پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۲

محمد امينی و علی ميرفطروس: دو روايت از سقوط دولت دکتر مصدق

محمد امينی و علی ميرفطروس: دو روايت از سقوط دولت دکتر مصدق
سام قندچی
 
سالها پيش سطور زير را به ياد اثر منظوم ساموئل تیلُر کالریج تحت عنوان "دریانورد کهن" نوشتم:
 
"ساموئل تيلور کولريج، شاعر و منتقد انگليسي که بين سال هاي 1772 و 1834 زندگي مي کرد و جناياتي را که انقلاب فرانسه عليه آنهائي که خود انقلاب کرده بودند به چشم خود ديده بود، منظومه زيبائي تحت عنوان "ترانه دريانورد کهنسال" در قالب داستان کشتن پرنده دريائی خارق العاده ای به رشته تحرير درآورده است.  اين اشعار بيان احساسات نسلي بود که آن مصيبت ها را با گوشت و پوست خود تجربه کردند، و گوئي همه دردها از زبان يکي از انقلابيون بيان می شود که در قامت ملواني پير در کنار خيابان تحول اجتماعي ايستاده و به هر کس که در آن راه پاي مي گذارد داستان کشته شدن "مرغ دريائي آزادي" را بازگو ميکند. بسياری از دوستان کولريج پس از تجربه انقلاب فرانسه به محافظه کاران ضدانقلابی تبديل شدند اما برخی نيز ليبرال باقی ماندند. منظومه کولريج بيان افسوس ها و طلب بخشش از سوی آنهايی است که از زياده روی های انقلاب بجان آمده و با بيانی زيبا و شاعرانه فغان آنهاست که به نسل های بعد منتقل می شود" (1).
 
گوئی نسل انقلاب 1357 ايران نيز تجربه مشابهی را طی کرده است؛ انقلابيونی که در جستجوی استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی به پا خاستند و بعدها در بازنگری های خود گاه به هزاران سال پيش نقب زده و برای يافتن پاسخی به نتيجه انقلاب به جستجوهای خود ادامه می دهند (2). چند سال پيش آقای علی ميرفطروس در نوشته ای تحت عنوان "آسيب شناسی يک شکست" به وقايع پيش و پس از کودتای 28 مرداد 1332 پرداخت و آقای محمد امينی نيز در کتاب "سوداگری با تاريخ" به نوشتار آقای ميرفطروس پاسخ مفصلی ارائه کرد.  البته اينگونه بحثها به مخالفان و هواداران مصدق محدود نيست و در ميان ليبرالهای ايران نيز درباره ارزيابی از تصميمات دکتر مصدق در آن سالها اتفاق نظر وجود ندارد (3). همچنين اختلاف نظرها در مورد شخصيت های جبهه ملی محدود به دوران مصدق نيست، مثلا در مورد اشتباهات دکتر کريم سنجابی هنگام انقلاب 57 اختلافات ليبرالهای ايران آشکارا اعلام شده اند (4). اينکه اين بحث ها بعد از 60 سال هنوز ادامه دارد ممکن است عجيب جلوه کند (5). اما نه تنها موضوع حفاظت از دموکراسی کماکان برای نيروهای سياسی ايران مورد توجه است (6) بلکه اين بررسی ها حتی برای دولت آمريکا در مورد تجديد رابطه اش با مردم ايران بر مبنای احترام متقابل اهميت تعيين کننده دارد (7).
 
آنچه به نوشته آقای محمد امينی اهميت ويژه ای می دهد پاسخ های مبسوط ايشان به نوشته های آقای ميرفطروس نيست بلکه بسياری از اسناد دست اولی است که از شخصيت های حقيقی جبهه ملی در کتاب سوداگری با تاريخ ارائه شده اند. مسأله ای که در پس بحث های 28 مرداد نهفته است تلاشهای انسانهايی است که برای سرافرازی و سعادت مردم ايران فعاليت کردند و زندگی خود و خانواده شان در اين راه فدا شده است. البته اينکه نتيجه همه اين تلاشها زندگی بهتر برای مردم ايران بوده يا خير موضوعی است که نمی توان از آن به راحتی گذشت. آقای محمد امينی يکی از با دانش ترين مورخان تاريخ ايران هستند که هم با منابع رسمی آشنايی دارند و هم با منابعی که در جنبش سياسی ايران قابل دسترس بوده اند و نوشته های ايشان می توانند راهگشای درک بسياری از سؤالات پژوهشگران آکادميک باشد. در اينجا لازم می دانم همچنين به ادعايی که به تازگی در مورد آقای محمد امينی بعنوان نويسنده کتاب "دموکراسی ناقص" مطرح شده است پاسخ دهم. اينجانب شخصا با نويسنده کتاب دموکراسی ناقص، در شهر تهران، در سال دوم انقلاب، ملاقات کردم و ايشان آقای محمد امينی نيستند. نويسنده کتاب دموکراسی ناقص به زبان انگليسی نيز تسلط کامل داشت و کتاب اينجانب در مورد کردستان (8) را نيز او از زبان فارسی به زبان انگليسی ترجمه کرد و ترجمه ايشان آنقدر عالی است که گوئی از نو کتاب را به زبان انگليسی نوشته است (9). کتاب دموکراسی ناقص يکی از دقيقترين پژوهش هايی است که در مورد رويدادهای سالهای 1320 تا 1332 انجام شده است، جدا از آنکه کسی با نظر نويسنده در هر مورد معين موافق يا مخالف باشد. مثلاً با اطلاعاتی که پس از سقوط شوروی منتشر شده اند آشکار است که نظرات آن نويسنده در مورد تشکيل فرقه دموکرات آذربايجان غلط است (10). به هر حال اميدوارم ايشان اگر در قيد حيات هستند روزگار خوشی داشته باشند و بايد قدر کارهای تحقيقات تاريخی دقيق آنچنان را دانست جدا از آنکه ارزيابی های مورخ در هر مورد معين امروز از نظر ما درست باشد يا نه.

سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
دهم آبان ماه 1392
November 1, 2013


پانويس:
 
1. Rime of the Ancient Mariner, Samuel Taylor Coleridge

2. ايران آينده نگر: آينده نگري در برابر تروريسم
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm

FUTURIST IRAN: Futurism vs Terrorism-Third Edition
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm

3. اشتباه مصدق در رابطه با متحدين جهانی دليل شکست مليون در 28 مرداد
http://www.ghandchi.com/546-mossaddegh.htm

4. ياداشتي کوتاه درباره دکتر سنجابي و ليبرالهاي ايران
http://www.ghandchi.com/467-KarimSanjabi.htm

A Short Note about Dr. Sanjabi & Iranian Liberals
http://www.ghandchi.com/467-KarimSanjabiEng.htm

5. چرا قديمی های جبهه ملی از بازگويی 28 مرداد دست بر نمی دارند؟
http://www.ghandchi.com/658-Arrogance.htm

6. مسأله *حفاظت* از دموکراسي است، نه دموکراسي خواهي
http://www.ghandchi.com/379-Protection.htm

7. How US Can Solve Iran's Nuke Issue
http://www.ghandchi.com/743-iran-us-nuke-eng.htm

8. کردها و شکل گيري دولت مرکزي در ايران
http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm

9. Kurds & Formation OF Central Government in Iran
http://www.ghandchi.com/700-KurdsIranEng.htm

10. يادداشتی درباره طرح بحث انگيز خودمختاری کردستان
http://www.ghandchi.com/723-kurdistan-autonomy.htm

A Note about the Controversial Kurdistan Autonomy Plan
http://www.ghandchi.com/723-kurdistan-autonomy-eng.htm

    


ایران#
#iran
iranscope@
ayandehnegar@
ghandchi@

جمعه، مهر ۲۶، ۱۳۹۲

مارکسيسم و آينده نگری Marxism and Futurism

مارکسيسم و آينده نگری
http://www.ghandchi.com/793-marxism-futurism.htm

Marxism and Futurism
http://www.ghandchi.com/793-marxism-futurism-eng.htm


مارکسيسم و آينده نگری
سام قندچی
 
حدود 30 سال از تاريخ انتشار عمده ترين تقابل مارکسيسم و آينده نگری می گذرد که تحت عنوان "پيش نمايشها و پيش شرطها" توسط آلوين تافلر منتشر شد (1). و آلوين تافلر نظير اکثر آينده نگرها (2) هرگونه جستجو برای طرحهای بزرگ مهندسی اجتماعی، سياسی، اقتصادی را کنار گذاشت آنچه که اوج وعده مارکسيسم يعنی هدف نهايی اش برای برچيدن مالکيت خصوصی بر وسائل توليد و اقتصاد بازاری مرتبط با آن و جايگزينی اش با مالکيت عمومی و اقتصاد کاملا با برنامه بود. تافلرها در شرايطی که ديگر به دنبال طرحی برای جامعه آينده نبودند کار خود را برروی موضوعاتی نظير تجديد ابداع شرکتهای سهامی متمرکز کردند.
 
همچنين با سقوط کشورهای اتحاد شوروی و بلوک شرق، مارکسيسم بمثابه ايدئولوژی سياسی عمده عصر مدرن اهميت خود را از دست داد. اما اين سؤال همچنان باقی است که آيا داشتن طرح بزرگ اجتماعی برای جهان تلاش عبثی است و آيا تدوين چنين ديدگاه های جامع از رشد جامعه آزاد ممانعت به عمل می آورند؟ يا، که می توان از تجربه های مذاهب کهن و ايدئولوژی های سياسی مدرن برای درک محدوديت های ديدگاه های گلوبال آموخت و مهمتر آنکه از چنين آزمونی برای اجتناب از فجايعی نظير دولت های توتاليتر قرن بيستم بهره برد (3).
 
يکی از با دانش ترين تحليلگران مارکسيسم، لشک کولاکوسکی، معتقد بود که چنين طرحهای بزرگ عامل فجايعی بوده که ايدئولوژی مارکسيسم در جهان باعث شده است. کولاکوسکی در واپسين سالهای حيات خود می گفت که سرمايه داری با متمرکز کردن توجه خود بر طمع بشر بعنوان انگيزه، موفقيت خود را به دليل تحولی طبيعی و نه چيزی ساخته شده بر مبنای يک طرح، به ثبوت رساند. اما در پاسخ کولاکوسکی بايد گفت که توسعه اکثر کشورهای سرمايه داری در واقعيت به برکت طرح اجتماعی ليبراليسم جامع که توسط متفکرينی نظير جان لاک و امانوئل کانت در اروپا ترويج يافت صورت گرفته است؛ و حتی تجربه آمريکا نيز بيشتر با نسخه لايبنيتسی (4) ليبراليسم که توسط توماس جفرسون اشاعه يافت، شکل گرفت. در نتيجه اين ادعا درست نيست که سرمايه داری غربی بر مهندسی اجتماعی استوار نبوده است. مضافاً آنکه کشورهای ديگر صنعتی نظير روسيه اساسا از مدل کمونيستی برای ساختن جامعه صنعتی استفاده کردند، هرچند آنان امروز بيشتر به مدل سرمايه داری نزديکتر شده اند. به عبارت ديگر، طمع بشر به خودی خود هيچگاه سرمايه داری نساخته است. حتی "دست نامرئی" آدام اسميت بيشتر توصيف شکلی است که اقتصاد بازار کار می کند و نه اينکه چگونه چنين اقتصاد بازاری در کشورهای مختلف ساخته شده است (5).
 
سوالی که در اينجا پاسخ به آن مدنظر است در مورد گذشته نيست که سرمايه داری چگونه ساخته شده است، موضوعی که تاريخدانان همچنان در موردش کار می کنند و يادداشت های کولاکوسکی در آن زمينه ها مطمئنا بسيار باارزش هستند؛ هدف اين نوشتار پاسخ به اين سؤال است که آيا تلاش برای شکل دادن به ديدگاهی از جامعه آينده يا حتی ترسيم يک اتوپی (مدينه فاضله) ضرورتاً به معنی سرفرود آوردن در برابر ديکتاتوری برای آينده است؟ پاسخ من منفی است. به عبارت ديگر، به نظر اينجانب ايده آلهای ليبراليسم همانقدر اتوپی بودند که ايده آلهای کمونيسم، آشکار است که اولی نسخه ای برای ديکتاتوری نيست هرچند طرحی اتوپيايی است با ايده آلهای حقوق بشر، تفکيک سه قوه، و جامعه باز. اضافه کنم که همه نسخه های مارکسيسم هم به ديکتاتوری ختم نشده است. مثلا کشورهای سوسيال دموکرات اروپا ديکتاتوری نبودند و آن احزاب از همان اول با بی اعتنايی به نوشته مارکس تحت عنوان "نقد برنامه گوتا" سنگ اول را برای فاصله گرفتن خود از برنامه های ديکتاتوری گذاشتند هرچند تقريبا همه مبانی ديگر مارکسيسم را پذيرفتند (6).
 
درست است که هم ليبراليسم و هم سوسياليسم در قرن بيستم به "امپرياليسم" تبديل شدند، يعنی اين فقط سوسيال دموکراتهای اروپا نبودند بلکه همچنين لنينيستها پس از بقدرت رسيدن در روسيه نسبت به کشورهای در حال توسعه امپرياليستی عمل کردند. معهذا امپرياليست شدن مطمئنا بخشی از برنامه ليبرالها يا سوسياليستها نبوده است. مرحله امپرياليسم در واقعيت آنچيزی است که مايلم نيمه عمر جامعه صنعتی بنامم و هيچ ربطی به طرح های بزرگ کمونيسم يا ليبراليسم نداشت. در نتيجه می شود گفت اگر بخواهيم ترمينولوژی هيلفردينگ و لنين را به عاريت بگيريم شايد امپرياليسم مرحله بالاتر جامعه صنعتی بود. و اساساً توسعه امپرياليستی جامعه صنعتی بيشتر به همان "طمع" مورد تحسين کولاکوسکی مرتبط است وقتی اين عبارت را توسعه توليد و بازار در بيرون مرزهای دولت ملی برداشت کنيم. علاوه بر آن همين  توسعه اقتصادی جامعه صنعتی اکنون به گلوباليسم انجاميده است که دست برقضا بيشتر بنفع کشورهای در حال توسعه است. اما برخی نيروهای سياسی در کشورهای پيشرفته که با گلوباليسم مخالفت می کنند هم نوايی خود را با پروفشنال هايی بيان می کنند که قبلاً حقوق بالا داشته و در شرکت هايی نظير صنايع کامپيوتر در  کشورهای غربی کار می کرده اند و شغل خود را به همتايانشان در کشورهای در حال توسعه  از دست داده اند (7).
 
هم ليبراليسم با طرح های عدالت اجتماعی که مالکيت خصوصی را در بر می گيرد نظير طرح پيشنهادی جان رالز (8)، و هم سوسياليسم با طرح های دولت رفاه اروپايی، نتوانسته اند معضل عدالت اجتماعی را در کشورهای پيشرفته حل کنند. بسياری از شرکتهايی که توليدات خود را به خارج برده اند شبه اشرافيتی در کشور مادر بوجود آورده اند که سود حاصل از مالکيت در اين شرکتها عايدش می شود. و رقابت شديد کشورهای در حال توسعه در بازار جهانی باعث تشديد معضل عدالت اجتماعی در کشورهای ييشرفته شده است (9). تقابل حزب چای - تی پارتی  (10) و حزب دموکرات در آمريکا بر سر موضوع بيمه پزشکی بيانگر اين تشديد نابرابری های اقتصادی و معضل عدالت اجتماعی در کشورهای غربی است.  قطع حقوق اجتماعی در يونان، اسپانيا، و حتی در سوئد نمونه های ديگری از ابعاد همين مسأله است (11).
 
بسياری از جنبش های واپسگرا بر روی اين دو معضل کشورهای پيشرفته سرمايه گذاری کرده اند يعنی مسأله برخورد غرب با کشورهای در حال توسعه و معضل عدالت اجتماعی در درون کشورهای توسعه يافته (12). البته بازگشت به گذشته قرون وسطائی يا باستانی راه حلی برای اين مسائل نيست اما بغرنجی کار به دليل بحران جامعه صنعتی است.
 
آيا وقت آن رسيده است که طرح های تازه ای برای آينده پيشنهاد کنيم؟ آيا ديدگاه های تازه لزوما نسخه ای برای ديکتاتوری ديگری نظير مارکسيسمی است که به کمونيسم ختم شد؟ همانطور که متذکر شدم ديدگاه هايی نظير ليبراليسم جامع نه تنها نسخه ای برای ديکتاتوری نبودند بلکه کمک کردند که بسياری از گزينه های استبدادی در اروپا و آمريکا کنار گذاشته شوند. دليلی ندارد که از فکر کردن در مورد ديدگاه های تازه برای آينده بهراسيم هرچند بايستی از نگرشهای مونيستی که اشکال ديگر تفکر را مجاز نمی دانند فاصله گرفت (13). همچنين بايستی از طرح هايی که قدرت را بدون کنترل و موازنه به دولت و يا بخش خصوصی می دهند پرهيز کرد. با اينحال آنارشيسم همانقدر خطرناک است و می تواند به نسخه ای برای ديکتاتوری ختم شود که نقطه مقابل آن يعنی کمونيسمی که اقتصاد با برنامه ريزی کامل و مالکيت دولتی را ترويج می کند.
 
ديدگاه های مطرح شده برای بوجود آوردن فراوانی اقتصادی و پايان دادن به کميابی بيش از هر زمان ديگری در قرن بيست و يکم حائز اهميت هستند (14). همچنين پذيرا بودن از تفکر علمی همانقدر اهميت دارد که اجازه دادن به ارزيابی انديشه های فلسفی ديگر نظير آنچه ويليس هارمن در کتاب "تغيير گلوبال تفکر" مطرح می کند. ما واقعاً نمي دانيم در فراسوی زمان و مکان چيست و پاسخ های حاضر و آماده دوران تولد عصر علم که هر آنچه در فراسوی جهان مادی بود را رد می کرد همانقدر غيرعقلانی است که در زمان آغاز عصر علم اعتقادات مذاهب ابراهيمی حقيقت نهايی تلقی می شدند.
 
ما می بينيم که پيش بينی های ری کورزويل در مورد تغيير شتابان درستی خود را بيشتر و بيشتر به ثبوت می رسانند (15) . و اين امر بايد ما را بيشتر نسبت به جريانات واپسگرای تازه محيط زيستی در غرب آگاه کند که توسعه های "جی ام او" را اهريمنی جلوه می دهند؛ دستاوردهايی که می توانند در فراهم آوردن غذا برای 7 ميليارد انسان در کره زمين که واقعيت حاضر در جهان است نقش تعيين کننده ايفا کنند (16).
 
به امید جمهوری آینده نگر  دموکراتیک و سکولار در ایران،
 
سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست و پنجم مهر ماه 1392
October 18, 2013


پانويس:
 
1. آينده نگري مدرن
http://www.ghandchi.com/347-Futurism.htm
 
2. آينده نگري، جعبه شن بازي، و توانمندي سياسي
http://www.ghandchi.com/403-FuturismSandbox.htm
 
3. پلوراليسم در انديشه غرب-کثرت گرائي
http://www.ghandchi.com/301-Pluralism.htm
 
4. مونادهاي لايبنيتس و سي. پي. اچ جوادي
http://www.ghandchi.com/394-MonadsCPH.htm
 
5. ثروت و عدالت در ايران فردا
http://www.ghandchi.com/334-Wealth.htm
 
6. انديشه مارکسيستي و مونيسم -يکتا گرائي
http://www.ghandchi.com/299-Marxism.htm
 
7. دو گونه برخورد با «توسعه»
http://www.ghandchi.com/505-taghiir.htm
 
8. آيا سوسياليسم عادلانه تر است؟
http://www.ghandchi.com/303-Socialism.htm
 
9. عدالت اجتماعي و انقلاب کامپيوتري
http://www.ghandchi.com/265-EconJustice.htm
 
10. Tea Party Illusion and Economic Reality
http://www.ghandchi.com/642-JoeThePlumberEng.htm
 
11. درآمد آلترناتيو-عدالت اجتماعي در جامعه فراصنعتي
http://www.ghandchi.com/427-AlternativeIncome.htm
 
12. اسلامگرائي در پي رهبري تقسيم مجدد جهان
http://www.ghandchi.com/472-ww3.htm
 
13. چرا پلوراليسم؟ (ويرايش دوم)
http://www.ghandchi.com/294-cherApluralism.htm
 
14. چگونه اقتصاد را درست کنيم؟
http://www.ghandchi.com/677-Economy.htm
 
15. يکتائي انفصالي و ما
http://www.ghandchi.com/423-Singularity.htm
 
16. بازگشت پرشتاب در توليد غذا
http://www.ghandchi.com/710-AcceleratedReturns.htm
 
 
Marxism and Futurism
Sam Ghandchi
 
Persian Text متن فارسی

Almost 30 years has passed since a major contrast of Marxism and Futurism was published by Alvin Toffler entitled "Previews and Premises"(1). And Alvin Toffler just like most futurists (2) dropped any pursuit of grand plans for social/political/economic engineering which was the zenith of Marxism in its ultimate goal of abolishing private property of the means of production and the related market economy, to replace it with public ownership and a totally planned economy. Tofflers, in the absence of any grand scheme for the society of the future, continued their work on topics like reinventing the corporation.

Also with the fall of the Soviet Union and Eastern Bloc countries, Marxism essentially disappeared as a major political ideology of the modern times. But the question still remains whether having a grand social scheme for the world is totally a wrong pursuit and whether such comprehensive visions inhibit the growth of open society? Or, one can learn from the experiences of old religions and modern political ideologies to understand the limitations of global visions and more importantly use that examination to avoid the catastrophes such as the totalitarian states of the 20th Century (3).

One of the most knowledgeable analysts of Marxism, Leszek Kolakowski, believed that such grand schemes were the reason for the cataclysm that Marxist ideology brought to the world. Kolakowski, in the last years of his life, said that capitalism with its focus on human greed for motivation had proved itself successful due to being a natural development rather than being something made by design. But in response to Kolakowski, it should be said that most of the capitalist countries actually developed thanks to a social scheme called comprehensive liberalism with its major proponents being thinkers like Locke and Kant in Europe; even the American experience was more in tune with the Leibnizian (4) version of liberalism advocated by Jefferson. Thus it is not true that Western capitalism has not been based on any social engineering.  Moreover, other industrial countries like Russia, basically used a communist model to build the industrial society, although they are now more in tune with the capitalist model. In other words, just human greed by itself never built capitalism. Even Adam Smith's "invisible hand" is more about the description of how the market economy works and is not about how such economy was built in different countries (5).

The question I am trying to address is not about the past, of how capitalism was built, which is something historians continue to work on and Kolakowski's notes are surely very valuable. What I am trying to address is whether attempting to come up with a vision of a new society, or even having a utopia, necessarily means giving in to a dictatorship for the future? My response is negative. In other words, I believe the ideals of liberalism were as much utopian as the ideals of communism, and actually the former is not seen as a recipe for dictatorship although it has been utopian in its ideals of human rights, separation of power and open society. Furthermore, I should add that not all versions of Marxism ended up in dictatorship. For example, the European social democratic countries were not dictatorial thanks to distancing themselves from Marx's "Critique of Gotha Program" by ignoring it from start, although accepting almost all other tenets of Marxism (6).

It is true that both liberalism and socialism became "imperialist" in 20th Century, and it was not only social democrats of Europe but also Leninists after coming to power in Russia, were imperialist towards the developing countries. Nonetheless becoming imperialists definitely was not part of the plan of liberals or socialists. The imperialist stage was in reality what I like to call the mid life of industrial society and had nothing to do with the grand scheme of communism or liberalism for that matter.  So one can say imperialism, perhaps, was a higher stage of industrialism, borrowing the term from Hilferding and Lenin who used it for capitalism.  And fundamentally the imperialist developments of industrial society were more related to the inherent "greed" which is admired in capitalism by Kolakowski, if taken as development of production and markets beyond the boundaries of nation-state. Moreover, the same economic developments have now led to globalization which incidentally is more to the advantage of developing countries. However, some political forces in the advanced countries that oppose globalization, in reality are more in tune with high paid professionals who are losing lucrative jobs they had, e.g. in computer industry in the Western countries, to their counterparts in developing countries (7).

Both liberalism with its property owning schemes for social justice, such as the model proposed by John Rawls (8), and socialism with plans like welfare state in Europe, have not been able to resolve the issue of social justice in the advanced countries. Many companies of  advanced countries moving operations abroad have created a semi-aristocracy in the mother country drawing owner's profits from such firms. And with the intense competition of the developing countries in the world market, the issue of social justice in advanced countries is intensifying (9). The conflicts in the US between the Tea Party (10) and Democratic Party regarding the heath care issue exemplify the intensification of the disparities and social justice in the Western countries. Cutting social benefits in European countries like Greece, Spain and even Sweden is another example of the scope of the problem (11).

Many retrogressive movements in the world are capitalizing on the above two issues of advanced countries, namely the attitude of the West towards developing countries and issues of social justice within the developed countries (12). Of course, returning to the medieval or ancient past will not be a solution for these dilemma but these complications point to the depth of crisis of the industrial society.

Is it time to propose new visions for the future?  Are new visions necessarily a recipe for another dictatorship like the way Marxism ended up in Communism? As noted, visions such as comprehensive liberalism not only were not a recipe for dictatorship but they even helped to curtail many despotic options in Europe, and in Americas. There is no need to be afraid to think of visions for the future although one should be careful of monistic outlooks that disallow other ways of thinking (13), and also avoiding schemes that leave power to a state or private sector with very little checks and balances is critical. Nonetheless, anarchism is as dangerous and can end up to be a recipe for dictatorship just like its counterpart of Communism advocating total planning and government ownership.

Visions for creating economic abundance and ending scarcity are more significant than ever in the 21st century (14).  Also being open to scientific thinking as well as other philosophical speculations like what Willis Harman proposed in his "Global Mind Change" should be examined. We really do not know what is beyond time and space and ready-made answers of the dawn of science rejecting anything beyond the material world is as irrational as the beliefs of Abrahamic religions were regarded as final truth before the age of science.

We are seeing that predictions of Ray Kurzweil about accelerated change are showing more and more to be true (15). And that should make us more aware about the new retrogressive environmentalist movements in the West that demonize developments such as GMO's, achievements that can be instrumental in feeding the 7 billion world population which is our present reality (16).

Hoping for a democratic and secular futurist republic in Iran,
 
Sam Ghandchi, Editor/Publisher
IRANSCOPE
October 18, 2013

Footnotes:


2. Futurism, Sandbox, and Political Potency
http://www.ghandchi.com/403-FuturismSandboxEng.htm

3. Pluralism in the Western Thought
http://www.ghandchi.com/301-PluralismEng.htm

4. Leibniz's Monads and Javadi's CPH
http://www.ghandchi.com/394-MonadsCPHEng.htm

5. Wealth and Justice in Future Iran
http://www.ghandchi.com/334-WealthEng.htm


7. Change: Revolution, Reform, or ...?
http://www.ghandchi.com/104-New.htm


9. Social Justice and the Computer Revolution
http://www.ghandchi.com/238-SocialJustice.htm

10. Tea Party Illusion and Economic Reality
http://www.ghandchi.com/642-JoeThePlumberEng.htm

11. Alternative Income-Social Justice in Post-Industrial Society
http://www.ghandchi.com/427-AlternativeIncomeEng.htm

12. Islamism Wants to Lead Redivision of the World
http://www.ghandchi.com/472-ww3Eng.htm









ایران#
#iran
iranscope@
ayandehnegar@
ghandchi@

دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۲

توصيه ای به وبلاگنويسان ايران

توصيه ای به وبلاگنويسان ايران

لطفا اگر مطلبی به فارسی در وبلاگ یا سایت خود يا در فیس بوک یا گوگل پلاس يا يوتوب يا تامبلر يا جای ديگری منتشر میکنيد لینک آن را در حساب توییتری خود درج کنید و زیر مطلب هش تگ ایران را اضافه کنید. يا بطور ساده هش تگ زير را کپی کنيد: #ایران. حتما زبان فارسی را بعنوان زبان توئيتر خود انتخاب کنيد. لينک شما باید پس از چند ثانیه در جستجوگر زير دیده شود

http://twitter.com/search-home

لطفاً دقت کنيد که عبارات زير را در جستجو گر وارد کرده باشيد
#ایران OR #ايران


A sugestion to Iran bloggers

Please if you are publishing an English article or video in your blog, Facebook, Googleplus, YouTube, Tumblr or other sites, insert its link in your twitter account and add "Iran" hashtag at the bottom. Or simply copy the following hashtag: #iran. Make sure to choose "en_US" for encoding.  Your link should show in the following  search in a few seconds

http://twitter.com/search-home

Please make sure you have entered the following hashtag in your search box
#iran
 

http://www.netvibes.com/ayandehnegar#iranscope.com


ایران#
iranscope@

ayandehnegar@
ghandchi@

جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۲

مروری بر "نفخات الانس" سعيد ميرمطهری

مروری بر "نفخات الانس" سعيد ميرمطهری
سام قندچی
 
بتازگی کتابی بدستم رسيد تحت عنوان "نفخات الانس" از مؤلفی بنام "سعيد ميرمطهری." کتاب گزيده ای از مقالات نويسنده در نشريه ای بنام "پر" است که سالها پيش در واشنگتن منتشر می شده است.
 
از نام کتاب و شرح حال مؤلف تا محتوای مقالات همه طنز آلود است اما در عين حال با بيانی انتقادی بحث هايی فلسفی برای خواننده مطرح می شود. نوشتار با تقريظی از کتاب سعيد نفيسی در مورد تصوف آغاز شده است. البته نويسنده ريشه تصوف ايران را نه تنها بسيار بيش از سعيد نفيسی در فلسفه های هند نظير بودائيسم می بيند بلکه اين دو انديشه را بسيار نزديک به يکديگر تلقی می کند. از نظر اينجانب فلسفه وحدت وجود که برجسته ترين ديدگاه فلسفی در ميان صوفيان ايران بوده است خدا را در عالم وجود در همه چيز می بيند و صوفيان می خواهند به درجه خدايی برسند در صورتيکه برای بودا اصلا بحث خدا مطرح نيست. حتی طرفداران بودا تا به امروز می خواهند "بودا" شوند و نه "خدا." بودا تا روز مرگ خود را نظير هر موجود طبيعی ديگر معرفی می کرد (1).
 
اما اصل بحث مقالات اين کتاب در مورد فلسفه شرق نيست و انديشه های عرفانی و مذهبی ايران مدنظر قرار دارد. يکی از مقالات کتاب نوشته ای است تحت عنوان "پژوهشی در پوچيسم." اين مقاله طنزآلود بسيار جالب است. از سوئی بحث های ماترياليستی در موافقت و مخالفت با حافظ ارائه شده اند که نشان می دهند هردو گروه حافظ را نفهميده اند نه به اين دليل که حافظ به زبان استعاره و دوپهلو نوشته است بلکه به اين دليل که آنچه ديدگاه مادی است نمی تواند افکار مذهبی و يا عرفانی را درک کند. اين حقيقتی است که فقط در مورد مارکسيستها صادق نيست بلکه ضعف ديدگاه علمی است. يعنی علم نشان می دهد که جهانی که ما می شناسيم 15 ميليارد سال پيش شکل گرفته است يعنی زمان و مکان بوجود آمده اند. در نتيجه سؤال آنکه قبل از آن تاريخ چه بوده به قول استيون هاوکينگ مثل آن است که بپرسيم شمال قطب شمال چيست. اما اين حرف ابداً به اين معنی نيست که نتوانيم بپرسيم فراسوی اين جهان زمان و مکان آيا معنا دارد. ممکن است کسی بخواهد نام آن فراسو را بگذارد "خدا." البته چنين خدائی به خدای مذاهب ابراهيمی شباهتی نخواهد داشت (2). اما ديالوگ مقاله "پژوهش در پوچيسم" گوئی دارد هر دو سوی اين بحث را مطرح می کند و بدرستی نيازی هم ندارد که نام "فراسو" را خدا بگذارد. آنگونه که در ايران در پاسخ به اشعريه طی قرون متمادی مطرح شده است (3). به همين دليل نيز مؤلف کتاب شعر حافظ را در طرح اين گفتمان مطرح می کند که:
 
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت/  آفرين بر نظر پاک خطا پوشش باد
 
مقالات کتاب به موضوعات فلسفی محدود نيست و عرصه های سياسی و اقتصادی و اجتماعی و ادبی را در بر می گيرد. مثلا "پژوهشی در فروغ شناسی" يکی از بهترين مقالاتی بود که در مورد فروغ فرخزاد خوانده ام. کلاً نويسنده با نقد تاريخی و ژورناليستی خود کمک می کند که بسياری از صاحب نظران با کنترل و محاسبه مواجه شوند که به غنای پژوهش ها ياری رساند. موضوعی را نيز در عرصه فردی مطرح می کند که چرا برخی نويسندگان ايرانی پس از انقلاب از ضمير مفرد "من" بيشتر استفاده می کنند و اين موضوع را حمل بر خودشيفتگی آنها تلقی می کند. شايد چنين گمانی در مورد برخی صادق باشد اما از نظر اينجانب در پيش از انقلاب بويژه در ميان مسؤلان حکومتی و نيز در ميان طرفداران چپ مرسوم بود که نظرات خود را با عنوان "ما" بيان کنند که بنوعی خود را نماينده مردم ايران تلقی کردن بود. اين عادت ناميمون خوشبختانه پس از انقلاب کم شده است هرچند برای تأکيد بر اينکه نظر فرد بنمايندگی از جمعی نيست در کاربرد ضمير "من" زياده روی شده است و شخصاً در نوشته هايم در اين سالها خود را در اين مورد شايسته سرزنش می بينم و خواندن اين کتاب برداشت ديگری از تلقی خوانندگان را برايم آشکار ساخت.
 
در پايان خوب است به مقاله ای در کتاب تحت عنوان "پژوهشی در يک رؤيای صادقانه" اشاره کنم. مقاله توصيفی است از افکار عرفانی و مذهبی و عملکردهای آيت الله خمينی که با سفری مجازی به آرامگاه وی در تاريخی در آينده آغاز می شود. آنچه در اين نوشته برايم جالب بود در واقع آن انتظار معنويتی است که در ابتدای انقلاب در ميان طرفداران آيت الله خمينی از او بود که پس از مرگش نيز با انتشار اشعار عرفانی وی سندی بر صحت آن ارائه شد. در اينجا نيز ديالکوگ های طنزآلود بيان فراز و نشيبهايی است که روحيات يک ملت طی کرده است. اگر آن روزها می شد گفت که مشکل بسياری از مردم ما خشکه مذهبی بودن است و کمترين انتقاد از اعتقادات مذهبی شان حتی در خارج کشور در دانشگاه ها باعث حمله فيزيکی به منتقدان می شد، امروز در ايران حتی حداقل مذهبی بودن نيز رنگ باخته است و مشکل آن است که اخلاقياتی که نگهبانش خدای مذهب ابراهيمی است با از دست دادن آن اعتقادات نتوانسته جايگزينی نظيراصل طلايی کنفوسيوس پيدا کند که در حق دیگران کاری نکن که نمی خواهی آنان در حق تو روا دارند. آنچه برخی از صوفيان نظير خواجه عبدالله انصاری بر آن تأکيد می ورزيدند يا که در اروپا فلاسفه مکتب سودمندگرايی بر آن پای می فشردند. خريد و فروش کليه در ايران يکی از نمونه های اين وضع است. نويسنده با تأکيد بر نقش عرفان در اخلاق ايران اين مقاله را نوشته است که بسيار خواندنی است.
 

سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
سی ام شهريور ماه 1392
September 21, 2013


پانويس:


ایران#
iranscope@
ayandehnegar@
ghandchi@

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۲

دوشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۲

روشنفکران ايران و احزاب سياسی

 روشنفکران ايران و احزاب سياسی
سام قندچی
 
روشنفکران که با رشد جامعه مدرن در اواخر  قاجاريه شکل گرفته اند اساسا گروه بندی اجتماعی نوينی بودند که ابتدا از  تحصيل کرده های خارج در دوران مشروطيت تشکيل می شدند. تعلق برخی از اولين روشنفکران ايرانی به جرياناتی نظير فراماسونری با مخالفت رهبران مذهبی و ملی در کشور مواجه شد و خيلی زود معيار استقلال از سوی رهبران جنبش روشنفکری ايران نظير علامه دهخدا بسيار پررنگ مطرح شد. با شکل گيری احزاب مدرن در ايران برخی از روشنفکران به احزاب پيوستند. اولين احزاب مدرن طی انقلاب مشروطه شکل گرفتند و حتی در دوران رضا شاه نيز احزاب مخفی وجود داشتند اما اولين رشد چشمگير احزاب پس از شهريور 1320 بود و مشخصا حزب توده بزرگترين تجربه حزبی در کل تاريخ ايران بوده است. وابستگی حزب توده به اتحاد شوروی يکی از دلائل فاصله گرفتن بسياری از روشنفکران سکولار ايران از حزبيت در سالهای بعد از 28 مرداد بود و حتی پس از انقلاب اسلامی نزديک شدن رهبری چريکهای اکثريت که بزرگترين جريان سياسی سکولار در ايران بود به حزب توده و اتحاد شوروی عامل فاصله گيری روشنفکران سکولار از حزبيت شد گرچه هم در زمان شاه طرفداران پادشاهی پس از 28 مرداد چندين بار برای ايجاد احزاب سياسی اقدام کردند و هم در جمهوری اسلامی اسلامگرايان اقدام به ايجاد احزاب کردند وليکن روشنفکران سکولار طرفدار دموکراسی اساسا از احزاب فاصله گرفتند و موضوع حزب توده و شوروی شايد بزرگترين دليل اين امر بوده است.
 
دسته ای از روشنفکران ايران در خارج از کشور در سالهای پس از کودتای 28 مرداد که شايد از سياسی ترين روشنفکران ايران بودند اصطلاحا جمع کادرها خوانده می شدند. در ميان آنها شخصيت هايی نظير مهدی خانبابا تهرانی بسيار سرشناس هستند. کادرها شايد به بهترين وجه نشاندهنده اين واقعيت روشنفکران ايران در نيم قرن اخير هستند که از حزبيت فاصله گرفته اند. يعنی در خارج ديگر نمی شد دليل فاصله گرفتن از حزبيت را استبداد در داخل ايران يا عدم دانش سياسی و غيره تصور کرد و اين گروه روشنفکران سياسی دقيقا آنچه روحيه غالب در ميان روشنفکران در نيم قرن گذشته بوده را نشان داده اند. به هرحال هدف اين نوشتار بررسی جامع تاريخی از روشنفکران ايران در يک قرن و نيم گذشته نيست بلکه بحث در اين مورد است که آيا اين روند فاصله گرفتن روشنفکران از حزبيت که در نيم قرن گذشته شاهد آن بوده ايم امروز باعث رشد فکری جامعه ايران خواهد شد يا که کارآيی اين روند برای رشد انديشه سياسی به پايان خود رسيده است و بايد برای دوران تازه ای برنامه ريخت.
 
بنظر اينجانب اساسا با سقوط شوروی نه تنها در ايران بلکه احزاب وابسته به شوروی نظير حزب توده ايران به آن شکلی که بودند ديگر پايان يافتند و اين تحول اهميت روشنفکران برای احزاب تازه را مطرح کرده است. در کشورهای سابق بلوک شرق در اروپا امروز روشنفکرانی که حزبی عمل می کنند تأثير گذار شده اند و روشنفکرانی که همچنان در جدايی از احزاب مانند دوران استبداد شوروی در اروپای شرقی تلاش برای ايجاد نشريات يا رسانه های مترقی دارند ناموفق هستند. در آن جوامع نيز مانند غرب از سويی عده ای استاد دانشگاه و متخصص هستند که در عرصه های علوم مختلف از جمله علوم اجتماعی و انسانی نشريات تخصصی خود را دارند و در دانشگاه ها تحقيق و تدريس می کنند اما اهميت سياسی آنها ديگر مانند گذشته نظير واسلاو هاول ها نيست. در واقع با آزاد شدن اين جوامع در عرصه سياسی کار حزبی اهميت پيدا کرده است همانطور که در آمريکا فردی مانند اوباما با کار حزبی در حزب دموکرات توانسته است در جامعه اينهمه تأثيرگذار شود. اگر قشر روشنفکر سياسی در روسيه تزاری گروه بندی قوی سياسی در جامعه بود در آمريکا چنين قشری ديگر وجود خارجی ندارد. محققين دانشگاهی نتايج کارشان بر حزب دموکرات و جمهوريخواه و بر دانش جامعه اثر می گذارد اما آنها کارشان مانند اساتيد علوم ديگر است و چيزی بنام اينتليجنسيا بيش از نيم قرن است که در آمريکا بی معنی است.
 
البته ممکن است کسی بگويد که بهتر بود اوباما حزب جديدی شکل می داد تا که در حزب دموکرات فعاليت کند اما به هرحال کار حزبی است که در عرصه سياسی در اين جامعه تأثيرگذار بوده است. حتی برخی از روشنفکران اروپای شرقی که در آمريکا بوده اند در مجلاتی که نظير مجلات مشابه فارسی پولش از ارائه رايگان در مغازه های خواربار فروشی جوامع مهاجر تأمين می شد نظرات خود را منتشر می کردند و آن مجلات ديگر اساساً در حال از بين رفتن هستند چون هم در داخل کشورهای بلوک شرق و هم در ميان مهاجران آن کشورها برعکس سالهای زندگی تحت استبداد شوروی، حزبيت است که رشد می يابد. البته چه برای آنها و چه برای روشنفکران ايرانی در خارج اينترنت توانست امکانات رايگانی را فراهم کند که آن هم به شکل قبل تأثيرش کم کم رنگ می بازد. آنچه با رشد جوامع آزاد و حتی آزادی به مدد اينترنت در جوامع استبدادی فراهم آمده است تأثيرگذاری بيشتر فعاليت های حزبی است. جالب است که در ايران حزب مشارکت و حزب اعتماد ملی بيشترين تأثير سياسی را در جامعه در 20 سال اخير داشته اند و حتی اصول گرايان هم به مدد حزبيت توانسته اند اهميت پيدا کنند که همين ديروز هم در انتخاب مجدد قاليباف به شهرداری تهران مشخص شد. يعنی احزابی نظير حزب جمهوری اسلامی که از همان اول با تأسيس جمهوری اسلامی شکل گرفتند نشاندهنده اين روند بوده اند. منظور آنکه دوران حزبيت غيرقابل انکار است و بسياری از روشنفکران ايران بويژه در خارج از اين حرکت عقب مانده اند و عدم رشد حزبيت را نمی توانند مانند داخل با دليل ممنوعيت فعاليتهای حزبی سکولارها توضيح دهند. حتی طرفداران جريانات مذهبی در خارج از حرکت های مشابه نظير حزب مشارکت و اعتدال ملی در داخل کشور عقب هستند چرا که آن روشنفکران هم هنوز بدنبال مدل "به هيچ حزب و دسته ای وابسته نيستيم" می باشند.
 
يکی از سنت های بد حزب توده در گذشته نابود کردن رقبای حزبی بود. آنچه امروز احزاب ايرانی لازم است که ياد بگيرند رقابت با يکديگر برای شراکت در قدرت است و نه نابودی يکديگر که نتيجه اش نابودی شکل تعيين قدرت سياسی از طريق حزبيت خواهد بود يعنی استبداد. مثلا در آمريکا رهبران حزب دموکرات و جمهوريخواه در پی نابودی حزب رقيب نيستند بلکه در پی رقابت برای کسب مقامات دولتی و رقابت در ارائه برنامه برای جامعه هستند. در ميان ايرانيان سکولار طرفدار جمهوری نيز چنين رقابت های سالم با حزب پادشاهی خواه مشروطه يا حزب جمهوری اسلامی يا حزب مشارکت در ايران بايد هدف فعاليت حزبی باشد و نه نابودی يکديگر.
 
شخصا از طرح حزب آينده نگر حمايـت می کنم (1). در خارج از کشور سالهاست آقای احمد تقوايی و همراهانشان برای ايجاد تشکيلات چنين حزبی تلاش می کنند که اميدوارم هرچه زودتر به نتيجه برسند (2).  در داخل ايران نيز کسانی هستند که در اين راستا فعاليت می کنند (3). به هرحال جدا از آنکه هر کدام از روشنفکران ايران بتوانند حزب مورد علاقه خود را پيدا کنند، آنچه مسلم است فعاليتهای روشنفکری که در نيم قرن گذشته تأثيرات مهمی در عرصه سياسی ايران داشت اهميت خود را از دست می دهد و برعکس اهميت فعاليت حزبی افزايش پيدا کرده است و اين امر برای هر انديشه و تفکر سياسی واقعيتی غيرقابل انکار است. حتی در تاريخ معاصر تجربه جبهه ملی نشان داد که ارزش جبهه ها به احزابی است که تشکيل دهنده آن هستند و جبهه ملی زمانی در اوج خود بود که احزابی نظير حزب ايران که از آنها تشکيل شده بود احزابی واقعی و قدرتمند بودند. وگرنه هنگام فقدان وجود احزاب تشکيل دهنده واقعی حرف از توان هر جبهه و ائتلاف بيهوده است.
 
به تازگی دوست عزيز آقای دکتر اسماعيل نوری علا و همراهانشان نشستی تحت عنوان کنگره سکولار دموکراتها در واشنگتن تشکيل دادند. اينجا بحث در مورد نظرم درباره طرح آن کنگره نيست (4). آنچه مد نظر دارم اين است که ديگر فعاليتهای فراحزبی روشنفکری اهميت خود را از دست می دهند. شايد احزاب موجود، يا در حال شکل گيری، بتوانند با هم متحد در عرصه های معين کار کنند همانطور که حزب مشارکت و حزب اعتدال ملی در دوران جنبش سبز با هم همکاری کردند. واقعيت کنونی اين است که روشنفکران حزبی کسانی هستند که در حرکتهای آينده تأثير جدی خواهند گذاشت حال چه سکولار باشند و چه اصلاح طلب. مطمئنا فرد سکولار برايش سخت است که در حزبی اصلاح طلب فعاليت کند اما بالاخره وقتی انسان می خواهد حزب انتخاب کند نميتواند که بخواهد همه چيز در آن حزب برايش قابل قبول باشد. اين چيزی است که نه تنها فعالين احزاب سياسی در آمريکا ياد گرفته اند بلکه مردم آمريکا نيز به آن آگاهند يعنی نه همه چيز را در حزب خود قبول دارند و نه از همه چيز در احزاب رقيب متنفرند، به همين علت نيز خواهان نابودی احزب رقيب نيستند بلکه رقابت می کنند. به هر حال زحمات دکتر اسماعيل نوری علا در عرصه سياسی هميشه نگاهی نو را برای روشنفکران ايران که سالها بعد از تجربه حزب توده از طناب سياه و سفيد سياست و احزاب سياسی ترسيده اند به ارمغان آورده است و اميدوارم که ايشان بتوانند در همکاری با "اتحاد برای پيشبرد سکولار دموکراسی در ايران" (5) به تطور احزاب سکولار در ايران کمک کنند.

سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
هجدهم شهريور ماه 1392
September 9, 2013

پانويس:
 


ghandchi@
ayandehnegar@

چهارشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۲

وقت مذاکرات 1+1 فرا رسيده است Time for Iran 1+1 Talks

وقت مذاکرات 1+1 فرا رسيده است
http://www.ghandchi.com/790-iran-talks-1plus1.htm

Time for Iran 1+1 Talks
http://www.ghandchi.com/790-iran-talks-1plus1-eng.htm


وقت مذاکرات 1+1 فرا رسيده است
سام قندچی
 
چرا مذاکرات به اصطلاح پنج به علاوه يک به نتيجه نميرسد؟ دليل آن را بايد در ميان خود ايرانيان جستجو کرد. مثلاً آيت الله هاشمی رفسنجانی در دوران رياست جمهوری خود، هواداران ايرانی مناسبات در ميان مهاجران را در آمريکا مورد حمايت قرار می داد تا بتواند فشار تحريم ها را کاهش دهد. مخالفان نيز تا توانستند عليه لابی های جمهوری اسلامی فعاليت کردند و مقامات آمريکايی را از هرگونه مماشات با ايران برحذر داشتند. در دوران رياست جمهوری حجت الاسلام خاتمی نيز وضع تا حدی به همين منوال بود.
 
در واقع نيروهای سياسی گوناگون که در زمانهای مختلف در ايران مورد سرکوب قرار گرفته اند از مناسبات ايران با کشورهای خارجی بعنوان اهرمی برای بيان نارضايتی خود بهره برده اند. سرکوب بيشتر هم نه تنها به خروج از اين وضع کمکی نميکند بلکه در 4 سال گذشته مناسبات ايران با جهان را به بدترين نقطه در اين تاريخ 34 ساله کشانده است چرا که پس از سرکوب جنبش سبز بعداز سکولارها حتی اصلاح طلبان نيز عليه بهبود مناسبات کشورهای خارجی با ايران عمل کردند.
 
اولين گروهی که در جمهوری اسلامی مورد سرکوب قرار گرفت بازماندگان سلطنت در ايران بودند هنگامی که در دوسال اول انقلاب مقامات رژيم شاه تيرباران شدند. مناسبات جمهوری اسلامی با سلطنت طلبان در سالهای بعد از انقلاب 57 ترميم پيدا نکرد و سلطنت طلبان از اولين گروه های سياسی مخالف بودند که از روابط گذشته خود با مقامات دولت های خارجی استفاده نموده و عرصه را برای جمهوری اسلامی در خارج تنگ کردند.
 
بعد از سلطنت طلبان دومين جريان سياسی که در ايران مورد سرکوب خونين قرار گرفت مجاهدين خلق بودند که در سال 1360 فعالينشان اعدام و مورد سرکوب قرار گرفتند و بازهم دولت های بعدی در ايران مناسبات با مجاهدين را ترميم نکردند. مجاهدين هم هنگام جنگ ايران و عراق به همراه صدام عليه ايران جنگيدند. در اينجا بحث بر سر درستی و نادرستی عملکرد دولت يا اپوزيسيون در هر برهه زمانی نيست بلکه موضوع بيان واقعيات است. بعد از پايان جنگ ايران و عراق نيز مجاهدين از طريق اعلام محل مراکز اتمی جمهوری اسلامی تلاش خود را برای ضربه زدن به مناسبات بين المللی ايران ادامه دادند.
 
چه در سال 1360 و چه پس از آن طی قتل عام زندانيان در سال 1367 که پس از امضاء صلح ايران وعراق انجام شد گروه های کمونيست و فعالين مليت ها نيز علاوه بر گروه های قبلی مورد سرکوب شديد قرار گرفتند و مانند موارد ديگر اين نيروها نيز در خارج از روابط خود با جنبش های چپ کشورهای ديگر برای تأثيرگذاری بر مناسبات کشورهای خارجی با ايران استفاده کردند.
 
در سال 1388 بالاخره طی جنبش سبز برای نخستين بار شاهد سرکوب خونين گروه های اصلاح طلب اسلامی بوديم و خروج بزرگ هواداران اين نيروها به خارج باعث شد که اکثر جمع های ايرانی مقيم خارج که طی 16 سال قبل از دولت احمدی نژاد و حتی در دوران اول رياست جمهوری احمدی نژاد هوادار برچيدن تحريمهای عليه ايران بودند عملا از تشديد تحريمها دفاع کردند حال چه از طريق سکوت هنگام اعلام تحريم های تازه، و چه از طريق مطرح کردن تحريم های هوشمند به دلائل حقوق بشری.
 
البته در اين سالها فعاليت مخالفان رژيم در خارج به حمايت از تحريم ها محدود نبوده است و برخی جريانات سياسی حتی حمله نظامی به ايران را تشويق کرده اند (1). در مقابل نيز جدا از نيروهای ضد جنگ، دولت ايران تلاش کرده است که به مخالفان جمهوری اسلامی حمله کرده و آنها را جاسوس بيگانه خطاب کند. اما آيا همه اين اقدامات توانسته است راهگشا باشد. خير. گوئی جنگی داخلی ميان ايرانيان در سراسر جهان در جريان است و تهديد دو طرف نيز فقط آتش اين جنگ را شعله ور تر کرده است.
 
عده ای در اپوزيسيون حتی رژيم ايران را به آلمان هيتلری تشبيه کرده و ملحق شدن به ارتش دشمن برای حمله به ايران را جايز شمرده اند. دوباره مهم نيست که اين ديدگاه چقدر غلط است (2). اصل مسأله اين است که واقعيت دارد، همانگونه که جنگيدن مجاهدين در همراهی با صدام حسين عليه ايران حقيقت داشت و دليلش هم اين بود که مناسبات با مجاهدين سالها بعد از کشتار 60 از سوی دولت های بعدی ايران ترميم نشده بود.
 
هرچه آتش نفرت ادامه پيدا کند دودش بيشتر به چشم همه ايرانيان خواهد رفت. نمی شود سلطنت طلبانی را که بعد از انقلاب اعدام شدند همچنان مورد سرکوب قرار داد که حتی نتوانند برای نظرات خود در ايران تبليغ کنند و بعد انتظار داشت که آنها نيز متقابلا از نفوذ خود در خارج برای شکست ديپلماسی ايران تلاش نکنند. همين حرف در مورد همه نيروهای سياسی مخالف رژيم تهران صادق است.
 
وقت آن است که به اين جنگ داخلی 34 ساله پايان دهيم و اجازه دهيم نظرات همه نيروهای سياسی در ايران بدور از خشونت بيان شود. گروه های اصلاح طلب در چهار سال گذشته به معقول ترين شکل اعتراض خود را به سرکوب جنبش سبز نشان دادند. شايد رهبران اصلاح طلبان پس از اين تجربه بتوانند برای برقراری آشتی ملی ميان دولت ايران و همه نيروهای مختلف اپوزيسيون نقش مؤثری ايفا کنند.
 
امروز ديگر وقت آن است که دولت ايران به اين واقعيت بيانديشد که ادامه جنگهايی که سالهاست با ايرانيان متعلق به طيف های مختلف سياسی ايران جريان داشته و خشونتهايی که اعمال شده بايد پايان پيدا کند و اين کار نه تنها به آرامش ميان مردم ايران کمک خواهد کرد بلکه مناسبات دولت ايران با کشورهای خارجی را بهبود خواهد بخشيد. ممکن است که اين کار يک آشتی ملی بزرگ نباشد اما اقلا آنچيزی است که من نامش را مذاکرات 1+1 گذاشته ام يعنی مذاکرات ايران با ايران.

سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست و سوم مرداد ماه 1392
August 14, 2013

پانويس:

 
Time for Iran 1+1 Talks
Sam Ghandchi
 
Persian Text متن فارسی
 
Why the so-called five plus one negotiations does not bear fruit? The reason should be sought among Iranians. For example, Ayatollah Rafsanjani during his presidency supported the Iranian refugees who favored improvement of US-Iran relations so that he could reduce the pressure of sanctions. On the other hand the opposition did all it could against the Islamic Republic lobbyists to prevent the US officials from giving any concessions to Iran. The situation was somewhat similar during the presidency of Hojatoleslam Khatami.
 
In reality, the various political forces of Iran that were suppressed in different times have used the relations of Iran with foreign countries as a leverage to express their dissatisfactions with Iran's regime. More suppression will not help to exit this situation but in the last 4 years the relations of Iran with the world has reached its lowest point of the 34-year history of Islamic Republic because after the suppression of the Green Movement, following the seculars, even the Islamist reformists worked against the improvement of relations of foreign countries with Iran.
 
The first group that was suppressed in Islamic Republic were the remainders of monarchy in Iran when during the first two years after the 1979 revolution the officials of Shah's regime were executed. The relation of Islamic Republic with the monarchists was not repaired after the revolution and the monarchists were the first Iranian political opposition group that used their past relations with the officials of foreign countries to isolate Islamic Republic in its international relations.
 
Next to the monarchists, the second political current suffering bloody suppression was the Mojahedin e Khalgh organization  (MEK) whose members were executed during the 1981 and the later governments in Iran not only did not mend relations with MEK but continued their suppression.  Mojahedin joined Saddam in the war against Iran. The point here is not about the correctness of the action of regime or the opposition in each time period but the purpose here is to note the realities. After the end of Iran-Iraq war the MEK continued its endeavors to damage the relations of Iran with foreign countries by revealing the location of Iran's secret nuclear sites.
 
Whether in the year 1981 or during the massacre of Iran's political prisoners in 1988 after the signing of peace accord between Iran and Iraq, the communist groups and members of Iran's different nationalities were suppressed in addition to the previous groups and similarly these forces, outside Iran, used the relations with the leftist movements in other countries to undermine Iran's international relations.
 
In 2009, finally during the Green Movement in Iran, for the first time we witnessed the bloody suppression of Islamist reformist groups and the huge exit of their supporters from the country was the reason that the majority of those in Iranian groups outside Iran that had supported the removal of sanctions in the 16 years before Ahmadinejad and even during Ahmadinejad's first term, in practice, supported the new sanctions against Iran, whether by their silence when those sanctions were announced, or by asking for smart sanctions against Iran because of human rights reasons.
 
Certainly during all these years, the action of opposition abroad was not limited to the advocacy of sanctions and some political currents encouraged military attack on Iran (1). On the other side, in addition to the anti-war forces, Iranian government has endeavored to attack the opponents of Islamic Republic and called them spies of the foreign countries. But has any of these actions been helping to solve the problem?  No. It is as if there is a civil war among Iranians all over the world and the threats from each side only makes the flames of fire deadlier.
 
Some people in the opposition even resemble the Iranian regime to Hitler's Germany and think of joining the enemy army as legitimate.  Again it is not important how wrong this viewpoint is (2). The main issue is the reality itself, that the fighting of MEK alongside Saddam against Iran was true and the reason for it was because the relation with Mojahedin after the executions of 1981 was never remedied by the later governments of Iran.
 
As the flames of hatred continue to burn, the rising smoke will continue to hurt the eyes of all Iranians and others.  One cannot continue to suppress the monarchists who were executed after the revolution and not to allow them even to express their views in Iran and then to expect them not to retaliate by using their influence abroad to make Iran's diplomacy fail. This statement is also true about all other political forces of Iran's opposition.
 
It is time to end this 34-year civil war and allow the views of all political forces of Iran to be expressed without violence. Reformist groups during the last 4 years expressed their protest to the suppression of the Green movement in the most rational way. Maybe the leaders of reformists after this experience can play an effective role for the national reconciliation between the Iran's government and various forces of the opposition.
 
Today is the time for Iran's government to think about this reality that to continue the wars that have been fought all these years and the violence that has been executed should end and this action not only will bring calm among the Iranian people but it will improve the relations of Iran with the foreign countries. This work may not be a great national reconciliation but it would be at least what I am calling 1+1 talks meaning the negotiation of Iran with Iran.
 
Hoping for a democratic and secular futurist republic in Iran,
 
Sam Ghandchi, Editor/Publisher
IRANSCOPE
August 14, 2013
 
Footnotes:
 


ghandchi#
ayandehnegar#