شنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۹

مردم دنبال چه رهبری در اپوزيسيون می گردند-- موضوع همجنسگرايان

مردم دنبال چه رهبری در اپوزيسيون می گردند-- موضوع همجنسگرايان
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/631-OppositionLeader.htm

در 30 سال گذشته در رابطه با رهبری اپوزيسيون هميشه توجهم به سازمان ها و احزاب بود و اينکه مردم از طريق آنهاست که رهبران خود را انتخاب می کنند و در نتيجه بجای بحث در مورد رهبران، توجهم به برنامه ها و اهداف تشکيلات سياسی معطوف بود. هنوز هم در اين مورد نظرم عوض نشده است و اتفاقاً امروز جامعه سياسی ايران خيلی بيش از 30 سال پيش، از تشکيلاتهايی که تبلور نقطه نظرات مختلف سياسی هستند، برخورد دار است، چه آن تشکيلات در داخل کشور باشد چه در خارج، چه قانونی و شبه قانونی باشد چه غيرقانونی. اما با اين وجود کمتر در مورد اينکه مردم دنبال پاسخ به چه سؤالات مشخصی از سوی رهبران خود هستند نوشته ام. دليلش هم اين بود که هواداران و اعضاء احزاب مختلف انتظاراشان از رهبران سازمان ها و تشکيلات خود متفاوت است و اساساً در درجه اول هم رهبرانی را ميخواهند که بتوانند پلاتفرم تشکيلات آنها را برآورده کنند.

اما بسياری از آنچه مردم ميخواهند بدانند در آن کلياتی درج نشده است که در برنامه ها درج شده است بلکه در جزئياتی است که يک رهبر سياسی در ارتباط با موضوعات مختلف بيان ميکند و مردم ما در قرن بيست و يکم دنيای گلوبال همان سؤالاتی را می کنند که در آمريکا مطرح می شود. بيخود نيست که حتی جمهوری اسلامی هر روز خود را با آمريکا مقايسه ميکند. در واقع آنچه اوباما را از بسياری کانديداهای مشابه در درون حزب دموکرات آمريکا جدا کرد کليات پلاتفرم سياسی نبود. حتی وی تا چند هفته قبل از سه شنبه سرنوشت ساز در انتخابات آمريکا به ندرت مورد شناخت کسی بود (1).

اما در طول مدت بسيار کمی اوباما نظرات خود را در مورد بسياری از جزئيات آنچه برای مردم در قرن بيست و يکم مطرح بود، روشن کرد. اتفاقی نيست که وی در کنسرت ليدی گاگا برای حقوق همجنس گرايان يکسال بعد از انتخاب شدن بعنوان رييس جمهور شرکت می کند. اين کار وی در حقيقت نوعی وفای به عهد در دوران کمپين وی بود.

در نتيجه با اينکه هدفم طرح، قبول يا رد فرد يا افرادی در درون اپوزيسيون ايران بعنوان رهبران جنبش نيست وليکن سؤال اينکه مردم دنبال چه رهبری در اپوزيسيون می گردند بنظرم برای همه جريانات اپوزيسيون ايران جدا از آنکه چه ديدگاه فکری را دنبال می کنند اهميت دارد. به ويژه آنهايی که خود يا ديگرانی را برای تقبل اين مسؤليت در نظر دارند خوب است اين موضوعات را که نقش کليدی در انتخاب مردم دارد مورد توجه قرار دهند.

در 30 سال گذشته در عرصه سياسی ايران شايد هيچ حرفی نبوده است که نحوه برخورد رهبران سياسی ما با واقعيت جامعه ما را بهتر از محمود احمدی نژاد در سه سال پيش در دانشگاه کلمبيای آمريکا، آشکار کرده باشد. در 27 سپتامبر 2007 که آقای احمدی نژاد به آمريکا سفر کرده بود و به دانشگاه کلمبيا در نيويورک دعوت شده بود از سوی رييس آن دانشگاه بخاطر گفته هايش در مورد انکار هولوکاست مورد تقبيح قرار گرفت اما وقتی نوبت وی شد در پاسخ خبرنگاران در مورد وضعيت همجنس گرايان در ايران، آقای احمدی نژاد پاسخ ساده ای داد و آن هم اين بود که در ايران همجنس گرا نداريم. البته ايشان از اصطلاح توهين اميز «همجنس باز» استفاده کرد که موضوع بحث اين مقال نيست.

آنچه مهم است اين بود که محمود احمدی نژاد وجود همجنس گرايان در ايران را انکار کرد.

در بحث های بعدی در مورد موضع رييس جمهوری ايران برخی آن را جوک ديده و مسخره اش کردند برخی هم به تحليل دليل آن پرداختند و گفتند که ايشان با انکار وجود داشتن همجنس گرايان خود را از پاسخ گويی در مورد حقوق بشردو همجنس گرا که اعدام انها فقط چند هفته قبل از آن مصاحبه صورت گرفته بود، راحت کرد. بعد هم برخی گفتند که ايآ ايشان وجود زنان را هم ميتواند انکار کند تا در مورد حقوق بشر زنان نيز طفره برود.

اما اگر به پاسخ آقای احمدی نژاد در مورد سؤالی که از ايشان شده بود دقت کنيم در واقع اصل مسأله رهبران اپوزيسيون ايران را درک می کينم. يعنی در واقع اگر به صفحات نشريات اپوزيسيون در 30 سال گذشته نگاه کنيم گويي آنها هم معتقدند در ايران همجنس گرا وجود ندارد. درست است که اگر يک همجنس گرا اعدام شده است گروه های حقوق بشر به اعدام وی اعتراض کرده اند اما سازمان ها و تشکيلات سياسی اپوزيسيون نه در مورد وضعيت همجنس گرايان حرفی زده اند و نه شخصيت های سياسی نيازی ديده اند که مواضع خود را در جزئيات در رابطه با همجنس گرايان، اعلام کنند.

مثلاً بخش بزرگی از اپوزيسيون ايران را اصلاح طلبان اسلامی تشکيل می دهند و از ديدگاه بسياری از آنها نظرات آيت الله بروجردی که پيش از آيت الله خمينی از رهبران درجه اول مذهبی ايران بود، نظرات معتدل و قابل قبول تصور می شود. در رساله آيت الله بروجردی نوشته شده است که همجنس گرايان را بايد از صخره پرتاب کرد و به اين شيوه کشت. آيا کسی از اين اصلاح طلبان مذهبی حرفی زده است که در مخالفت با اين حکم باشد. آيا از آنها که نوانديش دينی هستند کسی حرفی در اين مورد گفته است. البته کلاً می گويند که ايران جامعه اسلامی کامل نيست و در نتيجه بسياری از احکام لازم نيست که بطور کامل اجرا شود اما اين هم مثل جمهوری اسلامی است که يک روز سنگسار را متوقف می کند و روز ديگر برقرار، چون موضع معين حقوقی در رد آن نميگيرد.

البته فکر نکنيم که اين موضوع فقط منحصر به اصلاح طلبان مذهبی است. بسياری از گروه های سکولار هم در برنامه های تلويزيونی خود هنوز وقتی ميخواهند به آيت الله خامنه ای حمله کنند از اصطلاحاتی نظير آنکه ايشان بچه بوده است مورد تجاوز قرار گرفته، استفاده می کنندو اين حرفها را هم به صورتی بيان می کنند که گوئي تجاوزگر بچه باز مترادف است با همجنس گرا. يا اينکه از اصطلاحاتی توهين آميز نظير «اواخواهر گفت فلان» استفاده می شود. لازم نيست که نام فرد معينی را ببرم چون بدتر از برنامه های تلويزيونی، در زندگی غيررسمی اپوزيسيون به راحتی می شود ديد، که بدتر از اين ها در مورد همجنس گرايان گفته می شود و بدتر از آنهم اينکه اپوزيسيون ما به اين موضوعات اصلاً واقف نيست که يک همجنسگرا از خود اين نيروهای مترقی به خاطر همين ديدگاه ها، وحشت دارد.

اغلب در جواب اين بحث ها گفته می شود که بهتر است فعلاً اين بحث ها را مطرح نکرد چون اتحاد اپوزيسيون خدشه دار می شود و اين ها را بعد از رسيدن به دموکراسی می شود طرح کرد. همان بحثی که در زمان انقلاب 57 در مورد زنان و مذهب سياسی و بسياری موضوعات ديگر برای توجيه قبول رهبران در آنزمان مطرح ميشد.

اما آنچه امروز فرق کرده است اين است که خود مردمی که در اين 30 سال زير ضربه اين رژيم بوده اند دقيقاً با مطرح شدن و پاسخ به مطالباتشان است که از رهبرانی دفاع می کنند و يا دفاع نميکنند.

تبعيض عليه همجنس گرايان در جامعه ايران مثل آن است که کسی بخاطر سياه پوست يا چشم سياه بودن حکم اعدام بگيرد. چگونه است که جنبش سياسی ما توانسته است چنين موضوع مهمی را 30 سال از نظر دور نگهدارد و حد اکثر يک سری بحث های روانشناسی در مورد آن بکند. آيا به اين معنی نيست که اپوزيسيون هم نظير آقای احمدی نژاد دارد می گويد در ايران کسی همجنس گرا نيست.

وقتی به تازگی مصاحبه ای را با چند همجنس گرای ايرانی ديدم از خودم خجالت کشيدم که دو نوشتاری هم که 16 سال پيش در مورد حقوق بشر همجنس گرايان به انگليسی نوشته ام را هنوز به فارسی ترجمه نکرده ام (2).

البته توان مطرح کردن مطالبات همجنس گرايان را ندارم و وقتی به برنامه تلويزيونی مذکور نگاه می کردم که چند نفر همجنس گرای شجاع ايران به پيش آمده و داستان زندگی خود را مطرح کردند ديدم که ما در اپوزيسيون سياسی ايران فرسنگها از درک اين بخش جمعيت ايران عقب هستيم (3).

يادم هست که يک نفر بهايی که در کنفرانس خبری آقای احمدی نژاد بود از گفته وی در مورد همجنس گرايان بيش از ديگران خشمگين شده بود چرا که شباهت زيادی بين اجحاف به حقوق انسانی خود در ايران می ديد اما اگر نيک بنگريم وقتی يک فرد بخاطر ديدگاه های سياسی يا مذهبی مورد تبعيض قرار می گيرد در واقع چيزی است که داوطلبانه انتخاب کرده است و انتخاب دست خودش است اما وضعيت يک همجنس گرا نظير رنگ پوست و چشم وی است که به انتخاب وی نيست و چه بسيار همجنس گرايانی نظير آلن تورينگ نابغه پايه گذار علم کامپيوتر که در انگلستان عقب مانده سالهای 1930 خود را در جوانی کشت (4).

اين موضوعی است که در نوشته های 16 سال پيش خود نفهميده بودم اما از مصاحبه های بالا ميفهمم که اين اقليت جنسی در ايران با چه وضعيت دهشتناکی روبروست که بخاطر آنچه هست تنبيه می شود. البته ممکن است گفته شود که بحث های مختلفی در اين مورد هست و برخی معتقدند اين يک موضوع ژنتيک نيست و بيماری است که بايد معالجه شود. ما ديگر در دوران يونان 2000 سال پيش زندگی نميکنيم که اين حرفها مورد سؤال باشد. جوان امروز آخرين دستاوردهای علمی را ميدانند و در نتيجه يا رهبرانی را از خود می داند که نظير بسياری از رهبران مترقی در غرب اين حقوق را به رسميت می شناسند و يا اينکه برای اين بخش جمعيت رهبرانی که فکر ميکنند همجنس گرا نداريم، آن رهبران هستند که وجود نخواهند داشت.

در آمريکا حتی ديک چينی محافظه کار، معاون جرج بوش، از بسياری رهبران ليبرال در ايران، بهتر به اين موضوع برخورد کرد و يک دختر او که همجنس گرا بود در دولت بوش نقش برجسته ای داشت. برخورد به همين موضوعات است که رهبران مختلف اپوزيسيون را محک خواهد زد.

در واقع نه تنها در مورد اين موضوع بلکه همه موضوعاتی را که گروه بندی های مختلفی در ايران مطرح می کنند، رهبران سياسی ايران بايد مطرح کنند، و نه آنکه فکر کنند ما آن مسائل را نداريم. دموکراسی، کلی گوئي در مورد دفاع از حقوق بشر نيست، بلکه روشن موضع گرفتن در مورد حقوق بخشهای مختلف مردم است. نميشود در خفا تصور کرد که فلان اقليت مذهبی يا اتنيک در ايران جاسوس است که برای مبلغی حاضر است سر ببرد يا که همجنس گرايان را نظير رژيم مورد تمسخر و تبعيض قرار داد، و بعد مدعی اپوزيسيون بودن شد.

حتی امروز در ميان مترقی ترين جريانات فکری در آمريکا نيز ديگر کلی گوئي فايده ندارد. مثلاً در جريان آينده نگری سالها آقای نوت گينگريچ توانسته بود بخاطر حمايت الوين تافلر بعنوان جريان سياسی نزديک به جريان فکری آينده نگری، مطرح شود. اما در عمل برنامه های او راست ترين بخش جمهوريخواهان بود و امروز ديگر خود ايشان که ميخواهد برای انتخابات 2012 مطرح شود حمله خود را به همه برنامه های اوباما بعنوان مبارزه با باصطلاح سکولار-سوسياليسم، آغاز کرده است. آنچه آقای گينگريچ ميگويد همانطور که هشت سال پيش نوشتم نه آينده نگری است و نه ترقی خواهی و آلوين تافلر هم يکی از بزرگترين اشتباهات خود را با مطرح کردن و حمايت از نوت گينگريچ در عرصه سياسی انجام داد (5).

خوب است بپرسيم که مردم ايران نيز امروز دنبال چه رهبری در اپوزيسيون می گردند. در واقع بخشی از جواب اين سؤال را همين همجنس گرايانی که در مصاحبه های زير می بينيد، ارائه کرده اند (3) و لازم نيست در مطبوعات اپوزيسيون دنبال پاسخ بگرديم که متأسفانه گوئی نظير آقای احمدی نژاد معتقدند ما در ايران همجنسگرا نداريم.


به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
نهم مرداد ماه 1389
July 31, 2010

پانویس:
1. http://www.ghandchi.com/501-Clinton-Obama.htm
2. http://www.ghandchi.com/19-Homosexuality_and_Islam.htm
3. http://www.youtube.com/user/ghandchi#grid/user/4D294F155A851790
http://www.youtube.com/profile?user=ghandchi#g/c/FFE51D2912B8989A
4. http://www.ghandchi.com/20-Alan_Turing_Homosexual.htm
5. http://www.ghandchi.com/113-newtgingrich.htm


جمعه، تیر ۲۵، ۱۳۸۹

آيا جنبش سبز پايان يافته است؟

آيا جنبش سبز پايان يافته است؟
http://www.ghandchi.com/630-sabz.htm
سام قندچی

در مورد وقايع 22 خرداد امسال و نيز نقش ميرحسين موسوی در جنبش سبز قبلاً نظرم را نوشته ام (1).

منشور شماره 18 آقای موسوی نيز که بعد از آن منتشر شد تغييری در ارزيابی ام بوجود نياورد هرچند در نوشتار بعدی تحت عنوان "پيشنهادی برای انتخاب نامزد رياست جمهوری 1392" نظرم را در مورد بيانات عطا مهاجرانی در لندن نوشتم (2).

زهرا رهنورد نيز به تازگی در مصاحبه ای با سايت "روز" به موضوع نظرات ابراز شده توسط آقای مهاجرانی پاسخ داد. خانم رهنورد بيانات عطا مهاجرانی را نظر شخصی وی خواند. به عبارت ديگر آقای مهاجرانی سخنگوی آقای موسوی نيست (3).

تا آنجا که به ميرحسين موسوی يا زهرا رهنورد مربوط است، می توانند بگويند که چه کسی سخنگوی آنها ست يا نيست. اما جنبش سبز نميتواند به اين راحتی "بگويد" که چه کسانی سخنگوی آن هستند. منظورم اين است که يک تحليلگر می تواند بر مبنای شعارهای جنبش بگويد اين جنبش از نظر وی چه مواضعی دارد اما اين جنبش يک تشکيلات نيست که نمايندگان خود را داشته باشد يا سخنگويی برگزيده باشد. در نتيجه متعجب هستم که در همان مصاحبه خانم رهنورد چگونه به خود اجازه می دهند از قول جنبش سبز بگويند که مجاهدين بخشی از اين جنبش نيستند. اينجا موضوع نظر شخصی من در مورد سازمان مجاهدين خلق نيست. نظرم را سالها پيش به روشنی نوشته ام. اينجا سؤال موضع جنبش سبز است و خانم رهنورد شکلی به اين موضوع برخورد می کنند که گوئی اگر ايشان، آقای موسوی، آقای خاتمی و آقای کروبی نظری دارند، آن ديگر نظر جنبش سبز است. نه فقط خانم رهنورد بلکه آقای موسوی نيز به تازگی گفتند که هرکسی به حق و قانون اعتقاد دارد عضو جنبش سبز است. دوباره بايد بپرسم مگر هيچ جنبشی عضو دارد. عضويت در مورد سازمانهاست و نه جنبش ها. جنبش ها هوادار دارند، ممکن است رهبر يا رهبرانی داشته باشند اما عضو و سخنگو ندارند. درست است که مثلاً پيغمبر اسلام گفت هرکسی بگويد خدايی جز الله نيست مسلمان است اما وی در واقع کل جنبش اسلامی را حزب خود می ديد. در عصر کنونی شايد حزب الله به چنين صورتی به موضوع جنبش و تشکيلات نگاه کند اما تشکيلاتهای مدرن به چنين شکلی به دنيای سياست نگاه نمی کنند و حتی حزب مشارکت و حزب اعتماد ملی چنين نگرشی نداشته اند و بعد از اعلام راه سبز اميد، چنين درک غلطی که تفاوت جنبش را با سازمان و حزب مخدوش می کند، بوجود آمده است، و اولين ضرر آنهم آغاز دوری گزيدن بسياری از فعالين جنبش سبز از اين حرکت تاريخی است.

چند روز پيش مصاحبه ای با خانواده آقا سلطان ديدم که بروشنی پدر ندا آقا سلطان می گفت ندا سبز نبود و ما سبز نيستيم (4).

در واقع اين اولين گام در راه پاشيدن جنبشی است که يکسال پيش آغاز شد و بنظرم عامل اصلی اين موضوع نيز برخوردهای برخی رهبران اصلاح طلبان به اين جنيش است که اميدوارم تصحيح کنند.

اجازه دهيد اول در مورد اصطلاح سبز برای نام گذاری اين جنبش توضيحی بدهم. آقای موسوی اين رنگ را با مضمونی مذهبی برای کمپين خود انتخاب کردند و در تطور اين جنبش، اين نامی شد که به اين جنبش اتلاق می شود. مثلآً ممکن است اگر در آن انتخابات، کانديدای مورد علاقه ام کانديد شده بود و اگر ميخواستم رنگی برای کمپين مورد علاقه ام پيشنهاد کنم، رنگ نارنجی را برمی گزيدم. اتفاقاً بخشی از نيروهای سکولاری که انتخابات را تحريم کرده بودند رنگ آبی را پيش از 22 خرداد برگزيده بودند، و به رغم آنکه همگی آنها، مانند ندا آقا سلطان، به جنبش سبز پيوستند، اما رنگ آبی را با خود نياوردند واز همان رنگ سبز حمايت کردند. به هر حال نام اين جنبش شد "جنبش سبز" و به خاطر نام هم، يک جنبش نه اسلامی ميشود و نه محيط زيستی. همانطور که جنبش تنباکو هم بخاطر نامش کسی فکر نميکند که اصل هدف آن توتون و تنباکو بوده است و همه می دانند که اصل هدف آن مبارزه ضد استعماری بوده است اما البته توليد کنندگان و فروشندگان توتون و تنباکو يا روحانيون و ديگر گروه بندی های ديگر هرکدام هدف خود را در آن جنبش دنبال ميکرد.

در نتيجه تصور پايان يافتن جنبش سبز، به اين دليل که برخی امروز از اين نام "سبز" خوششان نمی آيد، يا آن را مترادف با اسلامی بودن می بيينند، اصلاً رويکرد درستی به موضوع نيست.

فرض کنيم شما نامتان حسين بود و با آن نام شهرت پيدا کرده بوديد. اما امروز شما نه به اسلام اعتقادی داشتيد و نه از اسم حسين خوشتان می آمد. بندرت ميشود که بخواهيد حالا تازه اسمتان را عوض کنيد. در مورد يک جنبش که ميُليونها نفر موضوعش هستند، ديگر اين کار تعويض نام، امری بسيار دشوار است. در نتيجه اگر کسی به اين دلايل تلاش دارد نام اين جنبش را عوض کند، بنظرم بهتر است وقت خود را تلف نکند. همانطور که نوشتم خودم شخصاً گرچه رنگ سبز را در طبيعت دوست دارم، وليکن اصلاً خوشم نميايد حتی در پرچم يا در لباس از اين رنگ استفاده کنم. اما اينها ترجيح شخصی است و جنبش سبز، با همين نام، نه تنها برايم ارزشمند است بلکه مايه افتخارم است که قطره ای در آن باشم.

اما سؤال مهمتر اين است که آيا جنبش سبز جدا از همه اين بحث ها پايان يافته است؟

مدتی است تظاهرات خيابانی مهمی نديده ايم و در عوض نغمه های گوناگون اختلاف نظر و پراکندگی و مشاجرات است که می بينيم و البته همه اينها واقعيت هر جنبش اجتماعی بزرگ است و نه تنها نقطه ضعف جنبش اجتماعی نيست بلکه نقطه قوت است. اما برخی هم طبق معمول ميخواهند برگردند به تاريخ و مثلاً در شادروان مصدق نقطه اتحاد پيدا کنند، تلاشی که 30 سال است هر از چند گاهی در ميان روشنفکران ايران مطرح می شود و اتفاقاً اکثراً هم اين افراد نه تاريخاً شخصيت های جبهه ملی بوده اند ونه مصدقی و تصوری فراتاريخی و فراحزبی از دکتر محمد مصدق دارند که نه واقعی است و نه خود اينها به آن بينش تعلق عميقی احساس می کنند و فقط می خواهند ابزار گونه آن را بعنوان يک حداقل مورد قبول برای کل جنبش، بکار برند. قبلاً در مورد اين سراب ها نوشته ام که هر از چندگاهی مد میشوند و دوباره تا دفعه بعد فراموش ميگردند (5).

اين تصورات ربطی به واقعيت زنده ياد مصدق ندارد و بيشتر ناشی از آن می شود که عده ای فکر می کنند اگر فرمول تازه ای برای جمع شدن عده ای از روشنفکران پيدا شود، از فردا اين جمعِ متحد، زير فرمول تازه، غوغا خواهند کرد. واقعيت اين است که در اتحاد های واقعی، افراد روز بعد از اتحاد، همان کاری را خواهند کرد که روز قبل از آن، می کردند، اما فقط متحد تر و با کمکهای متقابل بيشتر. در نتيجه اگر کسی تا ديروز کاری نميکرد روز بعد از اتحاد هم احتمالاً کاری نخواهد کرد. اتحاد قرار نيست معجزه کند.

اين بحث های درون روشنفکران ايران نيز به اين دليل نيست که يکی بد است و ديگری خوب و بعد هم کسانيکه خود را قاضی زندگی شخصی افراد تصور ميکنند با ساختن فرشته ای از مصدق دردی دوا کنند. نه کسی عفريت است و نه فرشته. مسائل سياسی جنبش ايران را با تصوراتی که از افراد داريم نميتوانيم حل کنيم. هنوز بعد از بيش از 200 سال در مورد شخصيت مهمی مانند توماس جفرسون و فرزند نامشروع وی از برده سياه پوست خود، در تاريخ آمريکا، از نظر شخصی، هزاران بحث هست، و بالاخره چند سال پيش اين حقيقت پذيرفته شد، و نوادگان آن فرزند نامشروع جفرسون نيز در مراسم رسمی، دعوت ميشوند. در شوروی نيز در مورد مارکس همين بحث ها بود و تا سالها باعث شد اسنادی که در مورد فرزند نامشروع او از خدمتکارش وجود داشت، و در نسخه منتشر شده نامه های مارکس-انگلس حذف شده بود، انتشار پيدا نکند. اما بالاخره مک للن همه اين موضوعات را منتشر کرد. به هر حال اينگونه بحث های شخصی درد جنبش ما را حل نميکند و فقط به شايعه پراکنی های رايج که اساساً به دليل چشم به هم چشمی های بی ارزش هستند، دامن ميزند. بجای آنکه مسائل واقعی جنبش حل شود، در مصدق دنبال فرشته رحمت ميگرديم. بقول معروف انسانها دوست ندارند بدانند که ميمونِ تکامل يافته در جنگل هستند و ترجيح ميدهند فکر کنند فرشتۀ سقوط کرده از بهشت هستند.

به اصل بحث برگردم. آيا جنبش سبز پايان يافته است؟ بهتر است اول بپرسيم که آيا جنبش سبز شروع شد يا که فقط ادامه جنبش دموکراسی خواهی 30 سال اخير بود؟

می دانيم جنبش دموکراسی خواهی ايران در 30 سال گذشته به اشکال مختلف وجود داشت و تکامل يافت (6).

اما در آخرين سالهایِ پيش از آغاز جنبش سبز، بخش اصلی جنبش دموکراسی خواهی ايران، در واقع جنبش مدنی ايران بود، که آنهم نه "يک" جنبش مدنی برای حقوق شهروندی، نظير جنبش حقوق مدنی مارتين بوترکينگ در آمريکا، بلکه جنبش های گوناگون برای حقوق و منافع اقشار و گروه های مختلف بود. مثلاً جنبش زنان آنقدر روشن بر روی مسائل زنان متمرکز بود که برخی از رهبران آن در زمان انتخابات رياست جمهوری دوره نهم، بر خلاف اکثريت جنبش سياسی ايران که آن انتخابات را تحريم کردند، در انتخابات شرکت جستند، در صورتيکه همان ها در انتخابات دوره دهم، و جنبش سبزِ بعداز انتخابات، حتی به نماز جمعه رفسنجانی رفتند، تا از جنبش سبز حمايت کنند، و اکنون نيز مجبور به جلای وطن شده اند.

سؤال اين است که در آغاز جنبش سبز چه چيز عوض شده بود؟

در واقع جنبش های مدنی پيش از جنبش سبز را بايد جنبش هايی برای مطالبات اقشار و گروه بندی های مختلف اجتماعی در ايران ديد که گرچه به حرکت آنها بعنوان جنبش مدنی اشاره می کنيم، اما "يک" جنبش نبودند. در انتخابات دوره دهم که اکثريت اين جريانات مدنی، مطالبات خود را با کانديداهای رياست جمهوری مطرح کردند، همين ها در بعد از انتخابات به يک جنبش عمومی روی آوردند، که هدفش تضمين اجرای حقوقی بود، که به آنها وعده داده شده بود. يعنی مسأله آنها را نه فقط درخواست حقوقی که هنوز مجلس هم تصويب نکرده است، بلکه تضمين برای اجرای حقوقی که قانون تصريح کرده است، نظير حق رأی در انتخابات، تشکيل ميداد که در شعار "رأی من کو" به روشنی بيان می شد.

از اين نظر، اين جنبش به جنبش حقوق مدنی در آمريکا شباهت داشت، که مسأله اش اساساً قوانين جديد نبود، بلکه اجرای قوانينی بود که در قانون اساسی تصريح شده اند. اما منظورم اشتباه درک نشود نميگويم قانون اساسی ايران مثل آمريکای آنزمان، قانونی مترقی است، و ميدانم که اکثريت اين گروه های مدنی برای تدوين قوانين عادلانه و حتی قانون اساسی نو مبارزه کرده و ميکنند، مطالباتی نظير لغو قانون قصاص و سنگسار، اما نقطه شروع جنبش سراسری سبز، اجرای همان قوانينی بود که تصريح شده و وجود دارند.

به هر حال اصل مسأله يک حق عمومی و سراسری بود و نه منافع يک گروه يا قشر خاص و اين چيزی بود که جنبش سبز را از جنبش های مدنی پيش از آن تفکيک ميکرد.

در واقع سالها بود که روشنفکران ايران از خود می پرسيدند که "چه بايد کرد" تا بتوان اين جنبش های گوناگون را به يک جريان سراسری برای احقاق حقوق فردی و اجتماعی مردم ايران تبديل کرد و گوئی جنبش سبز جريانی شد که اين معما را حل کرد.

حالا آيا اين جنبش پايان يافته است؟ بنظرم نه تنها پايان نيافته است بلکه ما تازه در آغاز کاريم -- اما اين جنبش با پاراديم ديگری کار می کند (7).

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست وپنجم تير ماه 1389
July 16, 2010

پانویس:
1. http://www.ghandchi.com/626-Mousavi89.htm
2. http://www.ghandchi.com/629-nominee1392.htm
3. http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/july/12//-6a5b308292.html
4. http://www.youtube.com/watch?v=1dK4I6YPkY0
5. http://www.ghandchi.com/544-JebheLastMirage.htm
6. http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm
7. http://www.ghandchi.com/620-NewParadigm.htm

شنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۹

آيا فدراليسم اجازه سلب حقوق انساني را به ايالات ميدهد؟ -ويرايش دوم

آيا فدراليسم اجازه سلب حقوق انساني را به ايالات ميدهد؟ -ويرايش دوم
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/362-FederalismRights.htm
بعدالتحرير 19 تير 1389 (10 جولای 2010 )

در بحث هايی که به تازگی در محافل سياسی ايران بر سر تقدم حقوق بشر در کل ايران مطرح می شود سوء تفاهمی برای برخی مدافعان حقوق اتنيکی پيش آمده است که تصور می کنند حقوق اتنيکی آنها که بخشی از حقوق بشر است نفی می شود.* پنج سال پيش دقيقاً در مورد همين موضوع مقاله زير را نوشتم که حتی در فدراليسم استانی نيز تقدم حقوق بشر بر حقوق ايالتی نه تنها دوام کشور را تضمين می کند بلکه بالعکس نيز ممکن است از حقوق ايالات برای توجيه پايمال کردن حقوق بشر استفاده شود. در اين مقاله تلاش کردم نشان دهم حتی در کشورهای فدرالی نظير آمريکا جنگ داخلی در صدو پنجاه سال پيش نشان داد که اتفاقاً قبول تقدم حقوق بشر نه تنها در نفی فدراليسم نيست بلکه اتفاقاً دقيقاً به معنی درک درست تفاوت فدراليسم با ائتلاف ملل است. در حقيقت در دوران جنگ داخلی در آمريکا موضع حزب دموکرات آمريکا در همين مورد غلط بود و در تضاد با حقوق بشر قرار می گرفت و موضع حزب جمهوريخواه که دقيقاً همين بحث بود تقدم حقوق بشر بر حقوق دولت ايالتی را دنبال کرد که درست بود. به همين علت هم آبراهام لينکلن از حزب جمهوريخواه توانست رهبری درستی در آن عصر ارائه دهد و حتی کارل مارکس هم از او حمايت کرد. سالها طول کشيد تا بعدها حزب دموکرات اين اشتباه تاريخی خود را درک کند. در اين نوشتار موضوع را به تفصيل بحث کرده ام و اميدوارم به بحث جاری در محافل سياسی ايران ياری رساند. ضمناً خود طرفدار فدراليسم استانی هستم که در نوشتارهای ديگری مفصل توضيح داده ام** اما در مورد اين بحث مشخص، فرقی نميکند. مثلاً امروز در کانادا وقتی ايالتی نظير کُبِک با قوانين ايالتی خود جلوی فروش برق را از يک ايالت مجاور خود به ايالت نيويورک آمريکا که در سمت ديگر کُبِک قرار دارد سد کرده است، مسأله مورد مناقشه حقوق بشر نيست بلکه موضوع اقتصادی است که اشکال فدراليسم قومی را نشان می دهد که در آن موارد بخود اجازه می دهد تقدم حقوق ايالتی اعمال کند که به بحث های مخالفتم با فدراليسم قومی مربوط می شود. اما در مورد مسأئل حقوق بشری چنين موضوعی حتی برای طرفداران فدراليسم قومی نيز مطرح نيست و در چنين موارد حقوق بشری حتی آنها هم به قانون اساسی کانادا تقدم می دهند، مگر آنکه اشتباه حزب دموکرات آمريکا در زمان جنگ داخلی امريکا را بخواهند بکنند که روشن است چنين موضعی ندارند و اگر داشتند هم چنان اشتباهی ربطی به فدراليسم قومی ندارد و در آمريکا که فدراليسم قومی نبود نيز اتفاق افتاد. موضوعی که در آمريکا توسط کنفدراسيون ايالات جنوبی در زمان جنگ داخلی مطرح شد که تحت عنوان حقوق ايالات به خود اجازه می داد نقض حقوق بشر يعنی مخالفت با لغو برده داری را توجيه کند، مسأله ای است که در نوشتار زير مضرات آن را بحث می کنم و نشان می دهم معنای فدراليسم نيست يعنی تفاقاً دفاع از حقوق بشر کاری بود که آمريکای فدرال در آن زمان حتی به قيمت جنگ داخلی انجام داد و حفوق اتنيکی خود بخشی از حقوق بشر است نظير لغو برده داری، و نه نفی حقوق بشر، و چه آن ايالات برمبنای جغرافيايی تعيين شده باشند چه قومی، در اين مورد مشخص، تفاوتی نميکند، يعنی کُبِک در کانادای امروز همانقدر می تواند اين اشتباه را بکند که ايالت ويرجينيا در آمريکای آن روز کرد، که البته در موارد حقوق بشری چنين اشتباهی در کُبِک نکرده اند. به هر حال اميدوارم با مطالعه مقاله زير اين موضوع روشن شود، بغرنجی های تفاوت فدراليسم قومی و استانی که در مواردی مثل مشکلات کنونی کُبِک در رابطه با فروش برق ايالت همسايه آن به نيويورک، به تازگی مطرح شده است را در مقالاتم در مورد مخالفتم با فدراليسم قومی مفصل توضح داده ام و به اين بحث مربوط نميشود.***
* http://www.ghandchi.com/495-HaleMasalehMeli.htm
** http://www.ghandchi.com/535-FederalismeOstani.htm
*** http://www.ghandchi.com/555-FederalismeGhomi.htm

آيا فدراليسم اجازه سلب حقوق انساني را به ايالات ميدهد؟

يکي از دلائل مخالفت بخش مهمي از جنبش مترقي ايران با فدراليسم براي ايران، درک غلط از موضوع اختيارات دولت هاي ايالتي در محدود کردن حقوق انساني شهروندان مقيم ايالت مطبوع آنها است. بسياري تصور ميکنند که اگر در ايران فدراليسم بوجود آيد، مثلأ يک دولت ايالتي در آذربايجان ميتواند تصميم بگيرد که مثلأ اهالي ايالت حق دسترسي به اينترنت را نداشته باشند.

من براي آنکه موضوع را بهتر توضيح دهم، ميخواهم از مثال ايالات جنوب در دوران جنگ داخلي در آمريکا استفاده کنم، وقتي آن ايالات تصور ميکردند که فدراليسم به آنها حق حفظ سيستم برده داري در ايالات خود را ميدهد، و تصور ميکردند دولت فدرال حق ندارد آنها را به الغاي برده داري وادار کند. در عمل اين تنها موردي بود که فدراليسم در آمريکا، از طريق جنگ، به اختلافي ميان ايالات معيني و دولت فدرال انجاميد. مسأله چه بود؟

در پي استقلال آمريکا دو جريان اصلي سياسي در ارتباط با موضوع فدراليسم شکل ميگيرند، و اتفاقأ هردو هم در شمال در نقاط مهد اوليه ايالات متحده بودند. اولي ها متعلق به حزب فدراليست بودند و دومي ها هوادار حزب دموکرات بودند، که البته در آنزمان حزب دموکرات-جمهوريخواه خوانده ميشد و موسس آن توماس جفرسون بود. تا دوره دوم رياست جمهوري جرج واشنگتن، حزب فدراليست شکل گرفته بود، و واشنگتن در انتخابات دوره دوم خود، کانديداي حزب فدراليست بود، و جان ادامز دومين پرزيدنت آمريکا هم از آن حزب بود.

برعکس درک رايج در جنبش سياسي ايران از اصطلاح فدراليسم، که به کساني که حقوق ايالات را بيشتر در مد نظر دارند اتلاق ميشود، در آمريکا کاربردن اصطلاح فدراليست، منظور کساني است که تأکيدشان بر حقوق دولت مرکزي بوده است، چرا که دولت مرکزي دولت فدرال ناميده ميشود. از سوي ديگر طرفداران حزب دموکرات، بر عکس طرفدارن حزب فدراليست دوران ابتداي ايالات متحده آمريکا، تأکيدشان بر حقوق ايالات بود.

يکي از شخصيتهاي اصلي حزب فدراليست الکساندر هاميلتون بود، که به همراه مديسون، نوشتارهاي فدراليسم را نوشته است، که من قبلأ در کردستان، فدراليسم، و احساسات ملي ايرانيان آنرا بحث کرده ام. در واقع آن نوشته ها، کوشش هائي جهت توضيح ساختارهاي قضائي کنترل و توازن، در درون يک سيستم فدرالي است، چرا که آمريکا خود در ابتدا، از الحاق تعدادي کولوني هاي نسبتأ مجزا بوجود آمده بود، و نه آنکه از يک رژيم متمرکز قبلي حاصل شده باشد، و وظيفه مقابل پايه گذاران آمريکا آنقدر شکل دادن ارگان هاي ايالتي نبود، که اساسأ موجود بودند، بلکه شکل دادن ساختارهاي دولت فدرال بود، که بعد از انقلاب شکل گرفتند.

در نتيجه بسياري از تأکيدهاي فدراليست ها برروي اختيارات دولت مرکزي، حتي باعث سو ظن کساني نظير جفرسون شد، که تا مدتها فکر ميکرد هاميلتون در پي ايجاد يک رژيم سلطنتي در آمريکا است. البته بعدها هاميلتون، در زمان کانديتاتوري جفرسون براي رئيس جمهوري، از جفرسون پشتيبباني کرد، با اينکه جفرسون از حزب رقيب بود. همچنين مديسون نيز بعدها بسيار به جفرسون نزديک شد، و به عنوان نامزد حزب دموکرات آن زمان، رئيس جمهور شد.

شايسته ذکر است که در دوران رياست جمهوري مديسون است که انگليس شهر واشنگتن را در سال 1814 تسخير کرده و کاخ سفيد و ساختمان کنگره را آتش زد، و مديسون به ويرجينيا رفت. يعني نيروي استعمارگر انگليس، نه از فدراليست ها راضي بود، که بر دولت مرکزي تأکيد داشتند، و نه از دموکراتها که تأکيدشان بر حقوق ايالات بود، و نبايستي برنامه هيچکدام از آنها را برنامه استعمار دانست. در مورد ايران هم به همينگونه زمانهائي بوده است که استعمار خواهان تجزيه ايران بوده است، و زمانهائي هم خواهان تمرکز بوده است. در نتيجه نسبت دادن برنامه دولت متمرکز يا برنامه سيستم فدرالي به استعمار غلط است.

حدود يک صد سال بعد از دوران پايه گذاران ايالت متحده، موضوع برده داري در ارتباط با فدراليسم در آمريکا طرح ميشود. ايالات برده دار، ادعا ميکردند که اين حق ايالتي آنها در سيستم فدرال است، که در ايالت خود بتوانند برده داري را حفظ کنند. در واقع علت آنکه حزب دموکرات، اساسأ نتوانست براي الغاي برده داري موثر باشد، بخاطر آن بود که بخش بزرگي از آن حزب به اين اشتباه افتادند، که گوئي ايالات حق دارند حقوق انساني آزادي بشر از بردگي را، از شهر وندان ايالت خود سلب کنند، در صورتيکه حقوق بشر بالاتر از حقوق ايالت است.

ابراهام لينکلن يعني رئيس جمهور حزب جمهوريخواه، که در آنزمان حزب جواني بود، به روشني موضع الغاي برده داري را در فراسوي حقوق ايالات طرح کرده، و براي آن مبارزه کرد، در صورتيکه حزب دموکرات نتوانست در اين برهه از زمان موضوع ارجحيت حقوق بشر بر حقوق ايالات را درک کند.

در جهان امروز نيز، در ارتباط با ايران، ما با مسأله مشابهي روبرو هستيم. آنها که درکشان از فدراليسم، حکومت هاي خانخاني قومي است، که بتوانند حقوق بشر را تابع حقوق ايالات کنند، درک غلطي از فدراليسم دارند، و از سوي ديگر نيز عده اي اين درک غلط از فدراليسم را مساوي خواست طرفدارن فدراليسم براي ايران مينمايانند، و با رد اين موضع غلط، سعي در بي اعتبار کردن برنامه حکومت فدرالي براي ايران دارند، و خواهان بازگشت استبداد به ايران بوده و در جهت ضديت با حقوق مليت هاي ايران کوشش ميکنند.

اشتباه امثال پيشه وري و فرقه دموکرات آذربايجان، نه دفاع آنان از حقوق مليت هاي ايران بود، بلکه پيوستن آنها به يک نيروي بيگانه بود، آنچه که اتفاقأ بسياري از مخالفين فدراليسم امروز دارند تکرار ميکنند، و آنها خواست براي حمله يک نيروي ببگانه به ايران، يعني حمله آمريکا به ايران را، براي رسيدن به قدرت در ايران طرح ميکنند.

در واقع اشتباه اينان نظير اشتباه پيشه وري است. پيشه وري آنروز با ساده انديشي درباره متجاوزين خارجي آنزمان، و اينان امروز با ساده انديشي در ارتباط با متجاوزين خارجي، و هردو فراموش کرده و ميکنند که بهترين راه حل براي همه مردم ايران را، خود مردم ايران هستند که ميسازند، و آنهم در يک حکومت آزاد، و حمله هيچ نيروي تجاوزگر به ايران، راه حل آزادي و عدالت و ترقي آينده ايران نيست.

همانطور که در کردها و شکل گيري دو.لت مرکزي در ايران نوشته ام، آنچه مخالفين فدراليسم بيش از هر چيز از آن هراس دارند، ميتواند نتيجه عدم توجه آنها به خواستهاي سياسي ايالات ايران شود، و آنهم تجزيه ايران نظير يوگسلاوي است. در واقع در دنياي کنوني، نه تنها دولت مرکزي ميتواند و بايد در برابر دولت هاي ايالتي بخاطر زيرپا گذاشتن حقوق بشر بايستد، نظير تجربه جنگ داخلي در آمريکا، بلکه نهادهاي گلوبال نيز ميتوانند و بايستي در برابر دولتهاي ايالتي، فدرال، و يا متمرکز، بخاطر سلب حقوق بشر بايستند.


به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
12 دي 1383
January 1, 2005

یکشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۹

پيشنهادی برای انتخاب نامزد رياست جمهوری 1392

پيشنهادی برای انتخاب نامزد رياست جمهوری 1392
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/629-nominee1392.htm

اکنون بيش از يک سال است که از انتخابات رييس جمهوری ايران در سال 1388 می گذرد. در آن انتخابات ثابت شد مهمترين موضوع برای مردم اين بود که رأی آنها به درستی شمارش شود و انتخاب واقعی آنها اعلام شود حتی اگر معنايش اين بود که وفادارترين فرد به جمهوری اسلامی برنده اين انتخابات باشد و اين خواست مردم نيز در شعار "رأی من کو" بعد از انتخابات، انعکاس يافت.

جالب است که در داخل و خارج از ايران حتی سلطنت طلبان که با جمهوريت در اساس آن مخالف هستند نيز نه تنها از اين خواست مردم ايران حمايت کردند بلکه اکثريت سلطنت طلبان در اين مدت از مخالفت خود با جمهوريت نيز حرفی بميان نياوردند و دو نفر از اعدام شدگان بعد از انتخابات نيز به گفته خود جمهوری اسلامی، سلطنت طلب بودند، و شخص رضا پهلوی حتی از ميرحسين موسوی که بعنوان چالشگر اصلی انتخابات مورد حمايت مردم بود، پشتيبانی کرد. به همين گونه سازمان مجاهدين خلق نيز به رغم آنکه سالهاست مريم رجوی را بعنوان رييس جمهوری منتخب ايران اعلام کرده است از اين خواست مردم حمايت کرد و حتی شحص مسعود رجوی نيز پشتيبانی خود را از آقای موسوی، اعلام کرد و عمليات مسلحانه را نيز در اين دوره تشويق نکرد. رهبران جريانات اتنيکی ايران نظير عبدالله مهتدی نيز که اختلافات اساسی با شکل تقسيم قدرت در ايران دارند بازهم صادقانه از حمايت اين جنبش سراسری و شخص آقای موسوی که برای انتخابات بدون تقلب مورد حمايـت مردم بود، دريغ نکردند. فرزاد کمانگر که از پيشقراولان فعاليت برای خواستهای اتنيکی مردم کردستان بود و پيشتر دستگير شده بود در همين دوران اعدام شد. آقای کمانگر حتی از نوع فعاليتش طی سالهای متمادی روشن بود که قرابتی با کارهای گروه تروريستی پژاک ندارد و شخصاً هم در دادگاه اعلام کرد که عضو هيچ گروهی نيست و آنقدر هم شجاع بود که همانطور که خود در دادگاه گفت اگر غير آن بود گفته بود و از آن سازمان دفاع می کرد. اما گويی چون برادر فرزاد کمانگر عضو پژاک بوده است رژيم وی را به جرم ناکرده اعدام کرد و پژاک نيز به دروغ بعد از اعدام، وی را عضو خود اعلام کرد. خوشبختانه رهبران جنبش سياسی ايران در کردستان اجازه ندادند که اين جنايت آشکار به آتش جنگی در کردستان منجر شود.

اما به جنبش يکسال گذشته بازگردم که اساساً همه نيروهای سياسی ايران نگذاشتند اين حرکت مسالمت آميز با حرکات تروريستی منحرف شود و از جبهه ملی گرفته تا نيروهای مختلف مذهبی، چپ و دموکراتيک اساساً از اين خواست ساده مردم ايران که رأی آنها بدون تقلب شمارش شود و اعلام شود حمايـت کردند و از حمايت آقای موسوی نيز دريغ نکردند.

کمتر از سه هفته پيش نظرم را در رابطه با رهبری آقای موسوی در جنبش اعتراضی يکسال گذشته نوشتم (1).

هفته گذشته نيز آقای عطا مهاجرانی در سخنان خود در لندن به وضوح درک خود را از نقش آقای موسوی در اين جنبش بيان کردند (2).

اين که تا چه حد آقای عطا مهاجرانی بيان کننده نظرات مير حسين موسوی هستند را نميتوانم تعيين کنم اما از آنجا که رهبران نامرئی جنبش اعتراضی که بعضی از آنها حتی در زندان در ايران در زير خطر مرگ از تشکيل دولت موقت به رهبری ميرحسين موسوی و عطا مهاجرانی حمايت کردند، امروز لازم است متذکر شوم با بيانات آقای مهاجرانی خوب است که انقلاب 1357 را همگی به ياد آوريم و صبر نکنيم حرکتی تمام شود و بعد باز بگوئيم که اشتباه کرديم و تجربه اندوختيم (3).

بهتر است از اول کار تا ميتوانيم به انتخاب های دموکراتيک تکيه کنيم. نبايد رهبر جنبش دموکراسی خواهی را شورای نگهبان انتخاب کند. نقشی که آقايان کروبی و موسوی در جنبش اعتراضی توانستند پيدا کنند صرفاً به اين خاطر بود که شورای نگهبان آنها را از صافی خود گذراند. در واقع از طرف حزب مشارکت ابتدا قرار بود آقای خاتمی کانديدا شود اما به دو دليل کنار گذاشته شد. دليل اول آن بود که خود آقای خاتمی می دانست بعد از پايان دور دوم رياست جمهوری وی بسياری از حاميان گذشته اصلاح طلبان از عملکرد وی راضی نبودند و رأی کافی نخواهد داشت. دليل دوم هم آن بود که بخش مهمی از اصول گرايان نسبت به آقای خاتمی بسيار حساس بودند و حتی گفته می شد که يک نشريه اصول گرايان در تهران ايشان را تهديد اشکار کرده بود که کانديد نشوند. آقای موسوی در واقع از ابتدا با اين حرف به جلو آمد که پلی بين اصول گرايان و اصلاح طلبان است و در نتيجه همان نشريات بعد از معين شدن کانديداتوری ميرحسين موسوی به جای محمد خاتمی، نوک حمله خود را بطرف آقای کروبی گرفتند و حتی نام آقای موسوی را نيز ديگر در آخرين روزهای قبل از انتخابات ذکر نميکردند. در رابطه با دليل اول نيز، آقای موسوی در مقايسه با آقای خاتمی در ميان نسل جوان ايران اصلاً شناخته شده نبود و در نتيجه توان حزب مشارکت بود که تعيين ميکرد ايشان تا کجا به پيش برود و به پيش هم رفت.

واقعيت اين است، جدا از همه اين بحث ها در عرصه سياست ايران که پايانی بر آنها نيست، شخصاً به عنوان يک ايرانی دوست دارم بدانم که واقعاً اگر در انتخاباتی برای رياست جمهوری ايران جدا از آنکه درک هر کدام از ما از جمهوريت چيست، چه کسی انتخاب می شود. اکثريت آنهايی هم که در اين انتخابات رأی دادند نه بخاطر قبول قانون اساسی جمهوری اسلامی، بلکه شايد به دليلی مشابه همين شرکت کردند و به همين سبب هم بعداً آنقدر فرياد زدند که "رأی من کو" و برای آن هم جان باختند.

متأسفانه شورای نگهبان به اين خواست ساده مردم ايران که يک انتخابات بدون تقلب برای رياست جمهوری بود، دست رد زد. آيا می شود به نوع ديگری همين کار را کرد؟

پاسخ دولت ايران را در يکسال گذشته برای اين خواست بسيار ساده مردم ايران برای انتخاب يک رييس جمهور در يک انتخابات بدون تقلب همه ديده ايم. در داخل ايران نيروهای اپوزيسيون نيز قادر به انجام انتخابات دموکراتيک زير نظر يک مؤسسه بيطرف بين المللی نيستند و مردم نيز به نتايج هر انتخابات نوع ديگری اعتمادی ندارند. اما به دليل اين واقعيت، هم رييس جمهوری که امروز در ايران در قدرت است را شورای نگهبان برای ما انتخاب کرده است و هم رهبری معترضان را. در داخل ايران نيز فعلاً در هر دو رابطه راه دموکراتيکی نيست که واقعاً بشود انتخاب واقعی رييس جمهور يا رهبر اپوزيسيون را انجام داد. يعنی اگر در انتخابات آمريکا رييس جمهور آقای بوش بود، رهبر اپوزيسيون يعنی آقای اوباما نيز در انتخابات مقدماتی به شکل آزاد انتخاب شده بود. به هر حال آيا ما راه ديگری داريم؟

فعلاً در داخل ايران گزينش های واقعی اندک هستند اما اقلاً براي ايرانيانی که در خارج هستند هيچ دليلی ندارد که اين گزينش ها را بپذيرند. مثلاً خود شخصاً آقای مهاجرانی را که ميخواهد در خارج براي ايرانيان رهبر اپوزيسيون معين کند تقبيح می کنم و از آقای موسوی انتظار دارم رسماً و بطور کاملاً شفاف سخنان عطاء الله مهاجرانی را تقبيح کند. وقتی آقای مهاجرانی ميگويد همه حرفهای آقای موسوی که گفته اند من رهبر نيستم مثل آقای خمينی است که می گفتند من خدمتگذار جامعه هستم، ديگر اعتبار تواضع آقای موسوی است که از بين می رود و سوء استفاده هايی که از نيروهای مختلف سياسی با ظاهر تواضع و قول بهشت انجام شد. به هر حال بحث برسر آقای موسوی يا آقای مهاجرانی نيست. بحث بر سر اين است که ديگر نميخواهيم از هيچ کسی که به شکل دموکراتيک انتخاب نشده باشد چه در قدرت چه در اپوزيسيون، چه در خارج چه در داخل دفاع کنيم، چه وعده بهشت دهد چه وعده جهنم.

در خارج کشور اين امکان هست که يک انتخابات برای تعيين کانديدای رياست جمهوری منتخب، اقلاً برای ايرانيان خارج، برای سال 1392، زير نظر يک مؤسسه حرفه ایِ اخذ رأی بيطرف بين المللی، صورت گيرد. حتی می شود بخشی از مردم در داخل ايران را نيز که شناسنامه آنها قابل تأييد باشد و از نظر تکنيکی بتوانند در اين انتخابات شرکت کنند را نيز در اين انتخابات شرکت داد. به هر حال آنکس که انتخاب ميشود منتخب آنهايی است که در انتخابات شرکت کرده اند چه در ايران زندگی کنند چه در هندوستان يا آمريکا.

درست است که چنين انتخابی از سوی دولت ايران بعنوان نامزد رياست جمهوری به رسميت شناخته نخواهد شد اما اقلاً منِ نوعی ميتوانم بگويم که در انتخاباتی بدون تقلب نظرم منعکس شد و اين شخص انتخاب شد. در چنين انتخاباتی حتی آقای احمدی نژادِ نوعی نيز بايد بتواند کانديد شود هرچند طبق قوانين ايران کسی نميتواند سه دوره انتخاب شود. منظور اين است که از آقای خاتمی تا رفسنحانی تا رضايی گرفته تا رضا پهلوی يا مريم رجوی نيز بايد بتوانند کانديد شوند. بازهم درست است که آقای رضا پهلوي سيستم جمهوری را نپذيرفته اند اما در استراليا نيز همانطور که سال گذشته مفصل توضيح دادم در سال 1993 "پال کيتينگ" که طرفدار سيستم جمهوری بود خود را در سيستم سلطنتی برای مقام نخست وزيری کانديد کرد و انتخاب هم شد و سه سالی هم نخست وزير بود.

خلاصه کلام آنکه خسته شده ام از اينکه هر جريانی در ايران به قدرت برسد اولين کارش حذف ديگران باشد. در همين خارج در مؤسسات مختلفی که نيروهای اپوزيسيون در اين سالها فعاليت دارند همين نمونه کوچک آنچه دولت در ايران می کند را می بينم. تا کی بايد ما مردم ايران اين رفتار ديکتاتوری را بپذيريم و يک ديکتاتور جايش را به ديکتاتور ديگر بدهد. اقلاً در همين خارج که دولت جمهوری اسلامی قدرت ندارد بيائيم و به همه نيروها اجازه دهيم خود را کانديد کنند و با صداقت آراء را بدون تقلب بشماريم و حاضر باشيم صادقانه اعلام کنيم مردم چه کسی را انتخاب کردند حتی اگر ما آن انتخاب را دوست نداريم. اقلاً يکبار به خود دروغ نگوئيم. يکبار نگوئيم که نامزد رييس جمهوری به ما تحميل شد. يکبار نگوئيم که رهبر اپوزيسيون برايمان ساخنتد. يکبار نگوئيم که ما هميشه محکوميم که يک طيف و يک بخش از مردم خود را وادار کنيم که برای زنده ماندن مجبور به فرار از کشور شوند بجاي آنکه حاضر باشيم وقتی در قدرتيم به انتخابشان احترام گذاريم. تا کی بايد تحت لوای مذهب، ايدئولوژی، تاريخ و دروغ رهبر کشور و رهبر اپوزيسيون به ما تحميل شود.

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
دوازدهم تير ماه 1389
July 3, 2010

پانویس:
1. http://www.ghandchi.com/626-Mousavi89.htm
2. http://www.youtube.com/watch?v=v5axSDzfCh8
3. http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm

یکشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۹

مستقل انديشی

مستقل انديشی
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/628-mostaghelandishi.htm

امروز کليپ يک سخنرانی تحت عنوان "سخنرانی محرمانه معاون وزیر اطلاعات در مشهد، آبان ماه 1388" در اينترنت منتشر شده است (1).

چه اين سخنرانی آنگونه که اعلام شده است يکسال پيش در اوج جنبش سبز از سوی يک مقام بالای اطلاعاتی ايران ايراد شده باشد چه نه، واقعاً ارزش شنيدن دارد، چرا که عملکرد دستگاه اطلاعاتی در برخورد به اين جنبش و بويژه در زندان ها در يکسال گذشته با ارزيابی ارائه شده در اين سخنرانی در تطابق بوده است. سخنران خواسته است نتيجۀ تلاشهای مأموران اطلاعاتی جمهوری اسلامی را برای ارزيابی از علت حرکت مردم در سال گذشته به تفصيل تشريح کند. جمعبندی کل سخنران هم در يک جمله خلاصه می شود که دولت های خارجی و سران اصلاحات در ايران حرکت مردم را با هدف نابود کردن ولايت فقيه راه انداخته اند و موضوع انتخاب احمدی نژاد بهانه بوده است.

آيا اين ارزيابی از دولت های خارجی يا اصلاح طلبان که هدف آنها نابودی ولايت فقيه در ايران است، درست است؟ هر کسی که کمترين آشنايی را با سياست خارجی دولت های مختلف جهان داشته باشد می داند که چنين نظری ابداً درست نيست. در سياست خارجیِ همۀ کشورها همه گونه نظری وجود دارد و حتی اگر آنچه از فوکوياما توسط سخنران نقل می شود درست باشد حداکثر ممکن است نظر جناح معينی در آمريکا باشد. در عمل حتی در دوران رياست جمهوری جرج بوش در آمريکا چنين نظراتی ديدگاه غالب در آمريکا نبوده است تا چه رسد در دولت اوباما. ممکن است برخی جناح های قدرت در برخی کشورها آرزوی سرنگونی ولايت فقيه يا سرنگونی جمهوری اسلامی و يا بقاء هر دو را داشته باشند اما اساساً همه اين دولت ها نوعی برخورد پراگماتيستی با ايران داشته اند و سياستهای مختلفی را در هر زمان در مورد ايران دنبال کرده اند و ابداً فصل مشترک اين مواضع حذف ولايت فقيه در ايران نبوده است. در مورد اصلاح طلبان نيز فصل مشترک مواضع آنها حذف ولايت فقيه در ايران نبوده و حتی نيازی به توضيح بيشتر نيست و هدف اين نوشته هم بررسی عملکرد دولت های خارجی يا جناح های مختلف جمهوری اسلامی ايران نيست.

اما آيا همه ارزيابی اين سخنران، سياسی است، و با هدف نابود کردن اصلاح طلبان و مثلاً راه باز کردن برای آيـت الله مصباح يزدی و شاگردان وی جهت ترفيع به مقام ولی فقيه بعد از آيت الله خامنه ای انجام شده است. عدم شناخت از سخنران باعث ميشود نتوانم چنان قضاوتی را بکنم و تازه بازهم در اين نوشتار ابداً بررسی چنان کشمکش های درون رژيم که حداکثر موضوعاتی اطلاعاتی هستند، مورد توجه ام نيستند. هدفم از اين مقاله يک بحث نظری است که در پايين توضيح می دهم.

***

آنچه جدا از هر هدف سياسی يا اطلاعاتی سخنرانی بالا نشان می دهد اين است که جمهوری اسلامی با مسأله ای جدی در جامعه بنام مستقل انديشیِ مردم روبرو شده است که قادر به درک آن نيست و اين واقعيت تازۀ جامعه ايران را بصورت توطئه نگاه می کند و تلاش دارد به صورت اطلاعاتی آن را حل و فصل کند. بايد اضافه کنم که فقط رژيم نيست که اين واقعيت جديد مستقل انديشی را در جامعه ايران درک نميکند بلکه جنبش سياسی ايران نيز همين اشکال را دارد و به همين علت در رهبری مردم ناموفق بوده است (2).

مستقل انديشی پديدۀ تازه ای در جامعۀ ايران است. در جنبش دموکراسی خواهی ايران بسياری به تاريخ مبارزه برای دموکراسی در ايران رجوع می کنند و از انقلاب مشروطه و دستاوردهای آن سخن می گويند اما هميشه متعجب هستند که چطور يک قرن بعد از آن در انقلاب 57 مردم ايران توانستند تحت يک رهبری قرار بگيرند که خواستهای آن فرسنگها از انقلاب مشروطه عقب تر بود و نه تنها در زمان انقلاب بلکه سالها بعد از آن نيز از چمهوری اسلامی و شخص آيت الله خمينی که ايران را قبل و بعد از جنگ با عراق، با برنامه هايی در حد پيش از مشروطيت هدايت ميکرد، حمايت کردند.

پاسخ همۀ اين سؤالات را می شود در يک جمله خلاصه کرد و آن هم عدم رشد مستقل انديشی در جامعه ايران به رغم انقلاب مشروطه و دوران مدرنيسم رضا شاهی و دوران دموکراسی ناقص 1320 تا 1332 و دوران رشد سرمايه داری در زمان محمد رضا شاه در قرون نوزدهم و بيستم است. چرا انقلاب کبير فرانسه، جنگ های ناپلئونی و انقلاب های 1848 در اروپا آنچنان مستقل انديشی سياسی را در اروپا رشد داد که دولت بيسمارک در آلمان سالها پيش از لنين در روسيه، نشان داد که عمر اين حکومت ها برای اروپا به سر رسيده است، اما در روسيه با وجود مدرنيزم پطر کبير و انقلاب 1905 جامعه به مستقل انديشی دست نيافته بود و نه تنها در انقلاب اکتبر رهبری بلامنازع لنين اين واقعيت را به ثبوت رساند بلکه بعد از او هم در دوران استالين و حتی بعد از آن توانست ادامه يابد. شايد پاسخ را بايد در تجارب قبل از انقلاب کبير فرانسه در اروپا، يعنی در رفرماسيون و رنسانس و انقلاب علمی جستجو کرد. ولی جدا از هر آنچه دلائل تاريخی اين موضوع باشد، روسيه حتی يک قرن بعد از اروپا از اين نظر از اروپا عقب بود و به همين علت هم احزاب لنينی و استالينی در اروپا ناموفق بودند اما در آسيا موفق.

جامعه ايران در زمان انقلاب 57 اساساً مستقل انديش نبود. در مورد تاريخ انقلاب و دلايل شکل معين تحول ايران در 1357 قبلاً مفصل نوشته ام (3).

بحثم در اينجا ابداً اين نيست که مثلاً بخواهم بگويم مردم ايران امروز آنارشيست شده اند يا که آنارشيسم را ترويج کنم. آنارشيسم يک جريان فکری در ميان روشنفکران در زمان های مختلف است و روشنفکران ايران هم زمانهايی دستخوش آن بوده اند. اما بحثم در اينجا همه مردم ايران است. آنچه با اطمنيان ميتوانم بگويم اين است که مردم ايران در زمان انقلاب 57 مستقل انديش نبودند وگرنه نه آيت الله خمينی رهبر انقلاب می شد و نه آنکه جمهوری اسلامی و رهبری آيت الله خمينی در همۀ سالهای قبل و بعد از جنگ دوام مياورد. نميشود گفت که همه اين ها به زور بوده است. اقلاً در دو سال اول عامل زور بسيار فرعی بود.

به نظرم ميرسد سالهای آخر جنگ ايران وعراق را بايد نقطه آغاز غلبه مستقل انديشی در جامعه ايران ديد. بعد از پايان جنگ ايران و عراق، کشتار زندانيات سياسی در 1367و کلاً خفقان سياسی از يکسو و اصلاحات وسيع اقتصادی دوران سازندگی ِ هاشمی رفسنجانی، تا حدی جلوی مظرح شدن مستقل انديشی را گرفت، و به اين طريق آيت الله خامنه ای توانست در موقعيت ولايت فقيه قرار گرفته و به حيات آاين مقام به شکل دوران آيـت الله خمينی ادامه دهد.

اما جدا از آنکه دولت چه ميخواهد يا اصلاح طلبان چکار می کنند، در جامعۀ ايران مستقل انديشی بيشتر و بيشتر رشد کرده و می کند و در انتخابات دوران خاتمی اين واقعيت خود را نشان داد که رأی دهندگان نه اعتنايی به شعارهای تحريم اپوزيسيون کردند و نه اعتناء به کانديدای منتخب دولت يعنی آقای ناطق نوری و مستقلاً تصميم گرفتند در انتخابات شرکت کنند و به آقای خاتمی رأی دهند. شايد کسی بگويد که در ميان حکومتگران ايران آقای خاتمی يا آقای رفسنجانی اين واقعيت جديد جامعه ايران را زودتر درک کرده اند و البته مقام رياست جمهوری نيز چون انتخابی است بهتر می تواند اين تغيير در روحيات مردم ايران را منعکس کند.

شايد برای مردم ايران انقلاب مشروطيت و مدرنيزم اقتصادی بعد از آن و دوران دموکراسی ناقص 1320 تا 1332 همانقدر زمينه ساز بوده است که تحولات ديگر فکری و سياسی و اقتصادی پيش از انقلاب مشروطه و تحولات بعد از انقلاب 57، تا مستقل انديشی در جامعه به جريان غالب تبديل شود اما به هر حال بنظرم ميرسد که در 15 سال اخير مستقل انديشی به جريان غالب در روحيات مردم ايران بدل شده است و چنين تغييری در جامعه را نميشود به اين راحتی ها به عقب برد. درست است که در آلمان سالها پس از بيسمارک دوباره يک هيتلر پيدا شد اما ابداً عمری مانند ديکتاتوری در روسيه نداشت چرا که آلمان هم نظير بريتانيا و فرانسه سالها بود که مردمش مستقل انديش شده بودند هر چند از آندو کشور عقب تر بود.

به هرحال بنظرم ميرسد اين واقعيت جديدِ غلبۀ مستقل انديشی در جامعۀ ايران، آيندۀ کشور را بيش از 15 سال است که رقم می زند.

جالب است که فقط رژيم نيست که از درک اين واقعيت تازۀ جامعۀ ايران ناتوان است. اپوزيسيون ايران هم همين مسأله را دارد و به همين دليل هم برنامه هايش در اين سالها برای رهبری سياسی جامعه حتی برای رهبری ايرانيان در خارج کشور، ناموفق بوده است. در ميان حکومتگران ايران، جناح اصلاح طلبان، شايد هم نسبت به بقيه رژيم و هم نسبت به اپوزيسيونِ کهنۀ ايران، زودتر اين واقعيت تازه را درک کرده اند که مردم ايران از يک نقطه عطفی که به اين راحتی ها قابل بازگشت نيست، عبور کرده اند، و مستقل انديش شده اند، و از نيرويی حمايت ميکنند که در تطابق با اين واقعيت تازه، حرکت کند.

به اول اين مقاله برگردم، اگر به سخنان منسوب به معاون وزارت اطلاعات ايران دقيق گوش دهيد وی اين مسأله را در جامعه ايران دارد می بيند اما فکر ميکند که با يک توطئه روبروست. اما نه کسی عفريت است و نه کسی فرشته؟ توطئه ای هم در کار نيست و اگر هم کشورها، جناح ها، يا شخصيت هايی هم هستند که طرح ريزی های توطئه می کنند خودشان را سرگرم می کنند و دليل حرکت مردم اساساً به آن ها ربطی ندارد. اين مردم ايران هستند که عوض شده اند و امروز مستقل انديشند و اينگونه گزينه های خود را انتخاب می کنند همانگونه که مردم در اروپای غربی و آمريکا بيش از يک قرن است که اينگونه عمل کرده اند و روسيه و اروپای شرقی و آمريکای لاتين و شرق آسيا نيز به همين طرف حرکت می کنند! تجربه های انسان ها انباشته می شود و از نظر تاريخی در هرجا سخت است دقيقاً همه عوامل را نشان داد و نقطه عطف را از نظر زمانی مشخص کرد، اما وقتی که اتفاق افتاده است، رؤيت آن سخت نيست فقط لازم است که به واقعيت پيرامون خود نگاه کنيم و بنظرم در مورد ايران بيش از يک دهه است که واقعيت غالب شدن مستقل انديشی در جامعه، غيرقابل کتمان است.

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
ششم تير ماه 1389
June 27, 2010

پانویس:
1. http://www.ghandchi.com/moaaveneetelaat.mp3
2. http://www.ghandchi.com/497-fardiat.htm
3. http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm

جمعه، تیر ۰۴، ۱۳۸۹

حزب آينده نگر يا جبهه واحد

حزب آينده نگر يا جبهه واحد
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/627-hezbyaajebhe.htm

به تازگی در ميان فعالين سياسی آينده نگر در داخل ايران بحثی مطرح شده است مبنی بر اينکه آيا بايستی حزب آينده نگر ساخت و يا اينکه می بايست يک جبهه شکل داد. البته ممکن است گفته شود که اين بحث تازه ای نيست و سال گذشته نيز پيش از انتخابات چنين بحثی مطرح بود و در پايان به شکل گيری «ائتلاف همبستگی» منتهی شد (1).

علت اينکه اين بحث از نو مطرح شده است تجربۀ ائتلاف همبستگی در عمل است. درست است که سرکوب شديد همۀ تشکيلاتهای سياسی و مدنی در يک سال گذشته در ايران فعاليت های اين جريان را نظير همه جريانات ديگر با موانع بسيار روبرو کرده است اما مطرح شدن دوبارۀ بحث حزب يا جبهه به اين خاطر نيست. جدا از آنکه چقدر در اين مدت سرکوب وجود داشته است، عملاً تأثير گذاری ائتلاف همبستگی نظير جبهه ملی بوده است، به اين معنی که از محدودۀ خواستهای ملی و دموکراتيک فراتر نرفته است. اگر هدف، ايجاد تشکيلات مشابهی نظير جبهه ملی اما با ترکيب جديدی از عناصر تشکيل دهنده بود، در آنصورت راه درستی پيموده شده است؛ اما اگر هدف رسيدن به تشکيلاتی با يک پلاتفرم آينده نگر است، بنظر نميرسد اين راه، چه با سرکوب کمتر در جامعه و چه بيشتر، به چنان مقصودی نائل شود. البته اين بحث ابداً به اين معنی نيست که شخصاً با ائتلاف مخالف باشم و در گذشته مفصل توضيح داده ام که شکل دادن ائتلاف های سياسی مکمل تشکيل حزب آينده نگر است (2).

آنجه در اينجا منطور بحث است انتظارات ما از يک اتئلاف يا از يک حزب است که اهداف متفاوتی را دنبال می کنند و نتايج متفاوتی هم خواهند داشت و اگر از تشکيل اولی، نتايج دومی را انتظار داشته باشيم، با يأس روبرو خواهيم شد. حدود دوسال پيش نظر خود را در مورد ايجاد حزب آينده نگر يا جبهه و تفاوت دو برنامه بعنوان گام بعدی جنبش آينده نگری توضيح دادم (3).

اما آنچه امروز در اين رابطه در داخل ايران مشخصاً اساس بحث را تشکيل داده است خيلی متفاوت از نقطه نظرات دو سال پيش است. مسأله ای که مطرح می شود اين است که در داخل ايران شرايط استبدادی است و اگر آنگونه که در بالا مطرح شده است هدف ايجاد تشکيلاتی علنی است، از اين موضوع نتيجه گيری می شود که ايجاد جبهه ميسر است اما ايجاد حزب امکان پذير نيست. در نتيجه گفتمان کنونی در ايران در ارتباط با شکل تشکيلات سياسی برای ديدگاه آينده نگری به اين شکل مطرح است (4).

در اين شکی نيست که شرايط فعاليت سياسی در ايران در يک سال گذشته سخت تر شده است و حتی در يکی دو ماه اخير حزب مشارکت و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی که در چند دهه گذشته اساساً احزاب قانونی در ايران بوده اند نيز غيرقانونی اعلام شده اند. اما واقعيت اين است که اعلام غيرقانونی بودن آنها چندان تفاوتی با اعلام غيرقانونی شدن جبهه ملی و نهضت آزادی در همان اولين سالهای بعد از انقلاب ندارد. منظورم اين است که جبهه ملی و نهضت آزادی به درجات مختلف در مقاطع گوناگون در اين 30 سال تحمل می شده اند. بنظر می رسد که نوعی ديالوگ مستقيم يا غيرمستقيم بين اين احزاب و دولت همواره وجود داشته است. مثلاً نشريات آنها گاهی قانوناً توزيع می شده و گاهی ممنوع می شده است حتی به رغم آنکه شخص آيت الله خمينی دکتر مصدق را مورد حمله قرار داد و جبهه ملی را مرتد خواند.

وبسايت حزب مشارکت نيز در طی چهار سالۀ اول دولت محمود احمدی نژاد فيلتر نبود و حتی در طی يکسال گذشته با وجود همۀ سرکوبی اصلاح طلبان، بسياری از وبسايت های اصلاح طلبان فيلتر نبوده اند. حتی جلسات ديد و بازديد ارزشمند آقايان موسوی و کروبی از زندانيان سياسی آزاد شده يا خانواده های زندانيان علناً اعلام ميشوند. منظورم اين است که همۀ اين ها نشان از نوعی ديالوگ يا مذاکرۀ مستقيم يا غيرمستقيم با دولت دارد. حالا نميدانم چرا نيروهای سکولار اقدام مشابه را به يک تابو مبدل کرده اند و همواره در مذاکرات اينگونه با دولت، گويی نيروهای سکولار بخشی از جريان اصلاح طلب هستند و اينگونه در مذاکرات مستقيم و غيرمستقيم به حساب می آيند در صورتيکه واقعيت اين است که در بسياری از موارد برخی از شخصيت های دولت احمدی نژاد از اکثريت اصلاح طلبان، سکولارتر فکر می کنند.

منظورم اين نيست که بگويم دولت آقای احمدی نژاد بيشتر به حقوق سکولار ها احترام گذاشته است تا دولت آقای خاتمی يا اصلاح طلبانی که در يکسال گذشته در جنبش سبز فعاليت کرده اند اما هدفم اين است که بپرسم چرا نيروهای سکولارِ آينده نگر بايد خود را با بحث های امنيتی و غيره آنقدر مشغول کنند وقتی واقعاً جريانی علنی هستند. مگر يک حزب آينده نگر می خواهد چه کار کند؟ آکسيون های يک حزب آينده نگر با آکسيونهای يک حزب اصلاح طلب نظير حزب مشارکت فرقی نخواهد داشت. تازه رقابت های مذهبی که مسأله اصلی اصلاح طلبان است نيز ابداً برای يک حزب سکولار مطرح نيست چرا که اصلاً وارد اينگونه عرصه ها نميشود. ما نه قرار است اسلحه در دست بگيريم نه قرار است بمبی منفجر کنيم و نه دعوايی با مذهب کسی داريم. در نتيجه چه مانعی دارد که نظير حزب مشارکت يا جبهه ملی يا نهضت آزادی نوعی ديالوگ غيرمستقيم يا مستقيم با دولت داشته باشيم و فعاليت علنی در ايران انجام دهيم. ما که يک جمع ترور و توطئه نيستيم که مرتب بخواهيم فکر مسائل امنيتی باشيم.

يک بار کريم سنجابی در زمان شاه، وقتی گزارش عجيب و غريبی يک ساواکی از يک جلسه جبهه ملی فرستاده بود، هنگاميکه آقای سنجابی به ساواک احضار شد، گفته بود که لطفاً يک مأموری به جلسه ما بفرستيد که نادان نباشد تا عملياتی را به ما نسبت ندهد که اصلاً نه با خط مشی ما ميخواند و نه با عملکرد ما. منظورم از اين مثال اين است که بگويم تشکيلات علنی يعنی اينکه هر کسی که پلاتفرم حزب که علنی است را قبول دارد در آن شرکت می کند. يعنی ما چيزی برای مخفی کردن نداريم. بعضی می گويند که اصلاح طلبان رهبرانی نظير آقای محمد خاتمی دارند که از طرف آنها با دولت مذاکره می کند اما سکولارها يک نماينده ندارند. واقعيت اين است که همه اين ديالوگ مستقيم و غير مستقيم لزوماً به معنی شرکت يک نماينده رسمی يک تشکيلات برای مذاکره نيست اما اميدوارم آن هم به مرور برای حزب آينده نگر شکل بگيرد و کانديدای خود را در انتخابات ها داشته باشد. ولی اشتباه حزب توده را نبايد کرد که از يکسو در سالهای 1320 تا 1332 تشکيلاتی علنی بود و از سوی ديگر کسانی مانند کيانوری و قاسمی در همان تشکيلات توطئه کودتاگری تدارک می ديدند. تشکيلات جبهه ملی در اوج سرکوب، هم در رژيم شاه و هم در جمهوری اسلامی، چنين اشتباهی نکرد و در نتيجه شکلی ديالوگ مستقيم يا غيرمستقيم با دولت وقت داشته است و به فعاليت علنی پرداخته است و از توطئه گری هم هميشه فاصله گرفته است. اين راه مناسبی برای حزب آينده نگر است که بصورت تشکيلاتی علنی و مسالمت جو و عاری از خشونت شکل می گيرد.

حالا برگرديم به بحث اوليه، منظورم بحث حزب يا جبهه براي ديدگاه آينده نگر است. اگر بحث سرکوب واقعاً به نحوۀ فعاليت تشکيلات مربوط می شود ديگر چه حزب باشيم و چه جبهه از نظر مسأله سرکوب که تفاوتی نميکند. به عبارت ديگر اگر جبهه هم باشيم ولی نتوانيم اين ديالوگ مستقيم يا غيرمستقيم را با دولت برقرار کنيم، نخواهيم توانست در فعاليت های سياسی و مدنی شرکت کنيم و بالعکس اگر قادر باشيم که فعاليت علنی را شکل دهيم هيچ دليلی ندارد که با پلاتفرم آينده نگر کار نکنيم. مگر پلاتفرم آينده نگر چيز عجيب و غريبی است. مگر يک حرکت تروريستی است؟ مگر يک گروه توطئه گر چريکی است. خير چنين نيست. همانقدر که حيات دانشگاه نه تنها در همين جمهوری اسلامی ادامه يافته است بلکه گسترش هم پيدا کرده است، يک حزب آينده نگر علنی نيز قابل تأسيس است و نبايد درکی از آن داشت که گويی يک تشکيلات توطئه گر است. هر چند حزب آينده نگر با دولت موجود در ايران مواضع متفاوتی خواهد داشت همانگونه که دانشگاه ها هم با نظرات حکومتگران ايران متفاوت می انديشند، اما تحمل می شوند پلاتفرم حزب آينده نگر روشن است که هيچ طرح توطئه ای را تجويز نميکند و برنامه اش شفاف و روشن است. (5).

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
چهارم تير ماه 1389
June 25, 2010

پانویس:
1. http://www.ghandchi.com/563-Hambastegy.htm
2. http://www.ghandchi.com/309-FuturistCoalitions.htm
3. http://www.ghandchi.com/482-FuturistsNextStep.htm
4. http://www.ghandchi.com/401-FuturistVision.htm
5. http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm

دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۹

آقای موسوی ديگر بس است با جان مردم بازی نکنيد

آقای موسوی ديگر بس است با جان مردم بازی نکنيد
http://www.ghandchi.com/626-Mousavi89.htm

چند ساعت پيش آقای موسوی اعلام کردند که فردا در سالروز 25 خرداد يک بيانيۀ 18 ماده ای صادر خواهند کرد.

يکسال پيش در 29 خرداد يعنی يک هفته بعد از انتخابات 22 خرداد هنگامی که آيت الله خامنه ای سخنرانی معروف خود را در دفاع از انتخاب محمود احمدی نژاد در نماز جمعه ارائه کرد در نوشتاری تحت عنوان "تشکر از آيت الله خامنه ای برای بزرگترين خدمت وی به اپوزيسيون" نوشتم که آقای خامنه ای با کار خود موضوع مشروعيت رژيم را از کريدورهای قدرت به خيابان منتقل کرد و اشاره کردم که مردم ايران در 25 خرداد 1388 با آمدن ميليونی خود به خيابان در حمايـت از ميرحسين موسوی کاری را کردند که گذشتگان همين مردم 57 سال پيش از آنها در 30 تير 1331 در حمايت از دکتر مصدق نمودند . البته مصدق همواره بياد داشت که مشروعيت او در همان جنبشی است که در خيابان بود و مضاف بر آن در همانجا نوشتم که مهمترين چيزی را که بايد به ياد داشت اين است که مصدق نتوانست با متحدين خارج از قدرت که آنها هم در خيابان بودند درست کار کند و آنها را از خود دور کرد و اظهار اميدواری کردم که آقای موسوی اين اشتباه را نکند (1).

اما آقای موسوی نه تنها اشتباه مصدق را در رابطه با متحدين خود که در خارج از قدرت در همان خيابان بودند تکرار کرد بلکه آن کار درست مصدق که هميشه ميدانست مشروعيت وی در همان جنبش در خيابان است را نيز نظير آقای خاتمی زود به بوته فراموش سپرد و تلاش کرد دوباره موضوع مشروعيت رژيم را به کريدورهای قدرت باز گرداند. اشتباه نکنيد من ابداً مخالف مذاکره با حاکمان نيستم اما وقتی مذاکره شفاف باشد و مردم در جريان آن هستند نه آنکه مذاکره به امر خصوصی يک رهبر تبديل شود. اجازه دهيد بيشتر توضيح دهم.

ببينيم آقای موسوی در قبال حمايت ميليونی مردم در 25 خرداد چه کار کردند؟ آيا حرکت مردم را در 25 خرداد هدايت کردند و بسوی زندان اوين رفتند و زندانيان سياسی را آزاد کردند؟ خير! زندانيان سياسی يعنی همان نزديک ترين متحدينشان در خيابان که سالهاست در بيرون قدرت هستند. آيا آقای موسوی دولت موقت با نيروهای مختلف اپوزيسيون تشکيل دادند؟ خير! در عوض همان زمان آقای خاتمی به آيـت الله خامنه ای توصيه کردند که اجازه دهند آقای موسوی مديريت جنبش سبز را در دست داشته باشند و به اصطلاح اين جنبش را مديريت کنند و اصطلاح "مديريت" جنبش به جای رهبری جنبش اختراع آقای خاتمی در آن گفتگو با آيت الله خامنه ای بود. اما آقای خامنه ای هيچگاه حتی به اين حد هم حاضر نشدند تعهدی به مخالفين بدهند اما با اين حال اصلاح طلبان بدون شفافيت کماکان بدنیال برگرداندن موضوع مشروعيت رژيم به کريدورهای قدرت بودند با اينکه حتي خودشان هم بعد از سالها، در کنار بقيه نيروهای خارج قدرتِ در خيابان، به زندان افتادند، تهديد به مرگ و دادگاهی شدند.

آقای موسوی در حرکت بعدی خود گفتند که از روزهای مذهبی محرم برای بيان خواستها استفاده خواهند کرد و فوراً هم وقتی مردم آمدند و در عاشورا کشته دادند و در زندانها قربانی تجاوز و شکنجه گشتند و بعد هم اعدام شدند آقای موسوی گفتند که شخص ايشان از مردم دعوت نکرده بودند و خود مردم بودند که خودجوش آمده بودند. گويی آقای موسوی هميشه انتظار دارد که مردم حرکت خودبخودی کنند و ايشان را به صحنه بياورند و زمانی که مردم به رهبری ايشان گوش فرا ميدهند سعی ايشان در حرف، به عقب رفتن، و معرفیحرکت به شکل جريانی خودبخودی است، تا مسؤليت نگيرند. طرفدارانشان هم می گفتند به اين شکل ايشان می تواند بازداشت نشود و ادامه کار دهد که نميشود بر چنين تاکتيکی خُرده گرفت اما موضوع فراتر از شکل گفتن مصلحتی است. حرکت ايشان در همۀ مدت برگرداندن موضوع مشروعيت رژيم به کريدورهای قدرت بود و با عبارات دوپهلو در مورد رهبری جنبش اين کار را يکسال ادامه دادند. مصدق هيچوقت با برنامه، 30 تير راه نيانداخت، و واقعاً مردم بودند که در 30 تير 1331 حرکت خودجوش نظير همان 25 خرداد 1388 ما را در زمان وی شکل دادند و بعد از آن اگر حرکتی به رهبری وی ميکردند او در برابر آن حرکت احساس مسؤليت ميکرد، نه آنکه دو پهلو بنويسد و از سويی مردم را تشويق به حرکتی کند و از سوی ديگر آن را خودجوش معرفی کند تا در مقابل مردم احساس مسؤليت نکند و در مورد مذاکرات خود با صاحبان قدرت شفاف عمل نکند. مصدق در مذاکراتش چه با صاحبان قدرت در داخل کشور و چه در خارج هميشه شفاف عمل کرد و اين است که بعد از بيش از نيم قرن هنوز بعنوان صادق ترين سياستمدار ايران چه از سوی مخالفين خود و چه از طرف هوادانش تحسين می شود.

اما آقای موسوی بارها خواسته است تحت عنوان حرکت خودجوش، مردم را به 30 تيری دوباره و دوباره بکشاند و فکر ميکند به اين طريق مسؤليت تلفات مردم با وی نيست. در صورتيکه در همۀ اعلاميه های خود وقتی که رسماً مردم را دعوت نکرده است با دست پس زده اما با پا پيش کشيده است و با عباراتی نظير اينکه "مردم به حرکت خود ادامه می دهند" به هوادارانش جهت داده است که بعد از بيانيه های ايشان گفته اند که ايشان نگفته است حرکتی نکنيم بلکه خودشان دعوت نکرده اند و گويی با فروتنی به خود ما تصميم را سپرده اند تا حرکت مردم را خودجوش بنامند، و احساس مسؤليتی نداشته باشد که مذاکرات خود را در بالا با مردم با شفافيت در ميان بگذارند و اين تصور را القاء کنند که دليل اين کار امکان ادامه کاری بدون توقيف است گويی به اين دليل توقيف نشده اند و نه بخاطر مذاکراتی که شفاف نيست که تازه بازهم تحمل در اين حد رژيم تا کنون نيز بخاطر قدرت جنبش سبز است و نه صرفاً بخاطر امتياز دادن های پشت پرده در کريدور های قدرت و تازه در همين حال هم ايشان و آقای کروبی را بارها به قتل تهديد کردند.

البته خيلی ها هم گفتند که مگر غير اين شکل ميتوانستند عمل کنند چون ايشان اگر رسماً دعوت کنند بازداشت می شوند گوئی فقط چون رسماً نکرده اند بازداشت نشده اند. گويی با رژيمی طرف هستيم که بچه است و اينطوری گولش ميزنند. مگر حرکت سياسی رژيم بچه بازی است که نياز به نص صريح از طرف ايشان داشته باشد که دستگيرش کنند يا نکنند. حرکت ايشان ابعد از 29 خرداد 1388 بازگردان موضوع مشروعيت که در 25 خرداد يعنی 4 روز قبل از سخنرانی آيت الله خامنه ای به خيابان منتقل شده بود، دوباره، از خيابان به کريدور های قدرت بود، و درست به همين دليل هم از سوی آقای خامنه ای تحمل شدند، هرچند حتی رژيم وقتی ديد بدون شفافيت اين کار می شود، به شيوۀ معمول مذاکرات آقای خاتمی با رهبری در همۀ 8 سال دولت ايشان، حاکمان حتی نيامدند تعهدی هم رسماً بدهند، و حتی خواهر زاده خود ايشان را هم مظلومانه بقتل رساندند.

يک رهبر واقعی مسؤليت می گيرد. اگر نتواند رهبری کند کنار می کشد و روشن می گويد من رهبر نيستم. یه مردم می گويد مردم من خود هم از فلانی حمايت می کنم و يا اينکه اصلاً نميدانم خود هم از کی دفاع کنم ولی توان رهبری شما را ندارم. اما عدم صداقت و سوء استفاده از احساسات مردم با گنگ و دوپهلو حرف زدن، اوج ناصداقتی است، و آقای موسوی بارها اين کار را کردند و آخرين بار هم چند روز پيش در 22 خرداد 1389 با لغو تظاهرات دوباره اين کار را کردند. تکرار می کنم ايراد من به عقب نشينی نيست. يک رهبر ميتواند تشخيص دهد در زمان معينی نيروی کافی ندارد و عقب نشينی کند و به مردم حقيقت را بگويد که دارد راه عقب نشينی را مانند يک ژنرال در ارتشی که هنگام جنگ ممکن است در جبهه ای مدتها عقب نشينی را برگزيند، چنين تصميم بگيرد، نه آنکه از سويی به رغم آنکه بگويد رهبر نيستم اعلام تظاهرات کند و بعد هم آن را لغو کند و از سوی ديگر دوباره در همان اعلاميۀ لغو تظاهرات دو پهلو بنويسد و به مردم اين تصور را القاء کند که حرکت خودبخودی بکنند و 30 تير ديگری بيافرينند و فکر کند چون اين هم را خودجوش ناميده است، مسؤليتی ندارد.

اگر اين روش آقای موسوی حتی به عمد برای فرار از مسؤليت نبوده باشد مطمئناً غيرصادقانه است که تلاش کردند وقتی مردم از رهبری ايشان پيروی ميکنند آنها را به تکرار دوباره 30 تير 1331 يا 25 خرداد 1388فراخوانند که جز بازی با جان مردم نيست. امروز ديگر 30 تير 1331 يا 25 خرداد 1389 نيست که ايشان در صدد بازتوليد مجدد آن است بلکه عمل ايشان تحريک مردم به چيزی نظير 30 تير است و نشان از عدم صداقت دارد و وقتی رژيم بسيار آماده است ديگر حرکت خود جوش هم صد برابر بهتر از 30 تير 1331 يا 25 خرداد 1388 سرکوب می شود. وقتی جنبشی اتفاقاً از يک رهبر حمايت کرده است و نه تنها خودجوش عمل نکرده است بلکه با آوردن نام شخص ايشان در شعارهای تظاهرات، در سطح قبول بلامنازع رهبری وی حرکت کرده است، ايشان مسؤليت داشتند که با مردم روشن و شفاف باشند و هر مذاکره پشت پرده ای را به اطلاع مردم برسانند و نه اينکه به دادن بيانيه های دو پهلو ادامه دهند و با جان مردم بازی کنند. اين عدم شفافيت ها خيلی خطرناک تر از کارهای مشابه آقای خاتمی در 8 سال حکومت وی بود چون در حال حاضر اصلاح طلبان در قدرت هم نيستند و در اپوزيسيون اين بازی ها بازی با آتش است.

اگر هم يک رهبر فکر نکند زمان عقب نشينی نيست ولی چون می بيند رژيم کنار نميآيد و مطالبات جنبش ديگر مبارزه نافرمانی از قانون کشور محسوب می شود و در مقابل رژيم است، وضعی است که لزوماً فقط در مورد مبارزه مسلحانه صادق نيست. در بسياری از کشورها مبارزهۀ نيروهای بسيار معتدلِ بدون خشونت و ليبرال به چنين حالتی کشيده شده است که حرکت نافرمانی از قانون بوده يا تلقی شده است. مثلاً مقابله با قانون سنگسار در ايران بطور روشن حرکت در مقابل قانون در ايران است. در نتيجه حرف من بخاطر مبارزه مسلحانه نيست و تازه هميشه با هرگونه حرکت چريکی مخالف بوده و هستم و از روز اول جنبش سبز هم نوشتم که مواظب باشيم هيچ عمل خشونت آميز نکنيم. پس بحث من ربطی به مبارزه مسلحانه ندارد و موضعم روشن است. (2).

حال در جنين حالتی اگر يک رهبر بخاطر شکل زندگی علنی خود ديگر نميتواند در کشور مبارزه را رهبری کند، ميتواند در کشور مخفی شود يا به خارج برود و به رهبری مرحلۀ تازه جنبش ادامه دهد يا اگر توان اين کار ها را ندارد ميتواند اعلام کند که ديگر قادر به رهبری مبارزه نيست، يا از شخص ديگری حمايت خود را اعلام کند و يا فقط بگويد که خود ديگر قادر به انجام وظيفه نيست و نه آنکه پيام های دوپهلو به مردم بدهد.

در چنين شرايطی آقای موسوی بجای اقدامی اصولی، جنبش را به حرکت خودبخودی دعوت می کند و در عين حال به مردم می گويد رسانه ملی در خارج راه بياندازند گويی در خارج رسانه ای وجود ندارد که حرف های ايشان را پخش کند. در يکسال گذشته همه رسانه های خارج کشور حرف های ايشان را بيش از هر فرد ديگری پخش کردند. اگر هم آقای موسوی ميخواهند تلويزيونی مختص ايشان باشد که نظير سايت جرسِ طرفدار ايشان کار کند که آقای عطا مهاجرانی در يکسال گذشته ميگرداندند ديگر اسمش را نگذارند رسانه ملی چرا که آقای مهاجرانی حتی نوشته های نزديک ترين طرفداران جنبش سبز را هم که به مذاق ايشان خوش نميامد منتشر نکردند و سانسور کردند. آيا با چنين رفتاری با متحدين جنبش سبز، نزديکان آقای موسوی قرار است حالا به اصطلاح رسانه "ملی" در خارج بسازند؟

حالا امروز آقای موسوی يکروز قبل از 25 خرداد می گويند که فردا قرار است بيانيه 18 ماده ای منتشر کنند. آقا بس است ديگر.

اول توضيح دهيد چرا بعد از سخنرانی دوهفته پيش آقای خامنه ای در 14 خرداد که شما و آقای کروبی را طلحه و زبير خواند ديگر تا يکروز قبل از آن که شما تظاهرات را لغو کرديد، رژيم تهديد چندانی در مورد تظاهرات در 22 خرداد نکرد؟ آيا اين تصادف بود يا نتيجه مذاکرات غيرشفاف شما با قدرت حاکم؟ دوباره تکرار می کنم مذاکره رهبران هيچ جنبشی با صاحبان قدرت غلط نيست اما بشرطی که شفاف باشد و مردم در جريان آن قرار داشته باشند نه آنکه مذاکره خصوصی باشد و بدتر از آن همراه دعوت های دوپهلوی مردم به تظاهرات. چرا تعجب می کنم که در چند هفتۀ پيش از سالگرد 22 خرداد چندان تهديدی از سوی دولت به مردم نبود؟ چون برعکس آن، در عاشورا، يا 22 بهمن يا چهارشنبه سوری عوامل نظامی رژيم از چند هفته قبل مرتب تهديد ميکردند و اين بار نکردند با وجود آنکه آقايان موسوی و کروبی دعوت به راه پيمايی کرده بودند و تهديد ها فقط آنهم بطور محدود در روز آخر انجام شد چرا که ميدانستند يک عده بخاطر حرکت خودبخودی تظاهرات خواهند کرد و عده ای هم که هميشه رهبری آقايان موسوی و کروبی را قبول نداشتند تظاهرات خواهند کرد و دليل ارائه شده از سوی استاندار تهران که تحرکی نبود ابداً نه دليل اين رفتار دولت بود و نه دليل ندادن اچازه به راه پيمايی. آقای موسوی آيا توافقی در پشت پرده نبود و عدم شفافيت با مردم؟

در مورد حالت آنکه آقای موسوی فکر کرده باشند تظاهرات قوی نميتواند باشد و سرکوب می شود و خواهان عقب نشينی باشند هم گفتم که در آنصورت پيام دوپهلو دادن معنايش يعنی مردم را راحت به مسلخ فرستادن است با بهانه انکه مسؤل خودشان هستند و رهبری نگفته که تظاهرات کنند يعنی حتی 30 تير اما عقيم چون مردم نميدانند با پيام دوپهلو چه کار کنند و فقط در حرکتشان ضعيف تر می شوند که شدند. هيچ ژنرالی وقتی بخواهد عقب نشينی کند به هوادارانش نميگويد ما در اين جبهه بايأ عقب نشينی کنيم اما شما اگر دوست داريد به جنگ در اين جبهه ادامه دهيد به خودتان مربوط است. اين حرکت خود جوش نيست که برای دشمن هم غيرمترقیه است بلکه مردم را به مسلخ فرستادن است. ديگر نميدانم چه مثالی بزنم تا منظورم درست درک شود.

اما آقای موسوی شما جنبش سياسی ايران را دستِ کم گرفته ايد.

شما جنبشی را که موضوع مشروعيت رژيم را سال گذشته در 25 خرداد به خيابان کشاند تلاش کرديد که در يکسال گذشته به کريدور های قدرت برگردانيد. همانگونه که آقای خاتمی جنبش بزرگی را که از ايشان حمايت کرد و ايشان را بقدرت رساند بعد از قتل فروهر ها و 18 تير ابه کريدورهای قدرت کشاند و با انرژی ميليونها نفر که ايشان را به حکومت رسانده بودند، تلاش مؤثری برای پايان دادن به استبداد در ايران انجام نداد و در اوج حکومت ايشان بهترين فرزندان اين سرزمين در زندانها پوسيدند. هواداران آقای خاتمی نام اميرکبير را برای ايشان به عاريت گرفتند و خوی را اصلاح طلبی از آن دست خواندند اما ايشان فقط مذاکره بدون شفافيت در بالا را پيش بردند و آنچه مردم در خيابان در 18 تير طلب کردند را نشنيدند و تکيه بر مردم نکردند و مذاکرات با صاحبان اصلی قدرت را خصوصی بدون اطلاع مردم انجام دادند. شما آقای موسوی، شما هم نظير آقای خاتمی وقتی در رهبری اپوزيسيون قرار گرفتيد چنين غيرشفاف عمل کرديد. خير شما نبايد خود را با مصدق مقايسه کنيد که هميشه برايش روشن بود که همان مردم خيابان بودند که مشروعيت به او داده اند و نه علمای قم يا حاکمان تهران. مذاکره در بالا کار غلطی نيست اما وقتی مشروعيت رژيمی به خيابان کشيده شده است آن جنبش را به عقب کشاندن و به مردم اين تلقی را دادن که امروز مشروعيت رژيم در کريدورهای قدرت تصميم گرفته می شود و مذاکرات خود را خصوصی انجام دادن، نهايت بی لطفی به مردم ايران است. در مورد اشتباه 8 سال دولت آقای خاتمی در نوشته "ايران-جمهوري آينده نگر" به اندازه کافی توضيح داده ام و در اينجا نيازی به تکرار نيست (3).

آقای موسوی شما اعلام کرده ايد که بيانيه 18 ماده ای خود را روز 25 خرداد اعلام خواهيد کرد. لطفاً قبل از انتشار هر بيانيه ای اول از خود بپرسيد که چه نقشی در اين جنبش داريد. رهبری را با دست پس نزنيد وقتی با پا پيش ميکشيد و ظاهر تواضع را بکنار بگذاريد. اين کار به هيچکس کمکی نميکند. بسياری در همان ايران در زندان يا بيرون زندان هستند که توان رهبری جنبش را بهتر از شما دارند. خود من که فقط يک نويسنده آنهم در خارج کشور هستم و کسی حتی تصور نقش رهبری از من ندارد و مرا در چنين جايگاهی نمی بيند هنگامی که کسانی در خارج خود را کانديدای مقام رياست جمهوری اعلام کردند چون مقاله مينوشتم بازهم مواظب بودم مبادا من هم برداشت غلط به مردم از نقش خود بدهم و روشن نوشتم که نقش خود را در رهبری سياسی نميبينم و نوشتنم هم با تعارف و اما و اگر نبود و و ظاهری متوضعانه نبود بلکه روشن گفتم که نه ميتوانم و نه ميخواهم چنين فردی باشم و در همان زمان انتخابات رياست جمهوری خيلی روشن و بدون تعارف نوشتم به چه کسی رأی ميدهم (4).

صداقت مهمترين ميوۀ جنبش سبز است اين حداقلی است که اين جنبش از فعالين خود انتظار دارد نه بيانيه های دوپهلو و توافقات و مذاکرات غيرشفاف در پشت پرده (5).

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بیست و چهارم خرداد 1389
June 14, 2010

پانویس:
1. http://www.ghandchi.com/569-KhameneiOpposition.htm
2. http://www.ghandchi.com/571-TekrareEshtebah.htm
3. http://www.ghandchi.com/411-FuturistRepublic.htm
4. http://www.ghandchi.com/554-TabarzadiPresident.htm
5. http://www.ghandchi.com/623-Fruit.htm



شنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۹

یک پیشنهاد به تبعیدیان جدید ایرانی

یک پیشنهاد به تبعیدیان جدید ایرانی
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/625-kharej.htm

امیدوارم آنچه در زیر میاورم حمل بر این نشود که گوئی میخواهم مسیر زندگی تبعیدیان تازۀ ایرانی را برای خارج کشور ماندن، تثبیت کنم. ابداً هدفم چنین کاری نیست و شرایط هر فرد نیز آنقدر ویژه است که هیچوقت یک راه معین برای همۀ تبعیدیان چه در گذشته و چه در حال مفید نبوده و نیست. در واقع در نوشتۀ دیگری حدود دو سال پیش تحت عنوان "توهماتی دربارهء اپوزیسیون خارج از کشور" سعی کردم واقعیات خارج در آنزمان را به رشته تحریر درآورم تا بسیاری کسان در ایران که بخاطر توهماتی در مورد خارج تصمیم به خروج از ایران می گرفتند با واقعیات در خارج بیشتر آشنا شوند تا که تصمیم خود را پیش از خروج، آگاهانه تر بگیرند. همۀ آن بحث ها برای کسانیکه میخواهند امروز از ایران خارج شوند هم صدق می کند و کمابیش به آنها توصیه می کنم آن نوشته را قبل از تصمیم به خروج از ایران مطالعه کنند (1).

اما در یکسال گذشته بعد از انتخابات ریاست جمهوری جمعیت بزرگی از ایرانیانی که اکثراً در جریانات اصلاح طلبی مذهبی در ایران فعال بوده اند، به خارج آمده اند. به نسبتی که در جامعۀ ایران فضای سیاسی بسته تر شده است، نیروهای اصلاح طلب مذهبی نیز دیگر نمیتوانند نظیر دوران ریاست جمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی امکان فعالیت سیاسی پیدا کنند و بیشتر و بیشتر یا مجبور می شوند نظیر مهندس بازرگان و نهضت آزادی در سالهای بعد از 1360 فعالیت های سیاسی و مدنی خود را محدودتر و محدودتر کنند و یا که نتوانند همۀ خواستهای خود را به شکل علنی مطرح کنند. در اینجا ابداً از فعالیت غیرعلنی منظورم فعالیت جریانات مسلح و چریکی نیست. بسیاری زمانها حتی به جریانات لیبرال در جوامع استبدادی فعالیت غیرعلنی تحمیل شده است. مثلاً در همان سال 1360 جبهه ملی نیز در ایران غیرقانونی اعلام شد هرچند در سالهای بعد در برهه هایی از زمان، بیشتر، و در مقاطع دیگری از زمان هم کمتر، تحمل می شد. غرض آنکه بگویم حزب مشارکت و حزب اعتماد ملی نیز در ایران ممکن است با شرایطی روبرو شوند که نهضت آزادی و جبهه ملی بعد از 1360 با آن روبرو شدند. در آنصورت همه تشکیلات و فعالین این جریانات که در شرایط فعالیت کاملاً قانونی و علنی پرورش یافته اند یا که عملاً دیگر باید از اهمّ فعالیت های سیاسی خود دست بشویند و یا که باید بتوانند در شرایط غیرقانونی بودن هم فعالیت سیاسی کنند. مهم هم نیست که اسم این فعالیت را بگذاریم اصلاح طلبانه یا انقلابی. تحول شوروی در سال 1990 نیز انقلابی بود و به رژیم کمونیستی پایان داد اما انقلابی خونین نبود. در نتیجه روشن است که از انقلابی هم منظور من کار چریکی و غیره نیست که همیشه با آن نوع مشی ها مخالف بوده و هستم و منظورم فقط فعالیت سیاسی حتی اگر انقلابی است.

در تاریخ ایران یکبار دیگر نیز دو تشکیلات بزرگ در جامعه در دوران دموکراسی ناقص در سالهای 1320 تا 1332 شکل گرفتند یعنی جبهه ملی و حزب توده که بعد از کودتای 28 مرداد نتوانستند اساساً در داخل کشور ادامه حیات دهند چون تشکیلاتهایی بودند که برای شرایط دموکراتیک و نیمه دموکراتیک شکل گرفته بودند و در شرایط دیکتاتوری قادر نبودند به کار خود ادامه دهند. بسیاری از اعضاء و کادرهای آن تشکیلاتها که بعد از کودتای 28 مرداد به خارج آمدند اتفاقاً بخاطر تجربۀ غنی که برای فعالیت سیاسی در محیط های دموکراتیک و علنی داشتند توانستند در خارج کشور یکی از بزرگترین سازمان های سیاسی اپوزیسیون را که از اپوزیسیون خارجِ هر کشور دیگری، قدرتمند تر بود را، ایجاد کنند. آن تشکیلات هم کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج بود. بنظرم کادرها و هواداران تشکیلاتهای اصلاح طلب ایران که در یکسال گذشته به خارج آمده اند در موقعیت مشابهی هستند و شاید واقعیت 30 سال گذشته در خارج را کاملاً دگرگون کنند یعنی که شاید بتوانند یکی از بزرگترین تشکیلات اپوزیسیون را در خارج شکل دهند.

اما لازم میدانم یک اختلاف اصلی شرایط کنونی در خارج را با وضعیت سالهای بعد از کودتای 28 مرداد ذکر کنم که در این رابطه اهمیت تعیین کننده ای دارد. در سالهای بعد از 28 مرداد جنبش سیاسی ایران با رژیمی روبرو بود که آن رژیم از حمایت غرب و بویژه آمریکا برخوردار بود و در نتیجه هدف اصلی اپوزیسیون در خارج نیز از بین بردن حمایت غرب و بویژه آمریکا از آن رژیم و به این طریق کمک به اپوزیسیون داخلی بود. وضعیت در رابطه با جمهوری اسلامی چنین نیست. در گذشته کشورهای دیگری هم بوده اند که با شرایط مشابه امروز ما روبرو بوده اند. مثلاً شوروی و اروپای شرقی. در چنان حالتی اگر جنبش دموکراسی خواهان روس و اروپای شرقی در خارج هدف خود را قطع روابط آمریکا با شوروی یا کشورهای اروپای شرقی میگذاشت نتیجه معکوس میداد، راهی که به اشتباه کوبائی های مقیم امریکا همیشه دنبال کردند. اما راه حل، حمایت از شوروی یا اروپای شرقی یا کوبا هم نبود. در واقع در آن زمان استراتژی یک جنبش خارج کشوری برای روسهای مقیم خارج با ایرانیان فرق داشت. تا آنجا که به جنبش مترقی در آمریکا مربوط می شد، جنبش آمریکا فقط تکیه خود را برروی صلح می گذاشت و به ندرت حرفی از مسأله دموکراسی خواهی در شوروی میزد در نتیجه به ندرت ممکن بود جنبش صلح در امریکا مثلاً نظرات کسی مانند سولژنیتسین را تبلیغ کند. بسیاری در داخل جنبش صلح، حتی امثال سولژنیتسین را مأمور سازمان سیا میخواندند و حتی شماری در جنبش صلح امریکا خود طرفدار دوآتشۀ رژیم استبدادی اتحاد شوروی بودند. از سوی دیگر بسیاری در داخل دولت آمریکا و دیگر دولت های غربی از جنبش های داخل شوروی و بلوک شرق حمایت میکردند و مثلاً مؤسسات خبری نظیر رادیو اروپای آزاد یا مؤسسات تحقیقاتی نظیر مؤسسه هوور که به دولت آمریکا متصل بودند به موضوع جنبش های دموکراسی خواهی می پرداختند زمانیکه جنبش مترقی در آمریکا اساساً تمرکزش بر روی موضوع صلح با شوروی بود حتی به قیمت اتئلاف با هواداران رژیم کمونیستی شوروی در آمریکا و به قیمت عدم حمایـت از جنبش دموکراسی خواهی در شوروی، حتی تا آخرین لحظات نزدیک به سقوط شوروی.

امروز در خارج فعالیت در رابطه با جمهوری اسلامی خیلی شباهت به وضعیتی دارد که در رابطه با شوروی در سالهای جنگ سرد وجود داشت و بسیاری مؤسساتی که به دولت های غربی متصل هستند نظیر رادیو فردا یا رادیو آلمان یا رادیو فرانسه و مؤسسات تحقیقاتی نظیر هوور و اندیشکده های گوناگون بیشتر موضوع حمایت از جنبش دموکراسی خواهی در داخل ایران برایشان مطرح است تا نیروهای مترقی و جنبش صلح در آمریکا و اروپا. مثلاً همین یکی دو هفته پیش آفای نوم چامسکی از شخصیت های برجسته جنبش ضد جنگ در آمریکا یک سخنرانی در رابطه با مسأله اتمی جمهوری اسلامی داشت و می گفت که ایران توسط امریکا در عراق و افغانستان و دیگر مرزهایش و حتی دورتر توسط اسرائیل محاصره است و حق دارد که تسلیحات خود را گسترش دهد. حتی در همه سخنرانی اش یک دفعه هم حرفی از جنبش دموکراسی خواهی ایران نزد. ابداً هم این کار او بخاطر ناآگاهی نیست. زاویه این جنبش های مترقی و صلح طلبی مجبور است اینگونه باشد البته تا زمانی که رژیم در ایران عوض نشده باشد، همانطور که در رابطه با شوروی تا پایان چنگ سرد موضع جنبش صلح اینگونه بود. غرض از بیان این واقعیت ابداً دلسرد کردن فعالین سیاسی و مدنی اپوزیسیون در خارج نیست بلکه ذکر این نکته است که تا جایی که برای هدف صلح و جلوگیری از جنگ با ایران چه از سوی اسرائیل چه از سوی آمریکا یا اروپا فعالیت می کنیم جنبش صلح در این کشورها متحد ما است که اتفاقاً اکثراً در موضع مخالف دولت های کشورهای خودی قرار دارند، امّا وقتی موضوع دفاع از دموکراسی درون ایران مطرح است اتفاقاً بسیاری از دولتهای غربی متحد ما خواهند بود و نه لزوماً جنبش مترقی و ضدجنگ همانظور که امثال رادیو اروپای آزاد در زمان جنگ سرد متحد جنبش دموکراسی خواهی در اروپای شرقی و شوروی بودند. البته من هم آرزو دارم که جنبش صلح و ضد جنگ در آمریکا و اروپا متحد اصلی جنبش دموکراسی خواهی ایران شود اما فقط در اینجا منظورم بیان واقعیات است و نه آروزها.

حال به رغم تفاوت مهم استراتژیکی که در رابطه با ائتلافها با نیروهای سیاسی خارجی در غرب بین این دوران و زمان شاه وجود دارد، بنظرم درست در شرایط کنونی، امکان رشد یک جنبش بزرگ از ایرانیان دموکراسی خواه در خارج کشور وجود دارد، فرصتی که در 30 سال گذشته وجود نداشت. کادرها و هواداران جنبش سبز که به خارج آمده اند متبحر ترین جوانان ایرانی هستند که می دانند فعالیت علنی و قانونی چگونه متشکل می شود و اصلاً بخاطر علاقه شان به این نوع فعالیت به جنبش سبز پیوسته بودند. نه عاشق کار چریکی هستند و نه اهدافشان با چنان فعالیتهایی تعریف می شود. به همین دلیل نیز بسیاری از جریانات قدیمی شبه چریکی که 30 سال پیش از ایران خارج شده اند نیز مورد توجه این چوانان نیستند. خوشبختانه هنوز تعدادی از پایه گذاران کنفدراسیون در کشورهای مختلف اروپا و آمریکا زنده هستند که میتوانند تجارب خود را در اختیار این جوانان بگذارند، ترمیمی بر تداوم و انتقال تجربه جنبش سیاسی ایران که متأسفانه بسیار ضعیف است. ممکن است که افراد معین از بازماندگان کنفدارسیون به نظرگاه های سیاسی و عقیدتی مختلف متمایل باشند که از نظر این نیروی جنبش سبز ابی ارزش باشند ولی منظورم تجربۀ سازمانی کنفدراسیون است و نه طیف فکری آن. فعالین کنفدراسیون میدانستند که برای تشکیلات خود بخش مالی و دفاعی و بین المللی و فرهنگی ایجاد کنند. میدانستند که واحد های محلی درست کنند. میداستند که کنگره و سمینار برپا کنند. میدانستند چگ.نه مؤثر باشند. در همۀ این زمینه ها کادرها و رهبران کنفدارسیون گنجینه ای از تجربه و دانش دارند که هیچ جای دیگری قابل دسترس نیست و در هیچ کتابی هم نیست و به نیروهای جنبش سبز در خارج توصیه میکنم که با این شخصیت ها تماس بگیرند و از از این تجارب بهره مند شوند. مثلاً امروز بسیاری از فعالین سبز که به ترکیه یا کشورهای مرزی ایران فرار کرده اند نیاز به کمک دارند تا ویزا بگیرند یا کار پیدا کنند و اتفاقاً کنفدراسیون بهترین تجربه ها را در این زمینه ها داشته است. بسیاری از این جوانان هم وقتی خارج میایند و مجبور به اقامت طولانی میشوند تأمین معاش برایشان مهم است وگرنه به عامل این دولت و آن دولت، این سازمان و آن سازمان سیاسی ممکن است تبدیل شوند و در نتیجه امکانات تحصیلی و گرفتن کار بسیار مهم است. دوباره کنفدراسیون در آن زمینه هم بسیار کارآ بود و به همین علت همیشه مستقل ماند و بالاخره سازمان دادن فعالیت های مختلف کمک که در نوشته دیگری مفصل توضیح دادم (2).


به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بیست و دوم خرداد 1389
June 12, 2010

پانویس:
1. http://www.ghandchi.com/534-OppositionAbroad.htm
2. http://www.ghandchi.com/591-Komak.htm

شنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۹

آيا مسأله آيت الله خمينی است؟

آيا مسأله آيت الله خمينی است؟
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/624-Khomeini.htm

روز گذشته درست يک هفته قبل از سالگرد انتخابات 22 خرداد کانون سخنرانی های آيت الله خامنه ای و محمود احمدی نژاد اين موضوع بود که ثابت شود دولت فعلی در ايران ادامه دهندۀ راه آيت الله خمينی است؛ و نه ميرحسين موسوی و اصلاح طلبانی که طی يکسال گذشته خود را بعنوان وارثين راستين آيت الله خمينی معرفی کرده اند.

آيت الله خامنه ای حتي آيت الله خمينی را در مقامی نظير پيامبر اسلام معرفی کرد و گفت همانطور که پيامبر برخی مخالفان خود را بدون ترحم از بين برد آيت الله خمينی نيز قطب زاده ای را که در هواپيما همراه او به ايران بازگشت، اعدام کرد (البته نام قطب زاده ذکر نشد). سپس آيت الله خامنه ای خود را نيز با علی ابن ابی طالب اولين امام شيعيان مقايسه کرد و گفت همانگونه که علی با طلحه و زبير که ياران پيامبر بودند مجبور شد بجنگد آيت الله خامنه ای نيز ممکن است مجبور شود با ميرحسين موسوی و کروبی که از ياران آيت الله خمينی بودند اگر دست از مخالفت برندارند، همينگونه رفتار کند (البته دوباره نام موسوی و کروبی ذکر نشد.)

چرا اين بحث ها در مورد ميراث آيـت الله خمينی در رأس قدرت در جمهوری اسلامی ايران مطرح می شوند؟ آيا اين مسأله ويژۀ جمهوری اسلامی يا ويژۀ ايران يا اسلام است؟

اگر به تاريخ معاصر در اروپا نگاه کنيم زمانيکه جان لاک در بريتانيا حکومت موروثی را به زير سؤال برد، با چنان مخالفتی از سوی دولت انگليس روبرو شد که برای حفظ جان خود به کشورهای اسکانديناوی فرار کرد. امروز برای کسی که در جوامع مدرن متولد شده است درک آنچه در آنزمان روی داد بسيار سخت است. حتی در خود بريتانيای سلطنتی، امروز کسی به خاطر چنين نظراتی وحشت از دست دادن جان ندارد. پس چرا آنزمان اينگونه بود. واقعيت اين است که در آنزمان در بريتانيا و در نقاط ديگر اروپا نه تنها بعد از مرگ يک نفر، اموال او به ورّاث وی ميرسيد بلکه مقام شغلی او نيز به ارث ميرسيد و اين امر فقط در مورد پادشاهان نبود بلکه مثلاً اگر کسی فرماندار يک منطقه ای بود بعد از مرگ وی مقام او نيز به ارث ميرسيد. در خود ايران در زمان قاجار همينگونه بود. همانقدر که امروز به ارث رسيدن اموال به روش موروثی در عرصه اقتصادی برای ما عادی است در آنزمان به ارث رسيدن در عرصه سياسی نيز برای جامعه امری عادی بوده است. در نتيجه آنچه جان لاک مطرح می کند چنين واکنشی را عليه وی باعث می شود.

غرضم از مثال جان لاک اين بود که نشان دهم وقتی ارثيۀ سياسی در يک رژيم ايدئولوژيک مطرح است به همانقدر موضوع ميتواند مسأله ای مورد مناقشه شود. اين امر اصلاً مخصوص يک رژيم مذهبی يا سلطنتی هم نيست. اتفاقاً در يک قرن گذشته بيشترين موارد اينگونه دعواها را در رژيم های کمونيستی ديده ايم که نه مذهبی بودند و نه سلطنتی.

مثلاً بعد از مرگ لنين در شوروی که خيلی زود بعد از انقلاب اکتبر چنين وضعی اتفاق اقتاد و بحث وصيت نامه لنين مطرح شد و استالين که قدرت را تصاحب کرده بود از آن برای مشروعيت خود استفاده کرد. کروپسکايا همسر لنين که تمايل چندانی به منش استالين نداشت و به اصطلاحِ روحانيون امروز در ايران بِيت لنين بود، بايد کنار زده می شد. در نوشته های رسمی دولتی کمتر و کمتر از کروپسکايا در تاريخ انقلاب ياد می شد و کتاب خاطرات او از زندگی با لنين تا سالها به بوته فراموشی سپرده شد. در مورد ماکسيم گورکی نيز به همين شکل رفتار شد. در خارج تروتسکی که در زمان لنين اختلافات زيادی با وی داشت نيز خود را وارث لنين و انقلاب ميناميد و دولت استالين را به چالش می کشيد. استالين کتابهائي در مورد لنينيسم نوشت تا ثابت کند خود وی وارث واقعی لنين است و به اين شکل اصطلاح لنينيسم در ميان کمونيستها رسميت يافت. البته بعد ها در سالهای تصفيه هاي استالينی يکی بعد از ديگری آنها که در تاريخ شوروی لنينيست خوانده می شدند نيز توسط ماشين سرکوب استالين به مخالف لنين و دشمن انقلاب تغيير نام يافتند، از تروتسکی و بوخارين تا زينويف و کامنف. خلاصه خون بسياری از آنهايی را که در ابتدا جزو وارثين ارثيۀ لنين بودند بعدها ريخته شد تا که از اين ارثيه سهمی نداشته باشند.

بعداز مرگ استالين هم که در شوروی در کنگره بيستم خروشف از جنايات آنزمان نقد کرد و ارثيه استالين را به دور ريخت، دوباره يک بخش مهم جنبش کمونيستی در جهان به رهبری مائو تسه دون در چين خود را وارث ارثيۀ استالين ناميدند و به رقابت با شوروی نشستند. بعد ها نيز نه تنها در عرصه بين المللی چين و شوروی يکديگر را به رويزيونيست و گناهان مشابه شبه مذهبی متهم ميکردند بلکه در خود چين نيز مخالفين مائو نسبت به آن ارثيه، کافر خوانده می شدند و برخی رهبران نظير لين پيائو به شکل مرموزی کشته شدند. برخی ديگر نيز نظير تين شيائو پين تحمل شدند هرچند به اردوگاه کار اجباری فرستاده شدند. هزاران نفر نيز در انقلاب فرهنگی جان باختند. رژيم مائو دستّ کمی از استالين نداشت هرچند حتی تا به امروز بسياری از مائوئيست های سابق از قبول اين واقعيت سرباز ميزنند. اما آنچه در همين رابطه جالب است اين است که بعد از مرگ مائو، تين شيائو پينگ در چين به رغم همه دشمنی با مائو برای وی مقبرۀ عظيمی نظير مقبرۀ لنين ساخت و اتفاقاً کسانی نظير همسر مائو، چيان چنگ را که بيشتر با خط مشی مائو نزديک بود به زندان انداخت و خود هم رژيمی از نظر اقتصادی نسبتاً آزاد را پايه گذاری کرد هر چند پايه گذار رژيم را همان مائو حفظ کرد، پيغمبر يا امپراطوری که ديگر زنده نبود و می شد برنامه خود را بنام وی جلو ببرد تا هواداران شبه مذهبی وی را نيز راضی کرد.

موضوع ارثيۀ فکری حتی خارج از ايدئولوژی های قرن نوزدهم يا مذاهب نيز وجود داشته است مثلاً در مکاتيب فلسفی يا حتي علمی. اما اين موضوع موقعی اهميت مرگ و زندگی مييابد که يک ارثيۀ قدرت سياسی در ميان باشد نظير آنچه در بالا ذکر شد وگرنه مثلاً اينکه چه کسی رهرو واقعی ارسطو است، ابن سينا يا ابن رشد، اهميتی از نظر قدرت سياسی يا مذهبی نداشته است که برای آن کسی را بر سر دار ببرند. حتی در ابتدای مارکسيسم، ارثيه مارکس اهميتی نداشته است که بر سرش دعوائی باشد و تازه در زمان جنگ جهانی اول در انترناسيونال دوم است که آنهم به عنوان موضوعی نظری، لنين در دعوايش با کائوتسکی، وی را مرتد ميخواند، و اينگونه سوسيال دموکراسی و کمونيسم در اروپا از هم جدا می شوند. به هر حال آنچه مشروعيت در اين عرصه است وقتی که مالکيت قدرت سياسی در ميان است اهميت پيدا می کند نظير همان شکلی که در قرون وسطی مقامات سياسی به ارث ميرسيدند. در نتيجه پيش از رسيدن به قدرت، اينگونه ارثيه های ايدئولوژيک چپ، چيزی نبوده است که برايش حتی جان لاک های نظريه پرداز مجبور به فرار شوند.

در ايران چرا اين دعوای ارثيۀ آيـت الله خمينی مطرح است؟ آيت الله خمينی در همان کتاب ولايت فقيه خود دولت ايده آل مورد نظر خود را با نظر نخبگان حکمران افلاطون توصيف ميکند و کليسيای واتيکان و خلافت عثمانی را بمثال ميزند. در واقع مثال کليسيای کاتوليک را به تفصيل مظرح ميکند و معلوم است که غبطه ميخورد که چرا کاتوليسيسم توانسته است چنين مدل حکومتی را بسازد اما شيعه نتوانسته است طی قرون به آن دست يابد. او بخوبی اگاه است که مسيحيت ارتدوکس به دنيای تسنن در اسلام شباهت دارد، حکومت های اموی و عباسی، اما او آرزو دارد شيعه به سبک کليسای کاتوليک قدرت را در تصاحب قرار دهد که ميتواند نوعی ادامه امامت بعد از غيبت کبری از نظر وی تلقی شود. يعنی قدرت به ارث ميرود اما نه لزوماً به شکل موروثی دوازه امام اول شيعيان. کليسيای کاتوليک اين مکانيسم تعيين پاپ را چند بار عوض کرد. آيت الله خمينی نيز دنبال شکلی می گشت و به روش علی و شيعيان خود اول جانشين اعلام کرد ولی بعد از اختلاف با آيت الله منتظری ديگر از اين روش روی برتافت و در عمل وصيتنامه ای بعد از مرگ وی مطرح شد و نقش حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی در آنزمان برای تعيين شدن آيت الله خامنه ای مهم شد که همه در آن باره ميدانيم موضوعی که حتی نحوۀ برخورد اين دو به يکديگر را در امروز نيز توضيح می دهد (1). حتی تفاوت برخورد آقای خامنه ای و آقای احمدی نژاد به اکبر هاشمی رفسنجانی به همين موضوع مربوط است (2).

اما در اين نوشته بحثم بيشتر در رابطه با اپوزيسيون اصلاح طلب خواهد بود تا اقتدار گرايان که در دو نوشتۀ ذکر شده در بالا قبلا مفصل بحث کرده ام.

بعد از مرگ آيت الله خمينی اگر طرح شورای رهبری يعنی مدلی که تين شيائو پين در چين برگزيد دنبال شده بود شايد آقای رفسنجانی امروز در مقابل کسی که خود به امامت رساند، قرار نميگرفت. شايد برخی نظير اکبر هاشمی رفسنجانی و ميرحسين موسوی امروز اميدوارند که پس از مرگ آيت الله خامنه ای اشتباه مشابهی نکنند و به شکلی به عقب برگردند گوئی هيچگاه آيت الله خامنه ای در کار نبوده است و به همين خاطر بازگشت به عصر امام خمينی را دنبال ميکنند. اما جدا از اينکه آقايان رفسنجانی و موسوی چنين فکر کنند يا نه، اصل تطور جمهوری اسلامی در 7 سال اخير به شکل ديگری بوده است که اصلاً با آنچه در زمان درگذشت آيت الله خمينی مطرح شد متفاوت است و موضوع اصلی ديگر پس از درگذشت آيت الله خامنه ای ممکن است حتی در رأس قدرت در ايران به شکل ديگری مطرح شود. اجازه دهيد بيشتر توضيح دهم.

بسياری دوم خرداد 1376 را آغاز جريان اصلاح طلبی ميدانند. شايد در مورد جريان خاتمی در ميان اصلاح طلبان اين ارزيابی درست باشد ولی آن جريان تنها گرايش در ميان اصلاح طلبان نيست و اتفاقاً جريانی که در ميان اصلاح طلبان امروز بسيار ساکت است و در حوالی سال 1381 بيشتر مطرح شد يعنی نظرات هاشم آقاجری شايد امروز بيشتر در جريان اصلاح طلبی مطرح است هر چند نه به شکل اوليۀ خود. حتی دکتر سروش و اکبر گنجی امروز بيشتر چه خودشان بدانند چه ندانند ادامۀ نظرات هاشم آقاجری هستند. آنچه اصطلاحاً در آن سالها به پروتستانيسم اسلامی معروف شد و فتوای ارتداد برای هاشم آقاجری از سوی آيت الله نوری همدانی را باعث شد. اصل آن بحث ها در واقع از بين بردن دولتی است که بر مبنای مدل واتيکان توسط آيـت الله خمينی ساخته شده است. يعنی همانگونه که با جنبش های لوتر و کالوين ديگر شکل وصيت و ارثيۀ پاپ برای انتقال قدرت سياسی بی اهميت شد، با مدل آقاجری، ديگر مهم نبود که فکر اين باشيم که مجلس خبرگان شورای رهبری برگزيند يا يک ولی فقيه. نوانديشان دينی نظير آقاي اکبر گنجی که چند روز پيش از سوئی ميگويد که درک می کند چرا آقای موسوی از بازگشت به امام خمينی دفاع ميکند ولی از سوی ديگر از اين نظريه نقد ميکنند در واقع انتقادشان به آيت الله خمينی نيست بلکه خواستار حذف آن مقام فقيه حتی در گذشته است (البته به صورت آرزو در متن قانون اساسی اوليۀ جمهوری اسلامی که فاقد ولايت فقيه بود). در واقع همۀ اصطلاحات رژيم سلطانی که آقای اکبر گنجی از ماکس وبر به عاريت گرفته است و همۀ بحث های عرصه عمومی و خصوصی که از چپی ها مانند گرامشی نقل می کند نوعی بيان همين پروتستانيسم اسلامی به زبان مدرن است تا که به وجود پاپ در جمهوری اسلامی يعنی به مقام ولی فقيه پايان دهد (3).

سؤالی که مطرح است اين است که آيا پروتستانيسم اسلامی راه حل آيندۀ جامعه ايران است؟ پاسخم به اين سؤال را سالها پيش همان زمانيکه آقای اقاجری با حکم ارتداد دست و پنجه نرم ميکرد، طرح کردم. در همان زمان آقای آقاجری وقتی خود با تهديد مرگ با فتوای آيت الله نوری همدانی روبرو بود بازهم ايشان از حمايت خود در زمان آيت الله خمينی از فتوای مرگ سلمان رشدی دست برنداشت. اين عمل ايشان نظير برخورد لوتر به کپرنيک بود که مفصل آن زمان توضيح دادم (4). و به تازگی هم تشريح کردم که چقدر اصلاح طلبی ميتواند خونين باشد همانگونه که جنگ کاتوليک ها و پروتستانها در اروپا در زمان لوتر و کالوين نشان داد (5).

ممکن است سؤال شود که اگر با هر دو جريان اصلاح طلبی در ايران مخالفت ميکنم پس خود چه راه حلی عرضه می کنم؟

پاسخم بسيار ساده است. همه اين راه های اصلاح طلبی اسلامی به جايی نميرسد. حتی سه قرن پيش، ديگر پروتستانيسم حرفی برای گفتن در اروپا نداشت تا چه رسد به امروز وقتی ما در قرن بيست و يکم هستيم. درست است که اصلاح طلبی اسلامی توانسته است اين جو منجمد شده در ايرانِ 30 سال اخير را بشکند اما واقعاً اين راه حل های اصلاح طلبانۀ اسلامی، قرن ها از تاريخ بشريت عقب هستند. نگاهی به روزنامه ها و سايت های فارسی در يکسال گذشته نشان ميدهد که وقت جوانان ما با بحث های راچع به طلحه و زبير تلف شده است و اين فقط آيت الله خامنه ای و آقای احمدی نژاد نيستند که اين بحث ها را راه انداخته اند اتفاقاً اساس اپوزيسيون اصلاح طلب است که غير از اين حرف ها بحثی در يکسال گذشته ارائه نکرده است. اگر در مورد آرشيتکت ميخواستند بحث کنند از علم امروز مدد ميگرفتند اما برای رهبری سياسی حرفهای آيت الله خمينی و کتابهای 1400 سال پيش را تکرار ميکنند.

اروپا و آمريکا به پيشرفت رسيدند وقتی که اين بحث های پروتستانيسم و کاتوليسيسم را به دور ريختند و روشنگری علمی آغاز شد. درست است که رفرماسيون لوتر و کالوين فضاي يک قطبی کاتوليسيسم را شکست اما اگر جنبش علمی آغاز نشده بود و آن بحث های مذهبی لوتر، جو سياسی اروپا و آمريکا را کنترل کرده بود، نتيجه اش چندان با همان دنيای کاتوليسيسم قرون وسطی تفاوت نداشت. حداکثر چيزی می شد نظير ژنو کالوين. امروزه درست است که در آمريکا اکثريت مردم مذهبی هستند اما وقتی به مسائل سياسی و اقتصادی و زندگی روزمره شان می پردازند به علم رجوع ميکنند و بس. ديدگاه علمی آنچيزی است که نقطه مشترک مردم شده است چه در اداره کشور چه در اداره زندگی شخصی و خانوادگی. متأسفانه پيش از انقلاب در ايران بحث سياسی ممنوع بود و وقتی هم بعد از انقلاب بحث سياسی متداول شد، بحث های ايدئولوژيک و مذهبی در مورد سياست رواج يافتند و نه تصميم گيری های اجتماعی و سياسی بر مبنای علمی.

حتی جنبش ملی نيز مستثنی نبوده است و به جای استدلالات علمی، از انتظارات و واقعيات، و مقايسه آنها، تکرار قول های بر مبنای عقيده و نه علم مطرح شده است و مليون ما تکيه شان بر اسلاميت و ايرانيت بعنوان کانون توجه شان بوده است و نه علمی انديشيدن و در نتيجه چنان جنبش ملی نه به ليبراليسم رسيده است ونه به سکولاريسم و از همان بدو مشروطيت به روحانيت يا عوامل استعمار باخته است. بهترين طرح های فلسفی هم ما را به جامعه سکولار نميرسانند تا زمانيکه مردم ما تکيه اصلی خود را در عرصه های اجتماعی و سياسی بر علمی انديشيدن نگذارند. مايۀ تأسف است که نشريات فارسی حتی آنها که در آزادی در خارج تدوين می شوند همه يک سری حدسيات هستند که به اندازه خرافاتی که در مقابلش برخاسته اند از پايگاه علمی و منطقی تهی ميباشند و فکر می کنند به صرف اپوزيسيون بودن با ارزش ترند. چنين راهی ما را به پيشرفت نميرساند وقتي حتي نشرياتی که خود را روشنگر می دانند يک مقاله علمی هم به زور در آنها ديده می شود. منظورم اين نيست که مقاله علمی درباره آناتومی بنويسند. منظورم اين است که انچه در مورد تصميم گيري های اجتماعی و موضوعات سياسی نوشته می شود با روش علمی باشد و نه شعار در برابر شعارهای هزار سال پيش. بله آنچه در سالگرد 22 خرداد بايد بيش از هر چيز بر آن اصرار ورزيد نياز ايران به يک جنبش وسيع روشنگری به معنی واقعی کلمه يعنی توسعه علم و دانش در نگرش مردم ايران است و نه آنکه پروتستانيسم اسلامی را آگاهی فرض کنيم و بخواهيم مردم را به اين نوع فکر به اصطلاح آگاه کنيم يعنی با چيزی که اقلاً سه قرن از زمان ما عقب است. در واقع آنها که ميخواهند اينگونه مردم را آگاه کنند بهتر است که اول خودشان را با انديشيدن علمی آگاه کنند و فکر نکنند مسابقه برای بازگشت به صدر انقلاب دردی از ايران و ايرانيان دوا خواهد کرد.

مردم هر کشوری که تا سال 2045 به انديشه علمی نرسند و در جا بزنند مثل اروپا ديگر سه قرن فرصت ندارند. وقتی جهان مدرن به نقطه انفصالی برسد مردم بقيه جهان که عقب مانده اند مانند ميمون هايی که در جنگل ها در زمان تکامل دسته ای از ميمونهای ديگر به انسان، عقب ماندند، به همان درد دچار خواهند شد. اگر کسی فکر می کند اين حرف توهين به ايرانيان است بهتر است بگويم در صورتيکه مثل 30 سال گذشته ادامه دهيم متأسفانه اين واقعيت، زندگی ايرانيان خواهد شد، همانگونه که کشورهايی نظير سوازیلند در آفريقا از همين حالا با بی ارزش شدن مواد خامی که در گذشته داشتند، به اين سرنوشت دچار شده اند. فقط کافی است آلترناتيوی برای نفت در دنيا توليد شود و کشورهای نفتی نيز به چنين سراشيبی سقوط کنند. پروتستانيسم اسلامی راه حل قرن بيست و يکم نيست و بايد راه علم و انديشه سکولار را به روی تک تک مردم ايران گشود قبل از آنکه ديگر خيلی دير شده باشد (6).

به اميد جمهوري آينده نگر دموکراتيک و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
پانزدهم خرداد 1389
June 5, 2010

پانويس:
1. http://www.ghandchi.com/576-beyat.htm
2. http://www.ghandchi.com/581-Rafsanjani.htm
3. http://www.ghandchi.com/594-Sultanism.htm
4. http://www.ghandchi.com/190-religionwest.htm
5. http://www.ghandchi.com/622-saale89.htm
6. http://www.mefeedia.com/watch/22932908

یکشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۹

ميوۀ جنبش سبز

ميوۀ جنبش سبز
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/623-Fruit.htm

در آستانۀ سالگرد جنبش سبز هستيم. جنبشی که پاراديم آن مانند زندگی در جهان حيوانات و بشر بر پيرشدن، تولد و مرگ، بنا نشده است؛ بلکه آنگونه که در نوشتار "پاراديم جنبش سبز" توضيح دادم نظير دنيای گياهان به شکل ديگری است (1).

در دنيای گياهان پديدۀ جالبی نيز وجود دارد و آنهم ميوه دادن گياهان است. چرا گياهان ميوه ميدهند؟ گياهان ميوه ميدهند تا که حيوانات آن ميوه ها را بخورند تا که يا در حين خوردن تخم آن گياه بر زمين افتد و در نقاط ديگر جوانه زند و يا که بعداً در مدفوع حيوانات آن هستۀ گياه به حای ديگری منتقل شده و نشو و نما کند. به اين طريق گياهان با اينکه خود تحرک چندانی ندارند اما در اقصی نقاط گيتی گسترش پيدا ميکنند. درست است که گياهان پير نميشوند و به آن معنی مرگ برايشان معنی ندارد اما البته ممکن است ريشه شان از طريق عوامل بيرونی نابود شود يا که بخاطر سوانح مختلف نظير آتش سوزی در يک منطقه از بين بروند اما با پخش شدن ميوه های گياهان نتازع بقاء پيدا ميکنند.

بنظر ميرسد که جنبش سبز ايران در همين يکسال گذشته در اقصی نقاط ايران و جهان توسعه پيدا کرده است و اولين ميوۀ آنهم هم درکی بود که در اولين تظاهرات اعتراضی بعد از انتخابات در شعار تظاهر کنندگان بيان ميشد وقتی فرياد ميزدند "مرگ بر اين دولت مردم فريب." از همان روز اول اين جنبش ميوه ای بنام صداقت را با خود داشت و هر کسی که اين ميوه را ميخورد گوئی بنوعی هستۀ جنبش سبز را با خود منتقل ميکند. منظورم ديدگاهی است که بر خلاف رژيم ها و تشکيلاتهای ديکتاتور، مخالف با ديدگاه "هدف وسيله را توجيه ميکند" است (2).

در 31 سال گذشته نه تنها در نظام حاکم بر ايران، دروغ جامعه ما را به تباهی برده است بلکه اپوزيسيون ايران نيز با مسأله مشابهی روبرو بوده است. همواره نيز توجيهی برای عدم صداقت وجود داشته است. حال چه موضوع گزارش وضعيت اقتصادی جامعه توسط دولت و توجيه کردن موضوعاتی نظير فروش کليه و فحشاء وحشتناک بخاطر فقر و مواد مخدر باشد و يا که هزار تبعيض در داخل اپوزيسيون ايران با نيرنگ های مختلف نسبت به مخالفان سياسی و عقيدتی با توجيهات گوناگون. جنبش سبز ميوه ای دارد که حتی اگر نيرويی با خود عنوان سبز هم بخواهد تبعيضات مشابهی روا دارد، خيلی زود دوباره نهال تازه از هسته اين ميوه که منتقل شده است ميرويد و همه توجيهات برای استفاده از دروغ بعنوان وسيله برای رسيدن به هدف های به اصطلاح مقدس رنگ ميبازند (3).

در آستانۀ يک سالگی جنبش سبز تحول تازه ای نه تنها در جنبش دموکراسی خواهی ايران قابل رؤيت است بلکه به جرئت ميتوان گفت اين غولی که از شيشه بيرون آمده است را ديگر کسی نميتواند به اين راحتی ها دوباره در شيشه کند يا بقول بعضی آنرا به اين راحتی ها مديريت کند (4).

در واقع اينکه حتی اين بحث ها در ميان اصولگرايان مطرح شده است بيان خوردن همان ميوه ای است که در ابتدای سخن به آن اشاره نمودم. امروز بعد از پنج ماه زندان، مهندس حشمت الله طبرزدی نکته جالبی را در نوشته خود از زندان اوين متذکر می شود وقتی مينويسد که حکايت خانوادۀ چندين اصولگرای رژيم درس آموز است و اينکه عقب اندازی انتخابات شوراها به اين معنی است که رژيم ديگر قادر نيست مانند گذشته انتخابات برگزار کند (5).


به اميد جمهوري آينده نگر دموکراتيک و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
دوم خرداد 1389
May 23, 2010

پانويس:
1. http://www.ghandchi.com/620-NewParadigm.htm
2. http://www.ghandchi.com/270-EndMeans.htm
3. http://www.ghandchi.com/570-mardomchehmikhahand.htm
4. http://www.ghandchi.com/464-ghesseh.htm
5. http://mohandestabarzadi.blogfa.com/post-1866.aspx

جمعه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۹

اصلاحات ميتواند خونين تر از انقلاب باشد

اصلاحات ميتواند خونين تر از انقلاب باشد
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/622-saale89.htm

پنج روز پيش فرزاد کمانگر معلمی در کامياران که به نسل جوان ايران انسان بودن را می آموخت اعدام شد. نه تنها نوشته های خود وی حتی در آخرين روزهای زندان، شخصيت والای اين جوان خردمند را نشان می دهد بلکه آنگونه که زندگی کرد تا سالها ياد او را نظير صمد بهرنگی ها در دل همۀ انساندوستان زنده نگه خواهد داشت و در همين پنج روزه آنقدر از حماسه اين اسطورۀ زندگی نگاشته شده است که نميتوانم برگ شايسته ای به آن بيافزايم و قفط با اشک ميتوانم در سوگ چنان بزرگواری سر تعظيم فرود آورم. همانگونه که فرزاد کمانگر گفته بود اگر عضويت تشکيلاتی را پذيرفته بود ابائی نداشت که تا پای جان بايستد و از آن دفاع کند اما نه هيچ تشکيلات سياسی را قبول داشت و نه هيچگونه موافقتی با تروريسم يا تجزيه طلبی داشت. انسان آزاده ای بود که راه بدون خشونتِ پرورش و آموزشِ نسل جوان را برگزيده بود و تا آخرين روز هم حتی از زندان برای همان هدف نوشت و تا آخرين نفش در راه روشنگری تلاش کرد. يادش گرامی باد.

اما دقيقاً فرزاد کمانگر به همان دليل بی گناهی خود اعدام شد چون هدف از اعدام وی راه انداختن جنگ در کردستان ايران است. آنهائی که برای فرار از قبول تغيير دموکراتيک در ايران اميد به جنگی نظير جنگ ايران وعراق با خارج را بعنوان رحمت در سر داشتند با روی کار آمدن اوباما در آمريکا و تغيير فضای سياسی جهان بيشتر و بيشتر اميدشان را به راه انداختن جنگ بيرونی، از دست می دهند، هر چند از تلاش در آن راه هم غافل نيستند، با اين حال اکنون راه انداختن جنگ در کردستان را هدف خود گذاشته اند و فرزاد کمانگر و چهار انسان ديگری که همراه او به قربانگاه رفتند، برای اين هدف بود.

در واقع آنچه نگرانی مرکزیِ اقتدارگرايان جمهوری اسلامی است نه حمله خارجی است، نه تروريسم، و نه چند گروه کوچک تجزيه طلب نظير پژاک در کردستان، بلکه مسأله مرکزی آنها مجلس خبرگان است که رياست آن را اکبر هاشمی رفسنجانی، به عهده دارد. مسأله جانشينی آيت الله خامنه ای در مرکز توجه محافظه کاران در ايران قرار دارد و با گذشتن هر روز ديگر، بدون حل اين مسأله، بقای خود را در خطری جدی می بينند. جنگ در کردستان اين امکان را اقتدار گرايان بوجود می آورد که موضوع مجلس خبرگان را بدون آنکه زير زره بين افکار عمومی باشند، حل کنند.

نه تنها آيت الله مصباح يزدی سعی در رد کردن تئوريهايی نظير شورای رهبری بجای يک جانشين معيّن برای ولی فقيه دارد بلکه هدف وی اجماع هرچه زودتر بر سر آن جانشين است و برای اين هدف فشار روی فرزندان هاشمی رفسنجانی يا روی خود وی کافی نيست و جنگ در کردستان و عوض شدن جو سياسی در ايران می تواند مسأله را از پايه حل کند و اتحاد در هيئت حاکمه ايجاد کند چرا که آيت الله مصباح يزدی بخوبی ميداند که مسأله در مجلس خبرگان محدود به هاشمی رفسنجانی نيست و بسيار ديگران در آن مجلس نه با او و نه با آيت الله خامنه ای، حاضر به همکاری هستند. در واقع اصل دعوای با اصلاح طلیان برسر اصلاح طلبانی که کل ولايت فقيه را زير سؤال می برند نيست بلکه با آنهائی است که آلترناتيو خود را برای جانشينی آيت الله خامنه ای دارند و از آيت الله صانعی تا دستغيب و طاهری را مطرح می کنند.

در واقع اصلاح طلبی خود می تواند بسيار خونين تر از انقلاب باشد. بسياری که اصلاح طلبی در رژيم های پادشاهی در اروپای بعد از انقلاب کبير فرانسه را در نظر دارند همواره فکر می کنند که اصلاح طلبی در مقايسه با انقلاب بسيار بی خشونت تر و بدون خونريزی است. اين تصوری غلط از تاريج است. در واقع مهمترين جنبش اصلاح طلبی در تاريخ بشريت که جنبش پروتستانيسم در اروپا بود يکی از خونين ترين صفحات تاريخ بشريت را رقم زد و هنوز با وجود همه انقلاب ها و جنگ هايی که در تاريخ مدرن روی دادند، خاطره آن روزهای خونين پنج قرن پيش در اروپا فراموش نشده است (1).

در مقايسه اگر به تحول در شوروی در سال های 1989 تا 1991 نگاه کنيم با يک انقلاب بدون خونريزی روبرو هستيم چرا که اتحاد شوروی نبود که تعديل يافت يا رفرم شد بلکه رژيم کمونيستی اتحاد شوروی پايان يافت. در نتيجه ما با يک انقلاب روبرو بوديم و نه يک رفرم. اما نه انقلابی خونين.

اميدوارم که در ميان روشنفکران ما اين تصور بوجود نيايد که از آنجا که علاقۀ همه ما به تحولی بدون خشونت و بويژه بدون خونريزی در ايران است، اين توهم را اشاعه دهيم که چنان هدفی بيشتر با اصلاح طلبی اسلامی قابل دسترسی است. همانطور که اشاره کردم اصلاحات ميتواند بسيار خونين تر از انقلاب باشد و لزوماً انقلاب، که معنايش تغيير رژيم موجود است، به معنی مبارزۀ قهرآميز نيست و تحول شوروی اين را ثابت کرده است. البته من خود چندان از استفاده از اصطلاحات رفرم و انقلاب که ارثيه فرن هجدهم و نوزدهم است را برای قرن بيست و يکم کافی نميدانم و پيشتر در اين مورد مفصل بحث کرده ام (2).

اما هدفم از اين بحث طرح اين نکته است که بخاطر تصور غلط از ارتباط بين اصلاح طلبی و انقلاب، با بدون خشونت يا خونين بار بودن تحول، از راه اول يا دوم دفاع نکنيم، بلکه از راهی دفاع کنيم که برای آينده ايران درست ميدانيم. از نظر من آنچه در ايران لازم است پايان دادن به جمهوری اسلامی و ايجاد يک جمهوری سکولار است. منظورم اين است که قانون اساسی کنونی که بر مبنای شرع اسلام نوشته شده است برای قرن بيست و يکم نتيجه اش جز تبعيض نخواهد بود و هر چقدر هم که افرادی در دولت بخواهند قانون اساسی اسلامی را امروزی تفسير کنند، مجازات قصاص و سنگسار در شرع اسلام وجود دارد چه رييس جمهور آقای احمدی نژاد باشد و چه شخص ديگر و با تغيير رييس قوه قضاييه به آيت الله موسوی اردبيلی نيز در اين واقعيت تغييری بوجود نخواهد آمد. بايد قانون اساسی کشور بر مبنای شرع نباشد و نظير همۀ کشورهای مدرن بايد قانون عرفی باشد. در واقع يکی از ضررهای تأکيد بر اصلاح طلبی دينی در يکسال اخير اين بوده است که موضوعات اساسی نظير بحث قانون اساسی تحت الشعاع موضوعات فردی نظير بحث های شخصی در مورد آقای احمدی نژاد يا آيت الله خامنه ای قرار گرفته است.

در ابتدای دولت اصلاحات ِحجت الاسلام خاتمی در سال 1376 نيز اولين قربانی را جنبش سکولار ايران داد و داريوش فروهر و ديگران در قتل های زنجيره ای به قتل رسيدند همانگونه که امروز فرزاد کمانگرها کشته می شوند اما متأسفانه اصل بحث نيروهای سکولار که بحث قانون اساسی است از مرکز توجه بيرون گذاشته شده است و به آينده ای دور محول می شود که غلط است. مسأله حتی رفراندوم قانون اساسی نيست بلکه خود تدوين و فهميدن تفاوت يک قانون اساسی عرفی و يک قانون اساسی شرعی است و اينکه دومی در قرن بيست و يکم جز درجا زدن يک جامعه معنای ديگری ندارد و اولی نيز بايد به دقت تدوين شود تا ما را به آينده ای نظير ديکتاتوری های فاشيسم و کمونيسم نرساند که عرفی بودند اما دموکراتيک نبودند.

به اميد جمهوري آينده نگر دموکراتيک و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست و چهارم ارديبهشت 1389
May 14, 2010

پانويس:
1. http://www.ghandchi.com/190-religionwest.htm
2. http://www.ghandchi.com/579-EnghelabEslahat.htm