اپوزيسيون و جنگ سرد ايران و غرب
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/687-OppositionColdWar.htm
اپوزيسيون ايران قبل از جمهوری اسلامی هيچگاه فعاليت سياسی را در ايرانی که درگير جنگ سرد با غرب باشد، تجربه نکرده بود؛ اما، پس از انقلاب 1357 در ايران و مشخصاً پس از حمايت دولت ايران از گروگانگيری کارمندان سفارت آمريکا در تهران، جنگ سردی ميان ايران و آمريکا آغاز شد که تا به امروز ادامه دارد.
آنچه مسلم است اين جنگ سرد بر فعاليت اپوزيسيون تأثير می گذارد. در زمان شاه نيز بالا و پايين رفتن سطح روابط ايران و عراق بر اپوزيسيون تأثير داشت. مثلاً در اوج تنش ها با ايران، عراق ايستگاه راديويی در اختيار مخالفين شاه قرار می داد که کمک مهمی برای اپوزيسيون بود و بالعکس هنگام گرم شدن روابط صدام با شاه، عراق بخشی از مخالفين مقيم آن کشور را به دولت ايران تحويل می داد که ضربه جدی به اپوزيسيون بود.
در نتيجه، افت و خيز مناسبات ايران با کشورهای خارجی، در زمانهايی ممکن است باعث تقويت اپوزيسيون شود و زمانهايی ديگر هم به ضرر اپوزيسيون تمام شود. مثلاً در دوران جمهوری اسلامی، زمانيکه حمله تمام عيار از سوی عراق به ايران صورت گرفت، يعنی وقتی جنگ سرد به جنگ گرم مبدل شد، نيروهای اپوزيسيون نظير مجاهدين که همچنان با عراق نزديک ماندند به بخشی از ارتش متجاوز صدام مبدل شدند که ضرری برای مردم ايران و مخالفان بود، و اپوزيسيون در داخل کشور به راحتی بعنوان ستون پنجم عراق سرکوب شد.
از سوی ديگر در زمانهايی که برعکس، جنگ سرد به نزديکی ايران و آمريکا گرايش يافته، نيروهايی در اپوزيسيون ايران نظير لابی گران جمهوری اسلامی در آمريکا همواره نزديکی دولت ايران و آمريکا را شرايط ايده ال قلمداد کرده اند، جدا از آنکه در دولت ايران تغييری صورت گرفته باشد. در بهترين حالت چنين وضعيتی را ميشود شرايطی نظير رابطه آمريکا و چين در بعد از سرکوب ميدان تیانآنمن، به تصور آورد. نميشود ادعا کرد چنين شرايطی در صورت فقدان تغيير در رژيم، بنفع جنبش دموکراسی خواهی در ايران باشد و چه بسا در چنان وضعيتی نيز سرکوب آزادی ها در ايران و خارج برای رژيم ساده تر شود.
در نتيجه پايان يافتن شرايط جنگ سرد به هر دو شکل آن، يعنی چه بصورت آغاز جنگ گرم يا به شکل نزديکی و همکاری دو طرف جنگ سرد در عين وجود رژيم ديکتاتوری مذهبی در ايران، به نفع جنبش دموکراسی خواهی نيست، و حتی ميتواند بقيمت از دست رفتن يک رشته از پيش پا افتاده ترين ياری هايی تمام شود که اپوزيسيون از طريق وسائل ارتباط جمعی بين المللی و امکانات تکنيکی در اختيار دارد.
البته يک حرف درست است و اينکه در شرايط تداوم جنگ سرد، خطر زيادی برای نيروهای اپوزيسيون است که به مشاورين دولت ايران يا غرب تبديل شوند بجاي آنکه برنامه مستقل خود را برای متشکل کردن مردم جهت رسيدن به يک جمهوری سکولار و دموکراتيک دنبال کنند. يعنی که فعالين اپوزيسيون توجه خود را به مسائل جنگ سرد معطوف کنند، آنچه که در 30 سال گذشته بسيار شاهد آن بوده ايم.
به هر حال وجود يا عدم وجود جنگ سرد، پايان يافتن آن چه به شکل جنگ گرم يا به شکل نزديک شدن ايران و غرب بدون تغيير رژيم، به انتخاب اپوزيسيون نبوده و نيست. ايران تحت جمهوری اسلامی در شرايط جنگ سرد با غرب بوده و هست. اما اين در دست اپوزيسيون است که در خيال خود تصور نکند که گويی بخشی از هيئت حاکمه ايران يا غرب است و همه وقت و انرژی خود را با مسائل جنگ سرد صرف نکند.
اپوزيسيون لارم است دقت کند که حتی وقتی بر شرايط جنگ سرد برای جلوگيری از وقوع جنگ گرم يا کنار آمدن غرب با رژيم استبدادی تأثير می گذارد، به نسبت نيروی مردمی است که نمايندگی می کند وگرنه دليلی ندارد که رژيم يا غرب به خواستهای اپوزيسيون اهميتی بدهند.
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
هشتم فروردين ماه 1391
March 27, 2012
سهشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۱
جمعه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۱
چهارشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۰
پيشنهاد يک راه حل ساده برای اصلاح طلبان ايران
پيشنهاد يک راه حل ساده برای اصلاح طلبان ايران
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/686-ReformersSolution.htm
در پی انتخابات اسفندماه مجلس در ايران بحث های متعددی در ميان اصلاح طلبان در گرفته است.
تا آنجا که به حجت الاسلام محمد خاتمی مربوط می شود سالهاست که نظريات ايشان مورد بحث قرار گرفته است (1).
همچنين نظريات و تاکتيکهای مبارزاتی ميرحسين موسوی در خرداد ماه 1389 مفصلاً مورد بحث محافل سياسی قرار گرفت (2).
البته آقای موسوی در 25 بهمن ماه 1389 تاکتيکهای خود را تصحيح کردند که با استقبال اپوزيسيون مواجه و به قيمت حصر خانگی ايشان تمام شد (3).
اما بعد از حصر خانگی، ميرحسين موسوی که پيشتر شورای هماهنگی راه سبز امید را بعنوان سخنگوی خود معرفی کرده بود، اساساً سعی کرد مستقيماً از رهبری کردن جنبش فاصله بگيرد و آن مهم را بعهده اين شورا گذاشت. بسياری از زندانيان سياسی حتی نظير فرزاد کمانگر تا لحظه اعدام خود از زندان برای جنبش پيام ميفرستادند و ميدانيم زندان فرزاد بسيار از حصر خانگی، بيشتر محدوديت داشت. با اين وجود بايد اذعان کرد که آقای موسوی در آنچه در مورد موضعشان نقل شده بود ثابت قدم ماندند و در انتخابات اسفندماه رأی ندادند که نشان می دهد بسيار نسبت به خرداد ماه 1389 در فعاليت خود بعنوان يک رهبر اپوزيسيون، بهتر عمل کردند.
همچنين شايد دليل آنکه ميرحسين موسوی موضعگيری ها را به شورای هماهنگی راه سبز اميد محول کردند تقويت آن بعنوان يک سازمان رهبری جنبش بود. اما همانطور که در تاريخ به کرات ديده شده است حتی وقتی پيامبر اسلام، علی را در غدير خم بعنوان جانشين اعلام کرد، در جامعه بعد از حضرت محمد اين انتخاب پذيرفته نشد. افرادی که در اين شورا هستند بايد خود اعتبار در ميان مردم کسب کنند و اين امر وقتی آنها يک مرکز غيبی هستند، دشوارتر است. دو نفری هم که بعنوان نمايندگان آقايان موسوی و کروبی در خارج هستند از اعتباری در ميان اپوزيسيون در داخل يا خارج، قبل از اعلام نمايندگی آنها از سوی اين دو بزرگوار، برخوردار نبودند و صرف سخنگو بودن، از آنها رهبر ساخته نميشود. در نتيجه عملاً شورای هماهنگی راه سبز امید قادر نبوده است نقش مؤثری در رهبری اعتراضات ايفا کند.
اما واقعاً مسأله اصلی اصلاح طلبان نه آقای خاتمی است و نه موسوی، کروبی، سخنگويانشان يا شورای هماهنگی راه سبز اميد. علت مشکلاتی که بعد از انتخابات اسفندماه ديگر به وضوح قابل رؤيت است اساساً ورای اين مسائل شخصی و تشکيلاتی است.
واقعيت اين است که اصلاح طلبان ايران بايد جسارت پيدا کنند و بطور صريح و روشن، يکبار برای هميشه با جمهوری اسلامی وداع گويند و از جمهوری سکولار حمايت کنند، کاری که اصلاح طلبان اسلامی در ترکيه بالاخره انجام دادند. اين کار نظير جسارتی است که آيت الله خمينی از خود نشان داد و زمانی از جمهوری دفاع کرد که حتی اپوزيسيون سکولار جبهه ملی و ملی مذهبی های نهضت آزادی حاضر نبودند صريح و روشن از جمهوری برای آينده ايران دفاع کنند.
زمان موضع گيری روشن اصلاح طلبان در دفاع از ايجاد جمهوری سکولار برای ايران، فرا رسيده است؛ ديگر به اندازه کافی در مورد سکولاريسم بحث شده است (4).
شايد در اين زمينه بد نباشد از نمونه حشمت طبرزدی که او نيز در زندان است و در گذشته شرايطی مشابه اصلاح طلبان در تکامل نظريات خود داشت و به اين موضع روشن جمهوری سکولار رسيد، يادی بکنيم (5).
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست و چهارم اسفند ماه 1390
March 14, 2012
پانويس:
1. http://www.ghandchi.com/411-FuturistRepublic.htm
2. http://www.ghandchi.com/626-Mousavi89.htm
3. http://www.ghandchi.com/657-Youth.htm
4. http://www.ghandchi.com/302-Secularism.htm
5. http://www.ghandchi.com/554-TabarzadiPresident.htm
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/686-ReformersSolution.htm
در پی انتخابات اسفندماه مجلس در ايران بحث های متعددی در ميان اصلاح طلبان در گرفته است.
تا آنجا که به حجت الاسلام محمد خاتمی مربوط می شود سالهاست که نظريات ايشان مورد بحث قرار گرفته است (1).
همچنين نظريات و تاکتيکهای مبارزاتی ميرحسين موسوی در خرداد ماه 1389 مفصلاً مورد بحث محافل سياسی قرار گرفت (2).
البته آقای موسوی در 25 بهمن ماه 1389 تاکتيکهای خود را تصحيح کردند که با استقبال اپوزيسيون مواجه و به قيمت حصر خانگی ايشان تمام شد (3).
اما بعد از حصر خانگی، ميرحسين موسوی که پيشتر شورای هماهنگی راه سبز امید را بعنوان سخنگوی خود معرفی کرده بود، اساساً سعی کرد مستقيماً از رهبری کردن جنبش فاصله بگيرد و آن مهم را بعهده اين شورا گذاشت. بسياری از زندانيان سياسی حتی نظير فرزاد کمانگر تا لحظه اعدام خود از زندان برای جنبش پيام ميفرستادند و ميدانيم زندان فرزاد بسيار از حصر خانگی، بيشتر محدوديت داشت. با اين وجود بايد اذعان کرد که آقای موسوی در آنچه در مورد موضعشان نقل شده بود ثابت قدم ماندند و در انتخابات اسفندماه رأی ندادند که نشان می دهد بسيار نسبت به خرداد ماه 1389 در فعاليت خود بعنوان يک رهبر اپوزيسيون، بهتر عمل کردند.
همچنين شايد دليل آنکه ميرحسين موسوی موضعگيری ها را به شورای هماهنگی راه سبز اميد محول کردند تقويت آن بعنوان يک سازمان رهبری جنبش بود. اما همانطور که در تاريخ به کرات ديده شده است حتی وقتی پيامبر اسلام، علی را در غدير خم بعنوان جانشين اعلام کرد، در جامعه بعد از حضرت محمد اين انتخاب پذيرفته نشد. افرادی که در اين شورا هستند بايد خود اعتبار در ميان مردم کسب کنند و اين امر وقتی آنها يک مرکز غيبی هستند، دشوارتر است. دو نفری هم که بعنوان نمايندگان آقايان موسوی و کروبی در خارج هستند از اعتباری در ميان اپوزيسيون در داخل يا خارج، قبل از اعلام نمايندگی آنها از سوی اين دو بزرگوار، برخوردار نبودند و صرف سخنگو بودن، از آنها رهبر ساخته نميشود. در نتيجه عملاً شورای هماهنگی راه سبز امید قادر نبوده است نقش مؤثری در رهبری اعتراضات ايفا کند.
اما واقعاً مسأله اصلی اصلاح طلبان نه آقای خاتمی است و نه موسوی، کروبی، سخنگويانشان يا شورای هماهنگی راه سبز اميد. علت مشکلاتی که بعد از انتخابات اسفندماه ديگر به وضوح قابل رؤيت است اساساً ورای اين مسائل شخصی و تشکيلاتی است.
واقعيت اين است که اصلاح طلبان ايران بايد جسارت پيدا کنند و بطور صريح و روشن، يکبار برای هميشه با جمهوری اسلامی وداع گويند و از جمهوری سکولار حمايت کنند، کاری که اصلاح طلبان اسلامی در ترکيه بالاخره انجام دادند. اين کار نظير جسارتی است که آيت الله خمينی از خود نشان داد و زمانی از جمهوری دفاع کرد که حتی اپوزيسيون سکولار جبهه ملی و ملی مذهبی های نهضت آزادی حاضر نبودند صريح و روشن از جمهوری برای آينده ايران دفاع کنند.
زمان موضع گيری روشن اصلاح طلبان در دفاع از ايجاد جمهوری سکولار برای ايران، فرا رسيده است؛ ديگر به اندازه کافی در مورد سکولاريسم بحث شده است (4).
شايد در اين زمينه بد نباشد از نمونه حشمت طبرزدی که او نيز در زندان است و در گذشته شرايطی مشابه اصلاح طلبان در تکامل نظريات خود داشت و به اين موضع روشن جمهوری سکولار رسيد، يادی بکنيم (5).
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست و چهارم اسفند ماه 1390
March 14, 2012
پانويس:
1. http://www.ghandchi.com/411-FuturistRepublic.htm
2. http://www.ghandchi.com/626-Mousavi89.htm
3. http://www.ghandchi.com/657-Youth.htm
4. http://www.ghandchi.com/302-Secularism.htm
5. http://www.ghandchi.com/554-TabarzadiPresident.htm
سهشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۹۰
سهشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۰
تفاوت مشکلات اينترنتی تازه ايران با گذشته
تفاوت مشکلات اينترنتی تازه ايران با گذشته
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/685-NewInternetProblems.htm
بتازگی مشکلاتی نظير دسترسی به چی ميل و ايميل ياهو از ايران گزارش می شوند که حتی ادارات پيشين مرتبط با فيلترينگ در ايران از توضيح اين اختلالات عاجز شده اند. مسأله بيشتر از فقط انتخابات اسفندماه و شگردهای هميشگی جمهوری اسلامی برای سد کردن آزادی بيان در اينگونه مواقع است.
نه تنها دسترسی به سايت های بين المللی نظير گوگل در داخل ايران دچار کاهش سرعت و اختلال شده، بلکه همچنين از خارج کشور دسترسی به سايت های دولتی و شبه دولتی ايران با تأخير و يا عدم امکان دسترسی مواجه است، آنهم سايتهايی که ابداً هدف فيلترينگ رژيم نيستند. در نتيجه آشکار است که مشکلات تازه شبکه اينترنت در ايران با گذشته تفاوت دارد.
يادآوری کنم که نيازی به تشريح طرح اينترنت ملی جمهوری اسلامی ايران نيست که بيش از پنج سال است به اندازه کافی درباره آن موافقان و مخالفان نوشته اند (1).
همچنين اگر خيلی در اثر اين قطعی های اينترنتی عصبانی هستيد و می خواهيد قدری تمدد اعصاب کنيد حتماً راه حل های آيت الله جنتی را برای حل مشکلات اينترنت، مطالعه کنيد (2).
اما مسأله کنونی اينترنت در ايران يک موضوع تکنيکی است و نتيجه مستقيم پياده کردن طرح "اينترنت ملی" يا بهتر بگوئيم "اينترانت" جمهوری اسلامی است و توضيح اين مسأله هم خيلی ساده در چند سطر ميسر است.
از منظر معماری شبکه اينترنت ملی جمهوری اسلامی، کل کشور ايران بمثابه يک مؤسسه در داخل شبکه جهانی اينترنت نگريسته می شود. يعنی فرض کنيد که شرکتی داريد بنام ايران و در آنجا يک دستگاهی کار گذاشته ايد که اجازه رفت و آمد به اينترنت را برای تمام کامپيوترهای کارمندان شرکت از طريق آن دستگاه، صادر می کنيد. در اصطلاح تکنيکی به ماشينی که در دروازه شرکت به شبکه اينترنت قرار می دهند می گويند "پراکسی" و لطفاً اين لغت را با پراکسی هايی که برای عبور از فيلترينگ استفاده می کنيد، اشتباه نکنيد، البته آن پراکسی ها برعکس کار ميکردند اما به هر حال هر دو وظيفه دارند به اصطلاح به وکالت از سوی کامپيوتر ديگری عمل کنند.
در زمان حاضر شرکت ها برای هدف بالا از يک "روتر" استفاده می کنند هرچند از يک کامپيوتر با نرم افزار پراکسی هم می شود، استفاده کرد. به هر حال وقتی چنين دستگاهی ارتباطات اينترنتی شرکت با جهان خارج را کنترل می کند، همه ترافيک اينترنتی شرکت مجبور است از اين دستگاه عبور کند. حالا اگر قرار باشد رفتن به يک ميليون سايت برای کارمندان اين شرکت ممنوع باشد، اين ماشين بايد همه ترافيک دريافتی را برای يک ميليون آدرس سرند کند و بعد اجازه خروج يا ورود دهد. حالا در مورد ما، تعداد کارمندان شرکت کل جمعيت ايران است و اين دستگاه بايد هيولايی عظيم باشد تا بتواند اين مقدار ترافيک را کنترل کند وگرنه هر روز از کار ميافتد و رفت و آمد روزانه عادی شرکت هم مختل خواهد شد، چون در اين معماری فقط می توان از طريق عبور از اين دستگاه به طرف ديگر رسيد، چه در ارسال چه در دريافت.
در چنين وضعی وقتی به مدد طرح اينترنت ملی، کل ايران اين شرکت فرض می شود و قرار است ترافيک همه کاربران اينترنت از چنين سرندی عبور کند، هنگاميکه جمهوری اسلامی ايران ميخواهد صدها ميليون سايت اينترنتی را فيلتر کند ببينيد که اين دستگاه چه قدرتی بايد داشته باشد و اينکه براحتی با افزايش ترافيک که نه فقط به دليل رقم جمعيت کشور بلکه با افزايش تعداد دستگاه هايی که از اينترنت استفاده ميکنند مثل اضافه شدن گوشی ها و تلفن های هوشمند و غيره و نيز با افزايش تعداد اپليکيشن هايی که هر کامپيوتر يا تلفن به کار می برد، و بالاخره با افزايش و تعميم فيلترينگ به پروتکل های مختلف برای آنهايی که از سايه خود هم وحشت دارند، می بينيد که پرقدرت ترين روترها می توانند براحتی از کار بيافتند.
کلاً طرحی مشابه در کشور ويتنام سالها پيش برای فيلترينگ اينترنت پياده شد و همه آن دستگاه ها بعداً به دور ريخته شد چرا که با از کارافتادن روتر اصلی که نظارت بر ترافيک کشور را انجام می داد، کل ارتباطات تجاری و دولتی کشور با دنيا، برای دقايق متوالی و متناوب، در دنيای اينترنت که يک هزارم ثانيه تأخير مسأله ساز است، قطع می شد و اقتصاد کشور ويتنام به اين طريق ميلياردها دلار آسيب ديد.
مايه تأسف است که کشوری بودجه ای چند ميليارد دلاری را صرف چنين طرح هايی کند و آن را در راستای استقلال کشور معرفی کند. ارائه و پياده کردن چنين طرحی در کشور نشاندهنده سطح نازل درک برخی مسؤلين کشور از اينترنت و در واقع کلاه بزرگی است که بر سر ملت ايران گذاشته اند.
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
دوم اسفند ماه 1390
February 21, 2012
پانويس:
1. http://www.ghandchi.com/485-filtershekan3.htm
2. http://www.ghandchi.com/682-JannatiInternet.htm
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/685-NewInternetProblems.htm
بتازگی مشکلاتی نظير دسترسی به چی ميل و ايميل ياهو از ايران گزارش می شوند که حتی ادارات پيشين مرتبط با فيلترينگ در ايران از توضيح اين اختلالات عاجز شده اند. مسأله بيشتر از فقط انتخابات اسفندماه و شگردهای هميشگی جمهوری اسلامی برای سد کردن آزادی بيان در اينگونه مواقع است.
نه تنها دسترسی به سايت های بين المللی نظير گوگل در داخل ايران دچار کاهش سرعت و اختلال شده، بلکه همچنين از خارج کشور دسترسی به سايت های دولتی و شبه دولتی ايران با تأخير و يا عدم امکان دسترسی مواجه است، آنهم سايتهايی که ابداً هدف فيلترينگ رژيم نيستند. در نتيجه آشکار است که مشکلات تازه شبکه اينترنت در ايران با گذشته تفاوت دارد.
يادآوری کنم که نيازی به تشريح طرح اينترنت ملی جمهوری اسلامی ايران نيست که بيش از پنج سال است به اندازه کافی درباره آن موافقان و مخالفان نوشته اند (1).
همچنين اگر خيلی در اثر اين قطعی های اينترنتی عصبانی هستيد و می خواهيد قدری تمدد اعصاب کنيد حتماً راه حل های آيت الله جنتی را برای حل مشکلات اينترنت، مطالعه کنيد (2).
اما مسأله کنونی اينترنت در ايران يک موضوع تکنيکی است و نتيجه مستقيم پياده کردن طرح "اينترنت ملی" يا بهتر بگوئيم "اينترانت" جمهوری اسلامی است و توضيح اين مسأله هم خيلی ساده در چند سطر ميسر است.
از منظر معماری شبکه اينترنت ملی جمهوری اسلامی، کل کشور ايران بمثابه يک مؤسسه در داخل شبکه جهانی اينترنت نگريسته می شود. يعنی فرض کنيد که شرکتی داريد بنام ايران و در آنجا يک دستگاهی کار گذاشته ايد که اجازه رفت و آمد به اينترنت را برای تمام کامپيوترهای کارمندان شرکت از طريق آن دستگاه، صادر می کنيد. در اصطلاح تکنيکی به ماشينی که در دروازه شرکت به شبکه اينترنت قرار می دهند می گويند "پراکسی" و لطفاً اين لغت را با پراکسی هايی که برای عبور از فيلترينگ استفاده می کنيد، اشتباه نکنيد، البته آن پراکسی ها برعکس کار ميکردند اما به هر حال هر دو وظيفه دارند به اصطلاح به وکالت از سوی کامپيوتر ديگری عمل کنند.
در زمان حاضر شرکت ها برای هدف بالا از يک "روتر" استفاده می کنند هرچند از يک کامپيوتر با نرم افزار پراکسی هم می شود، استفاده کرد. به هر حال وقتی چنين دستگاهی ارتباطات اينترنتی شرکت با جهان خارج را کنترل می کند، همه ترافيک اينترنتی شرکت مجبور است از اين دستگاه عبور کند. حالا اگر قرار باشد رفتن به يک ميليون سايت برای کارمندان اين شرکت ممنوع باشد، اين ماشين بايد همه ترافيک دريافتی را برای يک ميليون آدرس سرند کند و بعد اجازه خروج يا ورود دهد. حالا در مورد ما، تعداد کارمندان شرکت کل جمعيت ايران است و اين دستگاه بايد هيولايی عظيم باشد تا بتواند اين مقدار ترافيک را کنترل کند وگرنه هر روز از کار ميافتد و رفت و آمد روزانه عادی شرکت هم مختل خواهد شد، چون در اين معماری فقط می توان از طريق عبور از اين دستگاه به طرف ديگر رسيد، چه در ارسال چه در دريافت.
در چنين وضعی وقتی به مدد طرح اينترنت ملی، کل ايران اين شرکت فرض می شود و قرار است ترافيک همه کاربران اينترنت از چنين سرندی عبور کند، هنگاميکه جمهوری اسلامی ايران ميخواهد صدها ميليون سايت اينترنتی را فيلتر کند ببينيد که اين دستگاه چه قدرتی بايد داشته باشد و اينکه براحتی با افزايش ترافيک که نه فقط به دليل رقم جمعيت کشور بلکه با افزايش تعداد دستگاه هايی که از اينترنت استفاده ميکنند مثل اضافه شدن گوشی ها و تلفن های هوشمند و غيره و نيز با افزايش تعداد اپليکيشن هايی که هر کامپيوتر يا تلفن به کار می برد، و بالاخره با افزايش و تعميم فيلترينگ به پروتکل های مختلف برای آنهايی که از سايه خود هم وحشت دارند، می بينيد که پرقدرت ترين روترها می توانند براحتی از کار بيافتند.
کلاً طرحی مشابه در کشور ويتنام سالها پيش برای فيلترينگ اينترنت پياده شد و همه آن دستگاه ها بعداً به دور ريخته شد چرا که با از کارافتادن روتر اصلی که نظارت بر ترافيک کشور را انجام می داد، کل ارتباطات تجاری و دولتی کشور با دنيا، برای دقايق متوالی و متناوب، در دنيای اينترنت که يک هزارم ثانيه تأخير مسأله ساز است، قطع می شد و اقتصاد کشور ويتنام به اين طريق ميلياردها دلار آسيب ديد.
مايه تأسف است که کشوری بودجه ای چند ميليارد دلاری را صرف چنين طرح هايی کند و آن را در راستای استقلال کشور معرفی کند. ارائه و پياده کردن چنين طرحی در کشور نشاندهنده سطح نازل درک برخی مسؤلين کشور از اينترنت و در واقع کلاه بزرگی است که بر سر ملت ايران گذاشته اند.
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
دوم اسفند ماه 1390
February 21, 2012
پانويس:
1. http://www.ghandchi.com/485-filtershekan3.htm
2. http://www.ghandchi.com/682-JannatiInternet.htm
دوشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۰
جمعه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۰
نيروهای سياسی که اراده ايجاد تغيير را در ايران دارند
نيروهای سياسی که اراده ايجاد تغيير را در ايران دارند
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/684-ChangeWill.htm
ايران در وضعيتی است که هم گروه بنديهايی از نيروهای سياسی در قدرت، اراده ايجاد تغيير دارند، و هم جرياناتی در اپوزيسيون ايران، و اين امر هيچگاه به اندازه اين روزهای انتخابات، تحريم ها و تهديدهای نظامی، به نمايش گذارده نشده است.
تا آنجا که به نيروهای سياسی حاکم مربوط می شود، بزرگترين اراده برای تغيير را خود آيت الله خامنه ای در ايران دارد که می خواهد ولايت فقيه را موروثی کند و اولين گام هم در اين راه تغييراتی است که با انتخابات اسفند ماه در قوه مجريه و قوه مقننه جمهوری اسلامی، آغاز کرده است (1).
محمود احمدی نژاد نيزاز سوی ديگر اميدهايی به ايجاد تغييراتی از نوعی ديگر در ايران دارد و متحد او آقای رحيم مشايی در اين هدف نقشی نظير دکتر آيت بر عهده دارد و مهمترين عنصر اين تغيير تنزل مقام روحانيت به جايگاهی تشريفاتی است (2).
اساساً اين دو جريان در شرايط حاضر در قدرت حاکمه ايران اراده ايجاد تغيير دارند و تلاش می کنند هم از جناح های داخل رژيم و هم از مخالفان برای خود متحدانی بيابند. از جبهه پايداری، جبهه متحد اصولگرايان و آنچه جريان انحرافی ناميده شده است، تا گروه های اپوزيسيون را برای اتحاد با خود، دعوت می کنند. محمود احمدی نژاد حتی متحدان خود را فراتر از ايرانی ها ديده و حمايت کسانی نظير هوگو چاوز و فيدل کاسترو را نيز بعنوان عناصر ائتلافی وسيع برای پيشبرد اراده خود برای تغيير در ايران، بدست آورده است. همچنين هر دو جريان در سپاه پاسداران و بقيه نيروهای مسلح ايران متحدان خود را دارند که برای اعمال اراده خود روی آنها، حساب می کنند.
اما پيش از آنکه در مورد اپوزيسيون و نيروهايی که در ميان آنها اراده برای ايجاد تغيير در ايران دارند بپردازم بايد خاطر نشان کنم که لزوماً اينکه نيرويی اراده ايجاد تغيير داشته باشد به اين معنا نيست که واقعاً قدرت اعمال يا موفقيت هم دارد و بسيار در تاريخ اتفاق افتاده است که نيروهايی بدون چنين توانی به صحنه آمده اند و تار و مار شده اند. در ايران بعد از انقلاب از کودتای نوژه تا قيام سربداران در آمل نمونه های تلاش های اينگونه گروه ها هستند. البته در تاريخ زمانهايی هم بوده است که چنين جريانات کوچک توانسته اند پيروز شوند. بهترين نمونه آنهم پيروزی فيدل کاسترو در کوبا است. حتی انقلاب اکتبر در روسيه بيشتر اراده گرايی لنين در آن مقطع تاريخی بود تا روند طبيعی رشد حزب بلشويک در جامعه برای کسب قدرت، و با اينهمه قادر شد در کشوری بزرگ به پيروزی برسد. در زمان شاه نيز سازمان های مجاهدين خلق و چريکهای فدايی خلق گروه های کوچکی بودند که چنين اراده ای برای تغيير داشتند اما به مرز نابودی رفتند و تازه بعد از انقلاب 57 دوباره زنده شدند که البته ديگر سازمان چريکهای فدايی خلق رهبری اش به نظرات حزب توده نزديک شده بود و اراده گرايی انقلابی را تا زمان سرکوب های رژيم در سال 1360 بکلی کنار گذاشت و مجاهدين نيز که کماکان اراده گرايی انقلابی در سال 1360 اعمال کرد، شکست خورد و مجبور شد به خارج نقل مکان کند.
منظور آنکه اگر نيروهايی در اپوزيسيون در سطور زير ذکر میشوند که اراده برای ايجاد تغيير دارند لزوماً به اين معنی نيست که حمايت وسيعی در ميان مردم دارند يا نيروی بزرگی هستند و يا اينکه لزوماً شانس پيروزی دارند.
1. اولين نيرويی که امروز اراده ايجاد تغيير در ايران را دارد سازمان مجاهدين خلق به رهبری مريم و مسعود رجوی است. اين گروه در سالهای بعد از سرکوب 1360 رژيم با تشکيل شورای مقاومت سعی کرد برای خود متحدينی بيابد تا به هدف خود برسد. اين امری طبيعی است که يک نيروی سياسی که اراده برای ايجاد تغيير دارد، تلاش کند برای خود متحدين بيشتری پيدا کند. سازمان مجاهدين به اشکال مختلف در اتئلافهای سياسی در خارج کوشش کرده است شرکت کند. مجاهدين همچنين با سازمانها و دولت های ديگر تلاش کرد اتئلاف های مختلف شکل دهد.
2. دومين نيرويی که همه اين سالها اراده ايجاد تغيير در ايران را داشته است هواداران پادشاهی به رهبری رضا پهلوی هستند. برخی در اين جريان ممکن است مانند حزب مشروطه اين تغيير را بيشتر تحولی نظير شوروی سابق ببينند که در آن رژيم با تلاشهای اصلاح طلبان متلاشی می شود و نيروهايی مانند حزب مشروطه می توانند رشد کنند و بدينگونه در جامعه تغيير ايجاد کنند و برخی ديگر از هواداران پادشاهی نظير گروه تندر با اقدامات تروريستی، اين اراده خود را برای تغيير به عمل در می آورند. آنچه مسلم است سلطنت طلبان ايران در اين سالها اراده برای ايجاد تغيير از خود نشان داده اند، و بويژه در خارج کشور در ايجاد ائتلافهای مختلف با گروه ها و شخصيت های سياسی گوناگون، فعال بوده اند. و همچنين در تلاش بوده اند در ميان سازمانها و دولت های خارجی برای خود متحدينی بيابند.
3. سومين نيرو که دارای اراده برای ايجاد تغيير در ايران است اصلاح طلبان اسلامی در داخل کشور هستند که تعداد هوادارانشان بخاطر شرايط ويژه جامعه ايران در 30 سال گذشته از همه نيروهای سياسی ايران بيشتر است و در انتخابات خاتمی اولين جايی بود که خود را نشان دادند. دو حزب مشارکت و اعتدال ملی شايد قوی ترين احزاب در اپوزيسيون ايران باشند و رهبرانی نظير ميرحسين موسوی و مهدی کروبی توانسته اند بعد از انقلاب 57 برای نخستين بار در رأس جنبشی ميليونی در ايران در سال 1388 قرار گيرند، که بيسابقه بود. اين نيرو در داخل کشور، متحدان خود را به ملی مذهبی ها و جبهه ملی محدود نکرده و حاميانی از چپ تا نوانديشان مذهبی و آينده نگرها دارد. البته در مورد همه نيروهای ديگری که در بالا ذکر شد، می شود همين حرف را زد. به رغم آنکه در خارج کشور، اصلاح طلبان تازه بعد از سال 1388 رشد چشمگير داشته اند اما در عرض همين دو سال به نيروی قابل ملاحظه ای در خارج تبديل شده اند. اين جريان در ميان سازمان ها و دولت های خارجی نيز برای خود متحدانی پيدا کرده است.
4. چهارمين نيرويی که اراده برای ايجاد تغيير در ايران را دارد جريانات تجزيه طلب هستند. به دليل شرايط استبداد در ايران از يکسو و عدم توان جمهوری اسلامی در پاسخگوئي به نيازهای اقليت های مذهبی و قومی، چندين جريان اتنيکی در آذربايجان و کردستان و بلوچستان خواستار جدايی از ايران هستند. يک نمونه بارز اين حرکت حزب پژاک در کردستان است که جريانی تروريستی و افراطی است و بسيار هم کوچک است اما اراده برای ايجاد تغيير بزرگی نظير ساختن کشور مستقل کردستان در ايران و خاورميانه را دارد و بعنوان شاخه مستقل پ ک ک ترکيه عمل می کند. البته در داخل احزاب کردی ديگر نيز جريانات تجزيه طلب وجود دارند اما روند اصلی نيستند، با اينهمه آن جريانات نيز اراده برای ايجاد تغيير در ايران را در چارچوبهای خودمختاری و يا اشکالی از فدراليسم که لزوماً فدراليسم قومی نيست، نشان می دهند.
بنظر اينجانب چهار نيروی بالا در ميان مخالفان رژيم اراده برای ايجاد تغيير در کشور را دارند و برنامه و هدف آنها نيز بسيار روشن است و طبيعی است که ائتلافهای مختلف با نيروها و شخصيت های ايرانی و سازمان ها و دولت های خارجی تشکيل دهند تا به اهداف خود برسند، همانطور که دو نيروی اصلی خواستار تغيير در قدرت حاکمه نيز چنين می کنند.
از سوی ديگر در هيئت حاکمه به غير از نيروهايی که اراده ايجاد تغيير دارند، جريانات ديگری هم هستند که چنين اراده ای را ندارند و در برهه های زمانی گوناگون متحد آنها هستند، در اپوزيسيون نيز چنين است.
در اپوزيسيون ايران سه جريانی که تاريخاً بسيار بزرگ بوده اند يعنی جريان چپ، جبهه ملی و ملی مذهبی ها اساساً اراده ای برای ايجاد تغيير در 30 سال گذشته از خود نشان نداده اند.
مثلاً مهمترين تشکيلات هايی که توسط نيروهای چپ سابق شکل گرفته اند، اتحاد جمهوريخواهان و جمهوريخواهان لائيک است که هر دو آنها اساساً توجه شان به اين بوده است که چه نميخواهند و نه آنکه چه ميخواهند؛ در صورتيکه اراده برای ايجاد تغيير در جامعه، ناشی از روشن بودن دومی است و نه اولی. به همين دليل اين شخصيت ها و گروه ها در ائتلافهايی که چهار نيروی بالا در آنها تعيين کننده بوده اند، شرکت کرده و می کنند، و اين امر به اين معنی نيست که اين اتئلافها ناموفق است اما در اين ائتلافها نيروهايی که اراده برای تغيير دارند اهداف را تعيين می کنند و غير از اين هم نميشود انتظار داشت. از شورای مقاومت که به اراده مجاهدين تشکيل شد تا همه اتئلافهای مشابه تا به امروز.
علت اينکه بسياری از جمهوريخواهان سکولار دموکرات از ائتلافهای مختلف ناراضی هستند اين امر است که تشکيلاتی از خود با اراده ايجاد تغيير در ايران ندارند. اتحاد جمهوريخواهان بيشتر بيان ديدگاه های چپی هايی بود که ديگر اهداف چپ را قبول ندارند، يعنی نميشود گفت که اين سکولار دموکراتها ادامه سنت دهخدا ها و صور اسرافيل ها هستند. جبهه ملی نيز در زمان شاه خواستار "شاه سلطنت کند و نه حکومت بود" و نه آنکه اراده ای برای کسب قدرت با برنامه خاصی داشته باشد و در بهترين حالت می خواست شريک در برنامه شاه باشد. در دوران جمهوری اسلامی نيز چنين است و خواستار شريک بودن در دولت موجود بوده و هست. سازمان هايی نظير ائتلاف همبستگی نيز اساساً نتوانسته اند از افق جبهه ملی فراتر روند. همچنين جريانات ملی مذهبی نظير نهضت آزادی به همينگونه هستند و بعنوان متحدين اصلاح طلبان مذهبی عمل کرده و می کنند.
آيا افراد و محافلی که جمهوريخواه، سکولار، دموکرات و آينده نگر هستند می توانند تشکيلاتی داشته باشند که برای ايجاد تغيير در ايران مستقل عمل کند و در عين حال با هر نيروی ديگری به تناسب پلاتفرم خود و اوضاع کشور، همکاری و ائتلاف کند. اقلاً در 30 سال گذشته چنين چيزی شکل نگرفته است. مطمئناً نميشود اين امر را تقصير مجاهدين، سلطنت طلب ها، اصلاح طلبان، و تجزيه طلبان انداخت. آنها کار خود را کرده اند و تلاش برای يافتن متحد در چارچوب ديدگاه هايشان کرده و می کنند و نميشود به آنها خرده گرفت. حزب افراد جمهوريخواه و سکولار برای ايران را که قرار نيست کسی بسازد که جمهوريخواه نيست، سکولار نيست، يا به تماميت ارضی ايران اعتقادی ندارد، هرچند اگر چنين حزبی با اراده ای برای ايجاد تغيير در ايران وجود داشت ميتوانست با همه اين نيروها برای اهداف معين، همکاری و ائتلاف کند.
سؤال اين است که آيا چنين حزبی را می شود با برنامه های حداقلی ساخت که بارها برای آن تلاش شده است (3)؟
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
چهاردم بهمن ماه 1390
February 3, 2012
پانويس:
1. بازهم تشکر از آيت الله خامنه ای اينبار برای انتخابات اسفندماه
http://www.ghandchi.com/681-KhameneiElection.htm
2. چرا روحانيت به آقای رحيم مشايی حمله می کند؟
http://www.ghandchi.com/670-Mashaei.htm
3. پلاتفرم حزب آينده نگر
http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/684-ChangeWill.htm
ايران در وضعيتی است که هم گروه بنديهايی از نيروهای سياسی در قدرت، اراده ايجاد تغيير دارند، و هم جرياناتی در اپوزيسيون ايران، و اين امر هيچگاه به اندازه اين روزهای انتخابات، تحريم ها و تهديدهای نظامی، به نمايش گذارده نشده است.
تا آنجا که به نيروهای سياسی حاکم مربوط می شود، بزرگترين اراده برای تغيير را خود آيت الله خامنه ای در ايران دارد که می خواهد ولايت فقيه را موروثی کند و اولين گام هم در اين راه تغييراتی است که با انتخابات اسفند ماه در قوه مجريه و قوه مقننه جمهوری اسلامی، آغاز کرده است (1).
محمود احمدی نژاد نيزاز سوی ديگر اميدهايی به ايجاد تغييراتی از نوعی ديگر در ايران دارد و متحد او آقای رحيم مشايی در اين هدف نقشی نظير دکتر آيت بر عهده دارد و مهمترين عنصر اين تغيير تنزل مقام روحانيت به جايگاهی تشريفاتی است (2).
اساساً اين دو جريان در شرايط حاضر در قدرت حاکمه ايران اراده ايجاد تغيير دارند و تلاش می کنند هم از جناح های داخل رژيم و هم از مخالفان برای خود متحدانی بيابند. از جبهه پايداری، جبهه متحد اصولگرايان و آنچه جريان انحرافی ناميده شده است، تا گروه های اپوزيسيون را برای اتحاد با خود، دعوت می کنند. محمود احمدی نژاد حتی متحدان خود را فراتر از ايرانی ها ديده و حمايت کسانی نظير هوگو چاوز و فيدل کاسترو را نيز بعنوان عناصر ائتلافی وسيع برای پيشبرد اراده خود برای تغيير در ايران، بدست آورده است. همچنين هر دو جريان در سپاه پاسداران و بقيه نيروهای مسلح ايران متحدان خود را دارند که برای اعمال اراده خود روی آنها، حساب می کنند.
اما پيش از آنکه در مورد اپوزيسيون و نيروهايی که در ميان آنها اراده برای ايجاد تغيير در ايران دارند بپردازم بايد خاطر نشان کنم که لزوماً اينکه نيرويی اراده ايجاد تغيير داشته باشد به اين معنا نيست که واقعاً قدرت اعمال يا موفقيت هم دارد و بسيار در تاريخ اتفاق افتاده است که نيروهايی بدون چنين توانی به صحنه آمده اند و تار و مار شده اند. در ايران بعد از انقلاب از کودتای نوژه تا قيام سربداران در آمل نمونه های تلاش های اينگونه گروه ها هستند. البته در تاريخ زمانهايی هم بوده است که چنين جريانات کوچک توانسته اند پيروز شوند. بهترين نمونه آنهم پيروزی فيدل کاسترو در کوبا است. حتی انقلاب اکتبر در روسيه بيشتر اراده گرايی لنين در آن مقطع تاريخی بود تا روند طبيعی رشد حزب بلشويک در جامعه برای کسب قدرت، و با اينهمه قادر شد در کشوری بزرگ به پيروزی برسد. در زمان شاه نيز سازمان های مجاهدين خلق و چريکهای فدايی خلق گروه های کوچکی بودند که چنين اراده ای برای تغيير داشتند اما به مرز نابودی رفتند و تازه بعد از انقلاب 57 دوباره زنده شدند که البته ديگر سازمان چريکهای فدايی خلق رهبری اش به نظرات حزب توده نزديک شده بود و اراده گرايی انقلابی را تا زمان سرکوب های رژيم در سال 1360 بکلی کنار گذاشت و مجاهدين نيز که کماکان اراده گرايی انقلابی در سال 1360 اعمال کرد، شکست خورد و مجبور شد به خارج نقل مکان کند.
منظور آنکه اگر نيروهايی در اپوزيسيون در سطور زير ذکر میشوند که اراده برای ايجاد تغيير دارند لزوماً به اين معنی نيست که حمايت وسيعی در ميان مردم دارند يا نيروی بزرگی هستند و يا اينکه لزوماً شانس پيروزی دارند.
1. اولين نيرويی که امروز اراده ايجاد تغيير در ايران را دارد سازمان مجاهدين خلق به رهبری مريم و مسعود رجوی است. اين گروه در سالهای بعد از سرکوب 1360 رژيم با تشکيل شورای مقاومت سعی کرد برای خود متحدينی بيابد تا به هدف خود برسد. اين امری طبيعی است که يک نيروی سياسی که اراده برای ايجاد تغيير دارد، تلاش کند برای خود متحدين بيشتری پيدا کند. سازمان مجاهدين به اشکال مختلف در اتئلافهای سياسی در خارج کوشش کرده است شرکت کند. مجاهدين همچنين با سازمانها و دولت های ديگر تلاش کرد اتئلاف های مختلف شکل دهد.
2. دومين نيرويی که همه اين سالها اراده ايجاد تغيير در ايران را داشته است هواداران پادشاهی به رهبری رضا پهلوی هستند. برخی در اين جريان ممکن است مانند حزب مشروطه اين تغيير را بيشتر تحولی نظير شوروی سابق ببينند که در آن رژيم با تلاشهای اصلاح طلبان متلاشی می شود و نيروهايی مانند حزب مشروطه می توانند رشد کنند و بدينگونه در جامعه تغيير ايجاد کنند و برخی ديگر از هواداران پادشاهی نظير گروه تندر با اقدامات تروريستی، اين اراده خود را برای تغيير به عمل در می آورند. آنچه مسلم است سلطنت طلبان ايران در اين سالها اراده برای ايجاد تغيير از خود نشان داده اند، و بويژه در خارج کشور در ايجاد ائتلافهای مختلف با گروه ها و شخصيت های سياسی گوناگون، فعال بوده اند. و همچنين در تلاش بوده اند در ميان سازمانها و دولت های خارجی برای خود متحدينی بيابند.
3. سومين نيرو که دارای اراده برای ايجاد تغيير در ايران است اصلاح طلبان اسلامی در داخل کشور هستند که تعداد هوادارانشان بخاطر شرايط ويژه جامعه ايران در 30 سال گذشته از همه نيروهای سياسی ايران بيشتر است و در انتخابات خاتمی اولين جايی بود که خود را نشان دادند. دو حزب مشارکت و اعتدال ملی شايد قوی ترين احزاب در اپوزيسيون ايران باشند و رهبرانی نظير ميرحسين موسوی و مهدی کروبی توانسته اند بعد از انقلاب 57 برای نخستين بار در رأس جنبشی ميليونی در ايران در سال 1388 قرار گيرند، که بيسابقه بود. اين نيرو در داخل کشور، متحدان خود را به ملی مذهبی ها و جبهه ملی محدود نکرده و حاميانی از چپ تا نوانديشان مذهبی و آينده نگرها دارد. البته در مورد همه نيروهای ديگری که در بالا ذکر شد، می شود همين حرف را زد. به رغم آنکه در خارج کشور، اصلاح طلبان تازه بعد از سال 1388 رشد چشمگير داشته اند اما در عرض همين دو سال به نيروی قابل ملاحظه ای در خارج تبديل شده اند. اين جريان در ميان سازمان ها و دولت های خارجی نيز برای خود متحدانی پيدا کرده است.
4. چهارمين نيرويی که اراده برای ايجاد تغيير در ايران را دارد جريانات تجزيه طلب هستند. به دليل شرايط استبداد در ايران از يکسو و عدم توان جمهوری اسلامی در پاسخگوئي به نيازهای اقليت های مذهبی و قومی، چندين جريان اتنيکی در آذربايجان و کردستان و بلوچستان خواستار جدايی از ايران هستند. يک نمونه بارز اين حرکت حزب پژاک در کردستان است که جريانی تروريستی و افراطی است و بسيار هم کوچک است اما اراده برای ايجاد تغيير بزرگی نظير ساختن کشور مستقل کردستان در ايران و خاورميانه را دارد و بعنوان شاخه مستقل پ ک ک ترکيه عمل می کند. البته در داخل احزاب کردی ديگر نيز جريانات تجزيه طلب وجود دارند اما روند اصلی نيستند، با اينهمه آن جريانات نيز اراده برای ايجاد تغيير در ايران را در چارچوبهای خودمختاری و يا اشکالی از فدراليسم که لزوماً فدراليسم قومی نيست، نشان می دهند.
بنظر اينجانب چهار نيروی بالا در ميان مخالفان رژيم اراده برای ايجاد تغيير در کشور را دارند و برنامه و هدف آنها نيز بسيار روشن است و طبيعی است که ائتلافهای مختلف با نيروها و شخصيت های ايرانی و سازمان ها و دولت های خارجی تشکيل دهند تا به اهداف خود برسند، همانطور که دو نيروی اصلی خواستار تغيير در قدرت حاکمه نيز چنين می کنند.
از سوی ديگر در هيئت حاکمه به غير از نيروهايی که اراده ايجاد تغيير دارند، جريانات ديگری هم هستند که چنين اراده ای را ندارند و در برهه های زمانی گوناگون متحد آنها هستند، در اپوزيسيون نيز چنين است.
در اپوزيسيون ايران سه جريانی که تاريخاً بسيار بزرگ بوده اند يعنی جريان چپ، جبهه ملی و ملی مذهبی ها اساساً اراده ای برای ايجاد تغيير در 30 سال گذشته از خود نشان نداده اند.
مثلاً مهمترين تشکيلات هايی که توسط نيروهای چپ سابق شکل گرفته اند، اتحاد جمهوريخواهان و جمهوريخواهان لائيک است که هر دو آنها اساساً توجه شان به اين بوده است که چه نميخواهند و نه آنکه چه ميخواهند؛ در صورتيکه اراده برای ايجاد تغيير در جامعه، ناشی از روشن بودن دومی است و نه اولی. به همين دليل اين شخصيت ها و گروه ها در ائتلافهايی که چهار نيروی بالا در آنها تعيين کننده بوده اند، شرکت کرده و می کنند، و اين امر به اين معنی نيست که اين اتئلافها ناموفق است اما در اين ائتلافها نيروهايی که اراده برای تغيير دارند اهداف را تعيين می کنند و غير از اين هم نميشود انتظار داشت. از شورای مقاومت که به اراده مجاهدين تشکيل شد تا همه اتئلافهای مشابه تا به امروز.
علت اينکه بسياری از جمهوريخواهان سکولار دموکرات از ائتلافهای مختلف ناراضی هستند اين امر است که تشکيلاتی از خود با اراده ايجاد تغيير در ايران ندارند. اتحاد جمهوريخواهان بيشتر بيان ديدگاه های چپی هايی بود که ديگر اهداف چپ را قبول ندارند، يعنی نميشود گفت که اين سکولار دموکراتها ادامه سنت دهخدا ها و صور اسرافيل ها هستند. جبهه ملی نيز در زمان شاه خواستار "شاه سلطنت کند و نه حکومت بود" و نه آنکه اراده ای برای کسب قدرت با برنامه خاصی داشته باشد و در بهترين حالت می خواست شريک در برنامه شاه باشد. در دوران جمهوری اسلامی نيز چنين است و خواستار شريک بودن در دولت موجود بوده و هست. سازمان هايی نظير ائتلاف همبستگی نيز اساساً نتوانسته اند از افق جبهه ملی فراتر روند. همچنين جريانات ملی مذهبی نظير نهضت آزادی به همينگونه هستند و بعنوان متحدين اصلاح طلبان مذهبی عمل کرده و می کنند.
آيا افراد و محافلی که جمهوريخواه، سکولار، دموکرات و آينده نگر هستند می توانند تشکيلاتی داشته باشند که برای ايجاد تغيير در ايران مستقل عمل کند و در عين حال با هر نيروی ديگری به تناسب پلاتفرم خود و اوضاع کشور، همکاری و ائتلاف کند. اقلاً در 30 سال گذشته چنين چيزی شکل نگرفته است. مطمئناً نميشود اين امر را تقصير مجاهدين، سلطنت طلب ها، اصلاح طلبان، و تجزيه طلبان انداخت. آنها کار خود را کرده اند و تلاش برای يافتن متحد در چارچوب ديدگاه هايشان کرده و می کنند و نميشود به آنها خرده گرفت. حزب افراد جمهوريخواه و سکولار برای ايران را که قرار نيست کسی بسازد که جمهوريخواه نيست، سکولار نيست، يا به تماميت ارضی ايران اعتقادی ندارد، هرچند اگر چنين حزبی با اراده ای برای ايجاد تغيير در ايران وجود داشت ميتوانست با همه اين نيروها برای اهداف معين، همکاری و ائتلاف کند.
سؤال اين است که آيا چنين حزبی را می شود با برنامه های حداقلی ساخت که بارها برای آن تلاش شده است (3)؟
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
چهاردم بهمن ماه 1390
February 3, 2012
پانويس:
1. بازهم تشکر از آيت الله خامنه ای اينبار برای انتخابات اسفندماه
http://www.ghandchi.com/681-KhameneiElection.htm
2. چرا روحانيت به آقای رحيم مشايی حمله می کند؟
http://www.ghandchi.com/670-Mashaei.htm
3. پلاتفرم حزب آينده نگر
http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm
سهشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۰
چرا سکولاريسم در ايران استبدادی شد
چرا سکولاريسم در ايران استبدادی شد
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/683-WhyDictatorship.htm
هميشه وقتی به دوران رضا شاه رجوع می شود گفته می شود که سکولاريسم گسترش يافت و استبداد جای دموکراسی مشروطه را گرفت. اما از خود نمی پرسيم چرا استبداد آمد؟ اغلب يا به شخصيت رضا شاه و نقش سردار سپه در فوج لياخوف و به توپ بستن مجلس در دوران محمد علی شاه مراجعه می شود و يا خطر پراکندگی و تجزيه ايران در پی مشروطيت که نياز به دولتی مقتدر را افزايش داد و يا اينکه بريتانيا در پی وقوع انقلاب اکتبر، بر عکس پيش از آن که دولتی ضعيف را در ايران می پسنديد، اين بار خواهان دولتی مقتدر بود که جلوی نفوذ شوروی در کشورهای همجوار آن کشور را سد کند. اما اگر نيک بنگريم پاسخ واقعی دليل استبداد را دقيقاً بايد در خود دموکراسی مشروطه و ايده آلهای سکولارها در آن انقلاب جستجو کرد. چرا؟
سکولارها نيروی اصلی در شکل دادن انقلاب مشروطه بودند، اما بعد از پيروزی هر روز که می گذشت می ديدند فرسنگها از آرزوهايشان که ديدن ايران بعنوان بريتانيا يا فرانسه بعدی بود، فاصله دارند. حتی مشاهده ميکردند که رسيدن به بسياری از ايده آلهای سکولارشان، در دوران استبداد پيش از مشروطه ميسرتر بود، تا در دوران دموکراسی مشروطه که برای هرچه می خواستند بايد ملت و نمايندگانش را قانع ميکردند.
درست است با اينهمه امثال دهخدا ها و مصدق ها به آرمان های دموکراتيک پای بند ماندند، اما برای اکثريت سکولارها آشکار بود که اين راه به اين زودی ها به جامعه مدرنی که در اروپا ديده يا درباره اش شنيده بودند، نخواهد رسيد. ممکن است گفته شود پس چرا در ايران بعد از انقلاب 57 نيز به استبداد رسيديم. پاسخم اين است که اين بار اتفاقاً برعکس، جامعه ای را که از نظر اجتماعی بسيار پيشرفت کرده بود، نيرويی می خواست به 1400 سال پيش عقب ببرد، و اين هدف هم به اين سادگی عملی نبود و باز به استبداد نياز داشت و با روال متعادل ممکن نبود، و چنين بود که به استبداد خمينی رسيديم.
جالب است در دوران مشروطيت وقتی روشنفکران ايران از آينده نگری و اروپا مينويسند، مردم ميخواهند بدانند آنجا چه خبر است، و اينگونه نوشته ها مورد استقبال قرار می گيرند، اما در سالهای بعد از انقلاب سفيد، فيلمی مانند جعفرخان از فرنگ آمده است مورد استقبال واقع می شود که در آن روشنفکران ايران، يک آينده نگر را مورد تمسخر قرار داده اند، چرا که می بينند رسيدن سريع به اين ايده آلها بقيمت فشار و فرسودگی مردم تمام شده است، و به اينگونه حتی از يک نيروی واپسگرا که خواستار بازگشت به گذشته است، حمايت می کنند.
در سالهای آخر رژيم شاه حتی ازدواج همجنسگرايان در ايران مطرح می شود و سريال ايتاليا ايتاليا در تلويزيون ايران در نوروز پيش از انقلاب که با مخالفت شديد جامعه مذهبی ايران روبرو شد، تأکيد بر حقوق همجنسگران داشت. البته نميخواهم مانند برخی تحليلگران غربی بگويم علت سقوط رژيم شاه اين بود که ميخواست سريع جلو برود؛ حرفی که شايد در مورد دوران رضا بشود گفت، اما در انقلاب 1357 مطمئناً فقدان دموکراسی همانگونه که در گذشته بحث شده، اصل مسأله بود (1).
با اينحال جدا از آنکه از تاريخ چگونه ارزيابی کنيم، لازم است اين درس را بياموزيم که رسيدن به ايده آلهای سکولار و آينده نگر از راه دموکراتيک نميتواند سريع بدست آيد و اگر دوباره روشنفکران ايران بخواهند سريع به چنان اهدافی برسند، دور باطلی را که بعد از مشروطيت با استبداد سکولار و بعد هم استبداد مذهبی انجام داديم، تکرار خواهيم کرد.
هنوز در ايران تحولی نشده است و می بينيم بسياری از سکولارهای ايران گويی دشمن خود را نيروهای اسلامی اصلاح طلب می بينند. اين ديدگاه بسيار خطرناک است. نسل کنونی سکولارهای ايران بسيار خوشبخت است که با يک نيروی متشکل اصلاح طلب اسلامی هم سنگر است، چرا که اين نيرو تکامل جامعه ايران را متعادل تر خواهد کرد و از اينکه دوباره مردم آنگونه زير فشار قرار گيرند که از سکولاريسم متنفر شوند، جلوگيری به عمل ميايد. چه دوست داشته باشيم و چه نه، مردم ايران و بقيه کشورهای اسلامی اگر بخواهند به شکل دموکراتيک به جامعه مدرن برسند نميتوانند اين راه را يک شبه طی کنند، وگرنه دوباره نتيجه کار به ضد خود بدل خواهد شد (2).
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
چهارم بهمن ماه 1390
January 24, 2012
پانويس:
1. http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm
2. http://www.ghandchi.com/678-ReligiousReformers.htm
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/683-WhyDictatorship.htm
هميشه وقتی به دوران رضا شاه رجوع می شود گفته می شود که سکولاريسم گسترش يافت و استبداد جای دموکراسی مشروطه را گرفت. اما از خود نمی پرسيم چرا استبداد آمد؟ اغلب يا به شخصيت رضا شاه و نقش سردار سپه در فوج لياخوف و به توپ بستن مجلس در دوران محمد علی شاه مراجعه می شود و يا خطر پراکندگی و تجزيه ايران در پی مشروطيت که نياز به دولتی مقتدر را افزايش داد و يا اينکه بريتانيا در پی وقوع انقلاب اکتبر، بر عکس پيش از آن که دولتی ضعيف را در ايران می پسنديد، اين بار خواهان دولتی مقتدر بود که جلوی نفوذ شوروی در کشورهای همجوار آن کشور را سد کند. اما اگر نيک بنگريم پاسخ واقعی دليل استبداد را دقيقاً بايد در خود دموکراسی مشروطه و ايده آلهای سکولارها در آن انقلاب جستجو کرد. چرا؟
سکولارها نيروی اصلی در شکل دادن انقلاب مشروطه بودند، اما بعد از پيروزی هر روز که می گذشت می ديدند فرسنگها از آرزوهايشان که ديدن ايران بعنوان بريتانيا يا فرانسه بعدی بود، فاصله دارند. حتی مشاهده ميکردند که رسيدن به بسياری از ايده آلهای سکولارشان، در دوران استبداد پيش از مشروطه ميسرتر بود، تا در دوران دموکراسی مشروطه که برای هرچه می خواستند بايد ملت و نمايندگانش را قانع ميکردند.
درست است با اينهمه امثال دهخدا ها و مصدق ها به آرمان های دموکراتيک پای بند ماندند، اما برای اکثريت سکولارها آشکار بود که اين راه به اين زودی ها به جامعه مدرنی که در اروپا ديده يا درباره اش شنيده بودند، نخواهد رسيد. ممکن است گفته شود پس چرا در ايران بعد از انقلاب 57 نيز به استبداد رسيديم. پاسخم اين است که اين بار اتفاقاً برعکس، جامعه ای را که از نظر اجتماعی بسيار پيشرفت کرده بود، نيرويی می خواست به 1400 سال پيش عقب ببرد، و اين هدف هم به اين سادگی عملی نبود و باز به استبداد نياز داشت و با روال متعادل ممکن نبود، و چنين بود که به استبداد خمينی رسيديم.
جالب است در دوران مشروطيت وقتی روشنفکران ايران از آينده نگری و اروپا مينويسند، مردم ميخواهند بدانند آنجا چه خبر است، و اينگونه نوشته ها مورد استقبال قرار می گيرند، اما در سالهای بعد از انقلاب سفيد، فيلمی مانند جعفرخان از فرنگ آمده است مورد استقبال واقع می شود که در آن روشنفکران ايران، يک آينده نگر را مورد تمسخر قرار داده اند، چرا که می بينند رسيدن سريع به اين ايده آلها بقيمت فشار و فرسودگی مردم تمام شده است، و به اينگونه حتی از يک نيروی واپسگرا که خواستار بازگشت به گذشته است، حمايت می کنند.
در سالهای آخر رژيم شاه حتی ازدواج همجنسگرايان در ايران مطرح می شود و سريال ايتاليا ايتاليا در تلويزيون ايران در نوروز پيش از انقلاب که با مخالفت شديد جامعه مذهبی ايران روبرو شد، تأکيد بر حقوق همجنسگران داشت. البته نميخواهم مانند برخی تحليلگران غربی بگويم علت سقوط رژيم شاه اين بود که ميخواست سريع جلو برود؛ حرفی که شايد در مورد دوران رضا بشود گفت، اما در انقلاب 1357 مطمئناً فقدان دموکراسی همانگونه که در گذشته بحث شده، اصل مسأله بود (1).
با اينحال جدا از آنکه از تاريخ چگونه ارزيابی کنيم، لازم است اين درس را بياموزيم که رسيدن به ايده آلهای سکولار و آينده نگر از راه دموکراتيک نميتواند سريع بدست آيد و اگر دوباره روشنفکران ايران بخواهند سريع به چنان اهدافی برسند، دور باطلی را که بعد از مشروطيت با استبداد سکولار و بعد هم استبداد مذهبی انجام داديم، تکرار خواهيم کرد.
هنوز در ايران تحولی نشده است و می بينيم بسياری از سکولارهای ايران گويی دشمن خود را نيروهای اسلامی اصلاح طلب می بينند. اين ديدگاه بسيار خطرناک است. نسل کنونی سکولارهای ايران بسيار خوشبخت است که با يک نيروی متشکل اصلاح طلب اسلامی هم سنگر است، چرا که اين نيرو تکامل جامعه ايران را متعادل تر خواهد کرد و از اينکه دوباره مردم آنگونه زير فشار قرار گيرند که از سکولاريسم متنفر شوند، جلوگيری به عمل ميايد. چه دوست داشته باشيم و چه نه، مردم ايران و بقيه کشورهای اسلامی اگر بخواهند به شکل دموکراتيک به جامعه مدرن برسند نميتوانند اين راه را يک شبه طی کنند، وگرنه دوباره نتيجه کار به ضد خود بدل خواهد شد (2).
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
چهارم بهمن ماه 1390
January 24, 2012
پانويس:
1. http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm
2. http://www.ghandchi.com/678-ReligiousReformers.htm
یکشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۰
دو راهکار نبوغ آميز آيت الله جنتی برای حل مسأله اينترنت
دو راهکار نبوغ آميز آيت الله جنتی برای حل مسأله اينترنت
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/682-JannatiInternet.htm
در مورد راه حل هايی نظير اينترنت ملی که برای معضل اينترنت در ايران توسط متخصصين جمهوری اسلامی ايران ارائه شده است بيش از پنج سال است که دوست و دشمن حرف زده اند (1).
اما کمتر کسی در مورد دو راهکار نبوغ آميز آيت الله جنتی حرفی ميزند.
آيت الله احمد جنتی اولين راهکار نبوغ آميز خود را برای حل مسأله اينترنت از همان اولين روزهای اينترنت در ايران مطرح کردند. حدود بيست و چند سال پيش که هنوز کسی از تطور وب چيزی نشنيده بود و مردم عادی نيز نه تنها در ايران بلکه در آمريکا به ندرت حتی از وجود اينترنت خبری داشتند، چند دانشمند فيزيک در ايران يکباره به اين فکر افتادند که اينترنت را به ايران گسترش دهند تا بتوانند بهتر با هم قطاران خود در عرصه علم و دانش تبادل نظر کنند. البته در مورد رواج استفاده از اينترنت در ميان ايرانيان بسيار بحث شده است (2).
در همان اولين روزها، چشم های تيزبين آيت الله جنتی اين مسأله را تشخيص دادند و ايشان اعلام کردند که بهترين کار، جلوگيری از ورود اينترنت به ايران است. شايد اگر به پيشنهاد ايشان عمل شده بود امروز نيازی به صرف ميلياردها دلار بودجه کشور برای فيلترينگ اينترنت وجود نداشت و اصلاً مسأله ای بنام اينترنت در ايران نداشتيم. البته در آن سالها طالبان در افغانستان يا به دليل نبوغ خودشان يا که شايد با استماع سمع از سخنان آيت الله جنتی در خطبه نماز جمعه، به راهکار آيت الله جنتی عمل نمودند و کاملاً اينترنت را در افغانستان که در آنزمان در يد قدرتشان بود، ممنوع اعلام کردند. به ياد دارم آن روزها طرفداران طالبان در خارج در گروه های اينترنتی شرکت ميکردند و وقتی از آنها پرسيده می شد که در افغانستان اينترنت را ممنوع کرده اند و چطور خود در خارج در آن شرکت ميکنند، می گفتند هدفشان به راه راست آوردن ما شرکت کنندگان در اينترنت است تا که قانع شويم اينترنت را در همه دنيا از بين ببريم. به هرحال در ايران، آيت الله خامنه ای همواره با نظر آيت الله جنتی مخالف بود و می گفت اينترنت باشد اما مطالب مضر آن فيلتر شود.
البته همه اين حرفها به گذشته های بسيار دور تعلق دارد و واقعيت امروز اين است که در ايران اينترنت وجود دارد؛ همانطور که دوش آب وجود دارد. منظور اين است که بسياری روحانيون در موقع ورود دوش به حمام های ايران با آن مخالف بودند ولی بعضی بالاخره فتوا دادند که دوش در حمام عيبی ندارد به شرط آنکه بعد از آن در خزينه حمام غسل کنيم و بعد از حمام خارج شويم. غسل در خزينه چيزی شبيه فيلترينگ بود. اما شايد حق با آيت الله جنتی های آن دوران بود که وقتی دوش آزاد شد، ديگر کسی بعد از آن دوست ندارد در خزينه غسل کند. خلاصه راهکار اول آيت الله جنتی در همان ابتدای کار اينترنت در ايران، پذيرفته نشد.
حالا بيش از بيست سال بعد، پس از همه اين ندانم کاری ها که به دليل گوش ندادن به راهکار اول آيت الله جنتی، اينترنت همه کشور ايران را فرا گرفته، و نه تنها جوانان آزادمنش، بلکه حتی جامعه مدرسين حوزه علميه قم که در وب سايت خود زندگينامه آيت الله احمد جنتی را نيز درج کرده اند، ديگر وقت آن رسيد که راهکار دومی آيت الله جنتی برای حل اين مسأله اينترنت در ايران، ارائه می دادند. شايد درکم در سطور زير از تعلق اين راهکار دوم به آيـت الله جنتی درست نباشد، چون گفتار تازه ايشان خيلی تکنيکی بود و با بسياری از اصطلاحاتی که به کار برده بودند، آشنايی نداشتم (3).
اما راهکار نبوغ آميز دوم برای حل مسأله اينترنت، از کار انداختن پروتکل «وی پی اِن» است. اين راهکار آنقدر مبتکرانه است که همه سارقان اطلاعات در جهان را خوشحال کرده است چون با خيال راحت، اطلاعات تکنيکی و علمی ايران را می توانند بدون دردسر مواجه شدن با اينکريپشن، يعنی بدون درد سر رمزی شدن اطلاعات، به يغما ببرند. به عبارت ديگر برای ممانعت از يک جوان ايرانی که بخواهد يک وبسايت تفريحی را در خارج با وی پی اِن تماشا کند، اين پروتکل «وی پی اِن» در تمام شبکه های اينترنت ايران هر روز يا قطع می شود و يا با تأخير کار می کند. نتيجه اش چيست؟ بسيار ساده، تمام کسانيکه مطالب واقعاً مهمی دارند که بايد با وی پی اِن بفرستند، ديگر حوصله اين قطع شدن ها و تأخيرها را ندارند و مطالب خود را که روزانه با تيم علمی يا فنی شرکت يا مؤسسه تجاری طرف معامله خود در ميان ميگذارند، بدون استفاده از سيستم ايمنی «وی پی اِن» بطور عادی برای هم ميفرستند، و تمام سارقين اطلاعات در جهان نيز براحتی ميتوانند اين اطلاعات را بدزدند، چرا که برای آن سارقين کاری ندارد که اين ردو بدل های اطلاعات در داخل به اصطلاح اينترنت ملی ايران صورت بگيرد يا نه. تازه بسياری از شرکت ها و مؤسسات دولتی اعضا تيم های علمی و فنی شان، در هر زمان معين، در نقاط مختلف دنيا هستند و مجبورند با يکديگرارتباط داشته باشند و تبادل نظر کنند و در زمانيکه وی پی اِن کار نکند، نه ميايند به کسی اطلاع دهند و نه حوصله دردسر دارند. فقط از اف تی پی غيرايمن، برای رد و بدل اطلاعات حياتی خود، استفاده ميکنند، چون مانند اين دستگاه های دولتی بيکار نيستند و کار توليد محصول علمی و تکنيکی دارند که بايد به موقع آماده شود تا بتوانند در سطح منطقه و جهان برای محصولاتشان رقابت کنند. به عبارت ساده تر، قطع وی پی اِن در ايران يعنی همه محرمانه ترين اطلاعات علمی و فنی کشور را در معرض سارقان بين المللی قرار دادن و قوی ترين اينترنت ملی، يا بهتر بگوييم "اينترانت" ملی، نميتواند از اين واقعيت جلوگيری کند.
سالها پيش با شروع فيلترينگ، ارتباط هر فعال سياسی ايرانی با مردم خود قطع شد، و به عوض مؤسسات بزرگ بين المللی که می توانستند تلويزيون ماهواره و آنتی فيلتر قوی بسازند، ارتباطشان با مردم ايران قوی تر شد. بعد هم جمهوری اسلامی به هر ايراندوستی که در خارج روزنامه نگار است و با رسانه های بين المللی همکاری ميکند انگ جاسوسی زد. همانطور که عده ای ديگر نيز در اپوزيسيون به هر کسی که با رسانه های جمهوری اسلامی در ايران همکاری ميکند، انگ عامل وزارت اطلاعات ميزنند. واقعيت اين است کسی که مهم ترين اطلاعات ذيقيمت ايرانيان را دارد در اختيار سارقين بين المللی قرار ميدهد نه فعالين مدنی و سياسی بلکه کسی است که در ايران به بهانه جلوگيری از دسترسی چهارتا جوان به سايت های خارج کشور، اطلاعات بسيار مهم علمی و تکنيکی کشور را با قطع «وی پی اِن» در معرض ديد سارقان بين المللی قرار ميدهد. عجب نبوغی!
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست و ششم دی ماه 1390
January 16, 2012
پانويس:
1. http://www.ghandchi.com/485-filtershekan3.htm
2. http://www.ghandchi.com/gozari.htm
3. http://www.youtube.com/watch?v=PgOpfwOqeJY
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/682-JannatiInternet.htm
در مورد راه حل هايی نظير اينترنت ملی که برای معضل اينترنت در ايران توسط متخصصين جمهوری اسلامی ايران ارائه شده است بيش از پنج سال است که دوست و دشمن حرف زده اند (1).
اما کمتر کسی در مورد دو راهکار نبوغ آميز آيت الله جنتی حرفی ميزند.
آيت الله احمد جنتی اولين راهکار نبوغ آميز خود را برای حل مسأله اينترنت از همان اولين روزهای اينترنت در ايران مطرح کردند. حدود بيست و چند سال پيش که هنوز کسی از تطور وب چيزی نشنيده بود و مردم عادی نيز نه تنها در ايران بلکه در آمريکا به ندرت حتی از وجود اينترنت خبری داشتند، چند دانشمند فيزيک در ايران يکباره به اين فکر افتادند که اينترنت را به ايران گسترش دهند تا بتوانند بهتر با هم قطاران خود در عرصه علم و دانش تبادل نظر کنند. البته در مورد رواج استفاده از اينترنت در ميان ايرانيان بسيار بحث شده است (2).
در همان اولين روزها، چشم های تيزبين آيت الله جنتی اين مسأله را تشخيص دادند و ايشان اعلام کردند که بهترين کار، جلوگيری از ورود اينترنت به ايران است. شايد اگر به پيشنهاد ايشان عمل شده بود امروز نيازی به صرف ميلياردها دلار بودجه کشور برای فيلترينگ اينترنت وجود نداشت و اصلاً مسأله ای بنام اينترنت در ايران نداشتيم. البته در آن سالها طالبان در افغانستان يا به دليل نبوغ خودشان يا که شايد با استماع سمع از سخنان آيت الله جنتی در خطبه نماز جمعه، به راهکار آيت الله جنتی عمل نمودند و کاملاً اينترنت را در افغانستان که در آنزمان در يد قدرتشان بود، ممنوع اعلام کردند. به ياد دارم آن روزها طرفداران طالبان در خارج در گروه های اينترنتی شرکت ميکردند و وقتی از آنها پرسيده می شد که در افغانستان اينترنت را ممنوع کرده اند و چطور خود در خارج در آن شرکت ميکنند، می گفتند هدفشان به راه راست آوردن ما شرکت کنندگان در اينترنت است تا که قانع شويم اينترنت را در همه دنيا از بين ببريم. به هرحال در ايران، آيت الله خامنه ای همواره با نظر آيت الله جنتی مخالف بود و می گفت اينترنت باشد اما مطالب مضر آن فيلتر شود.
البته همه اين حرفها به گذشته های بسيار دور تعلق دارد و واقعيت امروز اين است که در ايران اينترنت وجود دارد؛ همانطور که دوش آب وجود دارد. منظور اين است که بسياری روحانيون در موقع ورود دوش به حمام های ايران با آن مخالف بودند ولی بعضی بالاخره فتوا دادند که دوش در حمام عيبی ندارد به شرط آنکه بعد از آن در خزينه حمام غسل کنيم و بعد از حمام خارج شويم. غسل در خزينه چيزی شبيه فيلترينگ بود. اما شايد حق با آيت الله جنتی های آن دوران بود که وقتی دوش آزاد شد، ديگر کسی بعد از آن دوست ندارد در خزينه غسل کند. خلاصه راهکار اول آيت الله جنتی در همان ابتدای کار اينترنت در ايران، پذيرفته نشد.
حالا بيش از بيست سال بعد، پس از همه اين ندانم کاری ها که به دليل گوش ندادن به راهکار اول آيت الله جنتی، اينترنت همه کشور ايران را فرا گرفته، و نه تنها جوانان آزادمنش، بلکه حتی جامعه مدرسين حوزه علميه قم که در وب سايت خود زندگينامه آيت الله احمد جنتی را نيز درج کرده اند، ديگر وقت آن رسيد که راهکار دومی آيت الله جنتی برای حل اين مسأله اينترنت در ايران، ارائه می دادند. شايد درکم در سطور زير از تعلق اين راهکار دوم به آيـت الله جنتی درست نباشد، چون گفتار تازه ايشان خيلی تکنيکی بود و با بسياری از اصطلاحاتی که به کار برده بودند، آشنايی نداشتم (3).
اما راهکار نبوغ آميز دوم برای حل مسأله اينترنت، از کار انداختن پروتکل «وی پی اِن» است. اين راهکار آنقدر مبتکرانه است که همه سارقان اطلاعات در جهان را خوشحال کرده است چون با خيال راحت، اطلاعات تکنيکی و علمی ايران را می توانند بدون دردسر مواجه شدن با اينکريپشن، يعنی بدون درد سر رمزی شدن اطلاعات، به يغما ببرند. به عبارت ديگر برای ممانعت از يک جوان ايرانی که بخواهد يک وبسايت تفريحی را در خارج با وی پی اِن تماشا کند، اين پروتکل «وی پی اِن» در تمام شبکه های اينترنت ايران هر روز يا قطع می شود و يا با تأخير کار می کند. نتيجه اش چيست؟ بسيار ساده، تمام کسانيکه مطالب واقعاً مهمی دارند که بايد با وی پی اِن بفرستند، ديگر حوصله اين قطع شدن ها و تأخيرها را ندارند و مطالب خود را که روزانه با تيم علمی يا فنی شرکت يا مؤسسه تجاری طرف معامله خود در ميان ميگذارند، بدون استفاده از سيستم ايمنی «وی پی اِن» بطور عادی برای هم ميفرستند، و تمام سارقين اطلاعات در جهان نيز براحتی ميتوانند اين اطلاعات را بدزدند، چرا که برای آن سارقين کاری ندارد که اين ردو بدل های اطلاعات در داخل به اصطلاح اينترنت ملی ايران صورت بگيرد يا نه. تازه بسياری از شرکت ها و مؤسسات دولتی اعضا تيم های علمی و فنی شان، در هر زمان معين، در نقاط مختلف دنيا هستند و مجبورند با يکديگرارتباط داشته باشند و تبادل نظر کنند و در زمانيکه وی پی اِن کار نکند، نه ميايند به کسی اطلاع دهند و نه حوصله دردسر دارند. فقط از اف تی پی غيرايمن، برای رد و بدل اطلاعات حياتی خود، استفاده ميکنند، چون مانند اين دستگاه های دولتی بيکار نيستند و کار توليد محصول علمی و تکنيکی دارند که بايد به موقع آماده شود تا بتوانند در سطح منطقه و جهان برای محصولاتشان رقابت کنند. به عبارت ساده تر، قطع وی پی اِن در ايران يعنی همه محرمانه ترين اطلاعات علمی و فنی کشور را در معرض سارقان بين المللی قرار دادن و قوی ترين اينترنت ملی، يا بهتر بگوييم "اينترانت" ملی، نميتواند از اين واقعيت جلوگيری کند.
سالها پيش با شروع فيلترينگ، ارتباط هر فعال سياسی ايرانی با مردم خود قطع شد، و به عوض مؤسسات بزرگ بين المللی که می توانستند تلويزيون ماهواره و آنتی فيلتر قوی بسازند، ارتباطشان با مردم ايران قوی تر شد. بعد هم جمهوری اسلامی به هر ايراندوستی که در خارج روزنامه نگار است و با رسانه های بين المللی همکاری ميکند انگ جاسوسی زد. همانطور که عده ای ديگر نيز در اپوزيسيون به هر کسی که با رسانه های جمهوری اسلامی در ايران همکاری ميکند، انگ عامل وزارت اطلاعات ميزنند. واقعيت اين است کسی که مهم ترين اطلاعات ذيقيمت ايرانيان را دارد در اختيار سارقين بين المللی قرار ميدهد نه فعالين مدنی و سياسی بلکه کسی است که در ايران به بهانه جلوگيری از دسترسی چهارتا جوان به سايت های خارج کشور، اطلاعات بسيار مهم علمی و تکنيکی کشور را با قطع «وی پی اِن» در معرض ديد سارقان بين المللی قرار ميدهد. عجب نبوغی!
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست و ششم دی ماه 1390
January 16, 2012
پانويس:
1. http://www.ghandchi.com/485-filtershekan3.htm
2. http://www.ghandchi.com/gozari.htm
3. http://www.youtube.com/watch?v=PgOpfwOqeJY
دوشنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۰
بازهم تشکر از آيت الله خامنه ای اينبار برای انتخابات اسفندماه
بازهم تشکر از آيت الله خامنه ای اينبار برای انتخابات اسفندماه
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/681-KhameneiElection.htm
بيش از دوسال پيش از آيت الله خامنه ای بخاطر سخنراني وی در نماز جمعه پس از انتخابات 22 خرداد 88 تشکر کردم (1).
علت تشکرم از آيت الله خامنه ای در آنزمان بخاطر بزرگترين خدمت ايشان به اپوزيسيون بود که پس از هفته انتقال مشروعيت نظام را از کريدور هاي قدرت و چَک و چانه زدن های در اطاق های در بسته به مردمي که در خيابان آمدند، تثبيت کرد. واقعيتی که ديگر برگشت ناپذير است يعنی آنها که در سال 88 به خيابان آمدند هنوز آتش زير خاکستر هستند و تصميم گيرنده، و حتی آيـت الله جنتی معتقد است که اين آتش زير خاکستر، ايران را بسوی انقلاب می برد (2).
پس از انتقال مشروعيت نظام در دو سال پيش به اين آتش زير خاکستر، تکليف مذاکرات در بالا را ديگر آنها تعيين کرده و می کنند و نه بالعکس. مثلاً همه چانه زدن های آقای رفسنجانی در اين دو سال ديگر تأثيرش نظير سالهای پيش از 1388 نبود و نه تنها به دلمشغولی اپوزيسيون نيانجاميد بلکه خود رژيم را نيز جلب نکرد و هفته گذشته وقتی آقای رفسنجانی برای حاجی بخشی تسليت ميفرستاد، خانم فائزه هاشمی که توسط هم قطاران حاج بخشی مورد همه گونه توهين و ارعاب قرار گرفته بود، به زندان محکوم شد -- يعنی خانمی که در برابر دوربين قربانی آزار و ايذا بود، خودش توسط قوه قضاييه نظامی که پدرش رييس مجمع مصحلت آن است، به زندان محکوم شد، و عاملان حتی محاکمه هم نشدند. چرا؟ چون ديگر رژيم هم ميداند که چانه زنی های در کريدورهای قدرت، اگر با حمايت آن آتش زير خاکستر همراه نباشد، به پشيزی نميارزد. در نتيجه منطقی بود که دوسال پيش، از آيت الله خامنه ای برای انتقال بدون بازگشت مشروعيت جمهوری اسلامی به خيابانها، تشکر شد.
اما چرا امروز لازم است از آيـت الله خامنه ای بخاطر انتخابات پيش رو تشکر شود.
در انتخابات اسفندماه اساساً دو نيرو شرکت خواهند داشت، يکی هواداران آقای احمدی نژاد هستند و ديگری نيز هواداران آيـت الله خامنه ای. ممکن است سؤال شود که چرا انقدر آيـت الله خامنه ای بر روی اين انتخابات سرمايه گذاری کرده است، مگر رفراندوم بين ايندو نفر اهميتی دارد؟
همچنين اگر فقط قرار بود انتخابات مجلس منظور باشد که خود آيت الله خامنه ای هم بخوبی واقف است که مسأله اصلی حضور يا عدم حضور اصلاح طلبانی نظير ميرحسين موسوی و مهدی کروبی است که برايشان آن آتش زير خاکستر، احترامی قائل است.
پس چرا آيت الله خامنه ای به اين موضوع اهميتی نميدهد و تلاش های آقای رفسنجانی را نيز در اين رابطه با دادن حکم فائزه هاشمی در چنين زمانی، پاسخ داد؟ علت اين است که آيت الله خامنه ای در اين انتخابات برنامه ديگری دارد.
آيـت الله خامنه ای ميخواهد ببيند نتيجه اين انتخابات چه می شود تا تصميم نهايی خود را برای طرح انتخاب رييس جمهور از طريق مجلس بگيرد؟ خيلی ها به آن طرح اميد بسته اند. از آقايان لاريجانی ها تا مجتبی خامنه ای و بسياری ديگران. حتی آقای مشائی هم تلاش خواهد کرد در چنان طرحی امکان انتخاب شدن بيابد، اما اصل مسأله اين افراد نيستند.
چرا به آيـت الله خامنه ای تبريک می گويم، چون ممکن است که واقعاً اين طرح عملی باشد و جمهوری اسلامی قانون اساسی خود را تغيير دهد و انتخاب رياست جمهوری از طريق مجلس به انتخاب شخص مورد نظر آيـت الله خامنه ای منتهی شود. و البته آيـت الله خامنه ای نيز اميدوار است مشکل اصلی جمهوری اسلامی که از آغاز تا کنون در مورد رابطه ولی فقيه و رييس جمهور مطرح بوده است، به اين طريق حل شود.
رييس جمهورهايی که از ابتدای تشکيل جمهوری اسلامی با شروع بنی صدر مدعی رأی مردم می شدند و ولی فقيه را به چالش ميکشيدند، اسباب درد سر بودند. پس اين اولين مجلسی که قرار است اين نقش را برای تغيير نحوه انتخاب رييس قوه مجريه داشته باشد، چه بهتر که اصلاح طلبان در آن نباشند و باعث مزاحمتی نشوند، مهم نيست که چند درصد مردم رأی دهند، مهم اين است که سيستم جديد برقرار شود.
اتفاقاً ممکن است آيـت الله خامنه ای به اين آرزوی خود برسد و اين طرح به راحتی عملی شود. اما چرا برای اينکار ميخواهم به ايشان برای کمک بزرگ ديگری به اپوزيسيون تشکر کنم!
ببينيد تا کنون هر بار که صدای رييس جمهوری مثل بنی صدر در مقابل ولی فقيه در آمد، ولی فقيه از ادعای منتخب خدا بودن استفاده می کرد، خدايی که هميشه حاضر است، در صورتيکه رييس جمهور در ايران، مکانيزمی در چهارسال بين انتخابات ندارد که نظر مردم که منتخب آنهاست را جويا شود، و هربار رييس جمهوری خواستار رفراندوم برای حل اين اختلاف شد، نميتوانست آنرا به انجام رساند، چون تازه مجلس و شورای نگهبان بايد با رفراندوم، موافقت ميکردند.
اما اگر رييس جمهور منتخب مجلس باشد، انتخاب کنندگانش هميشه حضور دارند، چرا که بطور حرفه ای انتخاب کردن کارشان است، و اگر ولی فقيه بخواهد آن رييس جمهور را حذف کند، اگر مجلس با او باشد، ولی فقيه مجبور خواهد بود يا به حرف مجلس تمکين کند و يا که مجلس را به توپ ببندد.
بايد ديد که آيا آيت الله خامنه ای با انتخابات پيش رو به آرزوی خود خواهد رسيد و بعد بايد از او پرسيد که از رسيدن به آرزوی خود خوشحال است يا نه.
البته اينها همه در مورد مجلس فرمايشی کنونی است وگرنه چگونه ميتوان مجلسی در ايران داشت وقتی ميرحسين موسوی ها و مهدی کروبی ها در حصر باشند، تاج زاده ها و حشمت طبرزدی ها در زندان، بگذريم که بقيه اپوزيسيون هم که 30 سال است قرار نيست نه انتخاب شود و نه انتخاب بکند! وکيل مردم بايد کسی باشد که موکل بتواند او را آزادانه انتخاب و معزول کند، نه آنکه برعکس!
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
نوزدهم دی ماه 1390
January 9, 2012
پانويس:
1. تشکر از آيت الله خامنه ای برای بزرگترين خدمت وی به اپوزيسيون
http://www.ghandchi.com/569-KhameneiOpposition.htm
2. آيت الله جنتی می گويد ايران به سوی انقلاب می رود
http://www.ghandchi.com/645-Jannati.htm
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/681-KhameneiElection.htm
بيش از دوسال پيش از آيت الله خامنه ای بخاطر سخنراني وی در نماز جمعه پس از انتخابات 22 خرداد 88 تشکر کردم (1).
علت تشکرم از آيت الله خامنه ای در آنزمان بخاطر بزرگترين خدمت ايشان به اپوزيسيون بود که پس از هفته انتقال مشروعيت نظام را از کريدور هاي قدرت و چَک و چانه زدن های در اطاق های در بسته به مردمي که در خيابان آمدند، تثبيت کرد. واقعيتی که ديگر برگشت ناپذير است يعنی آنها که در سال 88 به خيابان آمدند هنوز آتش زير خاکستر هستند و تصميم گيرنده، و حتی آيـت الله جنتی معتقد است که اين آتش زير خاکستر، ايران را بسوی انقلاب می برد (2).
پس از انتقال مشروعيت نظام در دو سال پيش به اين آتش زير خاکستر، تکليف مذاکرات در بالا را ديگر آنها تعيين کرده و می کنند و نه بالعکس. مثلاً همه چانه زدن های آقای رفسنجانی در اين دو سال ديگر تأثيرش نظير سالهای پيش از 1388 نبود و نه تنها به دلمشغولی اپوزيسيون نيانجاميد بلکه خود رژيم را نيز جلب نکرد و هفته گذشته وقتی آقای رفسنجانی برای حاجی بخشی تسليت ميفرستاد، خانم فائزه هاشمی که توسط هم قطاران حاج بخشی مورد همه گونه توهين و ارعاب قرار گرفته بود، به زندان محکوم شد -- يعنی خانمی که در برابر دوربين قربانی آزار و ايذا بود، خودش توسط قوه قضاييه نظامی که پدرش رييس مجمع مصحلت آن است، به زندان محکوم شد، و عاملان حتی محاکمه هم نشدند. چرا؟ چون ديگر رژيم هم ميداند که چانه زنی های در کريدورهای قدرت، اگر با حمايت آن آتش زير خاکستر همراه نباشد، به پشيزی نميارزد. در نتيجه منطقی بود که دوسال پيش، از آيت الله خامنه ای برای انتقال بدون بازگشت مشروعيت جمهوری اسلامی به خيابانها، تشکر شد.
اما چرا امروز لازم است از آيـت الله خامنه ای بخاطر انتخابات پيش رو تشکر شود.
در انتخابات اسفندماه اساساً دو نيرو شرکت خواهند داشت، يکی هواداران آقای احمدی نژاد هستند و ديگری نيز هواداران آيـت الله خامنه ای. ممکن است سؤال شود که چرا انقدر آيـت الله خامنه ای بر روی اين انتخابات سرمايه گذاری کرده است، مگر رفراندوم بين ايندو نفر اهميتی دارد؟
همچنين اگر فقط قرار بود انتخابات مجلس منظور باشد که خود آيت الله خامنه ای هم بخوبی واقف است که مسأله اصلی حضور يا عدم حضور اصلاح طلبانی نظير ميرحسين موسوی و مهدی کروبی است که برايشان آن آتش زير خاکستر، احترامی قائل است.
پس چرا آيت الله خامنه ای به اين موضوع اهميتی نميدهد و تلاش های آقای رفسنجانی را نيز در اين رابطه با دادن حکم فائزه هاشمی در چنين زمانی، پاسخ داد؟ علت اين است که آيت الله خامنه ای در اين انتخابات برنامه ديگری دارد.
آيـت الله خامنه ای ميخواهد ببيند نتيجه اين انتخابات چه می شود تا تصميم نهايی خود را برای طرح انتخاب رييس جمهور از طريق مجلس بگيرد؟ خيلی ها به آن طرح اميد بسته اند. از آقايان لاريجانی ها تا مجتبی خامنه ای و بسياری ديگران. حتی آقای مشائی هم تلاش خواهد کرد در چنان طرحی امکان انتخاب شدن بيابد، اما اصل مسأله اين افراد نيستند.
چرا به آيـت الله خامنه ای تبريک می گويم، چون ممکن است که واقعاً اين طرح عملی باشد و جمهوری اسلامی قانون اساسی خود را تغيير دهد و انتخاب رياست جمهوری از طريق مجلس به انتخاب شخص مورد نظر آيـت الله خامنه ای منتهی شود. و البته آيـت الله خامنه ای نيز اميدوار است مشکل اصلی جمهوری اسلامی که از آغاز تا کنون در مورد رابطه ولی فقيه و رييس جمهور مطرح بوده است، به اين طريق حل شود.
رييس جمهورهايی که از ابتدای تشکيل جمهوری اسلامی با شروع بنی صدر مدعی رأی مردم می شدند و ولی فقيه را به چالش ميکشيدند، اسباب درد سر بودند. پس اين اولين مجلسی که قرار است اين نقش را برای تغيير نحوه انتخاب رييس قوه مجريه داشته باشد، چه بهتر که اصلاح طلبان در آن نباشند و باعث مزاحمتی نشوند، مهم نيست که چند درصد مردم رأی دهند، مهم اين است که سيستم جديد برقرار شود.
اتفاقاً ممکن است آيـت الله خامنه ای به اين آرزوی خود برسد و اين طرح به راحتی عملی شود. اما چرا برای اينکار ميخواهم به ايشان برای کمک بزرگ ديگری به اپوزيسيون تشکر کنم!
ببينيد تا کنون هر بار که صدای رييس جمهوری مثل بنی صدر در مقابل ولی فقيه در آمد، ولی فقيه از ادعای منتخب خدا بودن استفاده می کرد، خدايی که هميشه حاضر است، در صورتيکه رييس جمهور در ايران، مکانيزمی در چهارسال بين انتخابات ندارد که نظر مردم که منتخب آنهاست را جويا شود، و هربار رييس جمهوری خواستار رفراندوم برای حل اين اختلاف شد، نميتوانست آنرا به انجام رساند، چون تازه مجلس و شورای نگهبان بايد با رفراندوم، موافقت ميکردند.
اما اگر رييس جمهور منتخب مجلس باشد، انتخاب کنندگانش هميشه حضور دارند، چرا که بطور حرفه ای انتخاب کردن کارشان است، و اگر ولی فقيه بخواهد آن رييس جمهور را حذف کند، اگر مجلس با او باشد، ولی فقيه مجبور خواهد بود يا به حرف مجلس تمکين کند و يا که مجلس را به توپ ببندد.
بايد ديد که آيا آيت الله خامنه ای با انتخابات پيش رو به آرزوی خود خواهد رسيد و بعد بايد از او پرسيد که از رسيدن به آرزوی خود خوشحال است يا نه.
البته اينها همه در مورد مجلس فرمايشی کنونی است وگرنه چگونه ميتوان مجلسی در ايران داشت وقتی ميرحسين موسوی ها و مهدی کروبی ها در حصر باشند، تاج زاده ها و حشمت طبرزدی ها در زندان، بگذريم که بقيه اپوزيسيون هم که 30 سال است قرار نيست نه انتخاب شود و نه انتخاب بکند! وکيل مردم بايد کسی باشد که موکل بتواند او را آزادانه انتخاب و معزول کند، نه آنکه برعکس!
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
نوزدهم دی ماه 1390
January 9, 2012
پانويس:
1. تشکر از آيت الله خامنه ای برای بزرگترين خدمت وی به اپوزيسيون
http://www.ghandchi.com/569-KhameneiOpposition.htm
2. آيت الله جنتی می گويد ايران به سوی انقلاب می رود
http://www.ghandchi.com/645-Jannati.htm
چهارشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۰
اقدامی در مورد حمله نظامی به ايران
اقدامی در مورد حمله نظامی به ايران
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/680-AttackingIran.htm
متن انگليسی English Version
http://www.ghandchi.com/680-AttackingIranEng.htm
بحث در مورد مسأله حمله نظامی احتمالی به ايران موضوع تازه ای نيست و سالها است که در اين باره موافقان و مخالفان چنين رويکردی، سخن گفته اند (1).
در آغاز تجاوز عراق به ايران، بسياری از روشنفکران ايران که تنش های دو کشور ايران و عراق را حس می کردند، پيش از آغاز جنگ چنين واقعه ای را پيش بينی می کردند و بر عليه چنين احتمالی، صحبت ميکردند. اين حقير که خود يکی از آن ها بودم متأسفانه هيچ تلاشی برای طرح کردن افکار خود در اين مورد در سطح بين المللی در آنزمان نکردم. دو روز پيش از حمله عراق به ايران، اتفاقاً برای ديدار با چند نفر از دوستانم به خرمشهر رفته بودم و نظراتم را با آنها در ميان گذاشتم و متذکر شدم که سطح تنش ها در مطبوعات، نزديک بودن احتمال جنگ با عراق را نشان می دهد، و اينکه لازم است پيش از آغاز شدن جنگ به هر وسيله ای شده است از وقوع آن جلوگيری شود. دو روز بعد که بليط اتوبوس برای بازگشت به تهران در دستم بود، صدای اولين شليک های گلوله از عراق بسوی خرمشهر را شنيدم و اولين خط دفاع ايران در خيابانهای خرمشهر را ديدم که موضع گرفته بودند. همه ما بقيه ماجرا را ميدانيم و اينکه طی 8 سال جنگ چه بر سر ايران و عراق آمد.
امروز وقتی آن روزها را به خاطر ميآورم، فکر ميکنم کسانی که اينچنين ميانديشيدند می بايست ديدگاه خود را در مورد سير وقايع، و بويژه موضع خود را در مورد حمله به ايران، به روشنی و با شفافيت کامل و بدون جملات مبهم، به جامعه بين المللی، ابراز ميکردند. چه ارزشی دارد که سالها بعد فهميديم که برخی از رهبران اپوزيسيون ايران بجای تلاش برای متوقف کردن جنگ، بطور مخفيانه در حال معامله کردن با صدام حسين بودند؟ در مقياس بين المللی، همه اقدامات اپوزيسيون ايران در گفتگوهايشان با سازمان های بين المللی به برخوردهای تاکتيکی به جنگ، محدود شده بود.
اين بار، لازم است که موضع خود را به روشنی در اختيار جامعه بين المللی قرار دهيم؛ مثلاً با يک صفحه آگهی در روزنامه نيويورک تايمز، با امضاهای همه ايرانيانی که ضد حمله نظامی به ايران هستند. هزينه چنين تلاشی ميتواند از طريق امضا کنندگان بيانيه، تأمين شود. ما نميتوانيم انتظار داشته باشيم کسانيکه خواستار حمله به ايران هستند، چنين بيانيه ای را امضا کنند يا برای چنين اقدام شفاف سازی، کوشش کنند، و هزينه آن را بپردازند. چنين بيانيه ای، نظر روشن همه آنهايی خواهد بود که ميخواهند در اين مورد هرچه رساتر موضع خود را به اطلاع جامعه بين المللی برسانند که ما امضاء کنندگان *بدون قيد و شرط* ضد هرگونه حمله نظامی به ايران هستيم.
ميخواهم به خوانندگان پيشنهاد کنم که نظرات خود را در مورد اين اقدام پيشنهادی در "صفحه شما" در سايت ايران گلوبال http://www.iranglobal.info با ديگران در ميان گذارند.
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
هفتم دی ماه 1390
December 28, 2011
پانويس:
1. حمله پيشگيرانه به تأسيسات اتمی نسل کشی است
http://www.ghandchi.com/679-Preemptive.htm
خطر جنگ جمهوري اسلامي و اسرائيل (و اينکه اپوزيسيون چه کار ميتواند بکند)
http://www.ghandchi.com/465-IRI-IsraelWar.htm
دليل جنگ بخاطر برنامه اتمي
http://www.ghandchi.com/483-dalilejang.htm
چرا من با هرگونه حمله به ايران مخالفم
http://www.ghandchi.com/475-Notoanyinvasion.htm
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/680-AttackingIran.htm
متن انگليسی English Version
http://www.ghandchi.com/680-AttackingIranEng.htm
بحث در مورد مسأله حمله نظامی احتمالی به ايران موضوع تازه ای نيست و سالها است که در اين باره موافقان و مخالفان چنين رويکردی، سخن گفته اند (1).
در آغاز تجاوز عراق به ايران، بسياری از روشنفکران ايران که تنش های دو کشور ايران و عراق را حس می کردند، پيش از آغاز جنگ چنين واقعه ای را پيش بينی می کردند و بر عليه چنين احتمالی، صحبت ميکردند. اين حقير که خود يکی از آن ها بودم متأسفانه هيچ تلاشی برای طرح کردن افکار خود در اين مورد در سطح بين المللی در آنزمان نکردم. دو روز پيش از حمله عراق به ايران، اتفاقاً برای ديدار با چند نفر از دوستانم به خرمشهر رفته بودم و نظراتم را با آنها در ميان گذاشتم و متذکر شدم که سطح تنش ها در مطبوعات، نزديک بودن احتمال جنگ با عراق را نشان می دهد، و اينکه لازم است پيش از آغاز شدن جنگ به هر وسيله ای شده است از وقوع آن جلوگيری شود. دو روز بعد که بليط اتوبوس برای بازگشت به تهران در دستم بود، صدای اولين شليک های گلوله از عراق بسوی خرمشهر را شنيدم و اولين خط دفاع ايران در خيابانهای خرمشهر را ديدم که موضع گرفته بودند. همه ما بقيه ماجرا را ميدانيم و اينکه طی 8 سال جنگ چه بر سر ايران و عراق آمد.
امروز وقتی آن روزها را به خاطر ميآورم، فکر ميکنم کسانی که اينچنين ميانديشيدند می بايست ديدگاه خود را در مورد سير وقايع، و بويژه موضع خود را در مورد حمله به ايران، به روشنی و با شفافيت کامل و بدون جملات مبهم، به جامعه بين المللی، ابراز ميکردند. چه ارزشی دارد که سالها بعد فهميديم که برخی از رهبران اپوزيسيون ايران بجای تلاش برای متوقف کردن جنگ، بطور مخفيانه در حال معامله کردن با صدام حسين بودند؟ در مقياس بين المللی، همه اقدامات اپوزيسيون ايران در گفتگوهايشان با سازمان های بين المللی به برخوردهای تاکتيکی به جنگ، محدود شده بود.
اين بار، لازم است که موضع خود را به روشنی در اختيار جامعه بين المللی قرار دهيم؛ مثلاً با يک صفحه آگهی در روزنامه نيويورک تايمز، با امضاهای همه ايرانيانی که ضد حمله نظامی به ايران هستند. هزينه چنين تلاشی ميتواند از طريق امضا کنندگان بيانيه، تأمين شود. ما نميتوانيم انتظار داشته باشيم کسانيکه خواستار حمله به ايران هستند، چنين بيانيه ای را امضا کنند يا برای چنين اقدام شفاف سازی، کوشش کنند، و هزينه آن را بپردازند. چنين بيانيه ای، نظر روشن همه آنهايی خواهد بود که ميخواهند در اين مورد هرچه رساتر موضع خود را به اطلاع جامعه بين المللی برسانند که ما امضاء کنندگان *بدون قيد و شرط* ضد هرگونه حمله نظامی به ايران هستيم.
ميخواهم به خوانندگان پيشنهاد کنم که نظرات خود را در مورد اين اقدام پيشنهادی در "صفحه شما" در سايت ايران گلوبال http://www.iranglobal.info با ديگران در ميان گذارند.
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
هفتم دی ماه 1390
December 28, 2011
پانويس:
1. حمله پيشگيرانه به تأسيسات اتمی نسل کشی است
http://www.ghandchi.com/679-Preemptive.htm
خطر جنگ جمهوري اسلامي و اسرائيل (و اينکه اپوزيسيون چه کار ميتواند بکند)
http://www.ghandchi.com/465-IRI-IsraelWar.htm
دليل جنگ بخاطر برنامه اتمي
http://www.ghandchi.com/483-dalilejang.htm
چرا من با هرگونه حمله به ايران مخالفم
http://www.ghandchi.com/475-Notoanyinvasion.htm
چهارشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۰
حمله پيشگيرانه به تأسيسات اتمی نسل کشی است
حمله پيشگيرانه به تأسيسات اتمی نسل کشی است
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/679-Preemptive.htm
متن انگليسی English Version
http://www.ghandchi.com/679-PreemptiveEng.htm
در گذشته درباره اختلاف ايران و اسرائيل و آنچه معتقدم در آن مورد می توان انجام داد، نوشته ام (1).
همچنين در مورد خطر جنگی جديد به دليل برنامه اتمی ايران در مقاله ای نظر خود را بيان داشته ام (2).
در اين نوشتار می خواهم ايده حمله پيشگيرانه به تأسيسات اتمی هر کشور را بحث کنم و نشان دهم که نميتوان چنين اقدامی را بازدارنده تلقی کرد و به عوض می بايست ان را نسل کشی شناخت جدا از آنکه چه کشوری به آن دست بزند و صرف نظر از آنکه با نيت خير انجام شود يا با سوء نيت.
فرض کنيم جمهوری اسلامی ايران شروع کند به تبليغ حمله پيشگيرانه به تأسيسات اتمی اسرائيل و برود اينطرف و انطرف دنيا و بگويد که اين کار را محض خاطر بشريت انجام می دهند -- چون از ديد آنها خطر احتمالی اينکه اسرائيل دنيا را با قدرت اتمی خود به گروگان بگيرد وجود دارد، و دليل ادعای خود را نيز نحوه رفتار اسرائيل با فلسطينيان در 50 سال گذشته، ذکر کنند. جهان چگونه با چنين اقدامی از سوی جمهوری اسلامی برخورد خواهد کرد؟
پاسخم ساده است - هر حمله ای به تأسيسات اتمی هر کشوری به اين معنی است که ما خطر اشاعه تشعشات راديو آکتيو را ابتدا در يک کشور ممکن می کنيم، و ميتواند به راحتی فراسوی آن کشور به کشورهای همسايه برود و با در نظر گرفتن مقادير انبار شده مواد راديو آکتيو در هر تأسيسات اتمی عمده، با هر حمله موشکی، لطمات راديو آکتيو می تواند جهانی شود. به عبارت کوتاه تر، چنين حمله ای يعنی نسل کشی و نه جلوگيری از فاجعه ای در آينده.
ممکن است بحث شود که در زمان خيزش هيتلر به قدرت، خشنود سازی های چمبرلين که نحوه رفتار رهبران اروپا را سمبليزه می کرد به فاشيسم اجازه داد که بعدها بيشتر و بيشتر رشد و گسترش يابد. ممکن است از اين بحث برای تصميم گيری در مورد يک نيروی تاريک انديش در جهان کنونی استفاده شود. پاسخم اين است که در زمان صعود هيتلر به قدرت، حتی اگر ميدانستيم که هيتلر در آينده چه چيزی خواهد شد، بازهم حمله پيشگيرانه به تأسيسات اتمی او غلط و نسل کشی بود. آيا اين حرف به اين معنی است که با خشنود سازی هيتلر از سوی رهبران اروپا موافقم؟ خير ابداً اينطور نيست. معتقدم رهبران اروپا بايستی محکم در برابر رشد فاشيسم در سالهای 1930 می ايستادند اما حمله پيشگيرانه به تأسيسات اتمی آلمان راه کار نبود. حتی در پايان جنگ دوم جهانی انداختن بمب اتمی در هيروشيما غلط بود.
راه های بسياری برای متوقف کردن صعود قدرت های نظامی وجود دارد اما حمله پيشگيرانه به تأسيسات اتمی يکی از آن راه ها نيست. چنين عملی، خود، نسل کشی است.
روشن بگويم اختلاف ايران و اسرائيل مسأله ای جدی در خاورميانه است و بايد که به آن پرداخت. خنثی کردن اختلاف آمريکا و شوروی فعالانه از سوی صلح دوستان در جهان تا آخرين روزهای شوروی دنبال می شد. خنثی کردن اختلاف فلسطينيان و اسرائيل موضوع مرکزی کمپ ديويد بود و ده ها سال است که پيگيری می شود. متأسفانه در زمان حاضر به دليل مناسبات کنونی آمريکا و ايران، ايالات متحده نميتواند نقشی مشابه نقش خود در مورد اختلاف فلسطين و اسراييل را در اختلاف ايران و اسرائيل، ايفا کند. اما مطمئناً اين وظيفه جلوگيری از جنگ اتمی را سازمان ملل می تواند پيش از آنکه دير شود در دستور کار خود قرار دهد.
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
دوم آذرماه 1390
November 23, 2011
پانويس ها:
1. خطر جنگ جمهوري اسلامي و اسرائيل (و اينکه اپوزيسيون چه کار ميتواند بکند)
http://www.ghandchi.com/465-IRI-IsraelWar.htm
2. دليل جنگ بخاطر برنامه اتمي
http://www.ghandchi.com/483-dalilejang.htm
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/679-Preemptive.htm
متن انگليسی English Version
http://www.ghandchi.com/679-PreemptiveEng.htm
در گذشته درباره اختلاف ايران و اسرائيل و آنچه معتقدم در آن مورد می توان انجام داد، نوشته ام (1).
همچنين در مورد خطر جنگی جديد به دليل برنامه اتمی ايران در مقاله ای نظر خود را بيان داشته ام (2).
در اين نوشتار می خواهم ايده حمله پيشگيرانه به تأسيسات اتمی هر کشور را بحث کنم و نشان دهم که نميتوان چنين اقدامی را بازدارنده تلقی کرد و به عوض می بايست ان را نسل کشی شناخت جدا از آنکه چه کشوری به آن دست بزند و صرف نظر از آنکه با نيت خير انجام شود يا با سوء نيت.
فرض کنيم جمهوری اسلامی ايران شروع کند به تبليغ حمله پيشگيرانه به تأسيسات اتمی اسرائيل و برود اينطرف و انطرف دنيا و بگويد که اين کار را محض خاطر بشريت انجام می دهند -- چون از ديد آنها خطر احتمالی اينکه اسرائيل دنيا را با قدرت اتمی خود به گروگان بگيرد وجود دارد، و دليل ادعای خود را نيز نحوه رفتار اسرائيل با فلسطينيان در 50 سال گذشته، ذکر کنند. جهان چگونه با چنين اقدامی از سوی جمهوری اسلامی برخورد خواهد کرد؟
پاسخم ساده است - هر حمله ای به تأسيسات اتمی هر کشوری به اين معنی است که ما خطر اشاعه تشعشات راديو آکتيو را ابتدا در يک کشور ممکن می کنيم، و ميتواند به راحتی فراسوی آن کشور به کشورهای همسايه برود و با در نظر گرفتن مقادير انبار شده مواد راديو آکتيو در هر تأسيسات اتمی عمده، با هر حمله موشکی، لطمات راديو آکتيو می تواند جهانی شود. به عبارت کوتاه تر، چنين حمله ای يعنی نسل کشی و نه جلوگيری از فاجعه ای در آينده.
ممکن است بحث شود که در زمان خيزش هيتلر به قدرت، خشنود سازی های چمبرلين که نحوه رفتار رهبران اروپا را سمبليزه می کرد به فاشيسم اجازه داد که بعدها بيشتر و بيشتر رشد و گسترش يابد. ممکن است از اين بحث برای تصميم گيری در مورد يک نيروی تاريک انديش در جهان کنونی استفاده شود. پاسخم اين است که در زمان صعود هيتلر به قدرت، حتی اگر ميدانستيم که هيتلر در آينده چه چيزی خواهد شد، بازهم حمله پيشگيرانه به تأسيسات اتمی او غلط و نسل کشی بود. آيا اين حرف به اين معنی است که با خشنود سازی هيتلر از سوی رهبران اروپا موافقم؟ خير ابداً اينطور نيست. معتقدم رهبران اروپا بايستی محکم در برابر رشد فاشيسم در سالهای 1930 می ايستادند اما حمله پيشگيرانه به تأسيسات اتمی آلمان راه کار نبود. حتی در پايان جنگ دوم جهانی انداختن بمب اتمی در هيروشيما غلط بود.
راه های بسياری برای متوقف کردن صعود قدرت های نظامی وجود دارد اما حمله پيشگيرانه به تأسيسات اتمی يکی از آن راه ها نيست. چنين عملی، خود، نسل کشی است.
روشن بگويم اختلاف ايران و اسرائيل مسأله ای جدی در خاورميانه است و بايد که به آن پرداخت. خنثی کردن اختلاف آمريکا و شوروی فعالانه از سوی صلح دوستان در جهان تا آخرين روزهای شوروی دنبال می شد. خنثی کردن اختلاف فلسطينيان و اسرائيل موضوع مرکزی کمپ ديويد بود و ده ها سال است که پيگيری می شود. متأسفانه در زمان حاضر به دليل مناسبات کنونی آمريکا و ايران، ايالات متحده نميتواند نقشی مشابه نقش خود در مورد اختلاف فلسطين و اسراييل را در اختلاف ايران و اسرائيل، ايفا کند. اما مطمئناً اين وظيفه جلوگيری از جنگ اتمی را سازمان ملل می تواند پيش از آنکه دير شود در دستور کار خود قرار دهد.
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
دوم آذرماه 1390
November 23, 2011
پانويس ها:
1. خطر جنگ جمهوري اسلامي و اسرائيل (و اينکه اپوزيسيون چه کار ميتواند بکند)
http://www.ghandchi.com/465-IRI-IsraelWar.htm
2. دليل جنگ بخاطر برنامه اتمي
http://www.ghandchi.com/483-dalilejang.htm
دوشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۰
دوشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۹۰
جمعه، آبان ۰۶، ۱۳۹۰
نگاهی دوباره به نقش اصلاح طلبان دينی در ايران
نگاهی دوباره به نقش اصلاح طلبان دينی در ايران
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/678-ReligiousReformers.htm
در نقد اصلاح طلبان دينی، از زمان رياست جمهوری حجت الاسلام سيد محمد خاتمی تا کنون، بسيار نوشته شده است (1).
همچنين در اين مورد که اختلاف اصول گرايان و اصلاح طلبان بر سر چيست تا اندازه ای در محافل سياسی ايران بحث شده است (2).
و خوشبختانه از آنجا که در ده سال گذشته در مورد سکولاريسم در محافل روشنفکری ايران بحث های زيادی جريان داشته است، سکولارهای ايران که بيش از يکصد سال است در جامعه مدرن ايران حضور دارند، به خودآگاهی بيشتری دست يافته اند (3).
در نتيجه امروز شايد ضرری نداشته باشد از خود بپرسيم که آيا تفاوت زمان مطرح شدن اصلاح طلبی دينی و سکولاريسم در جهان مسيحيت و جهان اسلام، اهميتی برای اهداف جنبش دموکراسی خواهی در اين جوامع دارد يا خير؟
سکولاريسم در جهان مسيحيت در پی قرن ها جنبش اصلاح طلبی دينی مطرح شده است - حال چه اصلاح طلبی بصورت پروتستانيسم بوده باشد يا که به شکل اصلاحات در خود کليسای کاتوليک. در نتيجه وقتی در اين جوامع خواست جدايی دولت و مذهب را سکولارها مطرح کردند يا هنگاميکه بر مذهب بعنوان امری خصوصی تأکيد ورزيدند، مردم مذهبی جامعه آنها در عرصه خصوصی، با دينی عقب مانده، رها نشدند.
اما در جهان اسلام، سکولاريسم و اصلاح طلبی مذهبی، تقريباً در يک زمان مطرح شده اند و در نتيجه پيروزی کامل سکولاريسم در عرصه سياسی به اين معنا بوده است که مردم مذهبی با دينی عقب مانده رها شدند، چرا که با تأکيد بر عدم حضور مذهب در عرصه عمومی، تطور پيدا کردن افکار دموکراتيک در ميان مذهبيون لطمه خورد.
به عبارت ديگر حضور موازی اصلاح طلبی دينی در عرصه عمومی در جوامع اسلامی به نفع رشد ترقی خواهی تمام می شود. البته اين امر به اين معنا نيست که خواستار جدايی *دولت* و مذهب نباشيم، اما در عين حال حضور مذهب در عرصه عمومی را نبايد نفی کرد - بهترين سمبل آن هم احزاب مذهبی است- يعنی همانطور که بسيار بحث شده است سکولاريسم به معنی جدايی مذهب و دولت است و نه جدايی مذهب و سياست (4).
درست است که ايده ال اين است که احزاب سياسی سکولار باشند و افراد مذهبی نيز در احزاب سکولار شرکت کنند اما در جوامع اسلامی که هنوز اصلاحات مذهبی برای رشد کل جامعه اهميت بالايی دارد، از جدايی مذهب و دولت نبايد به اين نتيجه رسيد که فعاليت سازمان های اصلاح طلب و دموکرات مذهبی را که در عرصه عمومی فعاليت می کنند، مردود دانست، بلکه بالعکس، توجه تشکيلات های مذهبی را به مردمسالاری دينی می بايست ارج نهاد.
درست است که شخصيت های مسلمان در تشکيلاتهای سکولار ايران نظير جبهه ملی از گذشته دور حضور داشتند اما واقعاً آن دسته از افراد مذهبی، کمترين تأثير را در تطور فکری مذهبيون ايفا کرده اند، در صورتيکه تشکيلاتهای سياسی مذهبی، نظير نهضت آزادی در گذشته و جبهه مشارکت و يا حزب اعتدال ملی در دو دهه اخير در ايران، نقش به سزايی در تطور فکری دموکراتيک افراد مذهبی ايران، ايفا کرده اند.
در جنبش های اخير خاورميانه، همکاری اصلاح طلبان دينی و سکولاردموکراتها، تضمين کننده دموکراسی است و هر وقت سکولاردموکراتها با جريانات سکولار اقتدارگرا متحد شده اند يا که اصلاح طلبان مذهبی طرفدار مردم سالاری با بنيادگرايان اقتدارگرا متحد شدند، نتيجه قربانی شدن دموکراسی بوده است.
اينگونه اشتباه هم در پی انقلاب مشروطه از سوی اسلام گرايان اصلاح طلب صورت گرفت و هم از سوی سکولاردموکراتها، که با بنيادگرايان نحله فکری خود متحد شدند، و مورد مشابه نيز در سالهای ملی شدن صنعت نفت و نيز در دوران انقلاب 57 روی داد.
در انقلاب های بهار عرب نيز در حال حاضر خطر متحد شدن اصلاح طلبان دينی با بنيادگرايان مذهبی بيشتر می شود و حتی نيروهای چپ نيز به دليل ترسشان از امپرياليسم، با جريانات محافظه کار مذهبی، متحد می شوند و در مقابل نيز، سکولاردموکراتها با سکولارهايی که بيش از نيم قرن استبدادشان علت اصلی همه اين انقلابهاست، به دليل ترس از انحصارطلبی اسلامگرايان، متحد می شوند.
و بدين گونه اين دو قطب کاذب اسلامی و سکولار، که هردو به ضرر تطور دموکراسی در اين کشورهاست، شکل می گيرد. در صورتيکه همکاری نزديک اصلاح طلبان دينی و سکولاردموکراتها می تواند ضامن تکامل دموکراسی هم در کل جامعه و هم در سيستم دولتی اين کشورها شود.
حالا اگر آيت الله خامنه ای و آيت الله جنتی هم از هواداری مردمسالاری دينی سخن می گويند، به دليل آن است که مردم در ايران و خاورميانه، دموکراسی را انتخاب کرده اند، و نه آنکه فکر کنيم وجود اصلاح طلبان دينی به ضرر جامعه بوده است و آنها را دليل بقای استبداد بشماريم.
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
ششم آبان ماه 1390
October 28, 2011
پانويس ها:
1. http://www.ghandchi.com/411-FuturistRepublic.htm
2. http://www.ghandchi.com/644-OsoolEslaah.htm
3. http://www.ghandchi.com/249-ReactionaryReformism.htm
4. http://www.ghandchi.com/302-Secularism.htm
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/678-ReligiousReformers.htm
در نقد اصلاح طلبان دينی، از زمان رياست جمهوری حجت الاسلام سيد محمد خاتمی تا کنون، بسيار نوشته شده است (1).
همچنين در اين مورد که اختلاف اصول گرايان و اصلاح طلبان بر سر چيست تا اندازه ای در محافل سياسی ايران بحث شده است (2).
و خوشبختانه از آنجا که در ده سال گذشته در مورد سکولاريسم در محافل روشنفکری ايران بحث های زيادی جريان داشته است، سکولارهای ايران که بيش از يکصد سال است در جامعه مدرن ايران حضور دارند، به خودآگاهی بيشتری دست يافته اند (3).
در نتيجه امروز شايد ضرری نداشته باشد از خود بپرسيم که آيا تفاوت زمان مطرح شدن اصلاح طلبی دينی و سکولاريسم در جهان مسيحيت و جهان اسلام، اهميتی برای اهداف جنبش دموکراسی خواهی در اين جوامع دارد يا خير؟
سکولاريسم در جهان مسيحيت در پی قرن ها جنبش اصلاح طلبی دينی مطرح شده است - حال چه اصلاح طلبی بصورت پروتستانيسم بوده باشد يا که به شکل اصلاحات در خود کليسای کاتوليک. در نتيجه وقتی در اين جوامع خواست جدايی دولت و مذهب را سکولارها مطرح کردند يا هنگاميکه بر مذهب بعنوان امری خصوصی تأکيد ورزيدند، مردم مذهبی جامعه آنها در عرصه خصوصی، با دينی عقب مانده، رها نشدند.
اما در جهان اسلام، سکولاريسم و اصلاح طلبی مذهبی، تقريباً در يک زمان مطرح شده اند و در نتيجه پيروزی کامل سکولاريسم در عرصه سياسی به اين معنا بوده است که مردم مذهبی با دينی عقب مانده رها شدند، چرا که با تأکيد بر عدم حضور مذهب در عرصه عمومی، تطور پيدا کردن افکار دموکراتيک در ميان مذهبيون لطمه خورد.
به عبارت ديگر حضور موازی اصلاح طلبی دينی در عرصه عمومی در جوامع اسلامی به نفع رشد ترقی خواهی تمام می شود. البته اين امر به اين معنا نيست که خواستار جدايی *دولت* و مذهب نباشيم، اما در عين حال حضور مذهب در عرصه عمومی را نبايد نفی کرد - بهترين سمبل آن هم احزاب مذهبی است- يعنی همانطور که بسيار بحث شده است سکولاريسم به معنی جدايی مذهب و دولت است و نه جدايی مذهب و سياست (4).
درست است که ايده ال اين است که احزاب سياسی سکولار باشند و افراد مذهبی نيز در احزاب سکولار شرکت کنند اما در جوامع اسلامی که هنوز اصلاحات مذهبی برای رشد کل جامعه اهميت بالايی دارد، از جدايی مذهب و دولت نبايد به اين نتيجه رسيد که فعاليت سازمان های اصلاح طلب و دموکرات مذهبی را که در عرصه عمومی فعاليت می کنند، مردود دانست، بلکه بالعکس، توجه تشکيلات های مذهبی را به مردمسالاری دينی می بايست ارج نهاد.
درست است که شخصيت های مسلمان در تشکيلاتهای سکولار ايران نظير جبهه ملی از گذشته دور حضور داشتند اما واقعاً آن دسته از افراد مذهبی، کمترين تأثير را در تطور فکری مذهبيون ايفا کرده اند، در صورتيکه تشکيلاتهای سياسی مذهبی، نظير نهضت آزادی در گذشته و جبهه مشارکت و يا حزب اعتدال ملی در دو دهه اخير در ايران، نقش به سزايی در تطور فکری دموکراتيک افراد مذهبی ايران، ايفا کرده اند.
در جنبش های اخير خاورميانه، همکاری اصلاح طلبان دينی و سکولاردموکراتها، تضمين کننده دموکراسی است و هر وقت سکولاردموکراتها با جريانات سکولار اقتدارگرا متحد شده اند يا که اصلاح طلبان مذهبی طرفدار مردم سالاری با بنيادگرايان اقتدارگرا متحد شدند، نتيجه قربانی شدن دموکراسی بوده است.
اينگونه اشتباه هم در پی انقلاب مشروطه از سوی اسلام گرايان اصلاح طلب صورت گرفت و هم از سوی سکولاردموکراتها، که با بنيادگرايان نحله فکری خود متحد شدند، و مورد مشابه نيز در سالهای ملی شدن صنعت نفت و نيز در دوران انقلاب 57 روی داد.
در انقلاب های بهار عرب نيز در حال حاضر خطر متحد شدن اصلاح طلبان دينی با بنيادگرايان مذهبی بيشتر می شود و حتی نيروهای چپ نيز به دليل ترسشان از امپرياليسم، با جريانات محافظه کار مذهبی، متحد می شوند و در مقابل نيز، سکولاردموکراتها با سکولارهايی که بيش از نيم قرن استبدادشان علت اصلی همه اين انقلابهاست، به دليل ترس از انحصارطلبی اسلامگرايان، متحد می شوند.
و بدين گونه اين دو قطب کاذب اسلامی و سکولار، که هردو به ضرر تطور دموکراسی در اين کشورهاست، شکل می گيرد. در صورتيکه همکاری نزديک اصلاح طلبان دينی و سکولاردموکراتها می تواند ضامن تکامل دموکراسی هم در کل جامعه و هم در سيستم دولتی اين کشورها شود.
حالا اگر آيت الله خامنه ای و آيت الله جنتی هم از هواداری مردمسالاری دينی سخن می گويند، به دليل آن است که مردم در ايران و خاورميانه، دموکراسی را انتخاب کرده اند، و نه آنکه فکر کنيم وجود اصلاح طلبان دينی به ضرر جامعه بوده است و آنها را دليل بقای استبداد بشماريم.
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
ششم آبان ماه 1390
October 28, 2011
پانويس ها:
1. http://www.ghandchi.com/411-FuturistRepublic.htm
2. http://www.ghandchi.com/644-OsoolEslaah.htm
3. http://www.ghandchi.com/249-ReactionaryReformism.htm
4. http://www.ghandchi.com/302-Secularism.htm
پنجشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۰
چگونه اقتصاد را درست کنيم؟
چگونه اقتصاد را درست کنيم؟
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/677-Economy.htm
متن انگليسی English Version
http://www.ghandchi.com/677-EconomyEng.htm
ميوه فصل پيش هم خوب و هم بد آن خورده شده
و حيوانی که سير شده پوسته خالی را لگد ميزند
تی اس اليوت
مسائل اقتصادی در صدر خبرها هستند و نه فقط در خاورميانه و شمال آفريقا بلکه همچنين در اروپا، آمريکا، و ساير نقاط جهان. اين تنها در تونس نبود که مسأله بيکاری به خيزش موسوم به بهار عرب انجاميد بلکه شورش های بريتانيا نيز ريشه در مسائل اقتصادی مشابهی دارند. دولت های اروپايی از يونان تا اسپانيا و ايتاليا خدمات دولتی را کاهش می دهند و سياستمداران آمريکايی کم کردن از حقوق بازنشستگی را مورد توجه قرار می دهند.
برخی از اقتصاددانان رشد جمعيت سالمندان را در ايجاد بحران کنونی مقصر می دانند و می گويند اين موضوع خود را به بهترين وجه در ژاپن نشان می دهد که دولت در آنجا نظير آمريکا برنامه های بازنشستگی، و نظير اروپا، خدمات بيمه درمانی، و کلاً خدمات اجتماعی وسيعی را در اختيار مردم آن کشور، قرار داده است. به گفته آنها به اندازه کافی افراد شاغل در جامعه نيستند که ماليات پرداخت کنند، و همه جا اقتصاددانان در تلاش هستند تا راه حلی برای بيکاری بيابند.
تازه ترين برنامه دولت اوباما در آمريکا هزينه کردن برای کارهای زيربنايی و ايجاد مشاغل ساختمانی جهت به حرکت در آوردن اقتصاد است. جمهوريخواهان که کنگره آمريکا را تحت کنترل دارند با توجه به اينکه ريیس جمهوری از حزب دمکرات است، فعلا نميخواهد آمريکا پول قرض بگيرد. در همين حال رابرت زوليک، رييس بانک جهانی، بحران اقتصادی جهانی تازه ای را پيش بينی می کند و از آمريکا ميخواهد که بطور جدی کاهش حقوق بازنشستگی را مدنظر قرار دهد. آقای زوليک همچنين پيشنهاد کرده است که اقتصادهای اروپايی به جهت بدهی های کلانی که دارند زير و رو و از نو ساخته شوند.
بنظر می رسد اقتصاددانان هنوز در چارچوب ايده های يک جامعه صنعتی ميانديشند، و به همين دليل راه حل های آنها کار نميکند. متأسفانه، حتی آن دسته از اقتصاددانانی که نظير استيگليتز مدعی هستند فراصنعتی فکر می کنند هيچ چيزی را بيش از همان نظرات قديمی اقتصاددانان جامعه صنعتی، ارائه نمی دهند (1).
اکنون ايده ای تازه برای حل مسائل جاری اقتصاد جهانی از سوی دانشمندی ارائه شده است، که ادعا نمی کند اقتصاددان است و آنقدر تواضع داشته است که زمان انتظار برای تحقق ايده خود را تا سال 2045 پيش برده است. اما بايد بپذيريم که اگر برای اين برنامه از حالا طرح ريزی نکنيم، ممکن است در آخر کار تلاشمان به اصطلاح «پروراندن شراب نو در خمره کهنه باشد» - تکرار راه حل های منسوخ سرمايه داری و سوسياليسم برای حل معضلات اساسی اقتصاد گلوبال فراصنعتی.
طرح ری کورزويل بسيار ساده است: به اعتقاد او ما بايد به کميابی پايان دهيم.
به عبارت ديگر، اگر ما بتوانيم به کميابی نيازهای اوليه مردم، يعنی غذا، پوشاک، مسکن، آموزش و بهداشت، پايان دهيم در آنصورت داشتن شغل ديگر پيش شرط تأمين زندگی نيست. در نتيجه کار به آنچه بسياری از نوجوانان برای کسب پول توجيبی انجام می دهند ختم خواهد شد، يعنی پولی که قرار نيست مخارج خانه و خانواده را تأمين کند. برخی ممکن است برای خريد يک ساعت رولکس دنبال چنين پولی بروند، و برخی ديگر نه.
آيا استراتژی کورزويل تخيلی است، يا اميد به کارآيی راهکارهای قديمی برای ايجاد شغل خيال پردازی است -- نظراتی که هم اروپا را با برنامه های سوسياليستی اش و هم آمريکا را با طرح های سرمايه داری اش به شکست کشانده است؟
آيا چنين ايده های تازه از نظر تئوري اقتصادی قابل دفاع نيستند؟ نه اينطور نيست! اما متأسفانه آنهايی که صاحب نظران مکاتب اقتصادی محسوب می شوند دوست ندارند به آنچه از بيرون مکاتب قديمی شان ارائه می شود، توجه نشان دهند (2).
دانيل بل نويسنده فقيد کتاب جامعه فراصنعتی در نامه ای يادآوری می کند که کارل مارکس در گروندريسه از اين مشکل آگاه بوده اما فرض او بر آن است که مشکل برطرف خواهد شد چرا که کميابی از جهان رخت خواهد بست (3).
در زمان آدام اسميت و حتی در دوران کارل مارکس، ارائه طرحی برای پايان دادن به کميابی غيرممکن بود، اما در جامعه فراصنعتی، اين طرح بسيار بيشتر برای رشد و ترقی جامعه کارايی دارد تا که تلاش کنيم اقتصاد را از طريق برنامه های سوسياليستی به راه بياندازيم، نظير آنچه در اروپا انجام می گيرد، و يا با برنامه های سرمايه داری، که در آمريکا مورد عمل است و به شکلی افراطی تر توسط جنبش حزب چای حمايت می شود (4).
اگر مردم به کار برای زندگی کردن وابسته نباشند، محل های تمرکز زندگی نيز تغيير خواهد کرد. در حقيقت، کار بعنوان منبعی اصلی برای تأمين زندگی مردم پديده ای است که در جامعه صنعتی آغاز شده است. در جوامع ماقبل صنعتی، بخش عمده غذای مورد نياز مردم بدون ورود به بازار توليد و مصرف می شد. منظور اين نيست که به کشاورزی خودکفای ماقبل صنعتی بازگرديم بلکه هدف تأکيد بر اين نکته است که وابستگی زندگی به کار مدلی نيست که یتواند همچنان در آينده کارايی خود را حفظ کند. همين حالا هم پشت سر گذاشتن مدل جامعه صنعتی خيلی دير است.
اگر مردم به کار برای زندگی کردن وابسته نباشند، محل های تمرکز زندگی نیز تغيير خواهد کرد. در حقيقت، کار بعنوان منبعی اصلی برای تأمين زندگی مردم پديده ای است که در جامعه صنعتی آغاز شده است. در جوامع ماقبل صنعتی، بخش عمده غذای مورد نیازمردم بدون ورود به بازار تولید و مصرف می شد. منظور اين نيست که به کشاورزی خودکفای ماقبل صنعتی بازگرديم بلکه هدف تأکيد بر اين نکته است که وابستگی زندگی به کار مدلی نيست که بتواند همچنان در آينده کارايی خود را حفظ کند. همين حالا هم برای پشت سر گذاشتن مدل جامعه صنعتی خیلی دیر است.
راه حل، بعضی طرح های سوسياليستی نيست که دولت رفاه به تهيدستان پول بدهد تا آنها بتوانند در چارچوب مدل جامعه صنعتی از طريق کمکهای دولتی زندگی کنند و در نتيجه به ميزان بدهی های دولتی بيافزائيم. بايد بجای آن اين امکان را ايجاد کنيم که اصولاً کميابی نداشته باشيم که نيازی به پرداخت کمک برای تأمين نيازهای اوليه و اساسی باشد. به عبارت ديگر نيازهای اوليه بايد بطور رايگان در دسترس باشند، همانگونه که هوای تازه به فراوانی در روی کره زمين هزاران سال است که در همه تمدن های بشر در دسترس بوده است. حتی فراوانی هوای تازه در خطر خواهد بود اگر ما مدل جامعه صنعتی را ادامه دهيم.
ممکن است استدلال شود که فراوانی و در دسترس بودن غذاهای اوليه نظير نان و يا حتی پوشاک رايگان می تواند تحقق پذير باشد، اما تحقق چنين کاری برای مسکن، آموزش و بهداشت ممکن نيست. بهتر است به اراضی گسترده ای نگاه کنيم که در هر کشوری به دليل دور بودن از مراکز کار بی استفاده مانده اند. اين اراضی ميتوانند برای تهيه غذا، مسکن، و پوشاک در طرح تازه مورد استفاده قرار گيرند. همچنين در ارتباط با بهداشت ما بايد نحوه رويکرد خود را به مسأله در يک جامعه فراصنعتی، تغيير دهيم (5).
درست است که همه اين ايده ها نياز به سرمايه گذاری عظيمی از سوی دولت دارد اما اين کار نظير توليد شکری نيست که به دليل سودآور نبودن در مدل جامعه صنعتی، به اقيانوس ريخته می شد. هدف روشن است: جامعه بايد برنامه ریزی اش به گونه ای باشد که نيازهای اوليه مردم نظیر هوايی که استنشاق می کنيم، فراوان شود. در نتيجه احزاب سياسی آينده نگر فراصنعتی بهتر است اين موضوع را بعنوان الويتی اصلی در برنامه کار خود بگنجانند و از اينطريق به جهان در رهايی از دور باطل بن بست های اقتصادی مدل جامعه صنعتی کمک کنند (6).
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
دوم شهريورماه 1390
August 24, 2011
پانويس ها:
1. مسأله بيکاري را با راه حل هاي پيشنهادي نميشود حل کرد
http://www.ghandchi.com/558-unemployment.htm
2. يک تئوري ارزش ويژه
http://www.ghandchi.com/297-uniqueness.htm
3. نامه دانيل بل در مورد تئوری ارزش به انگليسی
http://www.ghandchi.com/Bell090589.jpg
4. توهم تی پارتی و واقعيت اقتصادی- به انگليسی
http://www.ghandchi.com/642-JoeThePlumber.htm
5. نوع متفاوت بشر مورد نياز است
http://www.ghandchi.com/653-HumanVariant.htm
6. يک ديدگاه آينده نگر
http://www.ghandchi.com/401-FuturistVision.htm
_________________________________________________
How to Fix the Economy?
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/677-EconomyEng.htm
Persian Article مقاله فارسی
http://www.ghandchi.com/677-Economy.htm
Both bad and good, Last season's fruit is eaten
And the fullfed beast shall kick the empty pail.
T.S. Eliot, Four Quartets
The economic problems are now at the forefront of the news, not just in the Middle East and North Africa, but also in Europe, the US and the rest of the world. It is not just the unemployment in Tunisia that gave rise to Arab Spring but the riots in UK are rooted in the same kind of economic issues. European states from Greece to Spain and Italy are cutting government services, and US politicians are considering cutting retirement benefits.
Some economists are blaming the current economic crisis on the growth of the aging population and are saying it is showing itself the most in Japan, where the government provides health insurance similar to Europe and retirement programs like social security in the US. They say that not enough people are working to pay taxes. Everywhere economists are trying to come up with solutions to unemployment.
The latest plan by the Obama administration in the US is to spend on infrastructure and create construction jobs to stir the economy. The US Congress dominated by the Republicans do not want the US to borrow money now that they have the Congress and not the Presidency. Moreover, Robert B. Zoellick, the president of World Bank, foresees another global economic crisis and is asking the US to seriously consider cutting retirement benefits. He also suggests an overhaul of European economies in light of their massive debt.
I believe economists are still thinking in the framework of industrial society, and this is why their solutions are not working. Unfortunately, even those economists who claim to be post-industrialist, such as Stiglitz, are not offering anything more than the same old ideas of the economists of industrial society (1).
A fresh idea for solving the current problems of world economy has come from a scientist, who does not claim to be an economist and has had the humility to set the expectation that his idea will happen with an epochal change by 2045 - but frankly, if we do not plan for this program from now, we may be trying to age the new wine in the old jar, repeating the obsolete solutions of capitalism and socialism to address the fundamental issues of the postindustrial global economy. The proposal of the scientist Ray Kurzweil is very simple: we need to end scarcity.
In other words, if we can end scarcity of basic needs of people, i.e. food, clothing, shelter, education and health services, then having a job will not be the requirement to make a living anymore. Thus work will become like what many teenagers do to earn pocket money: something extra. That does not support home or family. Some may earn to buy a Rolex and others may not.
Is Kurzweil's strategy Utopian, or repeating the same old ideas to create jobs the wishful thinking that has made both Europe with its socialist plans and the US with its capitalist plans fail?
Are these ideas not theoretically supportable in economic theory? No it is not! But unfortunately those who are considered the authorities in the schools of economics do not like to pay attention to what is offered from outside their age-old schools (2).
In a letter, the late Daniel Bell, author of Post Industrial Society, noted that Karl Marx in Grundrisse was aware of the problem and assumed it would disappear, because scarcity would disappear (3).
At the time of Adam Smith and even that of Karl Marx, it would have been impossible to plan to erase scarcity, but in a post-industrial society, this is a much more viable plan than trying to make economy work by socialist plans, as it is done in Europe, or by capitalist plans, used in the US and radically supported by The Tea Party Movement (4).
If people do not depend on work for their living, the current concentrations of human dwellings will change. In fact, work as the main source to support people’s life is something that started in industrial society. In pre-industrial society, most of people's food was grown and consumed without entering the market. The point is not to go back to pre-industrial self-sufficient agriculture but rather is to emphasize that living to be dependent on work is not the model that will remain viable. It is already long overdue to pass the industrial model.
The solution is not some socialist scheme for welfare state to pay those destitute to enable them to live in the industrial model through government assistance and thus to add to government debt. It is instead to make it possible to have no scarcity to require payment for basic needs. In other words to make basic needs freely available the same way fresh air has been available in abundance on Earth for millennia through all civilizations. Even abundant fresh air will be in danger if we continue with the industrial model.
It may be argued that making basic food items like bread in abundance and available to all or even making clothing free could be doable, but doing so for housing, education and healthcare may not. But think of all the land in every country that is not used at all because of remoteness from work centers. This land could be used to provide food, shelter, and clothing in the new plan. Also regarding healthcare we need to consider changing the way we approach it in postindutrial societies (5).
It is true that all these ideas require a tremendous investment by the government but it will not be like when sugar was thrown into the ocean because it was not profitable according to the industrial model. The goal is clear: society should plan to make the basic needs of its population abundant like the air we breathe. Thus post-industrial futurist political parties may want to make such a goal the main item on their agenda to help the world get out of the vicious cycle of industrial society's dead-end of economic impasse (6).
Sam Ghandchi, Publisher/Editor
IRANSCOPE
http://www.iranscope.com
August 24, 2011
Footnotes:
1. Unemployment Cannot be Resolved by the Proposed Solutions
http://www.ghandchi.com/558-unemploymentEng.htm
2. A Theory of Uniqueness Value
http://www.ghandchi.com/297-uniquenessEng.htm
3. Daniel Bells' Letter about Theory of Value
http://www.ghandchi.com/Bell090589.jpg
4. Tea Party Illusion and Economic Reality
http://www.ghandchi.com/642-JoeThePlumberEng.htm
5. New Human Variant is Needed
http://www.ghandchi.com/653-HumanVariantEng.htm
6. A Futurist Vision
http://www.ghandchi.com/401-FuturistVisionEng.htm
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/677-Economy.htm
متن انگليسی English Version
http://www.ghandchi.com/677-EconomyEng.htm
ميوه فصل پيش هم خوب و هم بد آن خورده شده
و حيوانی که سير شده پوسته خالی را لگد ميزند
تی اس اليوت
مسائل اقتصادی در صدر خبرها هستند و نه فقط در خاورميانه و شمال آفريقا بلکه همچنين در اروپا، آمريکا، و ساير نقاط جهان. اين تنها در تونس نبود که مسأله بيکاری به خيزش موسوم به بهار عرب انجاميد بلکه شورش های بريتانيا نيز ريشه در مسائل اقتصادی مشابهی دارند. دولت های اروپايی از يونان تا اسپانيا و ايتاليا خدمات دولتی را کاهش می دهند و سياستمداران آمريکايی کم کردن از حقوق بازنشستگی را مورد توجه قرار می دهند.
برخی از اقتصاددانان رشد جمعيت سالمندان را در ايجاد بحران کنونی مقصر می دانند و می گويند اين موضوع خود را به بهترين وجه در ژاپن نشان می دهد که دولت در آنجا نظير آمريکا برنامه های بازنشستگی، و نظير اروپا، خدمات بيمه درمانی، و کلاً خدمات اجتماعی وسيعی را در اختيار مردم آن کشور، قرار داده است. به گفته آنها به اندازه کافی افراد شاغل در جامعه نيستند که ماليات پرداخت کنند، و همه جا اقتصاددانان در تلاش هستند تا راه حلی برای بيکاری بيابند.
تازه ترين برنامه دولت اوباما در آمريکا هزينه کردن برای کارهای زيربنايی و ايجاد مشاغل ساختمانی جهت به حرکت در آوردن اقتصاد است. جمهوريخواهان که کنگره آمريکا را تحت کنترل دارند با توجه به اينکه ريیس جمهوری از حزب دمکرات است، فعلا نميخواهد آمريکا پول قرض بگيرد. در همين حال رابرت زوليک، رييس بانک جهانی، بحران اقتصادی جهانی تازه ای را پيش بينی می کند و از آمريکا ميخواهد که بطور جدی کاهش حقوق بازنشستگی را مدنظر قرار دهد. آقای زوليک همچنين پيشنهاد کرده است که اقتصادهای اروپايی به جهت بدهی های کلانی که دارند زير و رو و از نو ساخته شوند.
بنظر می رسد اقتصاددانان هنوز در چارچوب ايده های يک جامعه صنعتی ميانديشند، و به همين دليل راه حل های آنها کار نميکند. متأسفانه، حتی آن دسته از اقتصاددانانی که نظير استيگليتز مدعی هستند فراصنعتی فکر می کنند هيچ چيزی را بيش از همان نظرات قديمی اقتصاددانان جامعه صنعتی، ارائه نمی دهند (1).
اکنون ايده ای تازه برای حل مسائل جاری اقتصاد جهانی از سوی دانشمندی ارائه شده است، که ادعا نمی کند اقتصاددان است و آنقدر تواضع داشته است که زمان انتظار برای تحقق ايده خود را تا سال 2045 پيش برده است. اما بايد بپذيريم که اگر برای اين برنامه از حالا طرح ريزی نکنيم، ممکن است در آخر کار تلاشمان به اصطلاح «پروراندن شراب نو در خمره کهنه باشد» - تکرار راه حل های منسوخ سرمايه داری و سوسياليسم برای حل معضلات اساسی اقتصاد گلوبال فراصنعتی.
طرح ری کورزويل بسيار ساده است: به اعتقاد او ما بايد به کميابی پايان دهيم.
به عبارت ديگر، اگر ما بتوانيم به کميابی نيازهای اوليه مردم، يعنی غذا، پوشاک، مسکن، آموزش و بهداشت، پايان دهيم در آنصورت داشتن شغل ديگر پيش شرط تأمين زندگی نيست. در نتيجه کار به آنچه بسياری از نوجوانان برای کسب پول توجيبی انجام می دهند ختم خواهد شد، يعنی پولی که قرار نيست مخارج خانه و خانواده را تأمين کند. برخی ممکن است برای خريد يک ساعت رولکس دنبال چنين پولی بروند، و برخی ديگر نه.
آيا استراتژی کورزويل تخيلی است، يا اميد به کارآيی راهکارهای قديمی برای ايجاد شغل خيال پردازی است -- نظراتی که هم اروپا را با برنامه های سوسياليستی اش و هم آمريکا را با طرح های سرمايه داری اش به شکست کشانده است؟
آيا چنين ايده های تازه از نظر تئوري اقتصادی قابل دفاع نيستند؟ نه اينطور نيست! اما متأسفانه آنهايی که صاحب نظران مکاتب اقتصادی محسوب می شوند دوست ندارند به آنچه از بيرون مکاتب قديمی شان ارائه می شود، توجه نشان دهند (2).
دانيل بل نويسنده فقيد کتاب جامعه فراصنعتی در نامه ای يادآوری می کند که کارل مارکس در گروندريسه از اين مشکل آگاه بوده اما فرض او بر آن است که مشکل برطرف خواهد شد چرا که کميابی از جهان رخت خواهد بست (3).
در زمان آدام اسميت و حتی در دوران کارل مارکس، ارائه طرحی برای پايان دادن به کميابی غيرممکن بود، اما در جامعه فراصنعتی، اين طرح بسيار بيشتر برای رشد و ترقی جامعه کارايی دارد تا که تلاش کنيم اقتصاد را از طريق برنامه های سوسياليستی به راه بياندازيم، نظير آنچه در اروپا انجام می گيرد، و يا با برنامه های سرمايه داری، که در آمريکا مورد عمل است و به شکلی افراطی تر توسط جنبش حزب چای حمايت می شود (4).
اگر مردم به کار برای زندگی کردن وابسته نباشند، محل های تمرکز زندگی نيز تغيير خواهد کرد. در حقيقت، کار بعنوان منبعی اصلی برای تأمين زندگی مردم پديده ای است که در جامعه صنعتی آغاز شده است. در جوامع ماقبل صنعتی، بخش عمده غذای مورد نياز مردم بدون ورود به بازار توليد و مصرف می شد. منظور اين نيست که به کشاورزی خودکفای ماقبل صنعتی بازگرديم بلکه هدف تأکيد بر اين نکته است که وابستگی زندگی به کار مدلی نيست که یتواند همچنان در آينده کارايی خود را حفظ کند. همين حالا هم پشت سر گذاشتن مدل جامعه صنعتی خيلی دير است.
اگر مردم به کار برای زندگی کردن وابسته نباشند، محل های تمرکز زندگی نیز تغيير خواهد کرد. در حقيقت، کار بعنوان منبعی اصلی برای تأمين زندگی مردم پديده ای است که در جامعه صنعتی آغاز شده است. در جوامع ماقبل صنعتی، بخش عمده غذای مورد نیازمردم بدون ورود به بازار تولید و مصرف می شد. منظور اين نيست که به کشاورزی خودکفای ماقبل صنعتی بازگرديم بلکه هدف تأکيد بر اين نکته است که وابستگی زندگی به کار مدلی نيست که بتواند همچنان در آينده کارايی خود را حفظ کند. همين حالا هم برای پشت سر گذاشتن مدل جامعه صنعتی خیلی دیر است.
راه حل، بعضی طرح های سوسياليستی نيست که دولت رفاه به تهيدستان پول بدهد تا آنها بتوانند در چارچوب مدل جامعه صنعتی از طريق کمکهای دولتی زندگی کنند و در نتيجه به ميزان بدهی های دولتی بيافزائيم. بايد بجای آن اين امکان را ايجاد کنيم که اصولاً کميابی نداشته باشيم که نيازی به پرداخت کمک برای تأمين نيازهای اوليه و اساسی باشد. به عبارت ديگر نيازهای اوليه بايد بطور رايگان در دسترس باشند، همانگونه که هوای تازه به فراوانی در روی کره زمين هزاران سال است که در همه تمدن های بشر در دسترس بوده است. حتی فراوانی هوای تازه در خطر خواهد بود اگر ما مدل جامعه صنعتی را ادامه دهيم.
ممکن است استدلال شود که فراوانی و در دسترس بودن غذاهای اوليه نظير نان و يا حتی پوشاک رايگان می تواند تحقق پذير باشد، اما تحقق چنين کاری برای مسکن، آموزش و بهداشت ممکن نيست. بهتر است به اراضی گسترده ای نگاه کنيم که در هر کشوری به دليل دور بودن از مراکز کار بی استفاده مانده اند. اين اراضی ميتوانند برای تهيه غذا، مسکن، و پوشاک در طرح تازه مورد استفاده قرار گيرند. همچنين در ارتباط با بهداشت ما بايد نحوه رويکرد خود را به مسأله در يک جامعه فراصنعتی، تغيير دهيم (5).
درست است که همه اين ايده ها نياز به سرمايه گذاری عظيمی از سوی دولت دارد اما اين کار نظير توليد شکری نيست که به دليل سودآور نبودن در مدل جامعه صنعتی، به اقيانوس ريخته می شد. هدف روشن است: جامعه بايد برنامه ریزی اش به گونه ای باشد که نيازهای اوليه مردم نظیر هوايی که استنشاق می کنيم، فراوان شود. در نتيجه احزاب سياسی آينده نگر فراصنعتی بهتر است اين موضوع را بعنوان الويتی اصلی در برنامه کار خود بگنجانند و از اينطريق به جهان در رهايی از دور باطل بن بست های اقتصادی مدل جامعه صنعتی کمک کنند (6).
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
دوم شهريورماه 1390
August 24, 2011
پانويس ها:
1. مسأله بيکاري را با راه حل هاي پيشنهادي نميشود حل کرد
http://www.ghandchi.com/558-unemployment.htm
2. يک تئوري ارزش ويژه
http://www.ghandchi.com/297-uniqueness.htm
3. نامه دانيل بل در مورد تئوری ارزش به انگليسی
http://www.ghandchi.com/Bell090589.jpg
4. توهم تی پارتی و واقعيت اقتصادی- به انگليسی
http://www.ghandchi.com/642-JoeThePlumber.htm
5. نوع متفاوت بشر مورد نياز است
http://www.ghandchi.com/653-HumanVariant.htm
6. يک ديدگاه آينده نگر
http://www.ghandchi.com/401-FuturistVision.htm
_________________________________________________
How to Fix the Economy?
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/677-EconomyEng.htm
Persian Article مقاله فارسی
http://www.ghandchi.com/677-Economy.htm
Both bad and good, Last season's fruit is eaten
And the fullfed beast shall kick the empty pail.
T.S. Eliot, Four Quartets
The economic problems are now at the forefront of the news, not just in the Middle East and North Africa, but also in Europe, the US and the rest of the world. It is not just the unemployment in Tunisia that gave rise to Arab Spring but the riots in UK are rooted in the same kind of economic issues. European states from Greece to Spain and Italy are cutting government services, and US politicians are considering cutting retirement benefits.
Some economists are blaming the current economic crisis on the growth of the aging population and are saying it is showing itself the most in Japan, where the government provides health insurance similar to Europe and retirement programs like social security in the US. They say that not enough people are working to pay taxes. Everywhere economists are trying to come up with solutions to unemployment.
The latest plan by the Obama administration in the US is to spend on infrastructure and create construction jobs to stir the economy. The US Congress dominated by the Republicans do not want the US to borrow money now that they have the Congress and not the Presidency. Moreover, Robert B. Zoellick, the president of World Bank, foresees another global economic crisis and is asking the US to seriously consider cutting retirement benefits. He also suggests an overhaul of European economies in light of their massive debt.
I believe economists are still thinking in the framework of industrial society, and this is why their solutions are not working. Unfortunately, even those economists who claim to be post-industrialist, such as Stiglitz, are not offering anything more than the same old ideas of the economists of industrial society (1).
A fresh idea for solving the current problems of world economy has come from a scientist, who does not claim to be an economist and has had the humility to set the expectation that his idea will happen with an epochal change by 2045 - but frankly, if we do not plan for this program from now, we may be trying to age the new wine in the old jar, repeating the obsolete solutions of capitalism and socialism to address the fundamental issues of the postindustrial global economy. The proposal of the scientist Ray Kurzweil is very simple: we need to end scarcity.
In other words, if we can end scarcity of basic needs of people, i.e. food, clothing, shelter, education and health services, then having a job will not be the requirement to make a living anymore. Thus work will become like what many teenagers do to earn pocket money: something extra. That does not support home or family. Some may earn to buy a Rolex and others may not.
Is Kurzweil's strategy Utopian, or repeating the same old ideas to create jobs the wishful thinking that has made both Europe with its socialist plans and the US with its capitalist plans fail?
Are these ideas not theoretically supportable in economic theory? No it is not! But unfortunately those who are considered the authorities in the schools of economics do not like to pay attention to what is offered from outside their age-old schools (2).
In a letter, the late Daniel Bell, author of Post Industrial Society, noted that Karl Marx in Grundrisse was aware of the problem and assumed it would disappear, because scarcity would disappear (3).
At the time of Adam Smith and even that of Karl Marx, it would have been impossible to plan to erase scarcity, but in a post-industrial society, this is a much more viable plan than trying to make economy work by socialist plans, as it is done in Europe, or by capitalist plans, used in the US and radically supported by The Tea Party Movement (4).
If people do not depend on work for their living, the current concentrations of human dwellings will change. In fact, work as the main source to support people’s life is something that started in industrial society. In pre-industrial society, most of people's food was grown and consumed without entering the market. The point is not to go back to pre-industrial self-sufficient agriculture but rather is to emphasize that living to be dependent on work is not the model that will remain viable. It is already long overdue to pass the industrial model.
The solution is not some socialist scheme for welfare state to pay those destitute to enable them to live in the industrial model through government assistance and thus to add to government debt. It is instead to make it possible to have no scarcity to require payment for basic needs. In other words to make basic needs freely available the same way fresh air has been available in abundance on Earth for millennia through all civilizations. Even abundant fresh air will be in danger if we continue with the industrial model.
It may be argued that making basic food items like bread in abundance and available to all or even making clothing free could be doable, but doing so for housing, education and healthcare may not. But think of all the land in every country that is not used at all because of remoteness from work centers. This land could be used to provide food, shelter, and clothing in the new plan. Also regarding healthcare we need to consider changing the way we approach it in postindutrial societies (5).
It is true that all these ideas require a tremendous investment by the government but it will not be like when sugar was thrown into the ocean because it was not profitable according to the industrial model. The goal is clear: society should plan to make the basic needs of its population abundant like the air we breathe. Thus post-industrial futurist political parties may want to make such a goal the main item on their agenda to help the world get out of the vicious cycle of industrial society's dead-end of economic impasse (6).
Sam Ghandchi, Publisher/Editor
IRANSCOPE
http://www.iranscope.com
August 24, 2011
Footnotes:
1. Unemployment Cannot be Resolved by the Proposed Solutions
http://www.ghandchi.com/558-unemploymentEng.htm
2. A Theory of Uniqueness Value
http://www.ghandchi.com/297-uniquenessEng.htm
3. Daniel Bells' Letter about Theory of Value
http://www.ghandchi.com/Bell090589.jpg
4. Tea Party Illusion and Economic Reality
http://www.ghandchi.com/642-JoeThePlumberEng.htm
5. New Human Variant is Needed
http://www.ghandchi.com/653-HumanVariantEng.htm
6. A Futurist Vision
http://www.ghandchi.com/401-FuturistVisionEng.htm
دوشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۰
در شهريور 20 استقلال با آزادی معاوضه شد
در شهريور 20 استقلال با آزادی معاوضه شد
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/676-shahrivare20.htm
در جنبش دموکراسی خواهی ايران از روزهايی نظير اعلام مشروطيت، به توپ بستن مجلس، به قدرت رسيدن رضا شاه، کودتای 28 مرداد، 15 خرداد، و انقلاب 57 بسيار گفته می شود اما کمتر در مورد شهريور 20 حرفی زده می شود. در آن روز نه تنها نيروهای خارجی، دولت رضا شاه را به زير کشيدند و ايران را به اشغال خود درآوردند بلکه در همان حال با هيچگونه مقاومت جدی از سوی آزاديخواهان ايران نيز روبرو نشدند.
گويی از نگاه آزاديخواهان ايران به قيمت از دست دادن استقلال کشور به هرحال آزادی بدست آمده بود و نيروهايی که تا يکروز پيش از آن در زندان بودند يا که در عرصه سياسی کشور به خفقان دچار بودند، توانستند ناگهان احزاب خود را علناً بدون هيچ فشار دولت برپا کنند. درست است که شخصيتی نظير مصدق در مورد شهريور 20 گفته بود که ملت يک عمر به ارتش مواجب ميدهد تا در يک چنين روزی در مقابل تجاوز بايستد اما حتی نيروهای ملی يک تظاهرات اعتراضی جدی هم در اين برهه زمانی در برابر اشغال کشور برپا نکردند تا چه رسد به آنکه بخواهند مقاومت مسلحانه در برابر متجاوزين انجام دهند.
در واقع صف بندی های جهانی در آغاز جنگ جهانی دوم از يکسو نيروهای متفقين بودند و از سوی ديگر نيروهای محور به رهبری آلمان. رضا شاه نيز بيش از دو سال بود که با آلمان سمت گيری کرده بود و از بريتانيا دوری می گزيد. متفقين در ابتدا حتی در نظر داشتند قاجاريه را به ايران بازگردانند اما کانديد مناسبی در ميان شاهزادگان قاجار نيافتند و بالاخره در مذاکراتشان با فروغی به سلطنت محمدرضا شاه قانع شدند.
نيروهای ملی نظير مصدق نيز اصلاً در هيچيک از اين مذاکرات شرکت داده نشدند. حتی چپی های ايران به رغم آنکه شوروی يکی از نيروهای عمده در ائتلاف متفقين در سطح جهانی بود، به اين بحث ها دعوت نشدند. اين نشان می دهد که نيروهای بين المللی اساساً برای نيروهای اپوزيسيون ملی در آنزمان برای تعيين سرنوشت ايران، اهميتی قائل نبودند. در همين حال اپوزيسيون نيز با سکوت خود در مورد تجاوز متفقين به کشور، در آن برهه زمانی، به عبارتی از معاوضه استقلال کشور با کسب آزادی فعاليت سياسی برای خود، استقبال کرد.
آيا امروز کشور ايران در چنين حالتی قرار دارد؟
آيا زمزمه های حمله اسراييل به ايران و اينکه نيروهای بين المللی بعداً برای ميانجيگری وارد کشور شوند، امکانپذير نيست؟ آيا چنان رويدادی صفحه ديگری از آينده ايران را رقم نخواهد زد؟
آيا اصلاً نيروهای جنبش دموکراسی خواهی ايران اين بار نيز نظير شهريور 20 در چنين تحولی بی نقش خواهند ماند و بحشی از رژيم حاکمه کنونی و نيروهای بازمانده از رژيم سابق بعنوان دو آلترناتيو در برابر وضع موجود برای آنها مدنظر نخواهند بود، همانگونه که در شهريور 20 شاهزاده حميد قاجار از رژيم سابق و محمد رضا پهلوی از رژيم ساقط شده در آن برهه زمانی، دو آلترناتيو مورد نظر را برای نيروهای اشغالگر تشکيل می دادند.
آيا درباره صف بندی های جهانی، هم اپوزيسيون و هم خود جمهوری اسلامی اشتباه نميکنند؟ آيا دو قطب اصلی کشاکش سياسی در دهسال اخير در جهان يک طرفش جريان تروريسم اسلامگرا و سوی ديگرش دنيای مدرن نبوده است؟ آيا امکان ندارد دنيای مدرن حاضر باشد برای تغيير مؤثر در کشورهايی نظير ايران که جنگ با تروريسم اسلامگرا را سخت تر کرده اند، با يکديگر همکاری مؤثر کنند. به ياد داشته باشيم که در شهريور 20 رضا شاه حتی اتحاد خود را با محور اعلام نکرده بود و کماکان رابطه اش با بريتانيا را حفظ کرده بود.
امروز 70 سال پس از شهريور 20 اينها سؤالاتی است که ميتواند ما را از خطری بالقوه آگاه کند و اينکه شايد بتوانيم در مورد چنان رويدادی کاری بکنيم و دوباره مجبور نشويم سالها بعد وقتی ميهن پرستی را متجاوزين سيلی زدند، سرود "ای ايران" بسراييم.
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست و هشتم تير ماه 1390
July 19 , 2011
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/676-shahrivare20.htm
در جنبش دموکراسی خواهی ايران از روزهايی نظير اعلام مشروطيت، به توپ بستن مجلس، به قدرت رسيدن رضا شاه، کودتای 28 مرداد، 15 خرداد، و انقلاب 57 بسيار گفته می شود اما کمتر در مورد شهريور 20 حرفی زده می شود. در آن روز نه تنها نيروهای خارجی، دولت رضا شاه را به زير کشيدند و ايران را به اشغال خود درآوردند بلکه در همان حال با هيچگونه مقاومت جدی از سوی آزاديخواهان ايران نيز روبرو نشدند.
گويی از نگاه آزاديخواهان ايران به قيمت از دست دادن استقلال کشور به هرحال آزادی بدست آمده بود و نيروهايی که تا يکروز پيش از آن در زندان بودند يا که در عرصه سياسی کشور به خفقان دچار بودند، توانستند ناگهان احزاب خود را علناً بدون هيچ فشار دولت برپا کنند. درست است که شخصيتی نظير مصدق در مورد شهريور 20 گفته بود که ملت يک عمر به ارتش مواجب ميدهد تا در يک چنين روزی در مقابل تجاوز بايستد اما حتی نيروهای ملی يک تظاهرات اعتراضی جدی هم در اين برهه زمانی در برابر اشغال کشور برپا نکردند تا چه رسد به آنکه بخواهند مقاومت مسلحانه در برابر متجاوزين انجام دهند.
در واقع صف بندی های جهانی در آغاز جنگ جهانی دوم از يکسو نيروهای متفقين بودند و از سوی ديگر نيروهای محور به رهبری آلمان. رضا شاه نيز بيش از دو سال بود که با آلمان سمت گيری کرده بود و از بريتانيا دوری می گزيد. متفقين در ابتدا حتی در نظر داشتند قاجاريه را به ايران بازگردانند اما کانديد مناسبی در ميان شاهزادگان قاجار نيافتند و بالاخره در مذاکراتشان با فروغی به سلطنت محمدرضا شاه قانع شدند.
نيروهای ملی نظير مصدق نيز اصلاً در هيچيک از اين مذاکرات شرکت داده نشدند. حتی چپی های ايران به رغم آنکه شوروی يکی از نيروهای عمده در ائتلاف متفقين در سطح جهانی بود، به اين بحث ها دعوت نشدند. اين نشان می دهد که نيروهای بين المللی اساساً برای نيروهای اپوزيسيون ملی در آنزمان برای تعيين سرنوشت ايران، اهميتی قائل نبودند. در همين حال اپوزيسيون نيز با سکوت خود در مورد تجاوز متفقين به کشور، در آن برهه زمانی، به عبارتی از معاوضه استقلال کشور با کسب آزادی فعاليت سياسی برای خود، استقبال کرد.
آيا امروز کشور ايران در چنين حالتی قرار دارد؟
آيا زمزمه های حمله اسراييل به ايران و اينکه نيروهای بين المللی بعداً برای ميانجيگری وارد کشور شوند، امکانپذير نيست؟ آيا چنان رويدادی صفحه ديگری از آينده ايران را رقم نخواهد زد؟
آيا اصلاً نيروهای جنبش دموکراسی خواهی ايران اين بار نيز نظير شهريور 20 در چنين تحولی بی نقش خواهند ماند و بحشی از رژيم حاکمه کنونی و نيروهای بازمانده از رژيم سابق بعنوان دو آلترناتيو در برابر وضع موجود برای آنها مدنظر نخواهند بود، همانگونه که در شهريور 20 شاهزاده حميد قاجار از رژيم سابق و محمد رضا پهلوی از رژيم ساقط شده در آن برهه زمانی، دو آلترناتيو مورد نظر را برای نيروهای اشغالگر تشکيل می دادند.
آيا درباره صف بندی های جهانی، هم اپوزيسيون و هم خود جمهوری اسلامی اشتباه نميکنند؟ آيا دو قطب اصلی کشاکش سياسی در دهسال اخير در جهان يک طرفش جريان تروريسم اسلامگرا و سوی ديگرش دنيای مدرن نبوده است؟ آيا امکان ندارد دنيای مدرن حاضر باشد برای تغيير مؤثر در کشورهايی نظير ايران که جنگ با تروريسم اسلامگرا را سخت تر کرده اند، با يکديگر همکاری مؤثر کنند. به ياد داشته باشيم که در شهريور 20 رضا شاه حتی اتحاد خود را با محور اعلام نکرده بود و کماکان رابطه اش با بريتانيا را حفظ کرده بود.
امروز 70 سال پس از شهريور 20 اينها سؤالاتی است که ميتواند ما را از خطری بالقوه آگاه کند و اينکه شايد بتوانيم در مورد چنان رويدادی کاری بکنيم و دوباره مجبور نشويم سالها بعد وقتی ميهن پرستی را متجاوزين سيلی زدند، سرود "ای ايران" بسراييم.
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست و هشتم تير ماه 1390
July 19 , 2011
سهشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۹۰
طبرزدی در خطر مرگ است؛ او اکنون به حمايت ما احتياج داد
طبرزدی در خطر مرگ است؛ او اکنون به حمايت ما احتياج داد
http://www.ghandchi.com/675-TabarzadiLife.htm
ايميل فورورد شده
متن انگلیسی زير درباره وضعیت ناگوار حشمت الله طبرزدی، روزنامه نگار و فعال سیاسی دربند که تنها به دلیل محکومیت جنایت حاکمیت در به خاک و خون کشیدن مردم بی گناه در روز عاشورا به 9 سال حبس محکوم شده. کسی که هرگز حاضر نشد از حاکمان عذر خواهد تا رهایش کنند. امروز جانش در خطر است. قلبش بیمار شده. بر ماست که حامیش باشیم و نگذاریم ناامیدی و رنج بر او غلبه کند. با فرستادن این متن به سازمان ها و نهادهای بین المللی و نیز دستگاه قضایی می توانیم هر چند ناچیز، یاریش کنیم.
از جمله آدرس های ايميلی زير را ميتوانيد برای بيان نگرانی خود از وضعيت مهندس طبرزدی مورد استفاده قرار دهيد:
sg@un..org, npillay@ohchr.org, m@minbuza.nl, beatriz.lorenzo@maec.es, michael.spindelegger@bmeia.gv.at, bernard.kouchner@diplomatie.gouv.fr, guido.westerwelle@auswaertiges-amt.de, minister@dfa.ie, registrator@foreign.ministry.se, Cannon.L@parl.gc.ca, info@eda.admin.ch, haguew@parliament.uk, legalizar@itamaraty.gov.br, pm@pm.gc.ca, kab.bz@diplobel.fed.be, external@utn.stjr.is, gabinetto@cert.esteri.it, stewartkb@state.gov, wgad@ohchr.org, ali@warwick.ac.uk, avaei@Dadgostary-tehran.ir, registry@ohchr.org, catherine.ashton@ec.europa.eu, eastgulf@amnesty.org, info@leader.ir
متن به انگلیسی:
According to reports, Heshmatollah Tabarzadi, imprisoned reporter and chief secretary of the banned opposition party the Democratic
Heshmatollah Tabarzadi in Critical Physical Condition; He Needs Our Support Now!
According to reports, Heshmatollah Tabarzadi, imprisoned reporter and chief secretary of the banned opposition party the Democratic Front of Iran is in critical physical condition. He has developed heart disease from the exhausting interrogations he has endured and the long duration he has been locked up behind bars and in solitary confinement.
Tabarzadi was sentenced to nine years in prison for giving interviews to the media and for publicly condemning the murder of Iranian citizens on Ashura day (December 27, 2009 massive protests in Iran).
Despite the heavy physical and psychological pressures he has endured in prison, Tabarzadi has never given in to the demands of his interrogators. Throughout his work as a journalist and political activist, Tabarzadi has called out Supreme Leader Ali Khamenei as the one responsible for the crimes committed against Iranian protesters and those who criticize the Iranian regime.
Let us support and stand in solidarity with Heshmatollah Tabarzadi for his resistance and the years of pain and suffering he has had to endure. It is our duty as human rights activists and concerned citizens to demand his immediate and unconditional release. The Iranian authorities are directly responsible for Heshmatollah Tabarzadi’s life.
It is up to us to continue our support until the release of him and all political prisoners. Please spread this information among your trusted contacts and urge them to do the same.
مطالب مرتبط:
پرزيدنت اوباماِ عزيز لطفاً برای آزادی آقای طبرزدی سخن بگوييد
http://www.ghandchi.com/612-ObamaTabarzadi.htm
گفتگوی رسا با علی طبرزدی -- فرزند حشمت الله طبرزدی -- در مورد وضعیت پدر وی
http://www.youtube.com/watch?v=ZmWlvH4nMVM
http://www.ghandchi.com/675-TabarzadiLife.htm
ايميل فورورد شده
متن انگلیسی زير درباره وضعیت ناگوار حشمت الله طبرزدی، روزنامه نگار و فعال سیاسی دربند که تنها به دلیل محکومیت جنایت حاکمیت در به خاک و خون کشیدن مردم بی گناه در روز عاشورا به 9 سال حبس محکوم شده. کسی که هرگز حاضر نشد از حاکمان عذر خواهد تا رهایش کنند. امروز جانش در خطر است. قلبش بیمار شده. بر ماست که حامیش باشیم و نگذاریم ناامیدی و رنج بر او غلبه کند. با فرستادن این متن به سازمان ها و نهادهای بین المللی و نیز دستگاه قضایی می توانیم هر چند ناچیز، یاریش کنیم.
از جمله آدرس های ايميلی زير را ميتوانيد برای بيان نگرانی خود از وضعيت مهندس طبرزدی مورد استفاده قرار دهيد:
sg@un..org, npillay@ohchr.org, m@minbuza.nl, beatriz.lorenzo@maec.es, michael.spindelegger@bmeia.gv.at, bernard.kouchner@diplomatie.gouv.fr, guido.westerwelle@auswaertiges-amt.de, minister@dfa.ie, registrator@foreign.ministry.se, Cannon.L@parl.gc.ca, info@eda.admin.ch, haguew@parliament.uk, legalizar@itamaraty.gov.br, pm@pm.gc.ca, kab.bz@diplobel.fed.be, external@utn.stjr.is, gabinetto@cert.esteri.it, stewartkb@state.gov, wgad@ohchr.org, ali@warwick.ac.uk, avaei@Dadgostary-tehran.ir, registry@ohchr.org, catherine.ashton@ec.europa.eu, eastgulf@amnesty.org, info@leader.ir
متن به انگلیسی:
According to reports, Heshmatollah Tabarzadi, imprisoned reporter and chief secretary of the banned opposition party the Democratic
Heshmatollah Tabarzadi in Critical Physical Condition; He Needs Our Support Now!
According to reports, Heshmatollah Tabarzadi, imprisoned reporter and chief secretary of the banned opposition party the Democratic Front of Iran is in critical physical condition. He has developed heart disease from the exhausting interrogations he has endured and the long duration he has been locked up behind bars and in solitary confinement.
Tabarzadi was sentenced to nine years in prison for giving interviews to the media and for publicly condemning the murder of Iranian citizens on Ashura day (December 27, 2009 massive protests in Iran).
Despite the heavy physical and psychological pressures he has endured in prison, Tabarzadi has never given in to the demands of his interrogators. Throughout his work as a journalist and political activist, Tabarzadi has called out Supreme Leader Ali Khamenei as the one responsible for the crimes committed against Iranian protesters and those who criticize the Iranian regime.
Let us support and stand in solidarity with Heshmatollah Tabarzadi for his resistance and the years of pain and suffering he has had to endure. It is our duty as human rights activists and concerned citizens to demand his immediate and unconditional release. The Iranian authorities are directly responsible for Heshmatollah Tabarzadi’s life.
It is up to us to continue our support until the release of him and all political prisoners. Please spread this information among your trusted contacts and urge them to do the same.
مطالب مرتبط:
پرزيدنت اوباماِ عزيز لطفاً برای آزادی آقای طبرزدی سخن بگوييد
http://www.ghandchi.com/612-ObamaTabarzadi.htm
گفتگوی رسا با علی طبرزدی -- فرزند حشمت الله طبرزدی -- در مورد وضعیت پدر وی
http://www.youtube.com/watch?v=ZmWlvH4nMVM
سهشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۰
اطلاعيه در مورد يک ويديو مستهجن
اطلاعيه در مورد يک ويديو مستهجن
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/674-obscene.htm
دوستان عزيز،
يک صفحه فيس بوکی را که در آن اکثراً مطالب علمی و هنری درج می کنم از اولين روزهای بوجود آمدن فيس بوک، منتشر کرده ام. از دوستانم هم خواهش کرده بودم اول به صفحه فيس بوک خودشان وارد شوند و بعد با وارد کردن آدرس اين صفحه در مرورگر خود، به اين صفحه دسترسی پيدا کنند؛ و نه از طريق فرند شدن (1).
دو هفته پيش برای راحتی دوستانم فرند شدن در اين صفحه را باز کردم. چند نفری از دوستانم نيز در اين صفحه فيس بوکی فرند شدند. اما بعد از تجربه ای که در زير توضيح می دهم اين صفحه دوباره مثل گذشته از طريق فرند شدن کار نخواهد کرد.
ماجرا اين است که يکی از افرادی که در اين صفحه فرند شده بود روز گذشته با هک کردن يک ويديو مستهجن را آنگونه که گويی از سوی اينجانب است قرار داد و کامنت های دروغين و رکيک هم در زير آن درج کرد و يکی از کامنت های اينگونه را نيز نوعی درج کرد که گويی از سوی اين حقير نگاشته شده است.
از آنجا که تعداد افرادی که در اين صفحه فرند بودند کم بود بسيار ساده بود بفهمم اين فرد کيست. با اطمينان ميتوانم بگويم که وی نه مأمور جمهوری است و نه يک اسپم کننده تصادفی. خير. وی سالهاست در يکی از ليستهای خبری که منتشر می کنم عضو است و خود را هم اپوزيسيون تلقی ميکند. وی نظير بسياری ديگر اين نوع کارهای ناصادقانه را برای بدنام کردن مخالفين سيستم سياسی مورد علاقه خود، انجام ميدهد. اين کارها نشان از تخصص کامپيوتری نيست بلکه نشان از نداشتن ارزش های انسانی است.
آيا اين موضوع جديدی است؟ خير سالها ست در اين مورد نوشته شده است و امروز اکثر ما افرادی که چينين کارهايی را برای اهداف سياسی خود ميکنند، می شناسيم. فکر ميکنند با مخالفين خود به اين طريق مبارزه ميکنند. از آنها می پرسم فردا که به قدرت برسيد بازهم برای مخالفين خود اينگونه اتهام خواهيد ساخت و بعد هم اعدامشان خواهيد کرد؟ اگر امروز در اپوزيسيون دست زدن به چنين کارهايی را جايز می شماريد و به دوستانتان هم از قدرت هک کردن خود و کارهايی که عليه سايتهاي مخالفين خود در اپوزيسيون می کنيد تعريف می کنيد و ادر بيرون همه را گردن جمهوری اسلامی مياندازيد، فردا وقتی قدرت دست شماست چه خواهيد کرد؟ نظير رژيمهايی که جنايت می کنند و آن را بر گردن مخالفين خود مياندازند، عمل نخواهيد کرد؟
آيا نيازی به بردن نام اين افراد و جريانات است؟ بارها در موارد مشابه مشخصات و نام آنها را منتشر کردم. اگر آنها را می شناسيد، وقتی با افتخار از اين آخرين شاهکارشان برايتان تعريف می کنند لطفاً به آنها بگوييد که دليل همه زحمت های ما اين است که ميخواهيم اقلاً مردم ما در آينده بتوانند تحت قدرت اينگونه افراد و نيروهای سياسی زندگی نکنند.
آخر چرا با صداقت و بحث آزاد افکار سياسی و حزبی خود از امروز در اپوزيسيون رقابت نکنيم، تا فردا هم در ايران آينده به همينگونه بتوانيم باشيم و هدف وسيله را برايمان توجيه نکند؟
حتی نميخواستم اين اطلاعيه را منتشر کنم چون از همه اين بچه بازی ها خسته شده ام اما يکی از دوستانم که يکی از دريافت کنندگان آن ويديو مستهجن بود گفت در اين مورد خبر رسانی کنم که باعث سوء تفاهم برای کسی نشود.
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
چهاردهم تير ماه 1390
July 5 , 2011
پانويس ها:
1. http://www.facebook.com/ayandehnegar
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/674-obscene.htm
دوستان عزيز،
يک صفحه فيس بوکی را که در آن اکثراً مطالب علمی و هنری درج می کنم از اولين روزهای بوجود آمدن فيس بوک، منتشر کرده ام. از دوستانم هم خواهش کرده بودم اول به صفحه فيس بوک خودشان وارد شوند و بعد با وارد کردن آدرس اين صفحه در مرورگر خود، به اين صفحه دسترسی پيدا کنند؛ و نه از طريق فرند شدن (1).
دو هفته پيش برای راحتی دوستانم فرند شدن در اين صفحه را باز کردم. چند نفری از دوستانم نيز در اين صفحه فيس بوکی فرند شدند. اما بعد از تجربه ای که در زير توضيح می دهم اين صفحه دوباره مثل گذشته از طريق فرند شدن کار نخواهد کرد.
ماجرا اين است که يکی از افرادی که در اين صفحه فرند شده بود روز گذشته با هک کردن يک ويديو مستهجن را آنگونه که گويی از سوی اينجانب است قرار داد و کامنت های دروغين و رکيک هم در زير آن درج کرد و يکی از کامنت های اينگونه را نيز نوعی درج کرد که گويی از سوی اين حقير نگاشته شده است.
از آنجا که تعداد افرادی که در اين صفحه فرند بودند کم بود بسيار ساده بود بفهمم اين فرد کيست. با اطمينان ميتوانم بگويم که وی نه مأمور جمهوری است و نه يک اسپم کننده تصادفی. خير. وی سالهاست در يکی از ليستهای خبری که منتشر می کنم عضو است و خود را هم اپوزيسيون تلقی ميکند. وی نظير بسياری ديگر اين نوع کارهای ناصادقانه را برای بدنام کردن مخالفين سيستم سياسی مورد علاقه خود، انجام ميدهد. اين کارها نشان از تخصص کامپيوتری نيست بلکه نشان از نداشتن ارزش های انسانی است.
آيا اين موضوع جديدی است؟ خير سالها ست در اين مورد نوشته شده است و امروز اکثر ما افرادی که چينين کارهايی را برای اهداف سياسی خود ميکنند، می شناسيم. فکر ميکنند با مخالفين خود به اين طريق مبارزه ميکنند. از آنها می پرسم فردا که به قدرت برسيد بازهم برای مخالفين خود اينگونه اتهام خواهيد ساخت و بعد هم اعدامشان خواهيد کرد؟ اگر امروز در اپوزيسيون دست زدن به چنين کارهايی را جايز می شماريد و به دوستانتان هم از قدرت هک کردن خود و کارهايی که عليه سايتهاي مخالفين خود در اپوزيسيون می کنيد تعريف می کنيد و ادر بيرون همه را گردن جمهوری اسلامی مياندازيد، فردا وقتی قدرت دست شماست چه خواهيد کرد؟ نظير رژيمهايی که جنايت می کنند و آن را بر گردن مخالفين خود مياندازند، عمل نخواهيد کرد؟
آيا نيازی به بردن نام اين افراد و جريانات است؟ بارها در موارد مشابه مشخصات و نام آنها را منتشر کردم. اگر آنها را می شناسيد، وقتی با افتخار از اين آخرين شاهکارشان برايتان تعريف می کنند لطفاً به آنها بگوييد که دليل همه زحمت های ما اين است که ميخواهيم اقلاً مردم ما در آينده بتوانند تحت قدرت اينگونه افراد و نيروهای سياسی زندگی نکنند.
آخر چرا با صداقت و بحث آزاد افکار سياسی و حزبی خود از امروز در اپوزيسيون رقابت نکنيم، تا فردا هم در ايران آينده به همينگونه بتوانيم باشيم و هدف وسيله را برايمان توجيه نکند؟
حتی نميخواستم اين اطلاعيه را منتشر کنم چون از همه اين بچه بازی ها خسته شده ام اما يکی از دوستانم که يکی از دريافت کنندگان آن ويديو مستهجن بود گفت در اين مورد خبر رسانی کنم که باعث سوء تفاهم برای کسی نشود.
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
چهاردهم تير ماه 1390
July 5 , 2011
پانويس ها:
1. http://www.facebook.com/ayandehnegar
جمعه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۰
انتظار داريم با پيمودن ره صد ساله به کجا برسيم؟
انتظار داريم با پيمودن ره صد ساله به کجا برسيم؟
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/673-sadsaaleh.htm
سالها ست ديگر برای همه ما روشن شده است که تنها جمهوری اسلامی نيست که راه های گذشته را دوباره طی می کند و انتظار دارد به نتيجه تازه ای برسد. بلکه اپوزيسيون ايران نيز به همينگونه است. راه های صدساله را دوباره تبليغ می کنيم و در صدد اتحادهای تازه بر ميآييم و دوباره متعجب ميشويم که چرا حتی به نتيجه ای که در گذشته رسيده بوديم هم نرسيده حتی به پايين تر از آن تنزل کرده ايم.
ديگر پس از سقوط اتحاد شوروی نياز چندانی نيست که از طريق تئوريک توضيح داد که جامعه صنعتی 300 سال گذشته -- چه به شکل سرمايه داری آن و چه بشکل سوسياليستی آن -- پايان يافته است. در مقابل اين بحران جامعه صنعتی نيز نيروهايی نظير القاعده خواستار آنند که به دنيای ماقبل صنعتی بازگردند و آن برنامه را آلترناتيو بحران جوامع صنعتی می دانند. از سوی ديگر نيز نيروهای تازه ای در همه دنيا جوانه های تحول نوينی را ديده و برعکس گروه اول -- بجای وحشت از تحول تازه در جهان -- به دنبال طرح های نوينی برای ساختن جامعه آينده هستند.
نقطه انفصالی يکی از بهترين توضيحات در مورد تحولی است که جهان در پيش روی دارد. (1)
در چنين شرايطی متأسفانه هم در پوزيسيون و هم در اپوزيسيون ايران اساساً نيروهای رهبری سياسی به دنبال تکرار راه هايی هستند که در صد سال گذشته بارها آزمايش خود را داده اند. انتظار آنکه نتيجه ديگری از آن راه ها بدست آيد انتظاری عبث است که جز به نوميدی نخواهد انجاميد. بايد از خود بپرسيم که اگر همان راه قديمی را بسوی علی آباد قم طی کنيم چرا بايد انتظار داشته باشيم که به ده ديگری غير از همان علی آباد برسيم؟
ضمناً بگويم اساساً شمار کسانيکه در پی يافتن راه تازه در ميان جوانان ايران چه در داخل و چه در خارج از کشورند، بسيار زياد است و بحث های آنها در تالارهای بحث اينترنتی نظير فوروم سايت ايران گلوبال -- بخش "اظهار نظر" -- ديده می شوند. (2)
در بخش اظهار نظر ايران گلوبال نوشته های فردی را بتازگی ديدم که با نام مستعار "هرمس" مينويسد. اينجانب نه اين نويسنده را ميشناسم و نه با او تماسی دارم. اما بنظرم کارهای تئوريک وی سمبل آنگونه راه يابی برای آينده است که به معنی تکرار راه های صدساله نيست و ميتوان از اين نوع کارهای نظری انتظار داشت که قادر شود جنبش جوانان ايران را به پلاتفرمهای تازه ای برای آينده سياسی کشور، رهنمون شود. (3)
البته همواره دو گونه کار نظری وجود دارد يکی نظير کاری است که در دانشگاه ها در دانشکده های علوم نظير دانشکده فيزيک انجام می شود و هدف آن درک و کشف آنچيزی است که در جهان وجود دارد. نوع ديگر کار نظری نيز فعاليتی است که دانشکده های مهندسی در دانشگاه ها می کنند که هدفشان ساختن چيزهايی است که بشر به آنها نياز دارد و لزوماً در واقعيت موجود به همان شکل يافت نميشوند. جنبش سياسی در گذشته و حال همواره به هر دو نوع کار نظری نياز داشته است.
به هر حال با بسته بندی تازه از طرح ها و برنامه های کهنه که بارها و بارها در صد سال گذشته آزمايش شده اند نميشود به نتيجه چندان بهتری نسبت به آنچه سالهاست ديده ايم، نائل شد.
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست و هشتم خرداد ماه 1390
June 18 , 2011
پانويس ها:
1. http://www.youtube.com/watch?v=CW81mhrFbBo
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/673-sadsaaleh.htm
سالها ست ديگر برای همه ما روشن شده است که تنها جمهوری اسلامی نيست که راه های گذشته را دوباره طی می کند و انتظار دارد به نتيجه تازه ای برسد. بلکه اپوزيسيون ايران نيز به همينگونه است. راه های صدساله را دوباره تبليغ می کنيم و در صدد اتحادهای تازه بر ميآييم و دوباره متعجب ميشويم که چرا حتی به نتيجه ای که در گذشته رسيده بوديم هم نرسيده حتی به پايين تر از آن تنزل کرده ايم.
ديگر پس از سقوط اتحاد شوروی نياز چندانی نيست که از طريق تئوريک توضيح داد که جامعه صنعتی 300 سال گذشته -- چه به شکل سرمايه داری آن و چه بشکل سوسياليستی آن -- پايان يافته است. در مقابل اين بحران جامعه صنعتی نيز نيروهايی نظير القاعده خواستار آنند که به دنيای ماقبل صنعتی بازگردند و آن برنامه را آلترناتيو بحران جوامع صنعتی می دانند. از سوی ديگر نيز نيروهای تازه ای در همه دنيا جوانه های تحول نوينی را ديده و برعکس گروه اول -- بجای وحشت از تحول تازه در جهان -- به دنبال طرح های نوينی برای ساختن جامعه آينده هستند.
نقطه انفصالی يکی از بهترين توضيحات در مورد تحولی است که جهان در پيش روی دارد. (1)
در چنين شرايطی متأسفانه هم در پوزيسيون و هم در اپوزيسيون ايران اساساً نيروهای رهبری سياسی به دنبال تکرار راه هايی هستند که در صد سال گذشته بارها آزمايش خود را داده اند. انتظار آنکه نتيجه ديگری از آن راه ها بدست آيد انتظاری عبث است که جز به نوميدی نخواهد انجاميد. بايد از خود بپرسيم که اگر همان راه قديمی را بسوی علی آباد قم طی کنيم چرا بايد انتظار داشته باشيم که به ده ديگری غير از همان علی آباد برسيم؟
ضمناً بگويم اساساً شمار کسانيکه در پی يافتن راه تازه در ميان جوانان ايران چه در داخل و چه در خارج از کشورند، بسيار زياد است و بحث های آنها در تالارهای بحث اينترنتی نظير فوروم سايت ايران گلوبال -- بخش "اظهار نظر" -- ديده می شوند. (2)
در بخش اظهار نظر ايران گلوبال نوشته های فردی را بتازگی ديدم که با نام مستعار "هرمس" مينويسد. اينجانب نه اين نويسنده را ميشناسم و نه با او تماسی دارم. اما بنظرم کارهای تئوريک وی سمبل آنگونه راه يابی برای آينده است که به معنی تکرار راه های صدساله نيست و ميتوان از اين نوع کارهای نظری انتظار داشت که قادر شود جنبش جوانان ايران را به پلاتفرمهای تازه ای برای آينده سياسی کشور، رهنمون شود. (3)
البته همواره دو گونه کار نظری وجود دارد يکی نظير کاری است که در دانشگاه ها در دانشکده های علوم نظير دانشکده فيزيک انجام می شود و هدف آن درک و کشف آنچيزی است که در جهان وجود دارد. نوع ديگر کار نظری نيز فعاليتی است که دانشکده های مهندسی در دانشگاه ها می کنند که هدفشان ساختن چيزهايی است که بشر به آنها نياز دارد و لزوماً در واقعيت موجود به همان شکل يافت نميشوند. جنبش سياسی در گذشته و حال همواره به هر دو نوع کار نظری نياز داشته است.
به هر حال با بسته بندی تازه از طرح ها و برنامه های کهنه که بارها و بارها در صد سال گذشته آزمايش شده اند نميشود به نتيجه چندان بهتری نسبت به آنچه سالهاست ديده ايم، نائل شد.
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست و هشتم خرداد ماه 1390
June 18 , 2011
پانويس ها:
1. http://www.youtube.com/watch?v=CW81mhrFbBo
2. http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=7
3. http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm
یکشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۹۰
سهشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۹۰
وحشت روحانيون از رمالان به چه دليل است
وحشت روحانيون از رمالان به چه دليل است
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/672-Divination.htm
نه تنها روحانيونی نظير آيت الله مصباح يزدی آنچه جن گيران و رمالان ميخوانند را بزرگترين خطر برای اسلام توصيف کرده اند و وی حتی حاضر شده است بزرگترين متحد پيشين خود يعنی محمود احمدی نژاد را ظاهراً به دليل هم آوازی با رمالان رها کند بلکه کسانی نظير آيـت الله صانعی که از مدافعان جنبش سبز در ميان روحانيون ايران بوده اند نيز در اين هراس شريکند و وی جريان به اصطلاح خرافی را خطری جدی برای اسلام اعلام کرده است و بر لزوم مقابله با آن تأکيد کرده است.
لازم به تذکر است که اصلاح طلبان اسلامی اساساً اين جريان را بعنوان کشمکشی در درون اصولگرايان تلقی کرده اند و تصور می کنند که اين دعوا مجرای تنفسی برای خود آنها فراهم خواهد کرد تا بتوانند دوباره در انتخابات آينده مجلس به کريدور های قدرت راه پيدا کنند.
شايد از زمان خيزش باب و آيين بهايی در ايران هيچگاه چنين وحشتی را روحانيت و اسلامگرايان نسبت به جريانی عقيدتی، از خود نشان نداده اند.
متأسفانه اپوزيسيون مدرن ايران نيز درست نظير روزگار اميرکبير در مورد اين حرکت درک غلطی دارد و همانند آن دوران با راست ترين جناح های روحانيت برای سرکوب اين جريانات مسالمت جوی عقيدتی، همصدا شده است.
واقعيت اين جريان رمالان بسيار متفاوت از آنچيزی است که تصور می شود. چند هفته پيش سعی کردم قدری اين موضوع را توضيح دهم (1).
روحانيت ايران در 30 سال گذشته اساساً نفرت را در جامعه ايران ترويج کرده است. هيچ تظاهراتی نبوده است که در آن روحانيون در صف اول برای دادن شعارهای مرگ بر اين و آن قرار نداشته باشند. حالا پس از 30 سال جرياناتی در جامعه ايران نشو و نما کرده اند که شعار اصلی شان عشق و محبت است. اين جريانات اساساً سياسی نيستند. اتفاقاً بيشتر حالتی مذهبی يا روانپزشکی دارند.
خنده دار است که برخی رهبران روحانيت ايران فکر می کنند که اين جريانات را کسانی در غرب نشسته اند و دارند هدايت می کنند چرا که بسياری از اين فرقه های عقيدتی در 30 سال گذشته در غرب رشد کرده اند، با اينهمه ربطی به دولت های غربی ندارند.
اين فرقه های به اصطلاح رمالان جرياناتی هستند که در غرب به آنها می گويند گروه های "عصر جديد". حدود 25 سال پيش در نوشتار "ترقی خواهی در عصر کنونی" مفصلاً در مورد اين گروه ها بحث کردم (2).
درست است که اينجانب خود از منتقدان اين گروه های بوده ام بويژه به دليل از دست دادن فرديت شرکت کنندگان در آنها و همچنين بدين جهات که بسياری از اين جريانات از انديشه های علمی و مدرن فاصله گرفته و به جريانات خرافی نزديک شده اند و آينده نگری شان شبيه رمالان قرون وسطاست، اما آنچه در همه اين گروه ها نقطه اصلی حرکت بوده است عشق و محبت است.
بعضی از اين گروه ها از ميان رونشناسان آغاز شده اند و مثلاً گروه اِست در منطقه "بيگ سِر" در شمال کاليفرنيا اساساً عده ای روانشناس بودند و بعد ها نيز در تشکيلات آنها انشعابی شد و گروه فوروم اواخر سالهای 1980 از آن سازمان اِست منشعب شد. بتازگی ديدم شماری از روانشناسان صاحب نام ايرانی درلوس آنجلس، نظير فوژان زينی و آزيتا سايان، به جريان فوروم و شعبه ايرانی آن در منطقه لوس آنجلس تعلق دارند.
ديگر آنکه اين گروه ها به جريانات روانشناسی محدود نيستند و مثلاً گروه "اِکانکار" که گويی در ايران رشد قابل ملاحظه ای داشته است بيشتر نظير مذهب تازه ای است.
يا جريان ديانتيک که در امريکا آنقدر بزرگ شده است که بعنوان فرقه ديگر شناخته نشده و مذهب بخوانده می شود هرچند "ران هابارد" ان را از روانشناسی آغاز کرد اما امروز حتی در کنگره آمريکا نماينده دارند و مثلاً هنرپيشه های معروفی نظير تام کروز و نيکول کيدمن به جريان ديانتيک تعلق دارند.
گروه های عرفانی اينگونه نيز در وجود دارند نظير جريان دراويش شاه مقصود که ابتدا هم از ايران در کرج شروع شده اند و امروزه در آمريکا ميليونها هوادار دارند و مثلاً بهروز وثوقی به آن تعلق دارد.
منظور آنکه در يک جامعه آزاد مردم اگر دوست دارند به فرقه ای تعلق داشته باشند به خودشان مربوط است، اما روحانيت ايران ميخواهد با اين جريانات عقيدتی و شبه مذهبی نظير آنگونه که با باب و بهائيان رفتار کرد، عمل کند.
اپوزيسيون سياسی ايران نيز که متأسفانه خود در 30 سال گذشته جذابيت چندانی برای مردم نداشته است در اين زمينه با روحانيت همصدا شده است و اين جريانات را به غلط بعنوان دعوايی در درون هيئت حاکمه، تفسير می کند.
نميگويم که اين جريانات ليبرال هستند يا مترقی و اساساً خود منتقد اين جريانات در همه اين سالها بوده ام، اما در عين حال از آزادی آنها نه تنها دفاع می کنم بلکه دوباره بر اين نکته تأکيد می کنم که در مقايسه با روحانيت ايران که در 30 سال گذشته تا توانسته است بر نفرت و کشتار مخالفين تأکيد کرده است اين جريانات بر عشق و محبت و دوستی تأکيد داشته اند و از آزاد بودن مخالفان خود حمايت کرده اند.
اميدوارم جنبش سياسی ايران از خواب بيدار شود و اين هشدار را زودتر درک کند پيش از آنکه قتل عامی از اين جريانات نظير بلايی که بر سر بهائيان در آيران آمد، اتفاق افتد. متعجب هستم که هرآنچه در سايت های سياسی ايران در چند ماه اخير که اين کشمکش ها آغاز شده است خوانده ام، بغير از فرقه های درويشان، بقيه اين جرياناتی که اماج حمله روحانيت هستند، حتی درک نشده اند،و همه را بعنوان دعوای درون رژيم تفسير کرده اند که اصلاً بی معنی است. اگر کسانی هم در دولت از حقوق اين جريانات دفاع کرده اند، بايد از آنها ممنون بود نه آنکه با روحانيون متحجر به سرکوب اين جريانات ياری رساند.
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
دهم خرداد ماه 1390
June 1 , 2011
پانويس ها:
1. http://www.ghandchi.com/669-rammal.htm
2. http://www.ghandchi.com/352-taraghikhahi.htm
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/672-Divination.htm
نه تنها روحانيونی نظير آيت الله مصباح يزدی آنچه جن گيران و رمالان ميخوانند را بزرگترين خطر برای اسلام توصيف کرده اند و وی حتی حاضر شده است بزرگترين متحد پيشين خود يعنی محمود احمدی نژاد را ظاهراً به دليل هم آوازی با رمالان رها کند بلکه کسانی نظير آيـت الله صانعی که از مدافعان جنبش سبز در ميان روحانيون ايران بوده اند نيز در اين هراس شريکند و وی جريان به اصطلاح خرافی را خطری جدی برای اسلام اعلام کرده است و بر لزوم مقابله با آن تأکيد کرده است.
لازم به تذکر است که اصلاح طلبان اسلامی اساساً اين جريان را بعنوان کشمکشی در درون اصولگرايان تلقی کرده اند و تصور می کنند که اين دعوا مجرای تنفسی برای خود آنها فراهم خواهد کرد تا بتوانند دوباره در انتخابات آينده مجلس به کريدور های قدرت راه پيدا کنند.
شايد از زمان خيزش باب و آيين بهايی در ايران هيچگاه چنين وحشتی را روحانيت و اسلامگرايان نسبت به جريانی عقيدتی، از خود نشان نداده اند.
متأسفانه اپوزيسيون مدرن ايران نيز درست نظير روزگار اميرکبير در مورد اين حرکت درک غلطی دارد و همانند آن دوران با راست ترين جناح های روحانيت برای سرکوب اين جريانات مسالمت جوی عقيدتی، همصدا شده است.
واقعيت اين جريان رمالان بسيار متفاوت از آنچيزی است که تصور می شود. چند هفته پيش سعی کردم قدری اين موضوع را توضيح دهم (1).
روحانيت ايران در 30 سال گذشته اساساً نفرت را در جامعه ايران ترويج کرده است. هيچ تظاهراتی نبوده است که در آن روحانيون در صف اول برای دادن شعارهای مرگ بر اين و آن قرار نداشته باشند. حالا پس از 30 سال جرياناتی در جامعه ايران نشو و نما کرده اند که شعار اصلی شان عشق و محبت است. اين جريانات اساساً سياسی نيستند. اتفاقاً بيشتر حالتی مذهبی يا روانپزشکی دارند.
خنده دار است که برخی رهبران روحانيت ايران فکر می کنند که اين جريانات را کسانی در غرب نشسته اند و دارند هدايت می کنند چرا که بسياری از اين فرقه های عقيدتی در 30 سال گذشته در غرب رشد کرده اند، با اينهمه ربطی به دولت های غربی ندارند.
اين فرقه های به اصطلاح رمالان جرياناتی هستند که در غرب به آنها می گويند گروه های "عصر جديد". حدود 25 سال پيش در نوشتار "ترقی خواهی در عصر کنونی" مفصلاً در مورد اين گروه ها بحث کردم (2).
درست است که اينجانب خود از منتقدان اين گروه های بوده ام بويژه به دليل از دست دادن فرديت شرکت کنندگان در آنها و همچنين بدين جهات که بسياری از اين جريانات از انديشه های علمی و مدرن فاصله گرفته و به جريانات خرافی نزديک شده اند و آينده نگری شان شبيه رمالان قرون وسطاست، اما آنچه در همه اين گروه ها نقطه اصلی حرکت بوده است عشق و محبت است.
بعضی از اين گروه ها از ميان رونشناسان آغاز شده اند و مثلاً گروه اِست در منطقه "بيگ سِر" در شمال کاليفرنيا اساساً عده ای روانشناس بودند و بعد ها نيز در تشکيلات آنها انشعابی شد و گروه فوروم اواخر سالهای 1980 از آن سازمان اِست منشعب شد. بتازگی ديدم شماری از روانشناسان صاحب نام ايرانی درلوس آنجلس، نظير فوژان زينی و آزيتا سايان، به جريان فوروم و شعبه ايرانی آن در منطقه لوس آنجلس تعلق دارند.
ديگر آنکه اين گروه ها به جريانات روانشناسی محدود نيستند و مثلاً گروه "اِکانکار" که گويی در ايران رشد قابل ملاحظه ای داشته است بيشتر نظير مذهب تازه ای است.
يا جريان ديانتيک که در امريکا آنقدر بزرگ شده است که بعنوان فرقه ديگر شناخته نشده و مذهب بخوانده می شود هرچند "ران هابارد" ان را از روانشناسی آغاز کرد اما امروز حتی در کنگره آمريکا نماينده دارند و مثلاً هنرپيشه های معروفی نظير تام کروز و نيکول کيدمن به جريان ديانتيک تعلق دارند.
گروه های عرفانی اينگونه نيز در وجود دارند نظير جريان دراويش شاه مقصود که ابتدا هم از ايران در کرج شروع شده اند و امروزه در آمريکا ميليونها هوادار دارند و مثلاً بهروز وثوقی به آن تعلق دارد.
منظور آنکه در يک جامعه آزاد مردم اگر دوست دارند به فرقه ای تعلق داشته باشند به خودشان مربوط است، اما روحانيت ايران ميخواهد با اين جريانات عقيدتی و شبه مذهبی نظير آنگونه که با باب و بهائيان رفتار کرد، عمل کند.
اپوزيسيون سياسی ايران نيز که متأسفانه خود در 30 سال گذشته جذابيت چندانی برای مردم نداشته است در اين زمينه با روحانيت همصدا شده است و اين جريانات را به غلط بعنوان دعوايی در درون هيئت حاکمه، تفسير می کند.
نميگويم که اين جريانات ليبرال هستند يا مترقی و اساساً خود منتقد اين جريانات در همه اين سالها بوده ام، اما در عين حال از آزادی آنها نه تنها دفاع می کنم بلکه دوباره بر اين نکته تأکيد می کنم که در مقايسه با روحانيت ايران که در 30 سال گذشته تا توانسته است بر نفرت و کشتار مخالفين تأکيد کرده است اين جريانات بر عشق و محبت و دوستی تأکيد داشته اند و از آزاد بودن مخالفان خود حمايت کرده اند.
اميدوارم جنبش سياسی ايران از خواب بيدار شود و اين هشدار را زودتر درک کند پيش از آنکه قتل عامی از اين جريانات نظير بلايی که بر سر بهائيان در آيران آمد، اتفاق افتد. متعجب هستم که هرآنچه در سايت های سياسی ايران در چند ماه اخير که اين کشمکش ها آغاز شده است خوانده ام، بغير از فرقه های درويشان، بقيه اين جرياناتی که اماج حمله روحانيت هستند، حتی درک نشده اند،و همه را بعنوان دعوای درون رژيم تفسير کرده اند که اصلاً بی معنی است. اگر کسانی هم در دولت از حقوق اين جريانات دفاع کرده اند، بايد از آنها ممنون بود نه آنکه با روحانيون متحجر به سرکوب اين جريانات ياری رساند.
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
دهم خرداد ماه 1390
June 1 , 2011
پانويس ها:
1. http://www.ghandchi.com/669-rammal.htm
2. http://www.ghandchi.com/352-taraghikhahi.htm
دوشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۰
سه جناح در رابطه با آينده روحانيت در جمهوری اسلامی
سه جناح در رابطه با آينده روحانيت در جمهوری اسلامی
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/671-ThreeFactions.htm
يکی از بزرگترين اشتباهات احزاب و سازمان های سياسی اپوزيسيون ايران در دوران سلطنت پهلوی اين بود که نه تنها مبارزه برای سکولاريسم را بعنوان يکی از حقوق بشر به کنار گذاشتند بلکه براحتی با جناح های مختلف روحانيت حتی بقيمت بزير پای گذاردن دفاع از ديگر ارکان حقوق بشر، اقدام کردند.
در ارتباط با سرکوب آزادی بيان احمد کسروی، هم حزب توده و هم جبهه ملی در سالهای 20 تا 32 بخاطر ملاحظات خود در همکاری هايشان با روحانيت، نه تنها از اين بزرگترين موضوع حقوق بشر يعنی آزادی بيان دفاع نکردند، بلکه حتی پس از ترور کسروی بدست اسلامگرايان، هيچکدام از اين دو تشکيلات سياسی اصلی اپوزيسيون در آن دوران، حتی برای محاکمه و مجازات عاملان جنايت نيز اقدامی به عمل نياوردند. حتی يکی از رهبران جبهه ملی که به تازگی فوت کرد همان روز قتل احمد کسروی در دادگستری شخصاً حضور داشت و از همه ماجرا کاملاً مطلع بود اما تا آخر عمر نيز در اين مورد سکوت کرد و اين سکوت وی نيز موضوعی شخصی نبود بلکه انعکاسی از سياست هميشگی جبهه ملی در اين زمينه بود.
اين همه نشان می دهد که چقدر دفاع از سکولاريسم حتی در تشکيلاتهايی که مدعی هستند مهمترين تشکيلات سکولار در ايران بوده اند، در عمل پياده شده است. در آمريکا به رغم آنکه دولت بيش از دو قرن اساساً مدافع آزادی بيان و سکولاريسم بوده است، سازمان هايی نظير ای سی ال يو وجود داشته اند که همچنان در دفاع از آزادی بيان و سکولاريسم يک لحظه غافل نبوده اند. اما در ايران دوران سلطنت پهلوی، زمانيکه دولت مدافع سکولاريسم بود، نيروهای اپوزيسيون نه تنها حمايت بيشتر از سکولاريسم را مبنای کار خود قرار ندادند بلکه در مبارزه با استبداد، بسياری از اتحادها را با محافظه کارترين و حتی ارتجاعی ترين بخشهای روحانيت جايز شمردند. تازه پس از 30 سال حکومت روحانيون در ايران، اپوزيسيون به اهميت دفاع از سکولاريسم بعنوان يکی از حقوق بشر، پی برده است که البته بازهم مايه خوشحالی است.
موضوع اين نوشتار در مورد سکولاريسم نيست بلکه در مورد جناح بندی های کنونی در مورد آينده روحانيت در داخل جمهوری اسلامی است، اما دليل ذکر مقدمه بالا اين است که بايستی بويژه امروز مواظب باشيم که توجه به اين جناح بندی ها دوباره ما را به اشتباهی که قريب يکقرن جنبش دموکراسی خواهی ايران را به عقب انداخته است، نيافکند؛ يعنی توجه کنيم که اهميت مبارزه برای سکولاريسم بعنوان يکی از مهمترين موضوعات حقوق بشری در ايران را فراموش نکنيم و اينکه دوباره در ائتلاف های غلطی که بارها در صد سال گذشته با بخشهای مختلف روحانيت شکل داده ايم، غرق نشويم.
هم اکنون سه جناح مشخص در رابطه با آينده روحانيت در جمهوری اسلامی شکل گرفته است:
جناح اول را آيت الله محمد تقی مصباح يزدی رهبری می کند و هدفش تضمين مقام ولايت فقيه برای مجتبی خامنه ای، پسر آيت الله خامنه ای است و به اين طريق اميدوار است که خود و هوادارنش بعنوان حلقه اصلی روحانيت حاکم، قدرت را در دست بگيرند. آيـت الله مصباح يزدی نشان داده است که حاضر است حتی متحد پيشين خود، محمود احمدی نژاد را برای اين هدف فدا کند چرا که برای او بروشنی روحانيت حاکم است که مطرح و غيرقابل تعويض است که آينده جمهوری اسلامی را تضمين می کند و نه رييس جمهور، حال چه رياست جمهور هوادار او باشد و چه نباشد، چه فرهاد جعفری در آينده بخواهد رييس جمهور شود چه علی لاريجانی يا هرکس ديگر. از همين حالا نيز علی لاريجانی به او پيوسته است و احتمالاً به آيت الله صادق لاريجانی نيز اميد رياست مجلس خبرگان در آينده را داده اند، هرچند او پيشتر اميد داشت که به مقام ولايت فقيه دست پيدا کند.
جناح دوم را اکبر هاشمی رفسنجانی تشکيل ميدهد که ترجيح می دهد مقام ولی فقيه را با شورايی به رياست کسی نظير آيت الله حسن خمينی تعويض کند و بدينگونه از ولايت مطلقه مجتبی خامنه ای جلوگيری بعمل آورد. آقای رفسنجانی خواهان حمايت از کليت روحانيت برای رهبری جمهوری اسلامی است و به همين علت از مراجع اصلاح طلب نظير آيت الله منتظری نيز در گذشته حمايت کرد. همچنين به دليل نزديکی مختصر با اصلاح طلبان در طی جنبش سبز، تقويت وی در بيت رهبری در دعواهای جاری با محمود احمدی نژاد، مايه دلگرمی برای روحانيون اصلاح طلب است، و متقابلاً او نيز حمايت اصلاح طلبان جنبش سبز را نقطه قوت خود در رقابت با دو جناح ديگر برای تضمين ادامه قدرت روحانيت در آينده جمهوری اسلامی ميداند. برای آقای رفسنجانی و بسياری از اصلاح طلبان مذهبی، برعکس جناح اول، تداوم ولايت فقيه ضامن تداوم قدرت روحانيت و ادامه جمهوری اسلامی تلقی نميشود، و حتی حاضرند از ولايت فقيه در قانون اساسی بگذرند، اگر بتوانند بدينگونه اتحاد و تداوم قدرت روحانيت را تضمين کنند.
جناح سوم را محمود احمدی نژاد و اسفنديار رحيم مشايی تشکيل ميدهند. برای اين جناح حذف ولايت فقيه يا حذف مقامات روحانيت در مجلس خبرگان يا شورای نگهبان يا مجلس شورای اسلامی هدف نيست اما تبديل همه آن مقامات به مجريان نقشهايی صوری هدف است. اين جناح بخوبی آگاه است که مردم ايران از حکومت روحانيت به ستوه آمده اند و ميخواهد نقش حکومتی روحانيت را به امری کاملاً صوری و تشريفاتی مبدل کند. ايده آل آنها برای همه مقامات روحانی افرادی نظير آيت الله مهدوی کنی، رييس کنونی مجلس خبرگان، مدنظر است.
هر سه جناح تلاش می کنند بخشی از جنبش مردم را با خود همراه کنند. تا کنون تنها جناح دوم قادر بوده است که با بخش مهمی از جنبش مردم يعنی جنبش سبز خود را نزديک کند و دو جناح ديگر مشکلات عديده ای برای جلب هرنوع همکاری از سوی نيروهای مردمی دارند. اما با تأکيد بيشتر جنبش سياسی ايران بر روی خواست سکولاريسم، احتمالاً اين سه جناح شانس زيادی برای تداوم جمهوری اسلامی پس از درگذشت آيت الله خامنه ای نخواهند داشت؛ اما اگر همين فردا چنان اتفاقی بيافتد، احتمالاً حجت الاسلام اکبر هاشمی رفسنجانی بيش از اپوزيسيون سکولار شانس در دست گرفتن قدرت و ادامه جمهوری اسلامی با طرح مورد نظر خود را خواهد داشت.
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست و ششم ارديبهشت ماه 1390
May 16 , 2011
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/671-ThreeFactions.htm
يکی از بزرگترين اشتباهات احزاب و سازمان های سياسی اپوزيسيون ايران در دوران سلطنت پهلوی اين بود که نه تنها مبارزه برای سکولاريسم را بعنوان يکی از حقوق بشر به کنار گذاشتند بلکه براحتی با جناح های مختلف روحانيت حتی بقيمت بزير پای گذاردن دفاع از ديگر ارکان حقوق بشر، اقدام کردند.
در ارتباط با سرکوب آزادی بيان احمد کسروی، هم حزب توده و هم جبهه ملی در سالهای 20 تا 32 بخاطر ملاحظات خود در همکاری هايشان با روحانيت، نه تنها از اين بزرگترين موضوع حقوق بشر يعنی آزادی بيان دفاع نکردند، بلکه حتی پس از ترور کسروی بدست اسلامگرايان، هيچکدام از اين دو تشکيلات سياسی اصلی اپوزيسيون در آن دوران، حتی برای محاکمه و مجازات عاملان جنايت نيز اقدامی به عمل نياوردند. حتی يکی از رهبران جبهه ملی که به تازگی فوت کرد همان روز قتل احمد کسروی در دادگستری شخصاً حضور داشت و از همه ماجرا کاملاً مطلع بود اما تا آخر عمر نيز در اين مورد سکوت کرد و اين سکوت وی نيز موضوعی شخصی نبود بلکه انعکاسی از سياست هميشگی جبهه ملی در اين زمينه بود.
اين همه نشان می دهد که چقدر دفاع از سکولاريسم حتی در تشکيلاتهايی که مدعی هستند مهمترين تشکيلات سکولار در ايران بوده اند، در عمل پياده شده است. در آمريکا به رغم آنکه دولت بيش از دو قرن اساساً مدافع آزادی بيان و سکولاريسم بوده است، سازمان هايی نظير ای سی ال يو وجود داشته اند که همچنان در دفاع از آزادی بيان و سکولاريسم يک لحظه غافل نبوده اند. اما در ايران دوران سلطنت پهلوی، زمانيکه دولت مدافع سکولاريسم بود، نيروهای اپوزيسيون نه تنها حمايت بيشتر از سکولاريسم را مبنای کار خود قرار ندادند بلکه در مبارزه با استبداد، بسياری از اتحادها را با محافظه کارترين و حتی ارتجاعی ترين بخشهای روحانيت جايز شمردند. تازه پس از 30 سال حکومت روحانيون در ايران، اپوزيسيون به اهميت دفاع از سکولاريسم بعنوان يکی از حقوق بشر، پی برده است که البته بازهم مايه خوشحالی است.
موضوع اين نوشتار در مورد سکولاريسم نيست بلکه در مورد جناح بندی های کنونی در مورد آينده روحانيت در داخل جمهوری اسلامی است، اما دليل ذکر مقدمه بالا اين است که بايستی بويژه امروز مواظب باشيم که توجه به اين جناح بندی ها دوباره ما را به اشتباهی که قريب يکقرن جنبش دموکراسی خواهی ايران را به عقب انداخته است، نيافکند؛ يعنی توجه کنيم که اهميت مبارزه برای سکولاريسم بعنوان يکی از مهمترين موضوعات حقوق بشری در ايران را فراموش نکنيم و اينکه دوباره در ائتلاف های غلطی که بارها در صد سال گذشته با بخشهای مختلف روحانيت شکل داده ايم، غرق نشويم.
هم اکنون سه جناح مشخص در رابطه با آينده روحانيت در جمهوری اسلامی شکل گرفته است:
جناح اول را آيت الله محمد تقی مصباح يزدی رهبری می کند و هدفش تضمين مقام ولايت فقيه برای مجتبی خامنه ای، پسر آيت الله خامنه ای است و به اين طريق اميدوار است که خود و هوادارنش بعنوان حلقه اصلی روحانيت حاکم، قدرت را در دست بگيرند. آيـت الله مصباح يزدی نشان داده است که حاضر است حتی متحد پيشين خود، محمود احمدی نژاد را برای اين هدف فدا کند چرا که برای او بروشنی روحانيت حاکم است که مطرح و غيرقابل تعويض است که آينده جمهوری اسلامی را تضمين می کند و نه رييس جمهور، حال چه رياست جمهور هوادار او باشد و چه نباشد، چه فرهاد جعفری در آينده بخواهد رييس جمهور شود چه علی لاريجانی يا هرکس ديگر. از همين حالا نيز علی لاريجانی به او پيوسته است و احتمالاً به آيت الله صادق لاريجانی نيز اميد رياست مجلس خبرگان در آينده را داده اند، هرچند او پيشتر اميد داشت که به مقام ولايت فقيه دست پيدا کند.
جناح دوم را اکبر هاشمی رفسنجانی تشکيل ميدهد که ترجيح می دهد مقام ولی فقيه را با شورايی به رياست کسی نظير آيت الله حسن خمينی تعويض کند و بدينگونه از ولايت مطلقه مجتبی خامنه ای جلوگيری بعمل آورد. آقای رفسنجانی خواهان حمايت از کليت روحانيت برای رهبری جمهوری اسلامی است و به همين علت از مراجع اصلاح طلب نظير آيت الله منتظری نيز در گذشته حمايت کرد. همچنين به دليل نزديکی مختصر با اصلاح طلبان در طی جنبش سبز، تقويت وی در بيت رهبری در دعواهای جاری با محمود احمدی نژاد، مايه دلگرمی برای روحانيون اصلاح طلب است، و متقابلاً او نيز حمايت اصلاح طلبان جنبش سبز را نقطه قوت خود در رقابت با دو جناح ديگر برای تضمين ادامه قدرت روحانيت در آينده جمهوری اسلامی ميداند. برای آقای رفسنجانی و بسياری از اصلاح طلبان مذهبی، برعکس جناح اول، تداوم ولايت فقيه ضامن تداوم قدرت روحانيت و ادامه جمهوری اسلامی تلقی نميشود، و حتی حاضرند از ولايت فقيه در قانون اساسی بگذرند، اگر بتوانند بدينگونه اتحاد و تداوم قدرت روحانيت را تضمين کنند.
جناح سوم را محمود احمدی نژاد و اسفنديار رحيم مشايی تشکيل ميدهند. برای اين جناح حذف ولايت فقيه يا حذف مقامات روحانيت در مجلس خبرگان يا شورای نگهبان يا مجلس شورای اسلامی هدف نيست اما تبديل همه آن مقامات به مجريان نقشهايی صوری هدف است. اين جناح بخوبی آگاه است که مردم ايران از حکومت روحانيت به ستوه آمده اند و ميخواهد نقش حکومتی روحانيت را به امری کاملاً صوری و تشريفاتی مبدل کند. ايده آل آنها برای همه مقامات روحانی افرادی نظير آيت الله مهدوی کنی، رييس کنونی مجلس خبرگان، مدنظر است.
هر سه جناح تلاش می کنند بخشی از جنبش مردم را با خود همراه کنند. تا کنون تنها جناح دوم قادر بوده است که با بخش مهمی از جنبش مردم يعنی جنبش سبز خود را نزديک کند و دو جناح ديگر مشکلات عديده ای برای جلب هرنوع همکاری از سوی نيروهای مردمی دارند. اما با تأکيد بيشتر جنبش سياسی ايران بر روی خواست سکولاريسم، احتمالاً اين سه جناح شانس زيادی برای تداوم جمهوری اسلامی پس از درگذشت آيت الله خامنه ای نخواهند داشت؛ اما اگر همين فردا چنان اتفاقی بيافتد، احتمالاً حجت الاسلام اکبر هاشمی رفسنجانی بيش از اپوزيسيون سکولار شانس در دست گرفتن قدرت و ادامه جمهوری اسلامی با طرح مورد نظر خود را خواهد داشت.
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست و ششم ارديبهشت ماه 1390
May 16 , 2011
شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۰
چرا روحانيت به آقای رحيم مشايی حمله می کند؟
چرا روحانيت به آقای رحيم مشايی حمله می کند؟
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/670-Mashaei.htm
حمله روحانيون ايران به اسفنديار رحيم مشايی موضوع تازه ای نيست و زمانيکه آقای احمدی نژاد محبوب روحانيت بود نيز حمله روحانيون به آقای رحيم مشايی بارها به بهانه های مختلف نظير موردی که آقای رحيم مشايی از اصطلاح مردم اسراييل استفاده کرده بود، رخ داد.
دانش اينجانب در مورد عملکرد سياسی اسفنديار رحيم مشايی بسيار کم است و اميدوارم نويسندگانی که مطلع هستند در اين مورد بيشتر توضيح دهند. تا آنجا که می دانم آقای رحيم مشايی گرچه اهل رامسر مازندران هستند اما اساساً در گذشته در بخش اطلاعات سپاه پاسداران در منطقه کردستان از مقامات عاليرتبه بوده اند و بسياری از سازمانهای سياسی کرد ايشان را در ارتباط با سرکوبهای جنبش های مردمی در آن منطقه مقصر می شناسند. شايد برداشتم، هم از عملکرد آقای مشايی و هم از ارزيابی سازمانهای سياسی کرد در مورد ايشان، غلط باشد ولی اين تا حدی است که اينجانب از دليل مخالفت شديد نيروهای اپوزيسيون سکولار ايران با ايشان فهميده ام. اگر درست نيست اميدوارم نوشته های کسانيکه مطلع تر هستند، موضوع را روشن کند. اما اين نوشتار در مورد بحث ديگری است.
علت حمله روحانيون به آقای مشايی بسيار مشابه دليل حمله روحانيون به دکتر حسن آيت در سالهای نخستين انقلاب است و بالاخره نيز آقای آيت در همان سالها ترور شد. آقای حسن آيت کسی بود که برای جمهوری اسلامی طرح عملی مشخص داشت و حتی برای بعد از آيت الله خمينی، نحوه جانشينی آيت الله منتظری را نيز برنامه ريزی کرده بود. آن روزها مخالفت با جانشينی آيت الله حسينعلی منتظری در ميان روحانيت حاکم مطرح نبود و آيت الله منتظری مورد حمايت شخص آيت الله خمينی بود. اما مخالفت روحانيون با دکتر حسن آيت به روشنی مطرح بود گرچه دکتر حسن آيت همواره از طرفداران جمهوری اسلامی و ولايت فقيه بود و اين حقيقت ممکن است مايه تعجب شود.
با اينکه دکتر حسن آيت طرفدار سيستم جمهوری اسلامی بود اما از نظر او نه تنها مقام ولی فقيه مقامی تشريفاتی بود نظير اسقف کانتربری بود بلکه برای آقای آيت نقش روحانيت نيز چنين درک می شد. به عبارت ديگر تشريفاتی بودن در ديدگاه او نه محدود به ولی فقيه، بلکه طرحی برای کل روحانيت بود.
فرمول آقای آيت که قبول حکومت مذهبی بود هم برای روحانيون ضد سکولار و هم روحانيون موافق با سکولاريسم مورد مخالفت بود چرا که طبق طرح وی روحانيون به نقشی تشريفاتی تنزل مييافتند به رغم آنکه وی هم حکومت جمهوری اسلامی را قبول داشت و هم مقام ولی فقيه را لازم می دانست. جالب است در اينجا بطور حاشيه ای ذکر کنم که برای بخشی از روحانيت ايران، سکولاريسم نه تنها قابل قبول بوده بلکه منافع خود را در آن ديده اند، چون به اينطريق مذهب و دولت از هم جدا خواهند بود و روحانيون ميتوانند در نقش مذهبی خود دوچندان فعال شوند.
در جوامع اسلامی، شايد روحانيون اهل تسنن کمتر از روحانيون شيعه علاقمند به داشتن نقش فعال باشند. همچنين در مقايسه بين اسلام و مسيحيت نيز شايد امروز روحانيون مسيحی بيشتر متمايل به نقش تشريفاتی باشند، اما حتی در ميان مسيحيان نيز گروه های بشارتی تا به امروز بسيار فعال هستند. روحانيت شيعه نيز هنوز بسيار فعال است و حتی بيرون از ايران فراسوی عراق و لبنان خواستار گسترش شعاع نفوذ خود است. مراجع تقليد شيعه ايران بطور فعال در شيخ نشين های خليج فارس مقلد کسب می کنند. شايد دليل اصلی کشمکش های روحانيت شيعه با بهائيان و مسيحيان بشارتی نيز از همين منظر قابل توضيح باشد که هر دو مذهبی فعال هستند همانگونه که مثلاً مسيحيت در زمان کشف قاره آمريکا اساساً مذهبی فعال بود. به هرحال روحانيت شيعه در ايران چه حکومت مذهبی و چه سکولار باشد، نميخواهد نقش تشريفاتی و غيرفعال را برای خود بپذيرد و دقيقاً علت حمله روحانيون به شخصی نظير دکتر حسن آيت در سالهای اول انقلاب همين امر بود وگرنه همانگونه که متذکر شدم هم با جمهوری اسلامی موافق بود و هم با ولايت فقيه.
دکتر حسن آيت از پيشينه حزب زحمتکشان مظفر بقايی بود که از خمينی و انقلاب 57 دفاع کردند و پيشتر نيز در زمان مصدق، عليه مصدق موضع گرفتند و در زمان کودتای 28 مرداد با آيت الله کاشانی همراهی کردند. با همه اين احوال ديدگاهشان از روحانيت اين بود که روحانيون نقشی تشريفاتی داشته باشند و در ساختار دولت مذهبی باشد و در دست روحانيون اما در عمل کسانی نظير آقای آيت آن را بگردانند. روحانيت شيعه نيز زير بار چنين برنامه ای نرفته و امروز نيز نخواهد رفت. روحانيت شيعه هنوز تشکيلاتی بسيار فعال در ايران است که در آرزوی فتح خاورميانه است يعنی بعد از عراق و لبنان، اميد به بسط قدرت روحانيون شيعه در بحرين و سعودی و کشورهای ديگر دارد. آنچه دکتر آيت پيشنهاد ميکرد در تصور خود وی ايده آل جمهوری اسلامی و روحانيون و ولی فقيه ميتوانست باشد چرا که به خيال او روحانيت شيعه در ايران نظير اسقفهای کليسای کانتربری انگليس تصور می شدند که نقشی کاملاً تشريفاتی دارند اما در صدر جامعه نشسته اند. اما در واقعيت از نظر روحانيون شيعه در ايران پيشنهاد دکتر آيت حتی از پيشنهاد شاپور بختيار نيز که ميخواست قم را به واتيکان روحانيت شيعه تبديل کند، بدتر بود.
اسفنديار رحيم مشايی نيز در نگاه روحانيت شيعه ايران نظير دکتر حسن آيت نگريسته می شود. گويی روحانيون ايران چه آنها که مخالف سکولاريسم هستند چه آنها که موافق سکولاريسم، چه اصلاح طلب و چه اصولگرا، با ايشان مسأله دارند و مسأله شان نيز به معضل نيروهای سياسی اپوزيسيون سکولار ايران با ايشان که در رابطه با نقش وی در ارگان های اطلاعاتی و سرکوب است، ارتباطی ندارد. مسأله همه روحانيونی که به آقای رحيم مشايی حمله ميکنند شبيه مسأله ای است که روحانيت با دکتر حسن آيت داشت. به عبارت ديگر روحانيون شيعه دوست ندارند نقشی تشريفاتی را در جامعه ايران بپذيرند و فکر می کنند آقای رحيم مشايی ميخواهد آنها را خانه نشين کند. از ديدگاه آقای رحيم مشايی ايشان دارند نقش سروری به روحانيون ميدهند و آنها بايد ممنون دار باشند که ديگران دولت را بگردانند و روحانيون نظير اسقف های بريتانيا بدون زحمت در ناز و نعمت زندگی کنند. اما بنظر نميرسد روحانيت شيعه در ايران هنوز آماده چنين نقش تشريفاتی باشد. حتی خود ولی فقيه چه در زمان آيت الله خمينی و چه در زمان آيت الله خامنه ای تا به امروز بطور فعال در همه عرصه های سياسی حضور داشته است و عملکردش هيچ شباهتی به پادشاه مشروطه در انگليس يا به استف کانتربری ندارد.
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
هفدهم ارديبهشت ماه 1390
May 7 , 2011
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/670-Mashaei.htm
حمله روحانيون ايران به اسفنديار رحيم مشايی موضوع تازه ای نيست و زمانيکه آقای احمدی نژاد محبوب روحانيت بود نيز حمله روحانيون به آقای رحيم مشايی بارها به بهانه های مختلف نظير موردی که آقای رحيم مشايی از اصطلاح مردم اسراييل استفاده کرده بود، رخ داد.
دانش اينجانب در مورد عملکرد سياسی اسفنديار رحيم مشايی بسيار کم است و اميدوارم نويسندگانی که مطلع هستند در اين مورد بيشتر توضيح دهند. تا آنجا که می دانم آقای رحيم مشايی گرچه اهل رامسر مازندران هستند اما اساساً در گذشته در بخش اطلاعات سپاه پاسداران در منطقه کردستان از مقامات عاليرتبه بوده اند و بسياری از سازمانهای سياسی کرد ايشان را در ارتباط با سرکوبهای جنبش های مردمی در آن منطقه مقصر می شناسند. شايد برداشتم، هم از عملکرد آقای مشايی و هم از ارزيابی سازمانهای سياسی کرد در مورد ايشان، غلط باشد ولی اين تا حدی است که اينجانب از دليل مخالفت شديد نيروهای اپوزيسيون سکولار ايران با ايشان فهميده ام. اگر درست نيست اميدوارم نوشته های کسانيکه مطلع تر هستند، موضوع را روشن کند. اما اين نوشتار در مورد بحث ديگری است.
علت حمله روحانيون به آقای مشايی بسيار مشابه دليل حمله روحانيون به دکتر حسن آيت در سالهای نخستين انقلاب است و بالاخره نيز آقای آيت در همان سالها ترور شد. آقای حسن آيت کسی بود که برای جمهوری اسلامی طرح عملی مشخص داشت و حتی برای بعد از آيت الله خمينی، نحوه جانشينی آيت الله منتظری را نيز برنامه ريزی کرده بود. آن روزها مخالفت با جانشينی آيت الله حسينعلی منتظری در ميان روحانيت حاکم مطرح نبود و آيت الله منتظری مورد حمايت شخص آيت الله خمينی بود. اما مخالفت روحانيون با دکتر حسن آيت به روشنی مطرح بود گرچه دکتر حسن آيت همواره از طرفداران جمهوری اسلامی و ولايت فقيه بود و اين حقيقت ممکن است مايه تعجب شود.
با اينکه دکتر حسن آيت طرفدار سيستم جمهوری اسلامی بود اما از نظر او نه تنها مقام ولی فقيه مقامی تشريفاتی بود نظير اسقف کانتربری بود بلکه برای آقای آيت نقش روحانيت نيز چنين درک می شد. به عبارت ديگر تشريفاتی بودن در ديدگاه او نه محدود به ولی فقيه، بلکه طرحی برای کل روحانيت بود.
فرمول آقای آيت که قبول حکومت مذهبی بود هم برای روحانيون ضد سکولار و هم روحانيون موافق با سکولاريسم مورد مخالفت بود چرا که طبق طرح وی روحانيون به نقشی تشريفاتی تنزل مييافتند به رغم آنکه وی هم حکومت جمهوری اسلامی را قبول داشت و هم مقام ولی فقيه را لازم می دانست. جالب است در اينجا بطور حاشيه ای ذکر کنم که برای بخشی از روحانيت ايران، سکولاريسم نه تنها قابل قبول بوده بلکه منافع خود را در آن ديده اند، چون به اينطريق مذهب و دولت از هم جدا خواهند بود و روحانيون ميتوانند در نقش مذهبی خود دوچندان فعال شوند.
در جوامع اسلامی، شايد روحانيون اهل تسنن کمتر از روحانيون شيعه علاقمند به داشتن نقش فعال باشند. همچنين در مقايسه بين اسلام و مسيحيت نيز شايد امروز روحانيون مسيحی بيشتر متمايل به نقش تشريفاتی باشند، اما حتی در ميان مسيحيان نيز گروه های بشارتی تا به امروز بسيار فعال هستند. روحانيت شيعه نيز هنوز بسيار فعال است و حتی بيرون از ايران فراسوی عراق و لبنان خواستار گسترش شعاع نفوذ خود است. مراجع تقليد شيعه ايران بطور فعال در شيخ نشين های خليج فارس مقلد کسب می کنند. شايد دليل اصلی کشمکش های روحانيت شيعه با بهائيان و مسيحيان بشارتی نيز از همين منظر قابل توضيح باشد که هر دو مذهبی فعال هستند همانگونه که مثلاً مسيحيت در زمان کشف قاره آمريکا اساساً مذهبی فعال بود. به هرحال روحانيت شيعه در ايران چه حکومت مذهبی و چه سکولار باشد، نميخواهد نقش تشريفاتی و غيرفعال را برای خود بپذيرد و دقيقاً علت حمله روحانيون به شخصی نظير دکتر حسن آيت در سالهای اول انقلاب همين امر بود وگرنه همانگونه که متذکر شدم هم با جمهوری اسلامی موافق بود و هم با ولايت فقيه.
دکتر حسن آيت از پيشينه حزب زحمتکشان مظفر بقايی بود که از خمينی و انقلاب 57 دفاع کردند و پيشتر نيز در زمان مصدق، عليه مصدق موضع گرفتند و در زمان کودتای 28 مرداد با آيت الله کاشانی همراهی کردند. با همه اين احوال ديدگاهشان از روحانيت اين بود که روحانيون نقشی تشريفاتی داشته باشند و در ساختار دولت مذهبی باشد و در دست روحانيون اما در عمل کسانی نظير آقای آيت آن را بگردانند. روحانيت شيعه نيز زير بار چنين برنامه ای نرفته و امروز نيز نخواهد رفت. روحانيت شيعه هنوز تشکيلاتی بسيار فعال در ايران است که در آرزوی فتح خاورميانه است يعنی بعد از عراق و لبنان، اميد به بسط قدرت روحانيون شيعه در بحرين و سعودی و کشورهای ديگر دارد. آنچه دکتر آيت پيشنهاد ميکرد در تصور خود وی ايده آل جمهوری اسلامی و روحانيون و ولی فقيه ميتوانست باشد چرا که به خيال او روحانيت شيعه در ايران نظير اسقفهای کليسای کانتربری انگليس تصور می شدند که نقشی کاملاً تشريفاتی دارند اما در صدر جامعه نشسته اند. اما در واقعيت از نظر روحانيون شيعه در ايران پيشنهاد دکتر آيت حتی از پيشنهاد شاپور بختيار نيز که ميخواست قم را به واتيکان روحانيت شيعه تبديل کند، بدتر بود.
اسفنديار رحيم مشايی نيز در نگاه روحانيت شيعه ايران نظير دکتر حسن آيت نگريسته می شود. گويی روحانيون ايران چه آنها که مخالف سکولاريسم هستند چه آنها که موافق سکولاريسم، چه اصلاح طلب و چه اصولگرا، با ايشان مسأله دارند و مسأله شان نيز به معضل نيروهای سياسی اپوزيسيون سکولار ايران با ايشان که در رابطه با نقش وی در ارگان های اطلاعاتی و سرکوب است، ارتباطی ندارد. مسأله همه روحانيونی که به آقای رحيم مشايی حمله ميکنند شبيه مسأله ای است که روحانيت با دکتر حسن آيت داشت. به عبارت ديگر روحانيون شيعه دوست ندارند نقشی تشريفاتی را در جامعه ايران بپذيرند و فکر می کنند آقای رحيم مشايی ميخواهد آنها را خانه نشين کند. از ديدگاه آقای رحيم مشايی ايشان دارند نقش سروری به روحانيون ميدهند و آنها بايد ممنون دار باشند که ديگران دولت را بگردانند و روحانيون نظير اسقف های بريتانيا بدون زحمت در ناز و نعمت زندگی کنند. اما بنظر نميرسد روحانيت شيعه در ايران هنوز آماده چنين نقش تشريفاتی باشد. حتی خود ولی فقيه چه در زمان آيت الله خمينی و چه در زمان آيت الله خامنه ای تا به امروز بطور فعال در همه عرصه های سياسی حضور داشته است و عملکردش هيچ شباهتی به پادشاه مشروطه در انگليس يا به استف کانتربری ندارد.
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
هفدهم ارديبهشت ماه 1390
May 7 , 2011
جمعه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۰
داستان رمالان و جن گيران
داستان رمالان و جن گيران
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/669-rammal.htm
بتازگی مطبوعات جمهوری اسلامی پر شده است از حمله به محمود احمدی نژاد و يارانش تحت عنوان رمال و جن گير. حتی آيت الله مصباح يزدی که در گذشته از متحدان آقای احمدی نژاد محسوب می شد در توصيف آنچه فتنه جديد و انحراف تازه می خواند، از همين عبارات استفاده می کند؛ هرچند تلاش می کند که خود شخص محمود احمدی نژاد را مستثنی کند.
روحانيت اسلامی و نظراتشان در مورد فرقه های مختلف در اسلام، به خودشان مربوط است و برای شخصی غيرمذهبی نظير اين جانب معنی ندارد بخواهم قضاوت کنم عباراتی که بکار می برند شايسته است يا خير. بسياری از اهل تسنن، شيعيان را کافر می شناسند و بالعکس. حالا آيا برای يک مسلمان، کافر خوانده شدن توهين سنگين تری است يا رمال خوانده شدن، موضوع اين نوشتار نيست. اما وقتی می بينيم صاحب نظران غيرمذهبی نيز وارد اين بحث ها شده و در اين دعوا ضد رمال ها و جن گيرها موضع می گيرند، واقعاً برايم مايه تعجب است!
قابل فهم است که از نظر آيت الله خمينی يا آيت الله مطهری جشن نوروز و چهارشنبه سوری خرافات تلقی شود و مثلاً جشن پانزدهم شعبان علمی، همانگونه که در ميان اسلاميون خود اين رهبران مذهبی "علما" خوانده می شوند.
اما از نظر يک فرد غيرمذهبی، چه اعتقادات رمال و جن گير و چه اعتقادات مذهبی، هر دو خارج از عرصه علم هستند. مهمتر آنکه آنچه در تاريخ قرون وسطی بر مردم تحميل می شده است نه اعتقادات دسته اول بلکه دسته دوم بوده است. در سراسر قرون وسطی مهمترين اپوزيسيون ضد متحجرين مذهبی، همان رمال ها و جن گيرها و فال گيرها و امثالهم بودند که ريشه بسياری از اعتقاداتشان نيز به اديان ماقبل مذاهب ابراهيمی بر می گردد.
در اروپا آنهايی را که تحت عنوان شيطان پرست و جادوگر در آتش سوزاندند دقيقاً به اين خاطر بود که انديشه های کليسا در قرون وسطی را به چالش می کشيدند و همه اين کشمکش ها قرن ها پيش از انقلاب علمی بوده است؛ يعنی چالش اصلی فکری در برابر دولت مذهبی همين رمال ها و فالگير ها بودند. برای کليسای قرون وسطی همه اين نوع اعتقادات خرافات ناميده می شد و باورمندانش مستوجب مرگ. اما برای فردی که با ديدگاه علمی نگاه کند آيا نظرات خود کليسا غير از خرافات بود؟
منظور آنکه هم آواز شدن با حملات مذهبيون به رمالان و جن گيران در واقع حمايت از انديشه های متحجری است که خود را ضدخرافات تبليغ می کنند، انديشه هايی نظير افکار آيت الله مرتضی مطهری که بتازگی مبلغ خود را در آيـت الله مصباح يزدی پيدا کرده است و آقای علی مطهری نماينده مجلس هم در کنار ايشان در تبليغ آن انديشه ها بعنوان مخالفت با خرافات حرف ميزند، و متأسفانه شخصيت های غيرمذهبی نيز با مصباح يزدی ها و مطهری ها در تخطئه رمال ها و جن گيرها هم آواز شده اند.
از نظر سياسی اين موضوع روشن است که بسياری از طرفداران اصلاح طلبان، چه مذهبی و چه غيرمذهبی، اين کارها را مبارزه با آقای احمدی نژاد تلقی می کنند و به همين دليل نيز به اين ماجرا وارد شده اند. اما يک بار زمان انقلاب 1357 همين اشتباه را شخصيت های غيرمذهبی ايران با دفاع از بنيادگرايان اسلامی مرتکب شدند و بهتر است ديگر نکنيم. تازه همانطور که اشاره شد رمالان و فالگيرها و جريانات مشابه اساساً سمبل مخالفت با تحجر مذهبی حاکم در دوران ماقبل مدرن در جامعه ايران بوده اند و در ميان مردم عادی نيز سنت هايی نظير فالگيری در واقع نوعی مقاومت در برابر دگم مذهبی در جامعه اسلامی ست. فال حافظ نمونه بسيار متدوال اين نوع سنت هاست که نظير نوروز و چهارشنبه سوری قرن ها در جامعه ايران متدوال بوده است.
جريانات مشابه در اروپای قرون وسطی بطور مبسوط مورد مطالعه قرار گرفته اند. کتاب جالب موريس برمن تحت عنوان "سحرآميز کردن دوباره جهان" يکی از علمی ترين بررسی های تاريخی از اين پديده در قرون وسطی در اروپا ست (1)
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
شانزدهم ارديبهشت ماه 1390
May 6 , 2011
پانويس:
1. Morris Berman- The Reenchantment of the World
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/669-rammal.htm
بتازگی مطبوعات جمهوری اسلامی پر شده است از حمله به محمود احمدی نژاد و يارانش تحت عنوان رمال و جن گير. حتی آيت الله مصباح يزدی که در گذشته از متحدان آقای احمدی نژاد محسوب می شد در توصيف آنچه فتنه جديد و انحراف تازه می خواند، از همين عبارات استفاده می کند؛ هرچند تلاش می کند که خود شخص محمود احمدی نژاد را مستثنی کند.
روحانيت اسلامی و نظراتشان در مورد فرقه های مختلف در اسلام، به خودشان مربوط است و برای شخصی غيرمذهبی نظير اين جانب معنی ندارد بخواهم قضاوت کنم عباراتی که بکار می برند شايسته است يا خير. بسياری از اهل تسنن، شيعيان را کافر می شناسند و بالعکس. حالا آيا برای يک مسلمان، کافر خوانده شدن توهين سنگين تری است يا رمال خوانده شدن، موضوع اين نوشتار نيست. اما وقتی می بينيم صاحب نظران غيرمذهبی نيز وارد اين بحث ها شده و در اين دعوا ضد رمال ها و جن گيرها موضع می گيرند، واقعاً برايم مايه تعجب است!
قابل فهم است که از نظر آيت الله خمينی يا آيت الله مطهری جشن نوروز و چهارشنبه سوری خرافات تلقی شود و مثلاً جشن پانزدهم شعبان علمی، همانگونه که در ميان اسلاميون خود اين رهبران مذهبی "علما" خوانده می شوند.
اما از نظر يک فرد غيرمذهبی، چه اعتقادات رمال و جن گير و چه اعتقادات مذهبی، هر دو خارج از عرصه علم هستند. مهمتر آنکه آنچه در تاريخ قرون وسطی بر مردم تحميل می شده است نه اعتقادات دسته اول بلکه دسته دوم بوده است. در سراسر قرون وسطی مهمترين اپوزيسيون ضد متحجرين مذهبی، همان رمال ها و جن گيرها و فال گيرها و امثالهم بودند که ريشه بسياری از اعتقاداتشان نيز به اديان ماقبل مذاهب ابراهيمی بر می گردد.
در اروپا آنهايی را که تحت عنوان شيطان پرست و جادوگر در آتش سوزاندند دقيقاً به اين خاطر بود که انديشه های کليسا در قرون وسطی را به چالش می کشيدند و همه اين کشمکش ها قرن ها پيش از انقلاب علمی بوده است؛ يعنی چالش اصلی فکری در برابر دولت مذهبی همين رمال ها و فالگير ها بودند. برای کليسای قرون وسطی همه اين نوع اعتقادات خرافات ناميده می شد و باورمندانش مستوجب مرگ. اما برای فردی که با ديدگاه علمی نگاه کند آيا نظرات خود کليسا غير از خرافات بود؟
منظور آنکه هم آواز شدن با حملات مذهبيون به رمالان و جن گيران در واقع حمايت از انديشه های متحجری است که خود را ضدخرافات تبليغ می کنند، انديشه هايی نظير افکار آيت الله مرتضی مطهری که بتازگی مبلغ خود را در آيـت الله مصباح يزدی پيدا کرده است و آقای علی مطهری نماينده مجلس هم در کنار ايشان در تبليغ آن انديشه ها بعنوان مخالفت با خرافات حرف ميزند، و متأسفانه شخصيت های غيرمذهبی نيز با مصباح يزدی ها و مطهری ها در تخطئه رمال ها و جن گيرها هم آواز شده اند.
از نظر سياسی اين موضوع روشن است که بسياری از طرفداران اصلاح طلبان، چه مذهبی و چه غيرمذهبی، اين کارها را مبارزه با آقای احمدی نژاد تلقی می کنند و به همين دليل نيز به اين ماجرا وارد شده اند. اما يک بار زمان انقلاب 1357 همين اشتباه را شخصيت های غيرمذهبی ايران با دفاع از بنيادگرايان اسلامی مرتکب شدند و بهتر است ديگر نکنيم. تازه همانطور که اشاره شد رمالان و فالگيرها و جريانات مشابه اساساً سمبل مخالفت با تحجر مذهبی حاکم در دوران ماقبل مدرن در جامعه ايران بوده اند و در ميان مردم عادی نيز سنت هايی نظير فالگيری در واقع نوعی مقاومت در برابر دگم مذهبی در جامعه اسلامی ست. فال حافظ نمونه بسيار متدوال اين نوع سنت هاست که نظير نوروز و چهارشنبه سوری قرن ها در جامعه ايران متدوال بوده است.
جريانات مشابه در اروپای قرون وسطی بطور مبسوط مورد مطالعه قرار گرفته اند. کتاب جالب موريس برمن تحت عنوان "سحرآميز کردن دوباره جهان" يکی از علمی ترين بررسی های تاريخی از اين پديده در قرون وسطی در اروپا ست (1)
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
شانزدهم ارديبهشت ماه 1390
May 6 , 2011
پانويس:
1. Morris Berman- The Reenchantment of the World
یکشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۰
چرا دوباره به استبداد می رسيم
چرا دوباره به استبداد می رسيم
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/668-cheraaestebdaad.htm
سايت جرس روز گذشته مصاحبه ای را با عبدالعلی بازرگان در مورد تصميم گيری دولت موقت درباره ساواک منتشر کرده است که در ماه های اول انقلاب 1357 رخ داده است (1).
مصاحبه آقای بازرگان بسيار خواندنی است و نشان می دهد دولت موقت قادر نبوده است در تصميم گيری های خود حداقل برخورد علمی را در برخورد با اين تشکيلات، داشته باشد. انزجار بين اپوزيسيون و ساواک نه تنها دردی را دوا نکرده است بلکه عوض شدن جای قربانی و شکنجه گر بوده است و امروز بعد از بيش از 30 سال، شکنجه و قتل مخالفان در ارتباط با دستگاه های اطلاعاتی ايران، اگر بدتر از دوران 28 مرداد و سالهای بعد از آن در زمان شاه نيست، بهتر از آن دوران نمی باشد. مصاحبه نشان می دهد که از همان زمان تشکيل دولت موقت بحث نياز به دستگاه اطلاعاتی مطرح شده است اما وقتی دوباره آن را ساخته اند تفاوتی با قبل از آن نداشته است. سؤال اين است که چرا ما دوباره به استبداد ميرسيم و دستگاه اطلاعاتی شايد بهترين شاخص اين معضل است هرچند تنها مؤلفه اين ديکتاتوری نيست.
امروز شعار روز در ايران "ديکتاتور به پايان سلام کن" است و شايد پايان ديکتاتورهای چند سال اخير نزديک است اما آيا می شود گفت که اين پايان، مصادف با پايان ديکتاتوری و استبداد در ايران خواهد بود؟ آيا اگر اين بار دوباره پس از همه فداکاری ها و هزينه ها دوباره به ديکتاتوری برسيم به خود چه خواهيم گفت؟ آيا دوباره مانند نيما يوشيج بعد از 28 مرداد می گوئيم: "در و ديوار به هم ريخته شان بر سرم می شکند." چرا در آمريکا در همان انقلاب استقلال بيش از 200 سال پيش وقتی دولت موقت تشکيل می شود از نوشتن قانون اساسی تا سازمان دادن همه تشکيلاتهای دولتی، آنهم با تدوين طرح ها بصورت علمی به انجام ميرسد، يعنی همانگونه که برای کودک بيمار خود پزشک انتخاب می کنيم با دقت بر مبنای علم و تخصص گزينش کردند تا که نتيجه کار درست باشد. آيا آنچه در مصاحبه آقای بازرگان می خوانيم نيز بدينگونه بوده است؟ بحثم در مورد اختلاف نظرها در دولت موقت نيست بلکه اين است که حتی اگر همه انتخاب دست هر يک از جناح ها بود بازهم آيا کسی مسؤل کار می شد که دانش داشت يا که مثلاً چون زمانی زندان رفته و انقلابی شناخته می شود بدون انکه دانش لازم را داشته باشد مسؤليت کاری که از آن سررشته ندارد را به عهده گرفته است؟
اصلاً برای درک اشکال کار لازم نيست که به زمان بعد از انقلاب و تحول نگريست. ببينيم برای پايان دادن به ديکتاتوری و برخورد دموکراتيک پيش از تحول در ايران همين جريانات اپوزيسيون چگونه به کارهای مقابل جنبش برخورد می کنند. مثلاً در سازمان های خبری يا حقوق بشری که در خدمت اپوزيسيون هستند معنای دموکراتيک عمل کردن چيست؟ اغلب مؤسسات حقوق بشری و ژورنالهای اپوزيسيون سعی می کنند افرادی از همه طيفها داشته باشند. برخی حتی عليه افرادی که از نظر فکری به خودشان نزديکتر هستند نيز بيشتر اجحاف می کنند و فکر می کنند با اين خودستيزی دارند نشان می دهند که تبعيض قائل نيستند. اينها همه روشهای غيرعلمی در مديريت مؤسسات است که هيچ قرابتی با دموکراسی ندارد و اتفاقاً روی ديگر سکه استبداد است که در هر زمانی جناح های "خودی" معين ميکند و سعی ميکند مخرج مشترک آنها باشد و به خيال خود برخوردش دموکراتيک است چون همه جناح ها هستند. حتی آيت الله خامنه ای هم جناح های خودی در هر زمان تعيين ميکند و آنها را به نسبت در تشکيلاتهای رژيم شرکت می دهد و اين کار نه استبداد را کم ميکند و نه دموکراسی به ارمغان می آورد.
اداره کردن دموکراتيک سازمان های دولتی پس از تحول در ايران هيچ فرقی با اداره کردن تشکيلاتهای اپوزيسيون پيش از تحول ندارد و لازمه آنهم طراحی تشکيلات مؤسسات بر مبنای علمی است و سپس اداره آن با معيارهای علمی يعنی برای هر کاری کساني را در نظر گرفت که برای آن کار بهترين هستند و به انها هم بدون ترس از محکوم شدن به تبعيض آنچه شايسته آنها ست را بايد داد و نه آنکه تبعيض معکوس روا داشت، خود ستيزی يا دگرستيزی کرد، و فکر کرد مديريت دموکراتيک است. اتفاقاً چنين برخوردی بعداً از بالا تا پايين ساختاری غيردموکراتيک را دامن ميزند و دوباره استبداد خلق خواهد شد و حتی همان شرکت کنندگان جناح های مختلف وقتی از مؤسسه خارج شوند اعلام خواهند کرد که نه احساس عدم تبعيض کرده اند و نه دموکراسی تجربه کرده اند و همه گونه تهمت زنی ها تکرار خواهد شد چرا که اين راضی کردن های صوری در واقع دموکراسی نيست و برخوردی غيرعلمی به اداره مؤسسات است که ديکتاتوری ميآفريند.
در دوران شاه و نيز در جمهوری اسلامی و تجارب مشابه در کشورهای ديگر بارها با جناح های مختلف اين جريان تکرار شده است و بعد محاکمات و اتهامات فساد مالی و غيره. کسی که کمتر از توانش پاداش می گيرد اولين کانديدا برای فساد مالی است پديده ای که در همه دولت های کشورهای عقب مانده می بينيم و نمايندگی جناح های مختلف نيز مسأله را حل نکرده بلکه تصويری می دهد که گويی مسأله به جناح بندی های سياسی مربوط است و نه آنکه اساسی تر و به ساختار غيرعلمی تشکيلات مرتبط است که بنيان تبعيض ها نيز برهمان ساخته می شود و از خودستيزی تا دگرستيزی را در خود می پروراند و استعدادها را می کشد و نتيجه آن می شود که يک قرن مدرنيته در ايران تجربه کرده است، استبداد و فساد مالی.
جوانانی که برنامه های اداره کشور را برای آينده ايران در نظر دارند خوب است صبر نکنند تا بعد از تحول در جامعه با طرح برای اداره بخش بخش جامعه دست به کار شوند و بهتر است طرح های خود را از همين حالا در مؤسساتی که در اپوزيسيون فعاليت می کنند به کار ببرند و فکر نکنند در آينده چيزی بهتر خواهند ديد اگر از همين حالا خودستيزی و دگرستيزی را نظاره گر باشند که اينها حکايت از دموکراسی در حال و آينده ندارد. چند روز پيش يکی از شخصيت های حقوق بشری را ديدم که در معرفی کتاب تازه خود در مورد حقوق بشر از کسی نقل قول می کرد که مسؤليت عمده نقض حقوق بشر در جمهوری اسلامی را بايد نظرات وی ناميد. اشتباه اين شخصيت دقيقاً از همين طرز تفکر ناشی می شود که به هر جناح سياسی ايران سعی ميکند امتيازی بدهد و فکر می کند اين روش وی را دموکرات ميکند و اتحاد ميافريند. فکر کنيد اگر کسی در اروپای شرقی و روسيه در زمان تحول اواخر 1980 و اوائل 1990 ميامد کتاب حقوق بشر خود را با نقل قول از استالين و لنين و تزار روسيه آغاز می کرد تا با راضی کردن جناح های مختلف دموکراتيک بودن خود را نشان دهد.
اين کارها نه صداقت گفتار افراد را در مورد حقوق بشر نشان می دهد و نه رفتار بدون تبعيض را به ارمغان مياورد. چنين برخوردهايی نظير آن است که فکر کنيم بهترين پزشک برای کودک بيمار ما بايد قدری از خرافات موجود با فتواهای قرون وسطی از کيمياگران را در هم آميزد و از چنان پزشکی انتظار شفای کودک خود را داشته باشيم. رهبری واقعی جنبش دموکراسی خواهی و ايجاد اتحاد در ميان ايرانيان با راضی کردن جناح های خودیِ خود تعريف کرده نيست بلکه کسانی رهبران آينده هستند که واقعاً برنامه علمی برای عرصه های سياسی و حقوق بشری جامعه حال و آينده ايران دارند و هيچ ترسی هم ندارند که کسی آنها را به تبعيض متهم کند و از بهترين متخصصين ها بهره ميگيرند و کارها را علمی و درست انجام می دهند. راضی کردن جناح بندی های مختلف در 30 سال گذشته در ايران بوده است و خواهد بود و اين کار ها جامعه ايران، دولت و مؤسسات آن را دموکراتيک نکرده و نخواهد کرد. مانند جفرسون و انقلابيون آمريکا بايد بنيان درست علمی برای عرصه های گوناگون سياسی جامعه پايه ريزی کرد تا دوباره خود را در خطر استبداد قرار نداد، همانگونه که برای پزشکی و ساختمان چنين می کنيم و خود را برای راضی کردن صوری اين و آن در معرض خطر ابتلا به بيماری و نابودی در اثر زلزله قرار نمی دهيم.
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
يازدهم ارديبهشت ماه 1390
May 1 , 2011
1. http://www.rahesabz.net/story/36294
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/668-cheraaestebdaad.htm
سايت جرس روز گذشته مصاحبه ای را با عبدالعلی بازرگان در مورد تصميم گيری دولت موقت درباره ساواک منتشر کرده است که در ماه های اول انقلاب 1357 رخ داده است (1).
مصاحبه آقای بازرگان بسيار خواندنی است و نشان می دهد دولت موقت قادر نبوده است در تصميم گيری های خود حداقل برخورد علمی را در برخورد با اين تشکيلات، داشته باشد. انزجار بين اپوزيسيون و ساواک نه تنها دردی را دوا نکرده است بلکه عوض شدن جای قربانی و شکنجه گر بوده است و امروز بعد از بيش از 30 سال، شکنجه و قتل مخالفان در ارتباط با دستگاه های اطلاعاتی ايران، اگر بدتر از دوران 28 مرداد و سالهای بعد از آن در زمان شاه نيست، بهتر از آن دوران نمی باشد. مصاحبه نشان می دهد که از همان زمان تشکيل دولت موقت بحث نياز به دستگاه اطلاعاتی مطرح شده است اما وقتی دوباره آن را ساخته اند تفاوتی با قبل از آن نداشته است. سؤال اين است که چرا ما دوباره به استبداد ميرسيم و دستگاه اطلاعاتی شايد بهترين شاخص اين معضل است هرچند تنها مؤلفه اين ديکتاتوری نيست.
امروز شعار روز در ايران "ديکتاتور به پايان سلام کن" است و شايد پايان ديکتاتورهای چند سال اخير نزديک است اما آيا می شود گفت که اين پايان، مصادف با پايان ديکتاتوری و استبداد در ايران خواهد بود؟ آيا اگر اين بار دوباره پس از همه فداکاری ها و هزينه ها دوباره به ديکتاتوری برسيم به خود چه خواهيم گفت؟ آيا دوباره مانند نيما يوشيج بعد از 28 مرداد می گوئيم: "در و ديوار به هم ريخته شان بر سرم می شکند." چرا در آمريکا در همان انقلاب استقلال بيش از 200 سال پيش وقتی دولت موقت تشکيل می شود از نوشتن قانون اساسی تا سازمان دادن همه تشکيلاتهای دولتی، آنهم با تدوين طرح ها بصورت علمی به انجام ميرسد، يعنی همانگونه که برای کودک بيمار خود پزشک انتخاب می کنيم با دقت بر مبنای علم و تخصص گزينش کردند تا که نتيجه کار درست باشد. آيا آنچه در مصاحبه آقای بازرگان می خوانيم نيز بدينگونه بوده است؟ بحثم در مورد اختلاف نظرها در دولت موقت نيست بلکه اين است که حتی اگر همه انتخاب دست هر يک از جناح ها بود بازهم آيا کسی مسؤل کار می شد که دانش داشت يا که مثلاً چون زمانی زندان رفته و انقلابی شناخته می شود بدون انکه دانش لازم را داشته باشد مسؤليت کاری که از آن سررشته ندارد را به عهده گرفته است؟
اصلاً برای درک اشکال کار لازم نيست که به زمان بعد از انقلاب و تحول نگريست. ببينيم برای پايان دادن به ديکتاتوری و برخورد دموکراتيک پيش از تحول در ايران همين جريانات اپوزيسيون چگونه به کارهای مقابل جنبش برخورد می کنند. مثلاً در سازمان های خبری يا حقوق بشری که در خدمت اپوزيسيون هستند معنای دموکراتيک عمل کردن چيست؟ اغلب مؤسسات حقوق بشری و ژورنالهای اپوزيسيون سعی می کنند افرادی از همه طيفها داشته باشند. برخی حتی عليه افرادی که از نظر فکری به خودشان نزديکتر هستند نيز بيشتر اجحاف می کنند و فکر می کنند با اين خودستيزی دارند نشان می دهند که تبعيض قائل نيستند. اينها همه روشهای غيرعلمی در مديريت مؤسسات است که هيچ قرابتی با دموکراسی ندارد و اتفاقاً روی ديگر سکه استبداد است که در هر زمانی جناح های "خودی" معين ميکند و سعی ميکند مخرج مشترک آنها باشد و به خيال خود برخوردش دموکراتيک است چون همه جناح ها هستند. حتی آيت الله خامنه ای هم جناح های خودی در هر زمان تعيين ميکند و آنها را به نسبت در تشکيلاتهای رژيم شرکت می دهد و اين کار نه استبداد را کم ميکند و نه دموکراسی به ارمغان می آورد.
اداره کردن دموکراتيک سازمان های دولتی پس از تحول در ايران هيچ فرقی با اداره کردن تشکيلاتهای اپوزيسيون پيش از تحول ندارد و لازمه آنهم طراحی تشکيلات مؤسسات بر مبنای علمی است و سپس اداره آن با معيارهای علمی يعنی برای هر کاری کساني را در نظر گرفت که برای آن کار بهترين هستند و به انها هم بدون ترس از محکوم شدن به تبعيض آنچه شايسته آنها ست را بايد داد و نه آنکه تبعيض معکوس روا داشت، خود ستيزی يا دگرستيزی کرد، و فکر کرد مديريت دموکراتيک است. اتفاقاً چنين برخوردی بعداً از بالا تا پايين ساختاری غيردموکراتيک را دامن ميزند و دوباره استبداد خلق خواهد شد و حتی همان شرکت کنندگان جناح های مختلف وقتی از مؤسسه خارج شوند اعلام خواهند کرد که نه احساس عدم تبعيض کرده اند و نه دموکراسی تجربه کرده اند و همه گونه تهمت زنی ها تکرار خواهد شد چرا که اين راضی کردن های صوری در واقع دموکراسی نيست و برخوردی غيرعلمی به اداره مؤسسات است که ديکتاتوری ميآفريند.
در دوران شاه و نيز در جمهوری اسلامی و تجارب مشابه در کشورهای ديگر بارها با جناح های مختلف اين جريان تکرار شده است و بعد محاکمات و اتهامات فساد مالی و غيره. کسی که کمتر از توانش پاداش می گيرد اولين کانديدا برای فساد مالی است پديده ای که در همه دولت های کشورهای عقب مانده می بينيم و نمايندگی جناح های مختلف نيز مسأله را حل نکرده بلکه تصويری می دهد که گويی مسأله به جناح بندی های سياسی مربوط است و نه آنکه اساسی تر و به ساختار غيرعلمی تشکيلات مرتبط است که بنيان تبعيض ها نيز برهمان ساخته می شود و از خودستيزی تا دگرستيزی را در خود می پروراند و استعدادها را می کشد و نتيجه آن می شود که يک قرن مدرنيته در ايران تجربه کرده است، استبداد و فساد مالی.
جوانانی که برنامه های اداره کشور را برای آينده ايران در نظر دارند خوب است صبر نکنند تا بعد از تحول در جامعه با طرح برای اداره بخش بخش جامعه دست به کار شوند و بهتر است طرح های خود را از همين حالا در مؤسساتی که در اپوزيسيون فعاليت می کنند به کار ببرند و فکر نکنند در آينده چيزی بهتر خواهند ديد اگر از همين حالا خودستيزی و دگرستيزی را نظاره گر باشند که اينها حکايت از دموکراسی در حال و آينده ندارد. چند روز پيش يکی از شخصيت های حقوق بشری را ديدم که در معرفی کتاب تازه خود در مورد حقوق بشر از کسی نقل قول می کرد که مسؤليت عمده نقض حقوق بشر در جمهوری اسلامی را بايد نظرات وی ناميد. اشتباه اين شخصيت دقيقاً از همين طرز تفکر ناشی می شود که به هر جناح سياسی ايران سعی ميکند امتيازی بدهد و فکر می کند اين روش وی را دموکرات ميکند و اتحاد ميافريند. فکر کنيد اگر کسی در اروپای شرقی و روسيه در زمان تحول اواخر 1980 و اوائل 1990 ميامد کتاب حقوق بشر خود را با نقل قول از استالين و لنين و تزار روسيه آغاز می کرد تا با راضی کردن جناح های مختلف دموکراتيک بودن خود را نشان دهد.
اين کارها نه صداقت گفتار افراد را در مورد حقوق بشر نشان می دهد و نه رفتار بدون تبعيض را به ارمغان مياورد. چنين برخوردهايی نظير آن است که فکر کنيم بهترين پزشک برای کودک بيمار ما بايد قدری از خرافات موجود با فتواهای قرون وسطی از کيمياگران را در هم آميزد و از چنان پزشکی انتظار شفای کودک خود را داشته باشيم. رهبری واقعی جنبش دموکراسی خواهی و ايجاد اتحاد در ميان ايرانيان با راضی کردن جناح های خودیِ خود تعريف کرده نيست بلکه کسانی رهبران آينده هستند که واقعاً برنامه علمی برای عرصه های سياسی و حقوق بشری جامعه حال و آينده ايران دارند و هيچ ترسی هم ندارند که کسی آنها را به تبعيض متهم کند و از بهترين متخصصين ها بهره ميگيرند و کارها را علمی و درست انجام می دهند. راضی کردن جناح بندی های مختلف در 30 سال گذشته در ايران بوده است و خواهد بود و اين کار ها جامعه ايران، دولت و مؤسسات آن را دموکراتيک نکرده و نخواهد کرد. مانند جفرسون و انقلابيون آمريکا بايد بنيان درست علمی برای عرصه های گوناگون سياسی جامعه پايه ريزی کرد تا دوباره خود را در خطر استبداد قرار نداد، همانگونه که برای پزشکی و ساختمان چنين می کنيم و خود را برای راضی کردن صوری اين و آن در معرض خطر ابتلا به بيماری و نابودی در اثر زلزله قرار نمی دهيم.
به امید جمهوری آینده نگر دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبیر
ایرانسکوپ
http://www.iranscope.com
يازدهم ارديبهشت ماه 1390
May 1 , 2011
1. http://www.rahesabz.net/story/36294
اشتراک در:
پستها (Atom)