شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۹

تسليت به خانواده و دوستان داريوش همايون

تسليت به خانواده و دوستان داريوش همايون
http://www.ghandchi.com/652-DaryoushHomayoun.htm


چند لحظه پيش خبر تأثر انگيز درگذشت دکتر داريوش همايون را خواندم و شديداً متأثر شدم و مراتب تسليت و همدردی خود را به خانواده و دوستان او تقديم می کنم. (1).

داريوش همايون يکی از رهبران فکری ايرانيان بود (2).

در 30 سال گذشته آقای همايون نقش به سزايی در معرفی انديشه ليبراليسم در ميان سلطنت طلبان ايران و بويژه حزب مشروطه ايفا کرد و اين مهم خود به تنهايی وی را شايسته ارج گذاری بسيار برای جنبش سياسی ايران می کند چرا که يک انديشه سياسی را نميشود با کتاب و جزوه درمورد تئوری آن به يک جامعه معرفی کرد و هر نيروهای سياسی فعال در جامعه ضروری است که هواداران خود را با برخورد به موضوعات روز به درک يک انديشه سياسی برساند و دکتر داريوش همايون اين موضوع را به خوبی دريافته بود و صادقانه در پيچ و خم های مبارزات سياسی 30 سال گذشته هيچگاه از انجام اين کار، باز نايستاد.

دکتر داريوش همايون درک بسيار روشنی از تفاوت ترقی و ارتجاع در برنامه توسعه جامعه داشت که در واقع تبادل نظری را بين ما در اينترنت موجب شد که بسيار پربار بود (3).

همچنين تا آخرين سالهای عمر در مورد علل به روی کار آمدن جمهوری اسلامی می انديشيد و نه آنکه نفرت را در اين مورد تبليغ کند بلکه درک بهتر و آگاهی را مدنظر داشت و به تحليل روشنگرانه می پرداخت (4).

ياد آن شادروان زنده باد و با آرزوی صبر برای خانواده و دوستانش در اين لحظات دردناک.

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
نهم بهمن ماه 1389
January 29, 2011

پانويس ها:

1. http://www.irancpi.net
2. http://www.ghandchi.com/405-OpinionLeaders.htm
3. http://www.ghandchi.com/505-taghiir.htm
4. www.ghandchi.com/647-StateClergy.htm


سه‌شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۹

نامه سرگشاده به کورش زعيم در مورد ائتلاف همبستگی

نامه سرگشاده به کورش زعيم در مورد ائتلاف همبستگی
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/651-KouroshZaim.htm

دوست عزيز آقای مهندس زعيم:

کمتر از دو سال پيش حشمت طبرزدی به همراه شما و شماری ديگر از آزاديخواهان ايران ائتلافی را با عنوان "همبستگی برای دموکراسی و حقوق بشر در ايران" پايه گذاری کرديد و از همان روز اول نيز اعلام نموديد که اين تشکيلات با هدف نفی يا جايگزينی هيچ تشکيلات ديگر سياسی يا مدنی در ايران بوجود نيامده است بلکه يک تشکيلات ائتلافی نوينی از افرادی است که آن را تأسيس کرده اند و هدف شما نيز رسيدن به اهدافی است که در پلاتفرم خود برشمرده ايد (1).

متأسفانه امروز مهندس طبرزدی که سخنگوی ائتلاف همبستگی بود مدت هاست که در زندان است و شايد نتواند سخنانی نظير آنچه در اينجا ذکر می شود را بيان کند. ضمناً از بنيانگذاران و اعضاء همبستگی پوزش می خواهم که نظرات شخص خود را که فقط نويسنده ای از هواداران تشکيلات همبستگی هستم در اين نامه بطور عمومی در ميان می گذارم، اما اين مباحث نيز حرف های خصوصی نيست و بحث های عمومی نظری است. همچنين آشکار است که نظرات فردی خود را بعنوان يک تحليگر سياسی می نويسم و از قول تشکيلات شما سخن نميگويم.

از آنجا که ائتلاف همبستگی از همان اول روشن نمود که تشکيلاتی تازه است هيچ مسؤليتی ندارد که جايگاه خود را بر بستر تاريخی هيچ گروه و سازمانی توضيح دهد و پاسخگوی تاريخ هيچ گروه و سازمان ديگری هم نيست و در صدد حذف جريانی هم نيست. البته درست است که هر جريان تازه ريشه در جريانات پيش از خود داشته است اما تحليل اين موضوع کاری است که مورخان می کنند و خواهند کرد و وظيفه عملی يک تشکيلات تازه، اعلام موضع در مورد اين نوع ارزيابی ها نيست. انقلاب کبير فرانسه بيش از دو قرن پيش صورت گرفته است اما هنوز مورخان در مورد تک تک جريانات آن انقلاب با هم اختلاف نظر دارند و تا زمانيکه تاريخ بعنوان يک مبحث نظری وجود دارد چنين تنوع نظرات نيز غيرقابل اجتناب است. در مورد تشکيلات ها و گروه ها و شخصيت های تاريخی جنبش سياسی ايران نيز چه در داخل و چه در خارج کشور چنين است و قرار نيست هيچ تشکيلات نوين يا هيچ رهبر سياسی ايران در مورد همه اين مسائل نظر دهد.

اساساٌ متأسفانه عموماً سياستمداران ايران هر تصميم خود را در مورد مسائل روز با يک تحليل تاريخی از خود يا جنبش همراه می کنند که البته به سليقه آنها مربوط است و آزاد هستند اما اگر در غرب نگاه کنيم به ندرت اين روش را در گفتارهای سياستمداران می بينيم و اين نوع بحث ها را چه در مورد خود و چه در مورد تشکيلات ها به مورخان واگذار می کنند چرا که بحث هايی هم که بر ضد يا در هواداری از اينگونه موضوعات تاريخی مطرح می شوند را مورخان هم دانش لازم را دارند و هم وقت لازم را برای پرداختن به اينگونه گفتمان ها، در صورتيکه وقتی سياستمداران در اين موارد صحبت کنند، اگر در قدرت باشند، موضع آنها بعنوان آخرين حرف تلقی می شود نظير آنچه در دوران استالين مرسوم بود و حتی نظر استالين در مورد زبانشناسی يا نظر لنين در مورد ساختمان اتم، بعنوان حکم نهايی در اين علوم اعلام می شدند. چنين مشروعيت طلبی در محافل سياسی دموکراتيک بی معنی است و عکس آنهم که کسی را به اينگونه مشروعيت زدايی کنند بی معنی است. بهتر است بحث های تاريخی حتی تاريخ خود افراد و شخصيت ها را به مورخان سپرد و بحث های سياسی را بر روی موضوعات پلاتفرم ها متمرکز کرد. ائتلاف همبستگی جريانی نوپاست و خيلی هم حرف برای گفتن در جامعه ايران دارد.

در ايران احزاب و سازمانهايی از حزب توده تا جبهه ملی و نهضت آزادی که تاريخی بيش از نيم قرن دارند تا سازمانها و تشکيلاتهايی نظير چريکهای فدائی خلق و مجاهدين که تاريخی بيش از ربع قرن دارند و ده ها سازمان و گروه اتنيک، چپی، طرفداران پادشاهی و جمعيت های مذهبی با قدمت چند دهه تا بيش از يک قرن موجودند. نه تنها موجوديت اين جريانات امری سالم برای دموکراسی است بلکه کار بحث در مورد تاريخ آنها نيز هيچگاه تمامی نخواهد داشت و در واقع مورخان در ايران و نقاط ديگر دنيا سالها در اين موارد تحقيق و پژوهش کرده اند و خواهند کرد و علاقمندان نيز ميتوانند مستقلاً آن پژوهش ها را مطالعه کنند و نيازی به اين نيست که يک تشکيلات جديد در مورد همه اينگونه موضوعات و شخصيت های جريانات مختلف بخواهد نظر دهد يا که بالعکس آن تشکيلاتها ضرورتی داشته باشند که چنين کاری کنند. البته هر کسی آزاد است نظر خود را در مورد موضوعات تاريخی بگويد اما در سياست واقعی به ندرت اين بحث ها موضوع اصلی است و بهتر است بحث ها بر روی موضوعات اصلی سياست و اقتصاد و مشخصاً مطالبات مردم در ايران متمرکز شوند.

آنچه در شرايط کنونی در ايران با آن در عرصه سياسی روبرو هستيم انتخابات های بعدی و مشخصاً انتخابات رياست جمهوری است که بهتر است از حالا تشکيلاتهای سياسی ايران کاری نظير انتخابات مقدماتی را شروع کنند و اقلاً بدانند کانديدای گروه های خودشان چه کسی خواهد بود جدا از آنکه دولت جمهوری اسلامی و نظارت استصوابی اجازه دهد که فرد گزيده شده برای انتخابات نهايی نامزد شود يا خير. چرا ما خود يک سيستم انتخابات مقدماتی را شروع نکنيم و حتی تشويق کنيم که اصول گرايان هم انتخابات مقدماتی برگزار کنند و مثلاً آقای احمدی نژاد را کانديد خود کنند. البته از آنجا که ايشان دو دوره کانديد بوده اند از کمپ ايشان شخص ديگری بايد داوطلب شود اما منظورم اين است که هر جريان سياسی، انتخابات مقدماتی خود را به شکل مستقل يا ائتلافی انجام دهد. همانطور که جمهوری اسلامی، مجلس و انتخابات و جمهوری را پذيرفته است دليلی ندارد که مکانيسم انتخابات مقدماتی را نپذيرد. حتی اگر هم نپذيرد چرا آنها که اين روش را قبول دارند آن را انجام ندهند و به اينطريق، بجای اطاق در بسته، کانديد تشکيلات خود را توسط اعضاء و هواداران خود انتخاب کنند و خود با انجام روش دموکراتيک، سرمشق ديگران شوند. مثلاً گام اول برای ائتلاف همبستگی انتخابات برای کانديداهای خود است و نه آنکه در روز انتخابات پشت درهای بسته تصميم بگيرد از چه کسی حمايت کند. مدتها پيش پيشنهادم را در جزئيات بيشتر نوشته بودم (2).

به هرحال اگر ائتلاف همبستگی نتواند برای چنين طرح های سياسی مؤثر باشد بايد سؤال کرد در چه عرصه هايی می تواند مؤثر باشد که هوادارانی نظير خود نيز بتوانيم از آن برنامه ها حمايت کنيم يا که موضوع کارايی اين ساختار را برای يک تشکيلات مؤثر مورد بحث قرار دهيم (3).

پيشنهاد می کنم در صورت تمايل با کيانوش توکلی مدير سايت و مسؤل پالتاک ايران گلوبال تماس بگيريد و بحثی در اين مورد برگزار شود. لازم است متذکر شوم که دليل ذکر نام آقای توکلی به اين خاطر است که پالتاک ايران گلوبال يکی از محل های خوب مستقل برای تبادل نظر در مورد موضوعات جاری سياسی ايران است وگرنه با ايشان نه در مورد اين نامه و نه در مورد اين پيشنهاد حرفی نزده ام و مسؤليت همه نقائص اين نامه و پيشنهادات نيز با حقير است و اگر مايليد لطفاً مستقيماً با ايشان برای پرسش در مورد تمايل متقابل ايران گلوبال برای برگزاری چنين نشست اينترنتی، تماس بگيريد (4).

با سپاس و آرزوی موفقيت برای شما و همه دوستان ائتلاف همبستگی
با آرزوی آزادی هرچه زودتر مهندس حشمت طبرزدی
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
پنجم بهمن ماه 1389
January 25, 2011

پانويس ها:
1. http://www.ghandchi.com/563-Hambastegy.htm
2. http://www.ghandchi.com/629-nominee1392.htm
3. http://www.ghandchi.com/627-hezbyaajebhe.htm
4. http://farhanggoftego.com/index.php?option=com_content&view=article&id=259:2009-10-01-18-11-01&catid=1:2009-08-25-13-25-19&Itemid=2


یکشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۹

دولت و اپوزيسيون

دولت و اپوزيسيون
http://www.ghandchi.com/650-StateAndOpposition.htm

در 30 سال گذشته انسانهای بی شماری در جنبش دموکراسی خواهی ايران برای مقابله با ديکتاتوری جمهوری اسلامی، در داخل و خارج کشور، با نظرها، آرمان ها و آرزوهای گوناگون تلاش ورزيدند و به درجات مختلف از زندگی و آسايش خود هزينه داده و می دهند و بسياری نيز در اين راه جان باختند. اما جدا از آنکه هر فرد يا نيروی اپوزيسيون چه برنامه ها و چه آرمان هايی را دنبال می کند نميتواند انتظار داشته باشد در تحول بعدی جامعه به تمام خواستهای خود برسد و در واقع چنان انتظاری می تواند به سرخوردگی يا حالتی متضاد با آن يعنی بلوای کور در روز بعد از تحول بيانجامد. کنش ها و واکنشهايی از هردونوع افراط را اکثريت اپوزيسيون ايران بعد از انقلاب 57 و به قدرت رسيدن جناحی از اسلامگرايان به رهبری آيت الله خمينی در ايران، تجربه کردند.

در واقع جدا از آنکه تا چه حد در هر شرايط تاريخی، سياسی و اقتصادی جامعه خواستهای هر بخش اپوزيسيون قابل تحقق باشد مسأله مهمتری مطرح است و آنهم تأثير نوع سياستهای يک رژيم ديکتاتوری بر روی رشد و ريشه گيری گروه بندی های مختلف اپوزيسيون و در نتيجه ميزان قدرت هر بخش اپوزيسيون بعد از سقوط رژيم ديکتاتوری است که آن هم بنوبه خود بر مقدار نيرو و در نتيجه ابعاد متحقق شدن خواستهای هر بخش اپوزيسيون اثر مستقيم دارد. اين موضوع کمتر مورد توجه گروه های سياسی ايران قرار گرفته است.

مثلاً در دوران ديکتاتوری رضا شاه هر سه بخش عمده اپوزيسيون ايران يعنی اسلامگرايان، کمونيست ها و ناسيوناليست ها به يک اندازه سرکوب شدند و آنهم سرکوبی شديد. در نتيجه پس از سقوط رضا شاه توسط حمله خارجی در شهريور 1320 هيچکدام از اين سه نيروی سياسی داخل جامعه ايران توان آن را نداشتند که بتوانند در ايران قدرتی آنقدر قوی باشند که نقش مهمی در سرنوشت کشور در آن مقطع زمانی ايفا کنند . درست است که طی سالهای 1320 تا 1332 حزب توده رشد کرد و بزرگترين حزب سياسی در تاريخ ايران شد که هنوز نيز پس از 60 سال هيچ حزب سياسی در ايران را نميشود با نفوذ مردمی آن حزب در اوج خود در سال 1332 مقايسه کرد. و درست است که اپوزيسيون مذهبی ايران که با سرکوب مدرس در زمان رضا شاه عملاً از صحنه سياسی ايران پس زده شد توانست در سالهای 1320 تا 1332 به رهبری آيت الله کاشانی به قدرتی که در همه محاسبات سياسی آن سالها به حساب می آمدند بدل شود تا آنجا که بدون همکاری آيـت الله کاشانی با بريتانيا و آمريکا کودتای 28 مرداد غيرممکن بود. و درست است که نيروهای ناسيوناليست ايران به رهبری دکتر مصدق يکی از بزرگترين تحولات تاريخ ايران يعنی ملی شدن صنعت نفت را در آن سالها رقم زدند با اينکه در شهريور 1320 بازماندگان ناسيوناليست های دوران مشروطيت نظير علامه دهخدا که با صوراسرافيل در زمان مشروطيت قلم ميزد در عرصه سياسی ايران فراموش شده بودند. به رغم آنکه علامه دهخدا همواره در عرصه سياسی از مصدق دفاع کرد اما خود نه در آن سالها و نه در سالهای بعد از کودتا فعاليتی سياسی مهمی نداشت. به عبارت ديگر نيروهای سياسی اپوزيسيون در شهريور 1320 قدرتی نداشتند و دقيقاً نيز بهمين خاطر ست که حتی بازماندگان رجل دستگاه سلطنت نظير فروغی نقش مهمتری در توافقهای با متفقين در شهريور 1320 ايفا کردند تا هر نيروی اپوزيسيون که اصلاً حتی طرف مشاوره نيز قرار نگرفتند. در واقع همه ابتکار عمل بدست نيروهای خارجی افتاد چرا که اپوزيسيونی در دوران رضا شاه که بتواند نيرويی در ميان مردم به حساب آيد، شکل نگرفت. البته در همه جوامع اگر کل نيروهای اپوزيسيون سرکوب شوند به اين معنی نيست که نتيجه چنين شود. مثلاً در روسيه در اوج سرکوب رژيم تزاری حزب کمونيست به شکل زيرزمينی ساخته شد و آنقدر قوی بود که با فروپاشی رژيم تزاری بعد از پايان جنگ جهانی اول توانست به رغم بقدرت رسيدن يک جمهوری نيمه ليبرال در فوريه 1917 شش ماه بعد قدرت را در آن کشور قبضه کند. اينکه چرا هيچيک از نيروهای سياسی اپوزيسيون ايران نتوانستند در دوران رضا شاه تشکيلات مخفی قدرتمندی ايجاد کنند را بايد در اين واقعيت ديد که بعد از شکست محمد علی شاه عدم کارايی دموکراسی نوپا برای تحقق خواست اصلی مشروطيت يعنی رسيدن به جامعه مدرن، و در مقابل، جدی گرفتن اين خواست توسط رضا شاه و موفقيت های وی در اين زمينه، نيروهای سياسی ديگر جامعه را خلع سلاح کرد. همچنين بعد از انقلاب اکتبر در روسيه، بريتانيا و ديگر کشورهای غربی بخاطر مقابله با شوروی از ايجاد دولتی قوی در ايران حمايت می کردند در صورتيکه قرن ها پيش از آن اساساً قدرت های عمده جهان خواستار دولت قوی در ايران نبودند و از عشاير و جريانات ملوک الطوايف پشتيبانی می کرد. در نتيجه دولت های خارجی نيز تا دوران خيزش فاشيسم و سمت گيری رضا شاه با آلمان، از دولت مرکزی مقتدر در ايران حمايت کردند. به هر حال مجموعه اين عوامل داخلی و خارجی از شانس رشد اپوزيسيون مخفی نيز در دوران رضا شاه جلوگيری کرد و بعد از سقوط رضا شاه اساساٌ هيچ بخشی از نيروی اپوزيسيون، مخفی يا علنی، قدرتی به حساب نميامد که بتواند در محاسبات سياسی عرض اندام کند و نتيجه آن شد که بعد از سقوط رضا شاه خارجيان ايران را می گرداندند. البته دموکراسی ناقصی هم برقرار شد و بعد از 12 سال يعنی تا سال 1332 واقعيت اپوزيسيون ديگر تغيير کرده بود و هم اسلامگرايان، هم کمونيستها و هم ناسيوناليستها، به نيروهای قابل ملاحظه ای در عرصه سياسی ايران تبديل شدند و بهمين علت نيز کودتای 28 مرداد عليه دولت مصدق هم به همراهی شوروی برای خنثی نگهداشتن حزب توده نياز داشت و هم از توافق با آيت الله کاشانی برای حمايت اپوزيسيون اسلامی از کودتا.

به رغم همه توافقات هر سه نيروی اصلی اپوزيسيون در فضای استبداد پس از 28 مرداد به درجات مختلف سرکوب شدند. اما در سالهای بعد در درجه اول حزب توده بود که بيش از همه سرکوب شد چرا که وابستگی آن به شوروی بيشتر آن حزب را در معرض آسيب پذيری در توافقات بين المللی قرار می داد. از سوی ديگر نيروهای مذهبی کم کم با استراتژی جديد آمريکا در سالهای بعد از 28 مرداد در حمايـت از جنبش های اسلامی برای مقابله با شوروی در جنگ سرد کمتر و کمتر سرکوب شدند و بنای حسينيه ارشاد چند سالی بعد از 15 خرداد 1342 و اجازه دادن به علی شريعتی برای تبليغات، بيش از پيش به اپوزيسيون اسلامی قدرت داد. نيروهای ناسيوناليست ايران نظير جبهه ملی نيز به دليل شکست مصدق، برای اکثريت روشنفکرانی که حتی حزب توده را نيز وداع گفته و راهکردهای راديکال کوبا و چين را سرمشق خود می ديدند، مورد توجه نبودند. در چنين فضائی برعکس دوران رضا شاه که همه نيروهای اپوزيسيون به يک اندازه سرکوب شدند، در 25 سال بين 28 مرداد 1332 تا 22 بهمن 1357 نيروهای اپوزيسيون اسلامی بسيار دستشان باز بود که فعاليت کنند. در نتيجه اينکه ساواک محمد رضا شاه با رهنمود سازمان های امنيتی آمريکا در آن 25 سال بين نيروهای اپوزيسيون تفاوت گذاشته و به نيروهای اسلامی امکان فعاليت داد در آنچه بعد از انقلاب 57 روی داد تأثير جبران ناپذيری گذاشت. البته عوامل انقلاب 57 موضوع اين نوشتار نيست (1).

به عبارت ديگر برخورد دولت ديکتاتور به نيروهای مختلف اپوزيسيون قبل از تحول در کشور، در اينکه کدام نيروی اپوزيسيون بعد از تحول در جامعه پايگاه مردمی بيشتری بدست آورند تأثير مستقيم دارد. البته درست است که بخاطر جنگ سرد، آمريکا نيز در آن ماه های آخر انقلاب از آيـت الله خمينی در برابر آلترناتويهای چپ و ملی حمايت کرد و برقرار کردن رابطه سوی وی در پاريس، با آمريکا، نيز در روند وقايع انقلاب بی تأثير نبود اما اصل موضوع آن بود که نيروهای اپوزيسيون اسلامی پايه اصلی مردمی را بعد از سقوط سلطنت در اختيار داشتند (2).

***

اما در 30 سال گذشته چه اتفاقی افتاده است. رژيم جمهوری اسلامی نيز کاری مشابه رژيم محمد رضا شاه انجام داد. اگر محمد رضا شاه بخشی از اپوزيسيون خارج رژيم يعنی اسلامگرايان مخالف رژيم را امکان رشد داد، جمهوری اسلامی به بخشی از نيروهای داخل جمهوری اسلامی اجازه فعاليت داد. در دوران رياست جمهوری آقای رفسنجانی بخشی از نيروهايی که اعتقاد عميق به اصلاحات اقتصادی در درون جمهوری اسلامی داشتند اجازه رشد و نما يافتند. با استفاده از 8 سال دولت رفسنجانی و بويژه سالهائی که بعد از جنگ بود اين نيرو توانست پايگاه نسبتاً بزرگی در عرصه اقتصادی، سياسی و اجتماعی جامعه بدست آورد. وقتی آقای کرباسچی از حزب گارگزاران نزديک به هاشمی رفسنجانی توانست شهر اصفهان را به يک نمونه موفق از اصلاحات اقتصادی بعد از جنگ تبديل کند شهره آفاق شد و خشم آقای محسنی اژه ای را برانگيخت و وی اولين دادگاه هايی را که به دادگاه های اخير اصلاح طلبان بعد از جنبش سبز شبيه بود، به راه انداخت و با پخش تلويزيونی آن برای يک نيروی داخل دولت آنهم در زمان قدرت آقای رفسنجانی، فشار ايجاد کرد. اما اين کارها نتوانست جلوی رشد اپوزيسيون داخلی اصلاح طلب را بگيرد. با روی کار آمدن سيد محمد خاتمی بحث های اصلاحات از عرصه اقتصادی به عرصه سياسی کشيده شد. قتل فروهر ها و ديگر قتل های زنجيره ای که حتی قبل از آنها شروع شده بود نتوانست رشد اصلاح طلبان را متوقف کند. در واقع رژيم همه سالها آگاه بود که اگر اين اپوزيسيون اصلاح طلب را سرکوب کند با اپوزيسيونی زيرزمينی مقابل خواهد شد و از آنجا که سران اين رژيم خود بصورت انقلابی سالها فعاليت داشتند ترجيح می دادند که اپوزيسيونی مديريت شده توسط رفسنجانی ها و خاتمی ها داشته باشند تا که با يک جريان زيرزمينی نيرومند مواجه شوند.

اما نتيجه سياست دولت در 30 سال گذشته جدا از همه اهداف آن اين است که امروز بعد از تجربه جنبش سبز در سال 1388 رژيم بخوبی آگاه است که ديگر قدرت اصلاح طلبان در حد دوران آقای خاتمی نيست که به رغم رياست جمهوری يک اصلاح طلب، جنبشی اصلاحی را در 18 تير سرکوب کردند و دادگاه فروهرها را سرهم بندی کردند و با اينهمه تواسنتند همه چيز را در کريدورهای قدرت محدود نگهدارند و اعتراضات به چنبش مردمی در خيابان ها کشيده نشد. بعدها در واقع اپوزيسيون اصلاح طلب ظرف 16 سال آنقدر ريشه دواند که بقول آيت الله مصباح يزدی همانقدر وقت لازم است تا آنچه تنيده شده است را دولت محمود احمدی نژاد پاک کند. اما نابودی اپوزيسيون اصلاح طلب يعنی تقويت جريانات ديگر اپوزيسيون. تازه مگر نيرويی که انقدر بزرگ شده است را می شود به اين راحتی نابود کرد. مگر شاه توانست اپوزيسيون اسلامی را که اجازه داده بود رشد کند، در سالهای آخر نابودش کند. خير اگر راه نابود کردن پيشه شود بازهم خود اپوزيسيون اصلاح طلب يکی از نيروهای اصلی خواهد بود که که بعد از سقوط دولت در آينده نقش پيدا خواهد کرد. البته خواست اپوزيسيون اصلاح طلب چنين نيست. آنها ترجيح می دهند که با مرگ آيـت الله خامنه ای، آقای رفسنجانی بتواند با استفاده از ارگانهای قدرت نظير مجلس خبرگان وشورای تشخيص مصلحت تغييری مسالمت آميز را به دولتی متشکل از اصلاح طلبان اقتصادی و سياسی، مهيا سازد. افرادی هم که در اين ترکيب هستند نظير خود آقايان رفسنجانی و خاتمی سالها رييس جمهور و مقامات کشور بوده اند و می توانند دستگاه را بگردانند مثلاً آقای موسوی نخست وزير زمان جنگ بوده است. بسياری از اصلاح طلبان نظير خانم زهرا رهنورد امروز همچنين در جنبش های مدنی محبوبيت دارند. در نتيجه انتقال قدرت به اين صورت چندان مشکل نخواهد بود. اگر هم دولت راه سرکوب شديد نيروهای اصلاح طلب را در پيش گيرد کل اپوزيسيون ايران متحد تر شده و حتی کليت جمهوری اسلامی به زير سؤال خواهد رفت و رژيم ممکن است زودتر از رويداهايی نظير مرگ آيت الله خامنه ای يا پايان دوره رياست جمهوری محمود احمدی نژاد سقوط کند.

جدا از آنکه دولت چه روشی را در پيش گيرد در هرحال جريان اصلاح طلب در ايران بعد از اين مرحله از تحول نقش کليدی خواهد داشت.

مدت هاست که اين سؤال در مقابل نيروهای مختلف سياسی ايران، سکولار، دموکرات و ديگران مطرح است که در اين رابطه چه سياستی اتخاذ کنند. برخی با روش های افراطی به اصلاح طلبان حمله می کنند و فکر می کنند با اين راه يک تک خالی رو می کنند و در اين بازی پوکر سياسی، به زعم آنها، خود به قدرت ميرسند. اينها همه تخيلاتی است که يک نسل از آزدايخواهان ايران را بعد از انقلاب 1357 به نابودی کشيد. جد از آنکه من و شما چه دوست داريم اينکه ديکتاتوری جمهوری اسلامی در 30 سال گذشته به چه بخش اپوزيسيون اجازه فعاليت داده است، در اندازه قدرت و بنيه آن نيرو در بعد از تحول، در شرايط ليبرال تر و دموکرات تر، تأثير گذاشته است. نيروهای اصلاح طلبان بعد از تحول بعدی، جدا از آنکه تحول چگونه صورت گيرد، از اهميت بالايی در عرصه سياسی ايران برخوردار خواهند بود. حتی عراقی که با حمله آمريکا تحول پيدا کرد هنوز به استثناء خطه کردستان نيروهای اسلامی در آنجا دست بالا را دارند.

در نتيجه گروه بندی های سياسی ايران لازم است از هم اکنون وارد مراوده سياسی با اصلاح طلبان شوند و خواستهای سياسی خود را روشن بيان کنند. مثلاً لغو مجازات سنگسار و اعدام خواست اساسی بخش مهمی از اپوزيسيون ايران است. حالا وقت آن است که از آقايان موسوی، کروبی، رفسنجانی و خاتمی و خانم رهنورد در آن مورد خواستار موضعگيری شويم. حالا است که بايد از حزب مشارکت و حزب اعتماد ملی در اين موارد خواستار اعلام موضع شويم. رفتار با نيروهای غيرمذهبی و مثلاً در مورد موضع قانون در مورد همجنسگرايان يا مرتدان مذهبی را حالا بايد مطرح کرد. مطالباتی که در انتخابات 1388 مطرح شدند را بايد دقيق کرد. و هر نيرويی آنچه در پلاتفرم خود دارد را بايد امروز از نيروهای اصلاح طلب سؤال کند و برای مردم روشن کند که چه بخش از خواستهايشان در صورت بقدرت رسيدن اصلاح طلبان بدست می آيد و چه بخش بدست نخواهد آمد. همه چيز سفيد نيست، سياه هم نيست (3).

اگر همان زمان انقلاب 57 به روشنی ديده بوديم که در دولت آينده نيروهايی که به دور آيت الله خمينی حلقه زده اند نقش اصلی را در عرصه سياسی آينده ايران بازی خواهند کرد شايد می توانستيم در آنزمان بيشتر در مورد مطالبات خود از آن نيرو قبل از آنکه به قدرت برسد بحث کنيم. نميشود با تخيل فکر کرد با افشاگری يک نيروی قوی يا تلاشهای شبانه روزی خود در امروز می شود نيروی اصلی در عرصه سياسی شد. اما همين نيروهای اپوزيسيون سکولار نيز اگر مهم نبودند اصلاح طلبان برآوردن خواستهای اين بخش اپوزيسيون را مورد توجه قرار نميدادند. پس نه آنقدر به افراط افتيم که گويی نيروی اصلی تحول آينده هستيم و نه آنقدر به تفريط که حتی خواستهای خود را از نيروهای اصلی مطرح نسازيم. واقعيات را ببنيم. تظاهرات های بعد از خرداد 1388 و يکسال بعد از آن نشان داده است که نيروهای مختلف در عرصه سياسی ايران چقدر نيرو دارند و گفتن آنکه مردم آزاد نيستند وگرنه حرف ديگر می زدند خود را گول زدن است. درست است که به روش انقلابی اعتقاد نداشتند و روش مسالمت آميز را می پسنديدند اما نظير فرزاد کمانگرها بودند که تا پای جان ايستاد و همانطور که خودش گفته بود اگر به سازمان و گروهی تعلق داشت با آن شجاعتش ترسی نداشت که بگويد، همانطور که نظراتش را روشن گفت، خود را برای مرگ آماده کرده بود، و ايستاده بخاطر کار نکرده اعدام شد. کسانی در اين يکسال و نيم به خيابانها رفتند که از نظر جسارت و تلاش دست کمی از انقلابيون سال 57 نداشتند.

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست و ششم دی ماه 1389
January 16, 2011

پانويس ها:
1. http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm
2. http://www.ghandchi.com/647-StateClergy.htm
3. http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm

یکشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۹

آيا خودکشی اعتراضی را بايد حمايت کرد؟

آيا خودکشی اعتراضی را بايد حمايت کرد؟
سام قندچی

عليرضا پهلوی هفته گذشته در روز سه شنبه چهارم ژانويه در شهر بوستون آمريکا خودکشی کرد. اين رويداد بحث های بی شماری را در ميان ايرانيان پيرامون موضوع خودکشی مطرح کرده است. پيش از آنکه به موضوع اين نوشتار بپردازم درگذشت دردناک آقای پهلوی را به خانواده و دوستداران او تسليت می گويم. يک نکته را نيز اضافه کنم که عده ای نيز در اينترنت و تلويزيون های ايرانی سعی کرده اند که تحليل های روانشناسی از علت خودکشی عليرضا پهلوی ارائه دهند. متأسفانه اين سنت ناميمون در تلويزيون ها و سايت های اينترنتی ايرانی مرسوم شده است که عده ای به اصطلاح تحليل های روانشناسی از افراد می دهند. تحليل روانشناسی را پزشک روانشناس يک فرد می تواند بدهد آنهم وقتی وی به آن پزشک مراجعه کرده باشد نه اينکه دکتری خيال کند پزشک کسی است. از روی فيلم و عکس افراد تحليل شخصی دادن کار يک عده افراد بی سواد و بيکار است. اگر اين افراد دانش روانشناسی دارند درست است که مدارک لازم را از دانشگاه های معتبر دريافت کنند و بعد بجای جوسازی در اينترنت به کسانيکه به مطب آن ها رجوع کرده باشند، خدمات پزشکی ارائه کنند.

روانشناسان واقعی اينگونه نسخه صادر نمی کنند، آنهم فله ای و مجانی! آنهايی که در فوروم های بحث با نام های مختلف به اصطلاح تحليل روانشناسی می دهند اگر به خاطر اهداف سياسی گروهی و غيره است بازهم در واقع در خدمت سازمان های امنيتی هستند چون محيط بحث سياسی سالم را که بايد روی موضوعات و مسائل جنبش سياسی ايران متمرکز باشد به محيط نفرت فردی تبديل می کنند. اين نسخه پيچان بهتر است خود به روانشناس مراجعه کنند وگرنه وقت خود و ديگران را با اينگونه پلميک ها برای بازی با زندگی خانواده ها تلف نکنند وقتی نه دانشی در زمينه روانشناسی دارند و نه در عرصه سياست. در اينترنت می توان مقالات و نظرات علمی درج کرد و کسی هم که مخالف نظری است خوب است تحقيقاتی را با ذکر منابع پژوهشی مؤسسات معتبر علمی ارائه دهد که موضع مورد مخالفت خود را ثابت کند اما تحليلهای شخصی را به عهده پزشکان خانواده ها بايد گذاشت.

با ژست علمی و بنام دلسوزی اما در واقعيت برای نابودسازی، با تحليلهای بی پايه و اساس به اصطلاح روانشناسی به مردم توهين کردن و داغ خانواده های سوگوار را با ظاهر تسليت گويی بيشتر کردن نشان دهنده عدم صداقت است و فقط از عهده کسانی برمی آيد که عادت کرده اند در اينترنت به زور به کسانی که علاقه ای به رابطه ای با آنها ندارند ايميل بفرستند و بعد هم بگويند چرا طرف مقابل با هر وسيله ای ميخواهد آن ها را از سر خود باز کند. مجلات و سايت های اينترنتی نيز بهتر است اينگونه نوشته های روان پريشان اينترنتی را چاپ نکنند. اين کار سانسور نيست بلکه ايستادگی در برابر روشهای غلطی است که سالها گروه های خبری يوزنت را به نابودی کشاند و از محيط بحث های علمی اوليه به فوروم های نفرت پراکنی تبديلشان کرد. بايد اميدوارم بود فيس بوک و فوروم های روی وب به چنين راه شکست خورده يوزنت کشيده نشوند.

هيچگونه تماس شخصی با عليرضا پهلوی نداشته ام و تازه اگر هم داشتم همانطور که در بالا ذکر کردم قضاوت در مورد چنين موضوعاتی کار يک پزشک متخصص و يا مسؤلين مددکاری اجتماعی است که بتوانند همه جوانب را ارزيابی کنند و جمعبندی علمی ارائه کنند. اينکه فردی يکی ديگر را بشناسد يا با وی دوست بوده باشد يا حتی عضو خانواده وی باشد، که هر يک بنوعی ديدگاه سوبژکيف با خود به همراه دارد، برای ارزيابی از چنين رويدادها، درست نيست. در جامعه ما که هنوز سنت علم گرايی فقط در حرف آنهم بتازگی متدوال شده است، نظر دادن ها در برنامه های باصطلاح تحليلی تلويزيونی و کامنت های اينترنتی فراوان است و خود اين تحليگران نيز يک هفته بعد به راحتی بر مبنای شرايط ذهنی روز يادشان می رود هفته قبل چه گفته اند. تحليل علمی با نظر دادن های اينگونه خيلی تفاوت دارد.

در نتيجه در مورد علت خودکشی عليرضا پهلوی نيز نميتوانم قضاوتی بکنم. اما بسياری در چند روز اخير با مواضع سياسی مختلف دليل اقدام آقای پهلوی را اعتراض به اوضاع سياسی ايران عنوان کرده اند. جدا از اينکه دليل اقدام آقای پهلوی چنين امری بوده است يا نه، بسياری ديگران نيز در چند ساله اخير بوده اند که مشخصاً به خودکشی بعنوان بيان اعتراض سياسی دست زده اند و دو مورد برجسته آن نيز هما دارابی و نيوشا فرهی بودند که هر دو، يکی در ايران و ديگری در آمريکا، به دليل اعتراض به وضعيت سياسی در ايران، خود را در ملاء عام، آتش زدند. در نتيجه اين موضوع خودکشی اعتراضی بخودی خود بسيار بااهميت است چرا که ممکن است به عنوان يک پاراديم اعتراضی در جنبش سياسی ايران مطرح شود و به همين دليل نيز اين موضوع در اينجا بررسی می شود.

يکی از برجسته ترين موارد خودکشی اعتراضی در قرن بيستم عده ای از راهبان بودايی در ويتنام بودند که خود را در اعتراض به جنگ در آن کشور در ملاء عام آتش زدند و در شعله های آتش تا دم مرگ سوختند. فيليپ کپلو (1) از صاحب نظران بودايی در اين مورد به شرح زير نظر داده است. هرچند از نظر من آقای کپلو يکی از صادق ترين و دقيق ترين متفکرين بودايی در دوران ما است و نظرات وی در مورد مديتيشن بهترين بيان ذن است اما با نظر او در اين زمينه مخالفم. با اينهمه لازم می بينم که نظر وی را در اينجا نقل کنم چرا که به بهترين وجه در مورد اين مسأله کنکاش کرده است. فيليپ کپلو در کتاب "ذن: ادغام شرق و غرب" می نويسد:

"در ويتنام راهبان مرد و زن و مردم عادی خود را تا حد مرگ در آتش سوزاندند تا زجر شديدی را که مردم ويتنام متحمل می شدند، به نمايش بگذارند. اين خودسوزی بايستی به روشنی از خودکشی تفکيک شود که مسلماً با اصل اول نکشتن در تضاد است. در خودکشی عادی وقتی که هيچ اغتشاش فکری در ميان نيست شخص خود نميخواهد که بميرد، او ميخواهد زنده باشد، اما نه به شکلی که احساس می کند توسط فاميل، دوستان، کار، يا جامعه نفسش بند آمده است يا که جامعه و زندگی شخصی اش تکراری و بی معنی شده است. کسی که خودکشی می کند خود را ضعيف تر از آن می بيند که بتواند آنچه می خواهد را بدست آورد و بدينگونه جسارت و اميد خود را از دست می دهد. زندگی توخالی و دردآلود برايش غيرقابل تحمل می شود و در اثر چيرگی نااميدی خود را می کشد. خودکشی همواره عنصری قوی از خودپرستی (2) را با خود همراه دارد: "من نميتوانم به راه _خود_ زندگی کنم، بنابراين ترجيح می دهم بميرم." عمل خودنابودسازی عالیترين بيان خودکشی بمثابه يک بی اعتنايی چالش طلبانه است، يعنی بطور سمبوليک دماغ خود را به سوی جامعه می گيرد، جامعه ای که همزمان بطور دراماتيک به بدعهدی با خود متهمش می کند؛ به جای آنکه خود را اينگونه ببيند. اما مرگ پايان نيست و هر جايی که وی دوباره متولد شود می بايست با نتايج کارمای (3) قصابی کردن خود، روبرو شود.

"اما اينکه خودسوزی راهبان، راهبه ها و مردم عادی در ويتنام از محرک ديگری برخاست را در نامه تيچ نات هان (4) به مارتين لوترکينگ می توان مطالعه کرد. وی می گويد: "آنچه راهبان در نامه های خود پيش از خودسوزی نگاشته اند هدف خود را تنها هشدار دهی برای تکان دادن قلب های ستمگران توصيف کرده اند و جلب توجه جهان درمورد رنجی که مردم ويتنام متحمل می شوند. سوزاندن خود با آتش برای اثبات اين امر است که آنچه فرد می گويد از اهميت والايی برخوردار است. هيچ چيزی دردناک تر از سوزاندن خود نيست. حرفی را زدن هنگاميکه شخص چنين دردی را تحمل می کند يعنی که حرف را با نهايـت شجاعت، رک گويی، عزم، و صداقت ميزند ...راهب ويتنامی با سوزاندن خود با همه قدرت و عزم ميگويد که می تواند برای حمايت از مردم خود بيشترين رنج را پذيرا شود. اما چرا وی بايد خود را تا حد مرگ بسوزاند؟ تفاوت سوزاندن خود و سوزاندن تا حد مرگ فقط تفاوتی از اندازه است و نه در خصلت عمل. فردی که خود را می سوزاند بايد بميرد. آنچه مهم است اين نيست که به زندگی خود پايان داد اما خود سوختن است ...بدين طريق مراوده احساسات خود از طرق سوزاندن خود انجام عملی نابود کننده نيست بلکه در واقع امری سازنده است -- يعنی سختی کشيدن و مردن برای خاطر مردم خود. اين خودکشی نيست ..."

"فدا کردن زندگی خود به اين طريق نيازمند شجاعت خارق العاده و نيروی سمادی (5) قوی است که آن نيز لازمه اش آموزش طولانی معنوی است. چه کسی می تواند اخبار رسانه ها از عکس يک راهب پير را که در حالت مديتيشن (6) بر روی آتش نشسته است، فراموش کند؟ منظره بدن نيمه سوخته که فروميريخت در سراسر غرب بويژه در آمريکا موجی تکان دهنده، برپا کرد. عکس العمل ها بخشاً به اين دليل بود که در ماورای اين خودسوزی يک عمل بدون ترس و فاقد خودپرستی و درجه ای از کنترل برخود که در غرب کنونی قابل رؤيت نيست، نهفته بود." (7)

اين تفکيک "کپلو" بين خودسوزی راهبان و خودکشی هنوز برايم روشن نيست. حتی اعتصاب غذاهای زندانيان در ايران يا اعتصاب غذاهای مشابه در زمان گاندی نيز به نوعی با آنچه "کپلو" توصيف میکند همسان است و ميتواند به مرگ فرد، منجر شود. متأسفانه امروز يک دسته از ديگرانی هم که خواستهای بسيار ارتجاعی دارند در نقاط مختلف جهان بخاطر اسلام افراطی خودکشی و اقدامات ديگر انتخاری می کنند. در نتيجه همه اين انواع خودکشی های اعتراضی وجود دارند.

اما حتی خودسوزی راهبان با همه مقاصد نيکشان را درست نميدانم. آنچه تورو (8) توصيه می کرد را برای راه های نافرمانی مدنی، می پسندم وقتی برای اعتراض، از طريق ندادن ماليات، به زندان رفت. حتی در ايران نيز می توان از طريق ندادن خمس و ذکات يا مثل خود "تورو" با ندادن ماليات، مخالفت خود را نشان داد. در زندان ها می شود بجای روزه گرفتن و اعتصاب غذا، روزه خواری در ماه رمضان را پيشه کرد (9). راه خودکشی و خودسوزی حتی نبايد آخرين راه تلقی شود. خيلی راه های ابتکاری ديگر برای نشان دادن اعتراض سياسی و اجتماعی و مذهبی حتی در بدترين ديکتاتوری ها وجود دارد. هر يکنفری که در خودکشی اعتراضی از دست برود سرمايه ای از جنبش سياسی و مدنی ايران است که مردم ايران از دست می دهند.

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
نوزدهم دی ماه 1389
January 9, 2011

پانويس ها:
1. Roshi Philip Kapleau
2. ego
3. Karma
4. Thich Nhat Hanh از معلمان بسيار برجسته بودايی از اهالی ويتنام است که بسياری از آموزه های معنوی وی به زبان انگليسی ترجمه شده اند.
5. samadhi
6. lotus position
7. Roshi Philip Kapleau - ZEN: Merging of East and West, 1989 edition Pages .254 and 245
8. Henry David Thoreau
9. http://www.ghandchi.com/451-PayameRamadan.htm


چهارشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۹

خودکشی و همجنسگرايان

خودکشی و همجنسگرايان
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/648-SuicideAndGays.htm

در ماه فوريه سال 2010 تحقيقاتی از سوی دانشگاه مک گيل کانادا منتشر شد که نشان می داد آنهايی که خود را بعنوان همجنسگرا می بينند، نه آنکه لزومآً به آن عمل کنند، بيش از بقيه مردم در خطر خودکشی قرار دارند (1).

البته پيش از انتشار اين تحقيقات دانسته بود که نرخ خودکشی در ميان نوجوانان همجنسگرا بالاتر از بقيه هم سن های آنها ست اما اينکه فقط نگرش به هويت خود بعنوان همجنسگرا (يا بقيه دگرباشان) کافی است که فرد بيشتر در خطر خودکشی قرار گيرد، کشف تازه اين محققين بود. به عبارت ديگر آنهايی که به جنس موافق تمايل دارند اما تصورشان از خود بعنوان همجنسگرا نبوده بلکه خود را دگرجنسگرا تلقی کنند، شانس خودکشی شان مثل بقيه مردم است و در درجه خطر بالا قرار نميگيرند. در نتيجه اين تحقيقات نشان داد که مسأله بيش از آنکه خود رفتار جنسی افراد باشد هويتی است که با آن خود را به جامعه معرفی می کنند يعنی به رابطه آنها با خانواده و اطرافشان مربوط است. در نتيجه واضح است يک نوجوان همجنسگرا که راحت بتواند در مورد هويت جنسی خود با خانواده و اطرافيانش حرف بزند در خطر مضاعف برای خودکشی نخواهد بود و بالعکس نوجوان همجنسگرايی که در محيطی ضد دگرباش زندگی کند در خطر بالاتری برای خودکشی قرار می گيرد.

در رابطه با طرح موضوع همجنسگرايان در جنبش سياسی پيشتر بحث شد (2).

تا آنجا که به بخش اسلامی جنبش سياسی مربوط می شود هنوز ما در رابطه با موضوع همجنسگرايان در قرون وسطی زندگی می کنيم. اما متأسفانه در بخش سکولار جنبش سياسی نيز به دليل وجود نفوذ چپی های سابق در اين بخش هنوز تئوری های به اصطلاح "مسأله عمده" خط مشی ها را شکل می دهد. در زمان انقلاب 57 هروقت بحثی در مورد مسأله زنان می شد، در پاسخ می گفتند که فعلاً مسأله عمده حکومت است و نه مسأله زنان. برخی گروه های چپی در همان اولين تظاهرات زنان بعد از انقلاب عليه حجاب اجباری در اسفندماه 57 به هواداران زن خود رهنمود دادند برخلاف تمايل خود روسری بر سر کنند چرا که به نظر چپ مسأله زنان عمده نيست. امروز نيز بازماندگان همان نوع انديشه ها هرچند بسياری از آنها ديگر خود را چپی نمی نامند بازهم با استدلال مشابهی می گويند مسأله همجنسگرايان عمده نيست و نبايد به آن پرداخت.

آلن تورينگ يکی از نوابغ قرن بيستم که کامپيوتر و هوش مصنوعی را پايه ريزی کرد و رياضی دان و فيلسوف برجسته ای نيز بود بيش از 50 سال پيش در سال 1954 به دليل آنکه همجنسگرا بود و در آن زمان در بريتانيا نمی توانست در مورد هويت جنسی خود باز باشد، در سن 42 سالگی خودکشی کرد (3).

متأسفانه فقط مسأله داخل ايران نيست که هنوز دولت جمهوری اسلامی برای همجنسگرايان در قانون خود حکم اعدام دارد و رهبران مذهبی اسلامی نيز نظير آيت الله بروجردی پرتاب از صخره را برای همجنسگرايان تجويز می کردند و بيشتر آيت الله ها در رسالات خود هنوز نيز اينگونه جنايات را عليه همجنسگرايان تجويز می کنند. البته جالب است که در همان ايران به رغم همه اين تهديدها در اين مورد نيز نوجوانان با شجاعت در مورد هويت خود حرف می زنند (4).

اما بيش از اين مايه تأسف است که ايرانيان خارج کشور، چه تبعيدی و چه مهاجر، هنوز آنقدر عقب مانده اند که بسياری از والدين درست به دليل آنچه در اول اين نوشتار توضيح دادم باعث می شوند فرزندان همجنسگرايشان در خطر بيشتر خودکشی قرار گيرند؛ چرا که گرچه در جوامع غربی آزادی هويت جنسی آنقدر به رسميت شناخته شده است که وزير امور خارجه آلمان رسماً با يک همجنسگرای ديگر ازدواج قانونی می کند و کماکان با کشورهايی نظير ايران هم روابط خارجی را برقرار می کند؛ اما در همين کشورهای غربی متأسفانه ايرانيانی که خود با جمهوری اسلامی قرون وسطائی مخالف هستند فرزندانشان جرئت ندارند که بتوانند در رابطه با هويت جنسی خود احساس آزادی کنند و به اين طريق در معرض خطر بالاتر خودکشی قرار می گيرند.

فعالان جنبش دگرباشان ايرانی در اين موارد بسيار بهتر می توانند توضيح دهند (5).

اميدوارم روانشناسان اجتماعی و جامعه شناسان ايرانی بيشتر به اين موضوع برخورد کنند و ارقام واقعی خودکشی را نيز در ميان همجنسگرايان ايرانی در خارج که نشان دهنده عمق فاجعه است، منتشر کنند. بسياری از خانواده ها حقيقت را به دليل رويکرد جامعه ايرانی با اين واقعيت، مطرح نمی کنند، و اين امر خود فشار بيشتری بر روی همه اعضای خانواده می گذارد که اگر نوجوانان ديگری همجنسگرا هستند مجبورند یا خودسانسوری هويت جنسی خود را مخفی کنند (6).

به خانواده های ايرانی بايد گفت زندگی فرزندان شما مهمتر است يا به اصطلاح "حرف مردم!" تا کی بايد حتی در دموکراسی های غربی نيز خودمان آزادی خود و فرزندانمان را لگدمال کنيم؟ اينهمه نيز بدين خاطر که در موطن واپسگرای ما هنوز اينگونه با بخشی از بشريت رفتار می شود که نوجوانان دگرباش خود را به خودکشی می کشانند و رژيم نيز برايشان حکم اعدام می دهد. اما همين رژيم برای منافع خود با وزير امور خارجه آلمان که دگرباش است با احترام رفتار می کنند و مشکلی ندارند همانگونه که آفريقای جنوبی در رژيم گذشته آپارتيد سياهان خود را آدم حساب نميکرد ولی نهايت تلاش را به عمل می آورد تا شرکتهای آمريکايی که صاحبان سياه پوست داشتند نيز در آن سرزمين، سرمايه گذاری کنند.

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
پانزدهم دی ماه 1389
January 5, 2011

پانويس ها:
1. http://www.sciencedaily.com/releases/2010/02/100205122240.htm
2. http://www.ghandchi.com/631-OppositionLeader.htm
3. http://www.ghandchi.com/20-Alan_Turing_Homosexual.htm
4. http://www.youtube.com/watch?v=9b4uK2MXIh0
5. http://www.youtube.com/watch?v=NN3PH3f6GHk
6. http://www.youtube.com/watch?v=Cd6GCKjLtqU


شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۹

دستگاه امنيتی رسمی و روحانيت دولتی حرکت تازه ای را آغاز کرده اند

دستگاه امنيتی رسمی و روحانيت دولتی حرکت تازه ای را آغاز کرده اند
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/647-StateClergy.htm

قبل از هر بحثی اجازه دهيد روشن کنم که منظورم از کاربرد اصطلاح _دستگاه امنيتی_ همه نيروهای امنيتی و اطلاعاتی در جمهوری اسلامی ايران نيست. در واقع در اين نوشتار از اين عبارت برای توصيف بخشی از نيروهای امنيتی و اطلاعاتی رژيم استفاده می کنم که اساساً بطور _رسمی_ کار می کنند و اغلب در وزارت اطلاعات ايران متمرکز هستند. اين دستگاه امنيتی رسمی مثلاً شامل نيروهای اطلاعاتی سپاه پاسداران نيست. همچنين نيروهای امينتی ديگری که گروه ها و شخصيت های مختلف حاکميت جمهوری اسلامی از جمله شخص آيـت الله خامنه ای برای خود دارند، در اين تعريف نمی گنجند. مثلاً آشکار شد حتی اصلاح طلبان در زمان رياست جمهوری آقای خاتمی، هنگام قتل فروهر ها، نيروهای امنيتی ويژه ای داشتند که بنظر می رسيد بطور جداگانه وقايع آن دوران را زير نظر داشتند، و در دادگاهی که برای سعيد امامی تشکيل شد، گزارش خود را می دادند. اليته هنوز آنچه در قتل های زنجيره ای روی داده است و مواردی که در آن دادگاه گفته شده است در هاله ای از ابهام قرار دارد و مصاحبه اخير اکبر گنجی شايد بيشترين اطلاعاتی است که درباره آن دوران، انتشار پيدا کرده است (1).

اما کلاً در بحث اين مقاله هيچيک از اينگونه نيروهای امنيتی مورد نظر نيستند جدا از آنکه به جناح يا شخصيت معينی وابسته باشند يا حتی به سپاه پاسداران يا دفتر ولی فقيه مرتبط باشند.

تشکيلات دستگاه امنيتی رسمی ايران در زمان شاه تحت نام ساواک شناخته می شد. بعد از کودتای 28 مرداد آمريکا نقش مهمی در سازماندهی آن تشکيلات ايفا کرد. بعدها نيز که سياست آمريکا در ايران تقويت و همکاری نزديک ساواک با روحاينت دولتی برای خنثی کردن نفوذ کمونيسم در ايران در زمان جنگ سرد بود، اين سياست به روشنی توسط ساواک، دنبال شد. آقای داريوش همايون بهترين توصيف را در مورد آن دوران در مقاله ای به تازگی نوشته اند و نيازی به تکرار در اينجا نيست (2).

شايد يکی از مهمترين تأثيرات سفوط رژيم پهلوی بر روی دستگاه رسمی امنيتی و اطلاعاتی ايران اين موضوع بود که آنچه از آن اداره باقی ماند بشدت ضد آمريکايی شد. درواقع سياست حمايت از روحانيت برای مقابله با همه نيروهای اپوزيسيون بمثابه کمونيسم باعث شد که در فردای سقوط رژيم پهلوی حتی جناح های منتقد آن رژيم نظير دکتر علی امينی ها نيز قادر نشدند دولت را به دست گيرند و يا از ايران خارج شدند و يا نابود گشتند. اعدام شدگان سالهای اول انقلاب را فقط طرفداران سرسخت محمد رضا شاه تشکيل نميدادند بلکه بسياری افراد معتدل و منقّد محمد رضا شاه در ميان آنها بودند. مثلاً آقای هويدا را حتی زمان خود شاه به زندان افکندند که خود بهترين دليل است که از طرفداران سرسخت شاه نبوده است. در نتيجه آنچه بازمانده تشکيلات رسمی اطلاعاتی ايران بود که به کارهايی نظير موضوعات اطلاعاتی خارجی نيز مرتبط بود، لزوماً ارتباطی با سرکوب اپوزيسيون داخلی يا شکنجه و بازداشت ها و امثالهم، نداشته است.

اما پس از انقلاب بازمانده اين دستگاه بسيار از آمريکا خشمگين بود چون باعث شد رژيمی را که سازمان امنيت پاسدارش بود، دقيقاً توسط نيرويی که خود اين سازمان تقويت کرد، سرنگون شود. بنظر می رسد هنوز علاقه دستگاه رسمی اطلاعاتی و امنيتی ايران به رژيم پهلوی باشد و آن رژيم و شخصيت ها و جناح های مختلفش را قربانيان آنچه از نظر آنها اشتباه آمريکا تلقی می شود، ارزيابی کنند. البته آنان نزديکی به روحانيت دولتی و کار با آن را نه تنها اشتباه نمی دانند بلکه آن سنت را سالها قبل از ساواک و قبل از کوتای 28 مرداد و قبل از حتی نفوذ آمريکا در ايران، از سوی غرب، بويژه توسط انگليس، به ارث برده اند. اما اشتباه خود را در حمايـت از نيروهای راديکال روحانی نظير علی شريعتی می بينند که برای خنثی کردن کمونيستها، به دستگاه امنيتی، تجويز شده بود.

در نتيجه دستگاه رسمی امنيتی و اطلاعاتی جمهوری اسلامی با آمريکا مخالف است اما هدف خود را نيز امروز بازگشت سلطنت پهلوی به ايران نمی داند، هرچند علاقه اش به آن دوران است همانگونه که بقيه سازمان ها و مؤسسات رسمی دولت ايران از ارتش گرفته تا ادارات دولتی، علاقه شان به رژيم سابق است و حداقل انتقادشان نيز به آمريکا در دوران پايآنی رژيم شاه اين است که چرا مسأله حقوق بشر را راه انداخت وقتی نميتوانست آن را کنترل کند. دستگاه اطلاعاتی بيش از بقيه ادارات دولت سابق به موضوع حمايـت از روحانيت مخالف در رژيم سابق، آگاه هستند. به هرحال آقای همايون به اين موضوع در رژيم سابق در مقاله مذکور مفصل پرداخته اند و در اينجا به بحث امروز بپردازيم.

دستگاه امنيتی رسمی ايران از ديرباز با روحانيت دولتی نزديک بوده و هست. هردو آنها نيز با جنبش دموکراسی خواهی ايران چه در زمان شاه و چه در زمان جمهوری اسلامی مخالف هستند و اين جنبش را سبب بی ثباتی در ايران می شناسند و به همين دليل نيز با يکديگر متحدين خوبی بوده اند. با نزديک شدن پيروزی انقلاب 57، روحانيت دولتی نيز بالاخره به اپوزيسيون پيوست و رهبری آيـت الله خمينی را پذيرفت اما اين امر هم يک روزه اتفاق نيافتاد و حتی بعد از انقلاب نيز چند سالی طول کشيد تا تعميق پيدا کند. برخی از روحانيون دولتی که خارج از ايران بودند تا سالها از پذيرش جمهوری اسلامی سر باز زدند. اما به هرحال اکثريت روحانيـت دولتی ايران به حاکميت جمهوری اسلامی پيوستند که تضمين کننده دريافت خمس و ذکات بود و به اشکال گوناگون منافع آنها را تأمين می کرد.

از زمان خيزش جنبش سبز تحول تازه ای در قم شروع شده است. اگر در مناقشه آقای احمدی نژاد و علی لاريجانی، روحانيت دولتی سوی آقای لاريجانی را گرفت و حداد عادل، متحد آقای احمدی نژاد، را حذف و آقای لاريجانی را به رياست مجلس شورای اسلامی نشاند، در دعوای ميرحسين موسوی با محمود احمدی نژاد، روحانيت دولتی خود را بيشتر در خطر ديد. گويی تحولی نظير پايان دولت شاه را می ديد که نيروی اصلاح طلبان که مخالفين تحمل شده رژيم بودند اين بار می خواست کل وضعيت موجود را سرنگون کند همانگونه که اپوزيسيون اسلامی تحمل شده در دوران شاه، نظير هواداران علی شريعتی، خود رژيم شاه را سرنگون کردند. همچنين هنگامیکه روحانيونی نظير آيت الله منتظری طرف اين جنبش را گرفتند، از نگاه روحانيت دولتی، باری ديگر شرايطی نظير سال 57 بود مه در حال شکل گيری بود. کسانی نظير ناصر مکارم شيرازی سعی کردند دل هردوطرف را بدست آورند اما ديگرانی نظير آيت الله نوری همدانی به روشنی نقش خود را بعنوان روحانيت دولتی ادامه دادند.

اما امروز در چند هفته اخير برای بسياری مايه تعجب شده است که چرا آيـ الله نوری همدانی و بسياری ديگر از روحانيـت دولتی به آقای اسنفديار رحيم مشايی حمله ميکنند. پاسخ چيست؟

آقای مشايی دستگاه رسمی امنيتیِ به ارث رسيده از رژيم سابق نيست و در زندگی خود بيشتر نظير دستگاه امنيـتی سپاه پاسداران عمل کرده است. روحانيت دولتی ايران متحد خود را دستگاه امنيتی رسمی رژيم ميداند -- هردو آنها با از رژيم گذشته به ارث رسيده اند و با هر تغيير بعدی نيز تلاش خواهند کرد در رژيم آينده ادامه حيات دهند اما آقای مشايی خود را بر فراز آنها می بيند همانگونه که هنگام جنگ، سپاه پاسداران، ارتش رسمی را فرمانبر خود، تلقی می کرد. در واقع تهديد اخير حسين قديانی به آيت الله صادق لاريجانی که در واقع تهديد به روحانيت دولتی است. آقای قديانی در مورد تعلل آرييس قوه قضاييه در اقدام عليه ميرحسين موسوی و مهدی کروبی نامه سرگشاده فرستاد و نامه از همان نوع جريانات اطلاعاتی است که با دستگاه امنيتی رسمی قرابتی ندارد و آشکار است که وی خود را مافوق دستگاه های رسمی دولت می شناسد. آقای قديانی در نامه اش به صراحت به آيت الله لاريجانی می گويد که شما را با وجود جوان بودن برگزيديم که اين کارها را بکنيد يعنی وی خود را مافوق رييس قوه قضاييه می شناسد. اين نوع نامه نوشتن کار دستگاه امنيتی رسمی رژيم نيست بلکه شبيه همان اطلاعات سپاه و ديگر نيروهای امنيتی ديگری است که نظير سپاه پاسداران و بسيج، رژيم اسلامی در موازات ارتش و پليس در طی 30 سال ساخته است، و نسبت به ان نهادها خود را ارجح می دانند.

اما حالا دستگاه امنيتی رسمی و روحانيت دولتی در واکنش به نامه حسين قديانی، حمله خود را به اسفنديار رحيم مشايی، تحت عنوان دفاع از اسلام، شروع کرده اند.

مشخص نيست که نيروی روحانيت دولتی و دستگاه رسمی امنيـتی رژيم در برابر دولتمداران کنونی رژيم در دولت آقای احمدی نژاد و نيروهای امنيتی سپاه تا چه اندازه توان قدرت نمايی داشته باشند. آقای احمدی نژاد توانست منوچهر متکی را که به روحانيت دولتی و مشخصاً آقايان لاريجانی نزديک بود، از مقام وزير امور خارجه، اخراج کند. گفته می شود آقای متکی به سفارت ايران در اردن دستور داده بود با آقای رحيم مشايی که بعنوان فرستاده ويژه محمود احمدی نژاد به اردن رفته بود همکاری نکنند و به محض روشن شدن اين امر در تهران که هنگام مسافرت آقای متکی به سنگال اطلاع حاصل شده است، آقای احمدی نژاد بدون وقفه اقدام به اخراج آقای متکی کرد. يا اينکه گفته می شود حيدر مصلحی اظهار داشته است در تهران اسفنديار رحيم مشايی دفتری برای خود در وزارت اطلاعات دارد و خود مستقيماً دستور کار به کارمندان آن وزارتخانه می دهد. در نتيجه اگر امثال آقای اژه ای در گذشته و آقای مصلحی امروز بخواهند خود را در پناه روحانيـت دولتی و دستگاه امنيتی سابق در مقامات اطلاعاتی حفظ کنند، معلوم نيست تا چه حد توان بقا داشته باشند. اقلاً در زمان جنگ، فرماندهان ارتش که اين روش را در برابر تشکيلات موازی سپاه پاسداران اختيار کردند، از مقام های خود به کنار گذاشته می شدند.

در چنين شرايطی روحانيت دولتی و دستگاه امنيتی سابق هر روز انقلابی ديگر را در مقابل خود تصور می کنند. اقلاً اين تصوير را آيت الله جنتی با وحشت خود از جنبش سبز و بيان آتش زير خاکستر به آنها نويد داده است (3).

روحانيت دولتی و دستگاه امنيتی سابق که فعلاً قوه قضاييه و قوه مقننه را در کنترل خود دارند می خواهند با حمله به اصلاح طلبان در پرتو دفاع از اسلام، کنترل قوه مجريه را نيز در دست بگيرند، ابتکاری که در زمان انقلاب 57 توانش را در خود نمی ديدند و با پيروزی آن انقلاب هردو تسليم آيت الله خمينی شدند.

اغلب مراجع تقليد نيز که در داخل ايران زندگی می کنند تحت الشعاع حرکت بالا قرار دارند. در مقاله جديدی از اکبر گنجی موقعيت واقعی مراجع تقليد در ايران بسيار خوب توضيح داده شده است (4).

آنچه مسلم است حمله آيت الله نوری همدانی به آقای مشايی در واقع عليه آقای احمدی نژاد است و تا آنجا نيز که به ميرحسين موسوی مربوط می شود همانگونه که چند سال پيش فتوای ارتداد برای هاشم آقاجری صادر کرد، به نام اسلام از فتوا دادن ابايی ندارد. آيت الله نوری همدانی اتکاء خود را بر دستگاه رسمی اطلاعاتی می بيند که سالهاست متحد اوست. سفر آيـت الله خامنه ای نيز به قم برای دادن اين پيام به روحانيت دولتی بود که وی نميخواهد به تحمل اصلاح طلبان ادامه دهد و روحانيت دولتی نيز از زبان آيـت الله صادق لاريجانی لحظه ای درنگ نکرد که بگويد سرباز آيـت الله خامنه ای و مجری اوامر وی هستند، و برعکس تکذيب ظاهری در پاسخ وی به حسين قديانی، در واقعيت جواب آيـت الله صادق لاريجانی نگارش هميشگی مأمور و معذور بودن روحانيـت دولتی در دوران شاه است، موضعی که در رژيم آينده نيز بتواند موقعيت خود را حفظ کند، همانگونه که آيت الله های درباری در رژيم جمهوری اسلامی به اين طريق بقا يافتند و همان وظائف پيشين را در رژيم بعدی اجرا می کنند.

احتمالاً روحانيـت دولتی و دستگاه امنيـتی رسمی در حمله به اصلاح طلبان، خود متلاشی خواهد شد، و بخشی از آن با دولت احمدی نژاد سمت گيری خواهد کرد و بخش ديگر نيز به جنبش سبز خواهد پيوست. رقابتی که دولت احمدی نژاد با ميرحسين موسوی برای جلب نيروهای سکولار در پيش گرفته است برای بقای جمهوری اسلامی بسيار مهمتر از آن است که برخی روحانيون متحجر دولتی تصور می کنند. در واقع ميرحسين موسوی حمايتی را از نيروهای سکولار با ايستادگی برای خواستهای آزاديخواهانه بدست آورده است که نقش کليدی برای مناسبات بين المللی جمهوری اسلامی دارد که پس از خيزش جنبش سبز هيچيک از لابی های جمهوری اسلامی در خارج کارنامه ای جز شکست در اين يکسال و اندی که از آن تاريخ می گذرد، در اين عرصه، نشان نداده اند.

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
يازدهم دی ماه 1389
January 1, 2011


پانويس ها:
1. http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2-56180
2. http://www.irancpi.net/homayoun/matn_291_0.html
3. http://www.ghandchi.com/645-Jannati.htm
4. http://www.newsecularism.com/2010/12/27.Monday/122710.Akbar-Ganji-The-lost-authority-of-Marja.htm



یکشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۹

آيا "تجزيه طلبان" در کردستان هستند؟

آيا "تجزيه طلبان" در کردستان هستند؟
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/646-Separatists.htm

جمهوری اسلامی ايران در 24 ساعت گذشته دوباره با جان يک دانشجوی کرد ديگر بنام حبيب الله لطيفی پور بازی کرد و فعلاً گفته می شود که اعدام وی در زندان سنندج منتفی شده است اما مگر او اولين يا آخرين انسانی است که با اتهامات مشابه به نزديک چوبه دار می رود. مگر همين 7 ماه پيش نبود که فرزاد کمانگر معلم کرد را که در همه زندگی اش فعاليت تروريستی نداشت و اصلاً روش کار سياسی وی خود بهترين نفی تروريسم و در خدمت بالابردن دانش مردم بود، اعدام نکردند (1).

آيا "طلب کنندگان" تجزيه از ايرانِ جمهوری اسلامی، کرد هستند؟ آيا "تجزيه طلبان" خواستار پيوستن به کردستان عراق هستند؟

چرا جمهوری اسلامی اين سؤالات را به بحث نميگذارد و پاسخ خود را نمی دهد. يک گروه تروريستی بنام پژاک را بهانه کرده و معلمی بيگناه چون فرزاد کمانگر را به بالای چوبه دار فرستاده است و هنوز بابت اين اشتباه از مردم ايران پوزش نخواسته است.

همه شواهد نشان می دهد که فرزاد کمانگر هيچگونه فعاليت تروريستی نداشته است و وقت آن رسيده است که همه نيروهای سياسی ايران از جمهوری اسلامی ايران خواستار پوزش رسمی به دليل اعدام وی شوند. چطور است که وقتی آمريکا بيش از 50 سال پيش کودتای 28 مرداد در ايران کرده است بايد عذرخواهی کند اما دولت ايران وقتی بيگناهی را اعدام کرده است و ثابت شده است که وی بيگناه بوده است، حتی يک عذرخواهی هم انجام نمی دهد؟

اين ها معيارهايی است که نه تنها دولت کنونی بلکه هر دولتی که در ايران در آينده بر روی کار آيد بايد موظف به انجام آن باشد و لازم است رهبران سياسی ايران در اين مورد موضع بگيرند تا برنامه سياسی دولت مورد نظر خود برای آينده را نيز در اين ارتباط، نشان دهند. اين پوزش خواهی يعنی پاسخگو بودن قوه قضائيه. جنبش مسالمت آميز و مدنی ايران تا کنون بعد از اعدام ها قضيه را از اين زاويه، پيگيری نکرده است. حتي يک پتيشن برای رسيدگی و پوزش رسمی دولت در ارتباط با اعدام هايی که با اتهامات واهی صورت گرفته است، منتشر نشده است و مورد فرزاد کمانگر نزديکترين و روشن ترين اينگونه اعدام هاست.

همچنين گروه های تروريستی نظير پژاک را نيز بايد محکوم کرد و خواستار انحلال آن شد چرا که با اقدامات جنايـتکارانه خود آب به آسياب رژيم می ريزند و به جنبش مدنی ايران ضرر جبران ناپذيری وارد می کنند. هيچگونه رودربايستی نيز لازم نيست. در همين حال گروه هايی نظير کومله مهتدی را نيز بايد تحسين کرد که نه تنها در کنگره اخير خود راه های مدرنی را در پيش پای جنبش سياسی ايران و بويژه کردستان قرار دادند بلکه همواره عمليات تروريستی را که به دروغ به آنها نسبت داده شده است، بدون اگر و اما، محکوم کرده اند (2).

اما چرا اگر موضوع تجزيه طلبی برای جمهوری اسلامی آنقدر مسأله است که آن را توجيه فضای ترور و اعدام بر خطه کردستان در 30 سال گذشته تلقی کرده است، چه وحشتی دارد اين مطلب در مطبوعات و راديو و تلويزيون ايران، مورد بحث قرار گيرد (3).

واقعيت امر اين است که سالهاست "طلب کنندگان" اصلی تجزيه از ايران را ساکنان شهر تهران تشکيل داده اند. چرا؟

چون اکثريت مهاجران ايرانی در خارج را اهالی تهران تشکيل می دهند. اين ها در واقع نه تنها "تجزيه طلب" بوده اند بلکه خود را از ايران مجزا هم کرده اند و ديگر در ايران زندگی نميکنند. اکثريت آنها هم در اصل خود نه کرد هستند و نه در عمرشان در کردستان زندگی کرده اند. دسته دوم "طلب کنندگان" تجزيه از ايران آنهايی هستند که برای هر سفر تفريحی سالها بود که به دوبی ميرفتند و خيلی هم به کرّات برای مرخصی و شرکت در کنسرت های ايرانی و فرنگی و قدری نفس کشيدن و استراحت به آن کشور عربی سفر می کردند. دوبی را هم نزديک ترين جايی می ديدند که بليط هواپيما به اندازه بندرعباس بود اما اقلاً از شر مزاحمت های مأموران جمهوری اسلامی در هنگام تفريح با خانواده خود، راحت بودند. اما به دليل رفتار بد با برخی از ايرانيان در آن کشور کم کم علاقه مردم ايران هم از سفر به آنجا کم شد و از سوی ديگر ايروان در ارمنستان برای مدتی مورد توجه گردشگران قرار گرفت. اما می دانيد تازگی کدام شهر در منطقه مورد علاقه ايرانيان، و بخصوص تهرانی ها ست؟

شايد خودتان پاسخ را حدس زديد؟ در حال حاضر مردم تهران برای تفريح هيچ شهری را به اربيل در کردستان عراق ترجيح نميدهند. چرا؟ برای آنکه اربيل و کردستان عراق سکولار اداره می شوند و همچنين کردها بسيار بيش از اهالی دوبی به ايرانيان احترام می گذارند. حالا آيا کسانيکه "طالب" عزيمت به اربيل هستند "تجزيه طلب" هستند؟ در آنصورت بايد گفت اکثريت غالب "تجزيه طلبان" ايران که می خواهند به کردستان بپيوندند اهالی تهران هستند. همين 5 ماه پيش خانم گوگوش در اربيل کنسرتی داشت و آنتقدر اتوموبيل در مرز ايران وعراق خواستار سفر به آنسوی مرز بودند که مرزبانان ايران جلوی آنها را می گرفتند. خانم گوگوش به زبان کردی آهنگ نميخواند و اکثر ترانه های او به فارسی است. شايد آنها که به ادعای جمهوری اسلامی "تجزيه طلبان" کرد هستند به خوانندگان فارسی زبان آنقدر علاقمند هستند که چنين وضعی پيش آمده است و معلوم نيست چطور تجزيه طلبند!

واقعيت اين است که مردم ايران از اين فضای موجود در ايران خسته شده اند. فضای امنيتی که حتی مأموران عاليرتبه رژيم هم فقط وقتی به مأموريت خارج می روند احساس می کنند که دارند نفس می کشند. اگر کسی "تجزيه طلب" است اتفاقآً در تهران است و کرد هم نيست اما عاشق رفتن به اربيل است. اگر به اين معنی کل ايران خواستار به اصطلاح تجزيه و پيوستن به کردستان عراق باشد، تعجبی ندارد. به مسؤلان جمهوری اسلامی می گويم برويد علت را درمان کنيد و نه معلول. تا کی فکر می کنيد با گروگان گرفتن پيام آوران می توانيد پيام را نابود کنيد. اقلاً قدری به خود بياييد و از اعدام فرزاد کمانگر از همه مردم ايران و آزاديخواهان جهان، عذرخواهی کنيد.

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
پنجم دی ماه 1389
December 26, 2010

پانويس ها:
1. http://www.ghandchi.com/629-nominee1392.htm
2. http://digg.com/news/politics/abdulla_mohtadi_2
3. http://www.ghandchi.com/541-Separatists.htm

چهارشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۹

آيت الله جنتی می گويد ايران به سوی انقلاب می رود

آيت الله جنتی می گويد ايران به سوی انقلاب می رود
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/645-Jannati.htm

آيت الله احمد جنتی، خطيب نماز جمعه تهران، در روز نوزدهم آذر ماه گفت:

"ما حادثه تلخ عاشوراي 88 را نمي‌توانيم فراموش كنيم؛ عده‌اي كه از نظام، اسلام، انقلاب، ولي‌فقيه، امام‌خميني (ره) و رهبر فرزانه انقلاب عقده داشتند، اين افراد زماني كه ديدند زمينه براي آنها فراهم شده، در اثر آن حركت لعنتي كه انجام دادند و اغتشاشي كه به وجود آوردند، زمينه‌ها را براي اين افراد فراهم كردند و آن‌ها باورشان شد كه نظام در سراشيبي سقوط قرار گرفته و اين را باور كردند در خارج و در داخل و مسأله براندازي نظام مطرح شد، عده‌اي باور نمي‌كردند كه مقام معظم رهبري مي‌فرمودند مسأله "انتخابات" نيست، مسأله جزئي نيست و حتي مسأله "ولايت‌فقيه" هم نيست، بلكه مسأله "نظام" و "اسلام" است. آن مسأله‌اي كه در آن هدف مشترك بهائيون و منافقين و احزاب منحرف گوناگون و هر ضد اسلام و ضد انقلابي در آن وجود دارد، مسئله براندازي نظام يعني مخالفت با اسلام است اما خداوند آبروي آنها را به دست خودشان برد."

بنا به گفته آيت الله جنتی از همان خرداد 88 آيت الله سيد علی خامنه ای اين موج را شروع انقلاب می ديده است. البته در مورد نظر آيت الله خامنه ای مشخص نيست که آيا به آيت الله جنتی در مکالمات خصوصی چنين گفته باشد اما تا آنجا که آيت الله خامنه ای رسماً در آن تاريخ سخن گفت وقايع سال گذشته را کاريکاتور انقلاب 57 توصيف کرد. به هرحال، سخنان آيـت الله جنتی در مورد نظر خود بسيار شفاف است که حرکت کشور را در سال گذشته به سوی انقلاب ارزيابی می کند و همچنين آن حرکت را يکسال بعد آنقدر پرقدرت می بيند که می گويد:

"حادثه عاشورا نتیجه فراموش کردن غدیر بود و زمانی که غدیر فراموش شد حضرت علی (ع)، امام حسن (ع)، حضرت زهرا(س) و امام حسین (ع) کشته شدند."

به عبارت ديگر آنچه از خرداد 88 در ايران شروع شده است نه ربطی به محمود احمدی نژاد دارد و نه ربطی به ميرحسين موسوی و نه ربطی به انتخابات رياست جمهوری بلکه موجی بوده است عليه نظام و در رأس آن نيز ولی فقيه. اين دقيقاً يعنی که ايران از خرداد ماه 88 بسوی انقلاب در حرکت بوده است و تأکيد آيـت الله جنتی در سالگرد وقايع سال گذشته بر اين امر که اين حرکت ادامه دارد و آتش "زير حاکستر" است دو باره به معنی ديدن ادامه حرکت ايران به سوی انقلاب از سال گذشته و تداوم آن تا به امروز است.

مير حسين موسوی دو روز بعد از خطبه آيت الله جنتی در روز بيست و يکم آذر ماه در مصاحبه ای با روزنامه قلم سبز در پاسخ به سوالی درباره نظرات بيان شده آيـت الله جنتی گفت:

"به نظر بنده خطیب مورد اشاره شم قوی ای دارد. گرچه بدلیل پایبندی به مقام و موقعیت موضع ایشان دفاع از ظلم و خشونت است وکارهايی شبیه دروغ درباره یک میلیارد دلار کمک آمریکا به مخالفان، یا ترغیب خشونت، یا ولع شدید به اعدام و اعتراف گیری و مهم تر از همه تقلبات گسترده انتخاباتی و تصفیه های وسیع کاندیداها، او را از عدالت ساقط کرده است. با این همه سبزها باید با حوصله صحبت های ایشان را بشنوند. ایشان تیپ نسبتا کاملی از اقتدارگرایان تمامیت خواه است و اطلاعات خوبی که دارد را ناخود آگاه در سخنرانی ها فاش می کند. ایشان جنبش را آتش زیر خاکستر تعبیر کرده است و من کاملاً با نظر ایشان موافق هستم و اضافه می کنم ادامه سرکوبها و ندیدن واقعیتها در کنار حاکمیت دروغ و قانون گریزی و فساد و عدم کارآمدی در سیاستهای داخلی و خارجی دامنه این آتش به تعبیر ایشان زیر خاکستر را هر روز بیشتر می کند."

آقای موسوی نکته بسيار جالبی در اين مصاحبه گفته اند که شايد کمتر مورد توجه قرار گرفته است و آن هم اين جمله است: "اطلاعات خوبی که دارد را ناخود آگاه در سخنرانی ها فاش می کند." اين حرف ميرحسين موسوی بسيار درست است چرا که شخصيتی نظير آيـت الله جنتی در موقعيتی در نظام جمهوری اسلامی قرار دارد که همه اطلاعات مربوط به جنبش واقعی مردم را بيش از هر سازمان و گروه سياسی اپوزيسيون در اختيار دارد و وقتی وی چنين ارزيابی از اين موج آغاز شده از سال گذشته ارائه می کند، موضوع بسيار قابل تأمل است.

در واقع اين حرف آيـت الله جنتی نظير زمانی است که محمد رضا شاه به مردم ايران گفت: «صدای انقلاب شما را شنيدم.» شاه نيز در آنزمان دقيقاً بيش از اپوزيسيون اطلاعات در مورد جنبش واقعی مردم در اختيار داشت. هيچ نيروی اپوزيسيون در آن زمان هنوز با چنين اطمينانی از صدای پای انقلاب حرف نميزد. البته محمد رضا شاه در همان سخنرانی به مردم قول اصلاح امور را داد در صورتيکه آيت الله جنتی قول سرکوب بيشتر را می دهد. اما جدا از راه حل پيشنهادی آنها، در گفتار هر دو آنها با اتکاء به "اطلاعاتی" که در اختيار دارند، موجی را که پيش روی خود می بينند، بيان حرکت ايران بسوی انقلاب است.

تاريخ در عرض مدت کوتاهی نشان داد که ارزيابی شاه از موج حرکت مردم در ايران درست بود. بايد منتظر شد و ديد که آيا ارزيابی آقای جنتی نيز به حقيقت خواهد پيوست يا نه؟

اگر ارزيابی ايشان درست باشد شايد اکثريت اپوزيسيون ايران برای چنان شرايطی برنامه ريزی نکرده اند، دليلش هم آنکه آرزوی همه ما اين بوده است که ايران اين بار بصورت مسالمت آميز تحول پيدا کند (1).

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست و چهارم آذر ماه 1389
December 15, 2010

پانويس ها:
1. http://www.ghandchi.com/589-ghiyam.htm


شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۹

اختلاف اصول گرايان و اصلاح طلبان بر سر چيست؟

اختلاف اصول گرايان و اصلاح طلبان بر سر چيست؟
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/644-OsoolEslaah.htm


هرچند مناقشه اصول گرايان و اصلاح طلبان در ميان اسلامگرايان ايران قدمتش بسيار بيشتر از خود جمهوری اسلامی است اما بخش اول اين اختلاف برای مردم ايران از زمان انتخاب سيد محمد خاتمی به رياست جمهوری، آشکار شد. همچنين به رغم آنکه اصلاح طلبی بعنوان يک جريان فکری از آغاز رياست جمهوری آقای خاتمی خود را نشان داد، جريان اصول گرايی، تازه در انتخابات اول محمود احمدی نژاد، بعنوان يک جريان مشخص، خود را نمايان ساخت. و در واقع تازه در انتخابات سال 1388 يعنی در سال گذشته بود که با آغاز دور دوم رياست جمهوری محمود احمدی نژاد، به طور صريح اين دو جريان تاريخی اسلامی، در برابر يکديگر صف آرايی کردند.

بسياری از صاحب نظران غيرمذهبی اين اختلافات را تا سالها جنگ زرگری می پنداشتند اما در يک سال گذشته بيشتر و بيشتر ملاحظه می کنند که اختلاف بسيار واقعی است و ابعاد آن حتی از اختلافات جرياناتی نظير جمهوريخواهان و دموکراتها در آمريکا يا احزاب محافظه کار و سوسياليست در اروپا نيز گسترده تر و عميق تر است. در نتيجه نياز به درک ابعاد اين اختلاف تازه در ميان روشنفکران ايران، مطرح می شود.

بسياری از تحليل ها نيز هنوز بر شخصيت های مشخص اسلامی در تاريخ اسلام، يا در ايران 30 سال اخير متمرکز بوده است، و خود اين دو جريان و اهميت آنها کمتر در ميان صاحب نظران غيرمذهبی، بحث شده است. اما اتفاقاً صاحب نظران خود اين جريانات مذهبی نسبت به اختلاف خود با يکديگر بسيار آگاه هستند و حتی منابع غيراسلامی را نيز از جهت مقايسه مورد تفحص قرار داده اند. مثلاً سيد محمد خاتمی از اولين کسانی است که در ميان ايرانيان به کرّات به کارهای الکسيس دو توکويل اشاره می می کند، نويسنده ای که در رابطه یا اين بحث بسيار با اهميت است.

اصول گرايان نيز گرچه به آثار سيد قطب در مصر، به دليل سنی بودن وی، با نام، کمتر اشاره می کنند، اما در مورد آن نوشته ها بسيار آگاه هستند و از آنها تأثير گرفته اند و سالها قبل از تأسيس جمهوری اسلامی، نواب صفوی تعلق خاطرش به همان سيد قطب بوده است.

در نتيجه اختلاف بين اصول گرايان و اصلاح طلبان برای خود آنها بسيار آشنا ست و موضوعی اتفاقی نيست که به يک باره در يک انتخابات پرسش برانگيز در سال 1388 مطرح شده باشد. اما مطمئناً اين اختلاف اکنون برای هر دو طرف مسأله مرگ و زندگی برای _اسلام_ تلقی می شود و به همين علت نيز از هردو سو بسيار جدی به اين امر نگريسته می شود و برای هر دو آنها مهم است که طرفدارانشان بدانند که چرا اين موضوع برای رهبران اين دو جريان به اين اندازه حياتی است. شايد امروز بيش از هر زمان بتوان نظير آيت الله خمينی گفت که "اسلام در خطر است" هر چند هر دو اين جريانات با استناد به آيت الله خمينی تصور می کنند که راه حل در جريان مورد حمايت جناح مطلوب نظرشان، نهفته است.

برای صاحب نظران غيرمذهبی نيز اين اختلاف مانند هزاران اختلاف فقه و اصول در اسلام جلوه می کند و از آنجا که در شخصيت های مختلف اين دو جريان، با آميخته ای از موضوعات شرعی، نظير بحث ولايت فقيه بيان می شوند، شايد کمتر اهميت استراتژيک خود بحث، برای اسلام در کليت آن، مطرح شده است.

الکسيس دو توکويل که يک سياستمدار و نويسنده فرانسوی کاتوليک بود در سال 1835 يعنی حدود 150 سال پيش در آمريکا در کتاب خود توضيح می دهد چرا کشيش های کاتوليک در اين کشور از سکولاريسم راضی هستند (1).

راضی بودن کشيش های کاتوليک در اين وضعيتِ کاملاً سکولار در آمريکا در مقايسه با اروپا که هنوز حتی تا به امروز احزاب مذهبی نقش مهمی در قدرت دارند، موضوع مهمی است، چرا که قرن ها در اروپا اين کاتوليک ها بودند که دخالت مذهب در دولت تا سرحد حکومت پاپ بر بخش اعظم اروپا را از اصول مذهب خود تلقی می کردند. اين کاتوليک ها بودند که قوانين مذهبی و دخالت کشيش ها در قوانين مدنی و جزايی را تحميل می کردند و اين کاتوليک ها بودند که حتی برای علم هم مبانی مسيحی ساخته بودند و بر مبنای آن اصول، گاليله را چند قرن پيشتر، در دادگاه محاکمه کرده بودند. به اين دليل است که توکويل تأکيد دارد تا در کتاب خود نشان دهد کشيش های کاتوليک در آمريکا از تجربه جديد راضی هستند، تجربه ای که به نوعی کنار گذاشتن هر سه وجه قدرت مجريه، قوانين و محاکم قضايی، و اصول علمی است و تأکيد بر اين که مذهب کارش روابط انسان ها با يکديگر يعنی زندگی اجتماعی و رابطه انسان با خدای او يعنی مناسبات معنوی است. به اين شکل حتی ديگر مذهب کاتوليک خيلی به پروتستانيسم شبيه می شود اما آنچه مورد نظر توکويل است اين است که اين تغيير و انعطاف پذيری موجب دوام مذهب کاتوليک در جامعه مدرن در آمريکا شده است وگرنه شايد ديگر از اين مذهب اثری بر جای نمانده بود و او بعنوان يک کاتوليک از دوام و رشد مذهب کاتوليک در آمريکا که در پرتو اين اصلاحات ميسر شده بود، شادمان است.

آنچه در نوشته توکويل در رابطه با مسيحيت مطرح می شود و بسياری محققين نيز در رابطه با مذهب مسيح اذعان دارند اين است که مسيحيت در آغاز تأسيس خود نه اصول سياسی، نه قوانين جزايی و مدنی، و نه اصول علمی تدوين کرده است و اين کليسای کاتوليک و آنهم قرن ها بعد از آغاز تطور مسيحيت است که اين عرصه ها را به مسيحيت و مشخصاً به جريان کاتوليک، اضافه کرده است. در نتيجه از ديدگاه اين محققين، اينکه جنبش پروتستانيسم عليه روحانيت مسيحی و برای حذف آنها شکل گرفته است به اين دليل بوده است که آنها مبدع اين الحاقات به مسيحيت، بوده اند. يعنی نه تنها پروتستانيسم بر خصوصی بودن مذهب و عدم نياز به روحانيت تأکيد کرده است بلکه اين ملحقات مذهب مسيحی را نيز به کنار زده و به اصل مذهب عيسی مسيح بازگشته است که فاقد اين سه عرصه ها بوده است و فقط بر روابط انسان ها با يکديگر و با خدای خود توجه داشته است. يعنی پروتستانيسم مسيحی به نوعی مشروعيت خود را در بازگشت به اصل مسيحيت مبتنی کرده است. در مورد مذاهب ديگر مثل بودائيسم نيز شايد همين بحث مشابه مسيحيت را بشود در ارتباط با اصليت آن کرد که موضع فلسفی جريان ذن است. اما مثلا بحثی مشابه در مورد مذهب يهود يا ارثيه تورات در مسيحيت نمی شود کرد که اتفاقاً در هر سه عرصه ذکر شده در بالا در تورات موضع گيری وجود دارد و پذيرفتن تورات دليلی است بر ورود به آن عرصه های سياست و قانون و علم که کليسای کاتوليک قرن ها در آن زمينه ها ها عمل می کرد.

اصل اسلام نيز شباهتی به اصل مسيحيت و بودائيسم از اين منظر ندارد. اين است که توکويل بحث زير را در مورد اسلام مطرح می کند:

"آنچه محمد از بهشت با خود آورد و در قران قرار داد به اصول مذهبی محدود نبود، بلکه مبانی سياسی، قوانين جزايی و مدنی، و تئوری های علمی بود. اما انجيل به مناسبات کلی انسان و خدا و انسان با انسان، محدود است. بيش از آن را نيز درسی نميدهد و مردم را متعهد به اعتقاد به چيزی در آن عرصه ها نميداند. همين امر بيش از هزار دليل ديگر کافی است نشان دهد که اسلام قادر نخواهد بود در عصر روشنگری و دموکراسی، قدرت خود را حفظ کند، در صورتيکه قدرت مسيحيت در چنين اعصاری نظير هر عصر ديگر، مقدر است."

[کتاب دموکراسي در آمريکا، Alexis de Tocqueville ص 242 متن انگليسي]

در نتيجه از نظر توکويل از آنجا که اسلام از اساس خود نظير آن چيزی بوده است که مسيحيتِ مذهب کاتوليک فقط طی قرون وسطا بود، اسلام نخواهد توانست در برابر موج روشنگری و دموکراسی، قدرت خود را حفظ کند. در پاسخ توکويل می شود گفت درست است که در اصليت خود، مسيحيت، فاقد اين سه عرصه بوده است، و مشروعيت بيشتری برای حذف آنها در پروتستانيسم و نيز در کليسای کاتوليک بعد از سن توماس اکويناس وجود داشت، تا انعطاف پذيری گزيده شود، و دخالت در اين عرصه ها کاهش، پيدا کند؛ اما دليل طرح و اجرای اين اصلاحات فقط به خاطر فقدان اين عرصه ها در انديشه اوليه مذهب مسيحيت نيست. حتی اگر مسيحيت از اول فاقد اين عرصه ها نبود باز دليلی نيست که آنها را در عصری ديگر اصلاح نکند تا در جامعه ای سکولار بتواند ادامه حيات دهد.

در واقع دو گروه هستند که فکر می کنند چنين اصلاحی برای اسلام امکانپذير نيست. يکی اصول گرايان هستند که فکر می کنند دنيا را بايد مسلمان کرد، يا نابود، و ديگری نيز لامذهبان افراطی هستند که فکر می کنند اسلام بايد نابود شود، تا بشود در جوامعی که اکثريت مردم مسلمان هستند، عصر روشنگری تطور پيدا کند، و به دموکراسی دست يافت.

اين جاست که اصلاح طلبان ايران مطرح می شوند که گرچه با اصلاح طلبان مسيحی تفاوت دارند اما تفاوت آنها در اين خلاصه نميشود که موضوع مرکزی شان برعکس پروتستانيسم مسيحی، حذف روحاينت نيست. موضوع مهمتر اين است که اصلاح طلبان اسلامی نميتوانند استدلال کنند که در صدر اسلام از دخالت در قدرت سياسی، قوانين و محاکم قضايی و اصول علمی خبری نبوده است. در واقع در صدر اسلام هر سه عرصه مورد بحث واقعيت داشته است اما تا آنجا که انعطاف پذيری و اصلاحات مد نظر است، چه اهميتی دارد!

امروز دقيقاً سه موضوعِ مورد اشاره توکويل، مسائلی هستند که اسلام را در معرض نابودی خود، يا نابودی جهان قرار می دهند. اسلامگرايانی که در اروپا و کانادا برای تحميل دادگاه های شرع در اين جوامع تلاش می کنند باعث شده اند که اين جوامع در مقابل مهاجرت مسلمانها موضع گرفته و مناسبات دو طرف هر روز بدتر شود. اصول گرايان نيز هر روز بيشتر از روز پيش در اين کشورها به دليل مقاومت آن جوامع، به تروريسم کشيده می شوند. راه اصلاح طلبان در واقع اصلاح اسلام برای عصر حاضر است و به نسبتی که آنها موفق شوند، اسلامِ سکولار است که تقويت می شود، و گزينه اسلام به نابود کردن دنيای سکولار، يا نابود شدن خود، محدود نخواهد شد. در واقع سکولاريسم و اصلاح طلبی دشمن يکديگر نبايد باشند بلکه متحد می توانند باشند. اصولگرايی و لامذهبان افراطی نيز به نوعی متحد به حساب می آيند، چرا که هر دو حذف اسلام يا جهانگيری آن را تنها انتخاب های آينده جهان می بينند، آنهم در جهانی که اسلام، مسلمانان و کودکانشان در عصر گلوباليسم با واقعيات تازه ای روبروهستند (2).

در واقع وحشت آيت الله خامنه ای در زمان سقوط اتحاد شوروی درست بود چرا که کمونيسم شوروی نيز مانند اصول گرايان می خواست در هر سه عرصه قدرت مجريه، قوانين جنايی و مدنی، و مبانی علمی، اعمال قدرت کند و حاضر نبود به مناسبات اجتماعی و معنوی انسان ها، بسنده کند و ميخواست نظير اسلام اصولگرايان، تماميت جامعه را يا در اختيار گيرد، يا که خود را نابود کند. کمونيسم به رغم غيرمذهبی بودن، در واقع سکولار عمل نکرد و به سان دگم ترين مذاهب عمل کرد و اينگونه فروپاشيد. در نتيجه حق با آقای خامنه ای است که تجربه شوروی را مشابه ايران جمهوری اسلامی می ديد، گرچه انتخاب راه اصول گرايان دير يا زود سرنوشت شوروی را نه تنها برای جمهوری اسلامی، بلکه همچنين سرنوشت کمونيسم را برای اسلام، به ارمغان خواهد آورد. اما اگر ايران راه اصلاح طلبان را برود، اسلام نظير مذهب کاتوليک در آمريکا و اروپا، در زندگی اجتماعی باورمندان خود در جامعه ای سکولار، جايگاه خود را خواهد داشت. تصميم آگاهانه در اين مورد بسيار مهم است و بيخود نيست که اسلام گرايان ايران، چه اصول گرا و چه اصلاح طلب، امروز بيش از روشنفکران غيرمذهبی ما، نوشته های آلکسيس دو توکويل را مطالعه می کنند.

به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست و يکم آذر ماه 1389
December 12, 2010

پانويس ها:

1. http://www.ghandchi.com/411-FuturistRepublic.htm
2. http://www.ghandchi.com/437-GeographyEng.htm



یکشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۹

پيشنهاد: برای 16 آذر يک شمع روشن کنيم

پيشنهاد: برای 16 آذر يک شمع روشن کنيم
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/643-Azar16.htm

امسال نيز مانند سال گذشته به خود موضوع تاريخی شانزدهم آذر نميپردازم (1). نه تنها خود بلکه کل جنبش سياسی ايران در 40 سال گذشته بارها در مورد آن رويداد توضيح و تحليل نوشته يا سخن گفته اند (2).

شايد امروز بتوان گفت که پيام سه دانشجوی 16 آذر از هر زمان ديگری به مقصد خود نزديک تر شده است که ديگر توضيح تاريخ اصل موضوع نيست. ديگر ما در دورانی زندگی می کنيم که سالها ست خود سلطنت طلبان در خارج در يادبود 16 آذر شرکت می کنند. امسال نيز بسياری از اسلامگرايانی که در سال گذشته در چنين روزهايی عزيزان خود را در جنبش سبز ايران از دست دادند، سوگوارند. در نتيجه کشته شدگان سال گذشته را فقط بزرگانی نظير فرزاد کمانگر تشکيل نمی دهند.

به عبارت ديگر 16 آذر نه تعلق به جبهه ملی ايران دارد و نه به چپ ايران. ديگر اين روزی نيست که اسلامگرايان بخاطر همراهی آيـت الله کاشانی با کودتا از آن روی برتابند و يا که روزی باشد که ويژه ضديت با سلطنت باشد. حتی خود آمريکا نيز سالها است در مورد کودتای 28 مرداد از مردم ايران عذرخواهی کرده است.

اکنون 16 آذر آن روزی است که از اول هدفش بود و آن اينکه اپوزيسيون و مخالف بايد حق داشته باشد که حرف خود را بزند، بايد حق تجمع داشته باشد، بايد حق تشکيل حزب داشته باشد و نبايد بخاطر افکارش، کشته شود. اين درس 16 آذر است که ديگر بعد از حدود 60 سال کل جامعه ايران با همه تنوع انديشه و سليقه سياسی، به آن نزديک می شود.

ای کاش انسانهای شريفی مانند حشمت الله طبرزدی اکنون در زندان نبودند و مانند سال گذشته 16 آذر را آنگونه که حقش است برپا می کردند. ای کاش ميرحسين موسوی و مهدی کروبی آنقدر در زير فشار نبودند که در بيرون زندان هم نظير داخل زندان برای بيان نظر خود در محدوديت باشند. اما 16 آذر تقريباً يکهفته ديگر است و اقلاً در هر جائی که هستيم، مثلاً در خانه مان، ميتوانيم شمعی روشن کنيم و به اين شکل درس اين روز تاريخی را که امروز همه مردم ما با هر عقيده و ديدگاهی آن را با تجربه های بيش از نيم قرن کشور ما درک ميکنند، در کنار عزيزانمان گرامی داريم.

همانطور که خود اميدم را در پاي هر نوشته ام بيان ميکنم هر انسانی بايد بتواند اميد و آرزوهای خود را بيان کند بدون آنکه بترسد جانش را بگيرند. اين است درس 16 آذری که مصطفی بزرگ نيا، مهدی شريعت رضوی و احمد قندچی برای ما با خون خود به يادگار گذاشتند.


به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،

سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
هفتم آذر ماه 1389
November 28, 2010

پانويس ها:

1. http://www.ghandchi.com/597-Dec7Futurism.htm
2- http://www.ghandchi.com/545-16Azar.htm



شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۹

آينده نگري و فرقه ها

آينده نگري و فرقه ها
سام قندچي
http://www.ghandchi.com/493-CommunistCults.htm

بنظر من، شناخت مکانيسم و کارکرد فرقه ها، آشنائی با مشخصه هاي آنها، و آگاهی از نحوهء عملکرد شان از آن رو براي جنبش سياسي ايران بسيار اهميت دارد که ممکن است اين گونه جريانات را با احزاب سکولار مدرن اشتباه کنيم. اين خطرناک ترين اشتباهی است که می توانيم دچارش شويم. علت اين امر هم روشن است: در دوراني که براي عموم ايرانيان «حقوق فردي» در صدر مطالبات قرار گرفته، فرقه ها ساختارهائي اجتماعی اند که آن حقوق را کلاً نفی می کنند.

به قول اريک فوروم (1) در کتاب «فرار از آزادي»، کسانيکه در جامعهء آزاد به فرقه ها پناه مي برند در واقع از آزادي فرار مي کنند، چه آزادي به اين معني است که فرد بايد قدرت تميز را در خود رشد دهد و خود از ميان ميليون ها گزينشی که در پيش رو دارد دست به انتخاب زند و تصميم بگيرد. و اين کار ساده اي نيست.

اگر امروز «پناه بردن به فرقه» در ميان ايرانيان خارج کشور، آنهم افراد سياسي با دانشی که در جامعهء آزاد زندگي مي کنند، رايج است، می توان نتيجه گرفت که در فردائی هم که در ايران جامعهء آزاد بوجود بيايد، جريان مشابهي مي تواند برخي از مردم را بجاي سود جستن از حقوق فردي و آزادي هاي کسب شده، بخاطر ترس از انزوا به فرار از آزادي و پناه بردن به فرقه ها بکشاند.

بگذاريد کمی با اعضاء دلشکستهء فرقه ها آشنا شويم. ساموئل تيلور کولريج، شاعر و منتقد انگليسي که بين سال هاي 1772 و 1834 زندگي مي کرد و جناياتي را که انقلاب فرانسه عليه آنهائي که خود انقلاب کرده بودند به چشم خود ديده بود، منظومهء زيبائي تحت عنوان «ترانهء دريانورد کهنسال» در بيان داستان کشتن پرندهء دريائی شگرفی دارد، کلاً بيان احساسات نسلي که آن مصيبت ها را با گوشت و پوست خود تجربه کرده بود، و گوئي يکي از آنان است که در قامت ملواني پير در کنار خيابان تحول اجتماعي ايستاده و به هر کس که در آن راه پاي مي گذارد داستان کشته شدن «مرغ دريائي آزادي» را بازگو ميکند. (2)

داستان انقلاب ايران مرا هميشه به ياد آن منظومه می اندازد. اکنون، اگرچه سال ها از انقلاب ايران گذشته است و ايران کنونی و مبارزات جاری در 28 سال گذشته به سختي با ارواحي که هنوز در فضاي سياسي ايران سرگردانند قرابت دارند اما، عدم موفقيت رژيم اسلامی در پاسحگوئي به نيازهای مردم و بلعيده شدن انقلابيون توسط خود دولت انقلابي بجاي جلب آنان در سيستم تازه، هم پايداري نوستالژي بازگشت به رژيم گذشته و هم حيات نيروهاي نيمه جان بخش هاي مختلف اپوزيسيون رژيم گذشته را که در رژيم کنوني جايگاهي نيافتند، زنده نگاه داشته است، ، و گوئي هر روز «کولريجي» بايد آنچه را در آن انقلاب گذشت ياد آوري کند تا اين ارواح دوباره ما را به قعر مصيبتي که آنزمان بر سرمان آوردند رهنمون نشوند.

با وجود آنکه اين واقعيت غير قابل کتمان است که جنبش کمونيستي ايران سال هاست پايان يافته و کسانيکه در گذشته به آن جنبش تعلق داشته اند اکثراً امروز با کمونيسم مخالفند اما، در عين حال، هم اينان هنوز هم به نوع تعديل يافته اي از آنگونه برنامه ها معتقدند. آنها اکنون از استفاده از عنوان «کمونيست» در مورد خود ابا دارند و، بجای آن، خود را «چپ» مي خوانند. علت هم آن است که طرد جنبش کمونيستي ايران ناشی از تجربه اي نظير ويتنام و شکست برنامهء سوسياليستي آن بعد از جانفشاني هاي بسيار در زير پرچم کمونيسم نبوده، و بيشتر بخاطر شباهت هاي برنامه اي با اسلامگرايان و نيز بخاطر تجربه هاي تاريخي شوروي و اروپاي شرقي و نيز تجربه هاي اخير تر بين المللي در ويتنام و کامبوج اتفاق افتاده است.(3).

اين حقيقت که، با وجود پايان يافتن جنبش کمونيستي، بخش اصلي جنبش روشنفکري ايران، براي بيش از 70 سال، به انواع مختلف کمونيسم تعلق داشته است، باعث شده که بازماندگان آن جنبش در همهء سايه روشن هاي جنبش روشنفکري ايران، و بويژه در ميان نيروهاي غير مذهبي، اکثريت غالب را تشکيل ميدهند و با وجود آنکه اکثريت قريب به اتفاق آنها با ايدئولوژي هاي گذشته خود را هم هويت نمي دانند ـ هنوز تعصبات گذشته را با خود حمل ميکنند. مثلاً، جالب است که می بينيم دسته اي از آنان، با وجود آنکه خود را در جزو ايرانيان آينده نگر مي دانند، هنگامی که مي خواهند مخالفت خود با برنامه هاي «نئوکان» ها را توضيح دهند پيکان حملهء خود را متوجه «ايروينگ کريستول»، از پايه گذاران نئوکان در عرصه سياسي ميکنند، چرا که او در گذشته تروتسکيست بوده است؛ و لحن آنها در مورد کريستول چنان است که گوئي يک چپي آمريکائي استالينيستي مشغول نقد کريستول است. اين در حالی است که، مثلاً، «دانيل بل»، که همين منتقدين برايش تبليغ مي کنند نه تنها از همکاران اوليهء کريستول بوده و هر دو، به همراه «سيدني کوک»، به گروه تروتسکيست هاي آمريکا تعلق داشتند، بلکه مجله «پابليک اينترست» را که بلندگوی اصلی کار سياسي نئوکان بوده، با هم پايه گذاري کرده اند. (4)

در اينگونه موارد، بی اختيار بياد دوراني مي افتم که عده اي از سازمان اسلامی مجاهدين خلق بريده و به مارکسيسم گرويده بودند اما رهبران شان که در زمينه اسلام مطالعات وسيعي داشتند و در عرصه مارکسيسم معلوماتشان از يکي دو کتاب ابتدائي مارکسيسم، مثل مانيفست تجاوز نميکرد، کماکان بحث های خود را با همان ذهنيت اسلامی مطرح می ساختند و، در عين حال، خود را در عرصه اي که برايشان تازه بود، صاحب نظر تصور مي کردند. و اگر به آنها ياد آور مي شدي که معلوماتشان در ديدگاهي که تازه پذيرفته اند خيلي ابتدائی است، با حملهء شخصي پاسخت مي دادند، چرا که اين انتقاد با انتظارشان از خود و نيز انتظار طرفدارانشان از آنها نمي خواند. يعنی، طرفداران سابقشان انتظار داشتند که اينان در چارچوب ديدگاه تازه نيز در سطح رهبران و صاحب نظران باشند و خودشان هم نمي خواستند قبول کنند که در عرصه جديد در سطح کلاس اول هستند و، در نتيجه، گاه دربارهء نظرگاهي که تازه پذيرفته بودند، ابراز نظراتي ميکردند که حتي افراد مبتدي در آن زمينه بيشتر از آنها مي دانستند.

باری، به داستان «چپ» کنونی برگردم و به يک نتيجه از پايداری ذهنيت فرقه ای اشاره کنم: بنظر من، بحث هاي کنوني سياسي در جنبش آينده نگري ابداً به دعواي بين چپي هاي استالين گرا و نئوکان هاي کنونی، و قرار دادن مدل چپ در برابر مدل نئوکان، ارتباطي ندارند. اينگونه دعواها در «داخل» جنبش آينده نگري بين المللي نيز وجود خارجي ندارند، و در جنبش آينده نگري بين المللي ديگر کسي وقتش را با حرف هاي تکراري بازماندگان جنبش کمونيستي تلف نمي کند.(5)

حتی در زمان آغاز حمله آمريکا به عراق نيز ضمن بحث هاي مفصل نظري در ميان آينده نگرها، ديدگاه دوقطبي «نئوکان جنگ طلب» و «ضد نئوکان صلح جو»، که ناشی از تصور دو قطبي فعالين قديمي چپ است (6)، مطرح شد که اصلاً با شکل گفتمان درباره جنگ در ميان آينده نگرها در جنبش بين المللي شباهتي نداشت. (7)

در واقع، بخاطر ساختار خاص «فرقه»، افراد بازمانده، مرتباً، سازمان گذشته و شکستهء خود را تجديد و باز توليد مي کنند و، به همين دليل هم، نمي توانند در ساختن تشکلات سياسي جديد نقش مهمي ايفا نمايند؛ چرا که مي خواهند از دل «آينده نگري» نوشداروي جديد براي اتحاد چپ بيرون بکشند ـ چيزي که اگر امکان پذير بود خود پلاتفرم هاي کمونيستي تا به حال چنين کرده بودند.

بنظر من، دليل پراکندگي فرقه هاي چپ ـ يا اسلامی يا مسيحي، فرقی نمی کند ـ به اين خاطر است که آنها جوانه هائي سرزده در يک حرکت نوين نيستند و بازماندگان جريانات پايان يافته بشمار می روند. فراخوان اتحاد چپ يا اتحاد اسلام يا اتحاد مسيحيت، حتی با «استفاده» از هر برنامه و ظاهر به عاريت گرفته اي نظير آينده نگري، نمي تواند حل کننده مشکل باشد و شکست چند بارهء چنين خواستی عاقبت باعث دلسردي بانيان آن، که نمي دانند شراب نو در کوزهء کهنه چه بر سرشان آورده است، می شود. اعضاء اين فرقه ها هر از چندگاهي، در امضاء هاي تسليت و جلسات يادبود درگذشتگان و يا مراسم و شعائر ديگر، نام و فيزيک يکديگر را مي بينند و فکر ميکنند هنوز فرقه شان وجود خارجي دارد.

اين موضوع نه تنها در مورد بازماندگان گروه هاي سابق چپي منتج از حزب توده، چريک ها، سازمان انقلابي، اتحاديه کمونيست ها، بخش مارکسيستي مجاهدين سابق، و امثالهم صدق مي کند، بلکه، همچنين، در بارهء بازماندگان چپی که در درون جبهه ملي و نيز چپي که زير پرچم احزاب قومي کار ميکنند نيز، صادق است.

البته، در بسياري از مواقع، گروه هائي که در ابتدا «فرقه» محسوب می شده اند توانسته اند به مرور به مذهب تازه يا حزب سياسي جديدي تکامل پيدا کنند نظير آغاز مسيحيت يا آغاز مارکسيسم. مثلاً، فرقهء مسيحيان اوليه به مذهب بزرگي مبدل شد، يا فرقهء اوليه مارکسيست ها به احزاب مارکسيستي تکامل يافت، و هر يک مذهب و حزب ناميده شدند. فردريک انگلس حتي جمع اوليه کمونيست های زمان خود را به فرقهء مسيحيان در ابتداي بوجود آمدن مسيحيت تشبيه کرده است. بهر حال، از يکسو، بسياري از مذاهب و احزاب بزرگ کنوني جهان اين چنين آغاز شده اند و، از سوي ديگر، بسياري از کالت ها نيز نتوانسته اند تکامل پيدا کنند.

اما در اينجا ما با اينگونه موارد سر و کار نداريم و موضوع بحث به بازماندگان جريان های بزرگ گذشته که در حال نابودي اند مربوط می شود؛ نظير مذهب ماني که در ايران شروع شد و حتي سنت آگوستين، در قرون وسطي، در ابتدا به آن تعلق داشت. اما زمانی بعد رو به زوال رفت و اکنون فقط فرقه هاي بازمانده از آن مذهب را می توان در هندوستان يافت که به حيات حاشيه اي خود براي قرن ها ادامه داده اند.

برخي فرقه ها نيز شکل های خطرناکي بخود گرفته اند؛ مانند فرقهء «ديويد کُرَش» در تگزاس آمريکا که اعضاء ناراضي را شديداً تنبيه کرده و مورد حملات شخصي قرار مي دادند تا فرد بترسد و حرفي عليه فرقه نزند ـ جريانی که دست آخر با حمله مأمورين دولتي به مقر آنها پايان يافت.

اعضاء فرقه ها ـ حتي بعد از بريدن از فرقه ـ تا سال ها به تأييد «اتوريته جمعي» فرقه احساس نياز کرده و سراغ رهبران سابق آن ميروند. اين اعضاء حتي در فعاليت هاي بعدي زندگي شان هم فکر مي کنند که رهبران سابق همچنان «مرجع» هستند و، در عين حال، در فقدان تعلق به فرقه احساس پوچي مي کنند و از اينکه جمع آنها را تأييد نکند به وحشت افتاده و احساس انزوا می کنند، و در موعدهاي مقرری که در تاريخ فرقه برای جمع شدن افراد معين شده است (مثل جلسات عمومی و تظاهرات ها و غيره ای که ديگر ممکن است هيچ اهميت واقعي نداشته باشد) گرد هم می آيند. مثلاً، بازماندگان حزب کمونيست آمريکا در شيکاگوی سال هاي 1970، در سنين شصت و هفتاد سالگي و در زماني که تعدادشان ديگر از تعداد انگشتان دست تجاوز نمي کرد، هر ساله به صورت جمعی پنج شش نفری در کنار خياباني تظاهرات برگزار کرده و بساط کتابفروشي داشتند.

در حالی که فرقه های داراي رهبران مقتدر و جمعيـت بزرگ، مثل جريان دراويش «شاه مقصودي» در آمريکا. حرکتی رو به رشد دارند، مشخصهء فرقه هاي زوال يابنده فقدان تشکيلات و نداشتن رهبران مقتدر است. در اين صورت فرقه ها، مثل خيلي از جمع هاي سابق چپ در خارج، خيلي زود چند شقه شده و از بين مي روند و دوباره شکل مي گيرند و ديگرباره از بين مي روند.

«جيم سيگلمن» و «فلو کانوي»، مؤلفين کتاب «اسنپينگ»، در مقاله ای که با عنوان «بيماري اطلاعاتي» نوشته و در مجلهء «ساينتيفيک آمريکن» منتشر کرده اند، يکي از علمي ترين بررسي هاي موجود دربارهء فرقه ها را ارئه داده اند. (8) آنها که سال ها به بررسي فرقه هاي مختلف مذهبي، سياسي، و روانشناختي پرداخته و نتايج آن را در کتاب «اسنپينگ» منتشر کرده اند، در مقالهء بالا، در عين حالی که خاطر نشان مي کنند که فرقه ها موجد نوعي بيماري رواني - اطلاعاتي در جامعه اند که فرديت را مغلوب خود مي سازد و، در عين حال، به فردي که بخواهد فرقه را ترک کند احساس گناه القاء مي کند (9) ، مشخصه های عمومی فرقه ها را چنين شرح می دهند:

1. «شستشوي مغزي» يا «کنترل مغز»

شستشوي مغزي، که بيماری اطلاعاتی هم خوانده می شود، شخصيت فرد را نابود کرده و بي ارزش می سازد و آنها را وا می دارد که تسليم افکار فرقهء مورد نظر شوند.مثلاً، در کالت هائي نظير «اِست» در کاليفرنيا، اين کار حتي به شکل توهين هاي شخصي، نظير خود خواه خواندن داوطلبان تازه، انجام می گرفته تا آنها به فشار فرقه تن در دهند.

جالب است که ببينيم اين بيماري اطلاعاتي چگونه براي 80 سال توسط حزب کمونيست شوروي اشاعه داده مي شد و تا سقوط شوروي ادامه داشت. کارل پاپر اولين کسي بود که کمونيسم را از زاويهء «جامعهء باز» به نقد کشيد، و سال ها توسط کمونيست ها در جنبش سياسي بين المللي مورد تخطئه قرار گرفت. در مقايسه با او، حتي نقد برتراند راسل و لوکاچ از کمونيسم، با وجود تعلق به ليبراليسم، از زاويهء نقد «اتوپيسم» بود.

«پاپر»، در سال هاي آخر زندگي، در مصاحبه اي دربارهء نقش گورباچف در شکستن اين نوع بيماري اطلاعاتي در جامعه شوروي، جمعبندي جالبي کرده و مي گويد که خود گورباچف نيز اين پديدهء شستشوي مغزي عمومي جامعه براي ايجاد ذهنيتي در راستای نابودي آمريکا را وقتي احساس کرد که به «عادی کردن» (نرمال کردن) مردم شوروي اقدام کرد.

ملاحظات پاپر دربارهء آخرين دورهء سقوط کمونيسم در روسيه، در "درس هائي از اين قرن" بسال 1997، چنين است (10): «تنها با گورباچف است که ما مردي را مي بينيم که تشخيص داده است که بايستي پيش فرض بنيادي کل سياست شوروي را تغيير دهد ـ پيش فرضی با اين شرح که آنها مردمي هستند با مأموريت براي نابودي سرمايه داري، يعني، آمريکا. گورباچف در واقع خود چندين بار به آمريکا آمده و واقعيت آنجا را ديده است. او مي خواهد که درک بی خشونت خود از "مردم آزاد" را نشان دهد و اميدوار است که روسيه بر سر عقل آيد. او حرف مهمي زد وقتي که گفت: "من مي خواهم مردم شوروي را يک مردم نرمال کنم". يعنی، گورباچف فهميده بود که مردم شوروي "نرمال" نيستند، در صورتيکه مردم آمريکا چنين اند».

در واقع اين خروشف بود که در 1956 با پرده برداشتن از جنايات بريا و تصفيه هاي دوران استالين، اولين ضربه را بر شستشوري مغزي شوروي زد و بعد ها حرکت گورباچف در باز کردن جامعهء بستهء شوروي باعث شد که سيستم شستشوي مغزي و حزب کموينست شوروي، بهمراه هم به يکباره بخار شده و مضمحل گردند.

در چين هم تجربهء مشابهي رخ داد؛ هر چند با يک اختلاف بزرگ: اصلاح طلبان چين از تجربهء مشابه افشاء تصفيه هاي دوران پيشين اجتناب کردند. مي گويند با نويسنده اي که در دوران انقلاب فرهنگي از داخل زندان به دولت نامه مي نوشت اينگونه مقابله کردند که اول هنجره اش را در آوردند و بعد اعدامش کردند تا نشان دهند که ناراضيان نبايد حرف بزنند.

مسئلهء شستشوي مغزي در سيستم هاي بستهء کمونيستي و چگونگي مقاومت فرقه ها در برابر هر نوع باز شدن سيستم هاشان در تاريخ يک صد ساله گذشتهء کمونيسم موضوع مهمي است که تازه در حال باز و آشکار و افشا شدن است. اولين بررسي ها از انقلاب فرهنگي چين تازه دارد آغاز مي شود که هنوز حتي در سطح افشاگری های خروشچف هم نيستند. در واقع، «تن سيائو پين»، با وجود همه اختلافاتش با مائو، جلوي تکرار کاري را که در دوران خروشچف و گورباچف در شوروي شد در چين گرفت تا که شيرازه کمونيسم در اين کشور از هم نپاشد. به همين علت شدت حرکت روند افشای موضوعات مربوط به روش هاي شستشوي مغزي در انقلاب فرهنگي چين، بويژه بعد از رويداد ميدان «تين ان من» خيلي کند شد؛ هرچند که در چند سالهء اخير در حال سريع شدن است.

2. بسته بودن اعتقادات

می دانيم که اعتقادات مذاهبي همچون مذهب کاتوليک بطور عمومي مورد بحث قرار می گيرند اما اعتقادات يک فرقهء مسيحي مخفي، در سطوح عمومي مطرح نمي شوند. درست است که بسياري از اعتقادات ايدئولوژيک ناظر بر جوامعه بسته ـ چه کمونيستی، چه مسيحي، و چه اسلامی ـ بخودي خود تفاوتي با اعتقادات فرقه ها ندارند، ولي اينگونه مذاهب يا احزاب که بصورت علني فعاليت مي کنند مجبورند که به روند کنترل و توازن تن بدهند حال آنکه اين امر در مورد فرقه ها صادق نيست.

اريک هوفر در کتاب «معتقدين راستين» [منتشر شده در 1951] به بهترين شکلی اين وضعيت را توضيح داده (11). او در پی ارائهء گفتاوردی از «اسقف تيهون» در کتابی از داستايوفسکي مبنی بر اينکه "لامذهبي کامل بيشتر قابل احترام است تا لاقيدي اين جهاني ... لامذهب کامل يک گام از ايمان کامل فاصله دارد ... ولي فرد لاقيد هيچ ايماني ندارد بغير از هراسي بد»، می افزايد که همهء «معتقدين راستين» عصر ما – کمونيست ها، نازي ها، فاشيست های ژاپن، و يا کاتوليک ها، همگی با حرارات مي گفتند، و کمونيستها هنوز هم با سخنوري ادعا مي کنند، که دموکراسي غرب منحط است. دليلشان هم اين است که مردم غرب خيلي نرم و نازک، خيلي لذت طلب، و بيش از آن خود خواه اند که بخواهند براي ملت، يا خدا، يا هر هدف مقدس ديگر ی خود را فدا کنند. به ما گفته مي شود که اين عدم آمادگي براي مردن، نشانگر فساد و پوسيدگي دروني، اخلاقي و حتی بيولوژيک است. دموکراسي ها کهنه، فاسد، و منحط هستند. آنها هيچ رقيبي براي جماعت خروشان معتقديني که قرار است وارث کرهء ارض شوند به شمار نمی آيند...»

3. وجود نگره هاي غير قابل تبيين

اطلاعات علمي، از طريق کاربرد روش هائي نظير «رد پذيری» پيشنهادی «پاپر»، يا آزمايش های تجربي، قابل تبيين هستند؛ در صورتيکه فرقه ها به مؤمنين خود قول هائي مي دهند که قابل تبيين علمي نيستند و قرار است که از طريق اعتقاد و عضويت در فرقه قابل دستيابي شوند. مثلاً، تبيين های علمي نشان مي دهند که کل آرزوهاي فرقه هاي کمونيستي سرابي بيش نيستند و يکي بعد از ديگري غلط از آب در آمده اند. با اين همه، اين نتايج علمي براي فرقه ها مهم نيستند و هر کس که آنها را زير سؤال ببرد دشمن طبقهء کارگر، يا خود خواه، يا بورژوا، يا راحت طلب و امثالهم ناميده مي شود.

يکي از نتايج تأسف بار شکست جنبش مترقي و جامعهء مدرن در ايران اين واقعيـت است که بسياري از شرکت کنندگان در آن به سوي فرقه هاي گوناگونی روي آورده اند که به آنها وعدهء نوشداروهائي را مي دهند که «تنها به مدد کسب حقوق فردي و کوشش های علمي قابل دستيابي نيستند». در اين ميان، اگرچه در بين افراد سياسي غير مذهبي، فرقه هاي بازماندگان کمونيسم «مهمترين» تشکل ها محسوب می شوند اما آنها را نمی توان «اصلي ترين» هم دانست، چرا که اکنون شاهد آنيم که، در ميان برخي مردم عادي ايراني، فرقه هائی همچون شاه مقصودي، ديانتيک، اِست، ساينتالوژي، و حتي موني (که خود را به فرقه سري کهن «سوئندن بورگ» متصل مي دانند که از تئوسوفي هم کهن تر است) در حال رشد است (12).

باری، اگرچه آزادي از فرقه ها اجازهء استفاده از حقوق فردي و بالا بردن درک علمي را به هر انساني هديه می کند اما ادراک اين موضوع به تنهائی کاری را انجام نمی دهد و لازم است به کساني که خود را در فرقه ای محبوس مي يابند و آرزوی رهائی دارند توصيه کنيم که قبل از هر کار ترس را از دل خود بيرون کنند. (13).

به اميد جمهوری آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
14 دي 1386
January 4, 2008

پانو.يس ها:

1. Eric Fromm-Escape From Freedom

2. متن انگليسي اشعار کولريج در لينک زير قابل مطالعه است و متأسفانه تا به حال ترجمهء فارسي اين نوشتار را نديده ام:
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/Ancient_Mariner.htm

3. تا آنجا که به جنبش کمونيستي و ظهور و سقوط آن مربوط است، من اين موضوع را در گذشته مفصلاً مورد تحقيق و بررسي قرار داده ام:
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/299-Marxism.htm

4. در عين حال، يکی از موضوعات مورد علاقهء من، که در موردش در گذشته هم مفصلاً بحث کرده ام، آن است که ببينيم چرا «آينده نگري»، بدون سمت گيري مشخص به سوی «پلوراليسم»، با خطری مشابه سرنوشت کمونيسم روبرو خواهد بود؛ هرچند که پلوراليسم به اين معني نيست که (مانند «نسبيت فرهنگي») فکر کنيم همهء ديدگاه ها به يک اندازه حقيقت را بيان مي کنند، يعني مثلاً ديدگاهي که تصور کند علت زخم معده يک باکتري است با ديدگاهي که آن را به اجنه نسبت دهد يک اندازه در مقياس حقيقت وزن ندارند.
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/358-falsafehElm.htm
در واقع متدهائي مثل فالسيفيکاسيون پاپر اجازه ميدهد با وجود جازه کتمل به ارائه هر گونه فرضيه علمي که مشخصه شان فقط قابل رد شدن بودن است، به نسبت آنکه نشود در آزمون هاي علمي رد شوند وزن متفاوتي در بيان حقيقت کسب ميکنند. به هر حال درباره پلوراليسم و ارتباط آن با آينده نگري در گذشته به اندازه کافي بحث کرده ام و معنايش به معني مساوي کردن حدسيات بي پايه و تئوريهاي معتبر علمي نيست هر چند به همه فرصت طرح ميدهد.
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/440-Aristotle.htm
سيدني کوک نيز که در گذشته دورتر در دوران تروتسکيسم با آنها کار ميکرد، با اينکه از لحاظ نظري کار تازه اي ارائه نکرد و به آينده نگري نرسيد، ولي پيش کسوت در ميان آنها بود، و در دفاع از آزاد انديشي و در افشاء جنايات دوران تصفيه هاي استالين در آمريکا نقش مهمي ايفا کرد، که شايد بشود گفت هم طراز کوششهاي برتراند راسل در اروپا بود.
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/21-Bertrand_Russell_Trib.htm
اما همانطور که ذکر شد آقاي کريستول حتي بعنوان آينده نگر هم بعدها با دانيل بل سالها در مجله «پابليک اينترست» مشترکاً فعاليت ميکردند گرچه بعد از پروژه سال 2000 دانيل بل چندان در عرصه سياسي فعال نبود. يا آلوين تافلر که همين گروه از وي پشتيباني ميکنند، در عرصه سياسي هميشه از نيوت گينگريچ نه تنها دفاع کرده است بلکه وي را منجي سياسي خود دانسته است، و نوت گينگريچ از لحاظ نظري نئوکان است و از نظر سياسي هم جمهوريخواه است و چه پيش از دوران نمايندگي پر جنجالش در کنگره آمريکا و چه پس از آن، همواره مورد حمله چپي ها در آمريکا بوده است و اين امر اصلاً در دفاع تافلر از وي در عرصه سياسي تغييري نداد. در نتيجه در جنبش آينده نگري بين المللي بحث هاي سياسي ابداً به اين صورت که گويا دانيل بل و تافلر در مقابل اروين کريستول و نئوکان ها باشد نبوده و نيست. اصلاً اينها همه بخشي از حرکت «نيو رايت» يا راسگرايان جديد يا نئوکانسرواتيو يا بطور خلاصه نئو کان خود را ميدانستند که در ابتدا بيشتر معناي خط فکري بطور عمومي با تأکيد بر استراتژي سياسي داشت تا فقط يک يا دو موضع سياسي، و از نظر تئوريک خود را به کساني نظير *هايک* و *فون ميزوس* نزديک ميديدند يعني دو شخصيت برجسته تئوري سياسي-اجتماعي قرن بيستم که پايه گذاران مکتب فکري «ليبرترين» محسوب ميشوند. در نتيجه بحث ها اصلاً اينگونه که امروز کالت هاي بازمانده جنبش کمونيستي ايران سعي ميکنند نشان دهند نبوده و نيست و اين برداشت ها ترکيبي از نداشتن دانش در عرصه اي است که سعي ميکنند در آن نظر دهند و نيز بخاطر تعصبات بازمانده از دوران تعلق به ايدئولوژي کمونيسم است.
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/492-AyandehnegarSite.htm

5. در مقاله زير بحث هاي امروز سياسي در ميان آينده نگر ها را خوانندگان ميتوانند مطالعه کنند و خود ببينند که تا چه حد از اينگونه مدلهاي ساخته و پرداخته کالت هاي بازمانده جنبش کمونيستي فاصله دارد.
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/403-FuturismSandbox.htm

6. به هرحال مطبوعات آينده نگري زمان آغاز جنگ براي محققين موجودند و مواضع را نيز خوانندگان ميتوانند خود قضاوت کنند و يک بار مقاله مفصلي آن زمان نوشتم که هم درباره نيروهاي افراطي جنگ طلب در آمريکا و هم درباره اختلافم با مواضع نسبيت فرهنگي در جنبش ضد جنگ در آمريکا در برخوردشان به رژيم صدام و جمهوري اسلامي، در زمان آغاز جنگ در عراق به تفصيل در جزئيات توضيح دادم.
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/314-Vision.htm

7. در جنبش بين المللي نيز کارل پاپر در آخرين مصاحبه هاي خود پيش از مرگش علت اختلاف خود با جنبش ضد جنگ را مفصلاً توضيح داده است:
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/Popper.htm

من نيز تا آنجا که به بحثهاي جنبش آينده نگري در عرصه سياست مربوط ميشود در گذشته به اندازه کافي نوشته ام و نيازي به توضيح بيشتر در اينجا نيست:
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/479-KurzweilFuturism.htm

البته اين گونه بحث های دو قطبی تنها به مواضع سياسي «فرقه» («کالت») هاي بازمانده از جنبش چپ محدود نيست و نيز تنها به موضوع نئوکان ها محدود نمي شود.

8. Flo Conway and Jim Siegelman-SNAPPING
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/iranscope/Anthology/Cults/index.html

9. در واقع، يکي از دلائل تأکيد بر حق خروج بدون آزار و اذيت که در پلاتفرم پيشنهادي حزب آينده نگر که سالها پيش تدوين کردم ، بخاطر پيش بيني چنين خطري بود که در بسياري از فرقه هاي سياسي پيش از انقلاب در ايران ديده بودم، يعني وحشت جدا شدن از جمع بدون مخاطره تحقير، تهديد، و تمسخر. در پلاتفرم پيشنهادي اينگونه نوشته بودم: «حق جدائي علني از حزب: حزب آينده نگر ايران در عين كوشش جهت عضو گيرى، و ضمن تأکيد برمسثول بودن اعضاء در مقابل برنامه ى حزب، مي بايست در عين حال مدافع حق هر عضو براى جدايى علنى از حزب باشد. بعبارت ديگر خروج از حزب بايستى كاملأ آزاد بوده، و هيچگونه ترس و تهديدى براى اعضاء بخاطركناره گرفتن از حزب وجود نداشته باشد.»
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/348-HezbeAyandehnegar.htm

10. Karl Popper, LESSONS OF THIS CENTURY, 1997, P. 28

11. Eric Hoffer, THE TRUE BELIEVER, 1951, P.147

12. http://www.revelation37.freeserve.co.uk/contents/esoteric.htm

13. راهنمائي هاي اين سايـت ميتواند به آنها کمک کند
http://www.ex-cult.org

یکشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۹

توهم "تی پارتی" و واقعيت اقتصادی- به انگليسی

توهم "تی پارتی" و واقعيت اقتصادی- به انگليسی
Tea Party Illusion and Economic Reality
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/642-JoeThePlumberEng.htm

Late in the U.S. presidential election of two years ago, some Republicans made an important discovery, a campaign myth which was called "Joe the Plumber." My discussion here is not about the real man who is actually referred to by that expression but instead the myth behind it.

In fact, in the long history of economic theory there was once another name attached to a myth about the economic reality of society, i.e. "Robinson Crusoe." Robinson Crusoe's origin was Daniel Defoe's novel of 1719 by that name but for centuries he was treated as if the economic life of human societies was developed like his fate on a remote island, a lonely man by himself trying to survive in nature.

In the recent Congressional Election in the U.S. the myth of Joe the Plumber, and not the man himself, was prevalent in the campaigns of a new American conservative force in the scene of U.S. politics, namely the Tea Party. The campaign was strong enough to help the Republican party to win the majority in the House of Representatives and a very close number of seats in the US Senate.

Not only Sarah Palin, one of the Republican presidential hopefuls for 2014 election has capitalized on this myth but even Newt Gingrich who has long been supported by futurist Alvin Toffler is leaning towards this myth to gain support although he should well know the real US economic life of today is far from such myths.

In fact, the overwhelming majority of Republican leaders are well aware from their Congressional experience how this myth is just a "myth," but they do not mind to entertain it as long as the Tea Party can bring them votes from those who believe in the myth for a while although will soon see a different economic reality in their own lives, e.g., when they are worried to lose the option of buying their own favorite insurance plan and end up in a new job with no insurance at all or joining the ranks of the unemployed.

An interesting point about the myth of "Joe the Plumber" in contrast to Robin Crusoe is that it has not been drawn out of a literary novel and treated by some economists as reality rather it originates from two top economists of Austrian school by the names of F.A. Hayek and Ludwig von Mises.

And prior to Tea Party, the Austrian school theories were promoted by the Libertarian Party in the United States. The fallacies of fairness as regards to their theories discussed elsewhere, the same way rejecting its opposite extreme of socialist panacea (1).

But the recent upsurge of these ideas by the Tea Party is an unbelievably masterful popularization of the Austrian school which could even be a surprise to the old time Libertarian Party activists.

The "Joe the Plumber" myth tries to depict the US economy as if it is made of millions of "Joe the Plumber' shops" and makes the task of every politician and economist to solve the problems of the owner and apprentice of that shop. And of course the panacea offered is the mythical no-government, no-taxation -- leave it all to Joe solution, to make the American Dream come true for the millions of these shop keepers.

But in reality, in the United States and other developed countries, we are living in a society where the overwhelming majority of people are working for corporations and the government. It is a myth to think of working for corporations as similar to working at a "Joe the Plumber's shop." Also, the situation of the workforce in the corporation is hardly any different from working for the government .

In both places, health insurance if not provided by the employer, it can take the huge chunk of the employee's income. Issues of job security and unemployment benefits are the same. An individual in any dispute over all these matters is facing a corporate lawyer which has all kinds of means at his/her disposal. Sorry but we are not living in the early days of United States with small mom and pop shops.

One of the biggest issues for the people working for the big enterprises is that the employers do not want to pay benefits and they hire people as contractors. The contractor is not referred to a firm which can charge the Pentagon $400 for a hammer. No. The contractor is someone who has been unlucky for myriad of reasons --including discriminations -- not getting the regular position with benefits and job security, and is rather working without any Holidays, vacation, insurance or retirement.

The so-called contractors are not necessarily part time workers either. Many contractors work overtime without overtime pay and graveyard shifts without shift differential and the employer uses them to save on paying such benefits. In fact, the term contractor is a misnomer and does not show an individual or group being a real private company, as it may seem on the records of D&B. Rather it just means someone who does even better work and has worked years more than so-called "permanent" employees at the same job, but has been unlucky with no job security and benefits and is simply called a "contractor.".

These are the realities of economic life in the US that any economic and political program needs to address. President Obama tried to address some of these issues when he stood up to the conservative forces in the Congress last year for the HealthCare Reform. A healthcare system that all developed nations in Europe have put in place a long time ago. In fact, a conservative French president like Nicolas Sarkozy who was visiting the US at the time of oppositions to Obama's plan, was surprised to see so much opposition to a simple addition to the wellbeing of the American people -- unless people think UK or France are socialist countries.

The attempts of the Tea Party to show the issues facing the United States same as those of a "Joe the Plumber's shop" may work for a little while but once things get to the specific plans, they will not be much different from the old conservative plans that promised end of government and end of taxes as a paradise in the years when the national income was high and issues like Healthcare could have been fixed much easier.

The reality that the majority of people are working for big employers, be it corporations or government, determines the economic reality of our society and the US is already a long way behind Europe in creating laws to protect those who lack insurance and benefits like vacations, even when they have a job, let alone when they are unemployed. Something the late Senator Edward Kennedy spoke of for so many years.

Now as far as economic justice is concerned, definitely the socialist programs that Europeans used in the 20th century will not be the answer and one must be a futurist and use new strategies but futurism is not the kind of conservative programs that Mr. Gingrich advocates to return to, rather the new plans should be arrived at from the current social structures resulting from the new economy (2).

In short, attracting people by the libertarian populist promises of the Tea Party but in reality offering conservative old tried-out failed policies will not solve the problems of more than 47 million people who lack medical insurance in the US. Those people are not some uneducated lazy people with "alcohol problems." A good number of them are some of the best talents working for employers who for some reason or not are not giving them full benefits. Maybe tomorrow one of the Tea Party favorites and his or her kids and other family members will be dealing with the same issues at a new job!


Sam Ghandchi, Publisher/Editor
IRANSCOPE
http://www.iranscope.com
November 20, 2010

1. http://www.ghandchi.com/303-SocialismEng.htm
2. http://www.ghandchi.com/238-SocialJustice.htm