دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۷

ناسيوناليست هاي تجاوز طلب

ناسيوناليست هاي تجاوز طلب
سام قندچی
ممکن است عنوان اين نوشتار به نظر متضاد بنظر آيد اما اگر در عرصهء سياسي ايران موجود عجيب الخلقه اي نظير جمهوري اسلامي مي تواند وجود داشته باشد که ادعاي ملي گرائي و بنيادگرائي اسلامي را همزمان انجام مي دهد، در اپوزيسيون ايران هم ـ بخوبي مي دانيم که ـ عده اي هستند که هم ادعاي ملي گرائي دارند و هم از تجاوز به ايران تحت عنوان «آزاد سازي» کشور از دست اسلامگرايان دفاع مي کنند و اميدشان آن است که اسرائيل و آمريکا به ايران حمله نظامي کنند و، نظير کورش کبير که يهوديان را در بابل از بند آزاد کرد، اين منجيان قرن بيست و يکم نيز ايرانيان را از بند آزاد سازند.
اين ناسيوناليست هاي تجاوز طلب، که اکثراً بسيار ضد اسلام گرائي هستند و ريشهء همهء بدبختي هاي مردم را ناشي از حملهء اسلام به ايران در 1400 سال پيش مي دانند، فراموش مي کنند که خودشان دقيقاً همان کاري را توصيه مي کنند که برخي از ايرانيان به ستوه آمده از فساد و استبداد سال هاي پاياني دولت ساساني انجام داده و، به سوداي حل مسئلهء داخلي خود، از حملهء بر انداز يک نيروي خارجي استقبال کردند.
منطق بسياري از اينان هم چنين است که «ما نمي خواهيم 60 سال ديگر صبر کنيم و اگر اپوزيسيون نمي تواند انقلاب کند چرا نمي گذارد ديگران کشور را «آزاد سازي» کنند؟ ديديم که حدود 70 سال طول کشيد تا جنبش دموکراسي خواهي در شوروي و بلوک شرق بتواند رژيم کمونيستي را به زير بکشد؟ اگر در ايران هم اين چنين شود شايد بسياري از ما تغيير رژيم را در عمر خود نبينيم».
اما آيا تن دادن به فاجعه اي که ميليون ها بار بدتر از حملهء اعراب به ايران است، مي تواند راه حل ما باشد؟ و آيا نه اينکه حتي اگر چنين حمله اي با حسن نيت هم همراه باشد، ملت ما دوباره اتکاء به نفس خود را از دست خواهد داد و خواهد گفت که «خودشان آوردند و خودشان بردند؟» (1)
اينگونه اشخاص در جريان انتخابات رئيس جمهور آمريکا رفته رفته موضع خود را به روشني بيان مي کنند و، در ظاهر مبارزه با لابي گران جمهوري اسلامي، در نوشتارهاي خود از سخنان خانم پيلين در تشويق حملهء اسرائيل به ايران دفاع مي کنند.
البته لابي گران جمهوري اسلامي نيز در ضديت خود با جنگ طلبي (بطور اعم) جدي نيستند چرا که خريدن اسلحه توسط جمهوري اسلامي از چين و روسيه همانقدر ايران را در معرض نابودي نظامي قرار مي دهد که حملهء اسرائيل و غرب. آنها مجدانه در راستاي عملي نشدن تحريم هاي هوشمندي که جلوي نظامي تر شدن جمهوري اسلامي را بگيرد فعاليت مي کنند و، در نتيجه، ناسيوناليست هاي تجاوز طلب و لابي گران اسلامي هر دو کمر به نابودي ايران بسته اند.
آيا اين منطقي است که پايهء استدلال خود در حمايت از حمله به ايران و يا نظامي شدن کامل کشور را بر اين بگذاريم که «خوب، اگر مردم تغيير مي خواهند بايد اين بها را بدهند»؟
ناسيوناليست هاي تجاوزطلب و لابي گران اسلامي، هر دو، مخالفت اپوزيسيون مترقي حکومت اسلامي با حملهء نظامي و تحريم هاي غير هوشمندي که فقط مردم ايران را هدف مي گيرند و بر اقتدار حاکميت مي افزايند، را رندانه به کوشش براي حفظ حکومت اسلامي تعبير مي کنند و به اين تصور دامن مي زنند که اگر چنين نباشد اين اپوزيسيون بايد در راستاي انقلاب يا اعتصاب عمومي يا خيزش عمومي گام بردارد. اما، نه تنها در ايران بلکه در هر کجاي ديگر دنيا، اپوزيسيون مترقي، در سازمان يافته ترين شکل خويش هم، براي مردم تکليف معين نکرده و اعلام نداشته است که مردم کي و چگونه بايد بر خيزند. اگر «اپوزيسيون سياسي» آنقدر قدرت داشت که الان حکومت رادر دست گرفته بود!
مهمترين وظيفهء اپوزيسيون در اين آمادگي است که وقتي مردم به نقطه اي رسيدند که اعتصاب عمومي کردند يا دست به قيام زدند، بتوان جنبش را به درستي رهبري کرد و اجازه نداد که ديگرباره يک نيروي واپس گرا نظير ملايان رهبري جنبش را به دست گيرد. و گرنه خواستار حمله نظامي به ايران شدن يا تأييد تحريم هاي غير هوشمندي که بر روي مردم فشار اقتصادي و اجتماعي مي گذارد، اقدامي به نفع مردم ايران نيست و حکم ضديت با مردم ايران ـ و نه با حکومت اسلامي ـ را دارد.
اين مثال يک مغالطهء آشکار است. نخست اينکه در آلمان هيتلري يک جنبش مدني ـ آنگونه که سال هاست در ايران وجود دارد ـ شکل نگرفته بود. بنظر من، تنها اگر روزي شرايط اين جنبش در ايران شبيه شرايط افغانستان زمان طالبان شود، آنگاه مي توان که از يک اقدام نظامي از سوي سازمان ملل حمايت کرد. منظورم زماني است که طالبان قتل عام وسيع مي کرد و هيچ جنبش مدني نيز در افغانستان اجازهء حيات نداشت. و اين وضعيت با اوضاع شوروي سابق يا حکومت اسلامي در ايران متفاوت است.
البته جنبش هاي مدني ـ حتي در کشورهاي دموکراتيک ـ داراي فراز و نشيب هاي خاص خود هستند و وضعيت در هر روز و براي هر نيرو يکسان نيست. و همهء نيروها هميشه به يک اندازه از آزادي عمل برخوردار نيستند. (2)
اما اين پرسش هم وجود دارد که «اگر اين رژيم الان ساقط نشود از کجا معلوم است که در آينده به چنان شرايط نرسيم که رژيمي بدتر از هيتلر و طالبان را روبروي خود داشته باشيم؟» و پاسخ من آن است که: «چرا فکر نکنيم که به شرايطي نظير بلوک شرق و شوروي يا آفريقاي جنوبي، که رژيم کشان بدون حملهء نظامي و جنگ ساقط شد، خواهيم رسيد؟»
مردم ايران را در خطر جنگ اتمي قرار دادن (3)، و غرب و اسرائيل را براي حمله به ايران تشويق کردن، و گفتن اينکه «مردم ايران از آنها با آغوش باز پذيرائي خواهند کرد»، همان حرف هاي احمد چلبي ها دربارهء عراق است، با اين تفاوت فاحش که در مورد ايران وجود امکانات اتمي بلوف نبوده و واقعي است، و حمله به کشورمان مي تواند به آنجا منجر شود که، با بمباران تأسيسات اتمي، لطمه اي هزاران بار بدتر از هيروشيما وارد شده و مردم ما را تا ده ها سال بعد با امواج راديو اکتيو روبرو کند». (4)
در واقع ـ چه آگاه و چه نا آگاه ـ اين دعوت ها براي حمله به «آزاد سازي» منجر نمي شود، دوران کنوني هم دوران کورش و بابل نيست. پس، بيائيم و با دادن اين توصيه هاي نابخردانه به غرب مردم خود را در معرض فاجعه اي بدتر از آنچه در 30 سال گذشته بوجود آمده است و همچنان با آن دست و پنجه نرم مي کنيم، روبرو نسازيم.
بنظر من، حتي توصيه هائي نظير تحريم خريد نفت از ايران نيز بي معني بوده و باعث برانگيختن نفرت مردم از اپوزيسيون مي شود. و اگر غرب چنان تحريم هائي را برقرار کند نيز اپوزيسيون موظف است در پي برنامه هائي نظير برنامه غذا براي عراق باشد که با نظارت سازمان ملل انجام مي شد. بايد بفهميم که به زور نمي شود مردم را به انقلاب کشيد ولي براحتي مي شود نفرت ابدي مردم را به دست آورد.
فقط تحريم هاي هوشمند، يعني ممنوع کردن فروش تجهيزات نظامي و مسدود کردن حساب هاي بانکي سران رژيم و دست اندرکاران جنايات در ايران و، در کنار آن، کمک به جنبش مدني در ايران معني دارد و بس. (5)
اگرچه هميشه ممکن است که ما خود در طول حياتمان شاهد شکل گيري دولتي که ميخواهيم نباشيم اما اقلاً نبايد براي آيندگانمان ارثيه اي بجا بگذاريم که بخاطرش تا 1400 سال ديگر به ما تف و لعنت کنند و با خشمي تاريخي بپرسند که چرا، براي نجات خود از شر مستبدان، نابخردانه حمله به سرزمينمان را آرزو کرده ايم.
اپوزيسيون ايران بايستي کار صبورانهء دموکراتيک و آينده نگرانه را پيشهء خود سازد و بخصوص، با مطرح ساختن ابتکار صلح با اسرائيل، از افتادن در دام جنگ طلبان بپرهيزد. (6)

به اميد جمهوري آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران،،
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
1 مهر 1387
Sept 22, 2008


پانويس ها:

من، در سال 1386، اين موضوع را در نوشتار «چرا من با هرگونه حمله به ايران مخالفم» مفصلاً توضيح داده ام:

یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۷

توهماتی دربارهء اپوزيسيون خارج از کشور

توهماتی دربارهء اپوزيسيون خارج از کشور

به اين پرسش توجه کنيم: «چرا اپوزيسيون خارج کشور در سی سالهء اخير، برعکس دوران پيش از انقلاب، فعاليت مؤثری نداشته است؟» گمان می کنم که اين يک پرسش اصلی است که در ذهن خود فعالان اپوزيسيون از يکسو و کسانی که اين اپوزيسيون را فقط تماشا می کنند، از سوی ديگر، وجود دارد و هرکس، بقول مولوی، «از ظن خود» برای آن پاسخی، گفته و ناگفته، دارد. اما اگر اين پاسخ ها را دسته بندی کنيم ملتفت می شويم که اغلب آنها دارای پايه و مايهء استواری نيستند و در عمل نمی توانند ما را به سوی راه حلی که قابل اجرا باشد رهنمون شوند.
در اين مقاله قصد اصلی من ارائهء پاسخی شخصی به اين پرسش است اما، قبل از دست زدن به آن، می خواهم برخی از پاسخ های شناخته شده را مورد بحث قرار دهم.

1. مدعيان عضويت در اپوزيسيون اشخاصی کاذب و هوادار حکومت اسلامی اند
اين پاسخ اغلب از جانب کسانی مطرح می شود که خودشان در دوران رژيم قبلی جزو اپوزيسيون نبوده اند. از ميان معتقدان به اين پاسخ می توان بخصوص به سلطنت طلبان و پادشاهی خواهانی اشاره کرد که نوک حملهء خود را به سوی جمهوريخواهان می گيرند و، در متن اين حمله، به اين نکته توجه دارند که فعالين سياسی ضد حکومت پادشاهی در گذشته عموماً جمهوریخواه بوده و، در نتيجه، جمهوریخواهان هم در تحقق انقلاب اسلامی نقش داشته اند و هم هنوز دل از آن نکنده اند.
آنها نسبت به صداقت اپوزيسيون جمهوريخواه شک دارند و تا مي توانند سعي در خراب کردن اين فرد و آن فرد در اپوزيسيون جمهوريخواه مي کنند. اين دعواها را پاياني نيست. آنها فکر مي کنند که اگر اپوزيسيون چمهوريخواه مي خواست واقعاً عليه جمهوري اسلامي مبارزه کند، می توانست در اين مدت تشکيلات عريض و طويلي مانند «کنفدراسيون دانشجوئی قبل از انقلاب» را در خارج بسازد و جمهوري اسلامي را به چالشی جدي بگيرد. آنها اختلافات بين اين اپوزيسيون را نيز همچون يک جنگ زرگری می بينند که همه را آچمز و بی حرکت کرده است.

2. عدم اتحاد جمهوريخواهان و سلطنت طلبان موجب بی عملی است
اين نظر را بيش از همه از بسياري از «جمهوريخواهان سابقاً فعال» در جنبش سياسي خارج کشور، که برخی شان رسماً به سلطنت طلبان پيوسته اند و برخی نيز هنوز خود را جمهوريخواه می دانند، می شنويم.
و چرا اين اتحاد ممکن نشده؟ در اين مورد نيز نظرها گوناگون است.

3. عوامل نفوذی حکومت اسلامی مانع حرکت اند
بنظر می رسد که بيشترين افراد اين پاسخ را درست دانسته و به توانائی ملی، عملی و تکنيکی حکومت اسلامی در نفوذ در داخل صفوف اپوزيسيون بهای بسياری می دهند.

البته می توان پاسخ های ديگری نيز در اين مورد يافت. اما من به همين سه پاسخ بسنده کرده و می کوشم نشان دهم که اگرچه هر سهء اين پاسخ ها دارای عناصری از واقعيت هستند اما، نه تک تک و نه با هم، پاسخ درخوری برای پرسش ما فراهم نمی کنند؛ و چرا؟
بنظر من، مشکل همهء اينگونه پاسخ ها در آن است که وضعيت اپوزيسيون بعد از انقلاب در خارج کشور را با اپوزيسيون قبل از انقلاب و، مثلاً، «کنفدراسيون دانشجوئی» مقايسه کرده و با اين خط کش می خواهند وضعيت امروزی را اندازه گيری کنند.
اگرچه اين مقايسه از بنياد غلط است اما بد نيست چند واقعيت را در اين زمينه مورد توجه قرار دهيم و توجه کنيم که در دوران پيش از انقلاب هم دو عنصر «تفرقهء نيروها» و «نفوذ دستگاه های امنيتی رژيم» وجود داشته است.
در سال هاي رژيم شاه، حتی زماني که بزرگترين تظاهرات عليه او در واشنگتن برگزار می شد، اختلافات درون کنفدراسيون آنقدر زياد بود که اين تشکيلات را به چندين سازمان جداگانهء کاملاً مستقل از هم تقسيم کرده بود. با اين همه هر کدام از آن خرده سازمان ها قادر بودند هزاران نفر را به کنگره هاي خود جلب کنند و فرياد تظاهر کنندگان شان در خيابان هاي شهرهاي آمريکا و اروپا، طنين انداز بود. همچنين، اگرچه تفرقه در صفوف اپوزيسيون آن دوران بسا بيشتر از امروز بود ولي حرکت ضد رژيم جريانی قوي داشت.
و اگر بخواهيم از نفوذ رژيم در اپوزيسيون صحبت کنيم (چه نفوذ در تعيين خط مشي ها و چه نفوذ فيزيکی عوامل اطلاعاتي) بايد به يادآوريم که در زمان شاه هم همهء انواع اين نفوذها وجود داشت و حتي يک بار نزديک بود که يکي از عوامل ساواک در بالاترين سطح کنفدراسيون به رهبري برسد. در واقع، در همه جاي دنيا و در همهء تشکلات سياسي اپوزيسيون های حکومت های مختلف اين وضعيت وجود داشته است اما، جريان کلی فعاليت اپوزيسيون های کشورهای مختلف گاه قوت داشته و گاه دچار ضعف شده اند. در نتيجه می توان گفت که اين عامل نيز نمی تواند پاسخ درخوری برای پرسش مورد نظر ما فراهم کند.
در عين حال، تصور اينکه روشنفکران جمهوريخواه باعث سقوط رژيم شاه شدند نيز سخت کاذب است اما همين توهم بشدت به نفرت های بين ما دامن مي زند. در واقع روشنفکران دوران شاه، چه چپي و چه جبهه ملي، چنان نيروئي نبودند که بتوانند موجب سقوط رژيم سلطنتی شوند.(1)
حال بپردازم به تحليل خودم و پاسخی که در نظر من بر واقعيت پس از انقلاب تکيه دارد. بنظر من، و در واقع، هيچ توطئهء گسترده اي در کار نيست. تنها ترکيب جمعيتی ايرانيان خارج کشور در 30 سال گذشته است که با ايرانيان مقيم خارج در 30 سال پيش از آن تفاوت ماهوي پيدا کرده است و در دوران کنونی اکثريت ايرانيان کنوني مقيم خارج، چه بخواهيم و چه نخواهيم، مهاحريني هستند که به دنبال ساختن زندگي بهتر براي خود و خانواده شان در خارج از ايران هستند و به همين علت هم چندان توجهي به اپوزيسيون ندارند، چه اپوزيسيون متحد باشد و چه نباشد.
به کلام ديگر، دليل وضعيت بی تحرک خارج از کشور نه ربطي به سلطنت طلب بودن دارد و نه به خواستاری جمهوری، نه به متحد بودن يا نبودن فعالين جنبش سياسي مربوط است و نه به نفوذ رژيم در اپوزيسيون. علت اين واقعيت را بايد از يکسو در «ترکيب جمعيتي ايرانيان مقيم خارج» در بعد از انقلاب اسلامي و، از سوی ديگر، در چند و چون واقعی يک جنبش مدني در داخل کشور جستجو کرد.
وضعيت ايرانيان خارج کشور هميشه يک شکل نبوده است. (2) در دوران شاه، جمعيت اصلی اين ايرانيان را دانشجويانی تشکيل مي دادند که به خارج مي آمدند تا تحصيل نموده و به ايران برگردند و کار کنند. البته ممکن بود که برخي در خارج ماندگار شوند؛ ولي هدف اکثريت آنها بازگشت به ايران بود. در عين حال، اطلاعات اين دانشجويان دربارهء جامعهء ايران بسيار اندک بود و آنها تازه در خارج با جنبه های مختلف سياسی و اجتماعی جامعهء داخل کشور آشنا می شدند و جسته و گريخته مطالبی را دربارهء ايران ياد مي گرفتند و وقتي آن مطالب را با وضعيت حوامع دموکراتيکی که در آن درس می خواتدتد مقايسه می کردند آرزومند آن مي شدند که کشوری که به آن برمی گردند نيز همانگونه باشد. به همين علت، اکثر آنها به سوی اپوزيسيونی سياسی که رژيم گذشته و استبداد سياسی آن را هدف قرار داده بود، جلب مي شدند.
صرفنظر از پناهندگان سياسی که روز بروز تعدادشان کم شده و بسياری شان هم دست از فعاليت سياسی کشيده اند، امروزه اما جمعيـت اصلي ايرانيان خارج کشور را کساني تشکيل مي دهند که بهتر و بيشتر از بسياری از فعالين سياسي واقفند که ايران تحت تسلط حکومت اسلامي چگونه کشوری است و اساساً به همين دليل تصميم گرفته اند که به خارج از آن مهاجرت کنند. در نتيجه هر گونه کوشش اعضاء فعال اپوزيسيون در راستای افشاي رژيم براي آنان حکم تکرار دانسته ها را دارد و آنها نظير دانشجويان 40 سال پيش نيستند که کسي بخواهد برايشان دربارهء جامعه اي که از آن آمده اند افشاگري کند. خودشان همه چيز را بهتر مي دانند و به همين علت حرف هاي تبعيديان و پناهندگان اساساً برايشان اتلاف وقت است.
به اين نکته اضافه کنيد اين واقعيت را که آنها نه برای مبارزه با رژيم که برای بهتر کردن وضع زندگي خودشان بخارج آمده اند و، در نتيجه، با همهء بی علاقگی به رژيم ايران، اولويت کارشان مبارزه با آن نيست. اين مهاجرين مي خواهند زندگي شان بهتر شود و اگر مي خواستند دست به مبارزهء مدني بزنند چه بسا که در ايران کنوني مي ماندند و نيازي به خروج از کشور حس نمی کردند. در نتيجه، به استثناء عدهء بسيار کوچکي از مبارزين داخل کشور که در اين سال ها مجبور به خارج شدن بوده اند، 99 درصد کسانيکه طی دهه های اخير مهاجرت کرده اند هدفشان بهتر زندگي کردن بوده است که حق هر انساني است و نمي شود به کسي از بابت آن خرده گرفت.
همچنين، اکثر اين مهاجرين خواهان برقراری روابط حسنه بين کشورهای محل اقامتشان و ايران هستند ـ نه به اين خاطر که فکر مي کنند جمهوري اسلامي دولت خوبي است بلکه چون مي خواهند راحت به ايران سفر کنند و برگردند، با آن تجارت داشته باشند، و از خدا و خرما يکجا استفاده کنند.
بدينسان، می شود گفت که «تبعيديان ايران»، که بدنهء اصلی اپوزيسيون حکومت اسلامی را تشکيل می دهند، چه عضو اپوزيسيون قديم، چه جمهوريخواه و چه سلطنت طلب، اساساً در خارج از کشور حمايتي ندارند. در اين مورد بد نيست دو سازمان خارج کشوری را با هم مقايسه کنيم. از يکسو جريانات سياسي فعالي نظير «گروه مهر» (3) را داريم، که به درستي خواستار افزودن شرط رعايت حقوق بشر به زمينه های رابطه کشورها با ايران است. متأسفانه اين تشکل که خود را حتی مدنی می داند تا سياسی، در ميان مهاجرين پا نگرفته است. در برابر آن سازماني نظير «نياک» (4) را داريم که از حقوق و امکانات شغلي و تجاري مهاجرين ايرانی در خارج و برقراری روابط حسنه بين آمريکا وجمهوري اسلامي دفاع مي کند و در ميان مهاجرين ايراني در آمريکا نيز بسيار ريشه کرده است و از نظر مالی نيز قادر بوده است مديران حرفه اي استخدام کند و حقوق بدهد و حتي از آمريکا کمک مالی (5) بگيرد و تشکيلات خود را گسترش دهد. بحث هاي مربوط به لابی گری و برخورداری از کمک های حکومت اسلامی در واقعيتی که بيان شد تفاوتی بوجود نمی آورد و از دايرهء بحث کنونی خارج است. (6)
در واقع، می توان گفت که سخنان تبعيديان ايراني در خارج از کشور بيشتر مورد توجه ايرانيان داخل بوده تا مهاجرين مقيم خارج و به همين دليل هم هست که وقتی، در سال های اخير برخی از فعالين داخل به خارج آمده اند از آنچه ديده اند جا خورده و بسياری از اميدهاي کاذب شان نسبت به خارج از بين رفته است.
درک وضعيت متزلزل و ضعيف فعالان اپوزيسيون خارج از کشور، و نيانداختن تقصير اين وضعيت به گردن اين و آن، يا به گردن فقدان اتحاد و نفوذ عوامل رژيم، خود می تواند ـ هم برای خودشان و هم برای مبارزان داخل کشور ـ سرآغاز توهم زدائی و بنياد نهادن حرکات سياسی بر واقعيت باشد. در حال حاضر، بيشتر آن دسته از فعالين جنبش سياسي که در زمان شاه رهبران تشکلات واقعي بودند، امروز ديگر رهبر چيزي جز خاطرات گذشتهء خود نيستند. در عين حال، ديگر چنان تشکلاتی که بتواند کار گسترده و مؤثری انجام دهد نه وجود دارد و نه وجودش امکانپذير است. در نتيجه، مطرح کردن چهره های بازنشسته و دادن تصورهاي کاذب حاصلی جز ايجاد بي اعتمادي نسبت به بازماندگان اپوزيسيون سابق در نزد نيروهائي که در گذشته بخشي از اپوزيسيون نبوده اند، نخواهد داشت و تصور نخواهد شد که اينها مي توانند نظير گذشته چنان جنبشي را سازمان دهند ولي نميخواهند.
و حال ببينيم که بر بنياد آنچه که من نامش را نگاه واقع گرايانه به فضای اپوزيسيون خارج می گذارم، لااقل در کوتاه مدت، چه می توان کرد. بنظر من، در بهترين حالت، نيروهای متفرق اپوزيسيون ـ چه سلطنت طلب و چه جمهوريخواه ـ بايد در جستجوی آن باشند که چگونه می توانند در خدمت اهداف و کنش های جنبش مدني داخل کشور باشند. (7) در اين مورد هم نبايد دست به ايجاد توهمات تازه زد و بايد دانست که همين خدمت هم بسيار محدود خواهد بود. چرا که نيروهاي جنبش مدني در داخل کشور نه تنها قويتر، که گسترده تر نيز هستند و امکانات بهتري ـ چه از نظر مالي و چه از نظر فکري ـ دارند.
در عين حال نبايد با غلوکاری و به رخ کشيدن امکانات مهاجرين ايراني در خارج، که در فعاليت های اپوزيسيون شراکت نمی کنند و امکانات شان ربطی به تبعيديان ندارد توهمی را ايجاد کنند که مآلاً همين فعاليت های مختصر را نيز بی حاصل خواهد کرد. چرا که اگر در ذهن داخل کشوری ها اين توهم بوجود آيد که دست تبعيديان با دست مهاجران در يک کاسه است و با اين همه اقدام مؤثری صورت نمی دهند، آنگاه اين تصوير کاذب حاصلی جز نا اميدي و تنفر از تبعيديان نخواهد داشت؛ چرا که مبارزين داخل تصور خواهند کرد که ما می توانيم اما نمي خواهيم به آنان کمکي کنيم.
توجه کنيد که سخن از ناتوانی کامل اپوزيسيون نيست، بلکه حرف بر سر آن است که اين اپوزيسيون نسبت به هويت و ماهيت خود دچار توهم است و در عين حال اين توهم را به اپوزيسيون داخل کشور هم سرايت می دهد. توانائی اين اپوزيسيون تنها زمانی قابل تحقيق و تحقق خواهد بود که تصورات و نگرش ها توهم زدائی شده و واقع گرائی بر آنان حکمروا شود.
در آن صورت ما، در خارج، دارای اپوزيسيونی خردمدار و واقع گرا خواهيم بود که قصد کرده است امکانات اندک خود را در خدمت مبارزه ای بگذارد که از جانب اپوزيسيون داخل کشور اجرا می شود؛ بی آنکه همين توان محدود را با سوء ظن های بي اساس در راستای نابودي يکديگر به هدر دهد. در اين صورت مبارزين داخل هم قادر خواهند بود، بدون داشتن توهم، روی امکانات واقعی ما حساب باز کند.

پانويس:
1. در اين مورد من در نوشته زير اين موضوع را مورد بحث قرار داده ام و در اينجا لزومی به تکرار آن نيست:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/352-taraghikhahi.htm
2. در گذشته هاي دورتر، زمان اميرکبير، حتي موضوع مهاجرين به خارج طور ديگري بوده است که دربارهء آن در نوشتار ديگري در گذشته بحث کردم و لازم به تکرار در اينجا نيست:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/518-technocrats.htm
3. گروه مهر http://www.mehr.org/
4. سازمان نياک http://www.niacouncil.org/
5. Grant
6. نگاه کنيد به مطلبی دربارهء «لابي جمهوری اسلامي»
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/473-IRILobby.htm
7. نگاه کنيد به «گام بعدي در جنبش آينده نگري ايران»:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/482-FuturistsNextStep.htm

آقای جوزف بايدن هيچ يک از ما را بر ديگری ترجيح نمی دهد

آقای جوزف بايدن هيچ يک از ما را بر ديگری ترجيح نمی دهد
سام قندچي

ديروز آقاي باراک اوباما اعلام کرد که جوزف بايدن را براي مقام معاونت رئيس جمهوري در مبارزه انتخاباتي خود، برگزيده است و تجربه وي در سياست خارجي و همکاري فراجناحي را عوامل اصلي براي انتخاب خود ذکر کرد. در نتيجه نظريات آقاي بايدن در سياست خارجي امروز اهميت ويژه دارد بخصوص اگر آقاي اوباما در انتخابات رياست جمهوري در ماه نوامبر برگزيده شود.دو سال پيش من مقاله مفصلي درباره نظريه اي که آقاي بايدن براي حل مشکل عراق ارائه داده بود نوشتم (1) و در آن توضيح دادم که از نظر آقاي بايدن راه حل عراق تقسيم آن کشور به سه کشور شيعه، سني عرب، و کرد است. در آنجا توضيح دادم که اينگونه «تقسيم قومي» معادل فدراليسم استاني در عراق (که موجب رشد دموکراسي مي شود) نيست، بلکه با تکه تکه کردن جامعه بر مبناي قومي و مذهبي راه براي جنگ هاي بيشتر قومي ـ مذهبي و رشد روابط ملوک الطوايفي و عشيرتي باز مي شود. و اين همان روش خطرناکي است که به «بالکانيزه کردن منطقه» موسوم است.(2) در اين نوشتار اما هدفم طرح مجدد آن بحث ها نيست و مشخصاً مي خواهم دربارهء تأثيري که حضور آقاي بايدن بر روي خاورميانه و مشخصاً ايران مي تواند داشته باشد بحث کنم.وضعيت کنوني خاورميانه شباهت زيادي به وضعيت اروپاي دوران جنگ دوم جهاني دارد و، در نتيجه، يادآوري نقش هاي دو چهرهء مهم آن دوران، يعني چمبرلين و چرچيل مي تواند در درک وضعيت به ما کمک کند. بخصوص که، بنظر من، افکار و طرح هاي جوزف بايدن شبيه هيچ کدام از آن دو تن نيست. درکي که از چمبرلين وجود دارد اکثراً چنين است که او اطلاع دقيقي از فاشيسم هيتلري نداشته است و به همين جهت کوشش هايش نه در راستاي مقابله که در پي راضي کردن هيتلر بوده است. بنظر من، اين تصوير درستي از چمبرلين نيست. آنچه چمبرلين در نظر داشت انجام رفرم هاي اجتماعي پايه اي بود که سوسيال دموکرات ها در کشورهاي ديگر اروپا انجام داده بودند و او مي خواست که آنها را در بريتانيا تحقق دهد ـ آن هم بدون قبول سوسياليسم که قوي ترين رقيب سرمايه داري خصوصي در اروپاي سال هاي بعد از جنگ اول جهاني بود. در نتيجه، علت اينکه چمبرلين مي خواست هيتلر را راضي کند آن بود که بتواند نيروي خود را، بدون دغدغه هاي ناشي از درگيري هاي خارجي، بر روي مسائل داخلي بريتانيا متمرکز کند، او، با انتخاب روش مدارا با هيتلر در اين کار موفق هم شد. اينکه هيتلر روش عدم تجاوز به بريتانيا را در پيش گرفته و تيغ حمله خود را بسوي شوروي هدف گرفت، از يکسو، توانست آن آسودگي از دغدغه هاي خارج را براي او فراهم کند و، از سوي ديگر، اصلاحات وي را (آن هم بصورت آلترناتيوي در برابر سوسياليسم) به نمايش بگذارد. البته چنانکه ميدانيم نتيجه ديگر اين سياست هم آن شد که هيتلر با خيال راحت نيروي نظامي خود را در اروپا تحکيم کرد و سپس فرانسه و عاقبت بريتانيا را هم هدف گرفت. در مقايسه با او، وينستون چرچيل که، مانند سياستمداران آمريکائي آن دوران، سياست خارجي را بصورت علم مي نگريست و مي دانست که قول هائي که در معاهده ها داده مي شوند، به محض آنکه تناسب قدرتي که آن معاهده را ممکن کرده تغيير جدي کند، اعتبارشان فقط روي کاغذ خواهد بود و بس. در عين حال، هدف ايجاد آلترناتيوي براي دولت هاي رفاهي اروپا براي چرچيل مطرح نبود چرا که آنچه مي توانست بدست آيد در زمان چمبرلين در بريتانيا بدست آمده بود و، در نتيجه، مسئلهء مرکزي براي چرچيل «تناسب قدرت در اروپا» بود و اينکه، پيش از تصرف بريتانيا بوسيلهء آلمان،جلوي پيشرفت آن گرفته شد ـ که همين طور هم شد.اما، بنظر من، جوزف بايدن نه چمبرلين است و نه چرچيل. براي توضيح بيشتر بگذاريد نگاهي بوضعيت کنوني سياست خارجي آمريکا بياندازيم و اين کار را نخست در مقايسه با موضع پيش روي چرچيل شروع کنم. بسياري از سياستمداران آمريکا، در تمام دوران دولت بوش، درست همچون چرچيل در مورد هيتلر، اسلامگرائي را خطري اصلي ديده و سمت گيري شان در خاورميانه با موضع ضد آن همراه بوده است، تا حدي که برخي از نئوکان ها براستي فکر مي کردند که با تصرف عراق مي توانند اسلامگرائي را برانداخته و از آن کشور نمونه اي مانند آلمان بعد از جنگ (که به مدد تحت برنامه مارشال باز سازي شد) بسازند. آقاي بايدن ابداً چنين تصوراتي ندارد. از نظر او همانقدر مي شود با جمهوري اسلامي کار کرد که با مجاهدين؛ همانقدر مي شود با نيروهاي شيعه در عراق کار کرد که با نيروهاي عرب سني، و يا کرد. در نتيجه، او حاضر نيست پول آمريکا را براي درگيري با جمهوري اسلامي يا نگهداشتن مثلاً دولت شيعي عراق در قدرت مرکزي صرف کند. يعني، بر عکس چرچيل که سمت گيري معين داشت و نوک تيز حملهء خود را متوجه فاشيسم کرده بود، براي آقاي بايدن اسلامگرائي چيزي نيست که لبه تيز حمله را به هر قيمت شده متوجه آن کند.از سوي ديگر، آقاي بايدن چمبرلين هم نيست که، مثلاً، در دوستي با حکومت اسلامي در برابر مجاهدين سمت گيري کند و با خيال راحت در آمريکا بنشيند و فکرش را روي مسئلهء سيستم بيمهء درماني براي مردم آمريکا متمرکز کند. در واقع او مي داند که اينگونه خوش خيالي، و منحرف کردن توجه به مسائل داخلي، آمريکا را با مسائلي نظير يازدهم سپتامبر آمريکا روبرو خواهد کرد. بنظر من سياست ها و موضع گيري هاي ، آقاي بايدن بيشتر شبيه سياست هاي بريتانيا در پيش از جنگ جهاني اول خواهد بود. يعني، او هم، بدون آنکه بودجهء زياد نظامي يا مالي در خاورميانه صرف کند، سعي خواهد کرد با همه طرف هاي درگير کار کند؛ درست همانگونه که بريتانيا در زمان رضا شاه هم سعي مي کرد با دولت رضا شاه نزديک باشد، هم با اسماعيل آقا سيمقو، و هم با وليعهد احمد شاه، يعني محمد حسن ميرزا که از لندن مقرري ماهانه دريافت ميداشت.اما نتيجهء چنين سياستي براي خاورميانه و مردم ايران چه خواهد بود؟ آيا منطقه و ايران بالکانيزه خواهند شد؟ بنظر من همهء اين وقايع احتمالي بستگي به رفتار مردم ايران و جنبش هاي سياسي منطقه و ايران خواهد داشت. مطمئناً سياست خارجي آقاي بايدن از خطر حمله آمريکا به ايران به طرز محسوسي خواهد کاست. اما اينکه جنبش ما در اين ميانه چگونه کار کند به خود ما مربوط مي شود. مثلاً، اگر جنبش سياسي ايران بخواهد با تکيه بر فاشيسمي که بعضي ها آن را «ناسيوناليسم افراطي» مي خوانند باعث نارضايتي جريانات اتنيک در ايران شده و آنها را از جنبش عمومي مردم جدا سازد، و جريانات اتنيک ايران هم ـ بجاي همراهي با طرحي براي فدراليسم استاني به همراه همه مردم ايران ـ دنبال برنامه هاي فدراليسم قومي و تجزيه طلبي را بگيرند، در آنصورت نتيجه چيزي جز بالکانيزاسيون نخواهد بود که مدينهء فاضلهء ناسيوناليست هاي قومي رنگ و وارنگ است(3). اما اگر همهء نيروهاي سياسي ايران به دنبال يک برنامهء روشن فدراليسم استاني رفته و با يکديگر براي ساختن ايراني نو همکاري کنند، حاصل کار دولتي دموکراتيک، سکولار، و قدرال خواهد شد. اين دست خودما است که چه راهي را انتخاب کنيم.از منظر مردم آمريکا که نگاه کنيم، بنظر من، سياست خارجي آقاي بايدن به آمريکا اجازه خواهد داد تا از فشار جنگ نفسي راحت بکشد و مخارج جنگي خود را بصورت قابل توجهي کاهش دهد و پول خود را در راه کارهاي رفاهي صرف کند. در عين حال، تا آنجا که به برنامه هاي داخلي آقاي اوباما و توجه وي به اقتصاد گلوبال مربوط مي شود، انتخاب بايدن تغييري در آنها به وجود نخواهد آورد(4). در رابطه با نيروهاي جنبش سياسي ايران نيز، آقاي بايدن هيچ ترجيحي نخواهد داشت و، به معني واقعي کلمه، آن سخن چرچيل و ديگر سياستمداران کهنه کار بريتانيا را بکار خواهد بست که «بريتانيا دوست هميشگي و يا دشمن هميشگي ندارد، و تنها چيزي که دائمي است منافع بريتانيا است که بايد براي تأمين آن کوشيد». نتيجه اينکه، بنظر من، آقاي بايدن به هيچ نيروي جنبش سياسي ايران ارجحيت نخواهد داد و همانقدر با لابي گران جمهوري اسلامي خواهد نشست که با مجاهدين يا سلطنت طلبان يا جبهه ملي و يا با نيروهاي چپ يا نيروهاي اتنيک و مدني. اين وضع براي اين نيروها هم به اين معني است که آنها به نسبت آن که چقدر کوشش کنند، به نفع خود از مناسبات با آمريکا بهره خواهند برد. در اين نوشته هدف من ابداً اين نبود که بگويم چه چيزي خوب است و چه چيزي بد. تلاشم همه بيان اين نکته بود که، در صورت موفقيت آقاي باراک اوباما و بکارگيري نظرات آقاي بايدن در سياست خارجي، واقعيت سياست خارجي آمريکا چه شکل خواهد بود. به هر حال، چه دوست داشته باشيم و چه نه، اين ها واقعياتي خواهند بود که، در صورت موفقيت حزب دموکرات، جنبش ما با آن روبرو خواهد بود.
به اميد جمهوری آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
4 شهريور 1387
August 25, 2008
پانويس ها:1. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/446-IraqPartition.htm 2. من در بخش اول نوشتار ديگري مفصلاً درباره خطر بالکانيزه شدن منطقه در صورت انجام چنين طرح هائي، توضيح داده ام: http://www.ghandchi.com/481-ThirdWorld.htm 3. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/529-MadinehFazeleh.htm 4. همانطورکه قبل از «سوپر سه شنبه» دربارهء آن به تفصيل بحث کردم: https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/501-Clinton-Obama.htm

--------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/

فهرست مقالات
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html

یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۷

جايگاه خواست «واقعی کردن حداقل دستمزدها» در مطالبات اپوزيسيون

جايگاه خواست «واقعی کردن حداقل دستمزدها» در مطالبات اپوزيسيون
سام قندچی

يکي از بزرگترين اشتباهات اپوزيسيون ايران در سی سال گذشته پرداختن به اين تصور بوده که ايران در سلطهء حکومت اسلامي وضعيتي نظير شوروي و کشورهاي بلوک شرق دارد. اين ديدگاه که نه تنها از سوي بخش بزرگي از اپوزيسيون بلکه از سوي بسياري از طرفداران افراطي خود رژيم هم پرورده شده، باعث آن گرديده که جنبش سياسي ايران در همهء اين سال ها بر روي محور «حقوق بشر»، آن هم به معني «حقوق سياسي»، متمرکز شود. نتيجه اينکه ديگر مطالبات اساسی، و حتی اهميـت مبارزه برای سکولاريسم، تا مدت ها به بوته فراموشي سپرده شده است.(1)
نتيجهء عملی اين «تشبيه غلط»، که به هيچوجه به بي توجهي نسبت به سکولاريسم محدود نمی شود، اين شده که موضوع مرکزي تري کاملاً از ديد اپوزيسيون پنهان بماند. برای نشان دادن دلايل اهميت واقع بينی در مورد محور اصلی مطالبات، به ذکر مقدماتی نياز است.
انقلاب 1357 ايران در ابتدا با دولت ليبرال / مذهبي ِ مهندس بازرگان آغاز شد اما، پس از يکسال و با پيش آمدن جريان اشغال سفارت آمريکا توسط دانشجويان خط امام، نيروهاي ليبرال مذهبي، و در رأس آنها «نهضت آزادي»، از قدرت به کنار زده شدند. ناظران و مفسران آسان گير سياسی، بخاطر نزديکي هاي برخي از سردمداران دانشجويان خط امام به حزب توده، بلافاصله چنين تصور کردند که تحولات سياسی در ايران به معني شکل گيري يک دولت «شبه بعثي (سوسياليستی) اسلامي» خواهد بود که از پشتيبانی آيت الله خميني نيز برخوردار است.
البته شايد اگر، بعد از دولت مهندس بازرگان، دولتي نظير دولت رجائي آينده ايران را رقم زده بود و جنگ با عراق نيز رخ نداده بود، امکان شکل گيری يک حکومت شبه سوسياليستي اسلامي در ايران وجود داشت. ولي واقعيت تطور جامعه ايران در لوای حکومت اسلامي نه تنها چنين نشد، بلکه تحولات بعدی مسيری بر عکس آن را پيمود.
جنگ با عراق قبل از هرچيز موجب رشد سرمايه داری خصوصي نوپائي در داخل ايران شد که، با خروج سرمايه داران دوران رژيم پيشين، براي خود عرصه را بدون رقيب می يافت. در عين حال، نياز به پيدا کردن راه هاي مختلف براي دور زدن تحريم هاي آمريکا و برقراری انواع مختلف معامله با اروپا، ايجاب کرد که دولت متوسل به سياست هاي حمايت گرانهء از اين سرمايه داران نوپا شود. در اين وضعيت، وجود امکان احتکار و زدو بندهاي ديگر با مسؤلين دولتي، موجب تقويت بيش از پيش اين سرمايه داری نوپا شد.
در دوران طولانی جنگ، که برای قشر دينکار و قشر سرمايه دار نوپا براستی جنبهء «رحمت» را داشت (امری که آيت الله خمينی آن را به صراحت اعلام می داشت)، روابط سرمايه داران نوپاي ايران با آخوندها، کميته ها، پاسداران، و مأموران دولت اسلامي رشدی دم افزا يافت و اين روند شبکه ای از حمايـت های متقابل بين سرمايه داران نوپا و ارگان هاي رسمي و غير رسمي رژيم جمهوري اسلامي را ايجاد کرده و آن را در تار و پود جامعه نهادينه کرد. شايد، اگر در دنيای امروز به دنبال وضع مشابهی باشيم، تنها مورد مهمي را که در آن اينگونه رروابط متقابل و قوي مابين سرمايه داران داخلي و گروه هاي مسلح وجود دارد، در برزيل پيدا کنيم. در اين کشور سرمايه داران بزرگ، حتي براي حفاظت از خويش و خانه و دارائي هاشان، مستقيماً به اين نوع گروه هاي مسلح پول پرداخت مي کنند.
امروزه، در حکومت اسلامي ايران، سرمايه داران نوپا، ثروت هائي افسانه اي به هم زده اند و در بسياري از مؤسسات، بصورت شراکت پنجاه / پنجاه با امثال حجت الاسلام رفسنجاني ها شريک هستند. اين شراکت به معني سرمايه گذاري طرف دوم نيست و ناشی از اين واقعيت است که طرف دوم، بابت سهم خود، از طرف اول حمايت کرده و از منافع او حفاظت می نمايد.
اگرچه، در اين رابطه، آقاي رفسنجاني بيش از ديگر قدرتمندان شهرت يافته است ليکن داشتن اينگونه مناسبات ويژگي خاص اطرافيان وي نبوده و اساس نحوهء گردش سرمايه و تضمين امنيت آن در طی سی سال گذشته يک چنين روند و شبکه ای از رابطهء متقابل بين سرمايه داران خصوصي نوپا و گروه هاي قدرت و بازو هاي مسلح آنها را ايجاد کرده است.چه به اين ساختار نام «سيستم مافيائي» بدهيم و چه هر نامی ديگر، مهم آن است که بدانيم در سی سال گذشته ايران اساساً دارای سيستمي با سرمايه داري خصوصي بوده و به يک برزيل اسلامي تبديل شده است و، لذا، سيستم ادارهء آن هيچگونه قرابتی با سيستم سرمايه داري دولتي يا بعثي يا شبه سوسياليستي ندارد.در واقع، بدر پی پايان يافتن جنگ ايران و عراق، دست زدن به انجام برنامه هاي خصوصي سازي نيز موجب آن شد که سرمايه داران نوپای ايران اسلام زده بيش از پيش رشد کنند و بسياري از آنها از متمول ترين سرمايه داران دوران پيش از انقلاب نيز ثروتمند تر شوند و خانه هاي افسانه اي کنوني برخي از اينان در ايران، از بهترين قصرهاي پادشاهان گذشته نيز مجلل تر باشد.
بطور معترضه بگويم که آنچه گفته شد به اين معني نيست که سرمايه داران نوپای ايران طرفدار اسلامگرائي هستند. اتفاقاً، بسياري از آنها هيچگونه «ظواهر اسلامی» را هم رعايت نمی کنند. اين امر در تاريخ جوامع اسلامی بی سابقه نبوده و نظاير ش را می توان در همه دوران خلافت های اموی و عباسی نيز ـ که به نام اسلام حکومت می کردند ـ مشاهده کرد. مگر در رأس دولت اسلامي بني عباس، هارون الرشيد نبود که داستان خوشگذرانی ها و شراب خوارگی های دربارش مبنای افسانه های هزار و يک شب شد؟ امروزه اگرچه هنوز در رأس هرم حکومت اسلامي امثال هارون الرشيد يافت نشود ولي اين موضوع هيچ مانعي براي نوع گذران زندگی «غير اسلامی» سرمايه داران حکومت اسلامي بوجود نمی آورد. مهم اين است که اين سرمايه داری نوپا و رانت خوار نيازمند حفظ حکومت اسلامی و بخصوص بازوهای مسلح آن است.
حال اگر بپذيريم که حکومت اسلامي برآمده از رژيمي مبتني به سرمايه خصوصي است، و از اين نظر هيچگونه شباهتی به حکومت هاي بلوک شرق ندارد، آنگاه در می يابيم که چرا موضوع اصلی مبارزه با آن نيز نمي تواند بر محور مسألهء «حقوق بشر» در معنای سياسي آن متمرکز شود. اگر خميني در مبارزه با رژيم سرمايه داری رانت خوار سلطنتی از شعار هائي نظير «ما برق را مجاني مي کنيم» يا «پول نفت را به در خانهء شما مي آوريم» استفاده مي کرد، امروز نيز دقيقاً مضامين اقتصادي هستند که مسئلهء مرکزي اکثريت مردم ايران را تشکيل داده اند و مطالبات حقوق بشری را ثانويه ساخته اند. اين سخن البته، و همچنان که توضيح خواهم داد، نه به معنی همشکلی دقيق دو وضعيت تاريخی است و نه نسخه برداری از تجربهء قبلی را موجه می کند.
هنگامی که از اقتصاد مبتنی بر رانت خواری سخن می گوئيم، نظر بيشتر معطوف به اين واقعيت است که سرمايه دار نوپای ايران نه از طريق گسترش توليد اقتصادی، که با سودجوئی از درآمد باد آوردهء نفت به ثروت رسيده است و، در واقع، سرازير شدن پول نفت، بخصوص در چند سال اخير، است که باعث شده از سوئي سرمايه داران نوپاي داخلي ثروتمند تر شوند و، از سوي ديگر، اقشار پائيني جامعه ـ بخاطر افزايش دائم تورم ناشی از درآمد نفتی ـ فقيرتر گردند. سياست هاي موسوم به «سهام عدالت» و وام هائي که دولت احمدي نژاد به کسبه خرده پا می دهد نيز همگی به اين تورم افزوده اند، چرا که اينگونه وام های دريافتي را بحاي بجريان انداختن در کار توليدي بيشتر، وارد بازار املاک کرده اند که سود آور تر است، و از اين طريق، ترقي بيشتر قيمت املاک را موجب شده اند، که دوباره از يکسو بر ثروت سرمايه داران نوپا افزوده و از سوي ديگر با افزايش تورم، به فقر بيشتر اقشار پائيني جامعه افزوده است.
بنا بر اين، آنچه امروز براي اکثريت جامعهء ايران به مسئلهء مرکزي تبديل شده «درآمد» است. در واقع، به استثنای نان که هنوز به کمک يارانه های دولتي ارزان نگاه داشته شده و کوپنی شدن بنزين، که نوعي درآمد اضافي تلقی مي شود، بقيهء مخارج مردم اکنون همه به قيمت هاي دلاري است.
در اين حالت اگر اقشار پائيني جامعه فقط نان بخورند و لباس نپوشند و در خيابان زندگي کنند، مسأله اي پيش نخواهد آمد اما اگر نيازهای ديگر مطرح باشد، درآمد آنها نيز بايد به سطح درآمد بين المللي افزايش يابد، و حداقل دستمزد در ايران بايد به سطح استانداردهاي بين المللي برسد. چرا که اوضاع کنونی حکايت از حضور اقتصاد ايران در «اقتصاد گلوبال» دارد و نشان می دهد که ايران سال ها است در گسترهء اقتصاد گلوبال قرار داشته است و عدم عضويت آن در سازمان تجارت جهاني را نمی توان اينگونه تلقی کرد که ايران به مثابه جزيره اي مستقل عمل می کند.
در اينجا سياست هاي حمايت گرانهء دولت که سرمايه گذاري خارجي را محدود کرده، نيز فقط به تشديد وضع موجود افزوده و تنها به سرمايه داران نوپای رانت خوار کمک کرده است. اگر شرکت هاي خارجي اجازه داشتند در ايران سرمايه گذاري کنند و، همزمان با آن، حداقل دستمزد به نرخ هاي بين المللي تعيين مي شد (مثلاً حداقل دستمزد 7 دلار در ساعت)، در آنصورت ديگر نه اين سرمايه داران داخلي مي توانستند سودهاي غير متعارف کنوني را ببرند و نه اقشار فرودست جامعهء ايران در وضعيت فقرزده اي قرار مي گرفتند که در بين شان فروش کليه به قيمتی ناچيز صورت عادی بخود بگيرد.
اينجاست که درک اپوزيسيون از شرايط فعلی اهميت می يابد؛ درک اينکه جامعهء کنونی ايران هيچ شباهتي به جوامع بلوک شرق سابق ندارد و طرح هاي سوسياليستي در زمينهء مسکن و آب و برق نيز راه حل نيستند و طرح هاي شکست خوردهء سهام عدالت احمدي نژاد هم نشان داده اند که تلاش برای ايجاد خرده مالکيت ها نيز دردي را دوا نميکند.
مسئلهء مرکزي اکثريت جامعهء ايران «درآمد» است و خواست مجدانهء ارتقاء حداقل دستمزد در ايران به سطح استاندارد هاي بين المللي، در هر گونه طرح آينده نگر جنبهء محوری دارد. (2)
به اميد جمهوری آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران.

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
14 مرداد 1387
4 اوت 2008
پانويس ها:1. اين نکته را هشت ماه پيش در نوشتاري تحت عنوان « چرا سکولاريسم آينده ايران را رقم خواهد زد» (1) با تفصيل بيشتری مطرح کرده ام:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/491-SecularismFuturism.htm 2. جنبه های تئوريک بحث درآمد را در مقاله ديگري مفصلاً شرح داده ام:https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/427-AlternativeIncome.htm


--------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/

فهرست مقالات
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html

جمهوريخواهان و سلطنت طلبان


جمهوريخواهان و سلطنت طلبان
سام قندچي

دو ماه پيش سميناري را جبهه ملي در واشنگتن در سي ام و سي و يکم ماه مه برگزار کرد. درباره آن سمينار پيشتر مقاله اي نوشتم (1).

امروز بعد از دوماه مي بينم آن سمينار در واقع سريع ترين شکل شکست تلاشهاي مشابه از اين نوع بود که در 7 سال گذشته براي ايجاد اتحاد سياسي بين جمهوريخواهان و سلطنت طلبان ايران انجام شده است. در ظاهر شايد به روشني آن سمينار چنين هدفي را دنبال نميکرد ولي در واقع چنين بود. البته بسياري از کسانيکه به اين سمينار حمله کردند، خودشان هم دنبال ايجاد اتحادهاي مشابهي در خارج بوده و هستند و اين نوشتار به اين معني نيست که من از جناح معيني از جبهه که مخالفت با اين سمينار را پرچم خود کرده است، حمايت ميکنم. بحث اين نوشتار وسيعتر از اين صف بندي هاي کاذب است.

کوششهاي براي ايجاد اتحاد سياسي از سلطنت طلبان و جمهوريخواهان با پروژه منشور81 شروع شد. منشور81 در واقع ادامه اولين گروه اينترنتي حقوق بشر ايراني بود که در سال 1994 تأسيس شد(2). ولي متن منشور81 که در فوريه 2003 منتشر شد ديگر يک گروه حفوق بشري نبود و در واقع اتحادي سياسي بود، هرچند نميخواست که خودش به يک سازمان مبدل شود. بعدها پروژه منشور81 در سايت 60 ميليون امضا براي رفراندوم دنبال شد و بعد از آنهم در نشست هاي برلين، لندن، و پاريس ادامه يافت و بازمانده آن جريانات امروز «هما» ناميده ميشود (3).

واقعيت اين است که در ميان سلطنت طلبان، کوشش آن دسته از سلطنت طلباني که سازمان جداگانه خود يعني حزب مشروطه را ساختند، بسيار پر ثمرتر بوده است. در ميان جمهوريخواهان نميشود ادعاي مشابهي درباره پروژه ملقب به «اتحاد جمهوريخواهان» کرد ولي شايد اگر جمهوريخواهان بيشتري دنبال ايجاد احزاب جمهوريخواه مستقل رفته بودند، امروز وضع طور ديگري بود. مهمتر آنکه سلطنت طلباني که در حزب مشروطه متشکل شده اند توانسته اند بهتر با نيروهاي جمهوريخواه همکاري کنند تا آنها که ظاهراً در منشور81 و پروژه هاي بعدي در اتحاد سياسي مشترک با جمهوريخواهان بودند.

آنچه مسلم است پروژه اتحاد سياسي جمهوريخواهان و سلطنت طلبان بيشتر ضرر زده است تا منفعت و به تنفر و عداوت بين اين دو کمپ دامن زده است و نه آنکه به دوستي بيشتر انجاميده باشد. بسياري از اوقات فقط در ظاهر همکاري بوده است ولي در خفا هر جا احساس خطر ميشده کارشکني و حذف جريان داشته است.

البته همه خدعه و نيرنگ ها و زدو بندها بخاطر موضوع سلطنت و جمهوري نبوده، ولي در مقايسه ساده اي بين رشد حزب مشروطه در خارج و اين جريانات، واضح است که اين پروژه تشکيلات سياسي مشترک جمهوريخواهان و سلطنت طلبان به تفرقه بيشتر دامن زده است تا که وحدت آفرين باشد. حتي در مؤسسات خبري و حقوق بشري آشکارا کسانيکه ظاهراً در يک کمپ هستند بزرگترين دشمني ها را در حق هم ميکنند.

من ديگر فکر ميکنم اتحاد عمل بين سلطنت طلبان و جمهوريخواهان در سايه تشکيلات سياسي جداگانه داشتن بيشتر حاصل ميشود تا تلاش براي ايجاد تشکيلات سياسي مشترک که جز دشمني و کارشکني بيشتر بين دو کمپ حاصلي نداشته است.

اگر اين انرژي ها صرف ايجاد تشکيلاتهاي سياسي سلطنت طلب و جمهوريخواه شده بود، مطمئن هستم که آن تشکيلاتهاي جداگانه بهتر ميتوانستند در عرصه هاي موسسات خبري و حقوق بشري با هم بهتر همکاري کنند چرا که به وضوح مي بينم همکاري افراد جمهوريخواه با حزب مشروطه بيشتر از همکاري با يکديگر در اين جريانات به ظاهر متحد، ميسر گشته است.

اميدوارم که دوستان جبهه ملي دست از بحث هائي که بخاطر اين تجربه ناموفق پيش آمده است بردارند و ببينند که موضوع فراتر از مسائل ويژه جبهه ملي است و علت تصوري از اتحاد اپوزيسيون بوده که وقت کنار گذاشتن آن رسيده است، و جدا از همه حسن نيت ها ديگر روشن شده است که تشکيلات سياسي مشترک از سلطنت طلبان و جمهوريخواهان کارآئي ندارد، و اين سراب دارد عمر همه ما، چه سلطنت طلب و چه جمهوريخواه را تلف ميکند، و سي سال ديگر هم با هم مشغول دعوا خواهيم بود.

دوستان جبهه ملي ميتوانند در همراهي با نيروهاي ديگر جمهوريخواه در شکل دادن به تشکيلات هاي تازه جمهوريخواه کمک کنند و اين تلاش نه تنها به معني دشمني با تشکيلات هاي سلطنت طلب نخواهد بود، بلکه راهي است که ميشود از آن طريق با تشکيلات هاي سلطنت طلب نيز دوستي و همکاري بهتر برقرار کرد.

خلاضه کنم ايجاد تشکيلات سياسي مشترک بين دو پلاتفرم سلطنت و جمهوري به ضرر هر دو نيرو تمام شده و باعث به هدر رفتن نيروها و بوجود آمدن دعواهاي بيهوده براي هر دو طرف شده است و اين طرح غلط سالها وقت اپوزيسيون را تلف کرده است و به همکاري در مؤسسات حقوق بشري و خبري بين اين دو بخش اپوزيسيون نه تنها کمکي نکرده است بلکه لطمه هم زده است.

به اميد جمهوری آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
13مرداد 1387
August 3, 2008

پانويس ها:

1. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/521-SeminarJebhe.htm
2. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/IHRWG.htm
3. http://www.hambastegimelli.info/


-------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/

فهرست مقالات
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html

دوشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۷

اينترنت و حريم خصوصي

اينترنت و حريم خصوصی
سام قندچی
بخش اول
بسياري ميپرسند که آيا استفاده از پراکسي فيلتر شکن حريم خصوصي آنها را به خطر نمياندازد و وقتي در پاسخ ميگويم که استفاده از پراکسي حتي براي خواندن سايت هاي فيلتر نشده ميتواند از اين نظر آنها را بيشتر محافظت کند، تعجب ميکنند. حتي وقتي به آنها ياد آور ميشوم نور چشمي ها که در ايران اينترنت بدون فيلتر دارند، بيشتر در خطر بازبيني رژيم قرار دارند؛ بيشتر در شگفت ميشوند. نه تنها درباره خواندن سامانه هاي اينترنتي بلکه سؤالات مشابهي درباره ايميل هم ميشود. در نتيجه تصميم گرفتم اين نوشتار را تهيه کنم و در اين مورد توضيح مختصري بنويسم.

اساساً موضوع اينترنت و حريم خصوصی سالها قبل از رواج استفاده از اينترنت در غرب مورد بحث بوده است. نويسندگان آينده نگری نظير جرج اورول نه تنها در سالهای 1940 با تجربه نازيسم خطر استبداد ناسيوناليستی را نشان دادند (1) بلکه بعد از جنگ دوم جهانی در همان سال 1945 اورول در اثر معروفش مزرعه حيوانات خطر استبداد کمونيستی را نيز تأکيد کرد، و سه سال بعد يعنی دوسال پيش از فوتش در کتاب هزار و نهصد و هشتاد و چهار 1984 خطر استبداد را در جامعه ای که در آن تکنولوژی همه جاگير شده است مطرح نمود، يعنی شکل گيری اين چنين شرايط تکنولوژيک را حدود 40 سال بعد از زمان تأليف کتابش ميديد. با وجود آنکه اينترنت خيلی زودتر درست شد و کامپيوترهای خانگی در اوائل سالهای 80 همه جاگير شدند، اما اولين شبکه های ارتباطی کامپيوترهای خانگی که کامپيوترهای محل کار را به هم متصل ميکردند و نيز آن شبکه ها را به کامپيوتر های خانگی وصل مينمودند تازه در سالهای 1980 بوجود آمدند ولی تازه هنوز اکثر آن شبکه ها به اينترنت وصل نبودند. هنوز اينترنت در داخل ارتش و دانشگاه ها آنهم با کامپيوتر های بزرگ استفاده ميشد و شرکت های معدود تحقيقاتی به آن متصل بودند. تازه در سالهای اوائل 1990 اولين شبکه های خصوصی مثل نتکامnetcom به کاربران عادی سرويس اينترنت فروختند و از اواسط سالهای 1990 همه جا گير شدن اينترنت آغاز شد. در نتيجه شايد بشود گفت که در واقعيت سال 1994 آغاز آن چيزی شد که جرج اورول سعی کرده است خطر آن را در کتاب خود تحت عنوان هزار و نهصد و هشتاد و چهار 1984 توصيف کند.

پيش از ادامه بحث بايستی بگويم بحث اين مقاله به اين معنی نيست که ترسی که در کتاب های اورول در اين زمينه ها وجود دارد را تداعی کنم. در تکنولوژی های جديد همانقدر که پتانسيل استفاده از استبداد و تجاوز به حريم خصوصی وجود دارد، امکان مقابله با اين بلايا نيز موجود است و در يک دهه اخير اين موضوع بيشتر و بيشتر آشکار شده است. نه ميشود با خيال راحت گفت که هيچ مسأله ای نيست و نياز به فعاليت برای حفاظت از حريم خصوصی ضرورتی ندارد، و نه آنکه تصور کرد ما آنگونه در زير چشم و قدرت باصطلاح برادر بزرگ هستيم که ديگر حريم خصوصی راهی جز نابود شدن ندارد. اين عرصه هم نظير همه عرصه های ديگر دموکراسی هميشه نياز به کوشش دارد و هيچ راه حل نهائی ندارد.

به هر حال به بحث اصلی اين مقاله درباره حريم خصوصی، اينترنت و پراکسی برگردم. در اينجا بيشتر به موضوعات قابليت های تکنيکی کنترل در اينترنت برخورد ميکنم و کاربرد آنها را درمورد عرصه هائی نظير اسناد بانکی يا اسناد بهداشتی يا اسناد حقوقی يا موارد ديگر خصوصی به عهده خوانندگان ميگذرام. بيشتر هم تمرکزم را برروی وب و ايميل ميگذارم وسيستم های ديگر اينترنتی که اکثر کاربران امروزه استفاده نميکنند را مورد بحث قرار نميدهم.

بيائيم به يک جستجو در اينترنت نگاه کنيم. وقتی شما مثلاً برای واژه کليدی «ايران» در جستجوگر گوگل جستجو ميکنيد. اين جستجوی شما در موتور جستجو گر گوگل به همراه آدرس آی پی شما ثبت ميشود. امروزه گوگل اين اطلاعات را به مدت 12 ماه حفظ ميکند. قبلاً 15 ماه حفظ ميکرد و به تازگی آن را به 12 ماه تقليل داده است. چرا حفظ ميکند؟ برای تبليغات، تا بتوانند به من و شما تبليغات بفروشد، يعنی وقتی بدانند که ما دنبال چه چيزهائی در اينترنت هستيم، آنها هم ميتوانند آگهی های خود را به همان شکل با نيازهای ما تطبيق دهند. آيا اين اطلاعات را به جای ديگری هم ميفروشند؟ قانونی وجود ندارد که نتوانند. آيا دولت کشوری که در آنجا جستجو انجام شده است ميتواند اين اطلاعات را از آنها بگيرد. در دولت های ديکتاتوری که نيازی نيست پاسخی دهم، جواب روشن است، ولی در دولت های دموکراسی هم به حکم دادگاه ميشود از اين ها اين اطلاعات را دريافت کرد. آيا ارتباط آدرس آی پی، يعني آدرس اينترنتي شما، و موضوع جستجو، شخص شما را مشخص ميکند که چه کسی هستيد. اگر از اينترنت کم سرعت و تلفن استفاده ميکنيد آی پی شما هر دفعه که به اينترنت وصل ميشويد عوض ميشود ولی آی پی مثلاً در اينترنت پر سرعت شرکت های ارائه کننده خدمات اينترنتی که مثلاً در آمريکا از کابل تلويزيون استفاده ميکنند، اکثر اوقات ماه ها عوض نميشود، حتی وقتی آدرس ديناميک باشد. در تکنولوژی دی اس ال برای اينترنت پر سرعت نيز برای آی پی های استاتيک که همينطور است، برای آدرس های ديناميک هم بستگی به شکل تقسيم آدرس در شرکتی دارد که آن سرويس را ميدهد.

در نتيجه برای داشتن حفظ بهتر حريم خصوصی برای همه موارد بالا يک راه اين است که اصلاً شرکت های جستجوگر نتوانند اطلاعات را ذخيره کنند. از نظر تئوريک چنين حالتی فقط در صورتيکه موتورهای جستجو گر از کامپيوترهای کوانتومی استفاده کنند چنين خواهد شد که اصلاً خود ساختار اطلاعات در چنان سيستم هائی آن داده ها را راندم (دلبخواه) ميکند. چنين کامپيوترهائی اقلاً تا ده سال ديگر برای مصارف تجاری بوجود نخواهند آمد ولی مطمئناً وقتی بوجود بيايند از آنها برای اين کار استفاده خواهد شد، چون ميليونها بار از پرسرعت ترين کامپوترهای کنونی سريعتر خواهند بود، و ضمناً اين مسأله حفظ اطلاعات را اقلاً از نظر تئوريک نخواهند داشت، در اين باره ميتوانيد به تحقيقات آقای ست لويد (2) مراجعه کنيد.

در نتيجه صرفنظر از تحول تکنيکی پايه ای که ذکر شد، تنها راه محدود کردن چنين امکان تجاوز به حريم خصوصی تقليل مدت نگهداری اين اطلاعات است. در کشوهای ديکتاتوری موتورهای جستجوگر محلی تازه نميگويند که چه مدت چنين اطلاعاتی را نگهميدارند. قانونی هم برای تقليل نيست. استفاده نکردن از اينترنت پر سرعت که از لحاظ متغير کردن آدرس آی پی مفيد است نيز راه کار نيست، چون عملاً به فلج شدن ارتباط ميانجامد. حتی استفاده از ماهواره نيز بخاطر خطی که برای ايجاد تماس دو طرفه بکار ميرود، وضع مشابهی بوجود ميآيد که مثل ارتباط با تلفن ميشود. بسياری از کارهای بانکی به همين خاطر از ارتباطات سکيور (يعنی رمزی شده) استفاده ميکنند تا محتوای اطلاعات ردو بدل شده برای استراق سمع کننده قابل فهم نباشند.اما يکی از راحت ترين راه حل ها استفاده از پراکسی برای «همه» ارتباطات اينترنتی است. يعنی کاربرانی که بخاطر فيلترينگ جمهوری اسلامی کار با پراکسی را ياد گرفته اند، شايد رژيم به آنها برای حفظ حريم خصوصی ناخود آگاه کمک کرده است. واقعاً طنز آلود است ولی واقعيت دارد. البته پراکسی هم مسائل خود را دارد که خوب است استفاده از آن آگاهانه باشد.

هر وقت شما از يک پراکسی استفاده ميکنيد صاحب آن پراکسی ميتواند ببيند که شما با استفاده از آن به کجا رفته ايد (3). در نتيجه اگر با استفاده از يک پراکسی که در آلمان هست، شما از ايران به نقطه ای در آفريقا وصل شويد، کسی در ايران نميتواند بفهمد که شما به کجا رفته ايد ولی صاجب آن پراکسی در آلمان ميتواند بفهمد که شما کجا رفته ايد. البته در کشورهای دموکراتيک آنقدر قانون حفظ حريم خصوصی وجود دارد که با درجه زيادی ميشود اطمينان داشت که چنين اطلاعاتی به جائی نخواهد رفت و تازه پراکسی های متداول آنقدر ترافيک دارند که کسی برايش حفظ و استفاده از اين اطلاعات به اين راحتی ها نه امکانپذير است و نه مطرح.

ممکن است سؤال کنيد که پس رژيم اگر به ترافيک شما نگاه کند چه ميبيند؟ فقط ارتباط با پراکسی را ميبيند که ميليونها نفر در ايران از آن استفاده ميکنند. عده ای برای تماس با بانکشان، عده ای برای ديأن عکس های سکسی، عده ای برای ايميل خصوصی، عده ای هم برای مطالب سياسي. در واقع رژيم با فيلتر کردن سايت های اينترنتی باعث شد که هم پراکسی ها و هم استفاده از پراکسی در ايران رشد کند و اين طنز آلود است که خود اين کار، به امن تر شدن حريم خصوصی برای کاربران انجاميده است. در واقع آدم های خود رژيم که سيستم هايشان اينترنت بدون فيلتر هست بيشتر در معرض کنترل جناح های رقيب هستند و ارتباطات اينترنتی آنها بيشتر خظرناک است. از عجايب دنياست که چگونه يک رژيم ديکتاتوری باعث شده است مردم راه های بهتري را برای حفاظت از حريم خصوصی خود، پيدا کنند.

يک نکته هم درباره ايميل بنويسم و بخش اول اين نوشته را تمام کنم. اگر برای ارسال ايميل مثلاً از ياهو يا جی ميل آمريکا استفاده کنيد، سرور آنها در خارج از ايران هست و آنها اطلاعاتی که در سرورشان است را به دولت ايران مجبور نيستند بدهند. البته در مورد ياهو در چين که مسأله ای بوجود آمده بود بخاطر آن بود که ياهو شعبه در چين داشت و مجبور بود طبق قوانين چين، چنين اطلاعاتی را در اختيار دولت چين بگذارد. اما جدا از خود ياهو يا گوگل، شرکت های ارائه کننده خدمات اينترنتی در ايران ميتوانند که ايميل شما را ببينند و رژيم ميتواند آن اطلاعات را از آنها بگيرد. البته ميليونها ايميل رد و بدل ميشود و نبايد خيلی وحشت کنيد. اما اگر از داخل پراکسی به ايميل ياهو يا گوگل وصل شويد، اصلاً قابل ديدن نخواهد بود، بويژه اگر از پراکسی های سکيور استفاده کنيد که اچ تی تی پی اس (4) است يعنی بعد از حروف «اچ تی تی پی» حرف «اس» دارد. آنها ديگر از همه امن تر هستند. بله وصل شدن به همه چيز از طريق پراکسی حتی وصل شدن به سايتهای فيلتر نشده و خواندن ايميل، راه محافظت از حريم خصوصی است.

بله در اين قرن بيست و يکم هم بايد برای حريم خصوصی، حقوق حريم خصوصی، حقوق فردی، و شاد زيستن تلاش کنيم و اين ارزش های والای بشری حتی در جوامع دموکراتيک بدون کوشش در اختيار ما نيستند و اين کوشش در جوامعی که وزارت امر به معروف و نهی از منکر دارند و دولت ميخواهند برای شهروندان تصميم بگيرد که چه بخوانند و چه نخوانند، دو چندان لازم است و خوشبختانه ايرانيان بيشتر و بيشتری با پراکسی های فيلتر شکن آشنا شده و از آن استفاده ميکنند حتی جناح های مختلف خود رژيم از خطر تجاوز به حريم خصوصی خود آسوده نيستند. در واقع فيلتر نبودن سايتهای جناح های مختلف رژيم به ضرر خودشان و طرفدارانشان است که آنها را بيشتر در معرض کنترل دستگاههای امنيتی رژيم قرار ميدهد.

آرزو دارم روزي سازمان ملل طرح ساده زير که هشت ماه پيش پيشنهاد کردم را براي ايجاد پراکسي غيرقابل فيلتر براي همه کشورهاي عضو مقرر کند تا به اينطريق هميشه براي هر کاربر اينترنتي در هر کجاي دنيا در هر لحظه تعدادي پراکسي قابل استفاده مهيا باشد:

«اگر برای همه کشورهاي عضو سازمان ملل مقرر شود که همه سوئيچ هاي پشتگاه (5) که کانال اصلي انتقال اطلاعات در اينترنت هستند موظف به ارائه خدمات رايگان پراکسي شوند، دولت هاي ديکتاتور ديگر نخواهند توانست جلوي جريان آزاد اينترنت را بگيرند، چرا که در آنصورت آدرس هاي اينترنتي سوئيچ هاي پشتگاه اينترنت را نيز مجبور خواهند شد مسدود کنند که عملاً به معني مسدود کردن دستيابي به اينترنت براي مصارف خود آن دولتها نيز خواهد بود و به اين طريق ما اينترت غيرقابل سانسور خواهيم داشت.» (6)

***
بخش دوم

در بخش اول اين نوشتار تأکيدم بر روی موضوع پراکسی بود، در اين قسمت اينترنت را بطور کلی در ارتباط با حقوق فردی، بررسی ميکنم.

اجازه دهيد با يک مثال طرح موضوع بحث را ساده کنم. فرض کنيم شما فردی هستيد که در يک شرکت کار ميکنيد. حالا شخصی با نام مستعار ايميلی به آدرس همه کارمندان شرکت ميفرستد و در آن اعلام ميکند که حقوق شما چقدر است و رقم درست آن را هم مينويسد يا که مينويسد شما به بيماری سرطان مبتلا هستيد و شما هم فرض کنيم که مبتلا باشيد. در نتيجه در اين مثال نه آن فرد اتهام دروغی به شما زده است و نه توهينی کرده است و نه با طرح موضوعی غير واقعی شما را بدنام کرده است. ولی اين کار آن فرستنده ايميل، تجاوز آشکار به حريم خصوصی شماست، چه حرف هايش دروغ باشد و چه نباشد.

اينگونه تجاوز به حريم خصوصی در پرتو گسترش اينترنت نه تنها ابعاد وسيعی يافته است بلکه به راحتی ميشود بصورت ناشناس انجام شود. در واقع اينکه ايميل يا درج مطالب در گروه های خبری اينترنتی ميشود بصورت ناشناس باشد، شمشير دو لبه ای ايست که هم به آزادی بيان ياری ميرساند و هم تجاوز به حريم خصوصی افراد را آسان ميکند.

اگر به قوانين اساسی کشورهای پيشرفته نگاه کنيم و مشخصاً يکی از مترقی ترين آن ها که قانون اساسی آمريکا باشد را بررسی کنيم، ميبينيم که موضوع مرکزی شان اين بوده است که دولت نتواند به حقوق فردی شهروندان تجاوز کند. در واقع قانون اساسی آمريکا ساختار دولت دموکراسی مدرن را تعيين ميکند و اينکه دولت مدرن چه بايد *باشد*. بعداً هم سند ده متمم اوليه قانون اساسی آمريکا اينکه چه کارهائی دولت *نبايد* بکند را مشخص ساخته است. مثلاً اولين متمم قاون اساسی آمريکا مقرر کرده است که دولت نبايد قوانينی درست کند که از مذهب معينی حمايت کنند و اينکه نبايستی در برابر آزادی بيان، آزادی اجتماعات يا آزادی درخواست از دولت درباره اعتراضات، مانعی ايجاد کند.

پيش از تدوين قانون اساسی آمريکا، در سند بيانيه استقلال آمريکا توماس جفرسون حتی موضوع حق فرد برای جستچوی خوشبختی را که از نقد لايبنيتس به جان لاک گرفته شده، آورده است. يعنی غير از حق انسان در داشتن زندگی، آزادی، و مالکيت که در قانون اساسی آمده، موضوع جستجوی خوشبختی در سند بيانيه استقلال ويژگی خاص دموکراسی آمريکائی است که در عين برسميت نشناختن هيچ مذهب و ايدئولوژی از سوی دولت حق فرد در پيگيری درک خود از شادی و خوشبختی برسميت شناخته شده است امری که فراسوی لذت بردن و سودمندی فوری ميباشد و به ديدگاه فلسفی هر فرد معين بر ميگردد، و به اين صورت، به معنی واقعی کلمه، مذهب يا ديدگاه فلسفی فرد، به عنوان امری خصوصی، نه تنها برسميت شناخته شده است، بلکه تلاش در آن راستا بعنوان يک حق در نظر گرفته شده است.

همه اين توجه ويژه در بيانيه استقلال آمريکا و دقت آن نه تنها در درس گيری از سنت جان لاک در انگليس بلکه در عين حال درس گيری از نکته ای نظير حق جستجوی خوشبختی که در نوشتار نقد به وی از سوی لايبنيتس ارائه شده است، نشان از دقت جفرسون به درس گيری از همه تجربه های تئوريک دموکراسی مدرن اروپا دارد و برعکس تصور برخی صاحب نظران، بيان تنفر از همه چيز انگليس نبوده است. قانون اساسی آمريکا وبعداً هم ده متمم اوليه و سپس متمم های ديگر آن، بيان تکامل ديدگاهی است که حقوق فردی را مد نظر دارد.

همانگونه که چند سال پيش در نوشتار «قانون و ايران: فضيلت يا حقوق» (7) ذکر کردم، پيش از عصر مدرن حتی در يونان باستان، سقراط وقتی در دفاعياتش از خود دفاع ميکند، حرفی از حق فردی خود نميزند، و همه بحث وی بر اين نکته تأکيد دارد که وی با فضيلت تر از دادستانان خود ميباشد. يعنی مشاجره بر سر خوب تر بودن است و نه اينکه چه حقی فرد بعنوان يک انسان دارد، ديدگاه حقوق فردی که بعد ها در عصر مدرن فلاسفه ای نظير هيوم و کانت بر روی آن تأکيد گذاردند و در قانون اساسی آمريکا به بهترين وجه خود را به شکل قوانين مشخص، نشان ميدهد.

به بحث اينترنت و حريم خصوصی بر گردم، امروز در پرتو ويژگی های جامعه اطلاعاتی چه تفاوتی در مورد موضوع حقوق فردی وجود دارد؟

اگر به موضوع تجاوز به حريم خصوصی بخواهيم برخورد کنيم بايستی به متمم نهم قانون اساسی آمريکا استناد کنيم. اما مثالی که اول اين مقاله زدم يا آنچه در کل مقاله قبلی ام درباره چالش های حريم خصوصی در نحوه کار جستجوگر های سامانه های اينترنتی طرح کردم، به سختی بشود با استفاده از متمم نهم يا هر بخش ديگر قانون اساسی آمريکا به اينگونه معضلات پاسخ گفت.

اينگونه تجاوزات سريع، ساده و پرقدرت به حريم خصوصی در واقع بخاطر امکانات تکنولوژی های جامعه اطلاعاتی ممکن شده است. درست است در يک روزنامه در قديم هم ممکن بود که چنين حملات فردی به يکنفر بشود ولی هم روزنامه و نويسندگانش مشخص بودند و هم توليد و محل چاپ آن مشخص بود، و هم توزيع آن خيلی قابل کنترل بود. در مورد مثالهای امروزی چنين نيست.

حتی در جامعه بسيار بسته و کنترل شده ای نظير ايران چند سال پيش عکس های برهنه يک هنرپيشه زن سريال معروف نرگس که گفته ميشد توسط دوست پسر سابق وی در يک سامانه اينترنتی در ايران بخاطر دعوای با وی، و برای هدف پول در آوردن گذاشته شده بود، زندگی آن خانم را سياه کرد و عاقبت هم مسؤل ان سامانه بطرز مرموزی کشته شد و آن سامانه نيز بسته شد.

در نقاط ديگر دنيا اغلب حتی معلوم نيست که اينگونه سامانه ها از نظر فيزيکی در کدام کشور قرار دارند و حتی برای مبارزه با پورنوگرافی کودکان تصميم اخير مقامات قضائی آمريکا برای بستن سامانه های مرتبط به آنجا منتهی شد که برخی از ارائه دهندگان خدمات اينترنتی، گروه های خبری يوزنت سری آ.ال. تی را که بی درو پيکرتر هستند و بسياری از آنها برای دانلد اينگونه عکس های جنايت بار استفاده ميشدند، از سرويس های خود حذف کردند، تا بعداً خودشان به خاطر اعمال انجام شده در آن گروه های خبری، با مقامات قضائی طرف نشوند. البته صدها هزار گروه خبری ديگر در يوزنت هستند که به اين راحتی ها قابل کنترل نيستند و اکثريت غريب به اتفاق آنها هم بدون نظارت هستند و از سوی برخی کاربران مورد سوء استفاده قرار ميگيرند.

در نتيجه مشخص ميشود که اينترنت همان شمشير دولبه است که هم امکان بيشتر برای آزادی بيان و عقيده ايجاد کرده است و هم امکان بيشتر برای تجاوز به حريم شخصي. جالب است که يک شکل مقابله بااين حالت بيدفاعی در برابر اين متجاوزينی که با نام مستعار در اينترنت در گروهای خبری يوزنت به اين اعمال دست ميزنند، حرکتی تدافعی بنام «شعله ور کردن» است که اعضاء گروه خبری با زير آتش کشيدن لفظی حمله کننده، وی را بيرون ميکنند. خيلی وقت ها با تشخيص آنکه حمله کنندگان با وجود نام مستعار بيانگر اهداف فرد معين يا تشکيات معين سياسی يا مذهبی هستند، آن جريان زير آتش قرار ميگيرد. البته خيلی وقت ها خود اين شعله ور سازی ها به سوختن کامل بسياری از گروه های خبری بدون ناظر يوزنت، انجاميده است.

تازه وقتی مورد ايميل به کارمندان يک شرکت را ذکر کردم، چنين روش شعله ور سازی اصلاً عملی نيست و باعث ناراحتی بيشتر خود فرد قربانی ميشود که حريم شخصی اش اين چنين خدشه دار شده است.

حالا وقتی به ارزش های دموکراتيک نگاه ميکنيم ميبينيم اينگونه اعمال نظير عمليات تروريستی، خود ارزش های دموکراتيک را نيز تهديد ميکنند، و باعث ميشوند که محيط پليسی بيشتری بوجود بيايد. اگر مؤسسات ژورناليستی اساساً با ارائه دقيق خبرها، و انصاف و تعادل در ارائه نقطه نظرات متضاد، ارزش خود را نشان ميدهند، وقتی يک سوی طيف نظری بخواهد با اعمال ارعاب و تهديد به ژورناليستها، آنان را وادار کند که مواضع آن قطب فکری را تبليغ کنند، خود کار ژورناليستی علمی ديگر مختل ميشود. اين موضوع نه تنها درباره وبلاگ ها بلکه درباره موسسات معتبر ژورناليستی هم اتفاق ميافتد. همانطور که در مناطق جنگی نيروهای مستبد، با هدف گرفتن ژورناليستها ميخواهند نقل روايت آنان از رويدادها را تحميل کنند و در نتيجه اخبار، بجای ارائه واقعيات، به نوعی گزارش ديکته شده قابل پذيرش مستنبدين ، تنزل ميکند.

مؤسسات ژورناليستی نظير صدای آمريکا که علاوه بر ارائه خبر دقيق، متعادل و منصفانه، که وظيفه مرکزی خود ميدانند، اشاعه ارزش های دموکراسی آمريکا را نيز جزء وظيفه خود ميدانند، هنگام مواجه شدن با اينگونه تهديدها، مجبور ميشوند عملاً آزادی بيان را محدود کنند، و مثلاً تلفن های شنوندگان به برنامه ها را با تأخير و بازبينی پخش کنند.

تا آنجا که به رژيم جمهوری اسلامی و مأموران آن مربوط ميشود، شکی نيست که آنها اين گونه اقدامات را انجام ميدهند تا که رسانه های جمعی دموکراتيک را از بين ببرند و مردم را وادار کنند که به همان رسانه های فرمايشی آنان تن در دهند. واقعاً هم بجز استفاده از پليس و کنترل بر روی اينترنت نظير آنچه در رابطه با پورنوگرافی کودکان از سوی اف بی آی آمريکا ذکر کردم، راه ديگری برای مقابله با خرابکاری های مأمورين امنيـتی جمهوری اسلامی نيست.

ولی متأسفانه اينگونه سوء استفاده از آزادی در اينترنت و تجاوز به حريم شخصی مختص مأمورين وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی نيست و برخی از نيروهای اپوزيسيون نيز از اين شمشير دو لبه آزادی در اينترنت، نه برای آزادی بيان بلکه برای تجاوز به حريم شخصی مخالفان خود و تهديد و ارعاب آنان استفاده کرده اند.

در رابطه با اپوزيسيون فقط يک نکته ميتوانم اشاره کنم و آن اين است که بهترين تمرن دموکراسی که همه اپوزيسيون از آن سخن ميگويد اين است که چه با نام واقعی و چه با نام مستعار، آنگونه روش هائی در برابر مخالفين خود بکار بريم که انتظار داريم در ايران آزاد فردا، مخالفين ما با ما با آنگونه روش ها رويارو شوند.

ارزش های دموکراتيک را ارج نهيم و به آنها عمل کنيم. هيچ تکنولوژی ای نميتواند نوشداروی حل مسأله ما باشد و حتی ميتواند بر مشکلاتمان بيافزايد و تنها پايبندی اکثريت ما به اصول احترام به حقوق فردی يکديگر، و احترام به حريم شحصی يکديگر است که جامعه ما را از خشونت، چه بصورت بمب های تروريستی و چه حملات اينترنتی با نام مستعار، آزاد خواهد کرد.
به اميد جمهوری آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
4 شهريور 1387
August 25, 2008

پانويس ها:

1.George Orwell, 1945, Work : Essays : Notes on Nationalism
http://www.k-1.com/Orwell/index.cgi/work/essays/nationalism.html

2. Seth Lloyd
http://www.physorg.com/news133765318.html

3. برای توضيح درباره پراکسی و مشخصاً ساختن پراکسی با استفاده از برنامه سايفون لطفاً به مصاحبه زير مراجعه کنيد:
http://ghandchi.blip.tv/file/2274816/

4. https

5. backbone

6. طرح براي اينترنت بدون سانسور به فارسي
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/502-UncensorableInternet.htm
طرح براي اينترنت بدون سانسور به زبان انگليسي
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/502-UncensorableInternetEng.htm

If all the UN member countries to be required to enforce a ruling that all backbone switches to offer free proxy services, the dictatorial governments can no longer block the free flow of the Internet, because if they block the Internet addresses of those backbone switches, they will be blocking the access of Internet for their own use as well. This way we can have an uncensorable Internet
7. قانون و ايران: فضيلت يا حقوق
http://secularismpluralism.blogspot.com/2006/07/blog-post_115233762491357227.html

مطلب مرتبط بزبان انگليسي
http://www.ghandchi.com/21-Freedom.htm
http://www.ghandchi.com/36-Open_Soc.htm


-------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/

فهرست مقالات
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html

دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۷

اپوزيسيون محتاج نگاه تازه به جهان است


اپوزيسيون محتاج نگاه تازه به جهان است
سام قندچي

هر از چندگاهي، نشستي از يک گروه يا چند گروه اپوزيسيون تشکيل مي شود و بعد هم دعواهاي شخصي ـ با ظاهر مبارزه بر سر اختلافات سياسي ـ شعله ور مي شود و بعد هم تا مدتي دلسردي و سپس دوباره باز هم نشستي ديگر و بازهم همين دايره شوم. عده اي هم فکر مي کنند علت اين امر پير و پاتال ها هستند که کينه هاي شخصي را انباشه اند که در اين مقطع هاي مختلف سر باز ميکند و، در نتيجه، اميدشان به نسل جوان است.اما، بنظر من، مشکل ما عميق تر از اختلاف نسل ها، و يا پير شدن عده اي است که در جنبش ما «شخصيت» محسوب مي شوند اما سال هاست که نه توان ايفاي نقش رهبري دارند و نه چنين کاري کرده اند. جامعهء ايران، در زمان مشروطيت، شهريور 20، ملي شدن صنعت نفت، و يا حتي در زمان انقلاب 1357، اصلاً اهميتي را که ايران امروز ـ چه از نظر ژئوپليتيک و چه از نظر نفت ـ دارد نداشته و با آن خيلي فاصله داشته است. و مهمتر آنکه، به درست يا به غلط، اکنون ايران بعنوان پايگاه اسلامگرائي ـ که در چالش غرب جريان عمده اي است ـ نگريسته مي شود، درست همانگونه که زماني غرب به شوروي بعنوان پايگاه اصلي کمونيسم (که آن زمان چالش اصلي غرب بود) مي نگريست.در نتيجه، بحث اصلي در رابطه با ايران فقط يک زد و بند با اين مقام و آن مقام نيست، آنگونه که در دوران نفوذ انگليس و روسيه و آمريکا جريان داشت. امروز ايران مسأله اي مرکزي براي غرب است. اگرچه ممکن است مسأله اصلي ما ايرانيان با حکومت اسلامی حقوق بشر و سکولاريسم باشد ولي براي غرب مسألهء امنيت خود در برابر حکومنی است که پايگاه «چالش اصلي غرب»، يعني اسلامگرائي، نگريسته ميشود، که ماهيتاً با مسئلهء ما تفاوت دارد.آنچه گفتم به اين نتيجه ترجمه می شود که اپوزيسيون ايران نيز ديگر نمي تواند در حد نگرش هائي که می تواند محدود به يک کشور کوچک باشد عمل کند. و در اين وضعيت برای ما هم سختي هاي تازه وجود دارد و هم فرصت هاي نوين. متأسفانه، «شخصيت» هاي سياسي ما، که بازماندهء دوران پيش از انقلاب 1357 هستند، به ايران کنوني با عينک کسی نگاه مي کنند که بخواهد مسائل يک «مگا شهر»، نظير نيويورک، را با راه حل هائي که مناسب يک دهکدهء کوچک است حل کند. اين «شخصيت» ها در بسياري از اوقات مي خواهند از درس هائي برگرفته از شکست هاي گذشته تاريخ ايران استفاده کنند که بکار امروز ما نمی آيد؛ امروزی که در آن دنيا به ايران به عنوان يک مسأله مرکزي نگاه مي کند ـ همآنگونه که زماني به اتحاد شوروي می نگريست.اين سخن بدان معنی نيست که مسأله «استقلال ايران» نبايد برای ما مهم باشد. استقلال ايران همچنان برای ما اهميت فوق العاده دارد، و اپوزيسيون حکومت اسلامی بايد به دولت هائي که مي خواهند ايرانيان همچنان يا نوکر آنها باشند و يا دشمن شان، حالی کند که در اشتباه هستند و اپوزيسيون ايران نيز، نظير واسلاو هاول ها، نه دشمن کشورهای غربي هستند و نه نوکر هيچکدام آنها؛ و مبناي رابطه ما بايد «احترام متقابل» باشد. در نتيجه، بنظر من، آنهائي که به طرفداران «دوستي با غرب» بچشم توده اي هائي که به سودای دوستي با شوروي بصورت عامل آن در آمدند مي نگرند، مسلماً در راه غلطي گام بر می دارند.در واقع، هنگامی که ايران چنين نقشی مرکزي را در دايرهء توجه جهاني دارد، مظرح شدن اشخاص در رسانه هاي بين المللي يا برقراری ارتباطات جهاني را نبايد معادل وابستگي يا شرکت در دسيسه های خارجي ديد. اينگونه ديدگاه هاي «دائي جان ناپلئوني»، که حتي در زمان نفوذ انگليس در ايران قديم نيز بي معني بودند، امروزه صد در صد به ضرر ما تمام می شوند.جالب است که افرادی از نسل تازهء ايرانيان، که در دوران جمهوري اسلامي سياسي شده اند، حتي بدون داشتن تجربهء زندگی در خارج کشور، هنگامی که به خارج مي آيند با اين واقعيت بين المللي راحت تر عمل مي کنند. البته بهتر است که آنها نيز مواظب باشند و اشتباه توده ايهائي را که بعد از فرار از ايران به شوروي رفته بودند تکرار نکرده و استقلال و مناسبات مستقلانه و با احترام متقابل را در مجامع بين المللي دنبال کنند. بهر حال، بنظر می رسد که اغلب آنها، در اين زمينه ها، بدرستی فهميده اند که لازم است در داخل اين امکانات بين المللي فعال باشند و مانند بسياري از نسل قبل خود ـ از ترس دچار شدن به فساد سياسی و مورد سوء استفاده قرار گرفتن ـ به همهء نيروهاي بين المللي بعنوان «مداخله جو» نگاه نکنند. همانگونه که گفتم، همچون دوران اتحاد شوروي، نيروهاي بين المللي ايران را مسأله مرکزي خود مي بينند و اين امر، براي مردم ايران و اپوزيسيون ايران، هم فرصت و هم سختي به همراه دارد و خواهد داشت؛ و اين بر عهدهء اپوزيسيون است که سختی ها را متحمل شده و از فرصت ها بهترين نتيجهء مفيد به حال مردم ايران را بدست آورند.در پايان اضافه کنم که، در عالم اپوزيسيون حکومت اسلامی، «جنبش مدني ايران» بخصوص نيازمند پشتيباني همهء مردم جهان و کشورهاي مختلف است و ما بايد آگاهانه مواظب باشيم تا اين جنبش گسترده را با يک حزب يا جناح سياسي در کشورهاي ديگر هم هويت نکنيم ـ آنگونه که جنبش دموکراسي خواهي در اروپاي دوران شوروي قادر بود هم از حزب دموکرات و هم از حزب جمهوريخواه آمريکا حمايت بگيرد.

به اميد جمهوری آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران.

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
24 تير 1387
July 14, 2008

مطالب مرتبط
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/600-SecularismPluralism.htm

چهارشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۷

نامه سرگشاده به پرزيدنت بوش درباره جنبش مدني Open Letter to President Bush about Jonbeshe Madani

Open Letter to President Bush about Jonbeshe Madani

نامه سرگشاده به پرزيدنت بوش درباره جنبش مدني
جناب جرج بوش
رئيس جمهور ايالات متحده آمريکا
کاخ سفيد
1600 خيابان پنسيلوانيا، شمال غرب
واشنگتن، دي سي 20500

پرزيدنت بوش عزيز،

بيش از چهار سال پيش در نوامبر 2003 در سخنراني خودتان در مؤسسه نهاد ملي دموکراسي (1) گفتيد که "60 سال توجيه و همراهي کشورهاي غرب با نبود آزادي در خاورميانه هيچ سودي براي امنيت بيشتر ما به ارمغان نياورد چرا که ثبات دراز مدت نميتواند به قيمت فدا کردن آزادي به دست آيد."

امروز ميخواهم از شما تقاضا کنم که در اين آخرين روزهاي رياست جمهوري خود پيام بالا را بخاطر آوريد و آن را درباره ايران به کار بريد و آنچه در زير ميخوانيد پيشنهاد من است.

ايران يکي از پرقدرت ترين جنبش هاي حقوق مدني را در کل خاورميانه دارد. اين جنبش در زبان فارسي جنبش مدني ناميده ميشود و جنبشي دموکراسي خواه است که توجه اش بر روي سکولاريسم و حقوق بشر متمرکز ميباشد. در زمان حاضر هيچ فرد معيني چه در داخل هيئت حاکمه ايران و چه در خارج از آن، سخنگوي اين جنبش عظيم نيست، اما اين جنبش مستحکم بيش از دو دهه است که به پيش ميرود.

بسياري از اوقات بين وضعيت ايران و کره شمالي براي درک بهترمردم آمريکا از خطرات برنامه اتمي ايران و سختي هائي که مردم ايران متحمل ميشوند، تشبيه به عمل ميايد. اما يک اختلاف عمده يعني وجود اين جنبش مدني توانمند که فقط قابل مقايسه با جنبش هاي مشابه در لهستان و جمهوري چک پيش از سقوط امپراطوري شوروي است، کاملاً فراموش ميشود.

منظور من اين است که مردم آمريکا درباره اين واقعيت ايران نا آگاه هستند و اين تشخيص لازم است تا که ارتباط مردم با مردم بين دو کشور که کاندوليزا رايس نياز آن را بارها خاطر نشان کرده است، بتواند شکل گيرد.

پايان دادن به جمهوري اسلامي و شکل دادن يک دولت سکولار در ايران را اين جنبش انجام خواهد داد و اين جنبش بزرگترين اميد نه تنها براي مردم ايران بلکه براي همه جهان است. خواهش ميکنم در اين آخرين روزهاي رياست جمهوري خود مردم آمريکا را درباره وجود اين جنبش آگاه کنيد.

هيچ فرد يا تشکيلاتي در زمان حاضر سخنگوي اين جنبش نيست همانگونه که در آخرين روزهاي اتحاد شوروي کسي نميدانست که واسلاو هاولي بالاخره جنبش دموکراسي خواهي مردم چک را نمايندگي خواهد کرد اما همه ميدانستند که تفاوت عظيمي بين وضعيت در چکسلواکي که بهار پراگ را تجربه کرده بود با بسياري از کشورهاي پشت پرده آهنين که از جنبش پرقدرت دموکراسي خواهي برخوردار نبودند، وجود دارد.

به اميد جمهوری آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران.

با احترام،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
20 تير 1387
July 10, 2008

پانويس:
1. National Endowment for Democracy

مطالب مرتبط
کلامي با فعالين جنبش مدني ايران
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/507-jonbeshemadani.htm

کتاب ايران اينده نگر
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/500-FuturistIran.htm

متن مقاله بزبان انگليسي
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/526-OpenLetterBushEng.htm

Futurist Iran: Futurism vs Terrorism
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/500-FuturistIranEng.htm

Open Letter to President Bush about Jonbeshe Madani
Sam Ghandchi
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/526-OpenLetterBush-plus.htm

Open Letter to President Bush about Jonbeshe Madani
The Honorable George W. BushPresident of the United StatesThe White House1600 Pennsylvania Ave., N.W.Washington, DC 20500

Dear President Bush,

More than four years ago, in Nov of 2003, in your speech at the National Endowment for Democracy you said "Sixty years of Western nations excusing and accommodating the lack of freedom in the Middle East did nothing to make us safe, because in the long run stability cannot be purchased at the expense of liberty."

I would like to ask you in these last days of your presidency to remember your above message and apply it to Iran and here is my suggestion.

Iran has the most powerful civil rights movement in the whole of Middle East. This movement is called jonbeshe madani in Persian and is a pro-democracy movement focused on secularism and human rights. At this time, no single individual, whether inside Iran's establishment or outside of it, speaks for this stupendous movement, but this robust movement has been marching forward for over two decades.

Frequently an analogy is made between the situation of Iran and North Korea to help the American public to grasp the dangers of Iran's Nuclear Program and to illustrate the hardships of the Iranian people. But a major difference, i.e. the existence of a breathtaking civil rights movement, only comparable to similar movements in Poland and Czech Republics before the fall of Soviet Empire, is completely neglected.

My point is that the American public are not aware of this reality of Iran and this discernment is needed in order to build that people-to-people bridge between the two countries that Condoleezza Rice has emphasized the need for, on so many occasions.

Ending the Islamic Republic and forming a secular state in Iran will be achieved by this movement and this is the best hope not only for the people of Iran but for the world at large. Please help in your last days of presidency to make the American public aware of this movement.

No single individual or organization speaks for this movement at this time, just as in the days of Soviet Union, nobody knew a Vaclav Havel would end up representing the Czech pro-democracy movement, but everyone knew of the grave difference between the Czech situation which had experienced the Spring of Prague and many other countries behind the Iron Curtain that hardly had any powerful pro-democracy movement.

Hoping for a Federal, Democratic, and Secular Futurist Republic in Iran.

Sincerely,

Sam Ghandchi, Publisher/EditorIRANSCOPE
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/July 10, 2008

Related Book:
Futurist Iran: Futurism vs Terrorism
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/500-FuturistIranEng.htm

Text in Persian
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/526-OpenLetterBush.htm

Related article in Persian
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/507-jonbeshemadani.htm

لطفاً روی لينک زير کليک کنيد


لطفاً روی لينک زير کليک کنيد

دوشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۷

مهدويت مصباح و جهانی شدن ولايت فقيه

مهدويت مصباح و جهانی شدن ولايت فقيه
سام قندچي

برخي تصور ميکنند که آقاي احمدي نژاد با طرح مهدويت دارد زير پاي روحانيت را خالي ميکند چرا که اگر هر فرد غير روحاني بتواند با حضرت مهدي ارتباط برقرار کند ديگر کاري براي روحانيت شيعه باقي نميماند. در واقع اين تصور همان اشتباهي است که زماني درباره خميني بخاطر مخالفتش با صاحبان قدرت در جامعه روحانيت نظير آيت الله شريعتمداري مي شد، در صورتيکه ايدئولوژي ولايت فقيه خميني، آينده ديگري را براي روحانيت و جامعه در سر داشت.

امروزه نيز آنچه ظاهراً مهدويت خوانده ميشود و از سوي مرجع آقاي احمدي نژاد يعني آيت الله مصباح يزدي دنبال ميشودهدفش گلوباليزه کردن ولايت فقيه است يعني آينده تازه اي براي ولي فقيه، روحانيت و جامعه در سر دارد و دعواهاي اخير در جمهوري اسلامي که در آن از يکسو حجت الاسلام محتشمي پور، آيت الله مصباح يزدي را مورد پرخاش قرار داده و از بي عملي وي در زمان انقلاب و خوار شمردن او توسط خميني سخن رانده و در مقابل طرفداران آقاي مصباح، محتشمي پور را تهديد به خلع لباس کرده اند، بايستي در پرتو اين تطورات جمهوري اسلامي تحليل کرد.

حتي حملات عباس پاليزدار به روحانيت ارشد در هيرارشي قدرت در ايران همانند حملاتي است که در زمان خميني سالها پيش از انقلاب بر عليه آيت الله هائي نظير شريعتمداري و مرعشي سازمان داده شد. البته محتشمي پور و بسياري ديگر که مورد حمله مصباح هستند از افراطيون مذهبي و بنيانگذران حزب الله در ايران و لبنان بوده اند، ولي اين واقعيت نبايد باعث شود که اختلاف عميق فقهي آنان با جريانات افراطي نوع ديگر مصباح که درک فقهي ديگري را نمايندگي ميکند، ناديده بگيريم، همانطور که در زماني ديگر مورد مشابهي بين خميني و امام موسي صدر پيش آمد وقتي هردو آنها هم افراطي بودند.

در روسيه که اينگونه ميلناريانيسم (1) در ابتداي دولت شوروي شکل گرفت حتي تروريستهاي بونديست مثل آقاي محتشمي پور خيلي افراطي بودند و حتي لنين را آنها کشتند ولي با جريان افراطي نوع ميلناريانيست استالين نفاوت اساسي داشتند. در نتيجه گرچه محتشمي پور در خارج از مرزهاي ايران حتي بنيانگذار حزب الله لبنان بوده است، ولي وي بدنبال جهاني کردن ولايت فقيه نبوده و در لبنان به همفکران حزب اللهي خود در کشوري ديگر ياري ميرسانده است. در واقع هميشه حتي خميني ولي فقيه را به مالک اشتر تشبيه ميکرد که نظير فرمانداري مذهبي بود در صورتيکه براي آقاي مصباح ولي فقيه نقش وحدت دهنده جهاني دارد نظير انترناسيونال کمونيستي زمان استالين، که خود استالين هم در رأس آن قرار داشت و راه به بهشت کمونيسم آن چيزي بود که آن انترناسيونال و شخص وي تجويز ميکرد. ممکن بود اين کار را هم زماني بطور مسالمت آميز جلو ببرد و زماني به شکل خشونت بار، در صورتيکه بونديستها با وجود پيش گرفتن مشي تروريستي اعتقادي به يک نقش جهاني براي کمونيسم نوع خود نداشتند.

حدود دو سال پيش که همايش دکترين مهدويت آيت الله مصباح يزدي در تهران برگزار شد ياد آور شدم که اصل حرف مصباح اين است که ميگويد دوران بازگشت حضرت مهدي به اين معني نيست که همه چيز بايستي قبلاً شيطاني شده باشد، بلکه براي رسيدن به حکومت مهدي بايستي سعي کرد جامعه را اسلامي تر و اسلامي تر کرد (لطفاً به گزارش آن همايش که در اين نوشتار نيز در انتهاي مقاله ضميمه شده است رجوع کنيد.*)

اسلامي تر شدن براي وي آن اسلامي نيست که فقهاي در بالاي هرم قدرت روحانيون ميشناسند. همانطور که براي خميني بين آنچه وي اسلامي تر شدن و آنچه روحانيون در بالاي قدرت زمان وي معتقد بودند، تفاوت در ولايت فقيه بود، در اينجا نيز تفاوت در تقدم مهدويت، حتي تقدم آن بر اسلام سنتي است. آيت الله مصباح ميگويد "اگر برخي از خصوصياتي كه ما به آن اعتقاد داريم راحذف كنيم مفهوم مهدويت گسترش پيدا مي كند و ديگر اختصاص به شيعه اثني عشري نخواهد داشت بلكه آن را مي توان توسعه داد و در تمام دين ها مفهوم آن را اشاعه داشته باشيم."

به عبارت ديگر اسلامي تر شدن يعني جهاني کردن مفهوم مهدويت. اين است که آقاي احمدي نژاد هم با گروههاي کمونيستي نزديکي احساس ميکند همانگونه که ميلناريانيسم استالين و هيتلر رقبايشان را در شوروي و آلمان نازي هدف ميگرفت ولي جريانات ميلناريانيست غير کمونيستي را متحد خود ميديدند، آقاي مصباح نيز به همينگونه عمل ميکند يعني اسلام ايشان مثل کمونيسم آنهاست که برايشان فرق نميکرد که دهقانان سازنده اش باشند يا کارگران صنعتي، به عبارت ديگر يک ايدئولوژي بود براي مؤمنين به ميلناريانيسم.

همانطور که در گذشته خاطر نشان کردم آنچه که درباره خيزش تازه ميلناريانيسم در جمهوري اسلامي جالب است اين است که اين رژيم اين طريق را که ميتوانست در ابتدا برگزيند، به دليل جنگ با عراق برنگزيد. رژي» اسلامي خيلي زود پس از پيروزي انقلاب به برخوردي پراگماتيستي روي آورد، و طريق پراگماتيستي را بدليل ترس از خطر خارجي تا مدتها پس از نيز جنگ ادامه داد.

اين دير آمدن ميلناريانيسم را به بهترين وجه خود آيت الله مصباح يزدي بيان کرده است وقتي در همان اول دولت احمدي نژاد گفت که برخورد پراگماتيستي 16 سال گذشته نياز به 16 سال در آينده دارد تا که خنثي شود. البته اگر نميخواست که آيت الله خامنه اي را ناراحت نکند، مطمئناً بجاي 16 سال از عدد ديگري که وي را به ابتداي جنگ ايران و عراق برساند، استفاده ميکرد. بنابراين طرفداران مهدويت در جمهوري اسلامي آن کاري را دارند ميکنند که همتاياينشان در رژيم هائي نظير شوروي در اول کار کردند، و نه در آخر!

اما انجام اين کار در آخر، سالوسي اينگونه مسيحان موعود را خيلي سريعتر نشان داده، و خيلي عمر حکومتشان را کوتاه خواهد کرد. بنابراين حتي اگر اصطلاحاتي نظير اسلام فاشيستي يا اسلام کمونيستي درباره آخرين روزهاي جمهوري اسلامي معني بدهد، اين کار بايستي با اين درک همراه باشد که اينگونه حکومت هاي ميلناريانيستي، جدا از آنکه چقدر طرفدارانش بخواهند خود را نظير ژنرالهاي يک رژيم انقلابي تازه پا که از حمايت مردمي که ديگر در کنترل ندارند برخوردار است نشان دهند، نميتوانند در دوران سقوط اينگونه رژيم ها مدت زيادي دوام بياورند.

خيزش ميلناريانيسم در اين پرده آخر جمهوري اسلامي علامت اميد نيست، بلکه علامت نااميدي رهبران جمهوري اسلامي در اين پاندول پراگماتيسم و بينادگرائي است. راه حل براي آينده ايران در هيچ نسخه اسلامگرائي نيست، بلکه در پايان دادن به حاکميت اسلامگرائي و آغاز يک دموکراسي سکولار آينده نگر است که به شکوفائي ايران در اين عصر گلوباليسم ياري کند.

مهدويت راه حلي در تطابق با گلوباليسم نيست، بلکه يک واپسگرائي به گذشته براي آنهائي است که نميـتوانند ببينند که قولهاي کاذب عدالت اجتماعي با لفاظي هاي 1400 سال پيش نميتوانند معضلات بشريت در عصر کنوني را حل کنند. حتي بازگشت به راه حل هاي ملي و چپي قرن نوزدهم، فراخوان براي همان راه حل هائي است که حتي نتواستند پاسخگوي عدالت اجتماعي در قرن بيستم باشند، و مدتهاست که کهنه شده اند. پاسخ براي اشتياق به عدالت اجتماعي در قرن بيست و يکم نميتواند در پاراديم هاي کهنه شده گذشته يافت شود و تنها در جستجو براي راه هاي تازه که در تطابق با اقتصاد گلوبال فراصنعتي باشند، ميتوان به مسائل دنياي حاضر پاسخ داد.

اين قابل فهم است که فردي بخواهد خود را با راه حل هاي آماده قابل دسترس گذشته بمثابه نوشداروئي براي دردهاي امروز، تسلي دهد، اما متأسفانه اين راحتي زود گذر خواهد بود و اين گونه آرامش روان، وقتي چندان تفاوتي در زندگي واقعي بوجود نياورد، مايه يأس و شکست خواهد شد، همانگونه که درباره قولهاي آقاي احمدي نژاد در نخستين روزهاي دولت او نوشتم (2)

به اميد ايجاد جمهوری آينده نگر ، فدرال، سکولار و دموکراتيک در ايران
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
10 تير 1387
June 30, 2008

پانويس

1 . millenarianism
2 . https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/340-Utopianism.htm

مقاله مرتبط به زبان انگليسي:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/458-MahdaviatEng.htm

*ضميمه:
گزارش روزنامه کيهان چاپ تهران از سخنراني اختتاميه آيت الله مصباح يزديدر دومين همايش دکترين مهدويت در تاريخ 17 شهريور 1385 "آيت الله مصباح يزدي در اختتاميه همايش دكترين مهدويت: مبارزه با ظلم و تلاش براي استقرار عدالت زمينه ساز ظهور امام عصر(عج) است. عضو خبرگان رهبري با تاكيد بر اينكه براي تعجيل در ظهور منجي عالم بشريت بايد موانع ظهور را برطرف كنيم، تاكيد كرد: اجراي احكام اسلامي، استقرار كامل عدالت و مبارزه با كفر و ظلم مهمترين وظايف منتظران امام عصر (عج) و زمينه ساز ظهور آن حضرت است. آيت الله محمد تقي مصباح يزدي در اختتاميه دومين همايش بين المللي دكترين مهدويت بزرگ ترين عامل تعجيل در ظهور حضرت ولي عصر (عج) را مبارزه با كفر و استكبار جهاني دانست و گفت: بايد باورهاي ديني و آموزه هاي معرفتي را در كشور و تمام جهان گسترش دهيم. وي اظهار داشت: براي تعجيل در ظهور امام عصر (عج) بايد عدالت، احكام اسلامي و ديني را ترويج كنيم تا مردم به آن علاقه پيدا كنند و باورهاي ديني مورد قبول اجتماع قرار گيرد. آيت الله مصباح يزدي در تعريف واژه «مهدويت» گفت: مهدويت نيز يك كلمه عربي است كه دوگونه استعمال مي شود؛ معناي اول آن در تعريف مصدر جعلي مانند حاكميت و عالميت كاربرد دارد و معناي ديگر به صورت نسبت است؛ يعني طريقه مهدويت. در معناي دوم نوعي روش مذهبي و اخلاقي به مهدويت نسبت داده مي شود كه نظير آن را ما در معادل خارجي آن با عنوان ايسم داريم. وي با بيان اينكه جهاني شدن را گاهي به صورت فرضيه تصور مي كنيم، گفت: يكي از مولفه هاي فكري مهدويت جهاني شدن است. زيرا مهدي مي آيد تا قسط و عدل را در جهان برپا كند. مولفه ديگر آن است كه گسترش قسط و عدل توسط يك شخص، مركز و يا دستگاه رهبري مي شود. با توجه به اين كه عامل گسترش قسط و عدل شخص امام عصر (عج) است پس بايد يك نوع مركزيت و حكومت واحد در جهان وجود داشته باشد تا همه جهان طي يك حكومت اداره شود. آيت الله مصباح يزدي ادامه داد: مولفه ديگر جهاني شدن آن است كه جهان از حالت ايزوله بودن خارج شود و يك حكومت واحد تشكيل و توسط آن حضرت اداره خواهد شد و هرگونه ظلم و جور از زمين برچيده مي شود. وي با بيان اين كه در فرقه هاي ديني ديگر نيز اين نكته وجود دارد كه زماني يك انسان برتري پيدا خواهد شد كه يك عنصر جهاني خواهد بود، افزود: اگر برخي از خصوصياتي كه ما به آن اعتقاد داريم راحذف كنيم مفهوم مهدويت گسترش پيدا مي كند و ديگر اختصاص به شيعه اثني عشري نخواهد داشت بلكه آن را مي توان توسعه داد و در تمام دين ها مفهوم آن را اشاعه داشته باشيم. شايان ذكر است دومين همايش بين المللي دكترين مهدويت عصر 5 شنبه 16 شهريور ماه با سخنراني آيت الله مصباح يزدي به كار خود پايان داد."http://www.kayhannews.ir/850619/14.HTM#other140

دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷

يادداشتي درباره سمينار جبهه در واشنگتن

يادداشتي درباره سمينار جبهه در واشنگتن
سام قندچي

سه هفته پيش در 30 و 31 ماه مه 2008 در شهر واشنگتن سميناري بنام جبهه ملي برگزار شد. من در آن سمينار شرکت نداشتم و پيشتر نيز با هر کدام از کسانيکه اعلام شده بود در آن سمينار خواهند بود وقتي صحبت ميکردم سوالي درباره شرکتشان نکردم و آنها نيز حرفي نزدند.

البته درباره ضرورت همبستگي نيروهاي دموکراسي خواه سکولار مدتي پيش از اين سمينار مقاله زير را منتشر کرده بودم:

https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/510-KongerehAvval.htm

در نتيجه طبيعي بود که وقتي ملاحظه ميکردم يک نيروي سياسي تلاشي در اين زمينه آغاز کرده است، مايه شعف من بود حال چه خود در آن کوشش شرکت داشته باشم و چه شرکت نداشته باشم و با وجود همه اختلاف نظراتم با جبهه ملي مثلاً درباره فدراليسم که سالهاست روشن نوشته ام و آنها نيز محترمانه اختلاف نظر خود را نوشته اند، وقتي اخبار انجام اين سمينار را در ماه ژوئن در مطبوعات خواندم، اميدوار بودم که حداقل بخشي از نيروهاي دموکراسي خواه سکولار ايران در نتيجه اين کوشش به هم نزديک تر شده باشند.

متأسفانه در چند روز اخير پس از مطالعه اطلاعيه هاي رهبران جبهه ملي در داخل ايران و بيانيه ها و نوشتارهاي متعدد ديگر در داخل و خارج از ايران بسيار نگران شدم که اگر اين گرد همائي به نزديکي بيشتر نيانجاميده بنظر ميرسد برخي نيروها را از هم دورتر نيز کرده است. اين امر مايه تأسف است چه در رابطه با جبهه ملي روي دهد و چه در رابطه با هر نيروي سياسي ديگر ايران.

واقعيت اين است که نيروهاي سياسي مختلف ايران نقطه نظرات گوناگوني دارند و وجود رهبران مختلف نيز بيان اين گوناگوني است و ايجاد جبهه وسيع از نيروهاي دموکراسي خواه سکولار نوعي قبول همه اين تنوع است و نه نفي آن.

سالهاست از پلاتفرم آينده نگر براي ايران حمايت ميکنم و اختلافات خود را با جريانات ديگر آينده نگر بطور شفاف توضيح داده ام. وليکن با وجود آنکه در اين سمينار شرکت نداشتم، خوشحال بودم که برخي نيروهاي ديگر آينده نگر که صادقانه در آن راه کوشش ميکنند نيز در آن سمينار شرکت کرده اند. بشکل مشابهي خبر حضور و همکاري نيروهاي ديگر دموکراسي خواه سکولار در آن گرد همائي مايه مسرت بود.

واقعيت اين است که بسياري از رهبران جبهه ملي در آمريکا که در آن سمينار شرکت نداشته اند همانقدر بخشي از رهبران جنبش سياسي ايران هستند که آنهائي که شرکت داشته اند و برخي حتي بيشتر سابقه در جنبش سياسي در آمريکا داشته اند و به همان شکل که توضيح دادم اقلاً در رابطه با جريان فکري که خود را به آن متعلق ميدانم تصورم همين است که مهم نيست چه بخشي قادر شده اند در يک ائتلاف باشند، چه من بوده باشم و چه نبوده باشم، و اين نه تنها توطئه هيچ دولت و نيروي مرموزي نيست، بلکه فقط بيان سايه روشن هاي نظري و عملي است، مهم اين است آنهائي که توانسته اند با هم همکاري را آغاز کنند، عالي است که شروع کرده اند و اين گامي است به پيش.

بحث درباره نيروهاي متعلق به جريان پادشاهي ايران نيز مطرح شده است. به همين شکل رهبران متعدد آن نيروها هم مشخص هستند و طبعاً اگر جبهه وسيعي از همه نيروهاي سکولار باشد، حضور همه آنها ايده آل است. البته واضح است که اگر ائتلافي ابتدا از نيروهاي جمهوري خواه سکولار باشد، طبعاً آنها در آن شرکت نخواهند کرد. يعني هدف ائتلاف ها متفاوت است.

مهم اين است که آنچه واقعيت هدف است روشن و شفاف باشد و آنها که ميتوانند با هم در آن چارچوب کار کنند بتوانند همکاري کنند. علت شکست بسياري از ائتلاف هاي چند ساله اخير آن بود که همه سعي ميکردند پلاتفرم سياسي خود را فراموش کنند و باصطلاح فقط از پلاتفرم حداقلي که مد نظرشان براي ائتلاف بود حرف بزنند تا که وحدت شکل گيرد و اين عدم شفافيت درباره نظرات واقعي افراد باعث شد که نه تنها اتحادي شکل نگيرد بلکه تزوير و پشت سر حرف زني جاي فعاليت روشن سياسي را بگيرد.

اميدوارم که بجاي متهم کردن يکديگر، نيروهاي مختلف اينکه بحشي از نيروهاي دموکراسي خواه سکولار توانسته اند با هم بنشينند را به فال نيک بگيرند و ديگران هم از آن تأسي کنند. واقعيت اين است که ما همه حتي در ميان نزديک ترين افراد در هر جريان سياسي اختلافات زيادي با هم داشته و خواهيم داشت و در جنبشي که مسأله حقوق فردي برايش آنقدر مرکزي است اين موضوع همواره واقعيت خواهد بود. بجاي ضربه زدن به همت آنهائي که کاري را شروع کرده اند، بايستي که به آن کمک کرد که رشد و نما کند.

ميدانم برخي از دوستان که در اين جريان درگير بوده اند بعد از اين تجربه فکر ميکنند که درگير شدن در اين کار اشتباه بوده و از شرکت خود در آن پشيمان هستند. با آنکه خود در اين حرکت نبودم هر چه فکر ميکنم به اين نتيجه ميرسم که بايستي آن را تقويت کرد و نقطه شروع خوبي است براي همه ديگران با وجود همه اختلاف نظر ها.

طبعاً نه تنها در سراسر مقالاتم بلکه در امضاء خود نيز نظر سياسي ام بروشني منعکس است ولي اين ابداً به اين معني نيست که فکر کنم مثلاً در يک تشکيلات حقوق بشري قبول اين مواضع سياسي لازم براي هرگونه همکاري است هر چند مواضع هر شرکت کننده بايد شفاف باشد. به همين صورت در تشکيلاتهاي سياسي نيز بستگي به هدف تشکيلات ميتوان با هر نيروئي فعاليت مشترک کرد و ديگر آنکه مهم نيست که فردي در يک حرکت از اول بوده است يا نه، اگر حرکتي است از افرادي صادق با هدفي مفيد براي سعادت و آينده ايران، بايد آن را تقويت کرد.

به اميد ايجاد جمهوری آينده نگر ، فدرال، سکولار و دموکراتيک در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
3 تير 1387
June 23, 2008


کتاب مرتبط:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/500-FuturistIran.htm


-------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl

فهرست مقالات
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html

سه‌شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۷

چگونه سانسور رسانه ها در برمه باعث نسل کشي هزاران نفر شد

چگونه سانسور رسانه ها در برمه باعث نسل کشي هزاران نفر شد
سام قندچي
متأسفانه در مطبوعات اپوزيسيون در يک ماه اخير اصلاً توجهي به يکي از بزرگترين جنايات عليه بشريت در برمه نشد. 134 هزار نفر در اثر توفان دريائي کشته شدند. ولي توفان دريائي بر عکس زلزله «قابل پيش بيني» است. اما دولت نظامي برمه که مطبوعات را به شدت سانسور ميکند باعث شد که خبر وقوع توفان به مردم نرسد و در نتيچه مردم مناطقي که در خطر بودند بدون تخليه مناطق کشته شدند.

حتماً به ياد داريد توفان دريائي مشابه کاترينا که در سال 2005 در نيو اورلئان آمريکا روی داد و اطلاعات پيش بيني هواشناسي پيش از وقوع توفان به مردم رسيد، همه شهر را تخليه کردند، و با وجود آنکه کل شهر نيو اورلئان ويران شد و ميلياردها دلار خسارات ببار آمد، چندان تلفات جاني به بار نياورد.

در صورتيکه در برمه در ماه گذشته فقط درصد کوچکي از مردم مناطق آسيب ديده که به راديوهاي خارجي گوش ميکردند از پيش بيني وقوع توفان دريائي در مناطق خود آگاه شدند و توانستند از مهلکه جان سالم به در ببرند. 134 هزار نفر مردند و هنوز هم به خاطر کارشکني دولت برمه براي رساندن امدادهاي بين المللي، بازماندگان توفان نيز در خطر مرگ قرار دارند.

بنظر من اين يک رويداد دهشتاک تاريخي است که سانسور اطلاعات باعث نسل کشي شده است و در واقع نشان ميدهد که نقل و انتقال اطلاعات در عصر کنوني ديگر فقط يک چيز زينتي نيست و مسأله مرگ و زندگي مردم است.

دولت برمه نظير دولت جمهوري اسلامي از بزرگترين سانسور کنندگان اينترنت در جهان است.

بله آنهائي که مسؤل فيلترينگ اينترنت و پارازيت انداختن بر روي تلويزيون ها و راديوهاي خارجي در ايران هستند، اگر اتفاق مشابهي براي مردم ما بيافتد، خون مردم روي دستشان خواهد بود.

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
14 خرداد 1387
June 3, 2008

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۷

برنامه عملي جبهه سکولار-پاسخ به چند سؤال

برنامه عملي جبهه سکولار-پاسخ به چند سؤال
سام قندچي
دو ماه پيش در نوشتار « وقت ايجاد جبههء وسيع دموکراسي خواهي سکولار فرا رسيده است» (1) پيشنهادي براي يک نشست را
ارائه کردم و در ميان سؤالات طرح شده يکي اين بود که «آیا برنامه ی عملی مشخصی هم برای چنین کنفرانس و گردهمائی در نظر دار[م] یا خیر؟» (2).
در واقع برنامه عملي کنفرانس براي ايجاد تشکيلات را ديگر نظير آنچه در ميان فعالين سياسي ما حدود يک قرن است مرسوم بوده است
نميبينم. منظورم چيست؟ حدود يک قرن است که فعالين سياسي ما تا خواسته اند تشکيلات سياسي بسازند گام اول را ايجاد روزنامه سراسري براي افشاي رژيم موجود انگاشته اند در صورتيکه اين مهم را ديگر کار اصلي براي اين هدف نميدانم.
پيش از آنکه منظورم را بيشتر توضيح دهم ياد آور شوم که البته جريانات چريکي هم در گذشته بوده اند که برنامه عملي خود را براي ايجاد سازمان از طريق شروع عمليات مسلحانه بوسيله روشنفکران ديده اند و فکر کردند به دور آن فعاليت سازمان خود را بسازند. من مخالفت کامل خود با آن ديدگاه را در گذشته بطور مفصل توضيح داده ام و لازم به تکرار در اينجا نميبينم(3).
ولي در رابطه با فعاليت سياسي چرا با طرح روزنامه سراسري يا طرح هاي مشابه امروزي نظير تلويزيون ماهواره اي و غيره مخالفم. بنظر من تقريباً نيم قرن است که رسانه هاي جمعي در دنيا بيشتر و بيشتر رشد کرده اند و آنقدر منابع خبري که اطلاعات قابل اتکاء ارائه کنند وجود دارند که اگر هر گروه کوچک روشنفکري تصور کند که منبع اطلاعات بيشتر افشاگرانه از رژيم است يا خود را گول ميزند يا که از دنياي مطبوعات خبر ندارد.
از سوي ديگر واقعيت تازه رسانه ها در دنيا باعث شده است که بسياري بيشتر و بيشتر کار ژورناليسم و فعاليت سياسي را يکي فرض ميکنند که قبلاً در مورد آن اشتباه هم که قدمتش در جنبش ما بيش از نيم قرن بوده و به سنت حزب توده بر ميگردد مربوط ميدانم و در آن مورد هم در گذشته مفصل توضيح داده ام (4).
البته يک نفر عضو حزب دموکرات يا حزب جمهوريخواه آمريکا ميتواند يک ژورناليست هم باشد. اتفاقاً ژورناليستهاي خوب هميشه تعلق حزبي خود را اعلام ميکنند و از خوانندگان خود پنهان نميکنند. در واقع يک ژورناليست مثل هر انسان ديگري تعلق سياسي حزبي يا تعلق مذهبي به کليسياي معين و تعلقات ديگر اجتماعي دارد.
ولي به عنوان يک ژورناليست وظيفه وي ارائه گزارش هاي متعادل و نشان دادن وزنه ديدگاههاي مختلف است. حتي ژورناليستهاي رسانه هائي که طرفداري از ارزش هاي دموکراتيک غرب را که شامل ترويج حقوق فردي و انساني است، وظيفه خود قرار داده اند، حتي وقتي براي رسانه هاي دولتي کشورهای دموکراتيک کار ميکنند، کارشان دفاع از دولت معين کشور متببوعشان نيست بلکه دفاع از ارزش هاي دموکراتيک است، وگرنه آنها هم ميشدند مثل رسانه هاي کشورهاي کمونيستي.
به عبارت ديگر وظيفه ژورناليستها ارائه خبر است و نه خبر ساز هستند و نه آنکه تصميم ميگيرند با آن خبر چه کار معيني انجام شود. ارزيابي کار آنها نيز بعنوان ژورناليست اين است که آيا اخبار معتبر و با توازن ديدگاهاي مختلف عرضه کرده اند يا خير.
اما يک عضو حزب دموکرات يا حزب جمهوريخواه آمريکا اگر در مجله حزب يا در يک مؤسسه حقوق کار مرتبط با حزب فعاليت ميکند وظيفه خود را کسب قدرت ميبيند و در نتيجه ترويج پلاتفرم حزب و پيشبرد کار حزب را هدف خود ميگذارد.
هدف فعال سياسي دادن راه حل براي جامعه در ارتباط با خبر ها است و نه ارائه خبر و بعد از ارائه راه حل نيز به کار گذاردن و اجراي راه حل ها، حال چه در عرصه تدوين قانون باشد چه در عرصه هاي اجرائي و قضائي. اين ها تفاوت هاي اصلي کار ژورناليستي و فعاليت سياسي است. حتي يک فرد اگر در هر دو نقش در زندگي فعال باشد، در هر کدام از آن دو عرصه وظيفه کاملاً متفاوتي را دنبال ميکند.
اما چرا بنظرم ايجاد روزنامه يا تلويزيون سراسري براي احزاب امروزه نه تنها براي برنامه عملي شروع شکل گيري سازمانها بلکه حتي در آينده شان نيز آنقدر مهم نيست. کافي است که به کشورهاي پيشرفته نگاه کنيم و ملاحظه کنيم که در هيچکدام از آنها نشريات احزاب سياسي ديگر منبع اصلي اخبار جامعه نيستند.
اين واقعيت نتيجه رشد مطبوعات در جهان در يک قرن گذشته است که حتي در کشورهاي ديکتاتوري هم آنقدر منابع خبري خارج از مرزها در دسترس مردم هستند که اين ارائه خبر ديگر نيازي به دوباره کاري احزاب سياسي ندارد.
در نتيجه بنظر من نقش ارائه اخبار براي شکل دادن احزاب و سازمانهاي سياسي جديد چندان اهميتي ندارد. هرچند هيچگاه اين واقعيت که دسترسي اعضاء و هواداران احزاب به بسياري از اخباري که در دسترس خبرنگاران حرفه اي بويژه در جوامع ديکتاتوري براحتي قرار نميگيرند، غير قابل انکار است، و ارائه آن اخبار توسط احزاب به خبرگزاري ها، وظيفه مهمي براي احزاب است، و انجام هم ميدهند، ولي کار مرکزي احزاب مرکز خبر بودن نيست.
پس چه برنامه عملي ميتواند نقش مرکزي در شکل گيري تشکيلاتي که مورد بحث است را ايفا کند. بنظر من برنامه رهبري سازي است.
برعکس تصوري که در جنبش سياسي ايران وجود دارد که گويا رهبران بسياري جنبش سياسي ايران دارد که مشکل گوئي اين است که با هم نميتوانند بکنند، بنظر من اصلاً جنبش سياسي ايران رهبر ندارد. رهبر يعني کسي که اخبار جامعه و راه حلهاي حزبي را در نقاط مختلف بکار ببرد و بتواند جمع هاي مختلفي را براي رسيدن به آن اهداف به همکاري بکشاند. امروزه شايد در جنبش مدني ايران و مشخصاً در جنبش زنان ايران رهبران جنبش شکل گرفته اند و در ميان آنها هم تعداد زيادي قادرند کار رهبري بکنند. ولي در جنبش سياسي ايران در 30 سال گذشته اساساً رهبري شکل نگرفته است.
به عقيده من مسأله اصلي کنفرانس نيز ايجاد برنامه رهبري سازي براي جنبش سياسي ايران است. رهبران سياسي کساني هستند که مسأله مرکزي شان کسب قدرت سياسي است چه جامعه دموکراتيک باشد و بتوانند با کسب آراء بيشتر براي پلاتفرم حزبي مورد نظر رأي جلب کنند و چه جامعه ديکتاتوري باشد و بخواهند هواداران خود را براي مبارزات نافرماني مدني متشکل کنند. براي انجام اين کارهاي سياسي نيز بايستي بتوانند از اعضاء و هواداران حق عضويت و کمک مالي جمع آوري کنند و پلاتفرم سياسي را آموزش دهند و براي رسيدن به اهداف حزب طرفداران خود را متشکل کرده و رهبري کنند.
در نتيجه اميدوارم برعکس تصور رايج در کنفرانس هاي سياسي ايرانيان، اين بار فرض نکنيم که رهبر خيلي وجود دارد و گويا به دنبال متحد کردن آنان هستيم بلکه بپرسيم چه طرحي ميتوانيم جلو بگذرايم تا رهبران تشکيلات سياسي بوجود بيايند. برنامه رهبري سازي وظيفه اصلي براي شروع کار است و نه پايان کار.
به اميد ايجاد حزب آينده نگر و جبهه سکولار جنبش دموکراسي خواهي ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
25 ارديبهشت 1387
May 15, 2008

پانويس ها:

(1) https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/510-KongerehAvval.htm
(2) http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2&news-id=45697%20&nid=haupt
(3) https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/470-Terrorism.htm
(4) https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/367-tudehii.htm