمي که براي درک کمونيسم و در حد کوچکتري براي درک فاشيسم تدوين شده اند، استفاده کرده اند، در نتيحه کارشان به ارائه راه کارهاي مقطعي که بيشتر بخاطر عدم تطابق با واقعيت کنوني ناموفق هستند، ختم شده است، چرا که بر ديدگاهي استوارند که مدل کهنه شده اي از پديده ديگري است که ابداً بيانگر اسلامگرائي نيست.

آنها استراتژي هاي حقوق بشر را براي از ميدان به در کردن اسلامگرايان توصيه ميکنند در صورتيکه حکمرانان اسلامگرا در مقايسه با حاکمان کمونيست، با اکثريت مردم کشور تحت حاکميتشان اشتراک ايدئولوژي دارند و در نتيجه هر طرحي فاقد سکولاريسم، از عهده پاسخگوئي به اين واقعيت اسلامگرائي موجود، عاجز است.

از سوي ديگر، با سقوط شوروي، اتوپي کمونيسم نيز فروريخت و در نتيجه آنهائي که در جستجوي يک اتوپي بمثابه راه حلي براي معضلات جهان ميباشند، از اتوپي هاي سکولار 150 سال گذشته دست شسته اند. اين واقعيت نيز خود لطمه بزرگي به سکولاريسم زده است که بسياري انواع آرماني آن را ناخوشايند کرده است.

به اين طريق در جستجو براي يافتن پاسخ هاي حاضر و آماده به معضلات عصر کنوني، بسياري کسان اتوپي هاي مذهبي را بعنوان راهي براي روياروئي با مشقات نظم کنوني جهان و ساختارهاي موجود آن که مورد انزجارشان است، برگزيده اند، دورنمائي که نوعي تجديد حيات جنگ هاي صليبي را با خود آورده است، و گوئي نبردهاي تازه براي بيت المقدس آغاز شده است.

تحليل بالا توضيح نميدهد که در ارتباط با رشد آينده اسلامگرائي چه ميشود انتظار داشت يا که با آن چگونه بايستي مواجه شد ولي نشان ميدهد که زمينه تجديد حيات بنياد گرائي اسلامي در قرن بيست و يکم چيست و با اين ديدگاه ميتوان براي پاسخ به سؤالات مشخص ذکر شده، اقدام کرد.

ما ميدانيم که اولين جنگ هاي صليبي متوقف نشدند و با جنگهاي صليبي ديگري دنبال شدند. سؤال اين است که آيا جنگ هاي صليبي کنوني با جنگ هاي ضعيف تر يا قوي تري دنبال خواهند شد. آنچه در افغانستان شاهدش بوديم شکست اتوپي شوروي بدست بنيادگرائي طالبان بود و بنظر ميرسد دموکراسي غربي نيز توسط طالبان در افغانستان در چالش جدي است، بطوري که طالبان درحال بازگشت به قدرت است، اين بار نه تنها از طريق جنگ بلکه همچنين از طريق مذاکرات صلح با دولت افغانستان، و نيز از طريق جنگ و مذاکرات صلح با دولت پاکستان.

در غرب نه تنها معمول شدن دادگاه هاي شرع در کانادا مسأله ساز بوده است بلکه موفقيت هاي اسلامگرايان در بريتانيا در شاخه قضائي دولت تا حدي بوده است که اسقف کانتربري در دفاع از برسميت شناختن قوانين شرع اسلام سخن گفته است حرکتي که واقعاً سکولاريسم را در جامعه اي با چنان قدمت سنت سکولار در قوه قضائيه، به زير سؤال ميبرد و نشان ميدهد که تأثير اسلامگرائي در جهان را نميشود فقط محدود به کشورهاي در حال توسعه خاورميانه نظير ايران ديد.

نياز کار برروي مسائل اقتصادي مرتبط به آزادي اجتماعي براي تلاشهاي ما جهت پاسخ دادن به ديناميسم پيروزي هاي اسلامگرايان، غير قابل انکار است. چنين مطالعاتي قادر خواهد بود، راه حل هاي آلترناتيو براي مقابله با نوشداروهاي ارائه شده توسط اسلامگرايان را تدوين کند، چرا که بيشتر و بيشتر آشکار ميشود آنها براي تقسيم مجدد جهان توجه خود را برروي نابرابري هاي اجتماعي در جهان متمرکز کرده اند. اين برخورد نه تنها از سوي جمهوري اسلامي ايران با مانورهاي بين المللي اش در عراق و فلسطين دنبال ميشود بلکه اين موضوعي است که استراتژي القاعده سالهاست بر روي آن متکي بوده است.

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
13 ارديبهشت 1387
May 2, 2008


ايميل: iranscope@hotmail.com
تلفن: 925 201 2100 X3858
فکس: 518 687 9813
بلاگ: http://iranscope.blogspot.com/
کتاب ايران آينده نگر: http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm

متن نوشتار به زبان انگليسي
http://www.ghandchi.com/514-AboutIranscopeEng.htm
About Iranscope Futurist Think Tank
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/514-AboutIranscope-plus.htm

Iranscope is a think tank focused on Iran’s journey through the 21st Century facilitating work on a broad range of projects encompassing Futuristic Thinking, Human Rights, Secularism, Progress, Globalization, Social Justice, Peace, Democracy, and Freedom in Iran. The studies may emphasize Culture, Issues of Women and Various Social, Religious and Ethnic Groups, Economics, Philosophy, Religion, Science, Art, Technology, Politics, Civil Disobedience, Sociology, History, or other aspects of life.

Since development in today’s Iran is inseparable from the turbulence of world movement of Islamism, the central theme of our research is about the ways to deal with Islamism and the alternatives that are available not only for Iran and Iranians but for the world in the current juncture of history.

Islamism is not limited to Iran. This retrogressive movement is even causing pessimism among the youth in the West. The youth is at times dropping optimism in the future when feeling helpless in face of the onslaught of fundamentalism, and specifically the Islamic fundamentalism, which has made its impact felt, especially since Sept 11th, 2001, in the very own backyards of the West.The Western civilization is now an old civilization burdened with the weight of its own complexity as some new thinkers have noted for some time. This means the Western civilization is spending a lot of its resources and energy just to sustain itself. A fundamentalist panacea offers simplicity by unloading the burden of the maintenance of this complex system, for those believing in the pseudo-promises of the return to an old golden order of the world, offering easy answers for all hardships of the today’s world.

Not only in backward countries, fundamentalism even offers itself as an alternative in the U.S., where the government has a hard time to fulfill the commitments it has made to its citizens, with staggering national debt in the U.S., lack of health care for over 47 million people, and the uncertainty of social security benefits for the future generation.
It seems like a huge number of think tanks in the U.S. have been working on the same issue of Islamism, nevertheless, they hardly offer any good recommendations or ideas as to what to do with it.My own book Futurist Iran, had the subtitle of “Futurism versus Terrorism” where I had tried to show why promoting futurism as an alternative to Islamism, is the way to go in the Middle East and specifically in Iran.Nonetheless, my book is far from providing specific recommendations about how to deal with Islamism, defining concrete solutions, a task which is expected from a think tank. If one looks at AEI and other famous think tanks that have been working on this topic for a long time, they are not even in a better position as they show even an absence of the broad vision one can find in the Futurist Iran book.

All other think tanks have done about Islamism were modeled after an old understanding of Communism and to a lesser degree Fascism, thus they ended up offering ad hoc advice which mostly fails to relate to the current reality because they are based on an outdated vision which is hardly descriptive of Islamism.

They propose human rights strategies to debunk the Islamists, whereas Islamist rulers in contrast to Communist rulers share their ideology with the majority of people they rule and anything short of secularism fails to address this reality. On the other hand, with the fall of Soviet Union, the fall of Communist utopia collapsed as well, and thus those who are looking for a utopia as a cure for the problems of the world, gave up on secular utopias of the last 150 years. This reality has also damaged secularism itself making many idealistic versions of it unappealing.

Therefore in search for ready-made answers to the dilemma of our times, many have picked up religious utopias as their way of dealing with the predicament of a world order and its related social structures which they resent, a perspective that has shaped a revival of Crusades as if we are having new fights for Jerusalem.The above analysis does not explain what to expect from Islamism's future growth or how to deal with it, but it shows the background to the revival of Islamic Fundamentalism in the 21st Century and with that perspective one can try to respond to the concrete issues that were noted.We know the first Crusades did not stop and were followed by new ones. The question is whether the new Crusades will subside or will be followed by stronger or weaker crusades. What have witnessed in Afghanistan was the defeat of Soviet Utopia by the Taliban's Fundamentalism and it seems like the Western Democracy is also being seriously challenged by the Taliban in Afghanistan, as we see the Taliban coming back to power, this time through not only through war but even by peace negotiations with Afghan government, as well as fighting and peace negotiations with Pakistan's government.In the West, not only the introduction of Sharia courts in Canada has been problematic but successes of Islamists in the UK in the judicial branch to the point of Bishop of Canterbury asking for the recognition of Sharia law are questioning secularism in a society with such a long history of secular tradition and show the impact of Islamism in the world cannot be viewed as limited to developing countries of the Middle East including Iran.Working on economic issues of social freedom is critical to our endeavors to answer the dynamics of the successes of Islamists. Such a study is the way to come up with alternative solutions to the panaceas offered by the Islamists, as it is more and more clear that their focus is on social inequalities in the world to repartition the world. This is not only the approach of Islamic Republic of Iran with its international maneuvers in Iraq and Palestine but this is also true about Al-Qaida’s global strategy.

Hoping for a Federal, Democratic, and Secular Futurist Republic in Iran,

Sam Ghandchi, Publisher/EditorIRANSCOPEhttp://www.iranscope.com/
May 2, 2008

Email: iranscope@hotmail.com
Tel: 925 201 2100 X3858
Fax: 518 687 9813
Blog: http://iranscope.blogspot.com/
Futurist Iran Book: http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm


Text in Persian
http://www.ghandchi.com/514-AboutIranscope.htm

جمعه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۷

آيا احمدي نژاد ميخواهد انقلاب سفيد بکند؟


آيا احمدي نژاد ميخواهد انقلاب سفيد بکند؟
سام قندچي

يک ماه پيش آقاي دکتر هوشنگ امير احمدي رئيس شورای آمريکائيان-ايرانيان (1) که از هواداران پروپا قرص جمهوري اسلامي و حجت الاسلام رفسنجاني در آمريکا بوده اند، و در عين حال در 10 سال گذشته نتوانسته بودند به ايران بروند، به دعوت محمود احمدي نژاد به ايران رفتند و سه بار نيز با وي ديدار کردند. اين موضوع را هم جناح هاي مخالف احمدي نژاد در جمهوري اسلامي و هم اپوزيسيون خارج کشور مرتبط با مناسبات ايران و آمريکا ارزيابي کردند و گفتند که سفر ايشان بعنوان يک لابي گر جمهوري اسلامي در آمريکا، در خدمت بهبود مناسبات دو دولت انجام شده است.

صرف نظر از اينکه واقعاً ايشان در پي برآوردن چنين اهداف ديپلماتيکي بوده است يانه، بنظر من سفر ايشان اهميتش پايه اي تر و در ارتباط با خط مشي اقتصادي آينده در دولت احمدي نژاد صورت گرفته است، که طبعاً به سرمايه گذاري هاي ايرانيان مقيم خارج در داخل و نيز سرمايه گذاري هاي غرب در ايران و موضوع محدوديت تحريم ها بر روي اموال دولت و سپاه نيز ارتباط پيدا ميکند، هرچند اصل هدف مورد نظر طرفين، خود خط مشي اقتصادي در داخل ايران بوده است.

براي توضيح بيشتر اجازه دهيد قدري به عقب برگرديم. در 29 مارس 2004 آقاي هوشنگ امير احمدي، نوشته اي منتشر کردند (2) که اساساً از نظر اقتصادي با خواست هاي طرح شده در اين سالها توسط اکثريت اپوزيسيون سکولار ايران، تفاوتي نداشت، وحتي با در خواست هاي نوشتار سال 2002 خود من، برای ايجاد يک جمهوري سکولار، دموکراتيک، و فدرال، با هدف توسعه عدالت اجتماعي در ايران در سيستمي آينده نگر در چارچوب دنياي گلوبال، خيلي نزديک بود (3).

البته آنچه از سال 2004 تا به امروز تغيير کرده است، اميد بستن آقاي هوشنگ امير احمدي به محمود احمدي نژاد است بجاي هاشمي رفسنجاني، وگرنه در اصل، طرح ايشان تفاوتي نکرده است. ايشان نظير دکتر اميني در سال 1342، ميخواهد خواست هاي اپوزيسيون سکولار را از طريق خود رژيم موجود به دست آورد. منظورم چيست؟

انقلاب سفيد دکتر اميني در زمان شاه

جنبش سالهاي 1339-1342، دو راه براي آينده در پيش روي خود ترسيم کرد.

يکي راه جريانات مذهبي به رهبري آيت الله خميني بود که خواهان حکومت اسلامي شدند. دوم راه جريانات سکولار بود که در حکومت قانون و اصلاحات خلاصه ميشد. درسالهاي 1339 تا 1342، هردو نيروي اصلي سکولار، يعني جبهه ملي و حزب توده، برنامه شان اصلاحات بود. در واقع با سرکوب خيزش خرداد 1342، رژيم شاه، راه اول، يعني جريان بنيادگراي مذهبي را سرکوب کرد، و برنامه جريان دوم، بعني برنامه نيروهاي سکولار را، خود بدست گرفت، و تحت عنوان انقلاب سفيد ارائه کرد، و همزمان از نظر فعاليت سياسي، هر دوجريان سکولار اصلي اپوزيسيون يعني جبهه ملي وحزب توده را کماکان سرکوب کرد.

به اين طريق جرياني اصلاح طلب در درون رژيم شاه، برهبري دکترعلي اميني، وارد صحنه سياسي ايران شد، و کساني نظير دکتر ارسنجاني، در درون کابينه اميني، در پايان دادن به سيستم ارباب رعيتي و آزادي زنان، حتي از بسياري نيروهاي سياسي اپوزيسيون نيز، راديکالتر عمل کردند. اما دولت اميني و حضورکساني نظير ارسنجاني که با فشار پرزيدنت کندي از طرف شاه تحمل ميشدند، ديري نپائيد، و دوباره درباريان سابق قدرت را قبضه کردند، و تا پايان سلطنت شاه نيز، دکتر اميني نقشي در رژيم سياسي ايران پيدا نکرد، و در مسجد قلهک سعي ميکرد دوستي خود با مذهبيون را حفظ کند، تا مورد غضب آنان واقع نشود، چرا که در واقع اصلاحات از بالاي انقلاب سفيد، مديون کابينه وي بود، که با خروج وي از قدرت، تعديل، ولي کماکان ادامه يافتند.

احمدي نژاد و طرحي مشابه انقلاب سفيد براي جمهوري اسلامي

نسلي که در پي فروپاشي رژيم شاه در 1357 در جستجوي *چه* ميخواهد بود، امروز بروشني ميداند که خواهان رژيمي سکولار و دموکراتيک با برنامه عدالت اجتماعي است، اما مسأله مرکزي اين است که *چگونه* ميشود به اين خواست ها رسيد.

در سال 1342، پاسخ بخش سکولار اپوزيسيون ايران به سوال *چه* ميخواهيم، در حکومت قانون و اصلاحات خلاصه ميشد و در پاسخ به سؤال *چگونه* رسيدن به آن هدف، شعار «شاه سلطنت کند و نه حکومت» را پيش کشيد. اما نيروئي از درون رژيم شاه، برنامه آنها را به عاريت گرفت، و به اجرا گذاشت، و همزمان اپوزيسيون سکولار خارج رژيم را نيز سرکوب کرد.

امروز ما در شرايط مشابه دوران انقلاب سفيد شاه هستيم. همانگونه که دکتر اميني در سال 1342، برنامه اش تفاوتي با اپوزيسيون سکولار جبهه ملي و حزب توده نداشت، برنامه آقاي هوشنگ امير احمدي نيز امروز چندان تفاوتي با برنامه اپوزيسيون سکولار ايران ندارد، ولي نظير دکتر اميني، ايشان در پي آن است که اين برنامه را توسط رژيم موجود به انجام رساند. البته اگر روزي اميدشان به رفسنجاني بود، امروز اميدشان به احمدي نژاد است.

هنوز از ديدار آقاي اميراحمدي با احمدي نژاد مدت زيادي نگذشته بود که دو هفته پيش خبر ملاقات آقاي احمدي نژاد با همسر دکتر حسين فاطمي منتشر شد(4) و حتي عبد خدائي از فدائيان اسلام تيز که در جواني دکتر فاطمي را ترور کرده بود و باعث مرگ وي نشده بود، وخود هنوز در قيد حيات و دبير کل جمعيت فدائيان اسلام ميباشد (5)، در رابطه با اين خبر اظهار نظري نکرد. وليکن ده روز بعد از اين رويداد ، آيت الله مصباح يزدي که رهبر مذهبي آقاي احمدي نژاد است(6)، صريحاً از احمدی نژاد بخاطر اين ديدار انتقاد کرد و دکتر فاطمي و مصدق را خائن خواند(7).

ولي با وجود همه اين مخالفت ها در جمع آقاي احمدي نژاد، ايشان نه تنها برنامه هاي اقتصادي اوليه توزيع سهام عدالت اوائل روي کار آمدنش را ادامه داده است بلکه برنامه هاي خصوصي سازي را نيز بطور جدي دنبال ميکند و تظاهرات اخير در پالايشگاه نفت آبادان توسط کارگران بر عليه خصوصي سازي پالايشگاه، موضوع بسيار مهمي را در پيش پاي جنبش سياسي ايران قرار داده است (8).

يعني سوال اين است که پاسخ صحيح به اين تحولات برنامه اي چيست؟

پاسخ به شرايط حاضر:

اگر واقعاً آقاي احمدي نژاد همه آنچه هوشنگ آقاي اميراحمدي در سال 2004 نوشته است را بپذيرد، ديگر در مورد *چه* ميخواهيم، ظاهراً تفاوتي بين اپوزيسيون سکولار و دولت احمدي نژاد نخواهد بود، همانطور که در سال 1342 ديگر تفاوتي بين آنچه اپوزيسيون سکولار و دکتر اميني ميگفتند وجود نداشت، ولي در مورد *چگونگي* دستيابي به آن اهداف برنامه اي متفاوت بودند. ا

لبته در سال 42 ديگر در رهبري جبهه ملي شخصيتي نظير دکتر حسين فاطمي نبود که پرچم جمهوري بر افرازد و رژيم را به چالش کشد و خود رهبري اصلاحات را در دست گيرد، يعني بجاي آنکه شاه، اللهيار صالح ها و صديقي ها را پس بزند، خود شاه مجبور به کناره گيري شود، و انقلاب سفيد دکتر اميني در جمهوري جديد انجام شود.

امروز نيز معتقد *نيستم* بينش درست برنامه اي، با دست نخورده ماندن جمهوري اسلامي در رأس قدرت، راه حل جامعه ايران است، و در بهترين حالت، نتيجه اش انقلاب سفيد ديگري خواهد بود، که از سوئي برنامه اپوزيسيون را ظاهرأ انجام خواهد داد، ولي از سوي ديگر اپوزيسيون را در خون خواهد کشيد.

مخالف همکاري با هر نيروي اصلاح طلب شبيه دکتر اميني سال 1342 نيستم، ولي بروشني ميگويم که امروز سؤال مرکزي *چگونه* به اين اهداف برنامه اي رسيدن است و نه فقط بحث *چه* ميخواهيم، و پاسخ سؤال *چگونه* رسيدن نيز، بسيار ساده و روشن است، و در يک جمله خلاصه ميشود، و آن هم پايان دادن به جمهوري اسلامي، و ايجاد جمهوري سکولار و دموکراتيک است، و هرگونه توهم که گوئي با وجود اين رژيم ميشود به اين خواستها دست يافت، و اميد به استحاله رژيم داشتن، گمراه کردن مردم است، و نظير توهمات حزب توده درباره رژيم در سال 1360، چنين توهماتي ميتواند به نابودي بخش متنابهي از نيروهاي سياسي ايران بيانجامد.

هيچ رفرمي براي تحول ايران به رژيمي سکولار، فدرال، و دموکراتيک، بدون پايان دادن کامل به دولت مذهبي جمهوري اسلامي و ايجاد دولت سکولار ميسر نيست، و هر شبهه اي در ميان نيروهاي اپوزيسيون، اين تغيير را مشکل تر ميکند. رژيم جمهوري اسلامي در شرايط حاضر نظير رژيم شاه در سال 1342 ، به دنبال يک باصطلاح انقلاب سفيد است، نه براي مردم ايران، بلکه براي نجات خويش. انقلاب سفيدي که براي اپوزيسيون ميتواند بسيار سرخ باشد، و نظير 1360 و 1367 ، خون آزاديخواهان ايران توسط اين رژيم ددمنش ميتواند در جوي ها جاري شود.

مدت ها است زمان آن رسيده است که رفراندومي زير نظر سازمان ملل براي رأي گيري جهت پايان دادن به جمهوري اسلامي براي هميشه، و جهت برپائي قانون اساسي جديد (9) حکومت سکولار براي آينده ايران انجام شود.

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
30 فروردين 1387
April 18, 2008

پانويس ها:
(1) AIC http://www.american-iranian.org/
(2) http://www.payvand.com/news/04/mar/1186.html
(3) http://www.ghandchi.com/411-FuturistRepublic.htm
(4) http://www.mojeno.com/news/index.php?clcn=2&nID=1037
(5) http://www.mojeno.com/news/index.php?clcn=2&nID=1053
(6) http://www.ghandchi.com/458-Mahdaviat.htm
(7) http://www.asriran.com/view.php?id=40226
(8) http://www.iran-newsagency.com/newsdetails.aspx?newsId=3917&back=1
(9) http://www.ghandchi.com/364-ConstRef.htm

مقاله مرتبط به زبان انگليسي
http://www.ghandchi.com/322-IRIWhiteRevolutionEng.htm

مقالات مرتبط
http://www.ghandchi.com/index-Page15.html

کتاب ايران اينده نگر
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm

Futurist Iran Book
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm

جمعه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۷

درسي از واترگيت و بازهم درباره حقوق اتنيک

درسي از واترگيت و بازهم درباره حقوق اتنيک
سام قندچي

حدود 34 سال پيش در ماه اوت 1974 ريچارد نيکسون رئيس جمهوري آمريکا، دو سال بعد از ماجراي واترگيت، مجبور به استعفاء شد. آن روزها بيشتر به نقش ريچارد نيکسون در ويتنام و ايران ميانديشيدم، در مقام رياست جمهوري و پيش از آن در وزارت امور خارجه آمريکا (1).

آن زمان واترگيت را درست درک نميکردم. اما امروز اهميت تاريخي واترگيت را نه در اثبات وجود فساد دولتي ميبينم و نه در اينکه نيکسون چه شخصيتي بود. بلکه واترگيت به وضوح نشان داد که در يک سيستم دولتي دموکراتيک آنها که در قدرت هستند نبايستي بتوانند از قدرت دولت بر عليه مخالفين سياسي خود استفاده کنند. وقتي که قانون بازي از سوي آن بخش از نيروهاي سياسي که آن روز در قدرت بودند زير پا گذاشته شد، بخش ديگر با وجودي که در آن لحظه تاريخي در قدرت نبود، توانست صاحبان قدرت را بدون خونريزي از اريکه قدرت به زير بکشد.

بنظر من براي نيروهاي سياسي ايران نه تنها در رابطه با رژيم جمهوري اسلامي بلکه در درون اپوزيسيون نيز هنوز اين درس آموخته نشده است. مثلاً رژيم جمهوري اسلامي فوراً به مخالفين برچسب عامل آمريکا ميزند تا تضييقات عليه آنها را توجيه کند. وزارت اطلاعات با اين برچسب ها به خود اجازه ميدهد با ظاهر تلاش براي حفظ امنيت ملي، به حريم مخالفين سياسي تجاوز کند. اين موضوع در رژيم شاه نيز به همين صورت بود و ساواک مخالفين را عامل شوروي ميخواند تا به اين طريق تجاوز به حريم آنها را موجه جلوه دهد.

در واقع تفاوت اساسي وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي و ساواک شاه از يکسو.، و دستگاه هاي امنيـتي دولت هاي دموکراتيک از سوي ديگر، در اين نکته نهفته است که دسته اول از توان اطلاعاتي خود براي هدف قرار دادن مخالفين سياسي استفاده ميکنند و قلمداد کردن مخالفين بعنوان جاسوس را توجيه کار خود ميدانند، در صورتيکه در دسته دوم، در خود سيستم راه هاي مقابله با چنين سوء استفاده هائي تعبيه شده است، و در اوج جنگ سرد، واترگيت نشان داد که دولتهاي غربي خيلي بيش از آنچه تصور ميشود، امکانات کنترل و توازن براي مقابله با سوء استفاده از موضوع امنيت ملي براي توجيه سرکوب مخالفين را دارند.

در واقع هم وزارت اطلاعات کنوني و هم ساواک شاه نميخواستند قبول کنند که مخالفين سياسي دارند که عامل کسي هم نيستند. يعني نميخواستند ببينند که مخالفت سياسي معادل مسأله امنيت ملي نيست. واترگيت نشان داد که آمريکا بعنوان يک سيستم دموکراتيک، از چنين توان درکي بهره مند است، ولي ما هنوز آن را نياموخته ايم و نه تنها دولت کنوني ايران و دولت گذشته ايران، بلکه همچنين اپوزيسيون ما هنوز اين نکته بسيار مهم را نياموخته است.

به تازگي به مصاحبه مفصل يکي از کارکنان ساواک شاه گوش ميکردم (2):
جالب است که بعد از گذشت 30 سال از سقوط رژيم شاه هنوز وي همين تصور را داشت که مخالفين سياسي عامل شوروي بوده اند. امروز وزارت اطلاعات رژيم جمهوري اسلامي نيز به خود وي و سلطنت طلبان نگرش مشابهي دارد و با آنان رفتار مشابهي ميکند يعني که آنها را عوامل آمريکا ميخواند تا سرکوبشان را توجيه کند.

همان نگرش ضد دموکراتيک ولي دستگاهي تازه، بجاي جاسوس شوروي خواندن مخالفين، امروز آنها را جاسوس آمريکا ميخوانند. چرا اين کار را ميکنند؟ چون هم ساواک و هم وزارت اطلاعات ميخواهند به مأمورين خود اين برداشت را بدهند که دارند براي امنيت ملي کار ميکنند و نه براي سرکوب مخالفين سياسي.

وقتي به مصاحبه مزبور گوش ميکردم وي صادقانه اينگونه تصور ميکرد و حتي پس از 30 سال زندگي در آمريکاي دموکراتيک اين نکته را نياموخته بود که نبايد از قدرت سياسي براي اعمال تضييقات علي[ مخالفين سياسي سود جست. در آمريکا اقدامات کنگره درباره استراق سمع مکالمات تلفني حتي در اوج حمله 11 سپتامبر درس آموزند.

حتي خود وي در آخرين بخش مصاحبه اش ميگويد که از يکي از مخالفين کنوني اش در لوس آنجلس ميترسد که راحت حرفش را بزند. وقتي به انتخابات در آمريکا نگاه ميکنم و اينکه چگونه مخالفين راحت با هم مخالفت سياسي ميکنند حسرت ميخورم و بخود ميگويم چرا ما هنوز بعد از اين همه سال هنوز حتي در اپوزيسيون و حتي در غربت هم بايد از مخالف و مخالفت کردن، از فتنه و پاپوش، بترسيم؟ آخر اين سيستم فکري عقب مانده که حتي در اپوزيسيون هم با خود حمل کرده ايم و اختلاف نظري و سياسي را ارتداد و خيانت تلقي ميکنيم، برايمان چه فايده داشته است؟

همانطور که ياد آور شدم، تازه فقط اين مسأله به نيروهائي که در قدرت هستند يا بودند، نظير جمهوري اسلامي يا رژيم شاه محدود نيست. نيروهاي ديگر سياسي ما نيز با مخالفين خود بعنوان عامل بيگانه برخورد ميکنند تا هر رفتاري با آنها را توجيه کنند. مثلاً به تازگي به نيروهائي که از حقوق اتنيکي در ايران دفاع ميکنند فوري برچسب عوامل آگاه يا ناخود آگاه نئوکان ها زده ميشود و گفته ميشود که اين بحث ها از ايران بر نخاسته و نئوکان هاي آمريکا راه انداخته اند.

فرض کنيم حتي بيشتر اين بحث ها از سوي نئوکان ها راه افتاده باشد. ولي آيا کسانيکه از حقوق اتنيکي مردم در ايران دفاع ميکنند، و يا حتي اگر تجزيه طلب هستند، حق حرف زدن ندارند، و بايد اينگونه خفه شان کرد که جرئت نکنند اظهار نظر کنند، و بترسند که جاسوس تلقي شوند؟

بحث نکردن موضوع حقوق اتنيکي آنرا بيشتر و بيشتر خطرناک کرده و به موضوع نظامي چه تحت رژيم اسلامي و چه در ايران بعد از جمهوري اسلامي مبدل خواهد کرد. اگر يک گروهي اسلحه برداشت و خواست جدا شود وقتي مردم کشور بطور قانوني چنين تصميمي نگرفته اند البته بحث ديگري است همانطور که در رژيم گذشته يا در جمهوري اسلامي، دولت ميتوانست با مخالفيني که اسلحه بردارند رفتار ديگري داشته باشند ولي کسي که بحث نظري و سياسي دارد بايد بتواند آزادانه نظراتش را ترويج کند، يا براي آن فعاليت سياسي کند. حتي اگر بحث وي جدا شدن و تجزيه ايران باشد نبايد تحت عنوان اجنبي صدايش را خفه کرد.

موضوع حقوق اتنيکي اگر نه به اندازه حقوق زنان، شايد حتي بيش از آن، براي يکپارچگي ايران ضروري است، و عدم وجود آن است که ايران را نابود خواهد کرد. اينکه همسايگان ايران يا نئوکانها باعث شوند بخشي از مردم ايران جدا شوند را من قبول ندارم. اگر مردم راضي باشند که با هم باشند، آنها را با زور هم نميشود جدا کرد . بر عکس اگر ناراضي باشند، با زور هم نميشود با هم نگهداشت (3).

اپوزيسيون ايران بايستي روشن درباره موضوع حقوق اتنيکي بحث کند. من شخصاً فکر ميکنم هر گونه تجزيه ايران به ضرر همه گروه هاي مختلف اتنيکي ايران است ولي اين موضوع را بايد با اقناء بحث کرد و نه با زور و تهمت. حتي اين بحث درباره گروه اتنيک پارس زبان هم صادق است (4).

مناطقي که بيشتر پارسي زبان هستند نيز بايستي حقوق اتنيکي يکديگر را درک کنند تا حتي تبعيض نسبت به يک اصفهاني در تهران هم براي ما تقبيح شود نه آنکه تبعيضات نسبت به مثلاً آذري ها را هم بي اهميت جلوه دهيم.

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
23 فروردين 1387
April 11, 2008


پانويس ها:
(1) http://www.ghandchi.com/339-IranStudents.htm
(2) http://groups.yahoo.com/group/iran_scope_news/message/48
(3) http://www.ghandchi.com/495-HaleMasalehMeli.htm
(4) http://www.savepasargad.com/Nowrooz1387/ghandchi_porsesh.htm



---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com/

فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷

وقت ايجاد جبههء وسيع دموکراسي خواهي سکولار فرا رسيده است

وقت ايجاد جبههء وسيع دموکراسي خواهي سکولار فرا رسيده است
سام قندچي


1. انتخابات سه هفته پيش مجلس شوراي اسلامي در واقع پايان هرگونه توهم نسبت به امکان برقراري دموکراسي در رژيم اسلامي بود. به کلامي ديگر، اينکه در اين انتخابات اصول گرايان پيروز شده و يا اصلاح طلبان بکلي شکست خورده باشند آنقدر اهميت ندارد که از اين نکته غافل شويم که اين انتخابات افق ها و امکانات تازه اي را پيش روي ما نهاده است چرا که نتيجهء بسيار مهم اين انتخابات شکست قطعي و نهائي حکومت اسلامي بوده است در ارائه اين تصور که خود قادر به ارائه راه حلي دموکراتيک براي جامعه است.

اگر انتخاب احمدي نژاد به رياست جمهوري گام اول در توهم زدائي اين واقعيت دولت مذهبي در ايران بود، انتخابات بيست و چهارم اسفند ماه 1386 گام دوم در اين توهم زدائي بوده و نشان داد که چيزي به نام «دموکراسي اسلامي» حتي براي نيروهاي اصلي هواخواه آن هم امکان تحقق ندارد. پس، نتيجه اصلي اين انتخابات توهم زدائي کاملي بود که آلترناتيو مجعولي به نام اصلاح طلبي را بايگاني کرد.
2. در عين حال، اين شکست بزرگ حکومت اسلامي به اين معني است که از اين ببعد نيروهاي سکولار مخالف برقراري يک رژيم اسلامي در ايران تنها نيروهائي هستند که آيندهء جنبش دموکراسي خواهي ايران را رقم خواهند زد. در اين انتخابات، حکومت اسلامي، با ثابت کردن اينکه قادر نيست زايندهء آلترناتيوي دموکراتيک در ايران باشد کمک بي نظيري براي آشکار شدن آلترناتيو واقعي خود، که تنها از دل سکولاريسم زاده مي شود، کرده است و از اين نظر بايد از جمهوري اسلامي سپاسگزاز بود که به حيات يکي از مخدوش ترين اميدهاي بخشي از اپوزيسيون ايران پايان داده است.
3. اما اکنون مهمترين پرسش آن است که «آيا ممکن نيست دولت سکولار آينده در ايران، مثل ترکيه، تبديل به استبدادي ديگر شود؟»
پاسخ من به اين پرسش آن است که چنين احتمالي بسيار ضعيف است چرا که نيروئي که در پي برقراري سکولاريسم در ايران آينده است «جنبش دموکراسي خواهي» ايران نام دارد و اين امري است که تاکنون در تاريخ معاصر ما سابقه نداشته است. يعني، سکولاريسم تا به حال نه تنها در ايران بلکه در هيچيک از کشورهاي خاورميانه از طريق همراهي با جنبشي دموکراسي خواه به قدرت نرسيده است و در اين کشورها بقدرت رسيدن سکولاريسم همواره ناشي از همزمان شدنش با تحولات ناسيوناليستي بوده که دموکراسي خواهي در آن نقش چنداني نداشته است.
لازم است در اين مورد تفصيل بيشتري داده شود. جنبش سياسي در اروپا از آن رو به پيدايش دولت دموکراتيک سکولار انجاميد که کليسياي مسيحي از دو جهت در برابر دولت هاي منطقه اي قرار داشت: هم حقوق الهي را بر حقوق انساني اولويت مي داد و هم جهان وطني الهي را بر وطن دوستي مرجح مي داشت.
اينگونه همزماني «حقوق الهي» و «جهان وطني جغرافيائي»، که واکنش اروپائي نسبت به آن بصورت همزمان شدن «جنبش براي احقاق حقوق انساني» و «حرکت براي شکل گيري دولت هاي ملي» متحقق شد، هرگز در طول قرون وسطاي اسلامي در کشورهاي خاورميانه (و حتي در خاوردور و روسيه) سابقه نداشته و موجب تکامل دولت و جامعه نشده است. در قاره هاي آفريقا و آمريکاي لاتين هم بحث از اساس متفاوت است اما موضوع اين نوشتار نيست.
«جنبش براي احقاق حقوق فردي» ـ در برابر حقوق الهي ـ از دوران «رفرماسيون» در پايان قرون وسطي اروپا آغاز شد و در دوران رنسانس به مبارزه براي کسب حقوق انساني در همهء عرصه هاي زندگي بشر تبديل شد و، در قرون هجدهم و نوزدهم اروپا، اين حقوق در عرصهء سياسي بصورت پلاتفرم مشخص ليبراليسم مدون گرديد.
«جنبش براي شکل گيري دولت هاي ملي» نيز، با پايان يافتن فئوداليسم در عرصهء اقتصادي و شکل گرفتن «دولت/شهر» هاي ايتاليا در عرصهء سياسي، در پايان قرون وسطي آغاز شد و در جنگ هاي ناپلئون و تطور دولت هاي ملي در قرن هجدهم به اوج خود رسيد.
آنگاه، در پي پيروزي انقلاب کبير فرانسه، و با وجود حضور اهداف ليبرالي در پسزمينهء آن، دولت انقلابي نه تنها اين «حقوق انساني» را سرکوب کرد بلکه جانشين آن، يعني دولت با ثبات و ناسيوناليست ناپلئون نيز، اساساً به جمهوري پايان داد.
آنگاه، «دولت مدرن ليبرال و سکولار» و برسميت شناخته شدن«حقوق فردي» در اروپا از تقابل با چنان ديکتاتوري ناسيوناليستي سر بر کشيد و از بستر ناسيوناليسم سربلند نکرد.
در مقابل مي توان ديد که، مثلاً، در ترکيه چنين شرايطي برقرار نبود و در پي سقوط دولت قرون وسطائي عثماني، رژيم سکولاري که بقدرت رسيد از بستر جنبش ناسيوناليستي برخاسته بود و ارتباطي با يک جنبش دموکراسي خواهي گسترده نداشت. منظور من البته اين نيست که در ترکيه جنبش دموکراسي خواهي وجود نداشته است، بلکه مي خواهم بگويم که موتور سکولاريسم ترکيه يک چنين جنبشي نبوده است.
در ايران نيز، از مشروطيت گرفته تا جنبش ملي شدن صنعت نفت، حرف اول را هميشه ناسيوناليست ها مي زده اند و گرايشات سکولاريستي خود را هم از همين سرچشمه که اعتنائي به دموکراسي خواهي نداشت اخذ مي کردند. مثلاً، نيروهاي اصلي سکولار ايران که به دور رضا شاه حلقه زدند بخشي از ناسيوناليست هاي ايراني بودند که بيشتر محافظه کار محسوب مي شدند و قرابتي با ليبراليسم نداشتند. حتي نيروهائي نظير جبهه ملي نيز بيشتر ناسيوناليست بودند تا ليبرال. در سال هاي بعد نيز که جنبش هاي کمونيستي و اسلامي بيشتر مطرح بودند هيچ يک توجهي به ضرورت استقرار دموکراسي ليبرال نداشتند.
خلاصه آنکه، در طول تاريخ معاصر ايران، که سرآغازش با نام «بيداري ايرانيان» شناخته شده، اين اولين باري است که يک جنبش دموکراسي خواهي پرقدرت در ايران شکل گرفته که توجه خود را بر روي سکولاريسم متمرکز ساخته است.
نکته در اين است که اين جنبش سال هائي چند را به پرهيز از بکار بردن اصطلاح «سکولار» گذرانده و، در نتيجه، اجازه داده است که بخشي از هيئت حاکمه اسلامي بکوشند تا «جنبش دموکراسي خواهي» را با نام مستعار «دموکراسي اسلامي» خطاب کنند و در رقابت هاي داخلي خود براي دستيابي به قدرت از توان «جنبش دموکراسي خواهي» بهره برند، اما چنين پوشش عاريتي، حقيقت سکولار بودن اين جنبش را هيچگاه از ديد تيزبينان مخفي نکرده است و اين حقيقت اکنون در برابر نگاه همگان قرار گرفته است.
4. در عين حال، «جنبش دموکراسي خواهي سکولار ايران» تا کنون مرکزيت معيني نداشته است. هرچند که مي توان بسياري از نيروهاي درگير در مبارزه با حکومت اسلامي را عضو طبيعي چنين جنبشي دانست. مثلاً، مشروطه خواهان ايران از نيروهاي مهم سکولاري هستند که طي اين سالها در جنبش دموکراسي خواهي شرکت داشته اند و نه تنها خود را ادامهء سنت سکولاريسم عصر رضا شاهي مي دانند بلکه اکنون، با وجود اينکه سنت سلطنت در ايران را دنبال کرده اند، بر اهميت حقوق فردي و ليبراليسم نيز بهمانگونه تأکيد مي کنند.
جريانات ديگري نظير جبهه ملي نيز، با وجود آنکه اين جبهه تاريخاً بيشتر ملي بوده تا ليبرال، و از لحاظ شکل حکومت جمهوري خواه است و ناسيوناليسم برايش کماکان در الويت قرار دارد اما، در طي 30 سال اخير، بصورت دم افزوني بر حقوق فردي و دموکراسي تأکيد خاص داشته اند.
برخي از نيروهاي اصلاح طلب اسلامي در ايران، نظير خانم شيرين عبادي نيز، بخاطر توجهي که به ضرورت سکولاريسم دارند، اساساً بخش مهم ديگري از جنبش دموکراسي خواهي سکولار ايران محسوب مي شوند.
نيروهاي چپ ايران نيز اکنون ديگر کمتر بر ضرورت ايجاد «حکومت کمونيستي» تکيه کرده و ـ لااقل، در کوتاه مدت ـ ايجاد دولت سکولار دموکراتيک را هدف خود مي دانند.
نتيجه اينکه همهء اين نيروها عملاً در جبهه اي سکولار به جنبش دموکراسي خواهي ايران تعلق دارند.
اکنون لازم است يک تشکل جديد راه را بر ايجاد يک ائتلاف وسيع از نيروهاي دموکراسي خواه سکولار هموار کند و، در نتيجه، پيشنهادي را که هفت سال يش براي تشکيل يک حزبي آينده نگر و سکولار مطرح کرده و پلاتفرم پيشنهادي آن را نيز تهيه ديده بودم بار ديگر، در اين موقعيت بي سابقه که پيش آمده، مطرح مي کنم.
امروز، در پي پايان گرفتن هرگونه توهم نسبت به امکان ايجاد يک دولت دموکراتيک در چارچوب رژيم مذهبي، زمان تدارک «حزب آينده نگر سکولار ايران» فرا رسيده است؛ حزبي که مي تواند نيروهاي مشخص جبهه سکولار جنبش دموکراسي خواهي ايران را با يکديگر مرتبط کند تا بتوانند مکمل يکديگر باشند.
اولين قدم در راه ايجاد يک چنين حزبي برگزاري کنگرهء اول و ايجاد تشکيلاتي براي آن مي باشد. در عين حال، نمايندگان احزاب، جريانات و گروه هاي ديگر معتقد به دموکراسي و سکولاريسم مي توانند در اين کنگره شرکت جسته و بر چگونگي شکل گيري آن نظارت داشته باشند.
بنظر من آقاي دکتر اسماعيل نوري علا در سايت سکولاريسم نو (1) به بهترين وجه قادر است که ابتکار تدارک کنگره اول حزب آينده نگر را در دست بگيرد.

به اميد ايجاد حزب آينده نگر و جبهه سکولار جنبش دموکراسي خواهي ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
14 فروردين 1387
April 2, 2008

1) لينک سايت سکولاريسم نو:

http://www.newsecularism.com/

2) لينک سايت بحث هاي پيشين مربوط به حزب آينده نگر:
http://www.geocities.com/futuristparty/

یکشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۷

تأملي فلسفي: خردگرائي و آينده نگري

تأملي فلسفي: خردگرائي و آينده نگري
سام قندچي

بنظر من با سقوط جنبش کمونيستي در جهان به آن جهت که اين جنبش به نوعي تبلور مدرنيسم در افکار بخش بزرگي از روشنفکران جهان براي بيش از يک قرن بدل شده بود، راسيوناليسم ضربه بسيار جدي خورد که فقط قابل مقايسه با ضربه اي است که خردگرائي ارسطو بعد از سقوط تمدن يونان در غرب متحمل شد و قرن ها بعد از قرون وسطي توانست دوباره به نوعي تازه در راسيوناليسم دکارت متولد شود.

همانگونه که در نوشتارم درباره مارکسيسم نشان داده ام ، عناصر قوي غير راسيوناليستي از همان ابتدا در مارکسيسم حضور داشته اند ولي در واقع تکامل مارکسيسم به لنينيسم، آنگونه که پاپر نشان داده است، پس از شکست پيش بيني هاي مارکس درباره انقلاب جهاني، نقطه پاياني بر هرآنچه بشود تئوري علمي در مارکسيسم دانست گذاشت و آن را به يک فرقه غير علمي ايدئولوژيک مبدل کرد. با اين وجود براي جنبش روشنفکري جهان اين ايدئولوژي مهمترين تبلور راسيوناليسم براي بيش از يک قرن تلقي ميشد و سقوط آن هم به راسيوناليسم در ميان روشنفکران لطمه جدي وارد کرد.

جريان بازگشت به نيچه، باصطلاح فرامدرنيسم فوکو و دريدا که بيشتر «پيش مدرنيسم» است تا فرامدرنيسم که نامش گذارده اند و محبوبيت مجدد هايدگر و مرلو پونتي، علت اصلي نظري در رشد رلاتيويسم فرهنگي در غرب در ميان روشنفکران بوده که به توجيه جريانات ارتجاعي نظير جمهوري اسلامي ايران انجاميده است. همانگونه که زماني آنان که خواستار دموکراسي بودند به بيراهه مارکسيسم که نافي دموکراسي بود افتادند، امروز نيز بسياري که خواهان دفاع از حقوق بشر هستند به بيراهه فرامدرنيسم و رلاتيويسم فرهنگي سقوط کرده اند و به خيال خود همه ارزش هاي فرهنگي متضاد را ارج ميهند، بجاي آنکه ببينند همه گزينه هاي نظري هم وزن نيستند و نميتوان تئوري حاملگي بخاطر دست دادن را هم وزن توضيح لقاح بوسيله کروموزون ها دانست.

حدود بيست سال پيش اين جريان در جنبش سياسي ايران حتي حرف زدن از لغت *ترقي* را تا مدت ها کفر ميانگاشت چرا که برايش ترقي يا عکس آن مساوي مينمود. در آن زمان بود سري مقالاتی تحت عنوان «ترقي خواهي در عصر کنوني» را در پاسخ به اين جريان نوشتم. بعدها نيز نوشتار «فرامدرنيسم شکل دهنده اسلامگرائي http://www.ghandchi.com/304-Postmodernism.htm» را درباره اين بيراهه تازه فکري نوشتم که با حملات شديد فرامدرنيستها در داخل و خارج ايران روبرو شد، همانگونه که زمان پيش از جنگ دوم جهاني، برخورد کارل پاپر با مارکسيسم با چنين عکس العملي از سوي روشنفکراني که در مارکسيسم غرق بودند، روبرو شد.

بنظر من فرامدرنيسم بيماري مشابهي براي جنبش سياسي ايران است که اگر بدتر از ضررهاي مارکسيسم در 70 سال پيش نباشد، کمتر از آن نيست. نوشتار مختصر من اصل نظرم را منعکس ميکند و ميدانم بسياري دوستان در جنبش سياسي که اصلاً هواداران جمهوري اسلامي هم نيستند، با اين نوشتار نظري من شديداً مخالفند، هر چند اميدوارم علاقمندان آن را دقيق بخوانند، چون اصل بحث من درباره هم رلاتيويسم فرهنگي و هم چرخش سياسي لابي ايست هاي جمهوري اسلامي از اين ديدگاه نظري است، هر چند بسياري از مخالفين سرسخت رژيم هم فکر ميکنند فرامدرنيسم آزاد کننده ايران خواهد بود.

همچنين از نظر من جريان زنده شدن دوباره انديشه هاي شريعتي در ايران نيز در پرتو همين جريان فرامدرنيسم است و نظريات تازه آقاي دکتر سروش که ديگر هيچ ربطي به پاپر ندارد بر بستر چنين حرکت صوفيانه اي قرار دارد. کافي است پاسخ آقاي سروش به آيت الله جعفر سبحاني که بتازگي در 17 ماه اسفند 1386 منتشر شد را بخوانيد و خود قضاوت کنيد. من نيز چند روز بعد از انتشار مقاله اقاي سروش، در 20 ماه اسفند 1386، اين موضوع را در نوشتاري تحت عنوان «چرا نوانديشی مذهبی ضرورتاً ضد سکولار است؟،» به تفصيل مورد بررسي قرار دادم.

در واقع جريان فرامدرنيسم براي روشنفکران ايران زهر مهلک تري است تا براي روشنفکران ديگر نقاط گيتي. در ايران، راسيوناليسم بخاطر تسلط شديد افکار عرفاني طي قرون متمادي، رشد چنداني نکرده است، در صورتيکه در افکار روشنفکران و در کل زندگي اجتماعي در غرب آنقدر راسيوناليسم و علم، رشد داشته اند، که صدها جنبش «نيو ايج» و جريانات فرامدرن فوکو و دريدا، يا جريانات زنده کردن هايدگر و کرکه گارد، نميتوانند به جامعه آنقدر ضرر بزنند، همانطور که در سالهاي رشد افکار نيچه در غرب که البته در کشورهاي عقب مانده تر اروپا به فاشيسم انجاميد، در آمريکاي پيشرفته، همان زمان هم با اينکه در نيويورک، در سالهاي 1930 اين انديشه ها بين روشنفکران رشد کرد، ولي نتوانست حتي کل افکار روشنفکري آمريکا را تغيير مسير دهد، و سنت طولاني ليبراليسم و راسيوناليسم توانست جلوي چنين جريانات ضد راسيوناليستي بايستد.

متأسفانه ما در ايران چنين تاريخي نداشته ايم. نوشتارم تحت عنوان «اسپينوزا در رد علت غائي http://www.ghandchi.com/406-Spinoza.htm،» بهترين نمودار اين تفاوت رشد انديشه در غرب و ايران است و نميتوانيم خود را گول بزنيم که هر کودکی در ايران کتاب حافظ و مولوي را خوانده و اشعارشان را از حفظ ميخواند ولي چند نفر حتي يک صفحه از کتب ابوعلي سينا يا ذکرياي رازي را خوانده اند. اين واقعيت نشان ميدهد که چقدر در انديشه ايراني امروز تا چه حد عرفان ريشه دارد و بدون مقابله جدي با آن نميشود اين جريان را تمام شده گرفت و اين نگرش به اشکال فرامدرنيسم تا نو انديشي ديني، شريعتي و سروش، دوباره سر بلند ميکند.

در نتيجه رفتن فراسوي جامعه صنعتي يعني رفتن فراسوي راسيوناليسم کهن و اگر در جامعه مدرن امثال دکارت و اسپينوزا و لايبنيتس فراسوي راسيوناليسم دوران اوج تمدن يونان يعني راسيوناليسم ارسطو رفتند، امروز نيز بايستي فراسوي راسيوناليسم عصر مدرن رفت و نه آنکه راسيوناليسم را به دور افکند، و کساني نظير کارل پاپر راهگشاي اين راه بوده اند و عقب گردهائي نظير ضد متد «پول فيرباندFeyerabend» نبايد باعث شود که به عقب برويم.

خلاصه کنم راسيوناليسم مورد نظرم برابر راسيوناليسم عصر مدرن نيست بلکه اگر ارسطو را سمبل مرحله اول، و دکارت را سمبل مرحله دوم راسيوناليسم در تاريخ بناميم، اين جريان تازه که با پاپر شروع شده است را مرحله سوم تلقي ميکنم، که تازه در حال تبيين است. نظرم را بطور مختصر در مقاله زير سالها پيش نوشتم و اميدوارم در آينده بتوانم کل کتاب نظرات فلسفي ام در اين زمينه را منتشر کنم.

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
22 اسفند 1386
March 12, 2008


مقاله ضميمه
رقص در آسمان
http://www.ghandchi.com/291-RaghsDarAsemAn.htm


بنظر من، ما در آستانه تمدن هاي نويني هستيم که اساسأ با جوامع کنوني متفاوتند. تفاوت اصلي آنکه: يک تغيير مسير در فعاليت مرکزي انسان از کار و فعاليت ها مربوط به توليد، به سوي فعاليت هاي خلاق و معنوي در جريان است. در اينجا ميخواهم مختصرأ به جنبه هاي ملموس تر اين تغيير تاريخي بپردازم، که زير عناوين کلي "آينده نگري "، "فکر نو" و امثالهم، با مفاهيم گوناگون، جمع بندي ميشوند. مسائل مورد بحث از ارزش هاي اخلاقي و روابط شخصي انسانها تا اقتصاد تکنولوژيهاي جديد و ابعاد معنوي زندگي بشر را شامل ميشوند. مسائل اجتماعي نظير جنگ .و صلح جهاني ديگر مانند کلازويتس Clauswitz با منطق "جنگ ادامه سياست با روشهاي ديگر است" توجيه نميشوند. از ديدگاه نوين صلح همانقدر به برنامه نويسي ضمير ناخود آگاه بشر طي هزاران سال بستگي دارد ، که به واقعيت هاي اقبصادي و سياسي زمان ما. به عبارت ديگر صلح پا برجا، تنها با عهدنامه ها و قرارداد هاي بيشتر نميتواند حاصل شود. آنگونه که ويليس هارمن Willis Harman در کتاب خلاقيت والي تر نگاشته، برنامه نويسي "ذهنيت دروني" ضمير ناخود آگاه بشر، که در آن "فرار کردن يا جنگيدن" حک است، مي بايست زدوده شود. همچنين، ترقي و عدالت، ديگر بر روي يک مقياس يک بعدي راندمان اقتصادي ارزيابي نميشوند، و فاکتورهاي متعددي، از الزامات محيط زيستي و بيولوژيک، تا ارزشهاي هنري و معنوي، نه تنها بر آن ها تأثير ميگذارند، بلکه مفاهيم ترقي و عدالت را در عصر کنوني تعيين ميکنند. بطور خلاصه، پرسپکتيو جديد تمام عرصه هاي جامعه را در بر ميگيرد و فقط به سياست، مذهب، علم، يا روانشناسي محدود نميشود. من اين ديدگاه نوين را بمثابه يک دسته بندي فکري اينگونه تعريف ميکنم که عبارت است از رفع توهم و رهائي از طلسم پاراديم هاي فلسفي جامعه صنعتي، در عرصه هاي مختلف زندگي، و جستجو در فراسوي آن افکار. در اين جستجو بسياري اوقات کساني را ميبينيم که "پائين" پاراديم صنعتي رفته و تصور ميکنند همه پاراديم هاي غير صنعتي گام نهادن بجلو هستند، در صورتيکه بسياري از اشکال انديشه ماقبل صنعتي و ماقبل علمي ما را در وضعيت بدتر از جوامع صنعتي قرارميدهند. انسان ميبايست هشيار باشد که در نفي جامعه صنعتي حاضرطعمه افکارقرون وسطائي و بربريت ماقبل صنعتي نشود، که مصمئنأ نميتوان آنرا دستاورد ناميد. مضافأ آنکه انقلاب ها يا شکلهاي زندگي آلترناتيو لزومأ مترقي نيستند. در واقع همزماني انقلاب و ترقي که ارثيه بزرگ ايدئولوژيک جامعه صنعتي از زمان انقلاب هاي آمريکا و فرانسه بود، ديگر درست نيست. شايد جهان امانوئل کانت ديگري ميخواهد تا اين برگشت را تئوريزه کند. برنامه هاي اجتماعي بهترين و بدترين گروههاي انديشه نو امروز فقط درفکر و روي کاغذ هستند، همانگونه که افکار سوسياليست ها قبل از صعود به قدرت، فقط بر روي کاغذ بودند. اما آنگاه که جنبش پيروز شد، آن برنامه ها به واقعيت اجتماعي مبدل شدند، و ديگر از حالت يک بحث روشنفکري جالب در کافه تريا خارج شدند. به همين دليل بنظر من پرسپکتيو نو، احتياج و نياز به ارزيابي منتقدانه دارد. ،مثلأ عملکرد و افکار بسياري گروهها و cult هاي موجود، مي بايست عميقأ نقد شوند، چه بسياري از آنها نقش پر قدرتي براي معلمين ( gurus) خود قائلند، که حتي از قدرت کشيشهاي قرون وسطي بيشتر است. پديده مشابهي در ميان گروههاي روانشناسي و روانکاوي پرابلماتيک است. مثلأ در گروههاي اِست EST و فوروم FORUM در کاليفرنياي آمريکا، اين موقعيت شبه کشيشي روانشناسان در گروههاي روانشناسي به وضوح قابل رويت است. اينکه آيا با داشتن روانکاوان در جايگاه کشيشان، زندگي بهتري خواهيم داشت يا نه، سوال قابل تأملي است! (براي جزئيات کالت هاي cults ذکر شده، مراجعه کنيد به کتاب اسنپينگ SNAPPING اثر فلو کانوي Flo Conway و جيم سيگلمن Jim Siegelman } قابل تذکر است که نظريات معتبر علمي از پشتوانه تحقيقاتي باز برخوردارند، و با مطالعات عيني Objective قابل تبيين هستند، اما انديشه هاي اينگونه جمعها از طريق موقعيت تشکيلاتي افراد و نقش و امتيازات آنها در تشکيلات کالت cult توجيه ميشوند. اما موضوع گورو ها gurus و شبه کشيشان، تنها موضوعاتي نيستند که جريانات انديشه نو با آن دست و پنجه نرم ميکنند. عرصه هاي جديد تحقيق درباره موضوعاتي که در علم مدرن به سادگي به عنوان خرافات طرد ميشدند از نو طرح ميشوند. مطالعات جديد درباره حس ششم ESP ، يوگا، کارما، تمرکز انديشمندانه ، سايکومتري psychometry ، خواب، اورِا aura ، کريستال، و نيز ارزش عرفان ، تمرکز انديشمندانه meditation، نورولينگوئيستيک پروگرامينگ NLP-Neuro-Linguistic Programming، فهرستي از اين موضوعات مسأله انگيز هستند. اين موضوع درست است که جنبه معنوي زندگي، در مقايسه با پاراديم هاي جامعه صنعتي (ليبراليسم، سوسياليسم، هومانيسم، و غيره) دست آورد بزرگ فکر نو است. اما تجديد حيات نومرالوژي numerology ، تارو taro، کيمياگري alchemy ، تجربه بيرون از بدن out-of-body experiences ، طالع بيني astrology ، مجرا گزيني channeling و امثالهم پروبلماتيک است. التبه تصور من اين تيست که اين تجديد حيات يک تکرار ساده کلاسيک هاي سحر و جادوي مصري است hermetic classics. پويندگان کنوني، نظير روشنفکران عصر رنسانس هستند، که جبه روم و يونان به تن ميکردند، د ولي نوآوريهاي تازه خود را عرضه مينمودند. به نطر من از نظر فلسفي تفکر آينده نگرانه در کليت خود يک تم مرکزي را رشد داده که "سوپر پاراديم" تمام تمدن هاي گدشته بشر را به مبارزه طلبيده است. در زير توضيح ميدهم: در تمام تمدن هاي پيشرفته پروسه ابزارسازي جهت تغيير جهان با يک ادراک فلسفي پيش بيني و کنترل همراه بوده است. بدينگونه انسان ها طبيعت را "رام" کردند، و کنترل به هدف اصلي بشر، در روياروئي با طبيعت تبديل شد. ديگر کافي نبود که انسان به طبيعت بنگرد، به الحان آن گوش فرا دهد، گرمي و سردي اش را احساس کند، خوراک هايش را ببويد، و يا بچشد، بشرابزار ساز نياز داشت که علت ها را جستجو کند، و بالاخره در فلسفه ارسطو مفهوم عليت به جهار معني تدقيق شد. کنترل بمثابه هدف، بينائي ما را گسترش داد، تا از علت فوري به علت هاي بعدي توجه کنيم،. در واقع انسانها ستاره هاي دور دست را با بينائي عادي خود مي بينند، در صورتيکه آن توان، نياز بلاواسطه بيولوژيک ما نيست. ما حواس خود را بسياردورتر، در فراسوي آنچه توسعه بيولوژيک ما طلب ميکند، پيشرفت داده ايم، و سپس زبان، خط، و تکنولوژي هائي که در عصر تمدن صنعتي به اوج خود رسيدند. اما ضرر اين موفقيت در چه بوده است؟ در پي کتنرل طبيعت، ما احترام براي طبيعت را از دست داديم، و به طرق گوناگون به استثمار طبيعت پرداختيم، که امروز انواع گوناگون آلودگي محيط زيست را به عنوان "بخشي" از طبيعت مشاهده ميکنيم. همسان طبييعت، ما به کنترل يکديگر پرداختيم، و در عرصه هاي خانواده، قبيله، شهر، ملت، و جهان، کنترل به موضوع مرکزي کشاکش هاي ما، به اشکال جبر اقتصادي، قدرت سياسي، و غير آن مبدل شد، و حتي در کوچک ترين واحد اجتماعي، در خانواده، کنترل زنان بوسيله مردان شکل گرفت. طلب حق در برابر هرگونه کنترل در طي تاريخ، جانشيني يک فرم آن با فرم ديگر بوده است. در نتيجه، خود کنترل به مبارزه طلبيده نميشد، و طبقات اجتماعي مختلف نظير کارگران، و نژاد هاي مختلف نظير سياهان، و يا جنس هاي مختلف نظير زنان، براي سلطه و کنترل رقابت ميکردند. به همين دليل فعالين اين جنبش ها پس از موفقيت، خود را در موقعيتي مييافتند، که نمودار همان خصيصه هائي شده اند، که بر ضد شان برخاسته بودند. سپس در ادامه اين هزيمت، اظهارات آنها درباره "بيداري از خواب و خيال" و ندامت و تأسف آنها از فداکاري هاي پيشين! به نطر ميرسد کوشش براي کنترل طبيعت و کنترل گروهبندي هاي مختلف اجتماعي، در زمان بسيار کوتاهي در جامعه صنعتي، به اوج خود رسيد و ابعاد جهاني يافت. شايد به اين دليل است که ما اکنون بيهودگي کوشش براي کنترل را درک مي کنيم، و شروع به جستجو در فراسوي اين"سوپر پاراديم" تمام تمدن هاي تا کنوني بشريت کرده ايم. من پاراديم آلترناتيو را "چرخش متقابل" mutual whirl توصيف ميکنم. چگونه ما مي توانيم یا طبيعت، يکديگر، خانواده هاي گوناگون، نژاد ها، مليت ها، چرخش متقابل کنيم، بدون آنکه هويت خود را از دست بدهيم؟ چگونه ما ميتوانيم دسته جمعي برقصيم بدون آنکه هيچ همراهي ديگري را کنترل کند؟ به نظر من اگر ما بتوانيم در تئوري و عمل به اين سوألات پاسخ دهيم، شايد بتوانيم گام غول آسائي در تاريخ بشريت برداريم. به اين دليل است که من عنوان اين مقاله را "رقص در آسمان!" گذاشته ام. من مي خواهم تشبيه رقص را بيشتر تدقيق کنم. من پرسيدم که چگونه ما مي توانيم برقصيم، بدون آنکه همراهي، ديگري را کنترل کند. اما آيا اين در حقيقت درست همان کاري نيست که بهترين رقصندگان ميکنند؟ آنها با يکديگر resonate ميکنند، يعني هم طنين هستند و همگام، بدون آنکه يک طرف، طرف ديگر را کنترل کند. به عبارت ديگر، رقصندگان حرفه اي، مرکز خود را دارند، با اينکه با يکديگر مرتبط هستند. و دقيقأ چون هر يک مرکز خود را دارند، از ديگري متابعت نميکنند هرجند با او هم طنين هستند. به همين دليل مي توانند بدور يکديگر بچرخند، بدون آنکه يک طرف، طرف ديگر را کنترل کند، و يا هراس داشته باشد که ديگري وي را کنترل کند. نمي توان از يک نوآموز، انتظار رقصيدن در چنين سطحي را داشت، آنهم فقط با چند جلسه درس و تمرين، اما اگر دو رقصنده حرفه اي، به يکديگر با پاراديم کنترل برخورد کنند، محکوم به شکست خواهند بود. شايد پيشرفته ترين جوامع بشر به چنين مرحله رسيده اند که در آنها کنترل به هر شکل، نه تنها نا مطبوع، بلکه حتي غير عملي است، و نتيجه معکوس ميدهد، به ويژه درميان اقشار پيشرفته تر جوامع، که در کارهاي عمل گرايانه شاعل نبوده، و در مشاغل فکري و خلاق درگير هستند. به عبارت ديگر، پاراديم کنترل براي متشکل کردن هرگونه رابطه اي چه در کار، چه در خانه، و چه براي تفريح، محکوم به شکست است. در جوامع فراصنعتي که جنبه خلاق فعاليت بشر بر جنبه ابزارگونه کار تفوق مييابد، زمانيکه تفکر بيش از عمل، ارزش آفرين شده است، حتي بهترين شکل جان لاک مآبانه Lockean/democratic کنترل دموکراتيک بر روي حکومت شوند گان، حتي کنترل با رضايت خود شان، کارائي ندارد، و آلترناتيو نيز همانکونه که بعدأ توضيح ميدهم، به معني آنارشيسم نيست. اين نکته قابل دکر است که حتي در گذشته ، در رشته هاي علوم محض و هنر، هرگونه شکل کنترل، حتي دمکراتيک ترين انواع آن، بيشتر اوقات ضد مولد counter-productive بوده است. تنها در مو سسات اقبصادي و سياسي، برخي روشهاي کنترل، دردوره هائي از عصر مدرن، به درجات مختلف کارائي داشته است. دموکراسي، که بهترين شکل کنترل در عرصه هاي مختلف است، ممکن است با مکانيسم هاي اجتماعي-سياسي عدم کنترل، جايگزين شود،و آن مکانيسم ها، خود ميتوانند از تغييرات پايه اي تر در خصلت بشر حاصل شوند. اگر جنبه فعال تر و عملي تر زندگي بشر، از زمان آغاز ابزار-سازي تا کنون، برجسته بوده است، و اگر جنبه "انفعالي passive" ، يا متفکرانه زندگي بشر، در حال برجسته تر شدن است، غير واقعي نيست اکر پيش بيني کنيم که مباني همه موسسات اجتماعي ما که بر پايه اولي بوده اند، بر مبناي "نياز" دومي تغييرکنند و يا تبديل شوند. به طور خلاصه دانش عملي با فرزانگي بازتابنده reflective wisdom ، و جنبه معنوي زندگي، و نه جنبه مکانيکي آن، بخش اصلي ساعات زنده بشر را تشکيل دهند. آنچه در بالا ذکر کردم دليل آن است که من فکر ميکنم مفهوم تفکيک تغيير خود و تغيير جهان (با تأکيد بر دومي)، که در تمدن صنعتي معني ميداد، امروزه ميبايست تغيير کند. به نظر من استفاده از پاراديم جديد در روابط ما با فرزندان، همسر، و دوستان همانقدر مهم است که يافتن طرحهاي آلترناتيو سازماني براي فعاليت تجاري و سياسي. در حقيقت، در زمان حاضر، پاراديم جديد، در مقايسه با پاراديم صنعتي، بيشتر در سطح ميکرو-فردي micro/individual level تعريف شده است، تا درميزان وسيع اجتماعي grand/social scale. به نطر من دليل اين امر اين موضوع است که اين نگرش، تاريخ بشريت را در کليت آن به چالش طلبيده، و نه تنها يک تمدن ماقبل خود را، در صورتيکه نمدن صنعتي تنها تمدن ماقبل خود، يعني جامعه قرون وسطي را به چالش طلبيده بود. حال اگر طبيعت بشر را کنترل نکند، و بشريت نيز طبيعت را کنترل نکند، چگونه زندگي بشر ميتواند ممکن باشد؟ آيا اين بدان معني نيست که ما در طبيعت، بسان حيوانات غرق ميشويم؟ نه ابدأ چنين نيست. در واقع حيوانات بوسيله طبيعت کنترل نميشوند، بلکه در آن غرق هستند. آن ها قابل تفکيک از طبيعت نيستند، و حتي اصطلاح کنترل را نميتوان درباره انها به کار برد. انسانها به ميمنت زبان، دانش، و تکنولوژي، به يک "تفکيک" برگشت ناپذير از طبيعت نائل شده اند که هر امکان غوطه ور شدن را از بين ميبرد. شايد کوشش هاي ما براي کنترل طبيعت، و همچنين کوشش هاي طبقات، نژاد ها، و جنسهاي مختلف براي کنترل، قدم هاي لازمي جهت دستيابي به اين تفکيک بوده اند. تقليل و حذف نهائي کار براي بقأ، بمعني آزادي نهائي بشر از "يوغ" طبيعت است، و انسانها ميتوانند که همزيگري symbiotic relationship با طبيعت را آغاز کنند، بدون آنکه از چيرگي طبيعت هراسي داشته باشند. همين گفته درباره روابط في مابين انسان ها صادق است. به عبارت ديگر، براي يک فرد که مجبور نباشد بخش اصلي زندگي خود را براي بقا کار کند، ميتواند که "در روي آسمان آزادانه برقصد". تجسم آن که ما چگونه ميتوانيم با هم به چرخيم، با طبيعت و با يکديگر، قدم اول راهيابي براي همزيگري symbiosis در عرصه هاي گوناگون زندگي است. اين نگرش آنارشيسم نيست، که کنترل را با " ضد-کنترلanti-control " تعويض ميکند. تفاوت در آن است که در اينجا رسيدن به حد معيني از کمال maturity ، نطير ذن، در سطح اجتماعي و فردي، گام نهادن در فراسوي پاراديم کنترل را تضمين ميکند، و باعث مديريت-خود گردان ميشود، و نه حذف مديريت به نفع آنارشيسم و سردرگمي. اين پاراديم کمک به تغيير تمام سيستم programming خصلت بشر ميکند، که طي هزاره ها بر محور کنتر ل شکل گرفته بوده است. اين گامي دشوار و غول آسا براي بشريت است، ولي وقتي ميدانيم که جايگزيني يک نوع از کنترل به جاي نوع ديگر، حد اقل در ربع قرن گذشته، بي ثمر بوده و هست، آنگاه ممکن است شروع به قبول اين راه دشوار کنيم ، که تنها آلترناتيو ما براي بقا در اين سياره است. اگر فلسفه کنترل از بين برود، از کجا ميدانيم که ما تحت کنترل طبيعت و شروران در نيائيم؟ بنظر من دستاورهاي تمدن هاي پيشرفته بشريت در عرصه هاي تکنولوژي، و نيز در راستاي به رسميت شناختن حقوق بشر، غير قابل بازگشت است، مگر آنکه فاجعه اي نظير جنگ هسته اي و يا واپسگرائي عمومي در سطح جهاني اتفاق افتد. اما بنظر من امکان اتفاق چنان فاجعه هائي بيشتر خواهد بود، اگر ما زودتر از خواب بيدار نشويم، و اين پاراديم کنترل را تغيير ندهيم، پاراديمي که در يک دوران براي بشريت لازم بوده، اما اکنون از خصائص منسوخ شده بشر است. حتي شروع به تجسم پاراديم آلتر ناتيو در عرصه هاي مختلف زندگي، پوچي بهشتي که در آن فرد تحت کنترل است، حتي با "خوش-رفتاري"، را آشکار ميکند. به اينگونه ما ممکن است آغاز نويني داشته باشيم، که طبيعت و يکديگر را بگونه اي ديگر ببينيم، متفاوت از زمانيکه استفاده utility مد نظرمان بود!!

متن مقاله ضميمه بزبان انگليسي::
http://www.ghandchi.com/49-Dancing.htm


نوشتارهاي مرتبط
http://secularismpluralism.blogspot.com/
http://www.ghandchi.com/index-Page6.html



---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com/

فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

جمعه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۶

هيلاري کلينتون بايستي از اوباما عذرخواهي کند Hilary Clinton Must Apologize to Obama

Hilary Clinton Must Apologize to Obama
http://www.ghandchi.com/509-apologizeEng.htm

هيلاري کلينتون بايستي از اوباما عذرخواهي کند
سام قندچي
به عقيده من هيلاري کلينتون «بايستي» از بارک اوباما بخاطر دادن اين برداشت که جان مک کين فرمانده کل کشور بهتري از اوباما خواهد بود، عذر خواهي کند. اگر وي توهين شخصي به آقاي اوباما کرده بود من همين حرف را نميزدم چرا که چنان پرخاشهائي در گرماگرم رقابت هاي انتخاباتي قابل درک هستند.

اما گفتار بالا يک توهين شخصي نيست و اشتباه بزرگي از سوي خانم کلينتون است چرا که اثرات آن نظير يک لفاظي يا توهين شخصي نبوده و امکان گزينه مشترک کلينتون-اوباما را از بين ميبرد، چه آن گزينه به رهبري خانم کلينتون باشد و چه برهبري آقاي اوباما، به اين دليل که هم پرزيدنت و هم معاون پرزيدنت در گزينه دموکراتها بايستي از رقيب جمهوريخواه از نظر توان فرماندهي بهتر باشند، چرا که هر دو آنها ميتوانند در آينده فرمانده کل کشور باشند.

قبل از «سوپر سه شنبه» نوشتم که چرا بنظرم راه دموکراتها براي پيروزي در انتخابات رياست جمهوري گزينه کلينتون-اوباما است و هنوز هم معتقدم اين گزينه مشترک راه درست براي ماه نوامبر امسال خواهد بود. مقاله چهارم فوريه ام در لينک زير موجود است:

http://www.ghandchi.com/501-Clinton-Obama.htm
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
24 اسفند 1386 March 14, 2008




Hilary Clinton Must Apologize to Obama
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/509-apologizeEng.htm

I believe Hilary Clinton *must* apologize to Barak Obama for suggesting John McCain to be a better commander-in-chief than Obama. If she had made any personal insults against Mr. Obama, I would not say the same, because such remarks are understandable in the heat of the campaign.

But the above statement is not a personal insult and was a grave mistake by Ms. Clinton because its repercussions are not like any rhetoric or personal insult and it undermines the possibility of any Clinton-Obama joint ticket, whether led by Ms. Clinton or Mr. Obama, because both president and vice president in the Democratic ticket should be better than the Republican challenger, in this regard, as they both can be the future commander-in-chief of the country.

I wrote before the Super Tuesday why I think Clinton-Obama ticket is the way for the Democrats to win in the coming presidential election and I still believe this joint ticket to be the way to go in November. Here is the link to my February 4th article:

http://www.ghandchi.com/501-Clinton-ObamaEng.htm

Sam Ghandchi, Publisher/EditorIRANSCOPEhttp://www.iranscope.com/March 14, 2008


Text in Persian
http://www.ghandchi.com/509-apologize.htm

پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۶

کلامي با فعالين جنبش مدني ايران

کلامي با فعالين جنبش مدني ايران

دوستان عزيز با اينکه طي اين سالها بارها درباره جنبش دموکراسي خواهي ايران نوشته ام (1) وليکن هميشه از دادن نظر در مورد تاکتيک هاي معين فعاليت سياسي-اجتماعي براي هر برهه از تحول جنبش در ايران اجتناب کرده ام. علت هم اينکه در آمريکا زندگي ميکنم و از ديدگاه من آنهائي که در ايران هستند ميبايست درمورد موضوعات چنان مشخصي نظر دهند. درست است که اگر کسي بخشي از تشکيلاتي باشد که در ايران فعال باشد، حال چه در خارج و چه در داخل زندگي کند، ميتواند براي چنين موضوعات مشخصي صاحب نظر باشد ولي من در چنان شرايطي نبوده و نيستم.

البته لزوماً آنها که در داخل ايران هستند هم نظراتشان درست نيست. مثلاً طي اين سالها بارها تصميماتي نظير قيام مسلحانه خياباني يا اعتصاب عمومي از سوي بسياري تشکيلات ها عرضه شد که براي برهه زماني توصيه شده مطمئناً غلط بوده و ضررهاي غيرقابل جبراني به تکامل جنبش سياسي و مدني ايران وارد کرد. در نتيجه منظورم اين نيست که درست بودن يا نادرست بودن استراتژي و تاکتيک هاي جنبش را فقط با موقعيـت جغرافيائي صاحب نظران ارزيابی کنيم و سحث نظري مطمئناً راه کار است (2).

در مورد تفاوت جنبش دموکراسي خواهي ايران و بلوک شرق بارها بحث کرده ام (3). ولي در اينجا موضوع معيني مد نظرم است و آن مسأله خطر حمله نظامي به ايران است که توجه جنبش سياسي و مدني ايران را همه اين سالها به خود جلب کرده است و شايد مهمترين تفاوت در شرايطي است که اين دو جنبش دموکراسي خواهي در آن جريان يافته اند.

درست است که خطر جنگ شوروي و آمريکا همه سالهاي جنگ سرد واقعيتي بود که براي فعالين جنبش دموکراسي خواهي در بلوک شرق و فعالين سياسي و مدني در اروپاي غربي و آمريکا بسيار مهم بود. ولي شوروي و آمريکا دو نيروي هم وزن شناخته ميشدند و تبليغات شوروي نيز که سعي در نشان دادن خود بعنوان قرباني تجاوز بود، ديگر بعد از جنگ جهاني دوم، به غير از براي مبلغين شوروي، براي کس ديگري قابل قبول نبود.

ولي در رابطه با ايران ابداً چنين ارزيابي به عنوان دو نيروي مساوي حقيقت نيست و هم بخاطر جنگ هشت ساله ايران و عراق و هم بخاطر حمله نظامي آمريکا به عراق، مردم ايران به حق نگران حمله خارجي هستند و خود اين موضوع بزرگترين کمک به رژيم جمهوري اسلامي طي همه اين سالها بوده است که خود را بعنوان مظلومي نشان داده که مورد تجاوز خارجي قرار گرفته و اکنون نيز در خطر تجاوز خارجي ديگري است و به اين صورت هم پشتيباني در ميان مردم در ايران کسب کرده و هم در خارج در ميان ايرانيان براي خود به عنوان قرباني تجاوز حمايت بدست آورده است.

جدا از آنکه رژيم جمهوري اسلامي چه سؤء استفاده هائي از اين شرايط ميکند، اين موضوع به هر حال واقعيـت است که خطر حمله نظامي واقعيتي براي ايرانيان است و سؤال اين است که جنبش مدني و سياسي ايران در اين باره چه کار ميتوانند بکنند (4).

رژيم جمهوري اسلامي و لابي ايست هاي آن در خارج از کشور سعي دارند از اين خطر براي کسب حمايـت مردمي از سياستهاي ميليتاريستي خود سود ببرند و با خريد تسليحات بيشتر از چين و روسيه هدف هاي خود را براي گسترش اسلام گرائي در جهان، دنبال کنند (5).

در عمل نيز اين توسعه نظامي در ايران نه تنها خطر جنگ را کاهش نداده و نخواهد داد بلکه آن را افزايش هم خواهد داد. تحريم فروش تسليحات به جمهوري اسلامي در واقع خطر حمله نظامي را کاهش خواهد داد ولي لابي ايست هاي جمهوري اسلامي سعي ميکنند از خواستهاي ضد جنگ مردم ايران براي خنثي کردن تحريمهاي عليه نظامي گري ايران جلوگيري کنند.

اما از آنجا که تحريمها وقتي تهيه اقلامي که قابليت استفاده دوگانه نظامي و غير نظامي دارند را نيز به خطر مياندازند، مردم ايران به حق حساسيت نشان ميدهند چرا که عدم دقت و هوشياري کامل در برقراري تحريمها ميتواند به آنها لطمه زند. و نه تنها چنان مواردي بلکه حتي تأثيرات تصميمات نابخردانه و اشتباهات برخي کشورهاي جهان که مثلاً برروي تحصيل دانشجويان ايراني در رشته هاي مختلف محدوديت گذاشته اند نيز باعث کمک به جمهوري اسلامي در جلب حمايـت مردمي شده است.

در نتيجه سؤال اين است که فعالين جنبش مدني در اين وضعيت ويژه چه کار ميتوانند بکنند. يعني چگونه ميتوانند ابتکار هم جلوگيري از حمله نظامي و هم مبارزه براي ايراني سکولار و دموکرات را به نتيجه برسانند.

بنظر من جنبش دموکراسي خواهي ايران بايستي به جهانيان نشان دهد که نه تنها وجود دارد بلکه وسعت واقعي مستقل از دولت خود را نشان دهد و اين بهترين راه براي جلوگيري از هر حمله نظامي به ايران است. منظورم چيست؟

منظورم اين است که جنبش دموکراسي خواهي ايران نبايستي برروي نيروهاي مختلف سياسي ايراني در خارج حساب کند. نه آنکه اين نيروها کوششي براي مردم ايران نميکنند. بلکه مشکل جاي ديگري است. مردم آمريکا و اکثرکشورهاي ديگر جهان اساساً فکر نميکنند که جنبش دموکراسي خواهي بزرگي در ايران وجود دارد. از نظر مردم اين کشورها ايران، عراقي ديگر است.

وقتي هم که نيروهاي سياسي ايراني در اين کشورها هر فعاليتي ميکنند، مردم اين کشورها فکر ميکنند که اينان عده اي متغلق به نيروهاي سياسي خوش خيالي در خارج از ايران هستند که اميد دارند روزي ايران را تصرف کنند. در نتيجه حتي وقتي اين نيروها از جنبش مدني ايران سخن ميگويند حرف هايشان به عنوان تصورات خوشبينانه از داشتن حمايت مردمي در داخل ايران تلقي ميشود ونه وجود عيني يک جنبش تنومند دموکراسي خواهي شکولار در ايران نظير آنچه در بلوک شرق وجود داشت (6).

از سوي ديگروقتي نيروهاي لابي گران جمهوري اسلامي در خارج، جنبش مدني ايران را ذکرميکنند، و حتي درباره خطر جنگ در ايران و تجربه عراق حرف ميزنند، به وجهه اين جنبش لطمه ميزنند، جون تلقي مردم در آمريکا اين ميشود که دولت ايران ميخواهد براي خود از طريق ظاهر سازي يک اپوزيسيون سر براه حمايت بدست آورد، و حرف هاي آنها را چندان متفاوت از سخنان صدام درباره حمايت مردمي از خود نميبينند، و در نتيجه جنبش مدني ايران را نظير آنچه در بلوک شرق و اروپاي شرقي ديديم، در نظر نميگيرند.

کساني نظير آقاي خاتمي هم بيشتر باعث شدند که چنين تصوري به جهان القاء شود که جنبش مدني ايران را حرکت باصطلاح اصلاح طلبان مذهبي نشان دهند، اصلاح طلباني که حتي مثل گورباچف در شوروي نيز نيستند که دموکراسي غرب را بستايند و هنوز دنبال نوع ديگري از اسلامگرائي هستند و نه سکولاريسم.

درست است که فعالين جنبش مدني سکولار در داخل ايران اساساً مجبورند ظاهري نظير اصلاح طلبان مذهبي به خود بگيرند که بتوانند فعاليت کنند ولي جريانات لابي ايست نيز از اين موضوع استفاده ميکنند و وقتي برخي شحصيت هاي اين جنبش را در خارج معرفي ميکنند سعي ميکنند با مواضع درباره عراق و گوانتنامو آنها را جرياني ضد آمريکائي و هوادار رژيم معرفي کنند. اين دگرنمائي جنبش مدني ايران در خارج باعث ميشود در افکار عمومي آمريکا يک جنبش واقعي سکولار در ايران را نبينند و از سوئي در نتيجه خطر حمله به ايران افزايش پيدا کند، و هم باعث شود پشتيباني بين المللي از جنبش دموکراسي خواهي در ايران کاسته شود، و هر دو اين نتايج نيز از نظر جمهوري اسلامي مطلوب است.

بنظرمن بهترين راه براي فعالين جنبش مدني در ايران اين است که خود مستقيماً اين جنبش دموکراسي خواهي ايران را در رسانه هاي بين المللي مطرح کنند. ميبينم که فعالين مدني ايران در مصاحبه هاي متعدد با رسناه هاي فارسي زبان دنيا نظير راديو بي بي سي، راديو آلمان، صداي آمريکا و راديو فردا به اين مهم پرداخته اند. ولي بنظر من با وجود آنکه اين کار خوبي است ولي بسنده کردن به رسانه هاي فارسي زبان کافي نيست.

به عقيده من فعالين جنبش مدني ايران خوب است که مستقيماً با هدف نشان دادن قدرت جنبش مدني سکولار در ايران با رسانه هاي انگليسي زبان در آمريکا و رسانه هاي تجاري اصلي در خود کشورهاي اسرائيل، آلمان، فرانسه، انگليس، و ديگرکشورهاي جهان تماس بگيرند و جنبش دموکراسي خواهي ايران و خواست ها و عملکرد هايش را معرفي کنند. بنظر من نشان دادن قدرت جنبش دموکراسي خواهي سکولار در ايران به جهان بهترين راه جلوگيري از حمله نظامي به ايران و نيز بهترين راه براي جلب حمايت بين المللي براي اين جنبش در مقابل ضربات کشنده جمهوري اسلامي است.



(1) http://iraneayandehnegar.blogspot.com/2006/05/13.html

(2) http://www.ghandchi.com/503-strategy.htm
http://www.ghandchi.com/474-BadhejabiGhorban.htm

(3) http://www.ghandchi.com/389-USSRvsIRI-plus.htm

(4) http://www.ghandchi.com/483-dalilejang.htm
http://www.ghandchi.com/481-ThirdWorld.htm
http://www.ghandchi.com/476-KurdishActivists.htm
http://www.ghandchi.com/475-Notoanyinvasion-plus.htm

(5) http://www.ghandchi.com/472-ww3-plus.htm

(6) http://www.ghandchi.com/491-SecularismFuturism.htm

یکشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۶

چرا نوانديشی مذهبی ضرورتاً ضد سکولار است؟

چرا نوانديشی مذهبی ضرورتاً ضد سکولار است؟
سام قندچي

سکولاريسم، در عين حالی که به معنای جدائي مذهب و دولت است، منطقاً برسميت شناختن وجود مستقل دو تشکل مذهبي و عرفي جامعه نيز هست. اين نکته را نهادهای مذهبی ريشه دار جوامع غربی بخوبی دريافته اند. تشکلات مذهبي در اروپای بعد از رنسانس و رفرماسيون اساساً از دولت بيرون نهاده شده بود؛ سپس، با انقلاب علمي، جايگاه خود را در عرصه هاي آموزش و درمان نيز از دست دادند؛ و آنگاه، با انقلاب صنعتي، مدارس سکولار در همه جا جای مدارس مذهبی را گرفتند تا به نيازهاي صنعت جديد پاسخگو باشند. در نتيجه، در برابر سيلی که برای خارج کردن مذهب از عرصهء عمومی براه افتاده بود، تشکلات مذهبی در پذيرش سکولاريسم محل امنی برای خود و منافع خويش يافتند. بی دليل نبود که کشيشان کليسياي کاتوليک در آمريکا هنگام گفتگو با «توکويل» آن همه از جدائي دولت و مذهب در آمريکا خوشحالی نشان می دادند. يعنی، همآنگونه که مفصلاً در نوشتار ديگري توضيح داده ام،(1) سکولاريسم مورد پشتيباني شديد مقامات مذهبي آمريکا بود چرا که اين امر از دست اندازي بيشتر به عرصهء قدرت کليسيا جلوگيری می کرد و مذهب کهني نظير کاتوليسيسم مي توانست تشکيلات خود را حفظ کند. بدينسان، همانطور که در نوشتار ديگري ياد آور شده ام (2)، مذهب در دو قرن گذشتهء تاريخ مغرب زمين بيشتر و بيشتر در عرصه هاي متافيزيک و خيريه حضور داشته است اما ديگر در عرصه هاي اقتصادي، علمي و آموزشي، و درمان جائي ندارد و، مثلاً، کسي براي درمان بيماري با کشيش خود مشورت نمي کند!

اگرچه براي «مذاهب کهن»، نظير کاتوليک ها و پروتستانت ها در اروپا و آمريکا، يا شيعيان در ايران، که قرن ها کليسا و تشکيلات خود را ساخته اند، اينگونه تقسيم بندی و مستقل ساختن دو عرصهء مذهبي و عرفي قابل قبول بشمار آمده و حکم نوعي تعهد نسبت به عدم تجاوز دو عرصه به يکديگر را دارد، همين امر براي سازندگان «مذاهب تازه»، مقبول نيست، چرا که آنها در تشکيلات مذهبی گذشته جائي نداشته اند و از امکانات مالي و تشکيلاتي آنها ـ که طي قرن ها بوجود آمده ـ بهره اي نمي برند و در تشکيلات عرفي نيز امکان طرح خود را نمی يابند. نتيجه اينکه، در دوران مدرن، اين نيروهاي نوپاي مذهبي هميشه در پي آن بوده اند تا عرصهء عرفي را دوباره مذهبي کنند، آن هم با مذهب نوع خويش.

امروزه، در آمريکا و اروپا، ده ها فرقهء مسيحي و مسلمان سعي می کنند نهادهاي سکولار را به نهادهاي مذهبي تبديل کنند. اين فرقه ها نه از دل کليسياهاي کهنهء کاتوليک و پروتستان، که بصورت نيروهاي نوخاستهء «اونجليست ها» و امثالشان برخاسته اند و موضوعاتي همچون اجباری کردن دعاي صبحگاهي در مدارس تا تدريس خلقت در کنار تئوري تکامل را دنبال مي کنند؛ از يکسو تشکلات عرفي را به چالش مي کشند و، از سوی ديگر، کليساهائي را که قرارداد سکولاريسم مبنی بر عدم مداخله متقابل دولت و مذهب را پذيرفته اند. در اين مقاله قصد پرداختن به علل ظهور اين فرقه های جديد التأسيس نيست و بيشتر به ضديت آنها با سکولاريسم توجه می شود.

در کشورهاي مدرن تر خاورميانه، نظير ترکيه، نيز می توان جريان مشابهي را مشاهده کرد که در طی آن فرقه هاي نوگراي مذهبي ـ نه به شکل طالبانيسم بلکه به شکل تجاوز به عرصهء سکولار مدارس و دانشگاه ها ـ ظهور کرده اند.

در ايران زمان شاه نيز، دکتر علي شريعتي بهترين نمونه اين حرکت بود. اپوزيسيون حکومت شاه از آن خوشحال بود که وي به شاه مي تازد؛ و شاه نيز خوشنود از آن بود که شريعتي مشغول تاختن به کمونيست ها است؛ و هيچکدام توجه نداشتند که شريعتي دقيقاً عرصهء سکولار را، که هم شاه و هم اپوزيسيون وي در آن قرار مي گرفتند، هدف قرار داده و قصد نابودی آن را دارد.

در اين ميان، تنها مقامات بالاي سازمان مذهبی جا افتادهء شيعه در ايران بودند که با شريعتي مخالفت می کردند چرا که مي فهميدند او چه می گويد و می خواستند تا استقلال دو عرصه دولت و مذهب از هم را حفظ کنند ـ استقلالی که به آنها اجازه داده بود، بی هيچ مزاحمتی، تشکيلات سنتي تاريخي خود را اداره نمايند، خمس و زکات بگيرند، موقوفات آستان قدس رضوي و امامزاده هاي بيشمار ايران را تحت کنترل داشته باشند، و نماز و روزه بفروشند، بدون آنکه به دولت مالياتي بدهند.

البته پس از پيروزی انقلاب اسلامي، تشکيلات سنتي مذهبي دريافت که از اين پس می تواند هر دو عرصه عرفي و مذهبي را خود در کنترل بگيرد و طرفداران راه شريعتي نيز يا در ويران کردن نظم سکولار با آنها همکار کردند و يا کلاً کنار گذاشته شدند ـ که اين خود بحث ديگری است.

جالب است به اين نکته توجه کنيم که کساني نظير آقاي سروش در دست اندازي به عرصهء سکولار در ايران بعد از انقلاب نقش تعيين کننده داشتند و، مثلاً، با انقلاب فرهنگي، دانشگاه را به عرصهء مذهبي وارد کردند. اينکه آقاي سروش هيچگاه بخاطر انقلاب فرهنگي از خود نقد نکرده است به اين خاطر است که آن را امر غلطي نمي داند ـ هرچند ترجيحش نه متد طالباني که متد ترکيه ای است.

بسياري از روشنفکران ايران شريعتي را ژان پل سارتر ايران مي ديدند و سروش را کارل پاپر می پندارند. اما واقعيت آن است که اگر در قرون وسطي کليساي مسيحي و متفکرين اسلامي از افلاطون و حتي ارسطو ياري مي گرفتند و در دوران مدرن از هگل، تا در راستای حفظ منافع خود عمل کنند، در عصر ما نيز ياري گرفتن اين «روشنفکران مذهبی» از ژان پل سارتر و کارل پاپر تنها سوء استفاده ای در راستای مقاصد ضد سکولارشان بشمار می آيد.

در عين حال، متأسفانه، روشنفکران ما آثار اين نويسندگان مذهبی را چندان دقيق هم مطالعه نمي کنند و، با خوش خيالي تمام، نظراتي را در افکار اين نوانديشان مذهبي تصور مي کنند که واقعيتی ندارند. مثلاً، اگر کتاب «اسلامشناسي» دکتر شريعتي را بخوانند به اين نکته دقت نمی کنند که او چگونه از همهء رفتارهای زننده ای که در صدر اسلام پيش آمده دفاع می کند و آنها را به پای بزرگی رهبران دينی می گذارد. مثلاً، نگاه کنيد به تفسير او از داستان روزي که پيامبر اسلام سرزده به خانه رفته و چشمش به همسر پسرش، زيد، افتاد و بلافاصله با نزول وحی الهی طلاق زن را جاری کرده و او را به همسری خود درآورد؛ يا بنگريد به داستان خبر آوردن از وجود شخصی مخالف و دستور پيامبر برای کشتن او؛ و نيز توجه کنيد به داستان ازدواج پيامبر با عايشه که چندان کودک است که به هنگام عقد شدن روي پاي شوهر خود می نشسته. باری، اين داستان ها را نه سلمان رشدي يا علي دشتي ـ که مواضع مخالفشان روشن است ـ که شخص شريعتي نقل می کند. اما او همهء اين مطالب را چنان توجيه گرانه براي خوانندهء امروزي باز می گويد که تنها به اشاعهء نظر مذهبی خودش کمک کند و نه برعکس.

براستی چگونه بود و هست که روشنفکران ما اين مطالب را نديدند؟ گفتم که: آنها شيفتهء حمله هاي شريعتی به رژيم شاه بودند، ظاهر مدرن شريعتی را می ديدند، و به اين دل خوش می کردند که او از ژان پل سارتر مي گويد. آنها کاري به اين نکته نداشتند که شريعتی در پي آن بود که تمام تشکيلات عرفي کشور را مذهبي کند و مذهب مورد نظرش هم چيزي نظير يک «فرقهء مذهبی» بود و بر روي موضوعاتي تکيه داشت که حتي تشکيلات سنتی مذهبي از آنها پرهيز مي کرد. و اين همان فرقهء مذهبي تازه ای بود که حسينيهء ارشاد را مي ساخت که به شکل مسجد عادي نبود و هوادارانش کراوات می زدند و بجای زمين بر روي صندلي مي نشستند.

البته شريعتيسم هنوز هم در ايران يکي از فرقه هاي مذهبی نو محسوب می شود که رفته رفته اهميتش را از دست داده. و دليل اين زوال تدريجی را بايد در اين واقعيت جست که بسياري از شخصيت هاي اين فرقه، همچنانکه رهبران فرقه هاي ديگری همچون مجاهدين انقلاب اسلامی و غيره، سال ها در داخل سيستم حکومت اسلامی بوده و با رژيم بکار کرده اند و ديگر جلوهء اپوزيسيون را ندارند. حتی می توان ديد که بسياری از آنها حتی هنوز هم «اصلاح طلب» نشده و بخصوص در جريان به روي کار آمدن احمدي نژاد نقش بسيار مهمي ايفا کرده اند.

جريان سروش اما اينگونه نيست و اکنون ظاهري کاملاً «اپوزيسيوني» و «امروزی» دارد که اکنون ژان پا سارتر رها کرده و به کارل پاپر روی آورده است. نيک اگر بنگريم اما خواهيم ديد که اينجا هم همان اغتشاش ذهنی شريعتی وار حاکم است. براستی او چه مي گويد؟ آيا او دنبال خرد گرائي کارل پاپر بوده و اشتباهاً عارف و صوفي شده است؟ خير! هدف اصلي او هم، همچون شريعتی، تصاحب عرصه عرفي است اما از اين «در جديد» وارد شده است که «اسلام هميشه سکولار بوده است!» ـ البته با تعريفی که ايشان از سکولاريسم ارائه می دهد. روشنفکران ما هم، بدون آنکه دقيقاً ببينند وي چه مي گويد، خوشحالند که او «شجاعانه» بحث «قديم نبودن قرآن» بازمانده از «معتزله» را ديگرباره مطرح کرده و، در برابر فقها، ادعاي ملاصدرائي دارد. در اين موارد کمی تأمل کنيم.

بحث اصلي آقاي سروش دربارهء ادامه يافتن سنت معتزله در ميان شيعيان، و بويژه در ميان عرفا و صوفيان، اساساً درست نيست و، مثلاًً، عرفان مولوي ادامهء نظر امام محمد غرالي است و غزالي خود ادامه دهندهء سنت اشعريه است که در نقطهء مقابل معتزله قرار داشتند. فقهاي شيعه نيز در دعواي متعزله و اشعري (که از بزرگان اهل تسنن بود) تنها ظاهراً با معتزله همراهند، در حالی که نظراتشان در واقعيت خود بيشتر ادامهء سنت امام محمد غزالي و راه و روش اشعريه است ـ البته با ويژگي هاي خاص خويش. بهر حال، اين نکته قطعی است که سنت آنان ادامهء نظرات معتزله نبوده است. بنظر من، و همانطور که در نوشتار مربوط به «اسپينوزا» به تفصيل بحث کرده ام،(3) نه تنها آنان، بلکه عرفا و صوفيان ايران نيز، آنقدر در بند «علت غائي» مانده اند که کلاً راه رشد خرد گرائي در ايران مسدود شده است. و در اينجا منظورم همان خردگرائي است که در عصر ما نماد آشکارش کارل پاپر است!

در ميان شعراي ايران نيز تنها فردوسي بود که اساساً با مباحث دروني اسلام کاري نداشته و، در عصر تسلط تسنن در ايران، رافضي خوانده می شده و نسبت به معتزله به روشني سمت گيري مثبت داشته است. جز او، اکثريت عرفا و صوفيان ايران، درست نظير فقهاي شيعه، با سنت امام محمد غزالي همدل و همراه بوده اند و ويژگي هاي کارشان نيز ادامهء تفکر اشعري است و نه معتزله. راز پايبندي شديدشان به علت غائي در فلسفه، و عدم تکاملشان به سوی خردگرائي نيز در همين نکته نهفته است. حتي محافظه کاري شديد مولوي به همين دليل است و او، از نظر ايدئولوژيک، چندان تفاوتي با فقهاي شيعه نداشته است (4).

در واقع، آقاي سروش نيز، همچون شريعتي، از يک نوشته تا نوشته ای ديگر عقيده عوض می کند و، بنا بر «مصالح»، يکجا نظر مساعدش را نسبت به خردگرائي کارل پاپر مطرح می سازد و، در جاي ديگر، به نقطهء مقابل آن در عرفان مولوي می پردازد. و چه نيکو است که اين روزها ايشان بيشتر سرگرم عرفان مولوی شده و دست از سر کارل پاپر برداشته است.

بهر حال، آنچه اهميت دارد اين موضوع است که نوانديشي ديني، از شريعتي گرفته تا سروش، مداوماً و پيگيرانه، در پي نابود کردن عرصهء سکولار در ايران بوده است و، متأسفانه، بار ديگر، مقابلهء اين نوع انديشه با سلطان زمان ـ يعني آيت الله خامنه اي ـ باعث شده است که روشنفکران ما نيز ديگرباره فراموش کنند که چگونه همين به اصطلاح «نوانديشي ديني» سی سال پيش ما را به اين قهقراي قرون وسطائي جمهوري اسلامي دچار کرده است ـ همان قهقرائی که اکنون طرفداران ماسک دارش می کوشند بما بگويند که چندان هم «قرون وسطائي» نيست!

در اين ميان، البته يک حرف اينان درست است، و آن اينکه مذهب اين نوانديشان ديني واقعاً با مذهب قديمی تفاوت دارد، اما مشکل ما با آنها نيز از همين نکته آغاز می شود. از آنجا که مذهب نوانديشان دينی ما هنوز تشکيلات مذهبي ندارد تا بتواند برای حفظ استقلال و حوزهء عمل خود از قرارداد متقابل سکولاريسم، مبنی بر جدائي مذهب و دولت، استفاده کند، طبعاً، سخت به دنبال آن است که عرصهء سکولار را به جولانگاه مذهب نوين خود مبدل سازد.

اين نوانديشي مذهبي از ايران و ترکيه و نقاط ديگر خاورميانه گرفته، تا انگليس و کانادا و آمريکا، همه جا تهديدي آشکار و تازه براي سکولاريسم است. هم اکنون در کانادا مسئلهء ايجاد دادگاه هاي شرع اسلام و در انگليس نيز چيزی نظير آن مطرح شده است. البته در کشوري مانند آمريکا شانس اينها زياد نيست هرچند که تعداد رأي هاي آقاي هاکه بي در انتخابات مقدماتي أمريکا می تواند براي سکولار ها زنگ خطر تلقي شود و به يادشان آورد که کوشش برای حفظ دست آوردهای اجدادشان در حوزهء سکولاريسم همچنان ضرورت دائمی دارد. در واقع، شکست گستردهء «کمونيسم واقعاً موجود» ـ که خود را يک جريان سکولار معرفی می کرد ـ به نضج گرفتن جريانات آرمانگراي نوانديش مذهبي کمک کرده و اين امکان را فراهم ساخته است که آنها خود را همچون آلترناتيوي براي حل معضلات ايجاد شده در پايان عصر جامعهء صنعتي مطرح سازند. چرا که هنوز نيروهای سياسی ـ اجتماعی عصر فراصنعتی دوران جنينی حيات خود را می گذرانند.

بهر حال و چنانکه می بينيم، اگرچه تنها ايران نيست که سی سال است با چنين معضلي دست به گريبان شده اما شايد مردم کنونی ايران، با گذر از دل اين توفان، بيش از ديگر جوامع بشری، به ارزش سکولاريسم پي برده باشند و، در نتيجه، بايد فقط آرزو کرد که روشنفکران ايران دوباره شريعتي ها و سروش ها را براي مردم تجويز نکنند و مردم را به بيراهه نوانديشي ديني ضد سکولاريسم ديگری سوق ندهند.

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
20 اسفند 1386
March 10, 2008

پانويس ها:
(1) https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl//491-SecularismFuturism.htm
(2) http://www.ghandchi.com/412-PowerReligion.htm
(3) http://www.ghandchi.com/406-Spinoza.htm
(4) http://www.ghandchi.com/354-Sufism.htm
خانم «معصومه پرايس» اين بحث را در رابطه با فلسفه مولوي به خوبي نشان داده اند:
http://www.ghandchi.com/iranscope/Anthology/Culture/RumiMassoume.htm


کتاب ايران اينده نگر
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl///500-FuturistIran.htm

مقالات مرتبط
http://secularismpluralism.blogspot.com/

Futurist Iran Book
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl//500-FuturistIranEng.htm


---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/

فهرست مقالات
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl//SelectedArticles.html