پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۲

پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۲

دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۲

توصيه ای به وبلاگنويسان ايران

توصيه ای به وبلاگنويسان ايران

لطفا اگر مطلبی به فارسی در وبلاگ یا سایت خود يا در فیس بوک یا گوگل پلاس يا يوتوب يا تامبلر يا جای ديگری منتشر میکنيد لینک آن را در حساب توییتری خود درج کنید و زیر مطلب هش تگ ایران را اضافه کنید. يا بطور ساده هش تگ زير را کپی کنيد: #ایران. حتما زبان فارسی را بعنوان زبان توئيتر خود انتخاب کنيد. لينک شما باید پس از چند ثانیه در جستجوگر زير دیده شود

http://twitter.com/search-home

لطفاً دقت کنيد که عبارات زير را در جستجو گر وارد کرده باشيد
#ایران OR #ايران


A sugestion to Iran bloggers

Please if you are publishing an English article or video in your blog, Facebook, Googleplus, YouTube, Tumblr or other sites, insert its link in your twitter account and add "Iran" hashtag at the bottom. Or simply copy the following hashtag: #iran. Make sure to choose "en_US" for encoding.  Your link should show in the following  search in a few seconds

http://twitter.com/search-home

Please make sure you have entered the following hashtag in your search box
#iran
 

http://www.netvibes.com/ayandehnegar#iranscope.com


ایران#
iranscope@

ayandehnegar@
ghandchi@

یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۲

اشتباه مصدق در رابطه با متحدين جهانی دليل شکست مليون در 28 مرداد

 اين مقاله 5 سال پيش نوشته شده است 
 اشتباه مصدق در رابطه با متحدين جهانی دليل شکست مليون در 28 مرداد
سام قندچی


مليون ايران بخشی از سکولارهای ايرانی هستند که به سيستم اجتماعي-سياسی کشورهای غربی تمايل دارند و اکثراً هم به ليبراليسم و در درجه دوم هم به سوسيال دموکراسی غربی تعلق خاطر داشته اند ليکن نسبت به آمريکا  که در نيم قرن گذشته بعنوان رأس کشورهای غربی نه تنها از سوی سياستمداران جهان بلکه از سوی فلاسفه ليبرالی نظير کارل پاپر نيز نگريسته ميشده است، نظری نامساعد داشته اند.

در اين نوشتار ميخواهم  درباره اشتباه مصدق در رابطه با نيروهای بين المللی که باعث شکست مليون در 28 مرداد شد يعنی آنچه در واقع ريشه همه برخورد های بعدی جبهه ملی به آمريکا ميباشد، بحث کنم. آنچه در اين بحث در رابطه با شوروی مطرح خواهم کرد ممکن است به نظر خيلی عجيب برسد، چرا که من نه تنها خود از منقدين اصلی شوروی و جنبش کمونيستی هستم بلکه سالهاست در نوشتارهای زيادی بويژه در رابطه با برخورد ويرانگر کمونيسم به غرب تحقيقات گوناگون منتشر کرده ام و مشخصاً نيز بتازگی در نوشتار «اميد کاذب به چپ،» (1) نظرم را درباره کوشش های جاری برای احياء کمونيسم نگاشته ام. اما آنچه در زير ميخواهم بحث کنم موضوع استراتژی و تاکتيک  يک دولت ملی است و نه خصلت شوروی در آن سالها که به اندازه کافی نظرم را در گذشته طرح کرده ام.

به عقيده من دکتر مصدق درک غلطی از استراتژی و تاکتيک سياسی ملی داشت  با آنکه بعنوان يک سياستمدار، بويژه در عرصه داخلی ايران، هميشه تأکيدش برروی ملی گرائی بود، و نه ليبراليسم. البته ايکاش که بيشتر در آن سالهای دموکراسی ناقص بين سالهای 1320 تا 1332 که حزب توده کاملاً ضد ليبراليسم تبليغ ميکرد، مصدق و يارانش به مردم درباره ليبراليسم گفته بودند، که نگفتند، ولی در اينجا موضوع بحث اين نقص آنها نيست بلکه موضوع بحث همان سياست ملی است که تأکيد آنها بود، که از نشر اينجانب مليون ايران و مشخصاً دکتر مصدق در رابطه با استراتژی و تاکتيک بين المللي در همان ملی گرائی خود، اشتباه فاحش کردند.

وقتی بعنوان يک دولتمدار، مصدق ميبايست استراتژی و تاکتيک سياسی خود را تعيين کند، مليون به اين بسنده کرده بودند که گوئی دموکراسی های غربی به خاطر آنکه با آنان اشتراک در جهان بينی ليبرالی دارند، و از آنجا که آنها و غرب در ديدگاهشان به دنيا نقطه مقابل جهان بينی اردوگاه شوروی بودند، پس همواره متحدين غرب را از شوروی نزديکتر به دولت مصدق تصور ميکردند، و از آنجا که آمريکا بعد از جنگ دوم جهانی در رأس دموکراسی های غربی قرار داشت، و بويژه برنامه های اقتصادی دولت حزب دموکرات روزولت در طی جنگ، مصدق را به اين درک غلط رسانده بود، که گوئی دولت ها بر مبنای فلسفی برنامه های اتحادهای سياسی خود را ميريزند.

 اگر مصدق حتی به تجربه جنگ جهانی دوم که خود وی در اوج آن رويداد تاريخی نه تنها زندگی کرده بود بلکه عهده دار مقامات عالی سياسی بود، توجه کرده بود، ميتوانست ببيند که همين دولت های غربی وقتی که برای منافعشان لازم بود، با روسيه شوروی کمونيست در برابر آلمان هيتلری ضد کمونيست متحد شدند، در صورتيکه از انقلاب اکتبر 1917 غرب بزرگترين دشمن خود را کمونيسم تلقی ميکرد و حتی در زمان جنگ هم از نظر سيستم اقتصادی و فلسفه اجتماعی دشمن اصلی خود را کماکان کمونيسم ميديد و نه فاشيسم هيتلری، و استراتژی مقابله با کمونيسم بعد از سقوط هيتلر نيز دوباره تا پايان جنگ سرد استراتژی اصلی غرب بود، ولی در برهه ای از زمان، يعنی در زمان جنگ دوم جهانی، غرب با بزرگترين سمبل ضدغرب، يعنی کمونيسم استالينی متحد شد و اين ميتوانست برای مليون ايران درس آموز باشد، ولی به غير از دکتر فاطمی، برای آنان درس آموز نبود.

بعد از روی کار آمدن قوام السلطنه و بازگشت مصدق به قدرت، يعنی بعد از تحميل دولت مصدق به محمد رضا شاه توسط جنبش 30 تير، آشکار بود که مصدق در حال مقابله رو در روی با نيروهای سياسی ای در ايران قرار گرفته است که بسيار بيش از وی طی ساليان متمادی به غرب نزديک بودند.  کافی بود مصدق به موفقيت قوام السطنه در جريان خاموش کردن خيزش فرقه دموکرات آذربايجان و کردستان در سال 1324 يعنی کمی بعد از پايان جنگ دوم جهانی تأملی ميکرد که نشان ميداد که نه تنها پشتيبانی غرب را قوام السلطنه کاملاً با خود داشت بلکه توانست شوروی را نيز خنثی نگهدارد و به ان شکل حزب توده را نيز خنثی نگهداشت و حتی در داخل ايران، قوام السطنه توانسته بود همراهی مصدق و مليون ايران را نيز در حمله ارتش و سرکوب تجزيه طلبان آذربايجان و کردستان تأمين کند.  مصدق که اين تجربه تاريخی را ميدانست بايستی بخوبی ميدانست که در روياروئی با شاه و قوام السطنه، آنهم در زمان ترومن و آيزنهاور، بايستی حمايت غرب از شاه و احمد قوام را انتظار داشته باشد، و نه حمايت آنان از مليون، يعنی صف بندی ای که حتی در زمان روزولت نيز واقعيت اتحادهای اصلی دولت های غربی با ايران  بود. صف بندی هائی که از همان شهريور 1320 شکل گرفته بود و با شکست آلمان تقويت هم شده بود و فقط  توده ای ها و مليون ايران خارج از آن قرار داشتند، مضافاً آنکه در مواردی نظير وقايع آذربايجان و کردستان، نه تنها توده ای ها خنثی نگه داشته شدند بلکه مليون همراه قوام السلطنه شدند.

در نتيجه يا مصدق نميبايست به روياروئی با شاه ميرفت و يا اگر ميخواست که برود بايستی ميدانست که متحدش شوروی بود و نه هيچ کشور غربی. اما مصدق از سوئی روياروئی با دربار و قوام السطنه را برگزيد، و در همان حال بجای بدست اوردن همکاری  شوروی، تا توانست به شوروی حمله کرد که نشان ميدهد درک درستی از استراتژی و تاکتيک های بين المللی نداشت.

مثالی بزنم. در زمان انقلاب فرانسه اساساً دولت نوپای مدرنيست آمريکا بی طرف ماند با اينکه از نظر ايدئولوژيک جفرسون طرفدار انقلابيون فرانسه بود.  اندکی ديرتر در زمان جنگ فرانسه و بريتانيا،  زمانهائی آمريکا با بريتانيا متحد شد، يعنی با همان بريتانيائی که با آن در جنگ استقلال جنگيده بود. در دوران مديسون  دوباره روابط با بريتانيا بجائی رسيد که بريتانيا به آمريکا حمله کرد و کاخ سفيد را آتش زد و مديسون مجبور به فرار از کاخ سفيد شد.  اما بازهم بعد ها تا به امروز دوباره مناسبات بر مبنای نياز آمريکا و بريتانيا برقرار شده است بدون تلاش برای گرفتن عذرخواهی از بريتانيا و بالعکس. هم آمريکا و هم بريتانيا آگاه هستند که بر مبنای استراتژی و تاکتيکهای مختلف زمانهائی در کنار هم و زمانهائی در مقابل هم بوده اند در صورتيکه چبهه ملی هنوز به موضوع پنجاه سال پيش 28 مرداد نه بعنوان موضوعی تاريخی برای درس گرفتن بلکه بعنوان مسأله ای که گويا با عذرخواهی آمريکا يا سلطنت طلبان قرار است حل شود نگاه ميکند و اينها همه از درک اشتباه مليون ايران درباره متحدين بين المللی ناشی ميشود که در سطور زير بيشتر بحث خواهم کرد.

منظورم اين است که مناسبات کشورهای غربی حتی آنها که ليبراليسم را قبول داشتند به اين معنی نبوده که روابط سياسی و نظامی مستقيماً از فلسفه اجتماعی حاصل شده باشد. حتی همان زمان انقلاب آمريکا، متحد انقلابيونی نظير جفرسون در برابر دولت انگليس، دولت فرانسه فئودالی استبدادی بود که نسبت به دولت انگليس آن زمان که از نظر تفکر اجتماعی و سياسی ليبراليسم را پذيرفته بود، ارتجاعی بود، و چهارده سال بعد از انقلاب آمريکا، همان دولت فرانسه ای که متحد انقلابيون آمريکا نظير جفرسون بود، توسط انقلاب کبير فرانسه سرنگون شد. همه اين رويدادها نشان ميدهد که استراتژی و تاکتيک بين المللی يک دولت ملی را نبايد بر مبنای ديدگاه فلسفی دولت های ديگر تعيين کرد.

منظورم اين است که استراتژی و تاکتيک سياسی برای مصدق بعنوان يک زمامدار کشور روشن نبود و فکر ميکرد که صف بندی های سياسی و نظامی جهان بر مبنای ايده آلهای فلسفی شکل ميگيرند. اين اشتباه بويژه زمانی که وی در روياروئی با شاه و قوام السلطنه قرار گرفت، برايش به قيمت کلانی تمام شد. ممکن است از خود سؤال کنيم که اگر وی با شوروی متحد شده بود، نتيجه چه ميشد؟ آيا ايران نيز مانند بسياری از کشورهای ديگر به يکی از اقمار شوروی تبديل نميشد؟  نه لزوماً. در واقع اگر مصدق ميخواست خط مشی ای که دکتر فاطمی طرح ميکرد را برگزيند، يعنی برنامه جمهوری را پيش بگذارد، ميبايست با حزب توده و شوروی متحد ميشد. دکتر فاطمی نه عامل شوروی بود و نه علاقه ای به سيستم شوروی داشت ولی آينده ايران را در پايان دادن به سلطنت و ايجاد جمهوری ميديد و به همين علت هم برايش هم رودرروئی با دستگاه سلطنت و هم اتحاد با شوروی مطرح بود. چرا که ميدانست مقابله با دستگاه سلطنت يعنی روياروئی با آمريکا.

اگر برای مصدق مهمتر بود که ايران به هيچوجه در معرض خطر قمر شوروی شدن قرار نگيرد، در آنصورت نبايستی به هيچ قميتی اجازه ميداد که به روياروئی با شاه کشيده شود و بايستی مشترکاً با شاه در نزديکی با آمريکا برنامه ميريخت نه آنکه به اين تخيل برسد که آمريکا وی را به شاه ترجيح خواهد داد.  به هر حال اينها دو راهی بود که شانس موفقيت داشتند يعنی يا همراهی با شاه و امريکا و يا اتحاد با حزب توده و شوروی، ولی راهی که مصدق برگزيد نه اين بود و نه آن، و از نظر استراتژی و تاکتيک های بين المللی تخيلی بود، و نميتوانست جز شکست نتيجه ديگری داشته باشد، چرا که متحد خود را آمريکا يعنی نيروئی ارزيابی کرده بود که در آن روياروئی که برگزيده بود، يعنی روياروئی با شاه، متحد شاه بود و نه متحد مصدق. همه زمينه های تاريخی  آن دوازده سال بعد از شهريور 1320 نشان ميداد که آمريکا نميتوانست در زمان چنان روياروئی با دستگاه سلطنت، متحد مصدق باشد. اين اشتباه مصدق بود و بخاطر استراتژی تخيلی در 28 مرداد شکست خورد، و نيم قرن است که مليون ايران همه را سرزنش کرده اند جز خود مصدق.  مثل اين است که آمريکائی ها هنوز بعد از 200 سال بنشينند و هر روز بريتانيا را بخاطر آتش زدن کاخ سفيد در زمان مديسون سرزنش کنند. صف بندی های سياسی يک روزه شکل نميگيرند و  برخورد مليون ايران، هم به سلطنت و هم به حزب توده، هم به آمريکا و هم به شوروی، تخيلی بود.

خودکشی يک نيروی سياسی چيزی نيست که به آن افتخار کنيم. در واقع امثال جفرسون که با دولت مرتجع فئودالی فرانسه  متحد شدند و در انقلابشان پيروز شدند و در برنامه آزادی و ساختن جامعه مدرن در آمريکا موفق گشتند سرمشق استراتژی و تاکتيک درست بين المللی يک نيروی آزاديخواه است در درک متحدين و مخالفين خود. جنبش سياسی ايران امروز نيز بايستی از تجربه 28 مرداد ياد بگيرد و قبل از آنکه به شکست ديگری برسد به روشنی همه اين موضوعات راجع به صف بندی های بين المللی و نيروهای سياسی داخلی ايران را بحث کند نه آنکه مسأله صف بندی های بين المللی را تابو ببيند و از آن حرفی نزند و دست آخر خود بازنده شود و پنجاه سال ديگر کارش اين باشد که از ديگران بخواهد برای 28 مردادی ديگر معذرت بخواهند گوئی اين عذرخواهی دردی را دوا ميکند. آن نيروهائی که برنده 28 مرداد شدند آنزمان درست صف بندی های متحدين بين المللی خود را درک کردند و حتی فهميدند که چگونه شوروی را نيز خنثی نگهدارند و مصدق بود که واقعيت را نديده و تخيلات خود را بجای ارزيابی دنيای واقعی نشاند و نوعی عمل کرد که جز شکست نميتوانست حاصل ديگری داشته باشد. ديگر وقت آن است که تابو بحث درباره نوع کار با غرب را به دور بريزيم و همانگونه که فرانسه و بريتانيا و آمريکا با هم کار ميکنند عمل کنيم نه آنکه نظيرعده ای هميشه فکر کنيم بريتانيا هميشه دشمن است و عده ديگری فکر کننند آمريکا هميشه دشمن است و عده ای ديگری روسيه را هميشه دشمن خود بپندارند. (2)

با وجود آنکه استقلال طلبی مصدق هميشه سرمشقی برای همه آزاديخواهان ايران بوده و خواهد بود و واقعاً انديشه مستقل را مردم و روشنفکران ايران مديون آن شخصيت بزرگ تاريخ ايران هستند ولی بهتر است 50 سال ديگر خود را به اين بحث های غلط درباره 28 مرداد مشغول نکنيم که گوئی مسأله ای اخلاقی بين آمريکا و ايران است. روابط بين خود آمريکا و فرانسه و بريتانيا و آلمان و ديگران نيز همانطور که ذکر کردم در طی تاريخ همينطور بوده است و اگر ايران ميخواهد بخشی از دنيای مدرن شود بايستی اين واقعيت را آويزه گوش خود کنيم که کشورهای مدرن استراتژی و تاکتيک های سياسی و اتحادهای خود را بر مبنای منافع خود ميريزند و نه بر مبنای فلسفه سياسی شان و اين کارشان هم اقدامی غيراخلاقی نيست. هر چه روشن تر اين واقعيت را ببينيم در آينده تصميمات واقع بينانه تری اتخاذ خواهيم کرد و نه آنکه مثل برخی رهبران جبهه ملی در نيم قرن گذشته وقت نسلی را با اين تصورات که گويا همه غرب با ما در 28 مرداد دشمنی کرد و شوروی استالين هم با ندادن طلاها به دولت مصدق. نيم قرن اين حرف های بی ارزش بس است و امروزه تاريخ نگاری در ميان ايرانيان مانند همه علوم ديگر بيشتر و بيشتر تخصصی ميشود و فقط يک عده دايناسور های گذشته جنبش سياسی هنوز وقت جنبش ما را با اين حرف ها تلف ميکنند.
  
به اميد جمهوری آينده نگر  دموکراتيک، و سکولار در ايران،
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ


 14 آذر 1387
December 4, 2008

پانويس:

مطلب مرتبط:
حزب آينده نگر ايران در راه مصدق
-------------------------------------------------------
فهرست مقالات



ghandchi#
ayandehnegar#

پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۲

اپوزيسيون، مردم ايران و تغيير

اپوزيسيون، مردم ايران و تغيير
سام قندچی
در سالهای قبل از انقلاب 57 اپوزيسيون شعر زير را که به اقبال لاهوری منتسب می شد اما از ديوان ابوطالب کليم کاشانی است با افتخار وصف حال ايران تصور می کرد:

ما زنده به آنيم که آرام نگيريم/ موجيم که آسودگی ما عدم ماست

ابيات بالا اينگونه درک می شد که گوئی مردم ايران خواستار تغيير هستند و از پيشتازان روشنفکر خود انتظار دارند که آنان را برای تغيير رهنمون شوند.

جدا از اينکه واقعا مردم در سالهای پيش از انقلاب اينگونه می انديشيدند می توان با اطمينان گفت که مردم پس از انقلاب نه تنها از رژيم جمهوری اسلامی برای وادار کردنشان به تغيير فکر و انديشه و حتی پوشش زنان و مردان گريزان بوده اند بلکه از اپوزيسيونی نيز که بخواهد به مردم بگويد چگونه فکر کنند فاصله گرفته و می گيرند. در نتيجه نيروهايی که اراده ايجاد تغيير را در ايران داشته اند (1) با استقبال مردمی روبرو نشده اند حال چه با رژيم جمهوری اسلامی بوده اند و چه مخالف، چه اصلاح طلب بوده اند چه سکولار، چه پادشاهی خواه بوده اند چه جمهوريخواه، چه چپ گرا بوده اند و چه محافظه کار. مردم ايران شديدا به هر کوششی که بخواهد چه در سطح عمومی و چه در سطح خصوصی ايجاد تغيير کند با ديدگاه شک می نگرند و هر تلاشی برای تغيير افکارشان را نوعی شستشوی مغزی تلقی می کنند و اين واکنش ها فقط به اموری نظير حجاب اجباری يا جلسات تدريس قران حجتيه خلاصه نمی شود.

در شوروی سابق نيز چنين حالتی در جامعه شکل گرفته بود و به همين دليل تا سالها نه تنها مردم از کالت استالين متنفر بودند بلکه از بازماندگان تزاريسم، تروتسکيستها، مائوئيستها، بونديستها و ديگر نيروهای اپوزيسيون چه بطور متحد و چه پراکنده گريزان بودند. پس از پايان يافتن همه آن جريانات اپوزيسيون، حرکتهای تازه رسانه ای آغاز شد که بجای حمايـت آشکار يا زيرکانه از يک يا چند نيروی اپوزيسيون فقط اخبار واقعی را در دسترس مردم قرار می دادند تا مردم خود بتوانند تصميم بگيرند چگونه بيانديشند. بالاخره رسانه های نوپا بستگی به درجه صداقتشان در خبررسانی توانستند اعتماد مردم را کسب کنند و بدينگونه آلترناتيو تازه ای در شوروی سابق و کشورهای بلوک شرق شکل گرفت. بنظر می رسد ايران بعد از جمهوری اسلامی نيز تجربه مشابهی را در عکس العمل در برابر روشهای شستشوی مغزی شکل داده است. هر حرکتی که بطور آشکار يا پنهان حکايت از تلاش جريانات معين سياسی يا ايدئولوژيک برای تغيير مردم را داشته شکست خورده است. بی دليل نيست که در اين 34 سال فاصله "ما چه می گوييم، مردم چه می خواهند" بيشتر شده که کمتر نشده است (2).

حتی با درک بهتر از جنبش سبز طی 4 سال گذشته روشن تر شد که به رغم احترام برای رهبران اصلاح طلب ابدا اگر آنها درخواست هم می کردند نمی توانستند مردم را حتی در اعتراض به حصر ميرحسين موسوی و مهدی کروبی به قيام بکشانند. مردم حتی در انتخابات اخير هم نشان دادند که از رهبری معينی پيروی نمی کنند و دقيقا هرگاه رهبرانی تصور می کنند رأی مردم را دارند حرکت بعدی مردم خود آن رهبران را هم شگفت زده می کند حال چه رهبران رژيم مورد نظر باشند چه اپوزيسيون، چه اصلاح طلبان چه سکولارها. مسأله اتحاد نيروها نيست. چه نيروهای رژيم و چه اپوزيسيون بطور جداگانه يا متحد نمی توانند مردم را برای تغيير معينی بسيج کنند. اگر شعار تغيير در سالهای اخير توانست در برخی جوامع دموکراتيک غرب برای بخش مهمی از جوانان موثر باشد، برای جوانان ايران چنين کاری بسان شستشوی مغزی تلقی شده است. حتی جنبش سبز نيز بيشتر شبيه عصيانی در جامعه ايران بود آنهم برای زندگی طبق دلخواه خود و نه جنبشی برای تغييری مشخص حال چه آن تغيير براندازی رژيم باشد چه اصلاح آن.

متأسفانه برعکس تصور بسياری از نيروهای اپوزيسيون سياسی ايران که خيال می کنند دليل همه عدم نفوذ آنها در ميان مردم عدم اتحاد آنهاست، مشکل در جای ديگری است. بسياری از نيروهای اپوزيسيون هنوز با پلميک های شبانه روزی و حتی روشهای ديگر نه تنها سعی در تغيير مردم بلکه سعی در تغيير يا از بين بردن رقبای خود هم دارند و فکر می کنند نظير دوران انقلاب 57 می توانند همانند آيت الله خمينی نيروی رهبری کننده تغيير شوند. حتی نيروهايی با يکديگر به توافقی ضمنی در پشت پرده رسيده اند و در برخی رسانه های جمعی متحد شده اند ولی با اين وجود متعجب هستند که چرا هر روز از تعداد بينندگان و خوانندگانشان کاسته می شود. مسأله اين است که مردم ايران در زمان انقلاب 57، هم برای خود و هم برای جامعه ايران در پی تغيير بودند اما در زمان حاضر نه تنها ابدا چنين روحيه ای در ميان مردم ديده نمی شود بلکه عکس آن ديده می شود.

بنظر می رسد که بهتر است نيروهای سياسی صادقانه آنچه نظراتشان است را با مردم در ميان بگذارند و تلاش برای تغيير مردم يا تغيير و نابودی مخالفانشان را متوقف کنند. شايد به اين طريق بتوانند اعتمادی در ميان مردم کسب کنند. حتی رسانه های خبری خارجی که در دام اين تلاشهای اپوزيسيون ايران افتاده اند هر روز مخاطبانشان را از دست می دهند و بهتر است که فقط صادقانه خبر در اختيار مردم بگذارند و تصميم و قضاوت را به مردم واگذارند وگرنه هر برنامه رسانه ای که نظير سخنرانی های کالت های مذهبی و سياسی بطور مستقيم يا غيرمستقيم بوی شستشوی مغزی بدهد نه تنها از سوی مردم ايران استقبال نمی شود بلکه باعث گريزان شدن مردم حتی از رسانه های خبری و تفريحی شده و می شود. تلاشهايی که محصول توافقات پشت پرده چند نيرو از اين دست است حتی بيشتر از تلاشهای آشکار تحميل فکری به اعتماد مردم ضرر زده است. با مردم بايد صداقت داشت نه آنکه به هر قيمتی و با هر حيله ای بخواهيم نيرو يا نيروهای سياسی معينی را نظير کالت های مذهبی و سياسی به انديشه مردم تحميل کنيم. مردم ايران را دست کم نگيريم و عدم توجهشان ناشی از ناآگاهی نيست. اقلا جنبش سبز بايد اين درس را به نيروهای سياسی اپوزيسيون آموخته باشد.

سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
سوم مرداد ماه 1392
July 25, 2013

پانويس:
1.نيروهای سياسی که اراده ايجاد تغيير را در ايران دارند
2. ما چه می گوييم، مردم چه می خواهند

ghandchi#
ayandehnegar#

سه‌شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۲

تسليت به خانواده و دوستان دکتر امين فکرت

تسليت به خانواده و دوستان دکتر امين فکرت
سام قندچی


از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش

 چند لحظه پيش خبر درگذشت آقای دکتر محمد امين فکرت را در سايـت صدای آمريکا خواندم:

متأسفانه در دوسال اخير به دليل گرفتاری های زياد شخصی توفيق تجديد ديدار با اين همکار قديمی صدای آمريکا ميسر نشد و با نهايت تأثر اکنون از درگذشت وی مطلع شدم. زمانی که شب ها تا صبح در صدای آمريکا کار می کردم بحث های زيادی را با يکديگر در مورد تاريخ معاصر ايران داشتيم و بسياری از تجربه های دست اولی را که اين دوست گرامی از انقلاب و مهاجرت با اينجانب در ميان گذاشت در هيچ کتابی نميتوان يافت. اميدوارم روزی بتوانم در مورد خاطرات آن عزيز بنويسم. درگذشت اين انسان بزرگ را به همسر و فرزندان و همه خانواده و دوستان او تسليت می گويم و برايشان آرزوی صبر دارم. يادش زنده باد.

سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
چهارم تير ماه 1392
June 25, 2013

 
*ويديو صدای آمريکا
 
 
ghandchi#
ayandehnegar#

دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۲

نامه ای به دکتر نوری علا در مورد طرح جديد

نامه ای به دکتر نوری علا در مورد طرح جديد
سام قندچی
دوست عزيز دکتر اسماعيل نوری علا با سلام و خسته نباشيد،

از اينکه مرا در آغاز اين تلاش تازه تان برای ايجاد وحدت طرفداران دموکراسی و سکولاريسم در ايران (1) بخاطر داشتيد سپاسگزارم و مايه افتخار من است و بويژه وقتی می بينم با همه ناراحتی های جسمانی لحظه ای از تلاش برای نهادينه کردن دموکراسی در ايران فروگذار نکرده ايد چيزی جز تحسين نمی توانم بيان کنم. بيش از 45 سال پيش که در نوجوانی در دبيرستان بخاطر ابراز نظر سياسی مورد سرزنش و تهديد قرار گرفتم، تا به امروز، همچنان برای تحقق همين خواست کوچک سياسی در ايران در ادامه هزينه کردن از زندگی فردی و آسايش خود و خانواده ام دريغ نکرده ام. موضوع دموکراسی در عرصه سياسی ايران بحثی شخصی نبوده و نيست و قرار نيست نه تلاشگران اين امر انسانهای کاملی باشند و نه آنکه همه مردم ايران انسانهای کاملی شوند تا جامعه ايران از نظر سياسی دموکراتيک اداره شود همانطور که مردم اروپا و آمريکا نيز انسانهای کاملی نيستند وليکن قرن هاست از سيستم سياسی دموکراتيک بهره مند هستند. 

در نتيجه در طرح اختلافات ابداً هدف اين نيست که مخالفان خود را انسانهای کمتری بدانيم. بحث درباره اختلاف نظری در مورد رسيدن به سيستم سياسی دموکراتيک در ايران است و هدف آنگونه حملات شخصی نيست که نظير رهبران کالت های مذهبی و سياسی خود را فرشته بپنداريم و مخالفان خود را اهريمن معرفی کنيم. شما را در جنبش سياسی ايران فردی يافتم که صادقانه در پی هدفی مشابه بوده است و نه آنکه مانند بسياری مدعيان در اين جنبش بخاطر جاه و مقام هر دروغی بگويند و بحث ها را شخصی کنند و هر انسانی را تخريب کنند بدون آنکه از شفقت بوئی برده باشند و واقعاً برای آزادی و حريم خصوصی ارزشی قائل باشند و به خيال خود قاضی و دادستان و وکيل مدافع در مورد زندگی ديگران باشند گويی کعب الاخبارند و با پشت سر حرف زنی به خود اجازه دهند برای هرکس حکم صادر کنند و خود را منزه جلوه دهند و حتی در خارج کشور در شرايط عدم وجود فشار رژيم های مستبد با هزار نيرنگ حق کشی کنند و با زندگی مخالفانشان بازی کنند حال به دليل اختلاف ديدگاه سياسی يا فکری باشد و يا به دليل حسادت و رقابت و جاه طلبی.

با نگاهی به تلاشهايی که برای برقراری دموکراسی در ايران شده به اين نتيجه رسيده ام که محول کردن تصميم روشنفکران ايران در مورد رژيم آينده به بعد از تشکيل مجلس مؤسسان و رفراندوم قانون اساسی کار درستی نيست و بايد موضع مشخص خود را به روشنی اعلام کرد ولی نه بعنوان موضع مردم ايران بلکه به عنوان موضع اکثريت روشنفکرانی که به برقراری دموکراسی در ايران معتقدند. اما پيش از آنکه نظرم را بگويم که جمعبندی اکثريت روشنفکران ايران را در مورد شکل نظام آينده چه می بينم می خواهم سطور زير را در مورد سلطنت پهلوی به شما بنويسم چرا که می بينم بسياری از پادشاهی خواهان همچنان درک غلطی از بحث هايم در اين مورد دارند.

از نظر اينجانب نه تنها پادشاهی خواهان ايران و مشخصا طرفدارن رژيم پهلوی حق دارند نظرات خود را بيان کنند و برای پلاتفرم سياسی خود فعاليت و مبارزه کنند بلکه شخصا همواره از حق آنها دفاع کرده و می کنم همانگونه که سلطنت طلبان فرانسه پس از بيش از 200 سال هنوز پلاتفرم سياسی خود را تبليغ می کنند. همچنين شاهزاده رضا پهلوی نه تنها حق دارد بعنوان رهبر پادشاهی خواهان ايران فعاليت کند بلکه نظير هر فرد ديگری حق دارد خود را رهبر کل مردم ايران تلقی کند و برای کسب آراء مردم تلاش ورزد.

شخصا هيچ پدرکشتگی با آقای رضا پهلوی و خانواده پهلوی نداشته و ندارم. در واقع خانم فرح پهلوی از منسوبين خانوادگی من هستند. پسر عموی خانم فرح پهلوی آقای باقر طباطبايی ديبا همسر دختر دايی من ماهرخ بود که از بچگی آنقدر نزديک بوديم که ماهرخ با پسرش به خانه پدری می آمد و در حوض خانه ما بازی می کرد. حتی بعد از انقلاب کميته به خانه پدرم ريخت چون فکر می کردند رضا پهلوی آنجا پنهان شده است. گرچه شخصا هيچگاه ارتباطی با دربار نداشتم و در آمريکا نيز هيچوقت تماسی با آقای رضا پهلوی، خانم فرح پهلوی و خاندان ايشان نداشته ام اما ابدا بغض و کينه شخصی از آنها ندارم. درست است پسر عمويم احمد قندچی که در 16 آذر 1332 کشته شد با جبهه ملی بود اما در خانواده ما همه نحله های فکری حضور داشتند و اختلافات سياسی ربطی به روابط خانوادگی نداشت. مثلاً مادرم در مراسم ختم مادر خانم فريده ديبا حضور داشت. يا اينکه يک خاله و شوهر خاله ام از سران هوادار خمينی بودند و ديگری هم از سران هوادار حزب توده. اکنون همه اينها فوت شده اند و راحت می توانم اين واقعيات را بنويسم. در فاميل ما از سران حزب پانيرانيست تا حزب اللهی و توده ای و طرفدار قوام السلطنه و مصدق و شاه همه بودند. ای کاش در کل ايران که اختلافات سياسی به همين شکل وجود داشت همه می توانستند نظراتشان را بدون ترس از زندان و شکنجه و اعدام آزادانه بيان کنند. در نتيجه ابدا آنچه نظراتم در مورد پادشاهی خواهی است کينه شخصی نيست و تحليلی سياسی است.

از نظر اينجانب اکثريت روشنفکران ايران به اين نتيجه رسيده اند که راه آينده ايران يک جمهوری دموکراتيک و سکولار است و در نتيجه هرگونه ايجاد تشکيلاتی که اين جمعبندی را بخواهد کمرنگ کند تا فراگير شود غلط است و باعث می شود که مردم ايران تصور کنند اکثريت روشنفکران ايران پس از 30 سال هنوز در مورد نظام آينده نتوانسته اند به جمعبندی برسند. البته اگر عدم تصميم واقعيت بود من نمی گفتم که چيز ديگری بگوييم تا مردم گيج نشوند اما واقعيت اين نيست که اکثريت روشنفکران ايران برايشان روشن نباشد. روشن است که اگر فردا جمهوری اسلامی منحل شود همين روشنفکران ايران هستند که طرح های قانون اساسی آينده و رژيم مورد نظرشان را مطرح خواهند کرد و اگر در 34 سال قادر نبوده اند به اين جمعبندی که اکثريتشان چه فکر می کنند برسند مردم حق دارند به توان آلترناتيو جمهوری اسلامی شک کنند. و تازه باز تکرار می کنم که اين امر واقعيت ندارد و برای اکثريت روشنفکران ايران نوع نظام آينده روشن است. حتی مردم هم در اين 30 سال هيچگاه به رژيم بخاطر جمهوريت اعتراض نکرده اند. با اينحال در همه جلساتی که برای رضايت سلطنت طلبان تشکيل شده است تعداد زيادی از روشنفکران حضور دارند که تأکيد دارند جمهوريخواه هستند اما پلاتفرمی را امضا می کنند که نظام آينده را به بعد از رفراندوم محول می کند. اين کار غلط است. وقتی اکثريت معتقد به نظام جمهوری هستند بايد برای آنهم برنامه بريزند و در عين حال از حق سازمانهای پادشاهی خواه برای حضور فعال در صحنه سياسی ايران در حال و آينده دفاع کنند.

به هر حال می دانم که طرح شما با نظر اينجانب در تقابل است و دليل نوشتن اين سطور نيز ابدا تلاش برای منصرف کردن شما از کوشش تازه تان نيست و هميشه احترام خود را برای شما اعلام کرده و می کنم اما بنظرم هر طرحی که بندی نظير بند هفدهم بيانيه شما را دارد به جايی نخواهد رسيد. بند 17 شما می گويد: "ما بيش از هر امری نگران مسائل اينجا و اکنون اپوزيسيون خارج کشوريم چرا که اگر نقشی برای اين اپوزيسيون در سرنوشت کنونی و آيندهء ايران وجود داشته باشد اين نقش به دخالت ندادن اختلافات نظری مختلفی وابسته است که حل و فصل آنها تنها با اراده و تصميم آزادانهء ملت ايران و در دوران پس از فروپاشی حکومت اسلامی ممکن است. بدين لحاظ ما بحث دربارهء شکل و نحوهء کار حکومت و دولت و مديريت سکولار دموکرات کشور و مسائل ديگری از اين دست را، که مجلس مؤسسان و رفراندوم قانون اساسی آينده در مورد آن تصميم می گيرند، از دستور کار خود خارج ساخته ايم."

همانطور که در سطور بالا اشاره کردم لازم است که به روشنی هواداری خود را از جمهوری دموکراتيک و سکولار بعنوان نظام سياسی آينده ايران بيان کنيم و در عين حال آشکارا حمايت خود را از تلاشهای پادشاهی خواهان دموکرات اعلام کنيم و آنها را دوستان دموکراسی خواهی ايران قلمداد کنيم.

ببينيد مسأله نه هراس است و نه دشمنی و خط کشی با پادشاهی خواهان. تا آنجا که به هراس مربوط می شود، از پادشاهی خواهان وقتی قدرت و ساواک را در ايران در دست داشتند هراسی نداشتيم که حالا داشته باشيم. دشمنی و خط کشی هم هدف نيست، ديگر همه بحث های سلطنت در ايران موضوعات تاريخ است و دعوايی در مورد مسائل امروز نيست. مسأله اين است که ديگر اين بحث برای اکثريت روشنفکران ايران تمام شده است همانطور که بعد از سالهای 1870 برای اکثريت روشنفکران فرانسه تمام شد گرچه پس از آن تاريخ هم تا به امروز سلطنت طلبان بعنوان يک جريان سياسی در فرانسه حضور دارند. بحث اين است که امروز اکثريت روشنفکران ايران جمهوريخواه هستند حتی اکثريت آنهائی که نقش بسيار مثبتی برای خاندان های پادشاهی از جمله خاندان پهلوی در تاريخ ايران قائل هستند. مسأله نظر در مورد آينده است. همانطور که متذکر شدم همه اين 30 و چند سال مخالفت مردم و روشنفکران ايران با رژيم نه تنها بخاطر جمهوريت نبوده است بلکه اتفاقاً در هواداری از جمهوريت بوده است.

در نتيجه روشنفکران ايران هم برای خودشان و هم برای شفافيت با مردم بهتر است حقيقت طرفداری از جمهوری را با مردم به روشنی در ميان بگذارند و به دروغ نگويند که تصميمشان را بعد از مجلس مؤسسان و رفراندوم خواهند گرفت چرا که از هم اکنون دقيقا می دانند تصميمشان چيست. اين را حتی 20 سال پيش با اين اطمينان نميشد گفت که اکثريت روشنفکران ايران جمهوريخواه هستند. اکنون بيش از دو دهه است که مبارزات مردم ايران مشخصا برای نجات جمهوريت از اسلاميت است. مسأله ربطی هم به داشتن يا نداشتن يک چهره معروف ندارد. همانطور که مذهبی ها خمينی را اختراع کردند سکولارها هم شخصيت های خود را آفريده و خواهند آفريد. تنها کسی که رضا پهلوی را بعنوان شخصيت ملی خواسته به ما تحميل کند دولت های خارجی بوده و هستند وحالا هم آنقدر که ايشان مطرح هستند به برکت قدرت های خارجی است و به اذعان برخی طرفدارانشان با اينهمه پول و امکانات آنچه ارائه کرده اند تبعيض بوده است و حملات حتی به نزديکترين افراد به خودشان. مسأله با پادشاهی خواهی نه هراس است و نه حذف رهبر آن و آقای رضا پهلوی هم با اين انتخاب توان يا عدم توان خود را نشان داده است اما جدا از داشتن توان يا عدم توان، وی تا زنده است رهبر طرفدارانش خواهد بود و شخصا فکر می کنم جنبش روشنفکری ايران بهتر است به کار خود بپردازد و به حق پادشاهی خواهان در حضور در صحنه سياسی آنگونه که دوست دارند و با رهبری آقای رضا پهلوی برای آنها احترام بگذارد
 
با اينحال عدم اعلام تصميم صريح روشنفکران در برهه کنونی آنها را به سرنوشت برخی دچار خواهد کرد که هم مسخره پادشاهی خواهان شده اند و هم مسخره جمهوريخواهان. مسأله اين است که واقعيت نظام آينده از ديدگاه اکثريت روشنفکران ايران عدم وجود يک نظام سلطنتی حتی به نوع کامبوجی و اسپانيايی آن است و اين حقيقت را بايد به مردم گفت نه آنکه بگوئيم ما خود جمهوريخواه هستيم ولی اين تصميم را هنوز نگرفته ايم. چنين حرفی امروز دروغ است در صورتيکه شايد 25 سال پيش دروغ نبود. يعنی 25 سال پيش بازهم اينجانب جمهوريخواه بودم ولی شايد اکثريت روشنفکران ايران تصميم روشن به ايجاد جمهوری دموکراتيک و سکولار نگرفته بودند اما امروز پس از بيش از دو دهه که مردم ايران به روشنی نشان داده اند که برای جمهوريت مبارزه می کنند، ديگر شکی برای کسی نيست که خواست مردم ايران به جمهوری است و به همين دليل هم برنامه امثال رهبران شورای ملی که به مردم می گفتند تصاوير شاهدخت ها را بر خيابانهای مشهد نصب کنند خنده دار بود تا هراسناک. اما از نظر من بازهم بايد به آقای رضا پهلوی و شورای ملی ايشان يا حزب مشروطه يا هر تشکيلات ديگری که پادشاهی خواهان ايجاد کنند احترام گذاشت و حق آنها را برای ايجاد سازمانهای خود چه قبل و چه بعد از ايجاد جمهوری دموکراتيک و سکولار محفوظ دانست.

ببخشيد سرت را درد آوردم و بازهم با تشکر از اينکه مرا برای طرح خودتان در نظر داشتيد.
با مهر و دوستی
به امید جمهوری آینده نگر  دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
سوم تير ماه 1392
June 24, 2013

پانويس:

ghandchi#
ayandehnegar#

شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۲

بازهم درباره فرديت

بازهم درباره فرديت
سام قندچی

يکسال پيش در بلاگ فراديد (1) بحثی داشتيم در اين مورد که "چرا فرديت در فضای مجازی شکوفا شده است" (2). اساس بحث اين بود که با تطور اينترنت امکان داشتن هويتهای مجازی متعدد فراهم می شود و در نتيجه در دنيای مجازی فرصت های بيشتری برای رشد فرديت حتی در جوامع عقب مانده به دليل دسترسی به اينترنت بوجود می آيد در صورتيکه در گذشته تنها با رشد جامعه مدرن بود که  تعدد انتخابها بيشتر می شد و فرديت در جوامع پيشرفته بود که بيشتر تکامل يافت. در عين حال موضوع خودآگاهی نيز در جهان فراصنعتی مورد بحث قرار گرفت و اينکه آيا بقول کورزويل آيينه عميق تری برای منعکس کردن آن لازم است (3). و کتاب جالب او در اين مورد (4). همچنين در "بحثی در مورد دنيای نوين آواتارها يا زندگی دوم" (5) ديديم که آواتارها نه تنها امتدادی از فرديت ما هستند بلکه به رشد آن نيز بيشتر کمک می کنند. در يکسال اخير پايه گذار زندگی دوم شرکت جديدی بنام هايفيدليتی درست کرده است که آواتارهايش بطور باور نکردنی خيلی واقعی تر هستند (6).



اما آيا همه اين تحولات سؤال چند هزار ساله در مورد فرديت را پاسخ می دهد؟  منظورم دو تحليل متفاوت از مبنای شخصيت است که سعدی در گلستان خيلی ساده در دو شعر مختلف در يک حکايت  مطرح می کند (7).

شعر اول:

با بدان یار گشت همسر لوط / خاندان نبوّتش گم شد/ سگ اصحاب کهف روزی چند / پی نیکان گرفت و مردم شد

شعر دوم:

عاقبت گرگ زاده گرگ شود/ گرچه با آدمی بزرگ شود

به عبارت ساده تر شعر اول اين نظر است که شخصيت در محيط شکل می گيرد و دومی آن را امری ذاتی می شمارد و يا آنچه ما امروز موضوعی ژنتيکی می خوانيم.
سه ماه پيش انستيتو ماکس پلانک در آلمان نتيجه تحقيقاتی را منتشر کرد که شايد در اين زمينه قابل تأمل باشد (8). در اين تحقيقات از 40 موش استفاده شده که نظير آدم های دوقلو هستند که از نظر ژنتيکی يکسانند.  آنها همچنين از بدو تولد در محيطی يکسان قرار داده شدند. بعد از مدتی هرکدام شخصيتی مجزا از ديگری پيدا می کند. ارزيابی اين امر هم با تحت نظر داشتن مغزشان انجام شده است. نتيجه گيری تيم محقق اين است که دليل تفاوت فردی را بايد بخاطر کارهايی که هر موش انتخاب کرده است توضيح داد. يعنی اينها مبنای ژنتيکی شخصيت را رد نمی کنند اما اختلاف فردی را بر مبنای فعاليتی که هر فرد در محيط برای خود انتخاب می کند توضيح می دهند. البته سؤال بعدی اين است که دليل انتخاب فعاليت معين هرکدام چه بوده است که بنظرم بايد به تفاوت مغز آنها از بدو تولد مربوط باشد اما اين مسأله در داخل رساله به روشنی بحث نشده است.
بنظر می رسد موضوع رشد فرديت در دنيای کنونی همچنان مورد بحث است اما ترديدی در اين نيست که در جوامعی نظير ايران ما شاهد شکوفايی آن هستيم.

سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
اول تيرماه 1392
June 22, 2013

پانويس:

پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۲

نئوکانها، دانيل بل و ايران

نئوکانها، دانيل بل و ايران
سام قندچی
متن انگليسی English Text
من از هواداران هميشگی کارهای تئوريک دانيل بل بوده ام و نوشته ام که با 99 درصد نوشته های او موافقم (1). در همين حال با ديدگاه های نئوکانها چه پيش و چه پس از جنگ آمريکا و عراق در سال 2003 مخالفت کرده ام (2). برخی نويسندگان وقتی در مورد جنگ می نويسند کتاب "پايان ايدئولوژی" سال 1960 دانيل بل را نقطه شروع نئوکانها قلمداد می کنند (3). متأسفانه دانيل بل در زمان جنگ آمريکا و عراق خيلی مسن بود که چيزی در مورد جنگ يا موضوع ديگری بنويسد. او دو سال پيش در 91 سالگی در 25 ژانويه سال 2011 درگذشت. اما کمتر از دوسال پيش از مرگش در 6 سپتامبر 2009 در نامه ای به مجله اکونوميست لندن در رابطه با مقاله يادبود ايروينگ کريستول آن مجله به روشنی از نئوکانيسم فاصله گرفت. دانيل بل هميشه خود را "يک سوسياليست در اقتصاد، يک ليبرال در سياست، و يک محافظه کار در فرهنگ" توصيف می کرد و در همان يادداشت متذکر می شود که حتی می شود برای توصيف نظرات او از برچسب "سوسيال دموکرات" استفاده کرد اما نه يک "نئوکان." درست است برخی از آينده نگر ها نظير الوين تافلر بوده اند که هميشه از نئوکان معروف نوت گينگريچ در عرصه سياست حمايت می کرد اما تا آنجا که به دانيل بل مربوط می شود، گرچه دوستی شخصی با ايروينگ کريستول داشت اما به روشنی در همين يادداشت می گويد که با ديدگاه های سياسی آقای کريستول اشتراک نظر ندارد (4).
امروز حدود 10 سال پس از آغاز جنگ آمريکا و عراق نئوکان ها دوباره در عرصه سياست آمريکا فعال شده اند تا جنگ تازه ای را اينبار با ايران راه بياندازند. لزومی ندارد که من اينجا برای دانيل بل پاسخ بدهم چرا که همانگونه که متذکر شدم دانيل بل به روشنی پيش از مرگ صف خود را از نئوکانها جدا کرد. اما مهم است که به نقطه نظرات دانيل بل نگاهی بياندازيم و درک کنيم که همه آينده نگرها نئوکان نبودند و در واقعيت ارثيه فکری دانيل بل راهنمای بزرگی برای مواجهه با خيزش اسلامگرايی است (5). البته اکثريت آينده نگرها در 50 سال اخير کلا از سياست فاصله گرفته اند (6) با اينحال در زمان جنگ آمريکا و عراق در سال 2003 بسياری از آينده نگرها نه تنها از جنگ حمايت نکردند بلکه سالها پيش از آن ديدگاه هايی را دنبال کردند که در نقطه مقابل نقطه نظرات نئوکانها قرار داشت (7).
آينده نگری مدرن (8) اساسا پس از جنگ جهانی دوم آغاز شد هنگاميکه متفکرينی نظير آسيپ فلختايم و برتراند دو ژوونل استدلال می کردند که نه سوسياليسم و نه سرمايه داری قادر به حل معضلات پيش پای بشريت نيستند و نياز جامعه نه به يک موضع سانتريستی بلکه به گام نهادن فراسوی سوسياليسم و سرمايه داری است. تقريباً 25 سال بعد، اين انديشه را دانيل بل در کتاب "فرا رسيدن جامعه فراصنعتی" در سال 1973 به بهترين شکل توصيف کرد هنگاميکه به روشنی نشان داد که اقتصاد جهانی فراسوی جامعه صنعتی در حرکت است آنچه ما امروز اقتصاد اطلاعاتی می ناميم. اما در آن روزهای نخستين بعد از جنگ دوم جهانی منتقدين کمونيسم در غرب از يکسو ليبرالهايی بودند که به چپ نو متمايل بودند و از سوی ديگر محافظه کاران قرار داشتند. کتاب "پايان ايدئولوژی" دانيل بل در سال 1960 اساسا اين بحث را مطرح می کرد که هر دو طرف اين گفتمان ايدئوژيک است در حاليکه در واقعيت محتوای مورد مناقشه از بين رفته است. در آمريکا و اروپای غربی اساسا درخواست های تئوری جامع ليبراليسم نه تنها بصورت قوانين کشورها مدون شده بود بلکه در فرهنگ و مناسبات اجتماعی نهادينه می شد. همين را می شد در ارتباط با مطالبات سوسياليستها در کشورهای اروپای غربی ديد در نقاطی که سوسيال دموکراتها به قدرت رسيده بودند و حتی در آمريکا بسياری از اين مطالبات در دوران معامله جديد روزولت و از طريق اتحاديه های کارگری بدست آمده بودند. در نتيجه بحث "پايان ايدئولوژی" همه تبليغات شوروی را در آن زمان بی معنی می کرد چرا که نه تنها گقتمان محافظه کاران بلکه حتی گفتمان ليبرال چپ نيز ديگر جايی نداشت. البته لازم به يادآوری است که خيزش جنبش های مائوئيستی، فمينيستی و ضد جنگ در همان زمان در غرب نوعی چالش در برابر اين نظريه بود.
در نتيجه با اين بينش کل کشمکش نيروهای چپ يا ليبرال یا جريانات محافظه کار بی معنا بود. اين ديدگاه در اوائل سالهای 60 به اين معنی بود که آينده نگرها ديگر دست از چالش سياسی اتحاد شوروی به دليل اساس اقتصاد برداشتند چرا که دو مدل اقتصادی در اساس صنعتی خود تفاوتی نداشتند و جنگ کلمات اساساً به جنگ بی حاصل ايدئولوژيک تقليل يافته بود. بدينگونه خود دانيل بل کانون توجه خود را بر کار جديدی قرار داد که از نظر او ادامه کاری بود که نظير جلد چهارم کاپيتال مارکس می توانست تلقی شود. شاهکار دانيل بل جامعه اطلاعاتی را آنقدر دقيق پيش بينی کرد که هنوز هم کاری خارق العاده در تئوری اقتصادی است. اما بيش از 10 سال پيش از آن، آنچه آينده نگرها و از جمله دانيل بل تشخيص ندادند اين بود که گرچه ديدگاه های تئوری ليبرالی در دموکراسی های غربی نهادينه شده اند اما ارزش های بشری که سوسياليستها پيگيری می کردند نظير بيمه درمانی، حقوق بيکاری، حقوق زنان و کودکان هنوز چندان در آمريکا بدست نيامده بودند. آنها درست می گفتند که ادامه مسيری که گروه های چپ نو می رفتند به جايی نميرسيد اما تعريف اين حقوق جدا از سيستم جامع ليبراليسم يا سوسياليسم لازم بود، کاری که جان رالز نئوليبرال در کار خود در "يک تئوری عدالت" انجام داد و دانيل بل نيز بعد ها در کتاب "گذرگاه پيچ وخم"* از آن ياد می کند.
اما نئوکانها در مقايسه با رالز فقط انديشه های "پايان ايدئولوژی" را در فراسوی سالهای 1960 ادامه دادند و کاری با تئوری عدالت نداشتند. آنها فقط از اين بينش در حملات خود به اتحاد شوروی استفاده کردند که خيلی هم مؤثر بود چرا که سياست اتحاد شوروی به يک "ايدئولوژی" تقليل پيدا کرده بود که ربطی با واقعيت نداشت. به عبارت ديگر مؤمنان همچنان درباره آن بعنوان ايدئولوژی پرولتاريا می انديشيدند وقتی در جستجوی رستگاری بودند. بينشی که ديگر به صورت يک مذهب درآمده بود. اما مطالبات ليبرالی و سوسياليستی برای حقوق بشر در عرصه های سياسی و اقتصادی تخيل نبوده و واقعيت را بيان می کردند و گرچه بخشاً در جوامع صنعتی، چه سرمايه داری و چه سوسياليستی، بدست آمده بودند دعواهای اجتماعی هياهوی بسيار برای هيچ نبود که بشود همه را بعنوان ايدئولوژی به دور ريخت. با اينحال پس از سقوط اتحاد شوروی در سالهای 1990 اين واقعيت خود را به دليل شکوفايی شديد اقتصادی که در پی تحول تکنولوژی های کامپيوتر و اينترنت به وقوع پيوست، نشان نداد. اولين سقوط دات کام ها در سال 2000 و بحران 2001 (9) که به دنبال آن روی داد مسائل قديمی عدالت اجتماعی را به جلو آورد اما اين بار جنبش های مذهبی بويژه جنبش اسلامگرايی کانون توجه خود را بر اين مسائل برای رد غرب به دليل بر نياوردن نيازهای بشر متمرکز کردند. اين بار کسی نمی توانست با "پايان ايدئولوژی" پاسخ دهد چرا که مسأله بين دو تمدن با مبانی يکسان جامعه مدرن صنعتی نبود. در اينجا يکطرف به مذهب ماقبل صنعتی باز می گشت و در مقابل آن نياز به دفاع از دستاوردهای ليبرالها و سوسياليستها بود، اما بی اعتنايی به محتوای حقوق بشر، سياسی يا اقتصادی، در زير پرچم پايان ايدئولوژی، به اين معنی بود که اختلاف به جنگ تمدن ها می انجاميد. يک تمدن تصور می کرد که برتر از ديگری است، همان طريقی که بسياری از نئوکانها طرح های خود را در مقابله با اسلامگرايان فرموله کردند که وضعيت را خصمانه تر کرد.
نمی شود که "پايان ايدئولوژی" دانيل بل را مقصر دانست. کار او برای زمان خود عالی بود و برای سه دهه چارچوب مقابله با اتحاد شوروی را مهيا کرد، اما کاربستن آن نظر در فراسوی زمان و مکان که نئوکانها کردند به فاجعه در جنگ با عراق ختم شد و همچنان اين ديدگاه نقشه راه را برای قدرت های غربی ترسيم می کند که به جنگ های تمدن ها دامن می زند. دانيل بل پس از "پايان ايدئولوژی" کارهای نظری ارزنده بيشتری را به رشته تحرير درآورد. در مقالات بسياری در کتاب "گذرگاه پر پيچ و خم" ابعاد مختلف جامعه فراصنعتی را در عرصه های مختلف زندگی بشر مورد تتبع قرار داده است. در کتاب "تضادهای فرهنگی کاپيتاليسم" کانون توجهش بر مسائل محلات شهرهای بزرگ متمرکز است معضلاتی که ما در کشورهای پيشرفته سرمايه داری نظير آمريکا امروز شاهد آن هستيم. اين نوشته های بل حتی يکدهه پس از آغاز قرن بيست و يکم بيشتر معنی می دهند. دانيل بل در سالهای آخر عمر در مورد مسائل عدالت اجتماعی و تئوری ارزش کار می کرد که هيچگاه منتشر نکرد (10).
پس از جدايی از نئوکانها، دانيل بل اساساً محققی آکادميک بود و در دانشگاه هاروارد تدريس می کرد. آن سالها تازه از ايران برگشته بودم و پس از در ميان گذاشتن رساله ام در مورد هوش مصنوعی با او در سال 1985 (11)، در اواخر سالهای 1980 با درميان گذاشتن تجربه هايم در ايران به او گفتم که چگونه به نظرات تازه ام در پی تجربه انقلاب ايران رسيدم و چرا کتابفروشی نوا را در سانيويل کاليفرنيا به قصد يافتن افرادی با علاقه های مشابه بازکردم تا بتوانم درک بهتری از توسعه در جهان بدست آورم و اينکه اميدوار بودم بتوانم يافته هايم را در ژورنال مناسبی منتشر کنم. در نامه پاسخش درک زيادی از آنچه برايش توصيف کردم نشان داد و نوشت "سالها پيش سنت تحقيقات مستقل وجود داشت و ژورنالهای مستقلی که چنين کارهايی را منتشر کنند. متأسفانه بيشتر اين عرصه ها، از جمله تحقيقات خود من، بسيار "پروفشناليزه" شده اند و بيشتر کارها تقريبا غيرقابل رسوخ" (12).
به موضوع بحث برگرديم، مسائلی که غرب در نقاطی نظير ايران با آنها روبروست نمی توانند با شمشير از غلاف کشيده تمدن "برتر" نئوکانها در مقابل به اصطلاح تمدنهای "کهتر" حل شود. در واقع، از جمله برخی از ما ايرانيان در توسعه ديدگاه های آينده نگری شرکت داشته ايم (13) و در تلاش برای ايجاد حزب آينده نگر هستيم (14). ايرانيانی بوده اند که از بنيانگذاران ترانس هومانيسم بوده اند (15). به عبارت ديگر، ايرانيانی که خواستار تغيير در ايران هستند فقط عده ای سلطنت طلبان نيستند که نئوکانها در پی بازگرداندنشان به قدرت هستند. ما برای دموکراسی و سکولاريسم مدتها پيش از شکل گيری جمهوری اسلامی مبارزه کرده ايم و متحمل شکنجه و اعدام در دوران رژيم شاه شده ايم  و بارها در مورد برخورد درست برای حل مسأله اتمی در ايران سخن گفته ايم (16). فراموش نکنيم که چرا سکولاريسم در نيمی از جهان شکست خورد (17). غرب لازم است که با اتکاء به ريشه های ارزش های مدرن خود در تلاشهايی که برای کار با يکديگر درکل جهان انجام می شود شرکت کند آنهم در دورانی که ری کوروزيل به بهترين وجه بعنوان سينگولاريته ترسيم کرده است. اين راهی است که می شود مسائل اقتصادی جهان را حل کرد (18). و اينها چالش هايی است که برای درک و همکاری در برابر ما قرار دارد. وقت ساختن اقتصادهای سينگولاريته است (19) و نه راه انداختن جنگ های بيشتر نظير آنچه در عراق روی داد که ما را به امنيت، آزادی و عدالت نزديکتر نمی کند. حتی برای حل اختلافات ايران و اسرائيل بايستی به همين شکل عمل کرد تا به نتيجه رسيد (20). بيائيم با هم برای ايران آينده نگر کار کنيم (21).
به امید جمهوری آینده نگر  دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
سی ام خرداد ماه 1392
 June 20, 2013

پانويس:

* Daniel Bell, The Winding Passage

 

ghandchi#
ayandehnegar#

یکشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۲

فرونت های تازه نئوکان ها در واشنگتن

فرونت های تازه نئوکان ها در واشنگتن
سام قندچی
در يکی دو ساله اخير جريانات نئوکان در آمريکا ديگر مثل ده سال پيش عمل نميکنند که آقای مايکل لدين برای مردم ايران پادشاهی رضا پهلوی را در جلسات علنی سلطنت طلبان در لوس آنجلس تجويز می کرد يا دانيل پايپز راه حل آمريکا را استفاده از افراد مسلح مجاهدين اعلام می کرد (1). از جمله آن روزها در مقالاتم از آنها سؤال می کردم که اگر سلطنت انقدر خوب است چرا برای آمريکا دنبال ايجاد سلطنت نيستند؟ همانطور که می دانيم پس از جنگ استقلال کسانی در اوائل شکل گيری دولت مدرن در آمريکا به دنبال ايجاد سلطنت بودند و جفرسون هميشه در مورد تلاشهای آنان نگران بود و دليل کشمکشهايش با هميلتون نيز ريشه در اين مسأله داشت. به هر حال چه ظن جفرسون در مورد هميلتون درست بود و چه نادرست، جرج واشنگتن با محدود کردن دوره رياست جمهوری اش به دو دوره امکان سلطنت در آمريکا را در عمل سد کرد و بعدها با رفع اين سوء ظن ها هميلتون و مديسون که پروتژه جفرسون بود، "دفاتر فدراليسم" (2) را با هم نگاشتند جزواتی که مبانی اتحاد دموکراتيک ايالت ها را بدون وجود سلطنت در داخل يک جمهوری مدون کرد و يک قرن بعد نيز در دوران جنگ داخلی مبانی تدوين شده در اين سند بنيانگذاران آمريکای نو بود که کنفدراسيونيسم ايالات جنوبی را نفی می کرد (3).  حتی حمله انگليس به آمريکا که در همان اوائل استقلال کشور در دوران رياست جمهوری مديسون صورت گرفت و آتش زدن کاخ سفيد نه تنها باعث نشد کسی ديگر دنبال سودای سلطنت در آمريکا برود بلکه جمهوری آمريکا در اين ناملايمات آزموده تر شد و تا به امروز مردم اين کشور هر چهار سال يکبار رييس جمهور خود را انتخاب می کنند.
از موضوع بحث دور نشوم نئوکان های آمريکايی ديگر نوع فعاليتشان در رابطه با ايران با ده سال پيش فرق کرده است. مثلا همکاران ايرانی آنها مؤسسات فرهنگی جديدی در ظاهر برای حمايت از جشن های ايرانی نظير نوروز تشکيل می دهند و بسياری از ايرانيان سرشناس را از افراد غيرسياسی تا هواداران جبهه ملی و جريانات چپ و جمهورخواه دعوت می کنند. البته نميشود به اين کار آنها يا ايرانيانی که دست همکاری به آنها داده اند به اين دليل خرده ای گرفت چرا که هدف اعلام شده ارتقا و اشاعه فرهنگ ايران است. اما متأسفانه کار در همين جا تمام نمی شود. مثلا دو سه هفته پيش همين افراد جلسه ای در کنگره آمريکا تشکيل دادند که بازهم بخودی خود کار غلطی نيست. اما اگر نگاهی به سخنرانی يکی از فعالين چپ دموکرات و مستقل که به اين نشست دعوت شده بود کنيم می بينيم اين فرونت های تازه نئوکان ها در صدد جهت دادن جنبش سياسی ايرانيان به چه سوئی هستند!
سخنران با اين تحليل شروع کرد که در زمان جنگ جهانی دوم وقتی مردم آلمان با رژيم نازی روبرو بودند جهان نيز با اين رژيم روبرو بود و آلمانی های مهاجر با متفقين برای حمله به آلمان متحد شدند و به اينگونه آلمان نازی از صفحه روزگار برچيده  شد. بعد با استفاده از همين مثال موضوع اتمی ايران و جوامع بين المللی را مطرح کرد و اينکه ايرانيان مهاجر بايد در چنين حمله ای به ايران شرکت کنند.  اين تشابه تاريخی از اساس غلط است. در دوران جنگ جهانی دوم آلمان تنها کشوری بود که بمب اتم ساخته بود و حتی برنامه اتمی آمريکا را بعداً دانشمندان فراری آلمانی پايه ريزی کردند و از آن بمب هيروشيما در آمد ولی هنگام خيزش فاشيسم هيتلری آلمان تنها قدرت اتمی بود و برتری نظامی نه تنها به همسايگان خود بلکه حتی به آمريکا داشت. حالا امروز به دنيا نگاه کنيم. آمريکا و روسيه و چين و اروپا و هند و ژاپن قدرت های اتمی جهان هستند. امکانات اتمی ايران تکنولوژی هايی است که از روسيه گرفته و بسيار ناچيز است. اينکه غرب نگران برنامه اتمی ايران است به اين دليل است که نمی خواهد کشورهای عربی منطقه خاورميانه نيز در رقابت به برنامه های مشابهی دست بزنند و امنيت صدور نفت خاورميانه به خطر افتد (4). نگرانی مشابهی در مورد توسعه اتمی پاکستان و هند نيز که رقابتی بود چند سال پيش وجود داشت. در نتيجه ابدا ايران نقش آلمان را در جهان بازی نمی کند که قدرت برتر نظامی جهانی باشد و اصلا نمی تواند چنين نقشی را ايفا کند. اگر مثلا چين روابط خصمانه ای با غرب داشت يا اگر شوروی در دوران جنگ سرد منظور بود آنوقت می شد گفت که آنها نيرويی قابل توجه در مقايسه با نيروی اتمی آمريکا دارند و تازه بازهم نه مانند آلمان هيتلری که نسبت به همه کشورهای پيشرفته و حتی آمريکا در ابتدای جنگ از نظر نظامی برتری داشت. حالا در مورد ايران اصلا چه با قدرت اتمی و چه بدون آن از نظر نظامی در مقايسه با قدرت های اتمی و نظامی جهان چنين ارزيابی غلط است. در نتيجه تشويق چنين تحليلهايی از سوی نئوکانها هدفش اين است که از فعالين سياسی ايرانی برای جنگ با ايران مزدور درست کنند.
بسياری از فعالين سياسی و فرهنگی ايرانی که به اين نوع جلسات دعوت می شوند خوب است از خود بپرسند چرا يکدفعه اينها علاقمند شده اند که هزينه سفر اين مهربانان را از اروپا به آمريکا بدهند و برايشان سخنرانی بگذارند. آنهايی هم که به دليل برنامه های نوروز و امثالهم دعوت می شوند خوب است نگاه کنند و اين نوع برنامه های جانبی دعوت کنندگان را مورد توجه قرار دهند تا از آنها سوء استفاده نشود. به هر حال همه اين مدعوين خود افرادی با تجربه و بادانش و عاقل هستند و خودشان می دانند که تصميم درست چيست به همين دليل هم سالهاست در اين مورد چيزی ننوشته ام. اما در دوسال اخير تعداد اين گونه فرونت ها بيشتر و بيشتر شده است و هدف برخی از آنها حتی برای افراد با تجربه سياسی به راحتی قابل تميز نيست.
به امید جمهوری آینده نگر  دموکراتیک و سکولار در ایران،
سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
بيست و ششم خرداد ماه 1392
June 16, 2013
1. About Mr. Daniel Pipes' Article-2003
2. About Madison's Federalist Papers and Federalism in Iran
http://www.ghandchi.com/117-Madison.htm
3. کنفدراسيونيسم نسخه جنگ داخلی برای ايران
http://www.ghandchi.com/590-Confederationism.htm
4. دليل جنگ بخاطر برنامه اتمي
http://www.ghandchi.com/483-dalilejang.htm  

مقاله مرتبط
Related Article

نئوکانها، دانيل بل و ايران
http://www.ghandchi.com/785-neocons-daniel-bell.htm

Neocons, Daniel Bell and Iran
http://www.ghandchi.com/785-neocons-daniel-bell-eng.htm
 
 
ghandchi#
ayandehnegar#