یکشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۶
سام قندچي-فراخوان براي اينترنت غيرقابل سانسور
دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۶
Clinton-Obama & Iran کلينتون-اوباما و ايران
Clinton-Obama and Iran
http://www.ghandchi.com/501-Clinton-ObamaEng.htm
Hilary Clinton Must Apologize to Obama
http://www.ghandchi.com/509-apologizeEng.htm
سام قندچي-هيلاري کلينتون بايستي از اوباما
عذرخواهي کند
http://ayandehnegar.blogspot.com/2008/03/hilary-clinton-must-apologize-to-obama.html
کلينتون-اوباما و ايران
سام قندچي
از سوي ديگر در سمت دموکرات ها، باراک اوباما کانديدائي است که درک بهتري از جامعه فراصنعتي و نقطه انفصالي دارد يعني تحولي که ري کورزويل آينده نگر برجسته مدت هاست بحث کرده و نشان داده است که صد سال آينده در قرن بيست و يکم معادل 20000 سال خواهد بود و اينکه اين تحول چه نتايجي براي بشريت خواهد داشت.
http://www.singularity.com/
جالب است که حتي آقاي رامني کانديداي جمهوريخواه که خود سرمايه گذار ونچر است ديدگاهش از اقتصاد 10 سال آينده بسيار به ديدگاه آقاي کورزويل درباره آنچه ما در قرن 21 با آن مواجه هستيم نزديک است، هر چند کل پلاتفرم آقاي رامني در تطابق با ديدگاه اقتصادي اش نيست.
در مقايسه آقاي اوباما بيشتر و بيشتر کوشش کرده است تا راه هائي بيابد که بشود بين جامعه کنوني و دورنمايي که در برابرآينده بشريت در اين قرن قرار دارد، پلي بزند.
معهذا اگر جان مک کين نامزد حزب جمهوريخواه براي انتخابات 2008 بشود، به عقيده من هيلري کلينتون شانس بهتري براي پيروزي دارد تا باراک اوباما.
همانطور که اشاره کردم هرچند خط مشي اقتصادي را موضوع کليدي براي آمريکا و همه جهان در اين برهه از تاريخ ميبينم، وليکن بعقيده من جنگ عراق فاکتور تعيين کننده در اين انتخابات خواهد بود. اگر اينطور جلو برود کسانيکه از جنگ در عراق حمايت نميکنند، براي هر نامزد دموکرات رأي خواهند داد، چه کلينتون باشد و چه اوباما، در صورتيکه آنها که بر حسب وضعيت از جنگ دفاع ميکنند، ممکن است رأي خود را بشکنند اگر در سوي دموکراتها هيلري کلينتون حضور داشته باشد، در صورتيکه اگر اوباما باشد، با مک کين خواهند ماند، چرا که چه بهتر و چه بدتر، آقاي اوباما با ديد گاه خروج از جنگ عراق به هر قيمت شناخته شده است در صورتيکه خانم کلينتون آنگونه ديده نميشود و بسياري که در رابطه با جنگ عراق موضع محافظه کارانه دارند ممکن است به خانم کلينتون رأي دهند.
هر چند گزينه کلينتون شانس بيشتري از گزينه اوباما براي شکس دادن مک کين دارد ولي بنظر من گزينه مشترک کلينتون-اوباما بهترين گزينه براي انتخابات 2008 است. فکر ميکنم چنين گزينه اي نه تنها شانس بيشتري براي پيروزي دارد بلکه ميتواند يک خط مشي اقتصادي آينده نگر را به پيش ببرد تا آنکه در کلاف سردرگم سياست هاي اقتصادي قديمي که به توسعه اقتصاد فراصنعتي لطمات شديدي زده است، در جا زده شود.
حتي وقتي در کره جنوبي فيبر نوري در مايل آخر به خانه ها کار گذاشته شده است، در آمريکا هنوز دسترسي به اينترنت راه زيادي دارد تا به چنين زيربنائي برسد که لازمه آنچه اينترنت2 خواند ه ميشود (يعني اينترنت جديد) است. وقتي مدارس ميتوانند کتابها را آنلاين ارائه کنند، مدارس دولتي آمريکا هنوز مثل دوران پيش از اينترنت کار ميکنند و کوله پشتي هاي دانش آموزان سنگين تر ميشوند وقتي حتي بسياري کشورهاي کمتر توسعه يافته بيشتر از اينترنت در سيستم آموزش عمومي خود بهره ميبرند تا آمريکا و مسائل ديگر عدالت اجتماعي را نيز در گذشته مفصلاً بحث کرده ام و نيازي به تکرار نيست.
http://www.ghandchi.com/265-EconJustice.htm
***
اين مقاله با اين هدف بود که ايران را در رابطه با انتخابت رياست جمهوري آمريکا بحث کند در صورتيکه درباره موضوعاتي که نه تنها مشخصاً ذر آمريکا بلکه تأثير گلوبال دارند را بحث کردم. چرا؟ به اين خاطر که روشن بگويم اگر آمريکا خط مشي درستي در اين انتخابت در رابطه با موضوعات گلوبال در پيش نگيرد ميتواند به همه جهان و از جمله به ايران و ايرانيان لطمه وارد شود.
معهذا بايستي نظرم در رابطه با برخورد هيلري کلينتون و باراک اوباما در رابطه با جمهوري اسلامي ايران و مردم ايران را بحث کنم. به عقيده من خانم کلينتون موضع درستي گرفت وقتي که به تحريم سپاه پاسداران رأي داد در عين آنکه از موضع حمله نظامي به ايران دفاع نکرد. به عبارت ديگر عدم دفاع از حمله نظامي عليه ايران که ديدگاه خود من هم ميباشد، به معني کنار آمدن با تروريسم جمهوري اسلامي و سعي در خشنود کردن آن نيست.
ضد جنگ بودن فقط به معني متوقف کردن هر گونه حمله نظامي به ايران نيست بلکه همچنين به اين معني است که هرگونه فروش تسليحات توسط روسيه، چين يا هر کشور ديگري به ايران نيز بايد متوقف شود. بسياري از لابي گران جمهوري اسلامي تلاش ميکنند تا از احساسات ضد جنگ براي کمک به جمهوري اسلامي جهت بيشتر مسلح کردن خود بهره برداي کنند. درصورتيکه چنين رويدادي نيز خطر جنگ را افزايش ميدهد. رئيس جمهور آينده آمريکا نه تنها بايستي چنين توسعه نظامي را متوقف کند بلکه بايد بداند که با جمهوري اسلامي بايستي خيلي جدي در عرصه حقوق بشر روبرو شود.
مضافاً آنکه شرط حقوق بشر ديگر براي مبناي مناسبات دموکراسي هاي غربي و کشورهاي ديگر دموکراتيک با حمهوري اسلامي کافي نيست، و امروز هر دولت مترقي بايستي از جنبش دموکراسي خواهي مردم ايران براي ايجاد دولت سکولار دفاع کند. دولت مذهبي در ايران توسط جنبش مدني زنان، دانشجويان و دانش آموزان، معلمان، ;کارگران، گروههاي اتنيک و ديني، و تمام گروه هبندي هاي اجتماعي که در جنبشي مسالمت آميز براي خواستهاي مدني بوجود آمده اند، به چالش کشيده شده است. اين مجنبش بايستي توسط هر دولت و سازمان دموکراتيک وقتي به ايران برخورد ميکنند، مورد حمايت قرار گيرد. جمهوري اسلامي ايران بايد برود.
به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
15 بهمن 1386
February 4, 2008
متن مقاله به زبان انگليسي
http://www.ghandchi.com/501-Clinton-ObamaEng.htm
کتاب مرتبط به اين مقاله:
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm
---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com/
فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html
Clinton-Obama and Iran
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/501-Clinton-ObamaEng.htm
Tomorrow is Super Tuesday, an important milestone in U.S. presidential primary election. My goal here is not to forecast tomorrow’s results and my discussion is about what position I think can benefit the world the most in the 2008 US presidential election, because of the status of the U.S. in the world economy and politics.
In my opinion what is the most important in the 2008 elections is a proper economic policy of the candidate, which will not only impact the U.S. economy but will highly impact the global economy. Nonetheless, I believe the election results will be based on the candidate’s position on Iraq War and not on economy.
When looking at the two leading republican candidates, John Mc Cain does not offer any new economic strategy beside what the current Bush administration is doing. In contrast Mitt Romney has a good understanding of the post-industrial sector of economy and for years has been a successful investor in that sector.
Nonetheless, it does not seem like Mr. Romney can win the Republican nomination and John Mc Cain seems to be the one who will win. Such a result means that the success of the Republican side in this election will not benefit the new economy which has suffered a lot since the year 2000 and the areas like Silicon Valley of California are not much better off from what I had observed during the 2001 crisis and this when the unemployment lines in San Jose of California are again getting longer and longer.
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm#00
On the other hand, in the Democratic side, Barak Obama is a candidate who has a better understanding of post-industrial society and the impending singularity which Ray Kurzweil, the prominent futurist, has been discussing for a long time showing how 100 years in 21st Century is equivalent to 20000 years and its implications.
http://www.singularity.com/
It is interesting that even the Republican candidate Romney, being a venture capitalist, his view of US economy in the next 10 years, is very close to Mr. Kurzweil’s view of what we are facing in the 21st Century, although Romney’s whole platform is not commensurable with his view of economy.
In contrast, Mr. Obama has been working more and more to find ways that our current society can bridge to the future of humanity that we see in the horizon in this century.
Nonetheless, if John Mc Cain becomes the Republican nominee in the 2008 election, I believe Hilary Clinton has a better chance to win the presidency than Barak Obama. Why?
As I noted before, although the economic policy is the key issue for the U.S. and the world at this juncture of history, but the I believe the Iraq War will be the deciding factor in this election. If that to be the case, those not supporting the Iraq War, will vote for any democratic nominee, whether it be Clinton or Obama, whereas those circumstantially supporting Iraq War, may break their vote if the democratic nominee is Hilary Clinton, but would stick with Mc Cain if on the democratic side, Barak Obama is running because Mr. Obama, for better or worse, has been identified with Iraq War pull back at any cost whereas Ms. Clinton is not viewed that way and many who are conservative with regards to Iraq War may still vote for her.
Although the Clinton ticket has a better chance than a Obama ticket to defeat Mc Cain, but I think a joint Clinton-Obama ticket would be the best option for the 2008 election. I think such a ticket not only has a better chance to win but can also exercise futuristic economic policies rather than getting entangled with the same old economic policies that have damaged the progress of post-industrial economy.
When even in South Korea has fiber in the last mile to the home, in the U.S. still the Internet access has a long way to get to such an infrastructure which is a must for Internet2. When the schools can move to offer books online, U.S. public schools are still functioning like pre-Internet era and the students' backpacks get heavier when even some less developed countries are taking more advantages of Internet in their educational system than the U.S. And other issues of social justice I have discussed before and there is no need to repeat here.
http://www.ghandchi.com/238-SocialJustice.htm
***
This article was intended to discuss Iran with relation to the upcoming US presidential election but I wrote mostly about issues that are not even U.S. specific but issues that have global effect. Why? Because frankly I believe if the U.S. does not take a correct global strategy in this election, it can hurt the whole world including Iran and Iranians.
Nonetheless I should discuss my view of the approach of Hilary Clinton and Barak Obama with regards to Islamic Republic of Iran and Iranian people. I believe Ms. Clinton took a correct position when she joined the vote for economic sanction against Iran’s Revolutionary Guards while at the same time not supporting a position of military attack against Iran. In other words, not supporting any military attack against Iran, which is my own personal view, does not mean to a appease terrorism by Islamic Republic of Iran (IRI).
Anti-war does not just mean to stop any military attack against Iran but it also means to stop any sales of arms by Russia, China or any other country to Iran. Many IRI lobbyists try to take advantage of anti-war sentiments to help Islamic Republic to arm itself whereas such an event also increases the possibility of war. US future president should know not only to stop such military expansion but also to know that Islamic Republic must be dealt with seriously in the area of human rights.
Moreover just the human rights conditions is not enough as the basis of relations of Western Democracies and other democratic countries with Islamic Republic of Iran, today any progressive state should support the pro-democracy movement of Iran for a secular state. The theocracy in Iran is being challenged by Iran’s civil movements of women, students, teachers, workers, ethnic and minority religious groups, and all other interest groups that have risen in a peaceful struggle to demand their rights. This movemenmt needs to be supported by any democratic state and organization which addresses Iran. Islamic Republic of Iran must go.
Hoping for a Federal, Democratic, and Secular Futurist Republic in Iran,
Sam Ghandchi, Publisher/EditorIRANSCOPEhttp://www.iranscope.com/February 4, 2008
Text in Persian
http://www.ghandchi.com/501-Clinton-Obama.htm
Related Book:
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm
شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۶
فناوري اطلاعات: آغاز يا پايان
فناوري اطلاعات: آغاز يا پايان
سام قندچي
در ايران در چند ساله اخير بحث هاي درباره فناوري اطلاعات (آي تي) بسيار داغ شده است. از يکسو جرياناتي در داخل دولت جمهوري اسلامي طرح اينترنت ملي را دنبال ميکنند و از سوي ديگر بسياري از نويسندگاني که ابداً دنبال اهداف دولتي نبوده و بهزيستي و سربلندي ايران جدا از هر دولتي را مد نظر دارند، بخاطر درک ناصحيح از تحول آينده فناوري اطلاعات، آن را معادل رشد جامعه فراصنعتي دانسته، و حتي جدا از آن درک ناصحيح، توسعه هائي را نيز براي فناوري اطلاعات توصيه ميکنند که ميتوانند به صرف هزينه هاي سرسام آوري چه در سطح مؤسسات و چه در سطح کشوري بيانجامند، بدون آنکه ايران را به جامعه فراصنعتي نزديک تر کنند.
البته پيش از طرح هر بحث تئوريک درباره تکنولوژي هاي نو بايستي خاطر نشان کنم که نقش جمهوري اسلامي بعنوان هيولاي سانسور اطلاعات در ايران باعث ميشود اتخاذ درست ترين استراتژي هائي که در يک کشور آزاد در تطابق با دورنماي اين تکنولوژي ها ميتواند باشد، لزوماً بخودي خود پيام آور زندگي بهتر در ايران نباشد، يا حتي به نتيجه اي نظير ساختن بهترين زندان ها منتهي شود. من در اينجا وارد اين موضوعات نميشوم با اين که نه تنها اين مباحث اجتماعي-سياسي را بي اهميت نميدانم بلکه کوششهاي سازمان هاي حقوق بشري در پاسخگوئي به معضل اصلي جامعه ايران در زمينه حقوق فردي، سياسي، و اجتماعي را براي موفقيت هر استراتژي نوين تکنيکي در ايران در درجه اول اهميت ميشانسم. سه ماه پيش نيز در مورد مسأله سانسور در طرح اينترنت ملي و راه هاي مقابله با آن نوشتم (1).
اما اين نوشتار بر روي موضوع خود تکنولوژي فناوري اطلاعات (آي تي) متمرکز است.
در ابتداي طرح مدل جامعه فراصنعتي توسط دانيل بل در سال 1973، تأکيد وي بر اين موضوع بود که محصولات توليد شده در خودشان مقدار بيشتري دانش رمزي شده يا «کُديفايد نالج» (2) حمل ميکنند. درباره دانش رمزي شده، دانيل بل در پيشگفتار 1999 همان کتاب بطور مبسوط توضيح داده است. آنچه وي دانش رمزي شده مينامد، امروز به آساني در« اِسيک» هاي (3) بغرنج در توليد «سمي کانداکتور» قابل رويت است، که در آن ها دانش در درون خود «ديزاين» نهفته است، و اين نوع محصولات، اقتصاد واقعي فراصنعتي را از اقتصادهاي قديمي خدماتي جدا کرده و ميکنند.
در نتيجه با اينکه دانيل بل حاضر نبود از اصطلاح «هوشمندي» براي توصيف اين ويژگي تازه رشد يابنده در درون محصولات توليد فراصنعتي استفاده کند، اصطلاح اروپائي «اينفرنس» مورد استفاده وي که به معني استنتاج منطقي است نيز براي توصيف آنچه در اينگونه محصولات تازه حاضر بود، مفهوم هوشمندي به معني محدود کلمه را در بر ميگرفت (4).
توليد فراصنعتي که در 25 سال اخير از نظر تکنولوژيک بر روي توليد کامپيوتر هاي خانگي و توسعه اينترنت متمرکز بود باعث شد تصور غير واقعي از فناوري اطلاعات شکل بگيرد، اما خوشبختانه امروز با توسعه نانو تکنولوژي که توليد محصولاتي حامل هوشمندي بمراتب بيشتر را ممکن ساخته است، به اين برداشتها خاتمه داده شده است (5).
ولي در اين نوشته بيش از اين وارد بحث خصلت فرآورده هاي فراصنعتي و توان تکنولوژي هاي مختلف در توليد محصولاتي که در آنها هوشمندي بيشتري تعبيه شده است نميشوم، چه موضوع اين نوشتار افق فناوري اطلاعات است.
چرا استراتژي هاي مبتني بر درک غلط از رشد يک تکنولوژي مثلاً همين فناوري اطلاعات در زمان ما، ميتواند خطرناک باشد؟
فرض کنيد که 40 سال پيش تحليلگري به تکنولوژي تلفن نگاه ميکرد که در يک زمان تعداد بيشتر اُپراتور دليل رشد بيشتر يک کشور در برابر کشوري ديگر در عرصه مخابرات تلقي ميشد. در صورتيکه در زماني ديگر اگر کشوري تکنولوژي سوئيچ هاي عقب مانده اي بکار ميبرد بيشتر اُپراتور لازم داشت. در نتيجه اگر در دوران سوئيچ هاي نسل دوم کسي از درک دوران اول استفاده ميکرد، هم استراتژي غلطي براي يک کشور يا مؤسسه ميداد و هم براي يک فرد که ممکن بود آينده خود را در اپراتوري تلفن ببيند، لطمه شديد آينده شغلي بوجود ميآمد. امروزه نيز تکنولوژي تلفن نسل تازه «وي او آي پي» که صدا را برروي اينترنت حمل ميکند در حال خارج کردن سوئيچ هاي «پي بي اکس» است که خود بحث ديگري است. به هر حال ذکر مثال سووئيچ ها و اپرانورهاي تکنولوژي اوليه تلفن براي اين منظور بود که چرا درک درست از تحول يک تکنولوژي ميتواند تأثيرات مستقيم بر روي ديدگاه استراتژيک در سطح فرد، مؤسسه، کشور، يا دنيا داشته باشد. به هر حال بر گرديم به موضوع فناوري اطلاعات.
جهت توضيح منظورم درمورد فناوري اطلاعات اجازه دهيد از مثال الکتريسيته استفاده کنم که بتازگي «نيکلاس کار» (6) در کتاب «سوئيچ بزرگ» از اين مدل استفاده کرده است، و در گذشته نيز پيتر دراکر آينده نگر برجسته سالها همين مدل را در مورد فناوري اطلاعات طرح کرده بود.
همه ما درباره اديسون و اختراع لامپ برق ميدانيم. ولي اهميت اصلي اديسون در اين بود که کارخانه هاي توليد برق درست کرد و درکار ساختن نيروگاه هاي برق بعنوان کسب، خودش شخصاٌ پيشتاز بود. در واقع صد سال پيش فکر ميکردند که هر مؤسسه اي نيروگاه برق خود را درست خواهد کرد و اولين شرکتهاي مهم اين رشته نظير جنرال الکتريک و وسنيگهاوس کارخانه برق و ادوات آن را درست کرده و ميفروختذد. در نتيجه اگر در يک شهر کوچک صد مؤسسه دولتي و خصوصي وجود داشت، آنجا صد نيروگاه برق بوجود ميامد و در نتيجه در هر کدام از آن مؤسسات هم بخش نيروگاه کارمندان متخصص نيروگاه داشت. اگر دقت کنيم امروز فناوري اطلاعات هنوز عمدتاً اينگونه است که هر مؤسسه اي سرورهاي ايميل خود را دارد که احتمالاً از ميکر.سافت خريده و هر کارمند هم کامپيوتر پي سي بر روي ميز خود دارد که برنامه دريافت ايميل بر رويش نصب است که آن را هم احتمالاً از ميکروسافت يا نت اسکيپ خريده است. همينطور نرم افزارهاي ديگر نظير وورد و اکسل براي نوشتن و چاپ و غيره.
اما الکتريستيه در تکامل خود به نيروگاه هاي مرکزي تکامل پيدا کرد و مؤسسات ديگر نه وسائل نيروگاه خريدند نه زميني به ان اختصاص دادند و نه پرسنلي براي آن کار استخدام کردند و حد اکثر برخي کارخانه جات يا مؤسسات حساس نيروگاه اضطرابي يو پي اس دارند که خيلي محدود براي توليد چند ساعت برق براي دستگاههاي حساس است. در نتيجه ديگر وجود نيروگاه هاي موازي در هزاران مؤسسه در هر شهر تحقق نيافت و اگر هر مؤسسه يا فرد يا کشوري بر مبناي چنان استراتژي اي جلو ميرفت با هزينه هاي سرسام آور خود را نابود ميکرد. جنرال الکتريک و وستينگهاوس هم استراتژي خود را ديگر بر مبناي فروش نيروگاه به هزاران مؤسسه مصرف کننده برق نريختند. از يکسو براي تعداد کمي نيروگاه وسائل توليد برق قدرتمند ساختند و از سوي ديگر براي ميليونها مؤسسه و خانه مصرف کننده برق وسائل برقي نظير يخچال و ماشين رخت شوئي و ظرفشوئي و امثالهم ميفروشند.
امروزه در فناوري اطلاعات تحول مشابهي در حال شکل گيري است. در آينده ميليونها مؤسسه بخش آي تي موازي نخواهند داشت که ميليونها سخت افزار و نرم افزار سرور مثلاً ايميل و دريافت کننده بر روي کامپيوتر ها لازم داشت. از هم اکنون تقريباً همه کاربران يک حساب ايميل بر روي اينترنت از طريق ياهو يا گوگل يا هات ميل دارند. هنوز ايميل خود شبکه داخلي در بيشتر مؤسسات بخاطر مسائل امنيت وجود دارد ولي اين موضوعات امنيت هم کم کم دارد حل ميشود. گوگل دارد نرم افزار هاي مشابه وورد و اکسل و پاورپوينت را هم از طريق اينترنت ارائه ميکند. گوئي گوگل نيروگاه برق مرکزي است که دارد کم کم جاي همه نيروگاه هاي مؤسسات جداگانه موازي را ميگيرد.
امروز مثلاً شرکت يوتوب که به تازگي آن را گوگل به قيمت 1.65 ميليارد دلار خريد فقط 60 کارمند داشت و قادر است بيشتر از هر گروه «اي تي» مؤسسات مختلف که پرستل زيادي هم دارند، محتواي ويدئوئي عرضه کند. از هم اکنون شرکت هاي مختلفي بر روي اينترنت فضاي براي نگهداري متون ارائه ميکنند. خود گوگل «داک» فضاي ديسک مانند بر روي اينترنت را امروز مجاناً در اختيار کاربران قرار ميدهد. اين کار يعني کم کم پايان دادن به نياز به سرور هائي در مؤسسات که بخاطر جاي ذخيره اطلاعات خريده ميشدند. به اين شکل يکي بعد از ديگري کارهاي بخش فناوري اطلاعات دارد از بخش فناوري اطلاعات مؤسسات حذف ميشود.
البته مسائلي نظير امنيت از يکسو در کشورهاي آزاد و علاوه بر ان سانسور و فيلترينگ در کشورهائي نظير ايران بر روي اين روندها تأثيرات غير تکنيکي و غير اقتصادي خواهند گذاشت که به معني تعديل اين روندها با ابزارها و پروسه هاي اضافي خواهد بود و نه متوقف کردن اين روند ها.
آنچه آشکار است اين موضوع است که براي نيازهاي کشورها، مؤسسات و افراد، شرکتهاي سخت افزار و نرم افزاري مختلفي در آينده رشد خواهند کرد که براي اين واقعيت در حال شکل گيري تکنولوژي کامپيوتر و اينترنت که به آن مدل يوتيليتي کامپيوتينگ (7) ميگويند، برنامه استراتژيک خود را طرح ريزي کنند. يوتيليتي کامپيوتينک به اطلاعاتي و نقل و انتقال آن حالتي نظير الکتريسيته، آب، يا تلفن خواهد داد.
البته منظور من اين نيست که مثلاً گوگل نيروگاه مرکزي آينده خواهد بود. شايد چند شرکت اين نقش را پيدا کنند. مهم اين است که وقتي مدل تکامل تکنولوژي کامپيوتر و اينترنت به اين شکل جلو برود ديگر فناوري اطلاعات پايان يافته است يا اقلاً به شکلي که ما تا کنون ميشناخته ايم تمام شده است و همه استراتژي هائي که بر فناوري اطلاعات مبتني هستند، براي فرد، مؤسسه يا کشور يا در سطح گلوبال، محکوم به شکست خواهند بود و هزينه هاي سرسام آور به آن پاره تبديل خواهند شد.
همانطور که امروز استراتژي يک کارخانه توليد غذاي يخ زده در رابطه با برق ساختن نيروگاه خود نيست و استراتژي جنرال الکتريک هم فروختن نيروگاه به آن کارخانه نيست بلکه فروختن يخچال به آن کارخانه است، هر چند به شهري که آن کارخانه در آن جا قرار دارد، همان جنرال الکتريک ژنراتور هاي نيروگاه بزرگ برق ميفروشد. در نتيجه مثلاً کشوري نظير ايران و مؤسساتي که در ايران هستند اگر مصرف کننده کننده اطلاعات هستند بايستي استراتژي خود را با در نظر داشتن اين واقعيت بنا کنند و شايد بسياري از سرور هاي مختلف را اصلاً نيازي به خريدن نداشته باشند. و اگر ميخواهند مثل يوتوب در سطح گلوبال سرويس يا محصول سخت افزار يا نرم افزار توليد کنند هدفشان را نيروگاه هاي اصلي يا مصرف کنندگان اصلي اطلاعات بگذارند.
امروزه بويژه در رابطه با طرح هاي استراتژيک در رابطه با توليد فراصنعتي و مشخصاً سخت افزار و نرم افزار کامپيوتر در ايران مدلهاي فناوري اطلاعات ديگر کهنه شده اند و تصور آنکه ما در آغاز فناوري اطلاعات هستيم تصور غلطي است و شايد به پايان آن نزديک شده ايم يا اقلاً به پايان آن به شکلي که در 25 سال گذشته بوده است.
به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
24 دي 1386
January 14, 2008
پاورقي ها
1. http://www.ghandchi.com/485-filtershekan3.htm
2. Codified Knowledge
3. ASIC
4. http://www.ghandchi.com/353-IntelligentTools.htm
5. http://www.ghandchi.com/306-Nano.htm
6. Nicholas Carr- The Big Switch
7. Utility Computing
کتاب ايران اينده نگر
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm
Futurist Iran Book
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm
---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com/
فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html
جمعه، دی ۱۴، ۱۳۸۶
آينده نگري و کالت هاي بازمانده جنبش کمونيستي
آينده نگری و کالت هاي بازمانده جنبش کمونيستي
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/493-CommunistCults.htm
ساموئل تيلور کولريج شاعر و منتقد انگليسي که بين سالهاي 1772 و 1834 زندگي ميکرد و جناياتي که انقلاب فرانسه عليه آنهائي که خود انقلاب کرده بودند را به چشم خود ديده بود، منظومه زيبائي تحت عنوان «ترانه دريانورد کهنسال» به رشته تحرير در آورد که بيان احساسات نسلي است که آن مصيبت ها را با گوشت و پوست خود تجربه کرده بودند، و گوئي يکي از آنان در قامت ملواني پير در کنار خيابان تحول اجتماعي ايستاده است و به هر کسي که در آن راه پاي ميگذارد داستان کشته شدن آن مرغ دريائي آزادي را دوباره بازگو ميکند. متن انگليسي اشعار کولريج در لينک زير قابل مطالعه است و متأسفانه تا به حال ترجمه فارسي اين نوشتار را نديده ام (1):
http://www.ghandchi.com/iranscope/Anthology/Ancient_Mariner.htm
از انقلاب 1357 ايران نزديک 30 سال گذشته است و درباره آن هم کتابهاي زيادي منتشر شده است و نظرم درباره انقلاب را نيز سالها پيش در کتاب ايران آينده نگر نوشتم (2). همچنين درباره نقطه نظرات مختلف درباره نقش اسلام گرائي و سلطنت در انقلاب 1357 و نقش کشورهاي خارجي از آمريکا و انگليس تا روسيه و فرانسه، کتابها نگاشته شده است. نيروهاي مختلف سياسي ايران نيز از مذهبي و ملي گرا تا کمونيست و ليبرال در پژوهش هاي گوناگون آن رويداد تاريخي را مورد ارزيابي قرار داده اند و تا آنجا که به موضوع ترقي خواهي در آن انقلاب و حرکت نيروهاي مختلف اپوزيسيون بويژه جريانات کمونيستي مربوط ميشود هم به تفصيل بيش از 22 سال پيش بحث کرده ام (3).
اما عدم موفقيت رژيم جديد در پاسحگوئي به نيازهای مردم و بلعيده شدن انقلابيون توسط خود دولت انقلابي بجاي جلب آنان در سيستم تازه، هم پايداري نوستالژي بازگشت به رژيم گذشته و هم حيات نيروهاي نيمه جان بخشهاي مختلف اپوزيسيون رژيم گذشته را که در رژيم کنوني جايگاهي نيافتند، زنده نگاه داشته است، هرچند سالها از آن تاريخ گذشته است و ايران امروز و مبارزات 28 سال گذشته به سختي قرابتي با ارواحي دارند که هنوز در فضاي سياسي ايران سرگردانند، و گوئي هر روز کولريجي بايد درباره آنچه در آن انقلاب گذشت ياد آوري کند تا اين ارواح ما را به قعر آن مصيبتي که آنزمان بر سرمان آوردند، دوباره رهنمون نشوند.
با وجود آنکه اين واقعيت غير قابل کتمان است که جنبش کمونيستي ايران سالهاست پايان يافته است و کسانيکه در گذشته به آن جنبش تعلق داشته اند اکثراً امروز با کمونيسم مخالفند، وليکن هم اينان در عين حال به نوع تعديل يافته اي از آنگونه برنامه ها معتقدند. از استفاده از نام کمونيست براي خود ابا دارند ولي خود را چپ ميخوانند. علت اين امر هم اين است که جنبش کمونيستي ايران در تجربه اي نظير ويتنام و شکست برنامه سوسياليستي بعد از جانفشاني هاي زير پرچم کمونيسم کنار زده نشده است، و بيشتر بخاطر شباهت هاي برنامه اي با اسلامگرايان و نيز بخاطر تجربه هاي تاريخي شوروي و اروپاي شرقي و نيز تجربه هاي اخير تر بين المللي در ويتنام و کامبوج طرد شده است. تا آنجا هم که به جنبش کمونيستي و ظهور و سقوط آن مربوط است در گذشته مفصلاً مورد تحقيق و بررسي قرار دادم (4).
همچنين مفصل بحث کرده ام که چرا آينده نگري بدون سمت گيري مشخص با پلوراليسم با خطر مشابه سرنوشت کمونيسم روبرو خواهد بود هرچند پلوراليسم به اين معني نيست که مانند نسبيت فرهنگي فکر کنيم همه ديدگاهها به يک اندازه حقيقت را بيان ميکنند، يعني مثلاً ديدگاهي که تصور کند علت زخم معده يک باکتري است با ديدگاهي که آن را به اجنه نسبت دهد يک اندازه در مقياس حقيقت وزن ندارند. در واقع متدهائي مثل فالسيفيکاسيون پاپر اجازه ميدهد با وجود جازه کتمل به ارائه هر گونه فرضيه علمي که مشخصه شان فقط قابل رد شدن بودن است، به نسبت آنکه نشود در آزمون هاي علمي رد شوند وزن متفاوتي در بيان حقيقت کسب ميکنند (5). به هر حال درباره پلوراليسم و ارتباط آن با آينده نگري در گذشته به اندازه کافي بحث کرده ام و معنايش به معني مساوي کردن حدسيات بي پايه و تئوريهاي معتبر علمي نيست هر چند به همه فرصت طرح ميدهد. (6)
اما با وجود پايان يافتن جنبش کمونيستي، اين حقيقت که براي بيش از 70 سال بخش اصلي جنبش روشنفکري ايران به انواع مختلف کمونيسم تعلق داشته است، باعث است که بازماندگان آن جنبش در همه سايه روشن هاي جنبش روشنفکري ايران و بويژه در ميان نيروهاي غير مذهبي اکثريت غالب را تشکيل ميدهند و با وجود آنکه اکثريت قريب به اتفاق آنها با ايدئولوژي هاي گذشته خود را هم هويت نميدانند، هنوز تعصبات گذشته را با خود حمل ميکنند. مثلاً جالب است که دسته اي از آنان با وجود آنکه خود را در ميان ايرانيان آينده نگر ميخوانند وقتي که ميخواهند مخالفت خود با برنامه هاي نئوکان ها را بيان کنند از «ايروينگ کريستول» که از پايه گذاران نئوکان در عرصه سياسي است بخاطر آنکه وي در گذشته تروتسکيست بوده است با لحني بسيار منفي صحبت ميکنند، گوئي که يک گروه چپي آمريکائي استالينيستي دارد کريستول را به نقد ميکشد.
در صورتيکه مثلاً دانيل بل که همين گروه تبليغش را ميکنند نه تنها از همکاران اوليه آقاي کريستول بود و هردو پيش از آن به همراه «سيدني کوک» به گروه تروتسکيست هاي آمريکا تعلق داشتند، بلکه مجله «پابليک اينترست» را که اصل کار سياسي نئوکان بود، داينل بل و ايروينگ کريستول با هم پايه گذاري کردند. سيدني کوک نيز که در گذشته دورتر در دوران تروتسکيسم با آنها کار ميکرد، با اينکه از لحاظ نظري کار تازه اي ارائه نکرد و به آينده نگري نرسيد، ولي پيش کسوت در ميان آنها بود، و در دفاع از آزاد انديشي و در افشاء جنايات دوران تصفيه هاي استالين در آمريکا نقش مهمي ايفا کرد، که شايد بشود گفت هم طراز کوششهاي برتراند راسل در اروپا بود (7).
اما همانطور که ذکر شد آقاي کريستول حتي بعنوان آينده نگر هم بعدها با دانيل بل سالها در مجله «پابليک اينترست» مشترکاً فعاليت ميکردند گرچه بعد از پروژه سال 2000 دانيل بل چندان در عرصه سياسي فعال نبود. يا آلوين تافلر که همين گروه از وي پشتيباني ميکنند، در عرصه سياسي هميشه از نوت گينگريچ نه تنها دفاع کرده است بلکه وي را منجي سياسي خود دانسته است، و نوت گينگريچ از لحاظ نظري نئوکان است و از نظر سياسي هم جمهوريخواه است و چه پيش از دوران نمايندگي پر جنجالش در کنگره آمريکا و چه پس از آن، همواره مورد حمله چپي ها در آمريکا بوده است و اين امر اصلاً در دفاع تافلر از وي در عرصه سياسي تغييري نداد.
در نتيجه در جنبش آينده نگري بين المللي بحث هاي سياسي ابداً به اين صورت که گويا دانيل بل و تافلر در مقابل اروين کريستول و نئوکان ها باشد نبوده و نيست. اصلاً اينها همه بخشي از حرکت «نيو رايت» يا راسگرايان جديد يا نئوکانسرواتيو يا بطور خلاصه نئو کان خود را ميدانستند که در ابتدا بيشتر معناي خط فکري بطور عمومي با تأکيد بر استراتژي سياسي داشت تا فقط يک يا دو موضع سياسي، و از نظر تئوريک خود را به کساني نظير *هايک* و *فون ميزوس* نزديک ميديدند يعني دو شخصيت برجسته تئوري سياسي-اجتماعي قرن بيستم که پايه گذاران مکتب فکري «ليبرترين» محسوب ميشوند.
در نتيجه بحث ها اصلاً اينگونه که امروز کالت هاي بازمانده جنبش کمونيستي ايران سعي ميکنند نشان دهند نبوده و نيست و اين برداشت ها ترکيبي از نداشتن دانش در عرصه اي است که سعي ميکنند در آن نظر دهند و نيز بخاطر تعصبات بازمانده از دوران تعلق به ايدئولوژي کمونيسم است. بياد دوراني ميافتم که عده اي از سازمان مجاهدين خلق که جرياني اسلامي بود بريده بودند و به مارکسيسم گرويده بودند. ولي رهبران سابقشان که در زمينه اسلام مطالعات وسيعي داشتند و در عرصه مارکسيسم معلوماتشان از يکي دو کتاب ابتدائي مارکسيسم مثل مانيفست تجاوز نميکرد، کماکان خود را در عرصه فکري که براي آنها تازه بود، صاحب نظر تصور ميکردند.
با اين حال اگر به آنها ياد آور ميشدي که در اين ديدگاهي که تازه پذيرفته بودند معلوماتشان خيلي مبتدي است، با حمله شخصي پاسخ ميدادند، چه با انتظارشان از خود و نيز انتظار طرفدارانشان از آنها نميخواند. طرفداران سابقشان انتظار داشتند که اينان در سطح رهبران و صاحب نظران در چارچوب ديدگاه تازه نيز باشند و اينها هم نميخواستند قبول کنند که در عرصه جديد در سطح کلاس اول هستند و نظراتي درباره نظر گاه تازه که پذيرفته بودند ابراز ميکردند که حتي افراد مبتدي در ديدگاهي که براي آنها تازه بود، بيشتر ميدانستند و آنها فرسنگها از درک تفکر جديد مور پذيرششان دور بودند و اين حرف توهين نبود و به راحتي با مظالعه نوشته ها و بحث هايشان قابل ارزيابي بود.
بحث هاي کنوني سياسي در جنبش آينده نگري ابداً به شکل دعواي بين چپي هاي استالين گرا و باصطلاح نئوکان هاي آينده نگر نيست. بحث ها اصلاً با مدل چپ در برابر نئوکان ارتباطي ندارد هرچند در تخيل برخي چپي هاي بازمانده در جنبش ضد جنگ هنوز دنيا به آن شکل مانده است. مدل دعواهاي چپ در برابر نئوکان اصلاً در «داخل» جنبش آينده نگري بين المللي وجود خارجي ندارد، و کسي ديگر در جنبش آينده نگري بين المللي وقتش را با اين حرفهاي تکراري بازماندگان جنبش کمونيستي تلف نميکند تا که حتي درگير اين بحث ها بشود . در مقاله زير بحث هاي امروز سياسي در ميان آينده نگر ها را خوانندگان ميتوانند مطالعه کنند و خود ببينند که تا چه حد از اينگونه مدلهاي ساخته و پرداخته کالت هاي بازمانده جنبش کمونيستي فاصله دارد(8):
http://www.ghandchi.com/403-FuturismSandbox.htm
البته تا اين بحث هاي مواضع سياسي مطرح ميشود برچسب طرفدار بوش و جنگ طلب و غيره حواله ميکنند.
در زمان آغاز حمله آمريکا به عراق نيز بحث هاي مفصل نظري در ميان آينده نگرها اعلام شد و ديدگاه دوقطبي نئوکان جنگ طلب و ضد نئوکان صلح جو که تصوير دو قطبي فعالين قديمي چپ است اصلاً با شکل گفتمان درباره جنگ در ميان آينده نگرها در جنبش بين المللي شباهتي *ندارد*. ولي به هر حال چه کار ميشود کرد اگر کساني دوست دارند ديدگاه دوقطبي تعريف کنند و خود را صلح طلب و ديگران را جنگ طلب بنگرند.
به هرحال مطبوعات آينده نگري زمان آغاز جنگ براي محققين موجودند و مواضع را نيز خوانندگان ميتوانند خود قضاوت کنند و يک بار مقاله مفصلي آن زمان نوشتم که هم درباره نيروهاي افراطي جنگ طلب در آمريکا و هم درباره اختلافم با مواضع نسبيت فرهنگي در جنبش ضد جنگ در آمريکا در برخوردشان به رژيم صدام و جمهوري اسلامي، در زمان آغاز جنگ در عراق به تفصيل در جزئيات توضيح دادم (9).
ولي بازهم فايده نداشت. در جنبش بين المللي نيز کارل پاپر در آخرين مصاحبه هاي خود پيش از مرگش علت اختلاف خود با جنبش ضد جنگ را مفصلاً توضيح داده است (10):
http://ghandchi.com/iranscope/Anthology/Popper.htm
تا آنجا هم که به بحثهاي جنبش آينده نگري در عرصه سياست مربوط ميشود در گذشته به اندازه کافي نوشته ام و نيازي به توضيح بيشتر در اينجا نيست (11).
اما اين گونه بحث ها که سعي ميکنند اختلافات را به شکل نئوکان و آنتي نئوکان نشان دهند فقط به مواضع سياسي کالت هاي بازمانده از جنبش چپ محدود نيست و فقط هم به موضوع نئوکان ها نيز محدود نميشود، و بخاطر ساختار کالت، اين ها سازمان شکسته گذشته خود را مرتب تجديد توليد ميکنند، و به همين دليل هم نميتوانند در ساختن تشکيلات هاي سياسي جديد نقش مهمي ايفا کنند، چرا که ميخواهند از آينده نگري يک شاخه جديد براي چپ توليد کنند که نوشداروي اتحاد چپ بشود چيزي که اگر امکانپذير بود خود پلاتفرم هاي کمونيستي تا به حال کرده بودند.
واقعيت اين است که دليل پراکندگي فرقه هاي چپ يا اسلام يا مسيحيت به اين خاطر نيست که جوانه هاي حرکت نويني هستند بلکه به اين خاطر است که بازماندگان جريان پايان يافته اي ميباشند و فراخوان اتحاد چپ يا اتحاد اسلام يا اتحاد مسيحيت با استفاده از هر برنامه و ظاهر به عاريت گرفته اي نظير آينده نگري، نميتواند حل کننده مشکل وحدت آنها باشد و دوباره و دوباره شکست چنين خواست اتحادي باعث دلسردي بانيان آن است که نميدانند شراب نو در کوزه کهنه چه بر سرشان آورده است.
اين موضوع نه تنها در مورد بازماندگان گروه هاي سابق چپي منتج از حزب توده، چريکها، سازمان انقلابي، اتحاديه کمونيستها، بخش مارکسيستي مجاهدين سابق، و امثالهم صدق ميکند بلکه در باره بازماندگان چپ که در درون جبهه ملي و نيز چپي که زير پرچم احزاب قومي کار ميکند، صادق است، و هرگونه برخوردي نيز به اين مسائل نظري با حملات شديد شخصي پايان مييابد چرا که کالت هاي موجود احساس به خطر افتادن ميکنند و آنهم در زمانيکه گروه هاي واقعي گذشته که اين کالت ها بازماندگانشان هستند سالهاست که از بين رفته اند و اين بقايا کاريکاتور گروه سابق با تعصبات گذشته آن است و فکر ميکنند فردي که نقد ميکند دشمن است که بايد نابود شود تا که ادامه حيات کالت ها را به خطر نياندازد. اين کالت ها در امضاء هاي تسليت و جلسات يادبود از در گذشتگان و يا مراسم و انجام شعائر ديگر هر از چندگاهي يکديگر را ميبينند و فکر ميکنند هنوز وجود خارجي دارند.
بسياري از زمانها گروه هائي که در ابتدا يک کالت بوده اند بعد ها توانسته اند به مذهب تازه يا حزب سياسي جديدي تکامل پيدا کنند نظير آغاز مسيحيت يا آغاز مارکسيسم. حتي فردريک انگلس جمع اوليه کمونيستها در زمان خود را به کالت مسيحيان در ابتداي بوجود آمدن مسيحيت تشبيه کرده است. اما بعد از آنکه کالت مسيحيان به مذهب بزرگي مبدل شد يا کالت اوليه مارکسيستها به احزاب مارکسيستي تکامل يافت مذهب و حزب ناميده شدند. بسياري از مذاهب و احزاب بزرگ کنوني جهان اين چنين آغاز شده اند.
از سوي ديگر بسياري از کالت ها نتوانسته اند تکامل پيدا کنند يا بالعکس، بازماندگان يک جريان بزرگ گذشته اند که در حال نابودي است، نظير مذهب ماني که در ايران شروع شد و حتي سنت آگوستين در قرون وسطي اول به آن تعلق داشت و هنوز فرقه هاي بازمانده آن مذهب در هندوستان وجود دارند، و به حيات حاشيه اي خود براي قرن ها ادامه داده اند. برخي کالت ها نيز حتي به کالت هاي خطرناکي مانند ديويد کُرَش بدل شده اند که هر ناراضي را شديداً تنبيه ميکردند و مورد حملات شخصي قرار ميدادند تا آنجا که فرد بترسد حرفي عليه کالت بزند و دست آخر در تگزاس با حمله مأمورين دولتي به مقر آنها پايان يافت.
در نتيجه مهم است که درباره کالت ها بفهميم و اينکه چرا اعضاء آنها حتي بعد از بريدن از يک کالت تا سالها احتياج به تأييد اتوريته جمعي کالت را احساس ميکنند و سراغ رهبران سابق کالت ميروند و حتي در فعاليت هاي بعدي زندگي شان هم فکر ميکنند آن رهبران سابق اتوريته هستند و بدون تعلق به آن جمع احساس پوچي ميکنند و اينکه اگر جمع آنها را تأييد نکند به وحشت ميافتند و احساس انزوا به آنها دست ميدهد، و در موعدهاي مقرر که در تاريخ کالت رسم جمع شدن بوده است، مثل جلسات و تظاهرات ها که ديگر ممکن است هيچ اهميت واقعي نداشته باشد، جمع ميشوند. مثل بازماندگان حزب کمونيست آمريکا که زماني ديگر در شيکاگو از تعداد انگشتان دست تجاوز نميکردند و در سن شصت و هفتاد سالگي در سالهاي 1970، پنج شش نفر در کنار خياباني در آن شهر بزرگ، سال بعد از سال، تظاهرات برگزار ميکردند، و کتابفروشي داشتند.
خيلي از اوقات تصور ميشود کالت بودن يک جريان وقتي است که داراي رهبران مقتدر و جمعيـت بزرگ است مثل جريان شاه مقصودي در آمريکا. اين در مورد کالت هاي در حال رشد درست است ولي مشخصه کالت هاي زوال يابنده حتي در وجود داشتن يک تشکيلات بزرگ ديگر نيست، تا چه رسد به داشتن رهبران مقتدر. مثلاً خيلي از جمع هاي کالت هاي سابق چپ در خارج خيلي زود چند شقه شده و از بين ميروند و دوباره شکل ميکيرند و دوباره از بين ميروند.
در نتيجه براي جنبش سياسي ايران خيلي مهم است که درباره موضوع کالت ها، مشخصه هاي آن، و نحوه عملکرد آن ها شناخت بدست آورد و اين گونه جريانات را با ايجاد احزاب سکولار مدرن اشتباه نکند چرا که در دوراني که حقوق فردي براي ايرانيان در صدر توجه شان قرار گرفته است، کالت ها ساختارهائي هستند که نافي آن حقوق هستند و نه سمبل آن.
به قول اريک فوروم (12) در کتاب «فرار از آزادي» کسانيکه در جامعه آزاد به کالت ها پناه ميبرند در واقع از آزادي فرار ميکنند چه آزادي به اين معني است که فرد بايد قدرت تميز را در خود رشد دهد و خود از ميان ميليونها گزينش، انتخاب کند، و تصميم بگيرد که کار ساده اي نيست. در نتيجه اگر اين موضوع در ميان ايرانيان در خارج کشور که در جامعه آزاد زندگي ميکنند، آنهم افراد سياسي با دانش، آنقدر مسأله است، فردا هم که در ايران جامعه آزاد بوجود بيايد، براي فرار از آزادي، حرکت مشابهي ميتواند برخي از مردم را بجاي سود جستن از حقوق فردي و آزادي هاي کسب شده، به ترس از انزوا و پناه بردن به کالت ها بکشاند.
کالت و مشخصه هاي آن چيست؟
نوشتار زير تحت عنوان «بيماري اطلاعاتي» که توسط جيم سيگلمن و فلو کونوي مؤلفين کتاب «اسنپينگ» نوشته شده و در مجله ساينتيفيک آمريکن منتشر شده است يکي از علمي ترين بررسي هاي موضوع کالت ها است (1):
http://www.ghandchi.com/iranscope/Anthology/Cults/index.html
دو دانشمند بالا سالها به بررسي کالت هاي مختلف مذهبي، سياسي، و روانشناسي پرداختند و نتايج آن را در کتاب اسنپينگ منتشر کردند و در مقاله بالا خاطر نشان ميکنند که کالت ها نوعي بيماري رواني -اطلاعاتي در جامعه بوجود آورده اند که فرديت را مغلوب خود ميکند و به فردي که ميخواهد کالت را ترک کند احساس گناه القاء ميکنند.
در واقع يکي از دلائل تأکيد بر حق خروج بدون آزار و اذيت که در پلاتفرم پيشنهادي حزب آينده نگر که سالها پيش تدوين کردم ، بخاطر پيش بيني چنين خطري بود که در بسياري از فرقه هاي سياسي پيش از انقلاب در ايران ديده بودم، يعني وحشت جدا شدن از جمع بدون مخاطره تحقير، تهديد، و تمسخر. در پلاتفرم پيشنهادي اينگونه نوشته بودم (14) :
«حق جدائي علني از حزب: حزب آينده نگر ايران در عين كوشش جهت عضو گيرى، و ضمن تأکيد برمسثول بودن اعضاء در مقابل برنامه ى حزب، مي بايست در عين حال مدافع حق هر عضو براى جدايى علنى از حزب باشد. بعبارت ديگر خروج از حزب بايستى كاملأ آزاد بوده، و هيچگونه ترس و تهديدى براى اعضاء بخاطركناره گرفتن از حزب وجود نداشته باشد.»
حال ببينيم مشخصه هاي اصلي يک کالت چه چيزهائي هستند؟
1. اولين مشخصه کالت ها شستشوي مغزي يا کنترل مغز است
شستشوي مغزي به بهترين وجه شيوع بيماري اطلاعاتي کالت ها را نشان ميدهد وقتي برخي آنها سعي ميکنند شخصيت فرد را نابود کنند و بي ارزش سازند تا که افراد پذيراي افکار کالت مورد نظر شوند، آنچه در کالت هائي نظير اِست در کاليفرنيا حتي به شکل توهين هاي شخصي نظير خود خواه خواندن داوطلبان تازه بود تا آنها به فشار کالت تن در دهند.
مثلاً جالب است که ببينيم اين بيماري اطلاعاتي چگونه براي 80 سال توسط حزب کمونيست شوروي اشاعه داده ميشد و تا سقوط شوروي ادامه داشت. حتي نقد برتراند راسل از کمونيسم با وجود تعلق به ليبراليسم، نظير لوکاش، از زاويه نقد اتوپيسم بود. کارل پاپر اولين کسي بود که کمونيسم را از زاويه «جامعه باز» به نقد کشيد، و سالها توسط کمونيستها در جنبش سياسي بين المللي مورد تخطئه قرار ميگرفت. پاپر در سالهاي آخر زندگي در مصاحبه اي درباره نقش گورباچف در شکستن اين نوع بيماري اطلاعاتي در جامعه شوروي جمعبندي جالبي ميکند.
پاپر ميگويد گورباچف اين پديده شستشوي مغزي عمومي جامعه در شوروي براي ايجاد ذهنيتي براي نابودي آمريکا را وقتي احساس ميکند که نياز به *نرمال* کردن مردم شوروي است، ذکر ميکند. آنچه در زير ميايد ملاحظات پاپر از آخرين دوره سقوط کمونيسم در روسيه است که در "درس هائي از اين قرن" در سال 1997 گفته است (15):
«تنها با گورباچف است که ما مردي را ميبينيم که تشخيص داده است که بايستي پيش فرض بنيادي کل سياست شوروي را تغيير دهد، که آنها مردمي هسنتند با مأموريت براي نابودي سرمايه داري-يعني، آمريکا. گورباچف در واقع خود چندين بار به آمريکا آمده بود، و واقعيت را آنجا ديده بود، او ميخواست که درک خود از مردم آزاد، که نسبت به روسيه خشونت بار نيست را، نشان دهد، و اميدوار است که روسيه سر عقل آيد. و گورباچف حرف مهمي زد وقتي که گفت "من ميخواهم مردم شوروي را يک مردم نرمال کنم" ..ميبينيد که دست آورد گورباچف آن بود که فهميده بود که مردم شوروي "نرمال" نبودند ، در صورتيکه مردم آمريکا بودند. اين برخورد واقعأ در آمريکا بسيار متفاوت است، مردم هميشه اين بازي وحشتناک را در فکر ندارند»
نکته بسيار دقيقي از بسط ديدگاه يک کالت در سطح يک جامعه است که ياد آور تجربه مردم ايران و تبليغ کالت خميني در شعار مرگ بر امريکا است، يک نوع شستشوي مغزي. البته در واقع خروشف در 1956 با پرده برداشتن از جنايات بريا و تصفيه هاي دوران استالين اولين ضربه را بر شستشوري مغزي شوروي زد و بعد ها حرکت گورباچف در باز کردن جامعه بسته شوروي باعث شد که سيستم شستشوي مغزي و حزب کموينست شوروي به يکباره بخار بشود.
در چين هم تجربه مشابهي بود هر چند با يک اختلاف بزرگ در اجتناب اطلاح طلبان از تجربه مشابه افشاء تصفيه هاي دوران استالين. ميگويند نويسنده اي در دوران انقلاب فرهنگي که از داخل زندان به دولت نامه مينوشت را اول هنجره اش را در آوردند و بعد اعدامش کردند تا نشان دهند که نبايد حرف بزند. مسأله شستشوي مغزي در اين سيستم هاي بسته کمونيستي و چگونگي دفاع کالت ها از هر نوع باز شدن اين سيستم موضوع مهمي در تاريخ کمونيسم در يک صد ساله گذشته است که تازه در حال باز شدن است. اولين بررسي ها از انقلاب فرهنگي چين تازه دارد آغاز ميشود چرا که هنوز حتي در سطح افشاء جنايات در سال 1956 شوروي نيز نيست و تازه در ابتداي پرده برداشته شدن از آن دوران چين هستيم. در واقع تن سيائو پين با وجود همه اختلافاتش با مائو جلوي کاري که در دوران خروشف و گورباچف در شوروي شد را در چين گرفت تا که شيرازه کمونيسم در چين مانند شوروي از هم نپاشد و به همين علت هم موضوعات مربوط به روش هاي شستشوي مغزي در انقلاب فرهنگي چين بويژه بعد از رويداد «تين ان من» خيلي به کند شدند هرچند در چند ساله اخير در حال تسريع شدن است.
2. دومين مشخصه کالت ها بسته بودن اعتقادات است
منظور اين است که اعتقادات مذهبي مثلاً نظرات مذهب کاتوليک بطور عمومي بحث ميشوند وليکن اعتقادات يک کالت مسيحي مخفي ، بطورعمومي طرح نميشوند. درست است که بسياري ايدئولوژي هاي طرفدار جامعه بسته چه کمونيسم ، چه مسحيت، چه اسلام بخودي خود تفاوتي با اعتقادات کالت ها ندارند ولي در جامعه اي که آنها بصورت مذاهب يا احزاب علني فعاليت ميکنند مجبورند که به پروسه کنترل و توازن تن بدهند و به همين علت بعد از قرن ها چنين فرقه ها ئي ممکن است در پراتيک خيلي متفاوت با فرقه اوليه عمل کنند.
اما تا آنجا که به خود اعتقادات بسته در برابر نظريات جامعه آزاد مربوط ميشود، اريک هوفر در کتاب «معتقدين راستين» به بهترين شکل آن را توضيح داده است (16):
هوفر مينويسد «داستايوفسکي کلمات زير را از زبان اسقف تيهون ميگويد که لامذهبي کامل بيشتر قابل احترام است تا لاقيدي اين جهاني ...لامذهب کامل يک گام از ايمان کامل فاصله دارد ...ولي فرد لاقيد هيچ ايماني ندارد بغير از هراسي بد.» سپس هوفر خود ادامه ميدهد که همه «معتقدين راستين» عصر ما- کمونيست، نازي، فاشيست ژاپن، يا کاتوليک، با حرارات ميگفتند، و کمونيستها هنوز با سخنوري ادعا ميکنند [هوفر در 1951 کتاب را نوشته است] که دموکراسي غرب منحط است. اثبات ادعايشان هم اين است که مردم غرب خيلي نرم و نازک هستند و خيلي لذت طلب و خيلي خود خواه تا که بخواهند براي ملت، يا خدا، يا هر هدف مقدس ديگر حود را فدا کنند. اين عدم آمادگي براي مردن، به ما گفته ميشود که نشانگر يک فساد و پوسيدگي دروني، اخلاقي و يا بيولوژيک است. دموکراسي ها کهنه، فاسد، و منحط هستند. آنها هيچ رقيبي براي جماعت خروشان معتقديني که قرار است وارث کره ارض شوند نيستند.»
3. سومين مشخصه کالت ها نگره هاي غير قابل تبيين است
اطلاعات علمي با روش هائي نظير فالسيفيکاسيون پاپري يا آزمايش تجربي قابل تبيين هستند. در صورتيکه کالت ها به مؤمنين خود قولهائي ميدهند که قابل تبيين علمي نيستند و قرار است که با اعتقاد و عضويت در کالت قابل دستيابي باشند. مثلاً هر تبيين علمي نشان ميدهد همه آرزويهاي کالت هاي کمونيستي سرابي بيش نيست و يکي بعد از ديگري غلط از آب در آمده است ولي براي کالت ها اين نتايج علمي مهم نيستند و هر که آن ها را زير سؤال ببرد دشمن طبقه کارگر يا خود خواه يا بورژوا يا راحت طلب و امثالهم ناميده ميشود.
يکي از نتايج تأسف بار شکست جنبش مترقي و جامعه مدرن در ايران اين واقعيـت است که بسياري به سوي کالت هاي گوناگون روي آورده اند که به آنها قول نوشداروهائي را ميدهند که به اي« راحتي تنها به مدد کسب حقوق فردي و کوشش علمي به اين راحتي ها قابل دستيابي نيستند. در اين ميان کالت هاي بازماندگان کمونيسم گرچه مهمترين در ميان افراد سياسي غير مذهبي هستند ولي اصلي ترين در ميان مردم نيستند. مثلاً کالت شاه مقصودي، ديانتيک، اِست، ساينتالوژي و حتي موني که خود را به فرقه سري کهن سوئندن بورگ متصل ميدانند که از تئوسوفي هم کهن تر است، در ميان برخي مردم عادي ايراني رشد کرده است (17).
در پايان رجوع به سايـت زير را براي کسانيکه در هر گونه کالتي خود را محبوس مييابند توصيه ميکنم چرا که آزادي از کالت ها اجازه استفاده از حقوق فردي و بالا بردن درک علمي را به هر انساني ميدهد فقط بايأ وحشت نکنند که اگر بخواهند مستقل و آزاد بيانديشند و اگر نياز به تأييد اتوريته جمعي يک کالت معين دارند و باز به آن برميگردند و تجديد توليدش کنند، راهنمائي هاي اين سايـت ميتواند به آنها کمک کند (18):
http://www.ex-cult.org/
کتاب اسنپينگ نوشته جيم سيگلمن و فلو کونوي که در پاورقي 13 ذکر کردم نيز يکي از بهترين نوشته ها در اين زمينه براي علاقمندان است.
به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
14 دي 1386
January 4, 2008
پاورقي ها
1. http://www.ghandchi.com/iranscope/Anthology/Ancient_Mariner.htm
2. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/500-FuturistIran.htm
3. http://www.ghandchi.com/352-taraghikhahi.htm
4. http://www.ghandchi.com/299-Marxism.htm
5. http://www.ghandchi.com/358-falsafehElm.htm
6. http://www.ghandchi.com/440-Aristotle.htm
7. http://www.ghandchi.com/21-Bertrand_Russell_Trib.htm
8. http://www.ghandchi.com/403-FuturismSandbox.htm
9. http://www.ghandchi.com/314-Vision.htm
10. http://ghandchi.com/iranscope/Anthology/Popper.htm
11. http://www.ghandchi.com/479-KurzweilFuturism.htm
12. Eric Fromm-Escape From Freedom
13. Flo Conway and Jim Siegelman-SNAPPING
http://www.ghandchi.com/iranscope/Anthology/Cults/index.html
14. http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm
15. Karl Popper, ESSONS OF THIS CENTURY, 1997, P. 28
16. THE TRUE BELIEVER by Eric Hoffer, 1951, P.147
17. http://www.revelation37.freeserve.co.uk/contents/esoteric.htm
18. http://www.ex-cult.org/
مقالات مرتبط
http://ayandehnegar.blogspot.com/
---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com/
فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html
پنجشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۶
اطلاعيه درباره سايت آينده نگر
About Ayandehnegar Site
http://www.ghandchi.com/492-AyandehnegarSite.htm
اطلاعيه درباره سايت آينده نگر
سام قندچی
دوستاني به کرّات از من پرسيده اند آيا با سايت «آينده نگر دات اورگ» که در حال حاضر در تصاحب آقاي مولا است ارتباطي دارم. اين هم توضيح موضوع.
در سالهاي بعد از انقلاب آقاي مولا راديوئي بنام صداي آزادي در سوئد داشتند که هيچ ربطي به آينده نگري يا اينترنت نداشت و در فکر راه انداختن مجله اي بودند و حتي نميدانستند کامپيوتر و اينترنت چيست. يکي از دوستان من که ميدانست من هم در فکر انتشار مجله اي هستم او را در سال 1992 به من معرفي کرد. من سالها در مورد آينده نگري کار کرده بودم و اولين رساله ام در ژورنال هوش مصنوعي در اين باره تحت عنوان ابزار هوشمند را در سال 1985 منتشر کرده بودم و با دانيل بل و ويليس هارمن تبادل نظر داشتم و اولين کتابفروشي آ ينده نگر در آمريکا را در سيليکان ولي کاليفرنيا ساخته بودم و کارهاي تافلر، باک مينستر فولر، پيتر دراکر و بسياري ديگران را اشاعه داده بودم. سري مقالات ترقي خواهي در عصر کنوني را در ايران تايمز منتشر کرده بودم. و از اولين کساني هم بودم که در اينترنت فعاليت کردم و در فوروم اس سي آي مينوشتم و با دکتر حسين باقرزاده گروه ايراني حقوق بشر را در آن سالها ساخته بودم:
http://www.cappuccinomag.com/internet/000611.shtml
http://iranscope.ghandchi.com/Anthology/IHRWG.htm
به آقاي مولا در سوئد در رابطه با آينده نگري نوشتم و گفتم مجله چاپي فايده ندارد و چيزي بنام اينترنت وجود دارد و گفتم کامپيوتر ياد بگيرد حتي کسي که در ايران ميشناخت را مطمئن نبود با او بشود کار کند و در مديريت سايت دعوت نشد. به هر حال اولين شماره مجله که شش سال بعد منتشر شد و نميتواند از اينترنت پاک کند نشان ميدهد چه بود:
http://home7.swipnet.se/~w-77225/index1.html
من متن هاي مقالات "ابزار هوشمند" و "فلسفه علم در قرن بيستم" که قبلاً نوشته بودم را براي ايشان فرستادم که اولي را که در ابتدا به انگليسي منتشر کرده بودم را به فارسي برگرداندم و تايپ شده ارسال کردم و دومي دست خطي بود و ايشان ترتيب تايپ آن را دادند:
http://ayandehnegar.blogspot.com/2006/06/blog-post.html
http://secularismpluralism.blogspot.com/2006/06/blog-post_28.html
در اوت 1993 درباره متن سقوط زمان دانيل بل که براي اداره پست سوئد ارائه کرده بود، به آقاي مولا گفتم، که در سوئد ايشان مجله فرامتيدر نشريه انستيتو مطالعات آينده را که در آنجا چاپ ميشود پيدا کردند و برايم فرستادند، و بعداً خودشان هم ترتيب ترجمه و چاپ آن را دادند. لازم به تذکر است که مقاله سقوط زمان دانيل بل، در هيچ جائي بغير از آن مجله چاپ نشده، و خود شخص دانيل بل به من در 1993 گفته بود که سالهاست درباره آينده نگري مطلبي ننوشته اند و آن نوشته تازه ترين نوشته شان در مورد آينده نگري است، و گفتند آن را در فرامتيدر پيدا کنم که بفارسي منتشر کنم:
http://www.ghandchi.com/iranscope/Anthology/Bell-Framtider-Persian.htm
بالاخره در سال 1998 با آقاي مولا بنياد آينده نگري ايران را بر روي اينترنت اعلام کرديم که تا اواخر سال 1999 هم آن کوشش ادامه يافت. در متن زير همه فعاليت هاي پيش از آن و بعد از آن تاريخ درج شده است:
http://www.ghandchi.com/05-My_Profile.htm
در واقع علاوه بر عرصه نويسندگي اغلب کارهاي تکنيکي را ابتدا روي سايت شخصي خودم تست ميکردم و بعد که کار ميکرد به ايشان ياد ميدادم که برروي سايت آينده نگر پياده کنند. در سال 1999 در سايت شخصي ايرانسکوپ خودم آگهي هاي مختلف ايمبد شده که در زبان انگليسي تازه بوجود آمده بودند را تست ميکردم. آقاي مولا فکر کردند که گوئي به ايشان نميدهم در صورتيکه آن زمان آنگونه آگهي ها فقط در سايت هاي به زبان لاتين کار ميکردند. ولي ايشان يکباره همه چيزهاي مرتبط به من را از روي سايت آينده نگر برداشتند. اصل متن توضيح اهداف و فعاليت بنياد آينده نگري که از روز اول خود من تهيه کرده بودم و با توافق هر دويمان از همان روز اول نوشته بودم که مديران بنياد ايشان و من هستيم را از سايت برداشتند. خلاصه همه چيز را صاحب شدند.من اعتنا نکردم و بعدها دوباره آمدند و مطالب من را چاپ ميکردند. دوباره بعداً وقتي که من در سايت آينده نگر ايران گلوبال (http://www.iranglobal.info/) مينوشتم چون با همکاري من با آن سايـت مخالف بودند دوباره به اين خاطر همه مطالبم را از سايت آينده نگر حذف کردند و دفعه بعد هم چون با موضع دفاع من از فدراليسم مخالف بودند مطالب من را حذف کردند و ديگر بعد از آن تاريخ با هم تماسي نداشته ايم.
هيچکدام از اين بحث ها مسأله خصوصي نيست. اين ها تصميم هاي سياسي است. سايـت آينده نگر مثل سايت ايرانسکوپ، يک سايـت شخصي نبود که آقاي مولا اعلام کرده باشد سايت شخصي ايشان است. از اول سايت آينده نگر بعنوان يک سايـت عمومي با خظ مشي مشخص بنياد آينده نگري که تدوين کرده بودم و مديران آن که ما دونفر بوديم، ساخته شده بود. در نتيجه تصميم به تصاحب يکجانبه آن بخاطر آنکه ايشان کنترل تکنيکي سايت را در آن زمان در سوئد در دست داشتند مثل بسياري ديگر از همکاران سياسي در گذشته است که چاپخانه را در کنترل داشتند و روزنامه را صاحب ميشدند. مسأله ما در جنبش سياسي اين است که شفافيت در مورد موضوعات تصميم هاي سياسي نداريم و وقتي ميخواهيم داشته باشيم بحث ها شخصي و خصوصي ميشود. به من چه که زندگي خصوصي يکنفر چيست. به من چه که مونيکا لوئينسکي با کلينتون خوابيده ولي به من مربوط است که آيا کليننتون ميداند بحث جفرسون درباره فدراليسم چه بوده است و يا اينکه نظر سياسي کسي که با هم کار مشترک ميکنيم و اين ها بحث هاي عمومي هستند و خط مشي و قرارداد اين همکاري مثل بسياري از سايت ها و مجلات و تشکيلات هاي سياسي درست انجام نشد.
در واقع در ابتدا انقدر سخت بود که من ديگران را حتي وقتي چپ سابق خود را ميناميدند قانع کنم که از اصطلاح آينده نگر استفاده کنند. براي خود اصطلاح سکولار چقدر سالها دعوا داشتم و همه بهانه اي آورده ميشد که از آن استفاده نشود. البته بعد از 18 تير وضع عوض شد. ظاهراً خود سانسوري در ايران براي منتشر شدن است ولي در خارج که نيازي به اين کار نيست. اصل بحث بالاخره خط مشي است. مسأله خط مشي مثل دوراني است که اکثريت چپي ها از دانشجويان خط امام در ايران دفاع ميکردند.
واقعيـت اين است که زير عنوان آينده نگر بسياري دنبالچه چپ سابق و اصلاح طلبان هستند. بحث معين سياسي اينجا مطرح است. ما در برهه معيني از تاريخ زندگي ميکنيم که بسياري از مسائل ما را اروپائي ها مثلاً در قرن پانزدهم داشته اند والبته به اين معني نيست که ما مشابه حالت قرن پانزده هستيم. ولي مثلاً مجازات قتل مرتد در اسلامگرائي که ما با آن روبرو هستيم يک نمونه خوب است.
من با موضوع قانون قتل مرتد انقدر در اينترنت مقابله کردم که تهديد مکرر به مرگ شدم. خيلي ها فکر کردند که تقسيم کاري بين من و سايت آينده نگر هست که آن سايت وارد اين بحث ها نشود و بجايش من آن را به پيش ببرم. اصلاً چنين نبوده. آن سايت سالهاست موضعش همان چيزي است که آقاي مولا بعد از تصاحب منتشر ميکند. مثلاً در زمان اوائل انقلاب همانطور که همه ميدانند حزب توده و چريکهاي اکثريت و اتحاديه کمونيستها طرفدار خط امام بودند. البته بخش انشعابي اتحاديه يعني گروه زحمت اين موضع را نداشت و يکي از معدود گروه هاي چپ بود که با گروگان گيري مخالفت کرد.
بعدها در سال 1362 اتحاديه يکدفعه چرخش کرد و جريان قيام آمل را انجام داد ولي چريکهاي اکثريت همچنان در موضع خط امام ماندند و به پاسدارها کمک کردند. بعد هم محاکمات و اعترافات و غيره. به هر حال اين موضع دفاع از خط امام بعداً هم بصورت دنبال رفسنجاني و خاتمي و لابي ايست ها افتادن در جنبش سياسي روشنفکري ايران ادامه يافت و فقط خودسانسوري برخي فعالين در داخل نيست و بويژه در خارج اين موضع آشکار است.
مختصر بگويم که کسي نميتواند بگويد که آينده نگر هست و اين همه سال يک کلمه ضد قانون کشتن مرتد يا قانون ضد بهائي يا قانون قصاص يا قانون سنگسار يا قانون پرت کردن همجنس گرايان از صخره و امثالهم ننويسيد و اساساً با جمهوري اسلامي طرف نشود آنهم وقتي در خارج دارد زندگي ميکند که بهانه خودسانسوري فعالين داخل را هم ندارد.
در بعد از 18 تير دانشجوياني بخاطر نمايش امام زمان در معرض قتل به دست رئيس پليس تهران بودند که علناً تيمسار نقدي در مطبوعات آن زمان اعلام کرد. من به عنوان يک آينده نگر در مطبوعات انگليسي و گروه هاي خبري با آن مقابله کردم و از سوي مأمورين رژيم که در سالهاي پيش از 11 سپتامبر راحت در خارج همه فعالين را هدف ميگرفتند، خود و خانوده ام با تهديدهاي متعدد مرگ روبرو شديم و حتي به خانه ام اين مأمورين تلفن ميزدند و تهديد ميکردند.
مبارزه در اين سالها تظاهرات خياباني نبوده بلکه فعاليت ضد رژيم در خارج همين نوع کار ها بود مگر اينکه کسي غير اين بيانديشد که ميانديشيدند و مواضع هوادار لابي ايست ها ميگرفتند و اصلاح طلبان اسلامي کعبه آمالشان بودند. به همين علت نيز سالها است که سايت من فيلتر است و از اولين کساني بودم که راه هاي مختلف عبور از فيلترينگ جمهوري اسلامي را ارائه کردم حتي قبل از آنکه سايت شخصي خودم فيلتر شود در صورتيکه سايت هاي هوادار لابي ايست ها فيلتر نبودند.
به هرحال آينده نگري تفاوت اساسي با جريانات چپ و اسلامي دارد و فقط عبارت زيبائي براي آنهائي نيست که ديگر رويشان نميشود بگويند چپي يا اسلامي هستند و دنبال يک عنوان زيبا ترند. مثل آقاي فرنود حسني که در سايـت آينده نگر تبليغ ميشود مروج افکار عقب مانده شريعتي در ايران تحت لواي آينده نگري است:
به اندازه کافي افکار شريعتي به جامعه ما لطمه زده است که حتي برخي روشنفکران مذهبي نظير اکبر گنجي هم دارند آن را درک ميکنند وقتي هنوز بسياري از چپي هاي ايران وي را بخاطر اين نقد نکوهش ميکنند. شفاف حرف نزدن ها باعث بوجود آمدن چه جعبه هاي مارگيري ميشود و تصور مردم از اين که خبري هست و غلو ها وقتي کساني تصور کاذب از يک سايت يا جريان بوجود مياورند و گوئي تقسيم کاري هست و برداشتي کاذب از واقعيت يک جريان سياسي.
منظور من اين نيست که واقعيت جنبش سياسي بد است. در واقع خيلي عالي است. در ايران ما امروز برزگترين جنبش مدني را داريم که سکولار است چيزي که قبل از 18 تير هيچگاه فعالين خارج تصورش را هم نميکردند که بين مردم سکولاريسم مظرح باشد و وقتي از شروع جنبش سکولار آن روزها در گروه خبري اس سي آي بحث ميکردم خيلي فکر ميکردند تخيل است.به هرحال واقع بيني به معني بد بيني نيست و اميدوارم سايت آينده نگر مواضع سياسي و خط مشي خود را روشن اعلام کند که بهترين راه براي جلوگيري از هر نوع سؤ تفاهم است چه اين ها موضوعات سياسي است و نه آنکه با حدس و گمان آنهم سايـتي که در خارج است را نشود فهميد که چه ميگويد و از سوئي عده اي فکر کنند لابي ايست رژيم است و عده ديگري اين تصور را که گوئي در پي پايان دادن به جمهوري اسلامي است. مخفي کاري از کي؟ چرا روشن نباشد که چرا يک مقاله سانسور ميشود و يکي نميشود.
در داخل ايران از موضوع استبداد براي مخفي کردن اين دلائل اصلي خطي ديگر آنقدر استفاده نميشود ولي در خارج در اين دوران گلوباليسم هنوز اين کار ها رواج دارد. در زمان رژيم شاه عده اي چيزهائي را که حتي ساواک شاه بخوبي ميدانست بصورت موضوعات مخفي حياتي نشان ميدادند تا مردم سؤال نکنند و هر که سؤال ميکرد را ساواکي ميناميدند. امروزه دوران آن کار ها گذشته است. اين ها هيچکدام مسائل خصوصي نيستند و مسائل سياسي و خط مشي است و بيخود از مخفي کاري براي مخفي کردن مواضع خود از مردم استفاده نکنيم.
در رابطه با انجمن آينده نيز از من سؤال شده است. من هيچگاه عضو چيزي بنام انجمن آينده نبوده ام و هر سؤالي درباره آن بهتر است از کسانيکه از آن نام استفاده ميکنند پرسيده شود.
http://www.ghandchi.com/479-KurzweilFuturism.htm
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
6 دي 1386
December 27, 2007
مقالات مرتبط
http://www.ghandchi.com/493-CommunistCults.htm
http://ayandehnegar.blogspot.com/
-------------------------------------------------------
فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com
Web ghandchi.com
پنجشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۶
انديشه توده اي، سد راه اپوزيسيون
سام قندچی-انديشه توده اي، سد راه اپوزيسيون
از کودتاي 1332 تا کنون، بيش از پنجاه سال است که در ادبيات سياسي ايران از حزب توده نقد نوشته شده است اما بنظر من اصل مسأله نقد نشده است، و هنوز هم اشکال اصلي اپوزيسيون ايران سنت حزب توده است. منظور من خود حزب توده، و يا بازمانده هاي آن نيست، که امروز تفاوت چنداني با بقيه اپوزيسيون ايران ندارند. منظور من نکته ديگري است که در پائين تر توضيح ميدهم.
در سالهاي پس از 28 مرداد 32 تا انقلاب 57، در درون جنبش راديکال ايران، اساسأ نقد از حزب توده اين بود که حزب توده رفرميست بوده است. نقد مليون نيز اين بود که حزب توده دنبالچه شوروي بوده است. برخورد رژيم پهلوي هم اين بود که حزب توده جاسوس شوروي بوده، و در پي جايگزيني نفوذ انگليس و آمريکا در ايران، با نفوذ شوروي بوده است. جريانات اسلامي هم حزب توده را کافر ميناميدند، با آنکه حزب توده تأکيدي بر روي ترويج لامذهبي نميکرد.
در پس از انقلاب 57، با بيشتر و بيشتر رفرميست شدن جنبش راديکال ايران، تفاوت حزب توده و بقيه چپ هم کمتر شد، و تا سال 1360، بخشهائي از جريانات راديکال چپ هم با حزب توده ادغام شدند . يک دهه بعد، با سقوط شوروي و بلوک شرق، بازمانده هاي حزب توده همانقدر مختلف بودند که بازمانده هاي بقيه چپ. مليون و مذهبيون هم حزب توده را مرده فرض ميکردند يا همان نقد هاي گذشته را ميکردند. سلطنت طلبان هم اساسأ با همان مفاهيم گذشته، نظير تعلق به رژيم کمونيستي يا جاسوسي اجنبي، حزب توده را مورد خطاب قرار ميدادند.
واقعيت اين است که حزب توده و بقاياي آن، بمثابه يک نيروي سياسي يا ايدئولوژيک، بويژه پس از سقوط شوروي، ديگر اهميتي ندارند. پس چرا من انديشه توده اي را سد راه اپوزيسيون ايران ميخوانم؟
بنظر من يک اشکال بزرگ اپوزيسيون ايران از زمان تأسيس حزب توده در هفتاد سال پيش، اين بوده است که اين حزب جدا از سياست، برنامه، و حتي ايدئولوژي اش، هم و کوشش خود را صرف نصيحت به رژيم حاکم ميکرده و ميگفته که رژيم چکار بايد بکند، گوئي که اين حزب در قدرت است و متفکرينش مشاورين رژيم وقت هستند، نه آن که اين حزب در قدرت *نيست* و ارائه دهنده آلترناتيو رژيم وقت باشد. مثلأ حزب دموکرات آمريکا وقتي در قدرت نيست، هم خود را صرف نصيحت حکومت جمهوريخواه وقت نميکند و انرژي اش مصروف برنامه روشن جهت کسب قدرت است (حتي اگر در عمل بخشأ قدرت را در قوه مقننه کسب کند).
در سالهاي 1320-1332 واقعيت حزب توده نظير حزب کمونيست ايتاليا نبود هرچند هردو اصلاح طلب بودند. حزب توده يک طرح رفرم براي جامعه ارائه نميکرد که سعي کند نيروي خود را متشکل کند تا کل يا بخشي از حکومت را بدست آورد و برنامه خود را به پيش ببرد. بجاي آن، آنها به هر حکومتي که بود نصيحت ميکردند، و حتي وقتي در حکومت وزير داشتند، عملکردشان مثل يک ژورناليست ناظر بر اوضاع بود، تا مثل کسي که در قدرت است و در پي اجراي برنامه خود، حتي وقتي بخشأ در قدرت باشد.
در واقع در همه دنيا، چه تشکيلاتهاي سياسي انقلابي، و چه رفرميست، در پي کسب قدرتند، و هيچگاه از داشتن چنين هدفي خجالت نميکشند، و آن را مخفي نميکنند، و از راه اصلاحات يا انقلاب، براي کسب قدرت استفاده ميکنند، چرا که فکر ميکنند بهتر ميتوانند جامعه را اداره کنند، و به اين خاطر بحث ميکنند و برنامه ميدهند، وگرنه دليلي نداشت حزب يا گروه خود را بسازند، عضو احزاب ديگر ميشدند.
در واقع اين فرق احزاب با مطبوعات است. مطبوعات هدفشان بيان نظرگاه هاي مختلف است، و به همين علت جرايد گوناگون شکل ميگيرند. اما هدف از شکل دادن گروه ها و احزاب سياسي مختلف، بحث و تبادل نطر نيست. هدف گرفتن قدرت است، حال چه آنها که از طريق رفرم بخواهند به آن هدف برسند، و چه آنها که از طريق انقلاب، در اصل هدف تشکيلت سياسي که کسب قدرت است، تفاوتي نيست.
انديشه توده اي در واقع دو سنت موجود در دنيا، که در ايران دوران مشروطيت نيز بوضوح هردو وجود داشتند، يعني سنت مطبوعات و سنت احزاب سياسي را، در هم ريخته، يا بهتر بگويم، مخدوش کرده است. بنظر من اشکال بزرگ همه جنبش سياسي ما در 70 سال گذشته، از زمان تأسيس حزب توده، و بويژه در 25 سال اخير که رفرم بيشتر مد نظر جريانات سياسي ايران بوده است تا انقلاب، درک از رفرم نظير سنت سياسي دوران مشروطيت نبوده، بلکه نظير انديشه توده اي بوده است که گوئي طرح احزاب سياسي براي رفرم، يعني نقد و توصيه به حکومت وقت و نه کسب قدرت سياسي.
صرفنظر از برنامه سياسي و فکري جريانات سياسي مختلف، هر جريان سياسي بايستي تفاوت خود با مطبوعات را درک کند و هدف خود را کسب قدرت بداند. اگر چه درست است که احزاب هم کار فرهنگي و مطبوعاتي ميکنند، اما هدف از انجام همه آن کارها کسب قدرت است، و نبايستي از روشن بودن در آن باره، و اعلام آن رودربايستي کرد.
من بسهم خود فکر ميکنم که اکنون زمان ايجاد حزب آينده نگر ايران است. من پلاتفرم ضميمه را پيشنهاد کرده ام. اين پلاتفرم از آنچه حتي پس از انقلاب آمريکا، حزب دموکرات آمريکا ارائه کرده بود، يا سوسياليستها در زمان مانيفست ارائه کردند، در عرصه هاي دموکراسي، عدالت، پيشرفت، و سياست خارجي، نسبت به جامعه فراصنعتي کنوني، همانقدر کامل است، که آنها نسبت به جامعه در زمان خود بودند.
مثلأ اگر بنيان گذاران انقلاب آمريکا، جهت برنامه هاي عدالت جامعه آينده مورد نظر خود را، در پرتو مالکيت خصوصي ميديدند و يا سوسياليستهاي جامعه صنعتي عدالت آينده را در پرتو مالکيت دولتي ميديند، اين پلاتفرم جهت برنامه هاي عدالت آينده را در پرتو مالکيت سازمان هاي غير دولتيNGO ميبيند، اما نظير اولين برنامه هاي سرمايه داري يا سوسياليستي جامعه صنعتي، اين برنامه نيز بعدآ توسط حزب دقيق تر خواهد شد، اما براي شروع در اين جامعه فراصنعتي، اگر اين برنامه از برنامه هاي سياسي سرمايه داري يا سوسياليستي اتبداي جامعه صنعتي غني تر نباشد، ضعيف تر نيست.
ديگر آنکه هدف از بحث پلاتفرم حزبي، ايجاد يک کميته تدارکاتي براي تأسيس حزب آينده نگر است، حزبي که در پي کسب قدرت در ايران باشد، و البته کسب قدرت بمعني نداشتن متحد و عدم ائتلاف نيست، که درباره آن در مقاله ضميمه نوشته ام، اما براي موسسين حزب، بايستي روشن باشد، که هدف کميته تدارکاتي، هدفي سياسي براي کسب قدرت است، و نه هدفي صرفأ مطبوعاتي.
من فکر ميکنم که عدم طرح روشن هدف گرفتن قدرت، باعث ميشود که اوج گيري ناگهاني جنبش، ميتواند يک نيروي سنتي، نظير مسجد در زمان انقلاب 57 را، به رأس جنبش پرتاب کند، و بدينگونه نيروهاي سياسي مدرن ميتوانند، به منقدين مطبوعاتي تحول بعدي جامعه ما مبدل شوند.
به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران
سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.ghandchi.com/
3 بهمن 1383
January 22, 2005
ضميمه ها
پلاتفرم حزب آينده نگر ايران
http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm
حزب آينده نگر و ائتلاف هاي سياسي
http://www.ghandchi.com/309-FuturistCoalitions.htm
چهارشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۶
تفاوت اساسي جنبش دموکراسي خواهي بلوک شرق و ايران
تفاوت اساسي جنبش دموکراسي خواهي بلوک شرق و ايران
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/389-USSRvsIRI-plus.htm
اکثر ايرانيان تصور ميکنند که نظير شوروي و بلوک شرق، تغيير رژيم در ايران نيز نيازمند يک حزب با قدرت اپوزيسيون نيست. برخي هم ميگويند که رژيم شوروي مانند جمهوري اسلامي قصي القلب نبوده و نتيجه ميگيرند که در ايران نياز به مبارزه مسلحانه است. بنظر من هر دو گروه يک فاکتور مهم در باره تغيير رژيم در شوروي و بلوک شرق را ناديده ميگيرند که در زير توضيح ميدهم.
تغيير در کشورهاي بلوک شوروي اساسأ توسط فراکسيون هاي درون احزاب کمونيست نظير گور باچف و يلتسين انجام شد و حتي تا امروز کساني نظيدر پوتين از مقامات بالاي حزب کمونيست سابق شوروي هستند، و استثنائاتي نظير تجربه چکسلواکي هم نتيجه رابطه نزديک اپوزيسيون درون سيستم (دوبچک) با اپوزيسيون بيرون سيستم (واکلاو هاول) بود.
مخالفين درون حزب کمونيست خواهان حفظ سيستم کمونيستي نبودند و علنأ سالها قبل از سقوط شوروي، در سفر هاي خود به انگليس و آمريکا، از آرزوي خود براي مدل آمريکا و اروپاي غربي، براي آينده روسيه و اروپاي شرقي سخن ميگفتند. کدام اصلاح طلب حکومتي ايران اينچنين سخن گفته که اينچنين بسياري روشنفکران چپ گراي ما شيفته آنان شده اند.
در نتيجه سوأل درباره ايران اين است که آيا حالتي نظير چکسلواکي است و اگر پاسخ ما نه باشد، آيا به تصور ما تغيير رژيم، نظير شوروي، از طريق فراکسيوني درون رژيم خواهد بود؟ اگر هردو را ممکن ندانيم، ديگر مسأله ربطي به قساوت رژيم ندارد. حتي اگر رژيم انقدر ستمگر نبود نيز براي گرفنن قدرت توسط اپوزيسيون خارج از سيستم، مدل شوروي کار نخواهد کرد. به عبارت ديگر اگر ما معتقديم که رفرميستهاي درون جمهوري اسلامي، خواهان حفظ جمهوري اسلامي هستند، اميد به آنها براي تغيير واقعي رژيم خيال باطل است.
آنچه گفتم به اين معني نيست که حالا بايستي اپوزيسيون مبارزه مسلحانه کند. حتي اگر تمام تغيير رژيم از طريق سياسي انجام شود، باز هم اپوزيسيون خارج رژيم براي رهبري تغيير رژيم نياز به تشکيلات قوي سياسي دارد. در انقلاب 1979، خميني تا لحظات آخر از مبارزه مسلحانه عليه رژيم شاه استفاده نکرد و ليکن از مدت ها قبل تشکيلات تنومند سنتي روحانيت با وي در مبارزه سياسي سمت گيري کرده بود، تشکيلاتي موازي رژيم و به همانقدر قدرتمند؟ حالا تشکيلات اپوزيسيون ايران کجاست؟ البته اپوزيسيون قوي تر از آنزمان است، اما تشکيلات اين اپوزيسيون کجا است؟
اکثر اپوزيسيون پس از تجربه خاتمي ميگويند که رفرميستهاي رژيم اميد آنها نيستند و اين امر مايه مسرت است. همچنين ميگويند که خواهان مبارزه مسلحانه نيستند و خواهان نافرماني مدني هستند و آنهم عالي. اما آيا آنها تشکيلات واقعي سياسي که داخل و خارج ايران فعاليت کند دارند؟ تشکيلات هاي واقعي سياسي خارج رژيم که طي تاريخ قدرت را گرفته اند، کادر ها و رهبران حرفه اي تمام وقت داشته اند، و نه فقط سمپات. البته سمپات هاي حزب، مهمترين تکيه گاه احزاب هستند و ليکن وظيفه رهبري يک حزب واقعي، رهبري کردن حزب است ، و نه دکتر يا مهندس و يا استاد دانشگاه بودن. نه تنها من ارزش آنهائي که تمام وقت، دکتر، مهندس، و يا استاد دانشگاه هستند را پائين نمياورم، بلکه آنها را براي پشتيباني از جنبش دموکراسي خواهي ايران ميستايم، وليکن حزبي که مدعي گرفتن قدرت است، نميتواند با پشتيبانان رهبري شود.
امروزه تنها حزبي که کادرها و رهبرانش تمام وقت در سياست ايران درگيرند، حزب مشارکت است، که رهبرانش نمايندگان مجلس و مسولين دولتي رژيم هستند. اگر اپوزيسيون سکولار، خاتمي و رفرميستهاي رژيم را نميخواهد، و خواهان آلترناتيو خارج رژيم است، فقط با ناسزا گوئي به خاتمي نميتواند به اين نتيحه برسد. بنظر من آلترناتيو ايجاد حزب آينده نگر است (http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm)، و نياز به کادرها و رهبراني است که حاضر باشند تمام وقت کار کنند، و نياز به امکانات مالي است که بتوان آنها را تأمين کرد.
برخي از مدل جبهه ملي براي اين امر سخن ميگويند. بنظر من آن مدل هيچگاه براي کسب قدرت در ايران موفق نبوده است، هرچند بسياري از صادق ترين فرزندان ايران، نظير قهرمان ملي ما دکتر مصدق در آن تشکيلات بودند. دکتر مصدق شخصأ ثروتمند بود، و ميتوانست نمام وقت فعاليت کند، بدون آنکه تشکيلات به او حقوق بدهد. بقيه آنقدر موثر نبودند، چرا که شغل اصلي شان دکتر، مهندس، وکيل، و غيره بود، و نه کادر حزبي. البته موضوعات پلاتفرم هم مسأله بودند که موضوع اين بحث نيست.
پس از سقوط کمونيسم، بسياري از روشنفکران ايران، از مفاهيم حزب حرفه اي دوري ميجويند، و تصور ميکنند ديکتاتوري کشورهاي کمونيستي به خاطر پروفشناليسم حزب لنيني بوده است. واقعيت اين است که در کشورهاي غير کمونيستي نيز، سياستمداران تمام وقت کار حزبي ميکنند، بويژه اگر در برابر خود وظيفه *کسب* قدرت سياسی از رژيم ديگري را گذاشته باشند. مسأله استبداد کمونيسم در سيستم ايدئولوژيک آن نهفته است و ربطي به اين نداشته که لنين عضو حرفه اي حزب بوده يا نه. من درباره دولت گرائي و دلائل استبداد ايدئولوژي مارکسيسم (http://www.ghandchi.com/299-Marxism.htm) در جاي ديگر نوشته ام ونيازي به تکرار نيست.
اگر اپوزيسيون ميخواهد تا ابد اپوزيسيون بماند و بدنبال کسب قدرت نيست، نه به پول و نه به کادر هاي خرفه اي نيازي دارد، و ميتواند همه ساله بمناسبت روزهاي تاريخي تجمع کند، و به افتخارات گذشته ارج نهد، آنچه ملت هاي قديمي فنا شده انجام ميدهند، و همه چيز را ميتوانند پاک و خالص انجام دهند و از ناخاصي هاي عملي پيشبرد يک حزب واقعي بپرهيزند، و در حفظ آثار باستاني گذشته گان کوشا باشند. در غير اينصورت، حزب واقعي، رهبر و کادر و جمع آوري پول ميخواهد، اگر بخواهد کار جدي کند، و منظورم از کار جدي، فعاليت سياسي است و نه نظامي. خلاصه آنکه حزب آينده نگر نه تنها پس از سقوط رژيم، بلکه براي تغيير رژيم لازم است!
به اميد جمهوری آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران
سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.ghandchi.com/
22 اسفند 1383
March 12, 2005
نوشته بالا بخشي از مقاله "چرا حزب آينده نگر براي ايران" است:
http://www.ghandchi.com/267-CheraHezbeAyandehNegar.htm
-----------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com/
فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html
دوشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۶
باصطلاح سوسياليسم راستين
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/390-TrueSocialism.htm
در سال هاي 1990، زمانيکه بحران سراسر کشورهاي سابق سوسياليستي شوروي و بلوک شرق را فرا گرفته بود، برخي روشنفکران چپ ايران هنوز نميديدند که بحث هاي تئوريکي که مخالفين آنها طي نيم قرن طرح کرده بودند، ديگر در زندگي واقعي تبلور يافته اند. البته عده اي که در ميانشان توفان سهمگين را ميديدند، ديگر سوسياليسم موجود را کنار گذاشته، و از باصطلاح سوسياليسم "راستين" سخن ميگفتند، و از ارنست بلوک Ernest Bloch که پرچم دار احيأ مارکسيسم "راستين" بود مدد ميطلبيدند.
براي بسياري از دست اندرکاران سياست در ايران، اين عبارات تداعي کننده آن چه در بدو تأسيس مجاهدين خلق در ايران اتفاق افتاد است. اگر مجاهدين خواهان تبيين اسلام "راستين" در برابر اسلام "موجود" اموي، عباسي، و صفوي و کشورهاي اسلامي کنوني بودند، اينان نيز خواهان تبيين سوسياليسم "راستين" در برابر سوسياليسم "موجود" شوروي سابق ، چين، ويتنام، کره، کوبا و کشورهاي سوسياليستي کنوني بودند. اگر مجاهدين از ايده هاي مارکسيسم براي تبيين اسلام "راستين"خود سود ميجستند، اين ها نيز از ايده هاي آينده نگري براي تبيين سوسياليسم "راستين" خويش بهره ميبرند. هر دو در اين نکته مشترکند که حاضر نيستند از پوسته سيستم فکري گذشته دل بکنند. مجاهدين شيفته اسلامند و اينان شيفته سوسياليسم.
دستاوردهاي اسلام و سوسياليسم در تاريخ بيشمارند، و من ميتوانم درک کنم که چرا شيفتگان اسلام و سوسياليسم نميتوانند براحتي از انديشه هاي آشناي خود بگسلند، و هر از چند گاهي با تجديد نظر هاي نويني، سعي در احيأ سيستم خود، به اشکالي بازتر يا بسته تر، آشکارتر يا نهان تر، ميکنند. اما دير يا زود، دوباره در مييابند که سيستم آنها، آن نقش تاريخي گذشته اش ديگر به پايان رسيده است، و نو آوري ها ي ارائه شده نيز، پس از چند صباحي، جاي خود را به نوآوري هاي جديدتري، با تکيه به عناصر ديگري از سيستم گذشته ميدهد، و اينکه در تحول جامعه، يا اکثرأ نقشي فرعي ايفا ميکنند، و يا مانند نمونه خميني در انقلاب ايران، يا خمر سرخ در کامبوج، نقشي ارتجاعي در تحول جامعه را سبب ميشوند. مثلأ براي سوسياليستها، چندگاهي آلتوسر و گرامشي مد ميشوند، بعد سوئيزي و بتلهايم، بعد کولتي و کورش، بعد هم هابرماس، فوکو، و دريدا، و بتازگي ارنست بلوک و اين رشته سر دراز دارد.
در واقع مذهب و از جمله اسلام، انديشه وحدت دهنده جوامع قرون وسطائي پيش صنعتي (از جمله در کشورهاي اسلامي) بوده است. ايدئولوژي (از جمله مارکسيسم)، انديشه وحدت دهنده جوامع مدرن صنعتي (از جمله کشورهاي سوسياليستي) بوده است. انديشه هاي جديد جوامع فراصنعتي، امروز در حال نطفه بندي هستند، مثلأ افکار آينده نگري از بهترين نمونه هاي اينگونه انديشه ها هستند، که در زمان حاضر طرح شده اند. مطمئنأ کسانيکه به مذهب آبأ و اجدادي، و يا ايدئولوژي هاي گذشته سرمايه داري يا سوسياليستي اعتقاد دارند، و بخواهند در جهت ترقي گام بردارند، در افکار خود رفرم خواهند کرد. از اين جمله است ليبراليسم نو در آمريکا (در مخالفت با سرمايه داري "موجود") و افکار جديد سوسياليستي در اروپا (در مخالفت با سوسياليم "موجود") يا گرايشات مترقي مذهبي در آفريقا و آمريکاي لاتين، و يا افکار راست محافظه کار در انديشه دموکراسي هاي غرب. اما آنچه انديشه هاي موثر براي ساختن دنياي فراصنعتي هستند، اساسأ در خارج از سيستم هاي فکري گذشته، در حال شکل گيري هستند، هر چند از دستاورده هاي مذاهب کهن، از اسلام تا بودائيسم، و ازايدئولوژي هاي عصر جديد از ليبراليسم تا سوسياليسم، بهره مي جويند.
بياد بياوريم که با پايان قرون وسطي، ديگر مذهب نيروي فکري اصلي براي ايجاد جامعه نوين صنعتي نبود. مثلأ در آمريکا، نظريات ايدئولوژيک جان لاک، نيروي فکري مؤٍثر، براي شکل يابي جامعه صنعتي اين کشور گشتند. در شوروي، نظريات ايدئولوژيک مارکس و لنين، نيروي فکري اصلي براي شکل يابي جامعه صنعتي آن کشور شدند. امروز نيزبراي ايجاد جوامع نوين فراصنعتي، انديشه هاي مؤثر، نه مذاهب قرون وسطي هستند، و نه ايدئولوژي هاي جامعه صنعتي، و امروزه انديشه هاي نويني در حال جوانه زدن هستند که جامعه فراصنعتي در حال شکل گيري را در مد نظر دارند.
متأسفانه افکار بخش بزرگي از روشنفکران ايران هنوز در بند سوسياليسم است. درست است که برخي نويسندگان سوسياليست نظير هابرماس، که از محققين مارکسيست بسيارپيشرو در عصر ما است، جدا از مواضع ايدئولوژيک خود، خدمات شايسته اي به توسعه علم سياست و جامعه شناسي در قرن بيستم نموده اند، اما اين حرف به بمعني تأييد در جا زدن آن ها در محدوده ايدئولوژي گذشته شان، يعني مارکسيسم، نيست. بسياري محققين مسيحي، نظير تايلهارد دو شاردن Teilhard de Chardin ، و پدر روحاني فردريک کوپلستون Frederick Copleston ، مولف يکي از بهترين کتب تاريخ فلسفه نيز ، خدمات ارزشمندي یه توسعه فلسفه و جهان بيني هاي قرن بيستم کرده اند، و لي اين حقيقت دليلي بر تأييد در جازدن آن ها در محدوده مسيحيت نيست.
مايه تأسف است که اکثريت روشنفکران ايران، اساسأ در محدوده چپ يا چپ "سابق" مانده اند. مثلأ تصويري که آنان از طرفداران آينده نگري در ارتباط با پيشرفت يک بعدي تکنوکراتيک دارند، ناشي از همين در جا زدن آنها در محدوده چپ است. بخاطر خاستگاه چپ، مخالفين بايستي در خاستگاه راست يا سرمايه داري تصور شوند، هر چند نه صد در صد. در نتيجه از نظر اين سوسياليستها، مخالفينشان بايستي انسان ها را تکنوکراتيک، و در محدوده روابط مبادله ببينند، و اينان در مقابل، گوئي نقطه نظر انسان چند بعدي ايده ال چپ را بيان ميکنند. اما چون همينگونه تک بعدي نگري را در سوسياليسم ، سوسيال دموکراسي اروپائي يا سوسياليسم شوروي در گذشته نشان داده اند، ميبايست آن نوع از سوسياليسم را اينان انحراف بسوي بورژوازي و سرمايه داري قلمداد کرده، و آن سيستمهاي سوسياليستي را مخالف سوسياليسم "راستين" محسوب کرده و محکوم کنند. مثلأ ارنست بلوک، تا پايان عمرش، همينگونه به اين معضل انساني که در کشورهاي سوسياليستي آلمان شرقي، و بعدأ در کشور سرمايه داري آلمان غربي مشاهده کرده بود، مينگريست.
واقعيت امر اين است که نه تنها مارکس و سوسياليستها، بلکه حتي ايدئولوگ هاي اصلي سرمايه داري هم، در پي ايجاد انسان تک بعدي مورد نقد مارکوزه نبودند. در جامعه صنعتي، بخاطر خصلت توليد در اين جامعه، *کار* بيشتر و بيشتر به فعاليت مرکزي انسان ها تبديل شد. در نتيجه جامعه صنعتي، چه از راه سرمايه داري ساخته شده باشد، و چه از راه سوسياليستي، در *عمل*، پيشرفت يکجانبه و تکنيکي انسان را به اوج خود ميرساند. جامعه قرون وسطائي هم، با هر سيستم فکري، نظير مسيحيت يا اسلام، که ساخته شده، خصلت هاي مشترک ناشي از توليد پيش صنعتي، نظير تفوق جمع بر فرد در جامعه قرون وسطائي را نشان داده است، که ارتباطي به سيستم فکري معين شکل دهنده جامعه قرون وسطائي مشخص مورد نظر نداشته است، هرچند تأثير سيستم فکري شکل دهنده، در سايه روشن هاي محصول نهائي، در هر جامعه معين، غير قابل انکار است.
امروزه صاحب نظران انديشه هاي جامعه فراصنعتي نيز، برخي از نظر فکري، در پي ايجاد انسانهاي "تک" بعدي هستند، و برخي ديگر، توجه ويژه به تحقق انسان "چند" بعدي و همه جانبه دارند، اما آنچه بالاخره تعيين خواهد کرد که در جامعه آينده، تفوق با کدام نوع از انسان ها خواهد بود، خصلت کلي توليد و زندگي در جوامع در حال شکل گيري آينده است. ديگر از اين نقطه نظر، توجه به مسائل اقتصادي براي يافتن پاسخ اهميت مييابد، آنچه متأسفانه ارنست بلوک هيچگاه مورد توجه قرار نداد. از نظر من، جوامع فرا صنعتي، بهترين عرصه براي شکوفائي انسان هاي خلاق خواهند بود، و اين امر را در رساله ابزار هوشمند شالوده تمدني نوين (http://www.ghandchi.com/353-IntelligentTools.htm) بحث کرده ام که در ژورنال علمي AI Journal هم منتشرشده است. همچنين نتايج عملي اين تحول در زندگي فردي را، در مقاله رقص در آسمان نوشته ام. از نظر تکنيکي نيز در آيا ننو تکنولوژي واقعي است؟ و نيز در رساله توليد فرا انسان مرکزي (http://www.ghandchi.com/332-PostAnthro.htm) مفصلأ تغييرات پايه اي در زمينه توليد را بحث کرده ام. توليد فرا انسان مرکزي، آن چيزي است که من تغييرات glacial changesl مينامم، يعني تغييراتي نظير بخبندانها در تاريخ کره زمين، که همه چيز ديگر را تحت الشعاع قرار ميدهند.
اما موانع و معضلات بيشماري در راه شکوفائي خلاقيت انسان در جوامع فراصنعتي موجودند، که من اول بار در سري مقالاتم در ايران تايمز، تحت عنوان ترقي خواهي در عصر کنوني در سال 1364 ، با تمرکز بر روي ايران، بحث کردم. همجنين در نوشته هاي بعدي ام نظير يک تئوري ارزش ويژه و بالاخره در عدالت اجتماعي و انقلاب کامپيوتري (http://www.ghandchi.com/265-EconJustice.htm) مفصلأ موضوع عدالت اجتماعي در جوامع در حال شکل گيري را مورد بررسي قرار داده ام. اگر کسي سوال نخواهد، و فقط در پي جواب هاي آماده باشد، در آن صورت مذاهب و ايدئولوژي هاي گذشته را راحت مييابد، چرا که نظرات آينده نگري در ارتباط با جوامع در حل شکل گيري فراصنعتي، در حال تطور هستند، و نه چيزي حاضر و آماده، و هرکس، چه کسي در ايران زندگي کند، چه در غرب، کوشش براي مطالعه و ارزيابي از جهان واقعي، و جامعه کنوني را لازم است انجام دهد، و نه منتظر يافتن پاسخ معضلات دنياي کنوني، بصورت حاضر و آماده، در ايدئولوژي ها و مذاهب گذشته. بقول برتراند راسل، منقدين ارسطو گرائي بودند که کاري که خود ارسطو انجام ميداد را ميکردند، يعني مطالعه جهان و جامعه زمان خود، و نه تکرار حرف هاي ارسطو، که ارسطو گرايان ميکردند، و امروز نيز محققين آينده نگر و از جمله خود من، بسيار شبيه کساني هستيم که در قرون گذشته، دنياي زمان خود را مورد ارزيابي قرار ميدادند، و نه مانند کساني که ارزيابي گذشتگان از دنياي گذشتگان را پاسخ جامعه عصر خويش فرض ميکردند.
از محققين درجه اول آينده نگر، آقاي دانيال بل، در بعدالتحرير 1988 Afterword که بر کتاب "پايان ايدئولوژي" خود نگاشته است، درباره عدالت اجتماعي در جوامع فراصنعتي ، و نيز درباره جريان تفتيش عقايد آيت الله خميني، در فتواي قتل سلمان رشدي، بحث کرده است. ايشان قبلأ هم، در کتاب ارزنده خود آغاز جامعه فراصنعتي The Coming of Post-Industrial Society ، دقيق ترين ارزيابي را از روند هاي اقتصادي قرن بيستم ارائه کرده اند.
من اميدوارم جنبش روشنفکري ما، از متفکرين آينده نگر نظير دانيال بل، تافلر، نيزبيت، و ديگران بياموزد. در واقع امروزه ايدئولوگ هاي چپ، کمتر و کمتر حرفي براي گفتن دارند، و مانند مدرسه فيصيه قم ، در جستجو براي مارکسيسم "راستين" ، بدنبال نقل قولهاي تازه از مارکس ميگردند، و بجاي مطالعه و ارزيابي از اقتصاد و جامعه و تحولات واقعي دنياي کنوني، به پلميک ميپردارند ، آنگونه که در قرون وسطي ، فلاسفه اسکولاستيک ، بحث درباره اينکه چند تا فرشته ميتوانند برروي نوک يک سوزن بنشينند را، کار فکري و فلسفي قلمداد ميکردند. مثلأ ارنست بلوک ، صاحب نظر چپ، با آنکه توجهش به فلسفه خارج مارکسيسم معطوف بود ، و نيز بخاطر مقابله با فلاسفه دگماتيک دولتي شوروي کارهايش قابل قدرداني هستند، اما بيشتر نوشته هايش، لفاظي و اختراع لغات جديد است، تا ارائه انديشه و برنامه هاي بهتر براي حل مسائل بشريت قرن بيست و يکم.
متأسفانه نويسندگان چپ، وقتي کليات تمام شود، و وقتي ديگر بايستي حرف مشخص بزنند، برنامه شان از سطح طرح هاي قرن هجدهم ولتر و منتسکيو براي دستيابي به تساوي حقوق و فرديت فراتر نميرود. ايران آينده را نميتوان با وصله پينه افکار کهنه ساخت. از تجربه تلخ خلق کردن اسلام "راستين" مجاهدين درس بگيريم، و در کوششي که در سطح جهاني براي شکل گيري انديشه هاي نوين جامعه فراصنعتي انجام ميشود شرکت کنيم.
سالها است که از نظر برنامه اي، کشورهاي سوسياليستي و سرمايه داري تفاوت خود را از دست داده اند، و جدل آنها به جدل ايدئولوژيک تبديل شده است، نظير دعواي سني و شيعه. در واقع حقانيت ها و دستاورده هاي ايدئولوژيک راست و چپ، ديگر موضوع تاريخ است، و موضوع تحقيقي براي طرح برنامه و حل معضلات جامعه کنوني نيست. تحولات شوروي و اروپاي شرقي در زمان حاضر، در حقيقت رسميت يافتن واقعيتي است که ديگر غير قابل انکار است، و آنهم وجود يک دنياي صنعتي از آمريکا تا روسيه و چين، که اتفاقآ در بحران عظيمي غوطه ميزند. شوروي و بلوک شرق سابق، نظير امپراطوري عثماني، در اين تب و تاب از هم پاشيد.
در کل جهان صنعتي، موضوع عدالت اجتماعي و ايجاد سکتور اقتصادي بين المللي جديدي ، براي خنثي کردن بي عدالتي هاي ناشي از ساختار اقتصادي، ضرورت خود را هر چه بيشتر نمايان ميکند. با نطفه بندي و توسعه توليد فراصنعتي، موضوع عدالت اجتماعي، بويژه در کشورهاي پيشرفته ، به موضوع مرکزي جامعه تبديل ميشود. در کشورهاي عقب مانده ، که اکثرأ هنوز گرفتار بسياري از توليدات پيش صنعتي هستند، عقب ماندگي و عدم پيشرفت ، ميتواند در شرايط عدم وجود اهرم هاي خنثي کننده بي عدالتي هاي اقتصادي، باعث هلاکت و فقر و درماندگي اين ملل شود. از فقر تا جنگ جهاني هم راه زيادي نيست، و در اينجا بشريت است که در خطر نابودي قرار ميگيرد و به اين دليل کوشش براي ساختن دنياي فراسوي جنگ اهميت ويژه مييابد.
در برابر بحران دنياي صنعتي سرمايه داري و سوسياليستي، دو حرکت سربلند کرده اند. يکي حرکت بازگشت به گذشته است که در ايران و افغانستان، بشکل اسلام خميني و طالبان سر بر افراشت، و نيروهاي مشابه ناسيوناليست افراطي در غرب نيز، بخش ديگري از اين حرکت واپسگرا هستند. اين حرکت، ملقمه فاشيستي اي است از رؤيا هاي گذشته، و نيروهاي مهيب تکنولوژيک قرن بيست و يکم، که ميتواند بمب هاي شيميائي و بيولوژيکش، خاطره کوره هاي آدم سوزي هيتلر را زنده کند.
دومين حرکت در برابر بحران جامعه صنعتي، از سوي نيروهاي خواهان گذار به دنياي فراصنعتي است، اين نيروها در کشورهائي نظير چکسلواکي سابق، با برنامه هاي عملي-سياسي بسيار پيشرفته به پيش آمدند. البته در دنياي صنعتي قديم هم، کساني هستند که با برنامه هاي نوين ليبراليسم و سوسياليسم، در حال تجديد نظر انديشه هاي گذشته بوده، و سمت آينده را در مد نظر دارند. اين نيروها که صاحب نظراني نظير هابرماس در جبهه چپ ، رالز در جبهه ليبراليسم، و هايت در راست از آن جمله اند، مترقي هستند، هر چند عملأ تأثيرشان در ساختن جامعه آينده، بخاطر محدوديت افق فکري شان، قابل ملاحظه نخواهد بود.
روشنفکران ايران نيز، که عملأ برنامه بازگشت به گذشته خميني را، با گوشت و پوست خود لمس کرده اند، نيازي به تکرار تجربه هاي ويتنام وکامبوج ندارند، و در پي راه يابي آينده هستند. در اين رهگذر، احيأ سوسياليسم، ناسيوناليسم، ليبراليسم، يا راست محافظه کار، بخاطر آشنائي قبلي روشنفکران در نيم قرن گذشته با اين مکاتيب فکري، سهل تر جلوه ميکند. اما اگر به تغيير پايه اي جهان توجه کنيم، زحمت آشنائي با افکار نوين آينده نگري، بعنوان يکي از پر ثمر ترين انديشه هاي رايج براي راه يابي ايران آينده آشکار خواهد شد. جنبش براي آزادي، پيشرفت و عدالت اجتماعي ، در دنياي نوين فراصنعتي، اکنون تازه در ابتداي راه خود است، و امواج بزرگ در راهند.
به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران
سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.ghandchi.com/
26 اسفند 1383
March 16, 2005
مقاله مرتبط
انديشه مارکسيستي و مونيسم-يکتاگرائي (http://www.ghandchi.com/299-Marxism.htm)
ترقی خواهی در عصر کنونی 1987 و مقدمه 1999 (http://www.ghandchi.com/352-taraghikhahi.htm)
---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com/
فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html