یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۱

تأملی فلسفی: خردگرائی و آينده نگری-ويرايش دوم

تأملی فلسفی: خردگرائی و آينده نگری-ويرايش دوم
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/508-falsafe.htm

با سقوط جنبش کمونيستی در جهان، به آن جهت که اين جنبش به نوعی تبلور مدرنيسم در افکار بخش بزرگی از روشنفکران جهان برای بيش از يک قرن تبديل شده بود، راسيوناليسم ضربه بسيار جدی خورد که فقط قابل مقايسه با ضربه ای است که خردگرائی ارسطو بعد از سقوط تمدن يونان در غرب متحمل شد (1) و قرن ها بعد از قرون وسطی توانست دوباره به نوعی تازه در راسيوناليسم دکارت متولد شود (2).

همانگونه که در نوشتاری درباره مارکسيسم نشان داده ام (3) عناصر قوی غيرراسيوناليستی از همان ابتدا در مارکسيسم حضور داشته اند اما در واقع تکامل مارکسيسم به لنينيسم، آنگونه که پاپر نشان داد، پس از شکست پيش بينی های مارکس درباره انقلاب جهانی، نقطه پايانی بر هرآنچه بشود تئوری علمی در مارکسيسم دانست گذاشت و آن را به يک فرقه غيرعلمی ايدئولوژيک مبدل کرد. با اين وجود برای جنبش روشنفکری جهان اين ايدئولوژی مهمترين تبلور راسيوناليسم برای بيش از يک قرن تلقی ميشد و سقوط آن هم به راسيوناليسم در ميان روشنفکران لطمه جدی وارد کرد.

جريان بازگشت به نيچه، باصطلاح فرامدرنيسم فوکو و دريدا که بيشتر "پيش مدرنيسم" است تا فرامدرنيسم که نامش گذارده اند، و محبوبيت مجدد هايدگر و مرلو پونتی، انواع اصلی نظری رلاتيويسم فرهنگی در غرب در ميان روشنفکران بوده که به توجيه جريانات ارتجاعی نظير جمهوری اسلامی ايران انجاميده است. همانگونه که زمانی آنان که خواستار دموکراسی بودند به بيراهه مارکسيسم که نافی دموکراسی بود افتادند، امروز نيز بسياری که خواهان دفاع از حقوق بشر هستند به بيراهه فرامدرنيسم و رلاتيويسم فرهنگی سقوط کرده اند و به خيال خود همه ارزش های فرهنگی متضاد را ارج مينهند، بجای آنکه ببينند همه گزينه های نظری هم وزن نيستند و نميتوان تئوری حاملگی بخاطر دست دادن را هم وزن توضيح لقاح بوسيله کروموزون ها دانست.

حدود سی سال پيش، اين جريان در جنبش سياسی ايران حتی حرف زدن از لغت *ترقی* را تا مدت ها کفر ميانگاشت چرا که برايش ترقی با عکس آن مساوی مينمود. در آن زمان سری مقالاتی تحت عنوان "ترقی خواهی در عصر کنونی" را در پاسخ به اين جريان نوشتم (4). 

بعدها نيز نوشتار "فرامدرنيسم شکل دهنده اسلامگرائی" با حملات شديد فرامدرنيستها در داخل و خارج ايران روبرو شد (5).

حمله به منقدين فرامدرنيسم يادآور بحث های نظری در دورانی پيش از جنگ دوم جهانی است که برخورد کارل پاپر با مارکسيسم، با چنين عکس العملی از سوی روشنفکرانی که در مارکسيسم غرق بودند، روبرو شد. فرامدرنيسم بيماری مشابهی برای جنبش سياسی ايران است که اگر تأثيرش بدتر از ضررهای مارکسيسم در 70 سال پيش نباشد، کمتر از آن نيست. نوشتار مختصر بالا اين موضوع را منعکس ميکند و گرچه بسياری دوستان در جنبش سياسی که اصلاً هواداران جمهوری اسلامی هم نيستند، با اين نوشتار نظری شديداً مخالفند، اما اميدوارم علاقمندان آن را دقيق بخوانند، چون اصل بحث درباره هم رلاتيويسم فرهنگی و هم چرخش سياسی لابی ايست های جمهوری اسلامی بر اين ديدگاه نظری استوار است، به رغم انکه بسياری از مخالفين سرسخت رژيم نيز تصور می کنند فرامدرنيسم انديشه ای است که آزاد کننده ايران خواهد بود.

از سوی ديگر جريان زنده شدن دوباره انديشه های شريعتی در ايران در پرتو همين جريان فرامدرنيسم است و نظريات تازه آقای دکتر سروش که ديگر هيچ ربطی به پاپر ندارد بر بستر چنين حرکت صوفيانه ای قرار دارد (6).

جريان فرامدرنيسم برای روشنفکران ايران زهر مهلک تری است تا برای روشنفکران ديگر نقاط گيتی. در ايران، راسيوناليسم بخاطر تسلط شديد افکار عرفانی طی قرون متمادی، رشد چندانی نکرده  است، در صورتيکه در افکار روشنفکران و در کل زندگی اجتماعی در غرب آنقدر راسيوناليسم و علم، رشد داشته اند، که صدها جنبش "نيو ايج" و جريانات فرامدرن فوکو و دريدا، يا جريانات زنده کردن هايدگر و کرکه گارد، نميتوانند به جامعه آنقدر ضرر بزنند، همانطور که در سالهای رشد افکار نيچه در غرب، که البته در کشورهای عقب مانده تر اروپا به فاشيسم انجاميد و امثال هايدگر در آلمان در همان زمان به عضويت حزب نازی درآمدند، در آمريکای پيشرفته، همان زمان نيز با اينکه در نيويورک، در سالهای 1930 اين انديشه ها بين روشنفکران رشد کرد، اما نتوانست حتی در افکار روشنفکری آمريکا تغيير مسير مهمی را باعث شود و جريانی حاشيه ای باقی ماند، چرا که سنت طولانی ليبراليسم و راسيوناليسم توانست جلوی چنين جريانات ضدراسيوناليستی بايستد.

متأسفانه ما در ايران چنين تاريخی نداشته ايم. در نوشتار "اسپينوزا در رد علت غائی" مهمترين نمودارهای اين تفاوت رشد انديشه در غرب و ايران و ضعف علم گرايی در انديشه های فلسفی در ايران بحث شده است (7).

نميتوانيم خود را گول بزنيم، همه می دانيم هر کودکی در ايران کتاب حافظ و مولوی را خوانده و اشعارشان را از حفظ ميخواند اما چند نفر حتی يک صفحه از کتب ابوعلی سينا يا ذکريای رازی يا ابوريجان بيرونی را خوانده اند.  اين واقعيت نشان ميدهد که تا چه حد در انديشه ايرانی، عرفان ريشه دارد و نميشود اين جريان را تمام شده انگاشت و اين نگرش به شکل های فرامدرنيسم تا نوانديشی دينی، افکار شريعتی و سروش، دوباره سر بلند کرده است.

در نتيجه رفتن فراسوی جامعه صنعتی يعنی رفتن فراسوی راسيوناليسم کهن و اگر در جامعه مدرن امثال دکارت و اسپينوزا و لايبنيتس فراسوی راسيوناليسم دوران اوج تمدن يونان يعنی راسيوناليسم ارسطو رفتند، امروز نيز بايستی فراسوی راسيوناليسم عصر مدرن رفت و نه آنکه راسيوناليسم را به دور افکند. کسانی نظير کارل پاپر راهگشای اين راه بوده اند (8).

خلاصه کنم راسيوناليسم مورد نظر برابر راسيوناليسم عصر مدرن نيست بلکه اگر ارسطو را سمبل مرحله اول، و دکارت را سمبل مرحله دوم راسيوناليسم در تاريخ بناميم، اين جريان تازه که با پاپر شروع شده است را مرحله سوم می توان تلقی کرد، که تازه در حال تبيين است (9).

سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
سوم ارديبهشت 1391
April 22, 2012

1. http://www.ghandchi.com/440-Aristotle.htm
2. http://www.ghandchi.com/397-Descartes.htm
3. http://www.ghandchi.com/299-Marxism-plus.htm
4. http://www.ghandchi.com/352-taraghikhahi.htm
5. http://www.ghandchi.com/304-Postmodernism.htm
6. http://www.ghandchi.com/506-nogaraeimazhabi.htm
7. http://www.ghandchi.com/406-Spinoza.htm
8. http://www.ghandchi.com/358-falsafehElm.htm
9. http://www.ghandchi.com/291-RaghsDarAsemAn.htm


توضيحات:

ويرايش اول اين نوشتار در 22 اسفند 1386 برابر March 12, 2008 منتشر شده بود.